بحث:زهیر بن قین بجلی در تاریخ اسلامی

Page contents not supported in other languages.
از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

زهیر بن قین در گزیده دانشنامه امام حسین

زهیر بن قین بن حارث بجلی، یکی از برجسته‌ترین یاران امام حسین(ع) بود که در روز عاشورا، فرماندهی جناح راست سپاه امام(ع) بر عهده او بود و نقش مؤثّری در برخورد با سپاه کوفه داشت. بَلاذُری، وی را از هواداران عثمان می‌داند. دشمن نیز در عصر تاسوعا، او را عثمانی خواند. با این همه، هنگامی که در منزل زَرود فرستاده امام(ع)، او را برای دیدار با ایشان دعوت کرد، با تشویق همسرش، به حضور امام حسین(ع) رسید و طولی نکشید که با چهره‌ای گشاده - که حاکی از تحوّل اساسی در روحیّه او بود- به خیمه‌اش بازگشت و دستور داد که آن را به نزدیکی خیمه‌های امام حسین(ع) منتقل کنند. زهیر، پس از بازگشت از محضر امام(ع)، خاطره‌ای را برای همراهانش تعریف کرد تا شاید بتواند آنان را با خود همراه کند. اما از آن جمعیتی که با او بودند، کسی برنخاست. پس از این لحظه سرنوشت‌ساز، زهیر در صف یاران استوار امام حسین(ع) قرار گرفت. شب عاشورا نیز امام حسین(ع)، خطاب به یاران خود فرمود: «بدانید که به گمانم، امروز، آخرین روزی است که با آنهاییم. من به شما، اجازه دادم و همه شما آزادید که بروید. هیچ عهدی از من بر عهده شما نیست. شب، تاریکی‌اش را گسترده است. پس آن را مَرکب خود قرار دهید [و بروید]»[۱]. زُهَیر، ایستاد و با این جملات زیبا و شگفت‌انگیز، نسبت به آن امام(ع)، اظهار ارادت و وفاداری کرد: «به خدا سوگند، دوست دارم که کشته شوم، آن گاه، دوباره زنده گردم و باز، کشته شوم و تا هزار بار، کشته شدنم تکرار شود؛ و خداوند، با این کشته شدنم، از تو و از این جوانان خاندانت، کشته شدن را برطرف کند»[۲]. ظهر عاشورا، زُهَیر، در کنار سعد بن عبداللّه حنفی، همراه با نیمی از یاران باقی‌مانده‌امام(ع)، خود را سپرِ دفاعی ایشان قرار دادند. آنان، جلوی امام(ع) ایستادند و امام(ع) در پشتِ آنها نماز خواند. زُهَیر، پس از نبردی سنگین و قهرمانانه، به دست کثیر بن عبداللّه و مهاجر بن اوس، شهید شد. لحظه‌ای که او به زمین افتاد، امام(ع) خطاب به این مجاهد بزرگ، چنین فرمود: «خداوند، تو را از [رحمتش] دور نکند - ای زُهَیر - و کُشنده‌ات را لعنت نماید؛ همانند لعن کسانی که آنها را به بوزینه و خوک، تبدیل کرد!» [۳].

گفتنی است آنچه در کتاب مجالس المواعظ آمده که زُهَیر، در کودکی با امام حسین(ع) بازی می‌کرده است و خاکِ جای پای او را بوسیده و بدین جهت، مورد ملاطفت پیامبر(ص) قرار گرفته است، در منابع معتبر نیامده و بررسی زندگی زُهَیر نیز قرینه عدم صحّت این گزارش است. این ماجرا، در کتاب المنتخب طُرَیحی، مفصّل‌تر آمده؛ ولی نام کودک، بیان نشده است و در افواه نیز، معمولاً نام آن کودک، حبیب بن مظاهر گفته می‌شود؛ ولی به هر حال، اصل ماجرا و نام کودک، مدرک معتبری ندارد[۴].

خطبه زهیر بن قین

آنگاه زهیر بن قین بر اسبی که دمی پرمو داشت سوار شد و سر تا پا مسلح، بیرون آمد و گفت: ای مردم کوفه! شما را به عذاب خدا هشدار می‌دهم. وظیفه مسلمان این است که خیرخواه برادر مسلمانش باشد. تا زمانی که بین ما و شما شمشیر حاکم نشود، با هم برادریم، دین واحد داشته، امت واحدی به حساب می‌آییم؛ لذا سزاوار پند و اندرز ما هستید ولی زمانی که شمشیر به میان آمد این ارتباط قطع می‌شود، ما امتی و شما امتی دیگر خواهید شد.

