بحث:واقعه کربلا در تاریخ اسلامی
تحلیلی بر رهنمودهای ناصحین راحتطلب
این چهرهها و دهها سرشناس دیگر، راحتطلبی و کجاندیشی خود را در مقام نصیحت و دلسوزی از حسین(ع) لو میدهند و عجب آنکه با اعتقاد به امامت سیدالشهداء اجتهاد در برابر نص میکنند. محمد بن حنفیه از خون میترسد، از درگیری ابا دارد و عمر بن علی سعادت و خوشبختی را در رهایی از بلای جنگ میداند و تنها راه این سعادت را بیعت اعلام میکند. نهایت افق دیدگاه او حفظ جان است، آن حفظ جانی که هرگز با حفظ اسلام پیوندی ندارد. عبدالله عمر کاسه داغتر از آش حفظ بیضه اسلام را در صدقه دادن به فقرا و اقامه نماز جماعت میداند! نصیحت میکند که این مرکزیت عبادت و خدمت به خلق را امام رها نکند.
نفرین بر یزید با عملکردش و جالب اینست که وقتی امام با نگاه پرمعنایش به او میفرماید اگر اجازه میدهی برگردم. با کمال جسارت اجتهاد میکند و میگوید: باید رنگ زمانه گرفت و باید خود را با شرایط تطبیق داد «نه اینکه باید شرایط را با مقتضیات و مصالح حق عوض کرد» خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو.
عبدالله آن قدر در تحجر و کوتهبینی گرفتار است و از عمق فاجعه اسلامی بیخبر و آن قدر از بینش سیاسی در شأن یک مؤمن کیس بیبهره، که پیشنهاد میکند حسین جان در خانه بمان، در به روی خود ببند تا کسی را نبینی و کس تو را نبیند. خزیدن در خانه قرص مسکنی است که همیشه تو را از دردهای جامعه نگه دور میدارد. یعنی نبین و نمیر!! عبدالله امامی میخواهد که بر او امامت کند تا نقطه نظرهایش را بپذیرد و اجرا کند.
عجیب است که عبدالله به امام خط سیاسی میدهد، خط فکری میدهد، القاء دنیاپرستی میکند، ولی امام کوهی از دردهای اجتماعی و مشکلات جامعه اسلامی را که هیچ مؤمنی حق بیتفاوتی و راحتطلبی در قبال آنها را ندارد طرح میکند و در مقابل دیدگاه دنیانگری او، آخرت را یعنی مجازات آخرت را به عنوان تبلور بیتفاوتیها ترسیم میکند و میفرماید: ای عبدالله! یحیی پیغمبر را برای رسیدن به وصال یک زن سر بریدند، به خاطر لذت و شهوت دنیا ۷۰ پیغمبر را در یک ساعت کشتند، مردم آنچنان ساده از کنار فاجعه گذشتند و آنقدر در هالهای از بیتفاوتی و بیرگی و رفاه و راحتطلبی فرو رفته بودند که هنوز خون ۷۰ پیامبر را زمین ننوشیده بود که مردم بازار کسب و کار را گشودند تا بنوشند و بپوشند و بیارمند.
عبدالله دایه مهربانتر از مادر به امام دلسوزی میکند و میگوید: میترسم هجوم آورند و قدرت دفاع نداشته باشی! امام که دیدگاه عوضی او را فرسنگها با بینش توحیدی خود مغایر و مخالف میبیند پیشنهاد میکند، عبدالله مرا به خیر تو امید نیست شرّ مرسان. ما را با اعتقادمان رها کن و شما هم فی امان الله.
باز عبدالله نصیحت میکند حسین جان وقتی خداوند به پیامبر انتخاب ملک دنیا را «مثل سلیمان» و ملک آخرت را پیشنهاد میکند، حضرت آخرت را برگزید تو هم فرزند خلف آن پیامبر باش از دنیا رها شو به آخرت نگر! تعبیر عبدالله عمر که از دنیا صرفنظر کن یعنی دخالت سیاست ضد ارزش است، مخالفت با یزید با شئونات تعبد و دیانت سازگار نیست. صیغه ﴿لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ﴾[۱] را جاری کن تا آخرت شما هم تأمین شود. همان نغمه شوم جدایی دین از سیاست را پیشنهاد میکند.
