ابوعبدالله مهدی: تفاوت میان نسخه‌ها

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت
خط ۲۱: خط ۲۱:


==[[خروج عبدالسلام یشکری]]==
==[[خروج عبدالسلام یشکری]]==
در [[سال ۱۶۰ ق]]. [[عبدالسلام بن هاشم یشکری]] در رأس گروهی از [[خوارج]] در جزیره<ref>تاریخ الطبری، ج۴، ص۵۶۴. </ref> [[شورش]] کرد<ref>الکامل، ج۶، ص۴۸.</ref>. عبدالسلام، کارش به سرعت بالا گرفت و [[پیروان]] بسیار یافت و چندین بار [[سپاه مهدی]] را [[شکست]] داد، تا آنکه به [[سال ۱۶۲ ق]]. [[خلیفه]] [[شبیب بن جراح المروزی]] را [[مأمور]] دفع [[فتنه]] وی کرد. در [[جنگ]] میان آنان عبدالسلام شکست خورد و از میدان گریخت. شبیب وی را تعقیب کرد و سرانجام در قنَّسرین او را به [[قتل]] رسانید<ref>تاریخ الطبری، ج۴، ص۵۶۴- ۵۶۵.</ref>.<ref>[[سید احمد رضا خضری|خضری، سید احمد رضا]]، [[تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آل بویه (کتاب)|تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آل بویه]] ص ۴۸.</ref>.


==جنگ‌های خارجی یا [[غزوات]]==
==جنگ‌های خارجی یا [[غزوات]]==

نسخهٔ ‏۲۵ دسامبر ۲۰۲۱، ساعت ۱۶:۳۵

اين مدخل از چند منظر متفاوت، بررسی می‌شود:

ابوعبدالله مهدی فرزند منصور و سومین خلیفه عباسی بود منصور او را ملقب به مهدی کرد. او ۱۰ سال و یک ماه خلافت کرد. او مردی عیاش و ظالم بود. این خلیفه اتهام به کفر را وسیله کیفر گناهان قرار داده بود و اهل جزیه در معرض انواع شکنجه‌ها قرار می‌گرفتند؛ از درندگان گرفته تا زنبور و گربه که این حیوانات را بر جانشان مسلط می‌کردند[۱].

مقدمه

او محمد بن عبدالله بن محمد بن علی بن عبدالله بن عباس، ابوعبدالله مهدی بود. در حمیمه از سرزمین شَراة در سال ۱۲۶ ق./۷۴۴ م. متولد شد. مادر او اروی، دختر منصور حمیریه بود[۲]. او در خانه خلافت بزرگ شد و منصور به آموزش او توجهی ویژه داشت؛ از این رو او را به مفضل ضبی سپرد و وی به علم و ادب علاقه‌مند شد. منصور کوشید تا او را از پانزده سالگی برای منصب خلافت آماده کند؛ از این رو او را با جنگ و اداره تربیت کرد؛ به مأموریت‌های مهم نظامی اعزام نمود؛ به مقام‌های اداری متعدد منصوب و در سال ۱۴۷ ق./۷۶۴ م. ولی‌عهد کرد. مهدی با ریطه، دختر سفاح، عروسی کرد. او به بخشش، انعطاف‌پذیری و تیزهوشی معروف بود. «به هنگام ترس، شک و تردید به خود راه نمی‌داد؛ به افراد غیر قابل اعتماد تکیه نمی‌کرد؛ صله ارحام می‌نمود و به خاندانش نیکی می‌کرد؛ خوش خُلق و در عین حال، در برابر افراد کافر و زندیق سخت‌گیر بود و به دادخواهی می‌نشست[۳]. بعد از مرگ منصور، سی و سه ساله بود که به عنوان خلیفه با او بیعت شد[۴].[۵]

