سر در عرفان اسلامی
اسرار مگو برای اصحاب سرّ
سالک دارای همت عالی در منزل سرّ از اسراری آگاه میشود که بر دیگران مخفی و نهان است. از نظر آموزههای وحیانی قرآن، سرّ، یکی از لطایف الهی است که خداوند آن را در ذات موجودات به ودیعه گذارده است. مرتبه سرّ مرتبهای فراتر از عقل و به تعبیر عرفانی، طوری ورای طور عقل است؛ چراکه جایگاه گنجینه اسرار همان قلب سالک است و سینههای او[۱] که در آن هر چیزی توان پوشیده بماند. بر این باور، برخی از اهل دل گفتهاند که سرّ حالی نهانی بین خدا و بنده عاشق اوست که دیگری بر آن حال هیچ وقوف و آگاهی نیابد؛ چنانکه عقل از درک آن و زبان از بیان آن ناتوان ماند. راز و سرّ را دلی آگاه باید و جان بیقرار و فقدان اغیار. از اینرو آن کس که غیر به خانه دل راه دهد، از سرّ بیخبر ماند و دل و قلبش به چنین طوری نرسد. برخی دیگر از اهل عرفان، سرّ را ششمین طور از اطوار و حالات هفتگانه به قرار زیر دانستهاند؛ زیرا بر اساس آموزههای وحیانی قرآن، انسان را در خلقت اطواری است که خدا در قرآن چنین بیان کرده است: ﴿وَقَدْ خَلَقَكُمْ أَطْوَارًا﴾[۲]. عارفان این اطوار را شامل: طبع، نفس، قلب، روح، سرّ و خفی دانستهاند.
پس چون دل عارف غیر را از خانه دل به در کرد و بیرون رانده است با خدای خویش خلوتی دارد که در آن مرتبت دل به شناسایی مطلق وجود به شهود مطلق میرسد و اسرار مگوی بسیاری را به خزینه دل به ودیعت میگذارد. پس در این مرتبت دیگر رابطه میان عاشق و معشوق به گفت و شنید نیست، بلکه جمله اعضای سالک، گوش و چشم میشود و میبیند و میشنود؛ پس ایماء و اشاره وحیانی میان ایشان رد و بدل میشود و حقایق و اسراری نهان از خدا به دل تجلی مییابد و رازهای نهان مشکوف میشود. پس دل در این مرتبت در مقام رؤیت بلکه ارایه الهی همه نهان و رازهای مخفی را میبیند، اما زبان از گفتن خاموش است؛ چراکه سالک در مقام سرّ به چنان مرتبهای رسیده که هیجانات شهود او را دگرگون نمیسازد و از شرح صدری چنان برخوردار است که عظمت شهود بر او تنگ نمیآید و چون اقیانوسی آرام مینشیند؛ هرچند که در باطن پر از تلاطم شهود اسرار حقیقت دهگانه هستی است.
پس سالک تا به منزل سرّ نرسد و گداخته به عشق حق نشود و دل گدازه به سوزش عشق مطلق محبوب نباشد و سالک بهجای خودبینی خدابین نشود و حقیقت هر چیز را جز خدا نیابد و به مقام رؤیت و دیدن ﴿فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ﴾[۳] نرسد و به زبان ما رَأَيْتُ شَيْئًا إِلّا وَ رَأَيْتُ اللهَ قَبْلَهُ وَ بَعْدَهُ وَ مَعَهُ وَ فِيهِ[۴]؛ «به هیچچیز نظر نینداختم، مگر آنکه خدا را پیش از آن، پس از آن، همراه آن و درون آن مشاهده کردم» سخن نگوید، هرگز به چنین شهود مطلقی نرسد که حقایق مخفی و نهان را از حقیقت حق از حضرت حق تبارکوتعالی شهود کند؛ اسرار عشق و مستی میان عاشقی و معشوقی است که عاشق جز معشوق نبیند و به هر چه نظر کند جز معشوق نیابد؛ زیرا منزل سرّ، تماشاگه راز است که هر کسی را بدان راه ندهند؛ پس اگر دل آینه تمامنمای حق و معشوق باشد و غیر در آن راهی نداشته و خانه از اغیار خالی باشد و دل همهاش رنگ خدایی باشد[۵] در آن حال است که شهود اسرار نهان دست دهد.