عمران بن یوازن گفت: یا اباعبدالله تو را به خدا سوگند میدهم که به این سفر نروی، به خدا قسم که بر نیزهها و شمشیرها وارد میشوی. امام پاسخ داد: ای بنده خدا بر من پوشیده نیست و چنان نیست که من حقیقت این امور را ندانم و عاقبت این کار را نبینم، لکن خدای تبارک و تعالی بر آنچه قضا کرده مغلوب نشود و حکم او دگرگون نگردد.
امام به قصر بنی مقاتل رسید، در آنجا عبیدالله بن حر جحفی بود. امام خواست حجت را بر او تمام کند، امام بر او وارد شد. عبیدالله دست امام را بوسید و احترام کرد. امام پس از حمد و ثنای الهی فرمود: ای پسر حر همشهریهای شما به من نامه نوشتند و مرا خبر دادند که همگی به یاری من همدست و همپیمانند و نامهها برایم فرستادند که در یاری من تصمیم قطعی دارند و از من خواستند که بر آنها وارد شوم. اکنون بر آنان وارد شدم و لکن کار آنگونه که آنها عقیده داشتند نیست و بر قول خود نماندهاند، اینک من تو را به یاری خود میطلبم که ما اهل بیت پیامبر، اگر حق ما به ما واگذار شود خدای را بر این اکرام حمد میکنیم و آن را میپذیریم و اگر ما را از حق خود ممنوع دارند و دچار ظلم و بیداد شدیم باز تو در راه گرفتن حق و طلب آن از دستیاران من بودهای.
امام فرمود: ای پسر حرا خداوند از تو مواخذه میکند به آنچه کردی و گناهانی که از تو سر زده و من تو را دعوت میکنم به توبهای که تمام گناهان تو را بشوید و تو را به یاری ما اهل بیت میخوانم. عبیدالله گفت: ای پسر رسول خدا اگر که در کوفه برای حضرتت، شیعه و یارانی که تو را کمک کنند میبود من از همه اصحابت در این کار محکمتر بودم، لکن من به چشم خود دیدم که شیعیان تو از ترس شمشیر بنیامیه کنارهگیری کردند.
امام فرمود: «يابن حر ما يمنعک ان تخرج معي» ای پسر حر چه چیز مانع است که به همراهی من در آیی؟ عبیدالله گفت: اگر که میخواستم در کوفه با یکی از این دو دسته باشم یقین که در بین یاران تو بودم، لکن مردم کوفه از یاری تو دست برداشته و لشکر یزید به واسطه کثرت بر یاران تو چیره شدند؛ لذا استدعا دارم مرا معاف داری از اینکه به همراهی تو درآیم.
من حاضرم که با حضرتت به قدری که برایم ممکن است مواسات کنم! اکنون این اسب سواری خود که هیچ سواری به گرد آن نرسیده، با این شمشیر اختصاصی خود را تقدیم میکنم! بعضی نوشتهاند: او گفت: این اسب تیزرو من بر آن سوار شوید خود را به پناهگاهی برسانید. امام فرمود: «اني سانصح لك كما نصحت لي ان استطعت ان لا تسمع صراختنا و لا تشهد واعيتنا فافعل فوالله لا يسمع واعيتنا احد ثم لا ينصرنا الا اكبه الله في نار جهنم» من به تو نصیحتی میکنم همانطور که تو مرا به گمان خود نصیحت کردی! اگر بتوانی ناله و فریاد مرا نشنوی و حاضر در مشاهده شنیدن بانگ دشمنان ما نشنوی این کار را بکن و گرنه به خدا قسم هر کسی که ناله بیکسی ما را بشنود و ما را نصرت و یاری نکند، جز این نیست که خدا او را سرنگون در آتش جهنم خواهد افکند.
