دعوت علنی پیامبر خاتم: تفاوت میان نسخه‌ها

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت
جز (جایگزینی متن - '== جستارهای وابسته == ==' به '==')
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
 
(۱۴ نسخهٔ میانی ویرایش شده توسط ۵ کاربر نشان داده نشد)
خط ۱: خط ۱:
{{نبوت}}
{{مدخل مرتبط
{{مدخل مرتبط
| موضوع مرتبط = پیامبر خاتم
| موضوع مرتبط = پیامبر خاتم
| عنوان مدخل  = [[دعوت علنی پیامبر خاتم]]
| عنوان مدخل  =  
| مداخل مرتبط = [[دعوت علنی پیامبر خاتم در قرآن]] - [[دعوت علنی پیامبر خاتم در حدیث]] - [[دعوت علنی پیامبر خاتم در نهج البلاغه]] - [[دعوت علنی پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی]]
| مداخل مرتبط = [[دعوت علنی پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی]]
| پرسش مرتبط  = دعوت علنی پیامبر خاتم (پرسش)
| پرسش مرتبط  = پیامبر خاتم (پرسش)
}}
}}


== مقدمه==
سال سوم [[بعثت]] با نزول [[آیه]] {{متن قرآن|أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ}}، '''[[دعوت]] علنی [[پیامبر اکرم]]{{صل}}''' آغاز شد. ابتدا آن حضرت [[خویشاوندان]] خویش را به [[اسلام]] [[دعوت]] کرد و در ادامه دعوت خود را عمومی کرده و تمام [[مردم]] را دعوت می‌نمودند. مرحله [[دعوت علنی]] مردم به [[دین اسلام]] از سخت‌ترین و دشوارترین مراحل دعوت الهی [[پیامبر]]{{صل}} به شمار می‌آید. فعالیت‌های پیامبر در این دوره شامل برخی از [[کارها]] می‌شد مانند: حضور در بازارهای موسمی و دعوت مردم؛ حضور در [[مسجدالحرام]] و دعوت مردم؛ مباحثه و پاسخ‌گویی به [[مشرکان]]؛ استفاده از فرصت سالیانه [[حج]] و رفتن به سرزمین [[قبایل]] بیابان‌نشین.
مرحله دعوت علنی [[مردم]] به [[دین اسلام]] از سخت‌ترین و دشوارترین مراحل [[دعوت الهی]] [[پیامبر]]{{صل}} به شمار می‌آید. [[رسول خدا]]{{صل}}، با پشت سر گذاشتن [[تبلیغ]] پنهانی و فراهم آوردن زمینه‌های [[دعوت علنی]]، آشکارا به [[تبلیغ]] [[دین اسلام]]، [[همت]] گماشت. ایشان کوشش بسیار کرد، سختی‌های بسیاری به [[جان]] خرید و آزارهای فراوانی دید؛ اما مقاوم و [[استوار]] به راهش، ادامه داد تا اینکه [[دین]] آسمانی‌اش رفته‌رفته همه جا را فرا گرفت<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، [[دعوت علنی (مقاله)|دعوت علنی]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم]]، ج۱، ص۳۵۳.</ref>.


==آغاز [[دعوت علنی]]==
== مقدمه ==
*[[فرستاده خدا]]{{صل}} در مرحله اول با [[نزول]] [[آیه]] {{متن قرآن|وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ}}<ref>«و نزدیک‌ترین خویشاوندانت را بیم ده!» سوره شعراء، آیه ۲۱۴.</ref> به [[دعوت]] از [[خویشاوندان]] خود پرداخت<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۲؛ ابن اسحاق، کتاب السیر و المغازی، ص۱۴۵.</ref>. این کار بسیار دشوار بود؛ چرا که سران [[قریش]] به آسانی حاضر نمی‌شدند، [[دست]] از [[بت‌پرستی]] بردارند و به [[نبوت]] [[حضرت]]{{صل}} [[اقرار]] کنند. [[پیامبر]]{{صل}} به [[علی]]{{ع}} [[دستور]] داد تا غذایی فراهم آورد و بزرگان [[بنی‌هاشم]] و [[بنی عبدالمطلب]] را [[دعوت]] کند. [[حضرت]] در این جلسه امر پروردگارش را درباره [[انذار]] [[خویشان]] خود اعلام کرد و به آنان فرمود: "هر که با من [[بیعت]] کند [[برادر]]، [[وصی]] و [[وزیر]] من خواهد بود"؛ اما جز [[علی]]{{ع}} کسی به خواسته [[حضرت]]، جواب مثبت نداد<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۱-۳۲۰؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۲، ص۱۷۹-۱۸۰؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۲-۶۳؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۳۹-۴۰؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۵-۱۴۶.</ref>.
