بحث:عمر بن سعد بن ابیوقاص در تاریخ اسلامی
اغفال عمر سعد توسط ابن زیاد
یکی از چهرههایی که طمع دنیا و ریاستطلبی او را در عذاب جاودانه دوزخ و قهر الهی پیاده کرد عمر سعد بود. او فرزند سعد وقاص بود که میانه خوبی با ولایت نداشت و برای خود موجودیتی در ردیف منزلت امامت شیعه قائل بود، طبق نقل ابن حجر در کتاب تقریب مینویسد: عمر سعد در روز مرگ عمر بن خطاب متولد شد و مادرش او را به نام عمر اسم گذاشت.
از این نکته تاریخی استنباط میشود که فضای تربیت خانوادگیاش با الهام از غاصبان حق خلافت علی بوده است. و بر همین منوال شخصیتش شکل گرفته است. نکته مهمی که در زندگی عمر سعد وجود دارد، از یک طرف قدر و منزلت اهل بیت بر او روشن است و از طرف دیگر آنگونه تربیت خانوادگی و اجتماعی پیدا نکرده بود که نسبت به مقام و ریاست بتواند بگذرد و از امتحان سخت مقامپرستی سرافراز بیرون آید و لذا ابن زیاد وقتی در کوفه مستقر شد، به جاهطلبی عمر سعد پی برد و او را در امر تحقق اهداف شومش به کار گرفت. موضوع از اینجا شروع شد که: دیالمه به دستب که از شهرهای ایران و جزء توابع همدان به شمار میرفت حمله کرده و آنجا را به تصرف خود درآورده بودند و ابن زیاد ناچار بود که برای سرکوب و گوشمالی آنان لشکری به آنجا اعزام نماید. بنابراین عمر سعد را با چهار هزار تن سپاهی مأمور نمود تا به آنجا رفته و غائله را ختم کند و در ضمن حکم حکمرانی ری را هم به او داد.
عمر سعد بیرون شهر چادر زده و در تدارک حرکت بود. از طرفی مصادف با این جریان، عبیدالله نامهای به امام حسین نوشت که اطلاع یافتهام که به کربلا فرود آمدهای، یزید به من نامه نوشته نخوابم تا تو را مطیع خود و یزید گردانم و امام این نامه که به دستش رسید پاره کرد و جواب نداد. چون امام نامه را بدون پاسخ گذارد، ابن زیاد بهتر آن دید که از سپاه آماده استفاده کند و ابتدائاً کار حسین را تمام کرده بعد به وضع دیلمیان رسیدگی کند. به این جهت عمر سعد را احضار و به او گفت: فعلاً باید برای جنگ با حسین به کربلا بروی و پس از آن عازم ایران گردی.
این مأموریت از نظر پسر سعد خیلی گران و سنگین بود؛ زیرا هرگز نمیتوانست تصور آن را هم بنماید که ممکن است ابن زیاد وی را به جنگ فرزند پیامبر فرستد؛ زیرا به عظمت مقام و جلالت قدر آن حضرت کاملاً آگاه بود، با این حال چگونه خود را راضی کند که طوق لعنت ابدی و عذاب آخرتی را بر خود هموار سازد و روز رستاخیز جواب رسول خدا را چه بگوید؟
به همین علت از ابن زیاد خواست از فرستادنش به کربلا چشم پوشد و دیگری را برای این مأموریت برگزیند، اما ابن زیاد در کارش بینا و در ترسیم نقشه شیطانی خود ماهرتر بود، او تیر را درست به هدف زده و خوب میدانست که کشتن فرزند پیامبر فقط از عمر سعد ساخته است و دیگران از عهده انجام آن برنمیآیند، چون مردم برای سعد وقاص پدر عمر احترام خاصی قائلند و اگر او در رفتن به کربلا پیشقدم شود اهل کوفه از وی متابعت خواهند کرد. این بود که ابن زیاد نقطه ضعف او را متوجه شد و به او گفت: در صورتی از رفتن او به کربلا معافش میدارد که فرمان حکومت ری را به او باز گرداند. عمر دچار محظور عجیبی شده بود، نمیدانست کدام را بر دیگری ترجیح دهد، فرمانداری ری یا کشتن سید جوانان اهل بهشت، و لذا از ابن زیاد مهلت خواست تا فکر کند.