اصلاحات مهم

مهدی مردی نسبتاً نرم‌خوی و خوش قلب بود و از آرامشی که در نتیجه مهابت پدر برقرار شده بود به‌خوبی استفاده کرد و بیشتر دارایی و اموال به جای مانده را که با مصادره، لئامت و سخت‌گیری فراهم آمده بود، در آبادانی راه‌ها و شهرها و بذل و بخشش‌های شاهانه به کار گرفت. به گفته یعقوبی مهدی اموالی را که پدرش مصادره کرده بود به صاحبانش بازگرداند و آنان را خشنود ساخت؛ همچنین از قتل و آزار فرزندان ابوطالب جلوگیری و آنان را از زندان آزاد کرد و برای هر کدام هدایا و مقرری‌هایی تعیین نمود[۶]؛ نیز زندانیان دیگر، جز افراد خطرناک را از بند رها ساخت[۷]؛ افزون بر اینها، راه مکه را آباد و بناها و رباط‌های فراوان با چاه‌های آب در آن ایجاد کرد؛ به وسعت مسجدالحرام بیفزود؛ میان مکه و یمن دستگاه برید برقرار کرد و در دیگر راه‌ها نیز ایستگاه‌های نگهبانی دایر کرد. در نتیجه این اقدامات، امنیت گسترش یافت و شهرها آباد شد و بغداد به مرکزی تجاری، فرهنگی و هنری بدل گردید؛ اما این اقدامات نارضایتی‌ها را از میان برنداشت.[۸].

خروج یوسف البرم

خلع مجدد عیسی بن موسی از ولایتعهدی

شورش مقنع

خروج عبدالسلام یشکری

جنگ‌های خارجی یا غزوات

سپاه خلیفه، پس از سرکوب شورشیان و مدعیان قدرت، بیکار و آماده جنگ و خزانه عباسی برای تأمین مخارج لشکرکشی توانا بود؛ از این‌رو، علاوه بر لشکریان مزد بگیر (مرتزقه)، گروه بسیاری از داوطلبان (مطوعه) از ولایات مختلف در بغداد اجتماع می‌کردند که خلیفه آنان را به جنگ می‌فرستاد. از آن جمله، در تابستان[۹] ۱۵۹ ق. عباس بن محمد با عده‌ای از سرداران خراسانی به روم لشکر کشید و تا آنقره در آسیای صغیر پیش رفت و پس از پیروزی با غنیمت بسیار بازگشت[۱۰]. همچنین به سال ۱۶۰ ق. سپاهی از مطوعه به فرماندهی عبدالملک بن شهاب المسمعی از طریق دریا به سرزمین هند تاخت و شهر باربَد را پس از محاصره به تصرف در آورد. در راه بازگشت، گروهی از مسلمانان بر اثر بیماری و گروهی نیز بر اثر طوفان دریا کشته شدند[۱۱]. در سال ۱۶۵ ق. نیز مهدی، فرزندش هارون را با سپاهی در حدود ۶۵ هزار تن به بلاد روم گسیل کرد؛ هارون تا خلیج قسطنطنیه پیش رفت. ملکه بیزانس تقاضای صلح کرد و هارون درخواست او را به شرط پرداخت سالانه هفتاد هزار دینار پذیرفت.[۱۲].

تعقیب و کشتار زنادقه

زندیق معرب «زندیک»، کلمه‌ای فارسی و به معنای پیروان زند است؛ اما در زبان عربی به کسانی گفته می‌شود که در باطن ایمان ندارند و به داشتن ایمان و اعتقاد تظاهر می‌کنند[۱۳]. ظاهراً این کلمه در دوره ساسانی نیز به معنای افراد بددین به کار رفته است. در دوره عباسی هر منحرف از دین را زندیق می‌نامیدند. زندقه که از مبانی عقلی و فلسفی برخوردار بود تا حدی از مواریث مانویه و دهریه و فیلسوفان یونان به شمار می‌رفت؛ زیرا زنادقه نیز مانند دهریون معتقد بودند که جهان همواره بوده و فناناپذیر است و زندگی انسان در همین جهان به پایان می‌رسد. از این گذشته، زنادقه منکر نبوت بودند و پیامبران را طعن می‌زدند و اعتقادات آنها را به تمسخر می‌گرفتند؛ از این‌رو فقیهان چنین افرادی را کافر و زندیق خواندند[۱۴]. از آنجا که زنادقه لذت‌جویی و بی‌بند و باری را مجاز می‌دانستند، افکارشان در میان درباریان عباسی رواج یافت و از زمان منصور عده‌ای از طبقات نزدیک به دستگاه خلافت به افکار آنان گرایش یافتند؛ از آن جمله «مُطیع بن أیاس»، ندیم فرزند خلیفه، و داود پسر روح بن حاتم، والی بصره، و دو تن از پسران ابوعبید الله، وزیر مهدی عباسی، به زندقه متهم شدند و عبدالله بن مقفع، کاتب مشهور، و داود بن علی و یعقوب بن فضل، دو تن از علویان، نیز به این اتهام گرفتار شدند و محنت زندان را کشیدند و سرانجام به قتل رسیدند. بی‌تردید در پس بسیاری از این تهمت‌ها اغراض سیاسی نهفته بود؛ از همین رو خلفا و کارگزاران آنها گاه برای نابود کردن دشمنان خود، آنان را به این تهمت گرفتار می‌ساختند؛ چنانکه ربیع حاجب، ابو عبیدالله وزیر را با همین دسیسه از میدان رقابت بیرون راند[۱۵].

