آثار شرح صدر

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

ثمرات شرح صدر

برای شرح صدر نتایج و ثمراتی فراوان است. کسی که متصف به کمال گشادگی وجود می‌شود، صفات کمالی بسیاری در رفتار و برخوردهای او ظهور می‌یابد. این کمالات لازمه مدیریت بر قلب است که به برخی از آنها اشاره می‌شود.

گشادگی چهره

آن‌که گشادگی قلب می‌یابد، اعضا و جوارحش نیز گشاده می‌شود؛ زیرا قلب، امام وجود است و همه چیز تابع اوست. بنابراین گشادگی دل در گشادگی چهره جلوه دارد. چنان‌که رسول خدا(ص) که مظهر تام شرح صدر بود، چنین توصیف شده است: «متبسم‌ترین مردم و گشاده‌روترین و خوش‌روترین آنان بود»[۱]. همین معنا در خبری از جابر روایت شده است[۲] و نیز از قول عبدالله بن حارث[۳] نقل شده است که گفت: «هیچ‌کس را ندیدم که متبسم‌تر از رسول خدا باشد»[۴]. آن حضرت پیروان خود را سفارش و توصیه می‌کرد که همین‌گونه باشند. از امام باقر(ع) روایت شده است که مردی خدمت رسول خدا(ص) آمد و گفت: «ای رسول خدا مرا سفارش و نصیحتی کن». پیامبر فرمود: «برادرت را با چهره گشاده و باز ملاقات کن»[۵].

تربیت‌شدگان سیره پیامبر این‌گونه بودند و به این سیره دعوت می‌کردند. امیرمؤمنان(ع) هنگامی که عبدالله بن عباس را به فرمانداری بصره منصوب کرد، به وی نوشت: «در دیدار خویش و مجلس خویش و حکم خویش با مردم گشاده‌روی باش»[۶].

البته اگر این‌گونه برخورد با مردم از شرح صدر برنخاسته باشد و میوه آن نباشد، چیزی جز تکلّف و تصنّع نخواهد بود. گشاده‌رویی آن زمان صورت حقیقی دارد که از گشاده‌دلی برخیزد. پیشوای موحّدان هنگامی که اداره مصر را به محمد بن ابی‌بکر واگذاشت در عهدنامه خویش به او چنین نوشت: «با آنان گشاده‌رو باش»[۷].[۸]

عطوفت و لطف

کسی که وجودش گسترش می‌یابد، صفت فراگیرندگی روحی و قلبی پیدا می‌کند. نسبت به همگان عطوفت می‌یابد. همه را در زیر پروبال نرمی و مهربانی و خوش‌رفتاری خویش می‌گیرد. همان‌گونه که در معنای عطوفت نهفته است. «عطف» و «عطاف» به معنی روپوش و عباست. تَعَطَّفْتُ بِالْعِطَافِ یعنی روپوش و عبا را بر خود پوشانیدم. «عطف، عطفًا و عطوفًا إلیه» یعنی به کسی یا چیزی میل کرد و متمایل شد. «عطف علیه» یعنی به کسی یا چیزی مهر ورزید[۹]. آن‌که اهل عطوفت است، میل و مهرش همانند روپوشی افراد و اشیا را فرامی‌گیرد. آنکه وجودش فراگیر است، لطفش فراگیر است. انس بن مالک درباره پیامبر گفته است: «رسول خدا(ص) بیشترین نرمی و مهربانی و خوش‌رفتاری را نسبت به مردم داشت»[۱۰].

به میزانی که حیطه مدیریت کسی بیش‌تر می‌شود باید عطوفت و لطفش بیشتر شود. و خاصیت گشادگی دل آن است که این ویژگی را به همراه دارد. اگر کسی وجودش گشاده نشده باشد و در مقامی قرار گیرد که ظرفیت آن را نداشته باشد، دچار دگرگونی احوال و بدی رفتار می‌شود. امیرمؤمنان(ع) در نامه‌ای به سران سپاه خویش نوشت: «اما بعد، بر سرپرست و زمامدار است که به سبب فضل و برتری که به او رسیده و مقام خاصی که به او داده شده است، نسبت به مردم دگرگون نشود؛ و بر اوست که به‌پاس نعمت‌هایی که خدا نصیب او فرموده است به بندگان خدا بیشتر نزدیک شود و نسبت به برادران خویش بر عطوفت بیفزاید»[۱۱] و نیز به محمد بن ابی‌بکر به‌عنوان زمامدار مصر نوشت: «پر و بال عطوفت بر آنان بگستر و نرم‌خویی پیشه کن»[۱۲].

آن‌که وجودش بسط می‌یابد، غلظت‌هایش برطرف و وجودش لطیف می‌شود، می‌تواند پر و بال عطوفت خود را بر همه بگستراند. قلب چنین کسی لبریز از رحمت و محبت و لطف به مردمان می‌شود. امیرمؤمنان(ع) مالک اشتر را به همین خواند و بدو نوشت: «قلب خود را نسبت به مردم از رحمت و محبت و لطف لبریز کن»[۱۳].[۱۴]

عیب‌پوشی

انسانی که شرح صدر یافته است، هرگز پرده‌دری نمی‌کند، کسی را رسوا نمی‌نماید، تا آنجا که جا دارد عذرهای مردمان را می‌پذیرد و رفتار آنان را حمل بر صحت می‌کند. همان‌گونه که رسول خدا(ص) بود. آن حضرت به سبب شرح صدر خویش حتی پرده کفر منافقان را نمی‌درید و با آن‌که همه چیز را به‌خوبی می‌فهمید، بسیاری از آنها را به روی خود نمی‌آورد تا آنان که شایسته تربیت و هدایت‌اند، هدایت و تربیت شوند و اسرار مردم از پرده برون نیفتد[۱۵]. منافقان که این حقیقت را درک نمی‌کردند، آن حضرت را خوش‌باور می‌انگاشتند. آنان که درک نمی‌کردند این شرح صدر پیامبر، به نفع ایشان است، آن را وسیله آزار آن حضرت قرار می‌دادند: ﴿وَمِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَيَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَيُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ وَرَحْمَةٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ[۱۶].

در شأن نزول این آیه گفته‌اند درباره گروهی از منافقان نازل شده است که گرد آمده بودند و درباره رسول خدا(ص) حرف‌هایی که می‌خواستند می‌زدند و سخنان ناروا و ناهنجار درباره آن حضرت می‌گفتند. یکی از آنان گفت: «این کار را نکنید زیرا می‌ترسیم به گوش محمد برسد که ما درباره او چه می‌گوییم و ما را رسوا کند و از بین ببرد». یکی از آنان که نامش جلاس بود گفت: «مهم نیست، ما هر چه بخواهیم می‌گوییم، و اگر به گوش او رسید، نزد وی می‌رویم و انکار می‌کنیم و او سخن ما را می‌پذیرد؛ زیرا محمد آدم خوش‌باور و «گوش» است و هر کس هر چه بگوید می‌پذیرد»[۱۷].