عمر سعد آن شب را ساعتها با دوستان خویش به شور پرداخت و همه یک زبان او را از طرف شدن با فرزند رسول خدا برحذر داشته و گفتند: مبادا به خاطر دو روز حکومت ری مرتکب جنایتی بزرگ و گناهی غیرقابل بخشش گردی و ننگی بر دامنگیری که به هیچ آبی شستشو نگردد! از جمله پند دهندگان حمزه بن مغیره پسر خواهرش بود که به او گفت: تو را به خدا سوگند میدهم که از قطع رحم بپرهیز و به جنگ حسین نرو؛ زیرا اگر مالک تمام ثروت و دارایی دنیا باشی و از آنها دست برداشته و بینوا گردی بهتر است تا در دادگاه عدل الهی و در برابر پیامبرش محکوم و مسئول خون حسین گردی.
پسر سعد به همه قول داد که به نصایح آنان عمل خواهد کرد، ولی با همه آن حرفها دل از ری کندن برای او کاری بسیار مشکل بود، تا دمیدن سپیده صبح با نفس خود جدال و کشمکش نمود. گاه قوای رحمانی پیروز میگشت و گاه نیروی شیطانی بر عقل او چیره میگردید. ناچار ذلت و آتش آخرت را بر خود هموار ساخته و آمادگی خویش را اعلام نمود و با چهار هزار سپاهی به جانب کربلا به راه افتاد.
عمر سعد از افرادی بود که امام در فاصله دوم تا دهم محرم در چندین نوبت مذاکره با او تلاش کرد شاید بتواند سوء عاقبت او را به حسن عاقبت تغییر دهد. ولی آنچنان موقعیت دنیا طمع به لذایذ زودگذر چشم او را پر کرده بود که اقدامات امام را ناکام و بیثمر گذاشت.
امام توسط عمرو بن قرظه انصاری پیامی بدین مضمون برای عمر سعد فرستاد: من میخواهم چند کلمهای با تو گفتگو نمایم، بنابراین شبانگاه در محلی بین دو لشکر منتظر تو هستم. شب ابن سعد با ۲۰ نفر از همراهان و امام با ۲۰ نفر از یاران یکدیگر را محرمانه ملاقات کردند. امام از یاران خود خواست که دورتر بایستند و فقط عباس و علی اکبر در کنار ایشان بودند، او نیز به غیر از پسرش حفص و یکی از خدمتگزارانش دیگران را دور کرد.
امام به او فرمود: «وای بر تو ای سعد آیا از خدایی که سرانجام به دیدارش خواهی شتافت نمیترسی؟ آیا با من میجنگی در حالی که میدانی من کیستم؟ بیا و این لشکر انبوه را واگذار و با من همراهی کن که در این صورت به خدا نزدیکتر خواهی بود» عمر سعد گفت: میترسم خانهام را ویران کنند. امام فرمود: من خانه را برای تو خواهم ساخت. گفت: میترسم املاک داراییهایم چپاول گردد. امام فرمود: من از داراییهای خودم که در حجاز است به تو خواهم بخشید. او گفت: زن و فرزند دارم و درباره آنان بیمناکم. امام دیگر جوابی نداد و بازگشتند در حالی که میفرمودند: چه میپنداری! دیری نخواهد گذشت که بر بستر خودت کشته میشوی و در روز حشر نیز خدا تو را نخواهد آمرزید. من امیدوارم که گندم عراق را جز مدتی اندک نخوری. ابن سعد مسخرهکنان گفت: به جای گندم از جوا استفاده میکنیم. بار دیگر امام برای ملاقات با عمر سعد پیکی فرستادند و ملاقات دیگری صورت گرفت ولی ثمری نبخشید تا سه چهار بار این ملاقاتها انجام شد[۱].[۲]
بهتان عمر سعد به امام
با استقرار عمر سعد در کربلا امام اصرار داشت که ندای حقانیت و مظلومیتش را اولاً: به گوش فرماندهان خودفروخته برساند و نیروهای تحت فرمانشان، به مواضع فکری و سیاسی امامت آشنا شوند. ثانیاً: امام اصرار بر هدایت قومی دارد که گمراهند و جاذبههای مادی زنگاری بر قلوب آنها شده و امام با شفقت و دلسوزی علاقمند است که از دل آنها زنگار بزداید و همه را به سرنوشت حر بن یزید ریاحی مفتخر کند.