بنابر روایات، مهدی اهتمام شدیدی به تعقیب زنادقه داشت و در زمان او هر جا زندیقی می‌یافتند، به زنجیر می‌کشیدند یا به قتل می‌رساندند. وی فرمان داده بود تا برای زندان کردن آنها محل مخصوصی بسازند، نیز سازمان و متصدی خاصی با عنوان «صاحب الزنادقه» برای مبارزه با آنان و نابود کردنشان به وجود آورد و این سازمان گروه بسیاری را به این اتهام از میان برد[۱۶].[۱۷].

مسأله ولایتعهدی

چنانکه گفته شد، مهدی، هادی را به ولی‌عهدی اول و هارون را به ولی‌عهدی دوم خویش برگزیده بود، اما خیزران که مادر هر دو پسر بود، علاقه بیشتری به هارون داشت و مصرانه از مهدی می‌خواست که هارون را بر هادی مقدم گرداند. خاندان برمکی نیز که تربیت هارون را بر عهده داشتند، از خیزران حمایت می‌کردند. در پی این فشارها، به سال ۱۶۹ ق. خلیفه از هادی خواست تا از ولی‌عهدی استعفا کند، اما هادی که در آن هنگام برای نبرد به گرگان رفته بود نپذیرفت؛ پس در محرم آن سال، خلیفه برای اقناع او روانه گرگان شد[۱۸]، ولی در راه در ناحیه‌ای به نام ماسَبَذان، هنگام شکار بر اثر حادثه‌ای، در گذشت[۱۹].[۲۰].

جستارهای وابسته

منابع

پانویس

  1. الوزراء و الکتاب، ص۱۴۲.
  2. تاریخ ابن‌کثیر، ج۱، ص۱۵۱.
  3. مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص۲۹۷؛ ابن‌طقطقی، الفخری فی الآداب السلطانیة و الدول الاسلامیه، ص۱۷۹.
  4. تاریخ طبری، ج۸، ص۱۱۰ - ۱۱۴
  5. طقوش، محمد سهیل، دولت عباسیان، ص ۷۲.
  6. تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۳۹۴.
  7. الکامل، ج۶، ص۴۱.
  8. خضری، سید احمد رضا، تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آل بویه ص ۴۴.
  9. به این نبردها و لشکرکشی‌های تابستانی «صائفه» می‌گفتند (نک: الکامل، ج۶، ص۱۱۶).
  10. الکامل، ج۶، ص۴۰-۴۱.
  11. الکامل، ج۶، ص۴۶.
  12. خضری، سید احمد رضا، تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آل بویه ص ۴۸.
  13. نک: معلوف، لویس، المنجد فی اللغه، ذیل ماده مذکور.
  14. برای اطلاع بیشتر، نک: غزالی، محمد، فصل التفرقة بین الاسلام و الزندقة؛ معین، محمد، مانی و دین او، ص۳۰۶- ۳۱۵.
  15. تاریخ الطبری، ج۴، ص۵۶۱-۵۶۲.
  16. تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۴۰۰؛ الکامل، ج۶، ص۷۵.
  17. خضری، سید احمد رضا، تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آل بویه ص ۴۹.
  18. تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۴۰۱.
  19. تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۴۰۱.
  20. خضری، سید احمد رضا، تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آل بویه ص ۵۰.