آنان مشاهده می‌کردند که پیامبر با ادب تمام و از سر بزرگواری با گشاده‌رویی و خوش‌رفتاری سخنان مردم را گوش می‌دهد و بر اساس مبانی شرع به‌ظاهر سخنان آنان توجه می‌کند. آنان می‌دیدند که آن حضرت به روی مردم لبخند می‌زند و با شرح صدر با همه برخورد می‌کند، اما معنای این ادب الهی را درک نمی‌کردند و آن را به‌گونه‌ای دیگر حمل می‌کردند و آن را وسیله بدگویی و آزار رسول خدا(ص) قرار می‌دادند و می‌گفتند او خوش‌باور و «گوش» است[۱۸]. آن کوردلان نمی‌فهمیدند که آن پیامبر رحمت صرفاً به‌منظور احترام گوینده به سخن او سراپا گوش می‌سپارد و کلام او را حمل بر صحت می‌کند تا هتک حرمت او را نکرده باشد و نیز گمان بد به مردم نبرده باشد ولکن اثر خبر صادق و مطابق با واقع را هم بر آن بار نمی‌کند یعنی اگر در بدگویی کسی باشد، آن شخص را مؤاخذه نمی‌کند. در نتیجه هم به حرف‌های گوینده گوش سپرده و او را احترام کرده است و هم ایمان آن مؤمنی را که وی درباره او بدگویی کرده، محترم شمرده است[۱۹]. آن حضرت نمی‌خواست اسرار کسی را فاش سازد و او را رسوا کند[۲۰] و صفت عیب‌پوشی حضرت به سبب شرح صدر او بود که بسیاری درک نمی‌کردند. آن‌که مظهر صفات و کمالات الهی است، اهل عیب‌پوشی است. از رسول اکرم(ص) روایت شده است که فرمود: «هر که بر عیب برادر مسلمانش در دنیا پرده‌پوشد و او را رسوا نسازد، خداوند در قیامت عیب او را بپوشاند»[۲۱].

بر سرپرستان و زمامداران است که بیش از هر کس به کمال عیب‌پوشی متصف باشند. امیرمؤمنان(ع) آن‌گاه که مالک اشتر را زمامدار مصر قرار داد، در عهدنامه مشهور خویش به او این ویژگی زمامدار برای اداره درست امور را یادآور شد و چنین نوشت: «باید آنان که نسبت به مردم عیب‌جوترند از تو دورتر باشند؛ زیرا مردم عیوبی دارند که والی در استتار و پوشاندن آن عیوب از همه سزاوارتر است. در صدد مباش که عیب پنهانی آنان را به دست آوری، بلکه وظیفه تو آن است که آن‌چه برایت آشکار گشته اصلاح کنی. و آن‌چه از تو پنهان است، خدا درباره آن حکم می‌کند. بنابراین تا آنجا که توانایی داری عیوب مردم را پنهان ساز تا خداوند عیوبی را که دوست داری برای مردم فاش نشود مستور دارد»[۲۲].

در مدیریت بر قلب، مدیر باید توان عیب‌پوشی داشته باشد. بتواند کینه‌ها و بدبینی‌ها و تنگ‌نظری‌هایی را که محیط را ناسالم و فضای کار را تنگ می‌سازد با شرح صدر خود برطرف کند.

آن که پخته شده است، آن‌که متصف به صفات حسنای الهی شده است، آن‌که شرح صدر یافته است، زشتی‌ها و چرک‌های مردم را می‌پوشاند و آنها را در معرض دید قرار نمی‌دهد و خود را اسیر خرده‌گیری درباره مردم نمی‌سازد. از امیرمؤمنان(ع) نقل شده است که فرمود: «با مردم درباره ریز امور حسابگری نکنید و با چشم‌پوشی از کارهای پست بر قدر و ارزش خود بیفزایید»[۲۳].

این امر از نتایج شرح صدر و از لوازم مدیریت بر قلب است و آنان که فاقد این ویژگی هستند، توان اداره قلوب را نخواهند داشت که خداوند دوستی دل‌ها را بر آنان حرام ساخته است، چنان‌که از امیرمؤمنان علی(ع) وارد شده است: «هر که به دنبال عیب‌های پنهانی مردم باشد، خداوند دوستی دل‌های مردم را بر وی حرام سازد»[۲۴].[۲۵]

بردباری، شکیبایی و فروخوردن خشم

انسانی که شرح صدر می‌یابد، بردبار و شکیبا می‌شود. رسول خدا(ص) در اداره امور و هدایت مردمان بیشترین بردباری و شکیبایی را داشت. ابن شهرآشوب از قول اهل علم و تاریخ آورده است: «پیامبر(ص) بردبارترین مردم بود»[۲۶]. و آن حضرت خود می‌فرمود: «برانگیخته شده‌ام که مرکز بردباری و معدن دانش و مسکن شکیبایی باشم»[۲۷].

بردباری رسول خدا(ص) در اداره امور چنان بود که در خبر حسین(ع) از امیرمؤمنان(ع) آمده است: «مجلس آن حضرت مجلس حلم و بردباری بود»[۲۸]. انسانی که سینه‌اش آکنده از نور علم و حکمت است، کانون بردباری و شکیبایی و رحمت است. و انسان بردبار نمی‌شود مگر آن‌که به انوار توحید و معرفت‌های الهی تأیید شود[۲۹]. چنین انسانی رحمتش بر غضبش پیشی دارد و رحمت او غضبش را راهبری می‌کند. خشم او در کنترل اوست و به‌عنوان ابزاری تبعی برای رفع موانع به کار می‌رود و نقش اولی ندارد. چنین انسانی تا آنجا که ممکن است دست به‌تندی نمی‌زند، خشم خود را فرومی‌خورد، اختیار خود را دارد. از امام مجتبی(ع) سؤال شد «بردباری» چیست؟ فرمود: «كَظْمُ الْغَيْظِ وَ مِلْكُ النَّفْسِ»[۳۰]. (فروخوردن خشم و اختیار خود داشتن).

انسان گشاده‌قلب این‌گونه است؛ تا آنجا که ممکن است دست به‌تندی و شدّت نمی‌زند و هرگز لعن و نفرین نمی‌کند. چنان‌که رسول خدا(ص) در برابر آن همه آزار و اذیت جز بردباری و شکیبایی از خود نشان نداد و پس از نبرد اُحُد چون عده‌ای از اصحاب از وی خواستند تا قریش و مشرکان را نفرین کند، فرمود: «من برای لعن و نفرین برانگیخته نشده‌ام بلکه برای دعوت به حق و رحمت برانگیخته شده‌ام. خدایا قوم مرا هدایت کن که آنان نمی‌دانند»[۳۱].

در مدیریت بر قلب، خشم به‌جا و به‌موقع اعمال می‌شود، به‌عنوان دارویی مناسب نه به‌عنوان وسیله تحقیرکردن و ترساندن. انسانی که شرح صدر ندارد، خشم خود را ناب‌جا اعمال می‌کند، یا تلاش می‌کند خشم خود را در قالب، تهمت، افترا، غیبت، تکفیر و مانند اینها پیاده کند. در انسان فاقد شرح صدر، صلابت و خشم به رحمت و عقل اقتدا نمی‌کند و از این‌رو حساب و نظم در آن نیست. آنان که اهل معرفت هستند، خشمشان فقط برای آن است که دین خدا احیا و مانع هدایت مردمان برداشته شود. هرگز برای مسائل شخصی و مانند آن خشمناک نمی‌شوند و آنها را قابل گذشت می‌دانند ولی درباره دین خدا هرگز اهل سازش نیستند[۳۲]. چنان‌که رسول اکرم(ص) این‌گونه بود[۳۳]. آن حضرت بردبارترین و شکیباترین مردمان بود. درباره بردباری و شکیبایی پیامبر از قول اسماعیل بن عیاش[۳۴] آمده است: «رسول خدا(ص) از همه خلق بر گناهان (هرزگی‌های) مردم شکیباتر بود»[۳۵].