خداوند، ما و شما را به‌وسیله فرزندان پیامبرش محمد(ص) آزموده است، تا ببیند ما و شما با آنان چگونه معامله می‌کنیم، ما شما را به یاری آنها و جدایی از این طغیانگر عبیدالله بن زیاد دعوت می‌کنیم، شما از آن دو عبیدالله و پدرش زیاد در تمام دوران سلطنت‌شان غیر از بدی ندیده‌اید آنها چشم‌هایتان را از کاسه بیرون می‌آوردند، دست‌ها و پاهایتان را می‌بریدند، شما را شکنجه می‌کردند و بر تنه درخت خرما می‌آویختند، بزرگواران و قاریان قرآنتان مثل حجر بن عدی و یارانش، هانی بن عروة و امثالش را می‌کشند.

در این هنگام سپاهیان دشمن وی را دشنام دادند و از عبیدالله بن زیاد سپاس‌گذاری کرده و برایش دعا نمودند، گفتند: به خدا قسم تا زمانی که دوست تو و همراهانش را به قتل نرسانیم یا وی را با یارانش در حال تسلیم نزد عبیدالله نبریم دست برنخواهیم داشت!

زهیر گفت: بندگان خدا! فرزند فاطمه به دوست داشتن و کمک سزاوارتر از پسر سمیه است[۵]، اگر یاریشان نمی‌کنید پناه بر خدا از اینکه آنها را به قتل برسانید، این مرد حسین(ع) را با پسرعمویش یزید بن معاویه آزاد بگذارید، در کار او و یزید دخالت نکنید قسم به جانم اگر حسین را هم به قتل نرسانید، یزید از شما راضی خواهد شد، و به همین اندازه که از او اطاعت کردید و دست از یاری حسین برداشتید و خود را برای جنگ با حسین آماده کرده‌اید اکتفا خواهد نمود. در این هنگام شمر بن ذی الجوشن به طرف زهیر تیری انداخت و گفت: ساکت باش، خدا صدایت را خفه کند. با کثرت کلامت ما را خسته کرده‌ای.

زهیر در پاسخش گفت: ای پسر کسی که بر پاشنه‌های پایش ادرار می‌کرد! من با تو سخن نمی‌گویم. بی‌تردید تو یک حیوانی! به خدا قسم گمان نمی‌کنم دو آیه از کتاب خدا را به درستی بدانی! عذاب سخت و خواری و خفت روز قیامت بر تو بشارت باد!

شمر گفت: خداوند تو و رفیقت (منظور حسین(ع)) را همین الان به قتل خواهد رساند!

زهیر گفت: آیا مرا از مرگ می‌ترسانی! والله مردن در کنار او حسین(ع) نزد من از حیات جاودانه در کنار شما محبوب‌تر است.

آنگاه زهیر رو به مردم کرد و با صدای بلند گفت: بندگان خدا! این مرد بداخلاق و تندخو و امثالش شما را در دینتان فریب ندهند، والله شفاعت محمد(ص) شامل حال آنها که خون فرزندان و خاندان پیامبر را ریخته‌اند و کسانی را که به این خاندان یاری رسانده و از حریم آنها دفاع کردند را کشته‌اند، نخواهد شد. در این هنگام مردی زهیر را صدا زد و گفت: اباعبدالله به شما می‌گوید: بیا، قسم به جانم همان‌گونه که مؤمن آل فرعون قوم خویش را نصیحت کرده و به خوبی از آنان دعوت نمود، شما هم آن‎ها را نصیحت کرده و به خوبی از آنان دعوت نموده‌ای، اگر نصیحت و ابلاغ، نفعی برساند![۶].[۷]