مرحله [[دعوت علنی]] [[مردم]] به [[دین اسلام]] از سخت‌ترین و دشوارترین مراحل [[دعوت الهی]] [[پیامبر]] {{صل}} به شمار می‌آید. [[رسول خدا]] {{صل}}، با پشت سر گذاشتن [[تبلیغ]] پنهانی و فراهم آوردن زمینه‌های [[دعوت علنی]]، آشکارا به [[تبلیغ]] [[دین اسلام]]، [[همت]] گماشت. ایشان کوشش بسیار کرد، سختی‌های بسیاری به [[جان]] خرید و آزارهای فراوانی دید؛ اما مقاوم و [[استوار]] به راهش، ادامه داد تا اینکه [[دین]] آسمانی‌اش رفته‌رفته همه جا را فرا گرفت<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، [[دعوت علنی (مقاله)|دعوت علنی]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم]]، ج۱، ص۳۵۳.</ref>.
*بعد از آنکه [[پیامبر]]{{صل}} نزدیکانش را [[انذار]] کرد، [[امر]] [[نبوت]] [[حضرت]]، بیش از پیش در [[مکه]] منتشر شد. در روایتی آمده است که پس از [[نزول]] این [[آیه شریفه]] و [[انذار]] [[نزدیکان]]، [[پیامبر]]{{صل}} بر بالای [[کوه صفا]] ایستاد و فریاد برآورد: {{متن حدیث|يَا صَبَاحَاهْ‌}}<ref>اعراب زمانی که می‌خواستند خبری بسیار مهم را برای دیگران بیان کنند، از این واژه استفاده می‌کردند.</ref> (خبر مهم). [[قریشیان]] در اطراف [[حضرت]] جمع شدند و گفتند: "چه شده است؟" فرمود: "اگر به شما خبر دهم که امشب یا فردا صبح، [[دشمنی]] به شما حمله می‌کند، مرا [[تصدیق]] می‌کنید؟" گفتند: "بله" فرمود: "من ترساننده شما از عذابی دردناک هستم"<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۶؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة فی احوال صاحب الشریعه، ج۵، ص۱۸۱؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۲۱؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۳؛ ابن کثیر، البدایه و التهابه، ج۲، ص۳۸.</ref>. سپس ادامه داد: "ای [[مردم]]! [[رهبر]] و [[پیشوا]]، به اهلش [[دروغ]] نمی‌گوید، قسم به خدایی که هیچ پروردگاری جز او نیست، من از طرف [[خدا]] به طور خاص برای شما و به طور عام برای تمام [[مردم]] فرستاده شده‌ام. به [[خدا]] قسم که شما خواهید مرد چنان که می‌خوابید، بعد از [[مرگ]] برانگیخته خواهید شد چنان که از [[خواب]] بیدار می‌شوید، [[محاسبه]] می‌شوید چنان که عمل می‌کنید. در مقابل [[کارهای نیک]] [[پاداش]] و در مقابل کارهای [[زشت]] [[عذاب]] داده می‌شوید. [[بهشت و جهنم]] [[ابدی]] است و شما اولین کسانی هستید که [[انذار]] شده‌اید"<ref>ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۴۶-۴۷.</ref>.
*بعد از [[گذشت]] مدتی، با [[نزول]] [[آیه]] {{متن قرآن|فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ}}<ref>«از این روی آنچه فرمان می‌یابی آشکار کن و از مشرکان روی بگردان ما تو را در برابر ریشخندکنندگان بسنده‌ایم» سوره حجر، آیه ۹۴-۹۵.</ref> [[رسول خاتم]]{{صل}}، مرحله‌ای دیگر از [[دعوت علنی]] را آغاز کرد.
*با آشکار شدن [[دعوت الهی]]، تمام [[مردم]] درباره [[دعوت]] آن [[حضرت]] صحبت می‌کردند و این امر بر کسی از [[اهل مکه]] مخفی نمانده بود؛ حتی [[اخبار]] آن به بیرون [[مکه]] نیز سرایت کرده بود<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۲.</ref>. با این حال در ابتدا با مخالفت‌های چندانی از سوی [[قریش]] روبه رو شد<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۳؛ شمس الدین محمد ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۱، ص۱۴۸.</ref>.
*[[ابن‌اسحاق]] [[نقل]] می‌کند: "هنگامی که [[رسول خدا]]{{صل}} [[امر الهی]] را آشکار و [[مردم]] را به [[اسلام]] [[دعوت]] کرد، قومش او را از خود طرد نکردند و به مقابله با او برنخاستند تا اینکه [[بت‌پرستی]] را [[عیب]] دانست [و نیاکانشان را [[مذمت]] کرد و خبر داد که آنان در [[آتش]] هستند]. [[مشرکان]]، این کار را منکری بزرگ برای خویش برشمردند و دسته جمعی به [[مخالفت]] و [[دشمنی]] با او برخاستند".