پس حقیقتی را که سالک در مرتبه سرّ از آن آگاه میشود، حقیقت ناب است؛ چراکه خداوند تبارکوتعالی همان حق ناب است که همه حقایق از او نشئت میگیرد. بنابراین، آنچه صاحب سرّ از حقیقت خدا میشناسد فراتر از شناختی است که در مرتبه فعل و فیض دیگران به آیات در مییابد. سالک در این مرتبه چنان است که خدا میفرماید: ﴿سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ﴾[۶]. به سخن دیگر، چیزی که سالک در این مرتبه از خدا درک میکند فراتر از درک دیگران است؛ چراکه خدا در تمام حقیقت بر دل او که عرش و آینه الهی است تجلی کرده و حکایت یافته است. پس تمام وجودش به حقیقت حق پر شده و جایی خالی برای غیر نمیماند. پس ادراکی را از خدا دارد که فراتر از طور ادراکی عقل و عاقلان است. از آنجایی ادراک اسرار از جمله اسمای مستأثر خدای تبارکوتعالی، متعلق شهود و ایمان مراتب عالی از سهگانههای تقوا و ایمان و یقین است، از آن بهطوری وراء طور عقل یاد میشود؛ زیرا این یقین از مقام یقین شهودی است؛ چنانکه در آیات قرآنی بیان شده است[۷].
از آنجا که مشهودات سالک در مقام شهود سرّ، مشهودات و مکشوفاتی بیرون از زبان مقال است؛ سالک ناتوان از بیان مدرکات و مشهودات، همواره میفرماید: ﴿وَمَا أَدْرَاكَ مَا هِيَهْ﴾[۸]؛ چراکه آنچه سالک در این مرتبت میبیند بیرون از بیان است: «مَا لَا عَيْنٌ رَأَتْ وَ لَا أُذُنٌ سَمِعَتْ وَ لَا خَطَرَ عَلَى قَلْبِ بَشَرٍ»؛ «آن چیزی است که نه چشمی دیده و گوشی شنیده و نه بر قلب بشری خطور نمیکند». پس میگوید: من چه بگویم که مرا گفت نیست *** مرغ زبان با چمنش جفت نیست البته تنگنای زبان متعارف برای بیان مشهودات و مشکوفات در مقام سرّ، زمینه تناقضگویی، شطح و بیان رازآلوده و رمزواره را برای عارف مهیا میکند. از این روست که عارف در مقام سرّ، روش بیان اسرار را به زبان تمثیل، استعاره و رمز قرار میدهد؛ هرچند که باید گفت شطح و شطحیات برخاسته از رعونت نفس سالک و ناشی از نقصان سلوک اوست؛ و نمیتوان و نباید آن را ابزار بروز اسرار به شمار آورد.
البته برای رسیدن به مقام و منزل سرّ سالک باید موانع رازدانی را از سر راه بردارد که شامل اموری چون دوستی دنیا بهعنوان حضور غیر در خانه الوهیت، نام، نان و نشان، سبببینی بهجای دیدن مسببالاسباب، عقلگرایی و خیالپردازی، حجاب انانیت و منیت، انواع حجب ظلمانی و نورانی و مانند آنها است. کسی که در منزل عشق قرار گیرد چنان سرشار از محبت محبوب است که دیگر خودی نمیماند و هر چه هست خدا است. اینگونه است که حق بر او تجلی کرده و همه وجودش به حق و حقیقت نورانی میشود و مظهر شاهد و مشهود در مقام ﴿عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدً﴾ مینشیند[۹].[۱۰]
کتمان سرّ و اسرار مگو
کتمان سرّ از شرایط بسیار مهم سیر و سلوک است[۱۱] و بزرگان طریقت شریعت بهسوی حقیقت در این شرط اهتمام بسیار نمودند و به شاگردان خود سفارشهای مهم نموده و توصیه را به حد مبالغه رسانیدهاند؛ حال خواه در عمل و اوراد و اذکار باشد و خواه در واردات و مکاشفات و حالات. ایشان حتی در مواردی که تقیه غیرممکن و افشاء سرّ نزدیک میگردد، توریه را از لوازم شمردهاند. از نظر آنان اگر کتمان سرّ مستلزم ترک عمل و ورد است، باید دست از عمل بردارد؛ چراکه گفته شده است: «اسْتَعِينُوا عَلَى الْحَوَائِجِ بِالْكِتْمَانِ»[۱۲]؛ «برای رسیدن به حاجتهای خویش از کتمان استعانتجویید»؛ زیرا در اثر تقیه و کتمان سرّ مصائب و شدائد به مقدار قابل توجهی پایین میآید؛ و برعکس، با ترک تقیه و افشای اسرار فتنهها و بلایا و مصائب بسیاری بر سالک رویآور میشود. اصولاً اموری موجب میشود تا انسان ناتمام به تمامیت برسد و همه کمالات را درک کند و بدان برسد.