اداره مردمان بدون بردباری و شکیبایی موجب هدررفتن نیروها و بازماندن از سیر به‌سوی مقصد است. همه آنان که به نحوی با اداره مردمان سروکار دارند باید در برابر نیازهای آنان شکیبا باشند و در راه خدمت به ایشان اهل بردباری و فروخوردن خشم. دراین‌رابطه امیرمؤمنان(ع) به کارگزاران و کسانی که آنان را به خراج‌ستانی فرستاده بود، نوشت: «در برابر نیازهای مردم شکیبایی ورزید که شما خزانه‌داران مردمید و وکیلان امتید و سفیران پیشوایان هستید. کسی را از درخواستش به خشم نیاورید و از مطلوبش باز مدارید»[۳۶].

لازمه اداره امور، داشتن بردباری و شکیبایی است. امیرمؤمنان(ع) در وصیت خویش به امام مجتبی(ع) فرمود: «هر که بردباری نماید، سیادت کند»[۳۷].

و نیز به حارث همدانی[۳۸] نوشت: «خشمت را فروخور و به هنگام قدرت گذشت پیشه کن و هنگام خشم بردبار باش. و در چیرگی از خطا چشم پوش تا تو را سرانجام نیکو باشد»[۳۹].

امیرمؤمنان(ع) خود بیش از هر کس اهل بردباری و شکیبایی بود و آن زمان که بر مسند حکومت و اداره جامعه اسلامی قرار گرفت حتی با مخالفان خود با شرح صدری شگفت برخورد کرد و هر چه آنان بر سفاهت و شرارت خود افزودند، آن حضرت بر بزرگواری و بردباری خود افزود. در دیوان منسوب به آن امام راستین آمده است: وَ ذِي سَفَهٍ يُوَاجِهُنِي بِجَهْلٍ *** وَ أَكْرَهُ أَنْ أَكُونَ لَهُ مُجِيبًا يَزِيدُ سَفَاهَةً وَ أَزيِدُ حِلْمًا *** كَعُودٍ زَادَ بِالْإِحْراقِ طِيبًا[۴۰].

انسانی که کوته‌فکر و سفیه است از سر جهالت و نادانی با من روبه‌رو می‌شود و برخوردی جاهلانه می‌کند و بد می‌گوید اما من کراهت دارم که پاسخ او را بگویم. او بر سفاهت و جهالت و برخوردهای بد خود می‌افزاید و من بر خویشتن‌داری و بردباری خود می‌افزایم. مثل من مثل آن عودی است که آن را در آتش می‌اندازند و هر چه آتش بیشتر می‌سوزد، بوی خوش آن بیشتر می‌شود.

در واقع بردباری اصل و اساس ریاست و مدیریت است و بدون آن کسی نمی‌تواند شایسته اداره مردمان شود. به بیان علی(ع): «بردباری سر ریاست است»[۴۱].

مدیریت درست بدون گشادگی وجود و بردباری بی‌معناست. نخستین صفتی که در ریاست و مدیریت ضروری است بردباری و شکیبایی است که بدون آن کار به انجام نمی‌رسد. در اداره امور یاوری چون بردباری نیست، چنان‌که امام صادق(ع) فرموده است: «بردباری برای یاری کافی است»[۴۲] و از امیرمؤمنان(ع) روایت شده است که فرمود: «هیچ عزتی سودمندتر از بردباری نیست»[۴۳] و نیز فرمود: «هیچ عزتی بلندمرتبه‌تر از بردباری نیست»[۴۴].

هیچ‌چیز مانند بردباری و شکیبایی در اداره امور راه‌ها را هموار نمی‌سازد و موجب قوت‌یافتن کار نمی‌شود و قوی‌ترین افراد در اداره کارها بردبارترین آنان است. از امیرمؤمنان(ع) پرسش شد: «قوی‌ترین خلق کیست؟» حضرت پاسخ داد: «انسان بردبار». پرسیدند: «بردبارترین مردم کدام است؟» فرمود: «کسی که خشمگین نمی‌شود»[۴۵]. و انسان بدین مرتبه دست نمی‌یابد مگر آن‌که سینه‌اش گشاده شده باشد. چنین انسانی پیوسته بر توانایی و اقتدار و عزتش در اداره امور افزوده می‌شود. امام صادق(ع) فرموده است: «هیچ بنده‌ای خشمی فرو نخورد جز آن‌که خدای عزوجل عزت او را در دنیا و آخرت بیفزود»[۴۶].[۴۷]

انصاف

داشتن انصاف از لوازم اساسی مدیریت است که نمی‌توان آن را جز در سایه شرح صدر به‌درستی یافت. آن‌که تنگ‌دل و تنگ‌نظر است نمی‌تواند عدل‌وداد کند؛ نمی‌تواند حقوق دیگران را پاس دارد و آن را چون حقوق خود بداند؛ نمی‌تواند آن‌چه برای خود می‌خواهد، برای دیگران نیز بخواهد؛ نمی‌تواند راستی و صداقت نماید؛ نمی‌تواند احقاق حق نماید و بر حق استقامت ورزد که معنای انصاف همین است[۴۸]؛ و پیامبر اکرم جلوه کامل انصاف و داد بود، چنان‌که سیره‌نویسان در توصیف آن حضرت نوشته‌اند: «رسول خدا(ص) در همه عمر خود امین‌ترین مردمان، و دادگرترین آنان و پاک‌دامن‌ترین مردمان، و راست‌گوترین ایشان بود، تا آنجا که مخالفان و دشمنانش نیز بدین امر معترف بودند»[۴۹].

در پرتو انصاف در اداره امور است که دل‌ها به هم پیوند می‌خورد و روابطی کاملاً انسانی ظهور می‌کند و مدیریت بر قلب تحقّق می‌یابد؛ و از این‌روست که هیچ‌چیز چون انصاف نظام مدیریت را سامان نمی‌بخشد و آراسته نمی‌کند. در کلمات امیرمؤمنان علی(ع) در این باره وارد شده است:

  1. «انصاف دل‌ها را پیوند می‌دهد»[۵۰].
  2. «انصاف دوستی را پایدار می‌سازد»[۵۱].
  3. «انصاف مخالفت مردم را زایل می‌کند و باعث الفت ایشان به صاحب آن می‌شود»[۵۲].
  4. «با رعایت انصاف پیوند دوستی و محبت مردمان با صاحب آن پیوسته می‌ماند»[۵۳].
  5. «انصاف جلوه‌دهنده و زینت و آرایش مدیریت و حکومت است»[۵۴].

بنابراین انصاف وسیله‌ای است نیکو در پیوند متقابل مدیران و اداره‌شوندگان؛ و اساس دوستی دل‌ها و کاستن تنش‌ها و محکم‌ترین دستاویز برپایی حقوق انسان‌ها است، چنان‌که قوام درست اداره امور به انصاف و حق است و خدای متعال در این باره چنین فرمان داده است: ﴿إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ[۵۵].