*[[دلیل]] [[آشفتگی]] و [[اعتراض]] [[مردم]] [[مکه]]، فهمیدن معنای [[حقیقی]] [[ایمان]] بود؛ چیزی که جز با نفی همه [[خدایان دروغین]] و [[ایمان]] به [[پروردگار]] [[قادر]] و بی‌همتا به دست نمی‌آید. [[ایمان به خدا]]، آن [[سیادت]] و بزرگی حاصل به شیوه [[آیین]] [[جاهلی]] نفی می‌کرد؛ یعنی سلب تمام اختیارات [[جاهلی]] و [[پذیرش]] [[فرمانبرداری]] کامل از [[خدا]] و رسولش؛ از این رو با تمام توان، به اذیت و [[آزار]] ایشان و دیگر [[مسلمانان]] پرداختند<ref>ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۶؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۱۶؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۸؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۴-۲۶۹.</ref>. [[حضرت]] نیز با وجود همه این مخالفت‌ها به [[نرمی]] و [[مدارا]] [[مردم]] را به [[دین اسلام]] [[دعوت]] می‌کرد<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۳.</ref><ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، [[دعوت علنی (مقاله)|دعوت علنی]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم]]، ج۱، ص۳۵۳-۳۵۵.</ref>.


==رفتن [[قریش]] نزد [[ابوطالب]]==
رسول خدا{{صل}} دعوت آشکار را در دو مرحله دعوت [[خویشان]] و دعوت عموم [[مردم]] انجام داد:
*بزرگان [[قریش]]، چون دیدند که [[پیامبر]]{{صل}} از [[دعوت]] خویش دست بر نمی‌دارد، ابتدا نزد [[ابوطالب]] رفتند و جهت حلّ و فصل مسالمت‌آمیز مسئله، با [[ابوطالب]] به [[گفتگو]] پرداختند<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۸.</ref>. آنان گفتند: "ای [[ابوطالب]]! برادرزاده‌ات، به [[خدایان]] ما [[ناسزا]] می‌گوید، بر [[دین]] ماعیب می‌گیرد، عقل‌هایمان را سبک می‌شمارد و [[پدران]] ما را [[گمراه]] می‌داند. یا وی را از این کار برحذر دار یا او را به ما واگذار"<ref>احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۵؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۲؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۷؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۷-۱۴۸.</ref>. [[ابوطالب]] در پایان این [[دیدار]]، با [[خوشرویی]] و [[ملاطفت]]، آنها را [[راضی]] و سپس روانه کرد<ref>احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۵؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۲؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۷؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۷-۱۴۸.</ref>.
*[[خاتم انبیا]]{{صل}} همچنان به [[تبلیغ]] و انجام [[رسالت]] خویش مشغول بود تا اینکه بار دیگر رفته‌رفته [[مخالفت]] [[قریش]] با آن [[حضرت]]، بالا گرفت<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۵.</ref>. سران [[قریش]] راهی نیافتند جز آنکه دوباره نزد [[ابوطالب]] بروند و با او [[گفتگو]] کنند. این بار آنها با شدّت بیشتری از او خواستند تا [[مانع]] فعالیت‌های [[حضرت]] شود<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۳؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۴؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۴.</ref>؛ حتی سعی کردند به وسیله [[مال]]، املاک و... [[حضرت]] را به [[طمع]] نیندازند و ایشان را از ادامه دعوتش، منصرف کنند<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۴؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴-۲۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۶-۲۶۷.</ref>؛ اما [[حضرت]] در جواب گروه [[قریش]] فرمود: "به [[خدا]] قسم! اگر [[خورشید]] را در دست راست و ماه را در دست چپ من قرار دهند، از [[دعوت]] خویش دست برنمی‌دارم و از پای نخواهم نشست تا [[خدا]] [[دین]] مرا رواج دهد یا [[جان]] بر سر آن گذارم"<ref>ابو بکر بیهقی، دلائل النبوة فی احوال صاحب الشریعه، ج۵، ص۱۸۷؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۶؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۳۰؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۶؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۲؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۴.</ref>.