عارف کامل مرحوم شیخ محمد بهاری میفرماید: «سالک باید کتوم الاسرار باشد، سرّ خود را پنهان دارد و مراد از سرّ آن مطلبی است که طائفهای آن را ندانند، که اگر به آنها القا کنی یا لغو باشد یا باعث فساد عقیده آنها گردد ولو بالمآل و این بهحسب اشخاص و بلاد متفاوت است»[۱۳]. استاد در لب اللباب نوشتهاند: «کتمان سرّ از شرایط بسیار مهم سلوک است و بزرگان طریق در این شرط اهتمام بسیار نمودند و به شاگردان خود سفارشهای مهم نموده و توصیه را به حد مبالغه رسانیدهاند، خواه در عمل و اوراد و اذکار باشد و خواه در واردات و مکاشفات و حالات، حتی در مواردی که تقیه غیرممکن و افشاء سرّ نزدیک میگردد، توریه را از لوازم و دستورات شمردهاند و حتی آنکه اگر کتمان سرّ مستلزم ترک عمل و ورد است، باید دست از عمل برداشت: «اسْتَعِينُوا عَلَى الْحَوَائِجِ بِالْكِتْمَانِ». در اثر تقیه و کتمان سرّ، مصائب و شدائد به مقدار قابلتوجهی پایین میآید و ترک تقیه موجب کثرت فتن و بلایا و مصائبی است که بر سالک روی میآورد»[۱۴].
روایات بسیاری به حد تواتر بر تقیه در امور دین تأکید شده است و حتی در برخی از آنها آمده است که تارک تقیه ایمان ندارد و شیعه نیست[۱۵]. از این عبارات چند مطلب برداشت میشود: ۱. موارد کتمان سرّ عبارتند از: اوراد، اذکار، واردات، مکاشفات و حالات؛ ۲. نسبت به موارد کتمان سرّ، تقیه مجاز است، اگرچه به توریه یا ترک عمل منجر گردد؛ ۳. از نظر روایات، در راه رسیدن به مقاصد، کتمان کمک میکند، پس برای غیر سالک بلکه غیرمسلمان هم کتمان چارهساز است و به همین دلیل مشهور است که اُسْتُرْ ذَهَبَكَ وَ ذِهابَكَ وَ مَذْهَبَكَ؛ «پول و آمد و شد و آیین خود را بپوشان»؛ ۴. با کتمان، مصائب و بلایا به مقدار زیادی کاهش پیدا میکند. تقیه در مذهب شیعه برای همه مؤمنان بسیار مورد تأکید است و نسبت به معارف بلند عرفانی و سلوکی هم برای آنان که اهل آن هستند، مورد تأیید و تأکید است؛ زیرا انسانها در یک سطح فهم و ادراک نیستند و همین تعدد استعداد موجب میشود تا هر سخنی به هر کسی گفته نشود؛ هرچند «جز راست نباید گفت ولی هر راست نشاید گفت». پیامبر(ص) فرمود: «إِنَّا مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ أُمِرْنَا أَنْ نُكَلِّمَ النَّاسَ عَلَى قَدْرِ عُقُولِهِمْ»[۱۶]؛ «ما گروه پیامبران مأموریم با مردم بهاندازه عقلشان سخن بگوییم». امام صادق(ع) میفرماید: «النَّاسُ مَعَادِنُ كَمَعَادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ؛ فَمَنْ كَانَ لَهُ فِي الْجَاهِلِيَّةِ أَصْلٌ فَلَهُ فِي الْإِسْلَامِ أَصْلٌ»[۱۷]؛ «مردم معدنهایی چون معدنهای طلا و نقره هستند. پس هر که در جاهلیت اصالت داشته است در اسلام نیز اصیل و ریشهدار است». از آنجا که همه مردم در یک سطح نیستند نمیتوان از یک روش تبلیغی و بیانی استفاده کرد، بلکه لازم است تا با توجه به سطوح ادراکی و فهم مخاطبان با آنان سخن گفت. بر همین اساس خداوند به پیامبرش میفرماید: ﴿ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ﴾[۱۸].
