حدیث ولایت در حدیث
مقدمه
پیامبر(ص) بارها به مسلمانان فرمود که سرپرست پس از من علی(ع) است؛ برای نمونه، فرمود: «تو در دنیا و آخرت ولیّ منی»[۱]. نیز فرمود: «تو پس از من سرپرست و ولیّ تمام مؤمنانی»[۲]. و در یکی از جنگها که پیامبر(ص) فرماندهی لشکر را به امام علی(ع) واگذارد و علی(ع) برای خود از خمس غنایم، کنیزی گرفت، برخی از سپاهیان از این کار ناخشنود شدند و به رسول خدا(ص) در اینباره شکایت بردند. پیامبر(ص) فرمود: «حق علی(ع) بیش از این کنیز، بلکه او ولیّ و سرپرست شما بعد از من است».[۳] پیامبر اکرم(ص) بارها تکرار میکرد «هرکس من مولای اویم علی(ع) مولای اوست و هرکس من ولیّ اویم، علی(ع) نیز ولیّ اوست» و این نصوص شرعی به اندازهای شایع و منتشر است که بر هیچ کس پوشیده نیست.[۴]
سند حدیث
- مالک بن اوس بن الحدثان النصری؛ وی از روات صحیح بخاری، مسلم و دیگر صحاح سته اهل سنت است و حتی کسانی معتقد بودهاند که او رسول خدا(ص) را نیز دیده است. مزی مینویسد: «محمد بن سعد میگوید او از کسانی است که رسول خدا(ص) را درک کرد، اما سخنی از حضرت نقل نکرده است»[۵].
- محمد بن مسلم معروف به ابن شهاب زهری؛ او از روات بخاری، مسلم و دیگر صحاح سته اهل سنت است. ابن حجر درباره او مینویسد: «فقیه و حافظ بود. بر بزرگی جایگاه او اتفاق کردهاند. او از سران طبقه چهارم است»[۶].
- معمر بن راشد؛ از روات بخاری، مسلم و دیگر صحاح سته اهل سنت است.
ذهبی درباره او مینویسد: «احمد گفته است هیچکس را نمیتوان در ردیف معمر قرار داد، بلکه او در روزگار خودش بر دیگران در کسب دانش برتری داشت. عبد الرزاق میگوید ده هزار حدیث از وی شنیدم[۷]. بنابراین سند روایت نیز قطعی است و هیچ مشکلی ندارد.[۸]
دلالت حدیث
«ولی» در لغت بر قرب و نزدیکی دلالت میکند و کلمه مولی نیز از همین باب است و درباره مُعتِق، مُعتَق، صاحب، حلیف، ابن عم، ناصر و جار، به کار میرود که ریشه همه آنها ولی است[۹]. راغب نیز در اینباره میگوید: ولاء و توالی آن است که دو یا چند چیز به گونهای باشند که غیر آنها در میان آنها نباشد. این معنا برای قرب مکانی است و برای قرب به لحاظ نسبت، دین، صداقت، نصرت و اعتقاد استعاره آورده میشود. کلمه «وِلایت» به معنای نصرت و واژه «وَلایت» به معنای تولی امر است و گفته شده هر دو کلمه یک معنا دارد و حقیقت آن همان تولی امر است[۱۰]. با توجه به حالات اولیه انسان در کاربرد الفاظ و اینکه کلمات را در آغاز بیشتر برای بیان معانی محسوس به کار میبرد، میتوان گفت واژه ولایت در آغاز برای قرب و نزدیکی خاص در محسوسات به کار رفته، آنگاه در قالب استعاره برای قرب معنوی آورده شده است. بر این اساس هرگاه این واژه در امور معنوی به کار رود، بر نوعی از نسبت قرابت دلالت میکند و لازمهاش این است که ولی درباره مدلولش حقی داشته باشد که دیگری آن را ندارد و میتواند به گونهای در آن تصرف کند که دیگری جز به اذن او نمیتواند چنین کند؛ برای، نمونه ولیّ میّت میتواند در اموال او تصرف کند. این ولایت او از حق وراثتش سرچشمه میگیرد و کسی که بر صغیر ولایت دارد، درباره تصرف در امور وی حق دارد و خداوند ولیّ امر بندگان خویش است؛ یعنی امور دنیوی و اخروی آنان را تدبیر میکند و او ولیّ مؤمنان است؛ یعنی بر آنان ولایت ویژهای دارد.... بنابراین معنای ولایت در همه نمونههای کاربرد آن بر گونهای از قرابت دلالت میکند که سرچشمه نوعی تصرف و مالک بودن تدبیر است[۱۱].
