بحث:فاطمه دختر امام حسین در تاریخ اسلامی
مقدمه
فاطمه بنت الحسین، مادرش ام اسحاق دختر طلحة بن عبیدالله (یا عبدالله تمیمی) بود[۱]. او از زنان با فضیلت و نمونه در روزگار خویش به شمار میآمد. ایشان بانویی با شرافت و دانش که اهل ذکر و شب زنده داری و عبادت بود و روزها روزه میگرفت و از جمال ظاهر و باطن برخوردار و اهل روایت و نقل حدیث بود[۲].
"نمازی" مینویسد: "او از نظر تقوا، کمال و فضایل و زیبایی نظیر نداشت، به گونهای که او را حورالعین میگفتند"[۳]. وی از پدرش امام حسین، فاطمه زهرا، دختر رسول خدا، ابن عباس، بلال موذن پیامبر، اسماء بنت عمیس و عایشه نقل حدیث کرده است. فاطمه با عموزادهاش، حسن مثنی، فرزند امام حسن مجتبی (ع) ازدواج کرد. در چگونگی خواستگاری او آمده است: "حسن بن حسن از عمویش امام حسین (ع) تقاضا کرد که یکی از دو دخترش سکینه یا فاطمه را به ازدواج او درآورد. امام فرمود: هر کدام را دوست داری انتخاب کن. حسن از پاسخ شرم کرد. آنگاه امام فرمود: برای تو فاطمه را برمیگزینم؛ همانا او بیشترین شباهت را به مادرم فاطمه زهرا (س) دارد. سپس وی را به ازدواج حسن درآورد[۴].[۵]
فاطمه بنت الحسین در کربلا
فاطمه به همراه پدر و همسرش به کربلا آمد و در همه مصائب اهل بیت شرکت داشت. بر اساس فرموده امام باقر (ع)، امام حسین (ع) در آستانه شهادت نوشته پیچیدهای را به دخترش فاطمه داد و وصیت زبانی نیز به او کرد. سپس فرمود: دخترم این را به بزرگترین فرزندانم بده. چون در آن زمان امام زین العابدین بیمار بود، فاطمه بعدها آن نوشته را به او تسلیم کرد و پس از آن به ما رسید[۶].
ابی الجارود میگوید: از امام پرسیدم: خدا مرا فدای شما گرداند، در آن کتاب چه بود؟ امام باقر (ع) فرمود: به خدا سوگند! در آن کتاب هر آنچه را که فرزندان آدم نیاز دارند از زمانی که خداوند آدم را آفرید تا زمانی که دنیا را نابود کند، وجود دارد. به خدا سوگند! در آن همه حدود حتی ارش خدش هست[۷]. از این روایت استفاده میشود، امانتی که امام حسین به دخترش فاطمه سپرده غیر از آن امانتی بوده است که به ام سلمه هنگام حرکت از مدینه سپرده بود.
شیخ صدوق به نقل از عبدالله حسن از مادرش فاطمه بنت الحسین نقل میکند که گفت: مردم به چادرهای ما ریختند. من که کودکی خُرد سال بودم دو خلخال طلا به پا داشتم. مردی آمد. در حالی که گریه میکرد، آنها را از پایم کند. گفتم: ای دشمن خدا چرا گریه میکنی؟! گفت: چگونه گریه نکنم و حال آنکه دختر رسول خدا را غارت میکنم! گفتم: نکن. گفت: ترس آن دارم که دیگری بیاید و آنها را ببرد. آنها هر چه در خیمهها بود غارت کردند، حتی روپوشهای ما را نیز بردند[۸].
علامه مجلسی از فاطمه صغری نقل کرده که میگوید: من در مقابل در خیمهها ایستاده بودم و نگاه میکردم که پدرم و یارانش همانند قربانی بر روی خاکها افتاده بودند و اسبها بر پیکرشان جولان میدادند. در این هنگام با خودم فکرکردم بنی امیه پس از پدرم با ما چه رفتاری خواهند داشت. آیا ما را میکشند یا به اسارت میبرند؟ ناگهان مردی سوار بر اسب با کعب نیزهاش زنها را میراند و در حالی که آنها به یکدیگر پناه میبردند، زیورهایشان را میگرفت و آنان فریاد میزدند: "یا جدّاه، وا أبتاه، وا علیّاه، وا قلّة ناصراه، وا حسناه" و میگفتند: آیا کسی نیست ما را پناه دهد و از ما دفاع کند؟
در این هنگام قلبم به تپش افتاد و به شدت از آنکه مبادا به سوی من بیاید، ترسیدم. چپ و راست دنبال عمهام، امکلثوم، میدویدم. در همین حال او به سوی من آمد و من از ترس گریختم. او مرا دنبال کرد و ناگهان با کعب نیزه میان کتفهایم زد و من با صورت به زمین خوردم. او گوشوارههایم را کنده مقنعه را از سرم برداشت. خون بر گونههایم جاری شد و آفتاب بر سرم میتابید. او به خیمه گاه بازگشت و من از هوش رفتم. ناگهان دیدم عمهام نزد من آمده و گریه کنان میگوید: برخیز تا برویم. نمیدانم بر سر دختران و برادر بیمارت چه آمده است؟ من بلند شدم و گفتم: عمه جان! آیا چیزی نیست که من سرم را از دید نا محرمان بپوشانم؟ فرمود: دخترم! عمه نیز مثل توست؛ دیدم که سرش برهنه است و از شدت ضربت سیاه شده است. چون به خیمه گاه رسیدیم، دیدیم که آن را غارت کردهاند و برادرم علی بن الحسین به رو در افتاده و از شدت گرسنگی و تشنگی و بیماری توان برخاستن ندارد. ما برای او گریه میکردیم و او برای ما[۹].