امیرمؤمنان(ع) در معنای این آیه شریفه که بیانگر جامع‌ترین دستور برای اداره امور است فرموده است: «عدل، انصاف است و احسان، دست بخشش گشودن است»[۵۶].

بی‌گمان اداره هر کاری بدون رعایت انصاف به زوال قدرت اداره می‌انجامد. امیرمؤمنان(ع) فرموده است: «هر که داد ستمدیده را از ستمگر نستاند خدا قدرت و توانایی او را سلب کند»[۵۷] و اگر انصاف نباشد، پیوندی میان قلب‌ها نخواهد بود و دوستی‌ها و محبت‌ها رنگ خواهد باخت. «با نبود انصاف دوستی پایدار نمی‌ماند»[۵۸].

به سبب همین ویژگی‌هاست که مدیران و کارگزاران بیش از هر چیز به انصاف نیاز دارند. امیرمؤمنان(ع) در عهدنامه مالک اشتر به او چنین نوشته است: «در مورد حق خدا و حقوق مردم و شخص خویش و خاندانت و کسانی از مردم که به آنان مهر می‌ورزی، رعایت انصاف کن، که اگر چنین نکنی، ستم روا داشته‌ای. و هر که به بندگان خدا ستم روا دارد، خدا به‌جای بندگان خود با او دشمنی کند و هر که با خداوند درافتد، حجّتش نپذیرد و تا دست از ستم نکشد و توبه نکند، همچنان با خدا در پیکار باشد. برای دگرگون ساختن نعمت خداوند و دچار قهر بی‌امان او شدن، چیزی همچون پای فشاری در ستمگری نیست؛ زیرا خداوند، بیش از هر چیز دعای ستمدیدگان را می‌شنود و در کمین ستمکاران است»[۵۹].

و نیز حضرت به کارگزاران خراج نوشته است: «پس، با مردمان به انصاف کار کنید»[۶۰].

هیچ‌چیز چون انصاف راه‌گشا نیست و مناسبات انسانی و مدیریتی را سامان نمی‌بخشد، به‌طوری‌که انصاف در صدر کمالات انسانی و مدیریتی می‌درخشد، چنان‌که در وصایای امام باقر(ع) به جابر بن یزید جعفی آمده است: «هیچ عدالتی چون انصاف نیست»[۶۱]. و رسول خدا(ص) عادل‌ترین مردمان بود[۶۲]، و در مدیریت خود تا آنجا انصاف را پاس می‌داشت که حتی در نگاه‌کردن به اصحاب خود مساوات را رعایت می‌کرد. امام صادق(ع) در این باره فرمود: «رسول خدا(ص) نگاه‌های خود را میان اصحابش تقسیم می‌کرد، و به این‌وآن به‌طور مساوی می‌نگریست»[۶۳].

اوصیای پیامبر(ص) این سلوک را پاس می‌داشتند و به کارگزاران خود سفارش می‌کردند که این‌گونه انصاف ورزیدن را در اداره امور پاس بدارند. امیرمؤمنان(ع) آن‌گاه که محمد بن ابی‌بکر را والی مصر قرار داد، به او چنین فرمان داد: «به او فرمان داد تا با مردم به نرمی و ملایمت رفتار کند و همه را به یک چشم نگاه کند و خویش و بیگانه را در حق برابر شمارد و به او فرمود که میان مردم به عدالت رفتار کند و داد را میان آنان برپا دارد»[۶۴].

و نیز به یکی از کارگزارانش نوشت: «در نگاه، اشاره و تحیّت و درود میان مردم مساوات را رعایت کن تا زورمندان در تبعیض طمع نورزند و ضعیفان از عدالت تو ناامید نشوند»[۶۵] و البته نمی‌توان این‌گونه انصاف داشت مگر آن‌که از تنگی‌های دل و نظر آزاد بود[۶۶].

آرامش و وقار

انسانی که قلبش به نور حق، به ایمان و تسلیم گشاده می‌شود، آرامش و وقار می‌یابد: ﴿هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُوا إِيمَانًا مَعَ إِيمَانِهِمْ وَلِلَّهِ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا[۶۷].

«سکینه» در اصل از ماده سکون به معنی آرامش و اطمینان خاطری است که هرگونه شک و تردید و وحشت را از انسان زایل می‌کند و او را در طوفان حوادث و در برابر سختی‌ها و حمل مسئولیت‌های سنگین ثابت‌قدم می‌دارد. این آرامش ممکن است جنبه عقیدتی داشته باشد و تزلزل اعتقاد را برطرف سازد، یا جنبه عملی داشته باشد و ثبات قدم و مقاومت و شکیبایی و وقار به انسان، بخشد[۶۸]. این آرامش، اطمینان ناشی از ایمان است که در قلب مؤمن وارد می‌شود و به سبب آن، مؤمن قادر به حمل بارهای سنگین می‌گردد و در آزمایش‌ها و دشواری‌های امور با قوّت و استوار برخورد می‌کند[۶۹]؛ زیرا یاد خدا و غیر او را از یاد بردن، دل را گشاده می‌دارد و آرامش می‌بخشد و رفتار را با وقار می‌سازد.

﴿الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ[۷۰]. آن‌که به ایمان شرح صدر یافته است، آرامش می‌یابد، از اضطراب و بی‌ثباتی آزاد می‌شود. شرح صدر تجافی از دنیا می‌آورد و این امر سبب می‌شود به‌خاطر آن‌چه از دست داده است، اندوهگین نشود و به آن‌چه دارد دلبستگی پیدا نکند؛ و این موجب آرامش روحی و وقار و ثبات قدم می‌شود. چنین کسی در اداره امور دچار تزلزل نمی‌گردد.

﴿لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ[۷۱]. انسان دارای آرامش و وقار هرگز در برابر سختی‌ها سست نمی‌شود، بی‌قراری و ناپایداری نمی‌کند. انسانی که دریچه دل خود را به نور حق گشوده است، دریچه دل را به علم و حکمت گشوده است[۷۲]، آرام و باوقار است. او به لشکریان آسمان‌ها و زمین تکیه دارد و استوار است. و رسول خدا چنین بود. قاضی عیاض به اسناد خود از قول خارجة بن زید[۷۳] آورده است: «پیامبر(ص) باوقارترین مردم در مجلس خویش بود»[۷۴].

مجلس پیامبر مجلس آرامش و وقار بود. در خبر حسین(ع) از امیرمؤمنان(ع) درباره مجلس آن حضرت آمده است: «مجلس پیامبر مجلس بردباری و حیا و صداقت و امانت بود و در آن آوازها بلند نمی‌شد و در آن حرمت مردم هتک نمی‌شد. و اگر از کسی لغزشی سر می‌زد، جای دیگر گفته نمی‌شد. اهل مجلس همه با هم عادلانه رفتار می‌کردند و رفتارشان با یکدیگر، پیوندی بر تقوا بود و نسبت به یکدیگر فروتنانه برخورد می‌کردند. بزرگسالان را احترام می‌کردند و با کوچک‌تران مهربان بودند»[۷۵].