دکرگونی زهیر

ماجرای دگرگونی روحی در زندگی زهیر

ابومخنف از سدی از مردی از بنی فزاره که در روزگار حجاج بن یوسف ثقفی با او در خانه حرث بن ابی ربیعه در محله خرمافروشان پنهان بود و [در بازگشت از مکه به روزگار حسین(ع) و واقعه کربلا] با زهیر همراه بود، روایت می‌کند که از او درباره ماجرایشان با حسین(ع) پرسیدم، مرد فزاری گفت: «با زهیر بن قین بجلی بودیم که از مکه درآمدیم و با حسین‌(ع) به یک راه بودیم، اما خوش نداشتیم که با وی به یک منزلگاه باشیم. وقتی حسین(ع) روان بود، زهیر بن قین به جای می‌ماند و چون حسین(ع) فرود می‌آمد، زهیر پیش می‌رفت تا به منزلگاهی رسیدیم که به ناچار باید با وی به یکجا می‌بودیم و حسین(ع) به یک سوی فرود آمد و ما نیز به سویی فرود آمدیم.

نشسته بودیم و از غذایی که داشتیم، می‌خوردیم که فرستاده حسین(ع) بیامد و سلام کرد و به درون آمد و گفت: «ای زهیر بن قین! ابوعبدالله، حسین بن علی(ع) مرا فرستاده که پیش وی آیی».

گوید: هرکس هرچه به دست داشت، بگذاشت؛ گویی پرنده بر سرمان نشسته بود»[۸]. ابومخنف در ادامه می‌گوید: «دلهم بنت عمرو، همسر زهیر مرا حدیث کرد که زهیر را گفتم: پسر پیمبر خدا در پی تو می‌فرستد و نمی‌روی؟ سبحان الله! چه شود اگر بروی و سخن وی را بشنوی و باز آیی؟ گوید: زهیر بن قین رفت و چیزی نگذشت که خوش‌دل بیامد و چهره‌اش گشاده بود. گوید: پس بگفت تا خیمه و بار و اثاث وی را پیش آوردند و سوی حسین(ع) بردند. آن‌گاه زنش را گفت: «تو را طلاق دادم، پس خویشانت برو که نمی‌خواهم به سبب من تو را گزندی برسد»[۹].[۱۰]

پیوستن زهیر بن قین به سپاه امام حسین(ع)

طبری از ابومخنف روایت می‌کند که گفت: «سدی به نقل از یکی از مردم بنی فزاره گوید: به روزگار حجاج بن یوسف در خانه حارث بن ابی ربیعه پنهان بودیم... به مرد فزاری گفتم: از کار خودتان وقتی که با حسین بن علی آمدید، با من سخن کن. گفت: با زهیر بن قین بجلی بودیم که از مکه درآمدیم و با حسین به یک راه بودیم، اما خوش نداشتیم که با وی به یک منزلگاه باشیم. وقتی حسین روان بود، زهیر بن قین به جای می‌ماند و چون حسین فرود می‌آمد، زهیر پیش می‌رفت تا به منزلگاهی رسیدیم که به ناچار می‌باید با وی به یک جا باشیم. حسین به سویی فرود آمد و ما نیز به سویی فرود آمدیم. نشسته بودیم و از غذایی که داشتیم، می‌خوردیم که فرستاده حسین بیامد و سلام کرد و به درون آمد و گفت: ای زهیر بن قین! ابوعبدالله، حسین بن علی مرا فرستاده که پیش وی آیی.

گوید: هرکس هر چه به دست داشت، بر زمین گذاشت. گویی پرنده بر سرمان نشسته بود [همه از بُهت و تعجب تکان نمی‌خوردیم]. ابومخنف گوید: دلهم بنت عمرو، همسر زهیر بن قین مرا گفت: به زهیر گفتم: «پسر پیامبر خدا در پی تو می‌فرستد و نمی‌روی؟ سبحان الله! چه می‌شود اگر بروی و سخن وی را بشنوی و باز آیی؟» دلهم گوید: زهیر بن قین رفت و چیزی نگذشت که خوش‌دل بیامد و چهره‌اش گشاده بود. دلهم گوید: پس بگفت تا خیمه و بار و اثاث وی را پیش آوردند و سوی حسین بردند. آن‌گاه به زنش گفت: تو را طلاق دادم. پیش خویشاوندانت بازگرد که نمی‌خواهم به سبب من تو را آسیبی برسد. سپس به یاران خویش گفت: هر کس از شما که می‌خواهد با من بیاید، و گرنه این آخرین دیدار است»[۱۱].[۱۲]

شهادت زهیر بن قین

زهیر بن قین به میدان آمده به شانه حسین(ع) زد و گفت: پابرجا باش من هنوز شما را بر حق می‌دانم که از جانب خداوند، هدایت شده‌اید هم هادی و هم مهدی هستید، امروز جدت نبی خدا و حسن و علی مرتضی و جعفر طیار آن جوان شجاعی که خداوند به او دو بال داده و حمزه آن شیر خدا، آن شهید زنده را ملاقات خواهی کرد.