در بدو ورود عمر سعد و استقرار خیمهگاه سپاهش، عمر سعد از عروه بن قیس خواست نزد امام حسین برود و از او بپرسد برای چه به این سرزمین آمدهای؟ عروه از کسانی بود که خود نامه برای حضرت نوشته بود، پس شرم داشت و خجالت میکشید از امام سؤالی بپرسد که خود جزیی از جواب است و لذا گفت: این کار را دیگری انجام دهد، قرة بن قیس رفت و سؤال کرد امام فرمود: «كَتَبَ إِلَيَّ أَهْلُ مِصْرِكُمْ هَذَا أَنِ اقْدَمْ فَأَمَّا إِذْ كَرِهْتُمُونِي فَأَنَا أَنْصَرِفُ عَنْكُمْ»[۳]. «مردم شهر شما به من نامه نوشتند که به اینجا بیایم پس اگر آمدن مرا خوش ندارید بازمیگردم».
عمر سعد پیام را به ابن زیاد رساند. حسان بن قائد گوید: نزد ابن زیاد بودم که عمر سعد رسید، گفت: اکنون که چنگال ما به او بند شده میخواهد بگریزد، ولی رهایی از برای او نیست و نامه به عمر سعد نوشت که فقط بیعت با یزید!!
پلیدی و خباثت ابن زیاد تبدیل به آتشفشانی سوزنده و مخرب شده بود که جز فشار و سختی برای اهل بیت تصمیمی به ظهور نمیرساند. بلافاصله در نامه دومش به عمر سعد نوشت که میان حسین و یارانش و میان آب حائل شو تا اینکه یک قطره آب نچشند، آنگونه که با عثمان رفتار شد[۴].
سیدالشهداء وقتی صفآرابی دو سپاه را دید، کسی را نزد عمر سعد فرستاد که میخواهم با تو دیدار کنم، این دیدار شبانه صورت گرفت و نتیجه آن را عمر سعد اینگونه به ابن زیاد نوشت: «أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ أَطْفَأَ النَّائِرَةَ وَ جَمَعَ الْكَلِمَةَ وَ أَصْلَحَ أَمْرَ الْأُمَّةِ هَذَا حُسَيْنٌ قَدْ أَعْطَانِي عَهْداً أَنْ يَرْجِعَ إِلَى الْمَكَانِ الَّذِي أَتَى مِنْهُ أَوْ أَنْ يَسِيرَ إِلَى ثَغْرٍ مِنَ الثُّغُورِ فَيَكُونَ رَجُلًا مِنَ الْمُسْلِمِينَ لَهُ مَا لَهُمْ وَ عَلَيْهِ مَا عَلَيْهِمْ أَوْ أَنْ يَأْتِيَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ يَزِيدَ فَيَضَعَ يَدَهُ فِي يَدِهِ فَيَرَى فِيمَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَهُ رَأْيَهُ وَ فِي هَذَا لَكُمْ رِضًى وَ لِلْأُمَّةٍ صَلَاحٌ»[۵]. «عمر سعد نصایح و هدایتگریهای امام را خلاف واقع برای ابن زیاد گزارش کرد و اینگونه به ابن زیاد نوشت: اما بعد همانا خداوند آتش را خاموش ساخت و پریشانی را برطرف نموده کار این امت را اصلاح کرد و حسین با من پیمان بست که از همان جایی که آمده به همانجا بازگردد یا به یکی از مرزها رود و مانند یک تن از مسلمانان باشد «و کاری به کار کسی نداشته باشد» در هر چه به سود مسلمانان است شریک آنان و در زیان آنان نیز همانند ایشان باشد، یا به نزد یزید برود و دست در دست او گذارد و هر چه خود دانند انجام دهند و در این پیمان خشنودی تو و اصلاح کار امت است. به نظر من صلاح شما و صلاح امت نیز در همین است.