مدیریت پیامبر این‌گونه بود و روح آرامش و وقار او بر مجلسش حاکم بود. در مجلس آن حضرت سبکی گفتار و رفتار دیده نمی‌شد و اصحاب متأثر از این روحیه با یکدیگر رفتار می‌کردند. آن حضرت مردم خود را چنین می‌خواست و می‌فرمود: «ای مردم بر شما باد به داشتن آرامش و وقار»[۷۶].

عدم آرامش و اضطراب در اداره امور و نیز سبکی گفتار و رفتار، توان مدیر را در اداره امور زایل می‌کند و هیبت او را به ذلت بدل می‌سازد. از امیرمؤمنان(ع) روایت شده است که فرمود: «به سبب وقار هیبت فرد زیاد می‌شود»[۷۷] و چه خوب صفتی است آرامش و وقار برای اداره امور: «خوب خوی و خصلتی است آرامش و وقار»[۷۸].

پیشوایان حق کارگزاران خود را چنین می‌خواستند، چنان‌که از سفارش‌های امام علی(ع) به مأموران جمع‌آوری زکات همین بود: «آن‌گاه با آرامش و وقار به سویشان حرکت کن»[۷۹].

آن‌که سینه‌اش گشاده باشد، رفتارش توأم با آرامش و وقار است و سبکی و اضطراب و خصومت‌طلبی در او نیست که اینها همه از تنگی دل است. امام صادق(ع) فرموده است: «مخاصمه نمی‌کند مگر کسی که دچار تنگی سینه شده باشد»[۸۰].

اینها برخی از صفات و ویژگی‌های لازم برای اداره امور است که چون سینه گشاده شود، ظهور حقیقی یابد[۸۱].