سپس نبرد سختی به‎پا کرد و به شعر می‌گفت: من زهیرم من زاده قینم، و با شمشیر آنان را از حسین دور می‌رانم. در نهایت کثیر بن عبدالله شِعبی و مهاجر بن اوس به او حمله بردند، و او را به قتل رساندند. رحمت خدا بر او باد[۱۳].[۱۴]

عوامل دگرگونی «زهیر»

زهیر فرماندهی از فرماندهان ابن زیاد و سپاه یزید نبود و برای نبرد با حسین(ع) بیرون نیامده بود و از دیدار با آن حضرت دوری می‌کرد.

در سلامت وجدان زهیر، تردیدی نداریم، لیک شرایط زهیر او را با توبیخ و نکوهش وجدان رویارو نمی‌کرد. از این روی، باید بگوییم، در ورای دگرگونی و تحول زهیر، امری دیگر پنهان بود و این دگرگونی برای او به شیوه حر رخ نداد.

زهیر هوادار عثمان بود، نه خاندان محمد(ص). او در سال شصت هجری به حج رفت و در راه بازگشت به عراق با حسین(ع) در یک راه بود، لیک می‌کوشید در نزدیکی خیمه‌های امام فرود نیاید که مبادا با آن حضرت گرد آید. کار همین گونه بود تا اینکه کاروان امام به منطقه «زرود» رسید و زهیر - رحمت خدا بر او - چاره‌ای ندید، جز اینکه در نزدیکی خیمه‌های حسین(ع) فرود آید. امام پیکی را به سوی زهیر فرستاد و او را به طرف خویش، فرا خواند. زهیر و یارانش غذا می‌خوردند که پیک، دعوت امام را به آنان ابلاغ کرد. جملگی غذایی را که در دست داشتند، بر زمین افکندند، تو گویی که پرنده بر سر آنان نشسته است (یعنی مات و مبهوت شدند). دلهم، همسر زهیر - رحمت خدا بر او - به او اعتراض کرد و گفت: «سبحان الله! پسر دخت رسول خدا در پی تو می‌فرستد و نزدش نمی‌روی! کاش نزد او روی و سخنش را بشنوی!».

زهیر با ناخوشایندی به سوی امام رفت، و چیزی نگذشت که شتابان بازگشت، در حالی که شادی از رخسارش نمایان و از غرور و خوش‌حالی آکنده بود. او فرمان داد تا خیمه و بار و بنه‌اش را کنار خیمه‌های حسین(ع) ببرند، سپس همسرش را گفت: «تو را طلاق دادم». آنگاه به یارانش گفت: «به بلنجر حمله بردیم، خدا ظفرمان داد و غنیمت‌ها گرفتیم. سلمان فارسی[۱۵] که با ما بود، گفت: از فتحی که خدایتان داد و غنیمت‌ها که گرفتید، خرسند شدید؟ گفتم: آری.

گفت: وقتی سرور جوانان خاندان محمد را دریافتید، از جنگیدن همراه او خرسندتر باشید تا از این غنیمت‌ها که گرفته‌اید»[۱۶].

سبحان الله! حسین(ع) به زهیر - رحمت خدا بر او - چه فرمود و زهیر از آن حضرت چه شنید؟ ما چیزی در این باره نمی‌دانیم. روایت می‌گوید که زهیر پس از دیدار خویش با حسین(ع) ماجرایش را با سلمان فارسی حکایت کرد.

ما روایت مذکور را نفی نمی‌کنیم و بعید نمی‌شمریم، لیک بر آنیم که ماجرای سلمان فارسی، سبب بازگشت و دگرگونی زهیر نبوده، بلکه تحول و دگرگونی او علت دیگری داشته است[۱۷].