پس کلمه «مولی» در لغت در یک معنا یعنی سزاوارتر به کار میرود و معنایش در حدیث «ولایت»، همان سرپرستی افراد و با امامت مرادف است. از این رو شماری از علمای اهل سنت اعتراف کردهاند که بهترین و رساترین عبارتی که بر خلافت بعد از پیامبر(ص) دلالت میکند، کلمه وليكُم بعدي است؛ چنان که خلفای اهل سنت برای خلیفه خواندن خود و هنگام نصب حکام تعبیر «ولی» را به کار میبردند. ابن سعد در مناظرهای ساختگی میان شیعه (و به تعبیر او رافضی) و سنی، از زبان طرف سنی میگوید: «رساترین و فصیحترین کلمهای که خلافت فردی را ثابت میکند، لفظ وليكم من بعدي است و اگر پیامبر(ص) جانشینی علی(ع) را قصد کرده بود، میبایست میگفت: علي وليكم من بعدي، اما از لفظ «مولی» استفاده کرده است». رافضی به عالم سنی گفت: «آیا رسول خدا(ص) به علی(ع) نفرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ»؟ عالم سنی پاسخ گفت: «قسم به خدا! اگر مقصود رسول خدا(ص) امیری و حاکمیت میبود، فصیحتر از این سخن میگفت (چنان که درباره نماز و زکات و روزه ماه رمضان و حج خانه خدا فصیح سخن گفته است) و به مردم میفرمود: أيها الناس هذا وليكم من بعدي[۱۲]. باری، احادیث فراوانی با لفظ «ولی» در منابع اهل سنت و با سند صحیح، وجود دارد. کلمه «ولی» در اصطلاح به معنای سزاوار و سرپرستی آمده است؛ برای نمونه، ابوبکر و عمر در خطبههای فراوانی خود را «ولی امر مسلمین»، «ولی رسول خدا(ص)»... خواندهاند. همچنین هنگامی که جانشین خود را انتخاب یا شخصی را به حکومت منطقهای نصب میکردند او را «والی» میخواندند و در حکم او دربارهاش از کلمه «ولی» استفاده میکردند.
طبری، بلاذری، ابن قتیبه دینوری و بسیاری دیگر از بزرگان اهل سنت، نخستین خطبه ابوبکر را چنین نقل کردهاند: «هنگامی که ابوبکر به خلافت رسید، برای مردم سخنرانی کرد و پس از حمد و ثنای الهی گفت: ای مردم من رهبر شما شدهام؛ ولی بهترین شما نیستم»[۱۳]. این خطبه را به سندهای صحیح نقل کردهاند؛ ابن کثیر بعد از نقل این خطبه مینویسد: و هذا إسناد صحيح[۱۴]؛ «سند این حدیث صحیح است». ابن قتیبه دینوری، یعقوبی و ابوسعد الآبی، نقل میکنند که خلیفه اول خطبهای خواند و گفت: خداوند محمد(ص) را پیامبر و سرپرست و پیشوای مؤمنان قرار داد و به وجود او بر ما منت گذاشت تا آنکه او را نزد خودش خواند؛ مردم را آزاد گذاشت تا خودشان بر اساس مصلحتها پیشوا برگزینند؛ پس مرا به سرپرستی برگزیدند. به کمک خدا نه از چیزی میترسم و نه سرگردانی احساس میکنم[۱۵].
مسلم در اینباره مینویسد: ... عمر: گفت: پس از وفات رسول خدا(ص) ابوبکر گفت: من جانشین رسول خدایم، شما دو نفر (عباس و علی(ع)) آمدید و تو ای عباس! میراث برادرزادهات را درخواست کردی و تو ای علی! میراث فاطمه(س) دختر پیامبر(ص) را. ابوبکر گفت: رسول خدا(ص) فرموده است: ما چیزی به ارث نمیگذاریم؛ آنچه میماند صدقه است و شما او را دروغگو، گناهکار، حیلهگر و خیانتکار معرفی کردید و حال آنکه خدا میداند که ابوبکر راستگو، دیندار و پیرو حق بود. پس از مرگ ابوبکر، من جانشین پیامبر(ص) و ابوبکر شدم و باز شما دو نفر مرا خائن، دروغگو، حیلهگر و گناهکار خواندید[۱۶]. بر پایه این روایت، خلیفه دوم تصریح میکند که ابوبکر خود را ولی و خلیفه رسول خدا(ص) میدانست، اما آن دو نفر او را تکذیب کردند و وی را خیانتکار و... دانستند (من نیز خودم را ولی و خلیفه رسول خدا(ص) میدانم و شما دو نفر مرا دروغگو، خیانتکار و... میدانید).