منابع

پانویس

  1. فضائل الخمسة، ج۱، ص۱۶۰.
  2. مجمع الزوائد، ج۹، ص۱۷.
  3. عبدالله بن حارث بن جزء از صحابه‌ای است که در فتح مصر حضور داشت و در سال ۸۶ هجری بنابر نقل صحیح‌تر در گذشته است. ابوداود ترمذی و ابن ماجه از او روایت کرده‌اند. ر.ک: حلیة الاولیاء، ج۲، ص۶؛ الاستیعاب، ج۲، صص۲۷۱-۲۷۲؛ اسد الغابة، ج۳، ص۹۴؛ الوافی بالوفیات، ج۱۷، ص۱۱۶؛ الاصابة، ج۲، صص۲۸۲-۲۸۳؛ تهذیب التهذیب، ج۵، ص۱۵۶؛ ابوالفلاح عبدالحی المعروف بابن العماد الحنبلی، شذرات الذهب فی أخبار من ذهب، دار احیاء التراث العربی، بیروت، ج۱، ص۹۷.
  4. «مَا رَأَيْتُ أَحَداً أَكْثَرَ تَبَسُّماً مِنْ رَسُولِ اللَّهِ(ص)»؛ سنن الترمذی، ج۵، ص۵۶۱؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۵۹.
  5. «الْقَ أَخَاكَ بِوَجْهٍ مُنْبَسِطٍ»؛ الکافی، ج۲، ص١0٣؛ وسائل الشیعة، ج۸، ص۵۱۲.
  6. «سَعِ النَّاسَ بِوَجْهِكَ وَ مَجْلِسِكَ وَ حُكْمِكَ»؛ نهج البلاغه، نامه ۷۶.
  7. «وَ ابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَكَ»؛ نهج البلاغه، نامه 27.
  8. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۱۷۷.
  9. الصحاح، ج۴، ص۱۴۰۵؛ لسان العرب، ج۹، ص۲۶۸-۲۶۹؛ القاموس المحیط، ج۳، ص۱۸۱؛ تاج العروس، ج۶، صص۲۰۰-۲۰۱.
  10. «كَانَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) مِنْ أَشَدِّ النَّاسِ لُطْفاً بِالنَّاسِ»؛ دلائل النبوة ابی نعیم الاصبهانی، ج۱، ص۱۸۲؛ حلیة الاولیاء، ج۶، ص۲۶؛ المطالب العالیة، ج۴، ص۲۴.
  11. «أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ حَقّاً عَلَى الْوَالِي أَلَّا يُغَيِّرَهُ عَلَى رَعِيَّتِهِ فَضْلٌ نَالَهُ وَ لَا طَوْلٌ خُصَّ بِهِ وَ أَنْ يَزِيدَهُ مَا قَسَمَ اللَّهُ لَهُ مِنْ نِعَمِهِ دُنُوّاً مِنْ عِبَادِهِ وَ عَطْفاً عَلَى إِخْوَانِهِ»؛ نهج‌البلاغه، نامه ۵۰.
  12. «فَاخْفِضْ لَهُمْ جَنَاحَكَ، وَ أَلِنْ لَهُمْ جَانِبَكَ»؛ نهج‌البلاغه، نامه ۲۷.
  13. «وَ أَشْعِرْ قَلْبَكَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعِيَّةِ، وَ الْمَحَبَّةَ لَهُمْ، وَ اللُّطْفَ بِهِمْ»؛ نهج‌البلاغه، نامه ۵۳.
  14. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۱۷۸.
  15. ر.ک: تفسیر نمونه، ج۸، ص۱۶.
  16. «و برخی از ایشان کسانی هستند که پیغمبر را آزار می‌کنند و می‌گویند او خوش‌باور است؛ بگو سخن نیوش خوبی برای شماست که به خداوند ایمان و مؤمنان را باور دارد و برای آن دسته از شما که ایمان آورده‌اند رحمت است و برای آن کسان که به فرستاده خداوند آزار می‌رسانند» سوره توبه، آیه ۶۱.
  17. ر.ک: اسباب النزول، ص۱۶۸؛ تفسیر مجمع‌البیان، ج۳، ص۴۴؛ التفسیر الکبیر، ج۱۶، ص116؛ الدر المنثور، ج۳، ص۲۵۳؛ شهاب‌الدین ابوالفضل محمود الآلوس البغدادی، روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم و السبع المثانی، دار احیاءالتراث العربی، بیروت، ۱۴۰۵ ق. ج۱۰، ص۱۲۵.
  18. ر.ک: فی ظلال القرآن، ج۳، ص۱۶۷۰.
  19. المیزان فی تفسیر القرآن، ج۹، ص314.
  20. ر.ک: تفسیر الکشاف، ج۲، ص۲۸۴.
  21. «مَنْ سَتَرَ أَخَاهُ الْمُسْلِمَ فِي الدُّنْيَا فَلَمْ يَفْضَحْهُ سَتَرَهُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ»؛ الجامع الصغیر، ج۲، ص۶۰۹؛ و از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود: «مَنْ سَتَرَ عَلَى مُؤْمِنٍ عَوْرَةً يَخَافُهَا سَتَرَ اللَّهُ عَلَيْهِ سَبْعِينَ عَوْرَةً مِنْ عَوْرَاتِ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ». (هر که عیب مؤمنی را که از آن می‌ترسد بپوشاند، خداوند هفتاد عیب دنیوی و اخروی او را بپوشاند). الکافی، ج۲، ص۲۰۰؛ وسائل الشیعة، ج۱۱، ص۵۸۶.
  22. «وَ لْيَكُنْ أَبْعَدَ رَعِيَّتِكَ مِنْكَ وَ أَشْنَأَهُمْ عِنْدَكَ أَطْلَبُهُمْ لِمَعَايِبِ النَّاسِ، فَإِنَّ فِي النَّاسِ عُيُوباً، الْوَالِي أَحَقُّ مَنْ سَتَرَهَا، فَلَا تَكْشِفَنَّ عَمَّا غَابَ عَنْكَ مِنْهَا، فَإِنَّمَا عَلَيْكَ تَطْهِيرُ مَا ظَهَرَ لَكَ. وَ اللَّهُ يَحْكُمُ عَلَى مَا غَابَ عَنْكَ، فَاسْتُرِ الْعَوْرَةَ مَا اسْتَطَعْتَ يَسْتُرِ اللَّهُ مِنْكَ مَا تُحِبُّ سَتْرَهُ مِنْ رَعِيَّتِكَ»؛ نهج‌البلاغه، نامه ۵۳.
  23. «وَ لَا تُدَاقُّوا النَّاسَ وَزْناً بِوَزْنٍ وَ عَظِّمُوا أَقْدَارَكُمْ بِالتَّغَافُلِ عَنِ الدَّنِيِّ مِنَ الْأُمُورِ»؛ تحف ‌العقول، ص۱۵۷.
  24. «مَنْ تَتَبَّعَ خَفِيَّاتِ الْعُيُوبِ حَرَّمَهُ اللَّهُ سُبْحَانَهُ مَوَدَّاتِ الْقُلُوبِ»؛ غرر الحکم، ج۲، صص۲۱۴-۲۱۵.
  25. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۱۸۰.
  26. مناقب ابن شهرآشوب، ج۱، ص۱۴۵؛ بحارالانوار، ج۱۶، ص۲۲۶.
  27. «بُعِثْتُ لِلْحِلْمِ مَرْكَزاً وَ لِلْعِلْمِ مَعْدِناً وَ لِلصَّبْرِ مَسْكَناً»؛ مصباح الشریعة، ص۱۵۵؛ بحارالانوار، ج۷۱، ص۴۲۳.
  28. «مَجْلِسُهُ مَجْلِسُ حِلْمٍ»؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۴۲۴؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۳۸۸؛ اخلاق النبی و آدابه، ص۲۵؛ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۳۱۸؛ دلائل النبوة البیهقی، ج۱، ص۲۹۰؛ الوفا باحوال المصطفی، ج۲، ص۴۷۰؛ صفة الصفوة، ج۱، ص۱۵۹؛ اسد الغابة، ج۱، ص۳۲؛ نهایة الارب، ج۱۶، ص۲۷۷؛ تاریخ الذهبی، ج۱، ص۴۴۷؛ شمائل الرسول، ص۶۷؛ البدایة و النهایة، ج۶، ص۳۷؛ مجمع الزوائد، ج۸، ص۲۷۵.
  29. مصباح الشریعة، ص۱۵۴؛ بحارالانوار، ج۷۱، ص۴۲۲.
  30. تحف‌العقول، ص۱۵۸؛ و نیز ر.ک: جمال‌الدین محمد خوانساری، شرح غررالحکم و درر الکلم، با مقدمه و تصحیح و تعلیق میرجلال‌الدین حسینی ارموی، چاپ سوم، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۶۰ ش. ج۳، ص۷۴.