*جواب [[پیامبر]]{{صل}} سران [[کفر]] را از پذیرفته شدن هرگونه پیشنهادی [[مأیوس]] کرد. از این زمان به بعد، [[قریش]] که در تمام برخوردهای خود تا حدودی [[احترام]] [[پیغمبر]]{{صل}} را [[حفظ]] می‌کرد و [[متانت]] خود را از دست نداده بود، [[تصمیم]] گرفت به هر قیمتی که شده از [[نفوذ]] [[آیین]] او جلوگیری کند. پس در [[مخالفت]] با [[رسول خدا]]{{صل}} هم‌قسم شدند و [[تصمیم]] گرفتند که [[فرزندان]] و افراد [[قبیله]] خویش را از [[مسلمانی]] برگردانند<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۸؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۷-۲۶۹.</ref>. آنان [[قبایل]] خود را ملزم به جستجو کردند تا تازه [[مسلمانان]] را بیازارند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۸-۲۶۹.</ref>. [[قریشیان]] عده‌ای [[جاهل]]، [[نادان]] و اوباش را تحریک کرده بودند تا در صدد [[تکذیب]] و [[آزار پیامبر]]{{صل}} برآیند و خود نیز او را به [[شاعری]]، [[جادوگری]] و دیوانگی متهم ساختند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۸-۲۶۹.</ref>. کار بر [[رسول اکرم]]{{صل}} و کسانی که [[ایمان]] آورده بودند سخت شد<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۹؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۷؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۸.</ref>. [[مشرکان]] چون [[قادر]] نبودند مسلمانانی را که از [[حمایت]] [[عشیره]] خود برخوردار هستند، اذیت کنند به سخت‌ترین وجه، ضعیف‌ترها را [[آزار]] می‌دادند<ref>احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۳۱۷؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۶؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۶.</ref>؛ مثلاً برخی را می‌زدند، گروهی را گرسنه نگه می‌داشتند و جمعی را برهنه بر روی ریگ‌های داغ و تفتیده [[مکه]] می‌خواباندند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۳۱۷؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۶؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۷.</ref>.
*[[قریشیان]] که با [[تمسخر]]، [[آزار]] و ترساندن، سعی داشتند از ادامه کار [[حضرت]] جلوگیری کنند<ref>احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۶۶-۱۲۷ به بعد.</ref>، با [[مرگ ابوطالب]] به این شکنجه‌ها شدت بخشیدند تا حدی که عده‌ای از [[مسلمانان]] مجبور شدند به [[حبشه]] [[هجرت]] کنند. [[حضرت]] نیز با فراهم شدن مقدمات سفر به [[مدینه]] [[هجرت]] کرد<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، [[دعوت علنی (مقاله)|دعوت علنی]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم]]، ج۱، ص۳۵۵-۳۵۷.</ref>.


==مسخره‌کنندگان [[حضرت]]==
=== دعوت [[خویشاوندان]] ===
*به [[نقلی]] پنج نفر از [[قریشیان]]، به نام‌های [[ولید بن مغیره مخزومی]]، [[عاص بن وائل سهمی]]، [[اسود بن عبد یغوث زهری]]، [[اسود بن مطلب]] و [[حارث بن طلاطله ثقفی]]، بیش از همه، [[پیامبر]]{{صل}} را مسخره می‌کردند <ref>شیخ صدوق، الخصال، ص۲۷۸-۲۷۹؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۷؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۴.</ref>. به [[نقلی]] دیگر، مسخره‌کنندگان [[پیامبر]]{{صل}} هفده نفر بودند که همگی به شدیدترین وجه، هلاک شدند<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۶؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی‌طالب، ج۱، ص۷۳-۷۴.</ref>.
{{اصلی|یوم الدار}}
*گروهی از [[قریش]] در مراسم [[حج]]، نزد [[ولید بن مغیره]] جمع شدند؛ زیرا از سرسخت‌ترین این [[دشمنان]] به حساب می‌آمد و مردی مسن و با تجربه بود. او به آنها گفت: "ای [[جماعت]] [[قریش]]! موسم [[حج]] فرا رسیده و گروه‌های [[عرب]] به زودی روانه [[مکه]] می‌شوند. آنها مسئله [[دعوت]] [[محمد]]{{صل}} را شنیده‌اند. باید هم‌نظر شویم. متفاوت صحبت نکنید که باعث [[تکذیب]] و ردّ سخن همدیگر شوید"<ref>ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۰؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۰؛ شمس الدین محمد ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۱، ص۱۵۵-۱۵۶.</ref>. گفتند: "چه بگوییم؟" گفت: "[[بهترین]] حرفی که می‌توان زد این است که او افسونگر و سخنانش سحرانگیز است"<ref>ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۰؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۰؛ شمس الدین محمد ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۱، ص۱۵۵-۱۵۶.</ref>. [[قریش]] [[تصمیم]] گرفتند با نشستن بر سر راه کاروانیان، آنها را از تماس با [[رسول خدا]]{{صل}} و [[سحر]] و جادوی آن [[حضرت]] بیمناک سازند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۰-۲۷۱.</ref>.