بنابراین، نمیتوان هر چیزی را به هر کسی گفت؛ زیرا توانایی برداشتن و حمل بار سنگین حقیقت را ندارند؛ چنانکه قرآن با همه آسانی و سهل بودن، قول ثقلین و معارف سنگینی دارد[۱۹] که توان هر کسی نیست آن را بردارد. امیرالمؤمنین علی(ع) با اشاره به سینه خود که خزینه اسرار الهی است، میفرماید: «إِنَّ هَاهُنَا لَعِلْماً جَمّاً وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَى صَدْرِهِ لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً»[۲۰]؛ «آه، در این سینه من دانش انبوه و فراوانی است، اگر حاملانی مییافتم». امام سجاد(ع) فرموده است: «إِنِّي لَأَكْتُمُ مِنْ عِلْمِي جَواهِرَهُ كَيْ لا يَرى الْحَقَّ ذُو جَهْلٍ فَيَفْتِنَنا وَ قَدْ تَقَدَّمَني فِيهِ أَبُو حَسَنٍ إِلَى الْحُسَيْنِ وَ أَوْصى قَبْلَهُ الْحَسَنا وَ رُبَّ جَوْهَرِ عِلْمٍ لَوْ أُبُوحُ بِهِ لَقِيلَ لِي أَنْتَ مِمَّنْ يَعْبُدُ الْوَثَنا وَ لَاسْتُحِلَّ رِجالٌ صالِحُونَ دَمِي يَرَوْنَ أَقْبَحَ ما يَأْتُونَهُ حَسَنًا»[۲۱]؛ «من گوهرهای دانشم را پنهان میسازم که مبادا نادانی واقعیت آن را نیابد و به گمراهی بیفتد؛ پیش از من ابوالحسن علی و حسن و حسین به سفارش پدر چنین کردند، آری، چه گوهر علمی در سینه دارم که اگر افشا کنم میگویند بتپرستی و مردمان پارسایی خونم را مباح میدارند و این کار را که بسیار زشت است، زیبا میبینند».
امام صادق(ع) در پاسخ کسانی که گفته بودند مطالبی را به ذریح فرمودهای که به ما اظهار نکردی، فرمود: «وَ مَنْ يَحْتَمِلُ مِثْلَ مَا يَحْتَمِلُ ذَرِيحٌ»[۲۲]؛ «کدامیک از شما تحمل ذریح محاربی را دارد». امام باقر(ع) به جابر بن یزید جعفی که هفتاد هزار حدیث را یاد داشت فرمود: اگر یکی از آنها را افشا کنی، لعنت خدا و ملائکه و خلق بر تو باد[۲۳]؛ چراکه به فرموده امام باقر(ع) هر کسی نمیتواند حامل اسرار باشد. ایشان میفرماید: «إِنَّ حَدِيثَ آلِ مُحَمَّدٍ صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا يُؤْمِنُ بِهِ إِلَّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِيٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ فَمَا وَرَدَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَدِيثِ آلِ مُحَمَّدٍ(ص) فَلَانَتْ لَهُ قُلُوبُكُمْ وَ عَرَفْتُمُوهُ فَاقْبَلُوهُ وَ مَا اشْمَأَزَّتْ مِنْهُ قُلُوبُكُمْ وَ أَنْكَرْتُمُوهُ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلَى الْعَالِمِ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ وَ إِنَّمَا الْهَالِكُ أَنْ يُحَدِّثَ أَحَدُكُمْ بِشَيْءٍ مِنْهُ لَا يَحْتَمِلُهُ فَيَقُولَ وَ اللَّهِ مَا كَانَ هَذَا وَ اللَّهِ مَا كَانَ هَذَا وَ الْإِنْكَارُ هُوَ الْكُفْرُ»[۲۴]؛ «رسول خدا(ص) فرموده: بهراستی حدیث آل محمد صعب است و مستصعب بدان ایمان نیاورد جز فرشتههای مقرب یا پیغمبری مرسل یا بندهای که خدا دلش را به ایمان آزموده. آنچه از حدیث آل محمد(ص) به شما رسید و دلنشین شما گردید و آن را فهمیدید آن را پذیرا شوید، آنچه را دل شما نگرفت و آن را نفهمیدید آن را به خدا و رسولش و به عالم از آل محمد(ص) برگردانید، هلاکت در اینجا است که برای یکی از شما آنچه را تحمل ندارد و نمیتواند بفهمد باز گویند و او بگوید به خدا این نمیشود، به خدا این نمیشود، انکار همان کفر است».