  31. «إِنِّي لَمْ أُبْعَثْ لَعَّاناً وَلكِنِّي بُعِثْتُ دَاعِيًا وَ رَحْمَةً. اللَّهُمَّ اهْدِ قَوْمِي فَإِنَّهُمْ لَا يَعْلَمُونَ»؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۳۷.
  32. ر.ک: عرفان و حماسه، صص۱۵۳-۱۵۴.
  33. شمائل الرسول، ص۷۴.
  34. اسماعیل بن عیاش، ابوعتبه عنسی حمصی از راویان بزرگ اهل‌سنت است که در سال ۱۰۶ هجری به دنیا آمد. حافظه‌ای شگفت داشت و حافظ احادیث بسیار بود. او را عالم‌ترین مردم به حدیث شام دانسته‌اند. درگذشت او به سال ۱۸۲ هجری بوده است و ابوداود، ترمذی، نسایی و ابن ماجه از او روایت کرده‌اند. ر.ک: الجرح و التعدیل، ج۲، صص۱۹۱-۱۹۲؛ تاریخ بغداد، ج۶، صص۲۲۱-۲۲۸؛ مختصر تاریخ دمشق، ج۴، صص۳۷4-۳۷6؛ میزان الاعتدال، ج۱، صص۲۴۰-۲۴۴؛ الوافی بالوفیات، ج۹، ص۱۸۴؛ تهذیب التهذیب، ج۱، صص۲۸۰-۲۸۴.
  35. «كَانَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) أَصْبَرَ النَّاسِ عَلَى أَوْزَارِ (أَقْذَارِ) النَّاسِ»؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۳۷۸؛ الجامع الصغیر، ج۲، ص۳۰۴؛ فیض القدیر، ج۵، ص۷۲؛ اعیان الشیعة، ج۱، ص۲۲۳.
  36. «وَ اصْبِرُوا لِحَوَائِجِهِمْ فَإِنَّكُمْ خُزَّانُ الرَّعِيَّةِ وَ وُكَلَاءُ الْأُمَّةِ وَ سُفَرَاءُ الْأَئِمَّةِ وَ لَا تُحْشِمُوا أَحَداً عَنْ حَاجَتِهِ وَ لَا تَحْبِسُوهُ عَنْ طَلِبَتِهِ»؛ نهج‌البلاغه، نامه ۵۱.
  37. «مَنْ حَلِمَ، سَادَ»؛ بحارالانوار، ج۷۷، ص۲۰۸.
  38. «حارث بن عبدالله اعور» از فقیهان بزرگ و از تابعین و از خواص اصحاب امیرمؤمنان(ع) است. وی از قبیله «همدان» از قبایل بزرگ یمن است که شیعه و دوستدار علی(ع) بوده‌اند. در دیوان منسوب به علی(ع) صفحه ۱۱۴ آمده است که حضرت در شأن ایشان فرموده است: إِذَا كُنْتُ بَوَّابًا عَلَى بَابِ جَنَّةٍ *** أَقُولُ لِهَمْدَانَ ادْخُلُوا بِسَلَامِ هرگاه من دربان در بهشت باشم، به قبیله همدان می‌گویم که با سلام وارد بهشت شوید. در تاریخ یافعی مذکور است که حارث صحابی امیرمؤمنان(ع) بود و به مصاحبت عبدالله بن مسعود رسیده بود. ذهبی او را از بزرگان علمای تابعین شمرده است و از قول «ابن حبان» آورده است که او در تشیّع غالی بوده است و نیز از قول «ابوبکر بن ابی داوود» که از علمای اهل‌سنت است نقل کرده که حارث اعور فقیه‌ترین مردم و آگاه‌ترین ایشان به دین و نجیب‌زاده‌ترین مردم بود و علم فرایض را از علی گرفته بود. حدیث حارث در سنن اربعه اهل‌سنت وارده شده است و نسایی با آن‌که در رجال حدیث بسیار سخت‌گیر بوده، حدیث حارث را نقل و بدان احتجاج کرده و امر او را تقویت کرده است. احادیث حارث در کتب اربعه شیعه وارد شده است. شیخ ابو عمرو کشّی از قول حارث آورده است که گفت: شبی به خدمت امیرمؤمنان(ع) رفتم. آن حضرت پرسید: «چه چیز تو را در این شب به نزد من آورده است؟» گفتم «ای امیرمؤمنان، به خدا سوگند دوستی تو مرا به نزدت آورده است». حضرت فرمود: «أَمَا إِنَّهُ لَا يَمُوتُ عَبْدٌ يُحِبُّنِي فَتَخْرُجُ نَفْسُهُ حَتَّى يَرَانِي حَيْثُ يُحِبُّ وَ لَا يَمُوتُ عَبْدٌ يُبْغِضُنِي فَتَخْرُجُ نَفْسُهُ حَتَّى يَرَانِي حَيْثُ يَكْرَهُ». (بدان که نمیرد آن کسی که مرا دوست دارد مگر آن‌که در وقت جان دادن مرا ببیند و به دیدن من مسرور شود و امیدوار رحمت الهی گردد و همچنین نمی‌میرد کسی که مرا دشمن دارد مگر آن‌که در وقت مردن مرا ببیند و از دیدن من ناراحت شود و دچار شرم و ناامیدی گردد). برخی گویند او در صفین به شهادت رسید و نیز گفته‌اند که در سال ۶۵ هجری در گذشته است؛ ر.ک: امالی المفید، صص۶-۷؛ رجال الکشی، صص۸۸-۸۹؛ شمس‌الدین ابوعبدالله محمد بن احمد بن عثمان الذهبی، میزان الاعتدال فی نقد الرجال، تحقیق علی محمد البجاوی، دارالفکر، بیروت، ج۱، صص۴۳۵-۴۳۷؛ مجالس المؤمنین، ج۱، صص۳۰۸-۳۰۹؛ عبدالله بن محمد حسن المامقانی، تنقیح المقال فی علم الرجال، المطبعة المرتضویة، النجف، ۱۳۵۲ ق. ج۱، ص۲۴۲؛ منتهی الامال، ج۱، ص۲۴۰؛ سفینة البحار، ج۱، صص۲۳۸-۲۳۹؛ السید ابوالقاسم الموسوی الخوئی، معجم رجال الحدیث و تفصیل طبقات الرواة، دار الزهراء، بیروت، ۱۴۰۳ ق. ج۴، صص۱۸۶-۱۸۷.
  39. «وَ اكْظِمِ الْغَيْظَ وَ تَجَاوَزْ عِنْدَ الْمَقْدَرَةِ وَ احْلُمْ عِنْدَ الْغَضَبِ وَ اصْفَحْ مَعَ الدَّوْلَةِ تَكُنْ لَكَ الْعَاقِبَةُ»؛ نهج‌البلاغه، نامه ۶۹.
  40. دیوان الامام علی(ع)، ص۲۰.
  41. «الْحِلْمُ رَأْسُ الرِّئَاسَةِ»؛ شرح غررالحکم، ج۱، ص۱۹۷.
  42. «كَفَى بِالْحِلْمِ نَاصِراً»؛ الکافی، ج۲، ص۱۱۲؛ بحارالانوار، ج۷۱، ص۴۰۴.
  43. «لَا عِزَّ أَنْفَعُ مِنَ الْحِلْمِ»؛ بحارالانوار، ج۷۱، ص۴۲۸؛ ج۷۷، ص۲۸۲.
  44. «لَا عِزَّ أَرْفَعُ مِنَ الْحِلْمِ»؛ بحارالانوار، ج۷۱، ص۴۱۴.
  45. بحارالانوار، ج۷۱، ص۴۲۰؛ ج۷۷، ص۳۱۸.
  46. «مَا مِنْ عَبْدٍ كَظَمَ غَيْظاً إِلَّا زَادَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عِزّاً فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ»؛ الکافی، ج۲، ص۱۱۰؛ بحارالانوار، ج۷۱، صص۴۰۹-۴۱۰.
  47. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۱۸۳.
  48. علی اکبر دهخدا، لغت‌نامه چاپ اول، سازمان لغت‌نامه دهخدا، ۱۳۲۵-۱۳۵۲ ش. ذیل کلمه «انصاف».
  49. فَكَانَ(ص) آمَنَ النَّاسِ، وَ أَعْدِلَ النَّاسِ وَ أَعَفَّ النَّاسِ وَ أَصْدَقَهُمْ لَهْجَةً مُنْذُ كَانَ اعْتَرَفَ لَهُ بِذلِكَ مُحادُّوهُ وَ عِدَاهُ؛ ابوالفضل عیاض بن موسی بن عیاض الیحصبی (القاضی عیاض)، الشفا بتعریف حقوق المصطفی، و ذیله مزیل الخفا عن الفاظ الشفاء لاحمد بن محمد بن محمد الشمنی، دارالکتب العلمیة، بیروت، ج۱، ص۱۳۳؛ و نیز ر.ک: نورالدین علی بن محمد (الملا علی القاری)، شرح الشفا للقاضی عیاض، دارالکتب العلمیة، بیروت، ج۱، ص۲۹۵.