رسول خدا{{صل}} نخستین بار با فرمان الهی {{متن قرآن|أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ}}<ref>«و نزدیک‌ترین خویشاوندانت را بیم ده!» سوره شعراء، آیه ۲۱۴.</ref> خویشاوندان نزدیک خود را به [[آیین]] [[اسلامی]] دعوت کرد. ایشان این دعوت را با [[پذیرایی]] و نوعی گردهمایی خاندانی در [[خانه]] [[ابوطالب]]<ref>مفید، الارشاد، ج۱، ص۴۹. از این دعوت به «حدیث انذار» و «حدیث دار» یاد می‌کنند.</ref>، پیوند داد و [[امام علی]]{{ع}} را [[مأمور]] پذیرایی و [[اطعام]] چهل تن از [[نزدیکان]] و فرزندزادگان [[عبدالمطلب]] کرد. در پایان این پذیرایی، وقتی رسول خدا{{صل}} خواست سخن بگوید، [[ابولهب]]، [[عموی رسول خدا]]{{صل}} و از [[ثروتمندان]] معروف [[مکه]]، با فرافکنی، [[جمعیت]] را متفرق کرد و [[فرصت]] نداد دعوتی صورت گیرد. بدین‌سان نخستین [[مخالفت]] با دعوت رسول خدا{{صل}} از سوی [[خویشاوندان]] شکل گرفت.
*[[ابولهب]] که از دیگر [[دشمنان]] و آزاردهندگان [[پیامبر]]{{صل}} به شمار می‌آمد ضمن ریختن خار و خاشاک بر سر راه [[حضرت]] و احشای حیوانات بر سر و روی ایشان، به دنبال [[حضرت]] می‌رفت و فریاد می‌زد: "ای [[مردم]]! این مرد، شما را از [[دین]] خود و پدرانتان نفریبد"<ref>ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة فی احوال صاحب الشریعه، ج۵، ص۱۸۵؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۴۱.</ref><ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، [[دعوت علنی (مقاله)|دعوت علنی]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم]]، ج۱، ص۳۵۷-۳۵۸.</ref>.


==[[مظلومیت پیامبر]]{{صل}} در اعلام [[دعوت علنی]]==
[[رسول خدا]]{{صل}} بار دیگر [[امام علی]]{{ع}} را [[مأمور]] بر پایی جلسه دیگری کرد و در آن جلسه سرانجام رسول خدا{{صل}} علی{{ع}} را برادر، وصی و جانشین خود در میان آنان اعلام کرد<ref>[[رمضان محمدی|محمدی]]، [[منصور داداش‌نژاد|داداش‌نژاد]]، [[حسین حسینیان مقدم|حسینیان]]، [[تاریخ اسلام (کتاب)|تاریخ اسلام]] ص۹۳.</ref>.
پیامبر{{صل}} سه سال در [[مکه]] [[رسالت]] خود را پوشیده داشت، سپس خداوند او را امر کرد تا رسالت خود را آشکار کند. با [[نزول آیه]] {{متن قرآن|فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ}}<ref>«از این روی آنچه فرمان می‌یابی آشکار کن و از مشرکان روی بگردان» سوره حجر، آیه ۹۴.</ref> دوره دعوت علنی آغاز گردید. [[عبیدالله بن علی حلبی]] گوید: از [[امام صادق]]{{ع}} شنیدم که می‌فرمود: رسول خدا{{صل}} بعد از آنکه [[وحی]] بر او نازل شد سیزده سال درنگ کرد که سه سال آن را مخفی و خائف بود و ظاهر نمی‌شد تا آنکه [[خدای تعالی]] [[فرمان]] داد که رسالتش را آشکار کند و در این هنگام [[دعوت]] را اظهار کرد<ref>کمال الدین و تمام النعمة، ج۲، ص۳۴۵.</ref>.
روزی در [[ابطح]] ایستاد و گفت: {{عربی|انی رسول الله، أدعوکم الی عباده الله وحده و ترک عبادة الاصنام التی لا تنفع و لا تضر و لا تخلق و لا ترزق و لا تحیی و لا تمیت}} همانا من فرستاده خدایم، شما را دعوت می‌کنم به [[پرستش]] خدای واحد و رها کردن پرستش بت‌هایی که [[سود]] نمی‌دهند و زیانی ندارند و نمی‌آفرینند و روزی نمی‌دهند و زنده نمی‌کنند و نمی‌میرانند.


پس [[قریش]] او را مسخره کردند و [[آزار]] دادند و به [[ابی‌طالب]] گفتند: [[راستی]] که برادرزاده‌ات [[خدایان]] ما را بد گفته و خردهای ما را سبک شمرده و گذشتگان ما را [[گمراه]] دانسته است، رواست که از این [[کارها]] بگذرد و در مال‌های ما آنچه بخواهد انجام دهد؟ پس [[رسول خدا]] گفت: {{عربی|ان الله لم یبعثنی لجمع الدنیا و الرغبه فیها و انما بعثنی لا بلغ عنه و ادل علیه}} همانا [[خدا]] مرا برای فراهم ساختن [[دنیا]] و [[دل بستن]] بدان نفرستاده است، بلکه مرا [[مبعوث]] کرده تا [[پیام]] او را برسانم و به او دلالت و [[هدایت]] کنم.