فاطمه دختر امام حسین (ع) همگام با عمهاش زینب کبری و دیگر زنان هاشمی در بیان حادثه کربلا و افشای جنایتهای بنی امیه حضوری فعال داشت و در کوفه پس از عمهاش خطبهای مشروح ایراد کرد. محتوای خطبه او به گونهای بود که فریاد گریه و زاری مردم را بلند کرد. تا جایی که گفتند: بس است ای دختر پاکان! قلبهای ما را آتش زدی و دلهای ما را کباب کردی. سپس آن بزرگوار ساکت شد[۱۰].
همچنین هنگامی که اسیران را وارد کاخ یزید کردند، فاطمه فریاد زد: «ای یزید، آیا دختران رسول خدا اسیراناند؟»[۱۱]؟
سخن یاد شده اشاره به قواعدی است که در جنگ حتی در زمان جاهلیت رعایت میشده است. آزار و اذیت کودکان، زنان و پیران در جاهلیت ممنوع بود. در سنت عربی نیز این کار پذیرفته نبود. در اسلام نیز بر این قاعده صحه گذاشته شد. در کربلا نه سنت اسلامی رعایت شد و نه به سنت عربی توجه شد. گذشته از آنکه زنان و کودکان به پیامبر وابسته بودند و رعایت حرمت آنان به حکم شریعت و دیانت لازم بود. اینجا بود که دختر امام حسین با خطاب به یزید وجدانهای بیدار را به داوری میطلبد و رفتار یزید و پیروان او را نه تنها با اسلام که با غیرت عربی و سنتهای جاهلی نیز ناسازگار میخواند. این سخن کوتاه انسانیت بنی امیه را زیر سؤال برد[۱۲].
درخواست مرد شامی از یزید
از فاطمه دختر امام حسین نقل شده است: در کاخ یزید مردی برخاست و گفت: این دختر را به من ببخش تا کمک کار من باشد.... من به خود لرزیدم، گمان کردم که چنین کاری خواهد شد. پیراهن عمهام زینب را گرفتم. عمهام میدانست که چنین کاری شدنی نیست. از اینرو به آن مرد شامی گفت: به خدا دروغ گفتی و خود را پست کردی. سوگند به خدا! این کار نه برای تو و نه برای یزید روا نیست.
در این هنگام یزید در خشم شد و به زینب گفت: تو دروغ گفتی! این کار به دست من است. اگر بخواهم آن را انجام میدهم.
زینب فرمود: خدا هرگز این کار را به دست تو نداده، جز اینکه از دین ما بیرون روی و به آیین دیگری در آیی.
یزید به شدت خشمگین شد و گفت: با من چنین سخن میگویی، پدر و برادرانت از دین بیرون رفتهاند.
زینب گفت: اگر مسلمانی، تو و پدر و جدت به دین خدا و آیین پدر و برادرم هدایت گشتهاید.
یزید گفت: دروغ گفتی ای دشمن خدا!
زینب فرمود: تو اکنون امیر و فرمانروایی، هر چه خواهی بگو و هر چه خواهی انجام بده، به ستم دشنام میدهی و به سلطنت خود بر ما چیره میشوی. یزید از سخنان حضرت زینب شرمنده و خاموش شد. پس، آن مرد بار دیگر در خواست خود را تکرار کرد، یزید گفت: دور شو، خدا مرگت دهد![۱۳].
در نقل ابن طاووس پس از سخنان زینب آمده است: آن مرد شامی از یزید پرسید: این دختر کیست؟ یزید در پاسخ گفت: فاطمه دختر حسین است و او عمهاش زینب دختر علی است.
مرد شامی گفت: ای یزید خدا تو را لعنت کند! عترت پیامبرت را میکشی و خاندانش را اسیر میکنی. به خدا سوگند! من پنداشتم که اینها اسیران روماند.
یزید گفت: به خدا سوگند! تو را نیز به آنها ملحق خواهم کرد. سپس دستور داد گردن وی را زدند[۱۴].