امام این را فرمود و از جا برخاست، عبیدالله میگوید: نگاهی به محاسن شریفش کردم، پرسیدم این که میبینم خضاب است یا سیاهی مو؟ امام در جواب فرمود: «يابن الحر عجل على الشيب» اینگونه حوادث انسان را پیر میکند و موی سیاه با آن سفید میشود «رفتارهای پیر کننده» بعدها عبیدالله خیلی متأسف شد که چرا امام را یاری نکرده است.
حضرت روی از او برگرداند و فرمود: ما را نیازی به اسب و شمشیر تو نیست ﴿وَمَا كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُدًا﴾[۲] و لکن تو از اینجا دور شو! نه به سود ما باش و نه به زیان ما[۳]! فرزدق گوید: در سفر حج بعد از ملاقات با حسین(ع) به راهم ادامه دادم و سراپردهای دیدم که وضعی نیکو داشت، سوی آن رفتم، معلوم شد از عبدالله پسر عمروبن عاص است! از من خبر پرسید چه خبر؟ به او گفتم که حسین بن علی را دیدهام. گفت: «وای بر تو! چرا با وی نرفتی، به خدا به قدرت میرسد و اسلحه در او و یارانش کارگر نمیافتد».
فرزدق گوید: به خدا تصمیم گرفتم که خودم را به حسین(ع) برسانم چون حرف عبدالله در دلم اثر کرده بود. بعد رسالت پیامبران و کشته شدنشان را به یاد آوردم و این اندیشه مرا از پیوستن به کاروان حسین(ع) باز داشت و از عسفان پیش اقوام خود رفتم. پیش آنها بودم تا اینکه کاروانی که از کوفه آذوقه گرفته بود آمد و چون از آمدن کاروان باخبر شدم به دنبال آن راه افتادم و چون به صدارس کاروان رسیدم صبر نداشتم تا به آنها برسم و بانگ زدم: «حسین بن علی چه کرد؟» گوید: «جواب دادند: کشته شد![۴].
کسی که درد دین نداشته باشد و مقام و موقعیت دنیایی نزد او از ارزشهای معنوی و اطاعت از ولی امر برتر و والاتر باشد، مثل فرزدق میشود که میگوید: تصمیم گرفتم به دنبال حسین راه بیفتم، چون عبدالله گفته بود که حسین پیروز میشود ولی ترس از کشتن مرا بازداشت. باید از فرزدقها پرسید چند سال بعد از حسین زندگی کردید؟ چند وعده غذا بعد از حسین صرف کردید؟ چند لیتر آب بعد از کربلا نوشیدید؟ آیا عاقبتی جز مرگ شما را تعقیب کرد؟
سیدالشهداء به منزل عُذیب هجانات رسید در این منزل چهار نفر از شیعیان با امام ملاقات کردند که یکی از آنها طرماح بن عدی بود. طرماح امام را از رفتن به کوفه نهی کرد، امام از او قدردانی کرده فرمود: خدا به تو پاداش نیکو عطا کند ما با این مردم وعدههایی داریم که نمیتوانیم از آن منصرف شویم، حال اگر خداوند شر دشمن را از سر ما کوتاه فرماید منتی است که نهاده و او همواره ما را مورد لطف خویش قرار میدهد و اگر گریزی از رویارویی با دشمن نداشته باشیم به فوز شهادت نائل خواهیم گردید.
سپس طرماح مدتی با کاروان حرکت کرد و از امام خداحافظی نموده وعده داد که پس از رساندن آذوقه به خانواده خود به یاری امام بشتابد. ولی از تأسفهای ما بر این شخصیت شیعی است که او توفیق یاری امام را نیافت. آیا رساندن آذوقه به خانوادهاش از یاری امام زمانش مهمتر بود؟ آیا وسیله دیگری برای ارسال آن وجود نداشت؟ آیا اگر یاری امام از اهم مسائل فکری و اعتقادی او بود، سریعتر خود را به کربلا نمیرساند؟ آیا مسائل راحتطلبی و عافیتجویی ریشه تعللها و تأخیرها نبود؟
ضحاک بن عبدالله مشرقی همدانی گوید: من و مالک بن نضر ارحبی در کربلا پیش حسین رفتیم و به ایشان سلام کردیم، آنگاه خدمت حضرت نشستیم، ایشان سلام ما را جواب داد خوشآمد گفت و پرسید که برای چه آمدهایم؟ گفتیم: «آمدهایم به تو سلام گوییم و از خدا برای تو سلامت خواهیم و دیدار تازه کنیم و خبر این مردم را به تو بگوییم، به تو میگوییم که به جنگ تو اتفاق دارند عاقبت کار خود را ملاحظه کن».