=== دعوت عمومی ===
بعد از آنکه [[پیامبر]] {{صل}} نزدیکانش را [[انذار]] کرد، [[امر]] [[نبوت]] حضرت، بیش از پیش در [[مکه]] منتشر شد. در روایتی آمده است که پس از [[نزول]] این [[آیه شریفه]] و [[انذار]] [[نزدیکان]]، [[پیامبر]] {{صل}} بر بالای [[کوه صفا]] ایستاد و فریاد برآورد: {{متن حدیث|يَا صَبَاحَاهْ‌}}<ref>اعراب زمانی که می‌خواستند خبری بسیار مهم را برای دیگران بیان کنند، از این واژه استفاده می‌کردند.</ref> (خبر مهم). [[قریشیان]] در اطراف حضرت جمع شدند و گفتند: "چه شده است؟" فرمود: "اگر به شما خبر دهم که امشب یا فردا صبح، [[دشمنی]] به شما حمله می‌کند، مرا [[تصدیق]] می‌کنید؟" گفتند: "بله" فرمود: "من ترساننده شما از عذابی دردناک هستم"<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۶؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة فی احوال صاحب الشریعه، ج۵، ص۱۸۱؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۲۱؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۳؛ ابن کثیر، البدایه و التهابه، ج۲، ص۳۸.</ref>. سپس ادامه داد: "ای [[مردم]]! [[رهبر]] و [[پیشوا]]، به اهلش [[دروغ]] نمی‌گوید، قسم به خدایی که هیچ پروردگاری جز او نیست، من از طرف [[خدا]] به طور خاص برای شما و به طور عام برای تمام [[مردم]] فرستاده شده‌ام. به [[خدا]] قسم که شما خواهید مُرد چنان که می‌خوابید، بعد از [[مرگ]] برانگیخته خواهید شد چنان که از [[خواب]] بیدار می‌شوید، [[محاسبه]] می‌شوید چنان که عمل می‌کنید. در مقابل [[کارهای نیک]] [[پاداش]] و در مقابل کارهای [[زشت]] [[عذاب]] داده می‌شوید. [[بهشت و جهنم]] [[ابدی]] است و شما اولین کسانی هستید که [[انذار]] شده‌اید"<ref>ابن‌شهرآشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۴۶-۴۷.</ref>.


پس به سخت‌ترین وجهی به [[آزار پیامبر]]{{صل}} پرداختند و آزاردهندگان او گروهی بودند از جمله: [[ابولهب]] و [[حکم بن عاص]] و [[عقبه بن ابی معیط]] و [[عدی بن حمراء ثقفی]] و [[عمرو ابن طلاطله خزاعی]]، اما آزار ابولهب از همه بیشتر بود.
[[ابن‌اسحاق]] [[نقل]] می‌کند: "هنگامی که [[رسول خدا]] {{صل}} [[امر الهی]] را آشکار و [[مردم]] را به [[اسلام]] [[دعوت]] کرد، قومش او را از خود طرد نکردند و به مقابله با او برنخاستند تا اینکه [[بت‌پرستی]] را [[عیب]] دانست [و نیاکانشان را [[مذمت]] کرد و خبر داد که آنان در [[آتش]] هستند]. [[مشرکان]]، این کار را منکری بزرگ برای خویش برشمردند و دسته جمعی به [[مخالفت]] و [[دشمنی]] با او برخاستند".
بعضی [[روایت]] کرده‌اند که رسول خدا در بازار [[عکاظ]] به پا خاست در حالی که جبه سرخی بر تن داشت و گفت: {{متن حدیث|ایها الناس قولوا لا اله الا الله تفلحوا و تنجحوا}} ای [[مردم]] بگویید {{متن قرآن|لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ}} تا [[رستگار]] و [[پیروز]] گردید. ناگهان مردی به دنبال او دیده شد که دو گیسوی بافته داشت و روی او به رنگ طلا بود و می‌گفت: ای مردم این [[جوان]] [[برادر]] زاده من و بسیار [[دروغگو]] است پس از او برحذر باشید. گفتم این مرد کیست؟ گفتند: این [[جوان]] [[محمد بن عبدالله]] و این [[مرد]] [[ابولهب بن عبدالمطلب]] عموی او است.


در رأس [[استهزا]] کنندگان به [[رسول خدا]]، [[عاص بن وائل سهمی]] و [[حارث بن قیس بن عدی سهمی]] و [[اسود بن مطلب بن اسد]] و [[ولید بن مغیره مخزومی]] و [[اسود بن عبد یغوث زهری]] بودند<ref>تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۳۸۰.</ref>.