ابن ابیشیبه از مالک بن اوس نقل میکند: عمر گفت: و چون رسول خدا(ص) از دنیا رفت، ابوبکر گفت: من ولی و جانشین پیامبرم و همانگونه که او رفتار کرد من نیز چنان خواهم کرد. سپس عمر به علی(ع) و عباس گفت شما خیال میکردید که ابوبکر ظالم و فاجر است... سپس من دو سال بعد از ابوبکر حکومت کردم و روش رسول(ص) و ابوبکر را ادامه دادم...[۱۷]. بر پایه این روایت، ابوبکر میگوید: انا وليُّ رسول الله(ص) بعده کلمه «بعده» مطلب را روشنتر و خواننده را به مقصود نزدیکتر میکند. پس کلمه «ولی» و «مولی» در کلام رسول خدا(ص) بر همان معنای لغوی و اصطلاحی دلالت میکند.[۱۸]
منابع
پانویس
- ↑ صحیح البخاری، ج۲، صص ۵۸ و ۳۲۳ و ۱۰۹؛ صحیح مسلم، ج۲، ص۲۴؛ الصواعق المحرقة علی أهل الرفض و الضلال و الزندقة، باب ۱۲، ص۱۶؛ باب ۱۱، ص۱۰۷؛ کنز العمال فی سنن الأقوال و الأفعال، ج۶، ح۲۵۰۴.
- ↑ مسند أحمد، ج۵، ص۲۵ «أَنْتَ وَلِيِّي فِي كُلِّ مُؤْمِنٍ بَعْدِي»؛ الاصابة، ج۲، ص۵۰۹؛ ینابیع المودة صص ۵۵ و ۱۲۸؛ خصائص، نسائی، ص۶۴؛ مستدرک، حاکم، ج۳، ص۳۴؛ تاریخ دمشق، ج۱، ص۳۸۴، ج۴۹۰.
- ↑ سنن الترمذی، ج۵، ص۲۹۶، ح۳۷۹۶؛ خصائص أمیر المؤمنین علی بن أبیطالب، ص۹۷؛ الإصابة فی تمییز الصحابة، ج۲، ص۵۰۹؛ حلیة الأولیاء و طبقات الأصفیاء، أبونعیم أحمد بن عبد الله الأصبهانی، ج۶، ص۲۹۴؛ أسدالغابة فی معرفة الصحابة، ج۴، ص۲۷؛ تاریخ مدینة دمشق و ذکر فضلها و تسمیة من حلها من الأماثل، ج۱، ص۳۸۱؛ معجم جامع الأصول فی أحادیث الرسول، المبارک بن محمد ابن الأثیر الجزری، ج۲، ص۴۷۰؛ کنز العمال فی سنن الأقوال و الأفعال، ج۱۵، ص۱۲۴؛ ینابیع المودة لذوی القربی، ص۵۳؛ تذکرة الخواص، ص۳۶؛ مطالب السؤول فی مناقب آل الرسول، کمال الدین محمد ابن طلحة الشافعی، ج۱، ص۴۸.
- ↑ امیری، سلیمان، امامت و دلائل انتصابی بودن آن ص ۳۲۳.
- ↑ تهذیب الکمال، ج۲۷ ص۱۲۲ ذكره محمد بن سعد في "الصغير" في الطبقة الثامنة من الصحابة من ادرك النبي(ص) و رآه و لم يحفظ عنه شيئا.
- ↑ تقریب التهذیب، ج۱، ص۵۰۶ الفقيه الحافظ متفق على جلالته و إتقانه وهو من رؤوس الطبقة الرابعة.
- ↑ الکاشف فی معرفة من له روایة فی الکتب الستة، ج۲، ص۲۸۲ معمر بن راشد أبو عروة الأزدي... و قال أحمد لا تضم معمرا إلى أحد إلا وجدته يتقدمه كان من أطلب أهل زمانه للعلم و قال عبد الرزاق سمعت منه عشرة آلاف.