در آموزههای اسلامی کتمان اسرار بهویژه اسراری منع شده است که هر کسی نمیتواند آن را تحمل کند؛ زیرا فاقد شرح صدر کاملی است. در حدیثی مرفوع از معصوم(ع) نقل شده که ایشان فرمود: «مَنْ عَشِقَ فَعَفَّ وَ كَتَمَ وَ مَاتَ مَاتَ شَهيدًا»[۲۵]؛ «هرکس عاشق شود و عفت بورزد و پنهان سازد و بمیرد، شهید مرده است». همچنین در روایت مشهور ابوبصیر از امام صادق(ع) که شیخ صدوق در توحید نقل کرده است، ابوبصیر پرسید: آیا مؤمنان روز قیامت خدا را میبینند، امام پاسخ داد: بله میبینند و قبلاً دیدهاند. پرسید: کی؟ امام فرمود: در روز الست. آنگاه حضرت اندکی ساکت شد و سپس فرمود: مؤمنان خدا را در دنیا هم میبینند. آیا تو الان او را نمیبینی؟ ابوبصیر گفت: فدایت شوم این حدیث را از شما برای دیگران بازگویم، فرمودند: اگر بگویی و نادانی انکار کند و بپندارد این کفر است، چه میشود. دیدار قلبی مانند دیدن با چشم نیست[۲۶]. شاید سرّ استحباب خواندن نمازهای نافله و بهخصوص نافله شب در خانه همین تأکید بر کتمان باشد. افشای اسرار مکاشفات و مشاهدات گاه موجب میشود که شخص متهم به کفرگویی و کفرگرایی شده و از سوی کسانی که در سطوح پایین ادراکی و ایمانی هستند، تکفیر شوند؛ چنانکه در روایت در راستای لزوم تقیه حتی میان برادران ایمانی به سبب سطوح ادراکی گوناگون و صعب و سخت بودن احادیث امامان معصوم(ع) به نقل از امام صادق(ع) آمده است که ایشان فرمود: «لَوْ عَلِمَ أَبُو ذَرٍّ مَا فِي قَلْبِ سَلْمَانَ لَقَتَلَهُ»[۲۷]؛ «اگر ابوذر میدانست در دل سلمان چه میگذرد، او را میکشت». البته در برخی از روایات است: «لَكَفَرَهُ»؛ یعنی او را تکفیر میکرد. از همین رو، باید یا کتمان اسرار کرد یا آن را به زبان کنایات و استعارات و تمثیلات بیان کرد تا کسانی که شایستهاند به آن دسترسی داشته باشند. پس منظور کتمان حق نیست که خود گناهی بزرگ است[۲۸]، بلکه مراد کتمان حق از نااهل و اغیار و نامحرمان است.