[[دلیل]] [[آشفتگی]] و [[اعتراض]] [[مردم]] [[مکه]]، فهمیدن معنای [[حقیقی]] [[ایمان]] بود؛ چیزی که جز با نفی همه [[خدایان دروغین]] و [[ایمان]] به [[پروردگار]] [[قادر]] و بی‌همتا به دست نمی‌آید. [[ایمان به خدا]] یعنی سلب تمام اختیارات [[جاهلی]] و [[پذیرش]] [[فرمانبرداری]] کامل از [[خدا]] و رسولش؛ از این رو مشرکان با تمام توان، به اذیت و [[آزار]] ایشان و دیگر [[مسلمانان]] پرداختند<ref>ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۶؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۱۶؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۸؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۴-۲۶۹.</ref>. حضرت نیز با وجود همه این مخالفت‌ها به [[نرمی]] و [[مدارا]] [[مردم]] را به [[دین اسلام]] [[دعوت]] می‌کرد<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۳.</ref>.<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، [[دعوت علنی (مقاله)|دعوت علنی]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم]]، ج۱، ص۳۵۳-۳۵۵.</ref>


علی{{ع}} فرمود: وقتی [[آیه]] {{متن قرآن|وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ}}<ref>«و نزدیک‌ترین خویشاوندانت را بیم ده!» سوره شعراء، آیه ۲۱۴.</ref> نازل شد [[پیامبر]]{{صل}} به من فرمود: [[یا علی]] [[خداوند]] مرا امر کرده که [[خویشان]] نزدیک خود را از [[عذاب الهی]] بترسانم و من می‌دانستم که اگر اینکار را بکنم از ایشان جز [[کراهت]] نمی‌بینم، این را در [[دل]] خود نگاه داشتم تا آنکه [[جبرئیل]] آمد و گفت: یا محمد اگر آنچه را که به آن مأموری نکنی پروردگارت تو را [[عذاب]] خواهد کرد. یا علی! مقدار یک صاع طعام آماده کن و ران گوسفندی بر آن بگذار و کاسه‌ای چوبین پر از شیر یا دوغ فراهم کن و [[اولاد]] [[عبدالمطلب]] را [[دعوت]] کن تا با ایشان سخن گویم و [[تبلیغ رسالت]] خود کنم، من به فرموده پیامبر{{صل}} عمل کردم و ایشان را دعوت کردم و در آن [[روز]] چهل نفر بودند و عموهای آن [[حضرت]] مثل [[ابوطالب]] و [[حمزه]] و عباس و [[ابولهب]] در میان ایشان به چشم می‌خورد وقتی جمع شدند، حضرت طعام خواست، طعام حاضر کردم، اول خود قطعه‌ای از گوشت را گرفته با دندان خود پاره پاره کرد و بر اطراف ظرف گذاشت و فرمود: {{متن قرآن|بِسْمِ اللَّهِ}} بخورید! ایشان همه خوردند تا [[سیر]] شدند و من آنچه حاضر کرده بودم طعام یک مرد از ایشان بود ولی همه سیر شدند.
== رفتن [[قریش]] نزد [[ابوطالب]] ==
بزرگان [[قریش]]، چون دیدند که [[پیامبر]] {{صل}} از [[دعوت]] خویش دست بر نمی‌دارد، ابتدا نزد [[ابوطالب]] رفتند و جهت حلّ و فصل مسالمت‌آمیز مسئله، با [[ابوطالب]] به [[گفتگو]] پرداختند<ref>محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۸.</ref>. آنان گفتند: "ای [[ابوطالب]]! برادرزاده‌ات، به [[خدایان]] ما [[ناسزا]] می‌گوید، بر [[دین]] ما عیب می‌گیرد، عقل‌هایمان را سبک می‌شمارد و پدران ما را [[گمراه]] می‌داند. یا وی را از این کار برحذر دار یا او را به ما واگذار"<ref>احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۵؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۲؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۷؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۷-۱۴۸.</ref>. [[ابوطالب]] در پایان این [[دیدار]]، با [[خوشرویی]] و [[ملاطفت]]، آنها را [[راضی]] و سپس روانه کرد<ref>احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۵؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۲؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۷؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۷-۱۴۸.</ref>.


پس ظرف شیر را حاضر ساختم و همه از آن آشامیدند تا سیر شدند. پس پیامبر{{صل}} خواست سخن بگوید، ابولهب [[سبقت]] جسته گفت: امروز محمد [[عجب]] [[سحری]] به شما کرده. آن [[روز]] متفرق شدند و [[پیامبر]]{{صل}} سخن نگفت، فردای آن روز پیامبر{{صل}} مرا‌طلبید و فرمود [[یا علی]]: روز گذشته [[ابولهب]] [[سبقت]] در [[کلام]] کرده مرا نگذاشت سخن گویم و سخنان من همچنان ناگفته ماند، مثل روز گذشته طعام و شربتی مهیا کن و ایشان را [[دعوت]] کن.