- ↑ امیری، سلیمان، امامت و دلائل انتصابی بودن آن ص ۳۲۳.
- ↑ معجم مقاییس اللغة، ص۱۱۰۴.
- ↑ المفردات فی غریب القرآن، ص۵۳۳ الولاء و التوالي أن يحصل شيئان فصاعدا حصولا ليس بينهما ما ليس منهما، و يستعار ذلك للقرب من حيث المكان و من حيث النسبة و من حيث الدين و من حيث الصداقة و النصرة و الاعتقاد و الولاية: النصرة. و الولاية: تولي الأمر. و قيل: الولاية و الولاية نحو الدلالة و الدلالة و حقيقته: تولي الامر.
- ↑ المیزان فی تفسیر القرآن، ج۶، ص۱۲.
- ↑ الطبقات الکبری، ج۵، ص۳۱۹ ... فقال له الرافضي: ألم يقل رسول الله(ص) لعلي «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ» فقال أما والله أن لو يعني بذلك الإمرة و السلطان لأفصح لهم بذلك كما أفصح لهم بالصلاة و الزكاة و صيام رمضان و حج البيت و لقال لهم: أيها الناس هذا وليكم من بعدي.
- ↑ تاریخ الطبری، صص ۲۳۷ و ۲۳۸ لما ولي أبو بكر رضي الله تعالى عنه، خطب الناس فحمد الله و أثني عليه ثم قال: أما بعد أيها الناس فقد وليتكم و لست بخيركم؛ أنساب الأشراف، ج۱، ص۲۵۴؛ عیون الأخبار، أبومحمد عبدالله بن مسلم ابن قتیبة الدینوری، ج۱، ص۳۴.
- ↑ البدایة و النهایة، ج۶، ص۳۰۱.
- ↑ الإمامة و السیاسة، ج۱، ص۱۸؛ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۲۵؛ نثر الدر فی المحاضرات، أبوسعد منصور بن الحسین الآبی، ج۱، ص۲۷۸ فحمد الله أبو بكر و أثني عليه ثم قال إن الله بعث محمدا(ص) نبيا و للمؤمنين وليا فمن الله تعالى بمقامه بين أظهرنا حتى اختار له الله ما عنده فخلي على الناس أمرهم ليختاروا لأنفسهم في مصلحتهم متفقين غير مختلفين فاختاروني عليهم واليا و لأمورهم راعيا و ما أخاف بعون الله وهنا و لا حيرة و لا جبنا و ما توفيقي إلا بالله العلي العظيم عليه توكلت و إليه أنيب.
- ↑ شرح النووی علی صحیح مسلم، ج۳، ص۱۳۷۸، ح۱۷۵۷. محمد فؤاد عبد الباقی، ناشر: دار إحیاء التراث العربی، بیروت. فلما توفي رسول الله(ص) قال أبو بكر أنا ولي رسول الله(ص) فجئتما تطلب ميراثك من ابن أخيك و يطلب هذا ميراث امرأته من أبيها فقال أبو بكر قال رسول الله(ص) «ما نورث ما تركنا صدقة». فرأيتماه كاذبا آثما غادرا خائنا والله يعلم إنه لصادق بارّ راشد تابع للحق ثم توفي أبو بكر و أنا ولي رسول الله(ص) و ولي أبي بكر فرأيتماني كاذبا آثما غادرا خائنا.
- ↑ الکتاب المصنف فی الأحادیث و الآثار، ج۵، ص۴۶۹، ح۹۷۷۲ عبد الرزاق عن معمر عن الزهري عن مالك بن أوس ابن الحدثان النصري... فلما قبض رسول الله(ص) قال أبو بكر أنا ولي رسول الله(ص) بعده أعمل فيه بما كان يعمل رسول الله(ص) فيها ثم أقبل على عليّ و العباس فقال و أنتما تزعمان أنه فيها ظالم فاجر و الله يعلم أنه فيها صادق بار تابع للحق ثم وليتها بعد أبي بكر سنتين من إمارتي فعملت فيها بما عمل رسول الله(ص) و أبو بكر و أنتما تزعمان أني فيها ظالم فاجر....
- ↑ امیری، سلیمان، امامت و دلائل انتصابی بودن آن ص ۳۲۴.