گوید: حسین(ع) گفت: «خدا مرا بس است که نیکو تکیهگاهی است» گوید: آنگاه احترام کردیم و سلام گفتیم و برای امام دعا کردیم. امام فرمود: «چرا مرا یاری نمیکنید؟» مالک بن نضر گفت: «قرض دارم و نانخوار دارم» من نیز گفتم: «قرض دارم و نانخوار دارم، اما اگر اجازه دهی بمانم تا جایی که احتمال پیروزی نظامی داری بمانم و اگر تنها ماندی از تو جدا شوم و بروم».
امام فرمود: «اجازه داری» گوید: پس با ایشان بودم و چون شب فرا رسید به یاران فرمود: «اینک شب شما را فرا رسیده آن را وسیله رفتن کنید، هر یک از شما دست یکی از خاندان مرا بگیرد و در روستاها و شهرهایتان پراکنده شوید، تا خدا گشایش دهد که این قوم قصد کشتن مرا دارند وقتی به من دست یافتند از تعقیب دیگران غافل میمانند». ضحاک مشرقی همچنان در کربلا بود تا روز عاشورا، گوید: وقتی دیدم عصر عاشورا یاران کشته شدهاند و نوبت به وی و خاندانش رسیده و با او جز سوید بن عمرو و بشیر بن عمرو حضرمی کسی نمانده به ایشان گفتم: «ای پسر پیامبر خدا، میدانی قرار میان من و تو چه بود که گفتم تا وقتی که نیروی رزمنده داشته باشی به کمک تو جنگ میکنم و چون جنگجویی باقی نماند اجازه دارم بروم» و به من گفتی «خوب» امام فرمود: «راست میگویی، اما چگونه میتوانی بروی؟ اگر میتوانی اجازه داری».
روز عاشورا وقتی سوارهنظام امام وارد صحنه جنگ شد، عمر سعد دستور داد اسبها را تیرباران کنید، اسبها را همه از بین بردند، ضحاک گوید: همان موقع اسبم را بردم و در خیمه یکی از یاران جای دادم و بازگشتم و پیاده به جنگ پرداختم و پیش روی حسین دو نفر را کشتم و دست یکی را قطع کردم و حسین بارها به من گفت: «دستت از کار نیفتد، خدا دستت را نبرد، خدایت از جانب خاندان پیامبر پاداش نیک دهد».
گوید: همین که امام اجازه خروج داد! اسب را از خیمه درآوردم و بر آن نشستم آنگاه او را زدم تا سر سم بلند شد و آن را تاختم مردم راه گشودند و پانزده نفر از سپاه عمر سعد مرا دنبال کردند تا به کنار دهکدهای نزدیک ساحل فرات رسیدیم و چون به من رسیدند، سوی آنها تاختم کثیر بن عبدالله شعبی و ایوب بن مشرح و قیس بن عبدالله صایدی مرا شناختند و گفتند: «این ضحاک بن عبد الله مشرقی است، این پسر عموی ماست شما را به خدا دست از او بردارید» گوید: سه نفر از بنیتمیم که با آنها بودند هم دست از تعقیب برداشتند و خدا مرا نجات داد[۵].
سیدالشهداء در ورودش به سرزمین کربلا، تحلیل خود را از مردمی که گرایشات دنیایی زمین گیرشان کرده و از تکلیف شرعی دورشان نموده و امام زمانشان را رها کرده اینگونه بیان فرمود: «النَّاسُ عَبِيدُ الدُّنْيَا»؛ مردم بنده دنیایند و دین بازیچه زبان آنهاست تا آن هنگام که روزیشان آماده شود با دین سر و کار دارند، اما چون سختی فرا رسد دینداران بسیار اندک خواهند شد.