پانویس

  1. «أَلَا وَ إِنِّي‏ لَأَظُنُ‏ أَنَّهُ‏ آخِرُ يَوْمٍ‏ لَنَا مِنْ هَؤُلَاءِ أَلَا وَ إِنِّي قَدْ أَذِنْتُ لَكُمْ فَانْطَلِقُوا جَمِيعاً فِي حِلٍّ لَيْسَ عَلَيْكُمْ مِنِّي ذِمَامٌ هَذَا اللَّيْلُ قَدْ غَشِيَكُمْ فَاتَّخِذُوهُ جَمَلاً» (الارشاد، ج۲، ص۹۱).
  2. «وَاللّهِ، لَوَدِدْتُ أَنِّي قُتِلْتُ، ثُمَّ نُشِرتُ، ثُمَّ قُتِلتُ حَتَّى اُقْتَلَ كَذَا أَلْفَ قَتْلَةٍ، وَ أَنَّ اللّهَ يَدْفَعُ بِذَلِكَ القَتْلَ عَنْ نَفْسِكَ وَعَنْ أَنْفُسِ هَؤُلاءِ الفِتْيَةِ مِنْ أهْلِ بَيْتِكَ» (تاریخ الطبری، ج۵، ص۴۱۸؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۵۵۹).
  3. «لَا يُبْعِدَنَّكَ اللّهُ يَا زُهَيرُ، وَلَعَنَ اللّهُ قَاتِلَكَ، لَعَنَ الَّذِينَ مَسَخَهُمْ قِرَدَةً وَ خَنَازِيرَ!» (ر. ک: مقتل الحسین(ع)، خوارزمی، ج۲، ص۲۰).
  4. محمدی ری‌شهری، محمد، گزیده دانشنامه امام حسین، ص۵۴۸.
  5. سمیه کنیز زانیه‌ای بود که در جاهلیت پرچمی نشانه فحشا بر سر خانه خویش نصب می‌کرد و زیاد زنازاده‌ای بود که از او متولد شده است.
  6. تاریخ طبری، ج۵، ص۴۲۶-۴۲۷، به نقل از ابی مخنف از حنظلة بن اسعد شبامی از مردمی از قومش به نام کثیر بن عبدالله شعبی، که شاهد قتل امام حسین(ع) بود.
  7. یوسفی غروی، محمد هادی، مقاله «سوگ‌نامه کربلا»، فرهنگ عاشورایی ج۴، ص۵۵.
  8. طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، ج۷، ص۲۹۰.
  9. طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، ج۷، ص۲۹۰.
  10. آصفی، محمد مهدی، بر آستان عاشورا ج۲، ص۳۰۲.
  11. طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، ج۷، ص۲۹۰-۲۹۱.
  12. آصفی، محمد مهدی، بر آستان عاشورا ج۲، ص۳۵.
  13. تاریخ طبری، ج۵، ص۴۴۱، ادامه خبر محمد بن قیس؛ سبط ابن جوزی اشعار زهیر را همراه با اندکی حذف و تغییر ذکر نموده است، ر.ک: تذکرة الخواص، ص۲۵۲، به نقل از هشام بن محمد راوی مقتل ابی مخنف.
  14. یوسفی غروی، محمد هادی، سوگ‌نامه کربلا (مقاله)|مقاله «سوگ‌نامه کربلا» فرهنگ عاشورایی ج۴ (کتاب)|فرهنگ عاشورایی ج۴ ص۷۷.
  15. به گمان قوی این شخص سلمان باهلی، سردار فاتح معروف است، نه سلمان فارسی، آن گونه که روایت می‌گوید: همان‌گونه که معتقدیم «بلنجر» نیز اشتباه ناسخان است و صحیح آن «بالبحر» است؛ زیرا در آن روزگار، مسلمانان به جنگ سرزمین‌های ورای بحار (دریاها) رفته بودند.
  16. شریف قرشی، باقر، حیاة الامام الحسین(ع)، ج۳، ص۶۶-۶۷؛ به نقل از: شیخ مفید، محمد بن محمد، ارشاد، ص۲۶۴؛ ابن اثیر، علی بن محمد، الکامل، ج۳، ص۱۷۷؛ بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۱، ص۱؛ شامی، یوسف بن حاتم، الدر النظیم، ص۱۶۷.
  17. آصفی، محمد مهدی، بر آستان عاشورا ج۳، ص۲۹.