هیهات هیهات، چه بیگانه است این سخن از چهره نستوه سازش ناپذیر کربلا یعنی حسین(ع)، که مردم را بر صبر و پایداری در برابر مشکلات و مصائب درس مقاومت بدهد و اینک خود تسلیم پسر مرجانه و منقاد پسر هند جگرخوار شود!! مگر او نبود که به برادرش عمر اطرف گفت: به خدا قسم که من هیچگاه زیر بار ذلت نخواهم رفت؟ «وَ اللَّهِ لَا أُعْطِي الدَّنِيَّةَ مِنْ نَفْسِي أَبَداً؟!» و مگر او نبود که به برادر دیگرش محمد حنفیه گفت: برادر جان! حتی اگر در تمام این دنیا هیچ پناه و ملجأی نداشته باشم باز هم با یزید بیعت نخواهم کرد، لو لم يكن ملجأ لما بايعت يزيد و مگر او نبود که به زراره بن صالح گفت: من قطع و یقین دارم و به خوبی میدانم که خود و همه اصحابم در اینجا کشته خواهیم شد و کسی از ما جز فرزندم علی زنده نخواهد ماند.
و مگر او نبود که به جعفر بن سلیمان ضبعی گفت: بنیامیه هرگز دست از من برنخواهند داشت تا اینکه جگر مرا از درونم بیرون کشند؟ انهم لا يدعوني حتى يستخرجوا هذه العلقة من جوفي و مگر آخرین سخنش روز عاشورا این نبود که گفت: «إِنَّ الدَّعِيَ ابْنَ الدَّعِيَّ قَدْ رَكَزَ بَيْنَ اثْنَتَيْنِ بَيْنَ السَّلَّةِ وَ الذِّلَّةِ وَ هَيْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّةِ»؛ «مردم آگاه باشید که این فرومایه و فرزند فرومایه «ابن زیاد» مرا بین دو راهی شمشیر و ذلت قرار داده است و هیهات که ما به زیر بار ذلت برویم؛ زیرا خدا و پیامبرش و مؤمنان، ابا دارند از این که ما ذلت را بپذیریم و دامنهای پاک مادران و مغزهای باغیرت و نفوس باشرافت روا نمیدارند که فرمان افراد پست و لئیم را بر قتلگاه نیکمنشان بزرگوار مقدم بداریم و مگر عقبه بن سمعان نگفت: من از مدینه تا مکه و از مکه تا عراق پیوسته در خدمت حسین بن علی(ع) بودم و هرگز از او جدا نشدم تا آنگاه که شهید شد، تمام جاها سخنانش را گوش میدادم، هرگز نه در مدینه و نه در مکه و نه در بین راه و نه در عراق، سخنی از او نشنیدم که گفته باشد حاضر است دست در دست یزید بگذارد و با او بیعت نماید و یا به یکی از مرزهای دور دست غیر از مدینه و مکه و عراق برود. بله از او شنیدم که میگفت: دعوني اذهب إلى هذه الأرض العريضة حتى ننظر ما يصير أمر الناس آنگاه که ابن زیاد نامه دروغین و مصلحتآمیز عمر سعد را خواند گفت: این نامه ناصح مشفقی است که نسبت به قومش دلسوز و مهربان است[۶].
پانویس
- ↑ ترجمه اعیان الشیعه، ص۲۰۷.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت سیدالشهداء ج۱، ص ۱۶۶.
- ↑ ارشاد، ج۲، ص۸۶.
- ↑ ارشاد، ج۲، ص۸۶.
- ↑ بحار الأنوار، ج۴۴، ص۳۸۹؛ اعلام الوری، ص۲۳۶؛ ارشاد، ص۹۰؛ تاریخ طبری، ج۷، ص۳۱۴.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت سیدالشهداء ج۱، ص ۱۷۲.