مردم عصر سیدالشهداء نسلی بودند که تأثیر و تأثرات افکار خلفای غاصب مخصوصاً سقیفهآفرینان آنها را به جمود فکری و عبودیت شکم و شهوت کشانده بود، نه نَفَس مسیحایی امیرمؤمنان توانست آنها را علیه حملات مکرر معاویه به حرکت وادارد و نه نَفَس گرم امام مجتبی توانست آنها را به تکلیف شرعی و ادای وظیفه برانگیزاند و نه روح متعالی سیدالشهداء توانست آنها را از محبت دنیا و زن و اهل و عیال اعراض دهد و لذا سیدالشهداء فرمود: این مردم بنده دنیایند و دین بازیچه زبان آنهاست[۶].
هجرت امام حسین با اهل و عیال
امامت نور که رهبری و تنویر افکار نسلها و عصرها را به عهده دارد، از جانب حکومت خودکامه اموی در بنبستی قرار گرفته که یا باید بیعت کند یعنی همه فجایع و مفاسدی را که حکومت یزید مرتکب میشود با سکوت خود مهر رضایت بزند و الا باید برخیزد و قرار و آرام نگیرد.
اندیشه امامت نور اینست که بیعت با یزید چون به قیمت خداحافظی با ارزشهای دینی و مکتبی است، در قاموس امامت جای ندارد و لذا امام سیدالشهداء خود را برای تبعات عدم بیعت آماده کرده بود. تبعات بیعت نکردن با حکومت یزید توسط حاکم مدینه تعریف شده بود و آن فقط در شهادت و ریختن خون حسین(ع) خلاصه میشد و سیدالشهداء بلاتأمل انتخاب کرده بود که اگر احیای دین و بقای مکتب با شهادت حفظ میشود به استقبال شمشیرها رفتن ارزش است و لذا حضرت اولاً: گزینه شهادت را انتخاب کرد، ثانیاً چون آگاهیهای سیاسی امام در حد اعلا بود میدانست موج تبلیغات سوزنده اموی ممکن است نهال نهضت حسینی را پژمرده و ساقط کند؛ لذا تصمیم گرفت جمعی از زنان و کودکان را با خود به همراه داشته باشد و هجرت به مکه و سپس به کربلا را به همراهی زنان حرم باشد تا پس از شهادت، اهل بیت بتوانند در برابر موج شکننده حکومت یزید بایستند.
سؤالی که مطرح است اینکه آیا امام در این تصمیم که خانوادهاش را به همراه خود به کربلا ببرد خطری را احساس نمیکرد؟ یا امام از پایان کار بیخبر بود؟ دقت در این سؤال نردبانی میشود که ما را با اهداف بلند سیدالشهداء بیشتر آشنا میکند. اولاً: امام از پایان کار کاملاً واقف است و لذا در جواب محمد بن حنفیه که میگوید چرا زن و بچه را با خود میبری؟ فرمود: «شاء ان يرايهن سبايا» خدا خواسته آنها را اسیر ببیند. ثانیاً: اما خطر را برای زنان و کودکان همراه دقیقاً احساس میکرد، ولی امام برای رسیدن به هدف متعالیش آمادگی پرداخت تاوان زیادی برای آن راهی که برگزیده است دارد. امام در فریاد بلندی که به تاریخ منتقل میکند جهت استمرار آن به جمعی از زن و کودک افشاگر شدیداً نیاز دارد.
برای حفظ دین جدش رسول خدا از پرتگاههایی که امویان درست کردهاند، هم به خون خودش نیاز است و هم به اسارت اهل بیتش و مجموعه این دو «شهادت و اسارت» که خود دو نوع «فریاد» است، به قیمت تأمین هدف متعالی او تمام میشود. امام بیهیچ تردیدی بر بردن زنان و کودکان پافشاری دارد. بیشک موج حرکت و نهضت سیدالشهداء توسط اسرای اهل بیت امروز به ما رسیده است، چون اهل بیت از اسارت به عنوان یک سفر تبلیغی عمل کردند، انعکاس اهداف سیدالشهداء توسط زنان و کودکان سریع به تاریخ منتقل شد و عملکرد زنان چقدر نفوذ سریع خود را در خاطرهها و اندیشهها ایفا کرد.