  50. «الْإِنْصَافُ يَأْلَفُ الْقُلُوبَ»؛ شرح غررالحکم، ج۱، ص۲۹۴.
  51. «الْإِنْصَافُ يَسْتَدِيمُ الْمَحَبَّةَ»؛ شرح غررالحکم، ج۱، ص۲۶۹.
  52. «الْإِنْصَافُ يَرْفَعُ الْخِلَافَ وَ يُوجِبُ الِائْتِلَافَ»؛ شرح غررالحکم، ج۲، ص۳۰.
  53. «بِالنَّصَفَةِ تَدُومُ الْوُصْلَةُ»؛ شرح غررالحکم، ج۳، ص۲۰۰.
  54. «الْإِنْصَافُ زَيْنُ الْإِمْرَةِ»؛ شرح غررالحکم، ج۱، ص۲۳۰.
  55. «به راستی خداوند به دادگری و نیکی کردن فرمان می‌دهد» سوره نحل، آیه ۹۰.
  56. «الْعَدْلُ: الْإِنْصَافُ، وَ الْإِحْسَانُ: التَّفَضُّلُ»؛ نهج‌البلاغه، حکمت ۲۳۱.
  57. «مَنْ لَمْ يُنْصِفِ الْمَظْلُومَ مِنَ الظَّالِمِ سَلَبَهُ اللَّهُ قُدْرَتَهُ»؛ شرح غررالحکم، ج۵، ص۴۱۰.
  58. «لَا تَدُومُ عَلَى عَدَمِ الْإِنْصَافِ الْمَوَدَّةُ»؛ شرح غررالحکم، ج۶، ص۴۱۲.
  59. «أَنْصِفِ اللَّهَ وَ أَنْصِفِ النَّاسَ مِنْ نَفْسِكَ وَ مِنْ خَاصَّةِ أَهْلِكَ وَ مَنْ لَكَ فِيهِ هَوًى مِنْ رَعِيَّتِكَ، فَإِنَّكَ إِلَّا تَفْعَلْ تَظْلِمْ! وَ مَنْ ظَلَمَ عِبَادَ اللَّهِ كَانَ اللَّهُ خَصْمَهُ دُونَ عِبَادِهِ، وَ مَنْ خَاصَمَهُ اللَّهُ أَدْحَضَ حُجَّتَهُ وَ كَانَ لِلَّهِ حَرْباً حَتَّى يَنْزِعَ أَوْ يَتُوبَ. وَ لَيْسَ شَيْ‏ءٌ أَدْعَى إِلَى تَغْيِيرِ نِعْمَةِ اللَّهِ وَ تَعْجِيلِ نِقْمَتِهِ مِنْ إِقَامَةٍ عَلَى ظُلْمٍ، فَإِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ دَعْوَةَ الْمُضْطَهَدِينَ وَ هُوَ لِلظَّالِمِينَ بِالْمِرْصَادِ»؛ نهج‌البلاغه، نامه ۵۳.
  60. «فَأَنْصِفُوا النَّاسَ مِنْ أَنْفُسِكُمْ»؛ نهج‌البلاغه، نامه ۵۱.
  61. «لَا عَدْلَ كَالْإِنْصَافِ»؛ تحف‌العقول، ص۲۰۸؛ بحارالانوار، ج۷۸، ص۱۶۵.
  62. الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۷۲.
  63. «كَانَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) يَقْسِمُ لَحَظَاتِهِ بَيْنَ أَصْحَابِهِ فَيَنْظُرُ إِلَى ذَا وَ يَنْظُرُ إِلَى ذَا بِالسَّوِيَّةِ»؛ الکافی، ج۸، ص۲۶۸؛ تنبیه الخواطر، ج۲، ص۱۷۶؛ وسائل الشیعة، ج۸، ص۴۹۹؛ کحل البصر، ص۶۹.
  64. «وَ أَمَرَهُ أَنْ يُلَيِّنَ لَهُمْ جَنَاحَهُ وَ أَنْ يُسَاوِيَ بَيْنَهُمْ فِي مَجْلِسِهِ وَ وَجْهِهِ وَ يَكُونَ الْقَرِيبُ وَ الْبَعِيدُ عِنْدَهُ فِي الْحَقِّ سَوَاءً وَ أَمَرَهُ أَنْ يَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِالْعَدْلِ وَ أَنْ يُقِيمَ بِالْقِسْطِ»؛ تحف‌العقول، ص۱۱۹.
  65. «وَ آسِ بَيْنَهُمْ فِي اللَّحْظَةِ وَ النَّظْرَةِ وَ الْإِشَارَةِ وَ التَّحِيَّةِ حَتَّى لَا يَطْمَعَ الْعُظَمَاءُ فِي حَيْفِكَ وَ لَا يَيْأَسَ الضُّعَفَاءُ مِنْ عَدْلِكَ»؛ نهج‌البلاغه، نامه ۴۶.
  66. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۱۸۹.
  67. «اوست که آرامش را در دل مؤمنان فرو فرستاد تا ایمانی بر ایمانشان بیفزایند و سپاهیان آسمان‌ها و زمین از آن خداوند است و خداوند دانایی فرزانه است» سوره فتح، آیه ۴.
  68. ر.ک: تفسیر نمونه، ج۲۲، ص۲۷.
  69. ر.ک: تفسیر کشف‌الاسرار، ج۹، صص۲۰۷-۲۰۸.
  70. «همان کسانی که ایمان آورده‌اند و دل‌های ایشان با یاد خداوند آرام می‌گیرد؛ آگاه باشید! با یاد خداوند دل‌ها آرام می‌یابد» سوره رعد، آیه ۲۸.
  71. «تا بر آنچه از دست شما رفت دریغ نخورید و بر آنچه به شما دهد شادی نکنید» سوره حدید، آیه ۲۳.
  72. مصنف ابن ابی شیبة، ج۷، ص۴۲۰؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۲۲؛ تفسیر الکشاف، ج۴، ص۷۷۵؛ الجامع لاحکام القرآن، ج۲۰، ص۱۰۴؛ الدر المنثور، ج۶، ص۳۶۳.
  73. او خارجة بن زید بن ثابت انصاری از زاهدان و عابدان اهل مدینه است. او را یکی از فقهای هفت‌گانه مدینه شمرده‌اند. پدرش زید بن ثابت از صحابه بود و او از تابعین. درگذشت او را به سال ۹۹ یا ۱۰۰ هجری نوشته‌اند. ر.ک: حلیة الأولیاء، ج۲، صص۱۸۹-۱۹۰؛ وفیات الاعیان، ج۲، ص۲۲۳؛ مختصر تاریخ دمشق، ج۷، صص۳۲۳-۳۲۴.
  74. «كَانَ النَّبِيُّ(ص) أَوْقَرَ النَّاسِ فِي مَجْلِسِهِ»؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۷۶.
  75. «مَجْلِسُهُ مَجْلِسُ حِلْمٍ وَ حَيَاءٍ وَ صِدْقٍ وَ أَمَانَةٍ، لَا تُرْفَعُ فِيهِ الْأَصْوَاتُ، وَ لَا تُؤْبَنُ فِيهِ الْحُرَمُ، وَ لَا تُثْنَى فَلَتَاتُهُ، مُتَعَادِلِينَ مُتَوَاصِلِينَ فِيهِ بِالتَّقْوَى، مُتَوَاضِعِينَ، يُوَقِّرُونَ الْكَبِيرَ وَ يَرْحَمُونَ الصَّغِيرَ»؛ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۳۱۸؛ و با مختصر اختلاف در برخی الفاظ: الطبقات الکبری، ج۱، ص۴۲۴؛ انساب الاشراف، ج۱، صص۳۸۸-۳۸۹؛ اخلاق النبی و آدابه، ص۲۵؛ دلائل النبوة البیهقی، ج۱، ص۲۹۰؛ مکارم‌الاخلاق، ص۱۴؛ شمائل الرسول ص۶۷؛ الوفا بأحوال المصطفی، ج۲، ص۴۷۰؛ صفة الصفوة، ج۱، ص۱۵۹؛ الفائق فی غریب الحدیث، ج۱، ص13؛ اسد الغابة، ج1، صص۳۲-۳۳؛ نهایة الارب، ج۱۶، صص۲۷7-۲۷8؛ تاریخ الذهبی، ج۱، صص۴۴۷-۴۴۸؛ البدایة و النهایة، ج۶، ص37؛ مجمع الزوائد، ج۸، ص۲۷۵.
  76. «يَا أَيُّهَا النَّاسُ عَلَيْكُمْ بِالسَّكِينَةِ وَ الْوَقَارِ»؛ کنز العمال، ج۳، ص۲۵۲.
  77. «بِالْوَقَارِ تَكْثُرُ الْهَيْبَةُ»؛ شرح غررالحکم، ج۳، ص۱۹۹.
  78. «نِعْمَ الشِّيمَةُ السَّكِينَةُ؛ نِعْمَ الشِّيمَةُ الْوَقَارُ»؛ شرح غررالحکم، ج۶، صص۱۵۷، ۱۶۱.
  79. «ثُمَّ امْضِ إِلَيْهِمْ بِالسَّكِينَةِ وَ الْوَقَارِ»؛ نهج‌البلاغه، نامه ۲۵.
  80. «لَا يُخَاصِمُ إِلَّا مَنْ قَدْ ضَاقَ بِمَا فِي صَدْرِهِ»؛ التوحید، ص۴۶۱.
  81. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۱۹۴.