این خبر و امثال آن دلالت دارد که یزید نه تنها اخبار درست را از مردم مخفی نگه داشته بود، بلکه امام و یاران و خانوادهاش را به عنوان کافر و خارج از دین معرفی کرده بود. از این رو، همه اهل بیت تأکید و تکرار میکردند که ما فرزندان رسول خداییم و تکرار همین مطالب و مواضع سبب افشای دروغهای یزید و چهره واقعی وی و نفرت مردم از او شد[۱۵].
وفات
فاطمه با مرگ شوهرش[۱۶] به مدت یک سال در کنار قبرش خیمه زد. روزها روزه میگرفت و شبها به عبادت میپرداخت. پس از یک سال به شهر بازگشت[۱۷] و در سال ۱۱۷ ق. در مدینه درگذشت[۱۸].[۱۹]
پانویس
- ↑ الفصول المهمه، ج۲، ص۸۵۲؛ شیخ مفید، الارشاد، ج۲، ص۱۳۵؛ الاغانی، ج۱۶، ص۱۴۲.
- ↑ اعیان الشیعه، ج۸، ص۳۸۸.
- ↑ مستدرکات علم رجال الحدیث، ج۸، ص۵۹۲؛ الفصول المهمه، ج۲، ص۷۵۱؛ الارشاد، ج۲، ص۲۶.
- ↑ «أَنَّ الْحَسَنَ بْنَ الْحَسَنِ خَطَبَ إِلَى عَمِّهِ الْحُسَيْنِ (ع) إِحْدَى ابْنَتَيْهِ فَقَالَ لَهُ الْحُسَيْنُ اخْتَرْ يَا بُنَيَّ أَحَبَّهُمَا إِلَيْكَ فَاسْتَحْيَا الْحَسَنُ وَ لَمْ يُحِرْ جَوَاباً فَقَالَ الْحُسَيْنُ (ع) فَإِنِّي قَدِ اخْتَرْتُ لَكَ ابْنَتِي فَاطِمَةَ وَ هِيَ أَكْثَرُهُمَا شَبَهاً بِأُمِّي فَاطِمَةَ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ (ص)»؛ الفصول المهمه، ج۲، ص۷۵۰؛ الارشاد، ج۲، ص۲۵؛ بحارالانوار، ج۴۴، ص۱۶۷.
- ↑ مزینانی، محمد صادق، نقش زنان در حماسه عاشورا، ص۲۲۴-۲۳۲؛ محدثی، جواد، فرهنگ عاشورا، ص ۳۶۵؛ محمدی ریشهری، محمد، گزیده دانشنامه امام حسین ص ۹۷.
- ↑ بصائرالدرجات، ص۱۶۳؛ بحارالانوار، ج۲۶، ص۵۰؛ نفس المهموم، ص۳۱۶.
- ↑ بصائرالدرجات، ص۱۶۸؛ المناقب، ج۴، ص۱۷۲؛ اثبات الوصیه، ص۱۴۲.
- ↑ امالی صدوق ص۱۳۹، مجلس ۳۱.
- ↑ بحارالانوار، ج۴۵، ص۶۰-۶۱.
- ↑ الملهوف، ص۱۹۴؛ بحارالانوار، ج۴۵، ص۱۱۰؛ تسلیه المجالس، ج۲، ص۳۵۵ - ۳۶۰.
- ↑ «أبناتُ رسولِ اللهِ سبايا يا يزيد»؛ تاریخ طبری، ج۴، ص۳۵۵.
- ↑ مزینانی، محمد صادق، نقش زنان در حماسه عاشورا، ص۲۲۴-۲۳۲.
- ↑ الارشاد، ج۲، ص۱۲۱؛ اعلام الوری، ص۲۴۹؛ الملهوف، ص۲۱۸؛ ابن اثیر، الکامل، ج۴، ص۸۶؛ اعیان الشیعه، ج۱، ص۶۱۶.
- ↑ الملهوف، ص۲۱۸؛ تسلیة المجالس، ج۲، ص۳۸۵.
- ↑ مزینانی، محمد صادق، نقش زنان در حماسه عاشورا، ص۲۲۴-۲۳۲.
- ↑ الفصول المهمه، ج۲، ص۷۵۱. در این کتاب آمده است که او به هنگام مرگ ۸۵ سال داشته است، اما برخی از کتابها از جمله ارشاد مفید سن او را ۳۵ سال دانستهاند.
- ↑ الفصول المهمه، ج۲، ص۷۵۱؛ الارشاد، ج۲، ص۲۶.
- ↑ مستدرکات علم رجال الحدیث، ج۸، ص۵۹۲.
- ↑ مزینانی، محمد صادق، نقش زنان در حماسه عاشورا، ص۲۲۴-۲۳۲؛ محدثی، جواد، فرهنگ عاشورا، ص ۳۶۵.