به این نکته هم باید اشاره نمود که حکمت اینکه امام زن و فرزند را با خود برد، این بود که اگر در کربلا به همراه یارانش به شهادت میرسید، از آنجا که تسلط و تفوق نظامی در اختیار امویان بود به همان میزان هم قدرت تبلیغی در قبضه آنها وجود داشت، آنها پس از شهادت امام و یارانش میتوانستند تمام حرکت و نهضت امام را واژگونه و مخدوش و تحریف شده جلوه دهند و هیچ کس نبود تا در برابر این تبلیغات حکومتی دفاعی داشته باشد. اما بانوان اهل بیت شاهدان عینی جریان بودند و مشاهدات خود را با سوز عاطفی به همگان عرضه کردند و لذا امویان نتوانستند حادثه کربلا و نهضت اصیل را وارونه و تحریف شده عرضه کنند. آنها میتوانستند بر جنایات خود در کربلا سرپوش بگذارند و مکتوم نمایند ولی اهل بیت جنایات آنها را افشا کردند.
در رأس اهل بیت که در معیت سیدالشهداء رنج هجرت را به جان خرید، زینب کبری دختر امیرالمؤمنین بود. زینب چهرهای است که امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا(س) او را برای چنین هجرتی با چشمانداز حفظ دین خدا تربیت کرده بودند. قبلاً اشاره شد که وقتی امیرالمؤمنین در بستر شهادت قرار داشت، زینب کبری از حضرت در باب روایت ام ایمن سؤال کرد که حضرت تأیید نمود و فرمود: ای دختر من! حدیثی که ام ایمن برای تو گفته صحیح است. گویا: من تو و دختران اهل بیت را در این شهر کوفه اسیر و ذلیل و خاشع میبینم.
شما میترسید از اینکه مبادا مردم شما را بربایند. صبر کنید صبر کنید! به حق آن خدایی که دانه را میشکافد و بشر را میآفریند در آن روز غیر از شما و دوستان و شیعیان شما دوستی در روی زمین برای خدا نخواهد بود.
آن موقعی که پیغمبر خدا(ص) این خبر را به ما میداد میفرمود: شیطان در آن روز برای خوشحالی که دارد پرواز میکند و در کلیه زمین جولان میزند و به شیاطین خود میگوید: ای گروه شیاطین! ما مطلوب خود را از فرزندان آدم دریافت نمودیم و هلاکت آنان را به نهایت رساندیم. ما وارث آتش شدیم «که فرزندان آدم را دچار آن کنیم» مگر آن افرادی که به این گروه یعنی آل محمد متوسل شوند شما مشغول این موضوع شوید که ایشان مشکوک مردم واقع شوند. مردم را بر دشمنی آنان وارد کنید، مردم را با ایشان و دوستانشان دشمن نمایید تا پایه گمراهی خلق و کفرشان مستحکم شود و احدی از آنان نجات پیدا نکند. شیطان که دروغگو است سخن خود را به ایشان راست نشان داد و گفت: با دشمنی شما عمل صالح نفعی نخواهد داشت و یا محبت و دوستی شما غیر از گناهان کبیره ضرری نخواهد داشت[۷].[۸]
پانویس
- ↑ «دین شما از شما و دین من از من» سوره کافرون، آیه ۶.
- ↑ «و من آن نیم که گمراهکنندگان را یاور گیرم» سوره کهف، آیه ۵۱.
- ↑ تاریخ طبری، ج۴، ص۳۰۸.
- ↑ ترجمه تاریخ طبری، ج۷، ص۲۹۷۰.
- ↑ ترجمه تاریخ طبری، ج۷، ص۳۰۵۱.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت سیدالشهداء ج۱، ص ۱۱۴.
- ↑ بحار الأنوار، ج۴۵، ص۱۸۳؛ جلاء العیون، شبر، ص۲۳۰.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت سیدالشهداء ج۱، ص ۱۲۰.