باید توجه داشت که گاه ذکر حالات برای شنونده مایه ترغیب است و برای گوینده مایه تخریب؛ چنانکه خدا از تزکیه نفس در قالب قولی و بیانی که نوعی خودستایی است نهی فرموده است: ﴿فَلَا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ﴾[۲۹]. پس سالک در مقام سرّ و کشف اسرار و شهود آن حق ندارد برای اصلاح دیگری خود را تخریب کند. چنانکه امیرمؤمنان(ع) به اهل کوفه فرمود: «من میدانم چه شما را اصلاح میکند، ولی من برای اصلاح شما خود را تخریب نمیکنم»[۳۰]. البته با آغاز سلوک و پیدایش حالات روحی، رفتار خارجی سالک دگرگون میشود و این خود نوعی ازدستدادن کتمان است؛ ولی چون امری طبیعی برای سالک و غیر سالک است ناقض کتمان اختیاری نیست؛ آنچه در این میان میافتد یک افشای غیراختیاری و قهری است. پس این مقدار از رفع کتمان ناگزیر است و چارهای از او نیست. البته برای کتمان سر نمیبایست شیوه ملامتیه را در پیش گرفت؛ چراکه ریای معکوس مورد امضای عقل و نقل نیست. همچنین کتمان چون تقیه درجات و مراتبی دارد. اما آنچه مسلم است گفتن اسرار به اهل آن است، نه کتمان مطلق حق.[۳۱]
منابع
پانویس
- ↑ سوره آل عمران، آیه ۱۱۹ و ۱۵۴؛ سوره مائده، آیه ۷؛ سوره تغابن، آیه ۴ و آیات دیگر.
- ↑ «با آنکه شما را گونهگون آفریده است» سوره نوح، آیه ۱۴.
- ↑ «پس هر سو رو کنید رو به خداوند است» سوره بقره، آیه ۱۱۵.
- ↑ عینالیقین، فیض کاشانی، ج۱، ص۴۹.
- ↑ سوره بقره، آیه ۱۳۸.
- ↑ «به زودی نشانههای خویش را در گسترههای بیرون و پیکرههای درونشان نشان آنان خواهیم داد تا بر آنها روشن شود که او راستین است؛ آیا بسنده نیست که پروردگارت بر همه چیز گواه است؟» سوره فصلت، آیه ۵۳.
- ↑ سوره تکاثر، آیه ۵-۷؛ سوره واقعه، آیه ۹۵.
- ↑ «و چه دانی که آن چیست؟» سوره قارعة، آیه ۱۰.
- ↑ سوره مائده، آیه ۱۱۷؛ سوره نساء، آیه ۳۳؛ سوره فصلت، آیه ۵۳.
- ↑ منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۴۶۷.
- ↑ سوره احزاب، آیه ۳۳؛ سوره محمد، آیه ۳۰.
- ↑ بحارالانوار، ج۷۴، ص۱۶۶.
- ↑ تذکری المتقین، ص۱۱۹.
- ↑ لب اللباب، ص۱۳۱.
- ↑ وسائل الشیعة، ج۱۶، ص۲۱۱ و ۲۱۲.
- ↑ کافی، ج۱، ص۱۰.
- ↑ الکافی، ج۸، ص۱۷۷، حدیث ۱۹۷.
- ↑ «(مردم را) به راه پروردگارت با حکمت و پند نیکو فرا خوان و با آنان با روشی که بهتر باشد چالش ورز!» سوره نحل، آیه ۱۲۵.
- ↑ سوره مزمل، آیه ۵.
- ↑ نهجالبلاغه، حکمت ۱۴۷.
- ↑ روح مجرد، ص۳۷۶ و ۳۷۷؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید، ج۱۱، ص۱۸۱.
- ↑ بحارالانوار، ج۲۴، ص۳۶۰.
- ↑ اختیار معرفة الرجال، ص۱۲۸.
- ↑ اصول کافی، ج۱، کتاب الحجه.
- ↑ شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید، ج۲۰، ص۲۳۴.
- ↑ توحید، صدوق، ص۱۱۷، باب رؤیت.
- ↑ کافی، ج۱، ص۴۰۱؛ بصائر الدرجات، الصفار، ص۴۵.
- ↑ سوه بقره، آیه ۱۷۴، ۱۵۹ و ۱۴۶ و آیات دیگر.
- ↑ «پس خود را به پاکی نستأیید» سوره نجم، آیه ۳۲.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۶۹.
- ↑ منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۴۷۱.