[[قریشیان]] که با [[تمسخر]]، [[آزار]] و ترساندن، سعی داشتند از ادامه کار حضرت جلوگیری کنند<ref>احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۶۶-۱۲۷ به بعد.</ref>، با [[مرگ ابوطالب]] به این شکنجه‌ها شدت بخشیدند تا حدی که عده‌ای از [[مسلمانان]] مجبور شدند به [[حبشه]] [[هجرت]] کنند. حضرت نیز با فراهم شدن مقدمات سفر به [[مدینه]] [[هجرت]] کرد<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، [[دعوت علنی (مقاله)|دعوت علنی]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم]]، ج۱، ص۳۵۵-۳۵۷.</ref>.
من [[تدارک]] دیدم بعد از [[اطعام]] [[حضرت]] فرمود: ای [[اولاد]] [[عبدالمطلب]]، به [[خدا]] [[سوگند]] که هیچ [[جوانی]] را به خاطر ندارم که برای [[قوم]] و [[قبیله]] خود بهتر از آنچه من به جهت شما آوردم آورده باشد و من برای شما خیر [[دنیا]] و [[آخرت]] را آوردم و پروردگارم مرا امر کرده که شما را به سوی او بخوانم، اکنون کدامیک از شما به من [[ایمان]] می‌آورد و مرا کمک می‌کند تا او [[برادر]] و [[وصی]] و [[وزیر]] و [[خلیفه]] من پس از من در میان شما باشد؟ علی{{ع}} گوید: همه ساکت ماندند و جواب نگفتند و روی خود از او باز گردانیدند<ref>کفایه الخصام، ص۲۷۷.</ref>.


[[عصبیت]] و [[تحجر]]، حنظل تلخ [[جهالت]] است که از [[شجره خبیثه]] دل‌های [[ناپاک]] به ثمر می‌نشیند و [[کفار]] [[قریش]] علی‌رغم [[علم]] به [[صداقت]] و [[امانت]] [[رسول اکرم]]{{صل}}، هرگز حاضر نشدند نبوتش را [[تصدیق]] کنند و از گرایشات [[جاهلیت]] دست بردارند. آن روز که [[رسول الله]] از طرف [[پروردگار]] [[مأمور]] شد تا با [[دعوت علنی]]، شرایط طبیعی [[تبلیغ]] را اعلام کند آنها که روح‌شان در لجن [[تعصبات جاهلی]] ریشه دوانده بود نه تنها [[انکار]] کردند، بلکه توهین روا داشتند و آنها که صداقت فطرتشان از دستبرد فضای [[مسموم]] [[جامعه]] مصون مانده بود پاسخ مثبت دادند. اولین شخصی که به دعوت رسول الله پاسخ مثبت گفت، [[نوجوانی]] هشت ساله به نام [[علی بن ابیطالب]] بود که بی‌هیچ مشورتی، [[حقیقت]] دریافته خود را [[اذعان]] کرد و به پیامبر{{صل}} ایمان آورد و پس از ایشان بود که [[عمار]] و [[یاسر]] و [[بلال]] و ابو فکیهه و... به جمع [[مؤمنان]] پیوستند.
== مسخره‌کنندگان حضرت ==
به [[نقلی]] پنج نفر از [[قریشیان]]، به نام‌های [[ولید بن مغیره مخزومی]]، [[عاص بن وائل سهمی]]، [[اسود بن عبد یغوث زهری]]، [[اسود بن مطلب]] و [[حارث بن طلاطله ثقفی]]، بیش از همه، [[پیامبر]] {{صل}} را مسخره می‌کردند<ref>شیخ صدوق، الخصال، ص۲۷۸-۲۷۹؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۷؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۴.</ref>. به [[نقلی]] دیگر، مسخره‌کنندگان [[پیامبر]] {{صل}} هفده نفر بودند که همگی به شدیدترین وجه، هلاک شدند<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۶؛ ابن‌شهرآشوب، مناقب آل ابی‌طالب، ج۱، ص۷۳-۷۴.</ref>.


ولی کفار قریش [[کودکان]] و [[غلامان]] خود را بر او می‌گماشتند تا آزارش دهند و کار به آنجا کشید که شتری را در حزوره کشتند و [[رسول خدا]] به [[نماز]] ایستاده بود، یکی از معاندین [[غلام]] خود را امر کردند تا شکنبه و سرگین شتر را برداشت و بر میان دو شانه رسول خدا که در [[سجده]] بود، انداخت.
گروهی از [[قریش]] در مراسم [[حج]]، نزد [[ولید بن مغیره]] جمع شدند؛ زیرا از سرسخت‌ترین این [[دشمنان]] به حساب می‌آمد و مردی مسن و با تجربه بود. او به آنها گفت: "ای [[جماعت]] [[قریش]]! موسم [[حج]] فرا رسیده و گروه‌های [[عرب]] به زودی روانه [[مکه]] می‌شوند. آنها مسئله [[دعوت]] [[محمد]] {{صل}} را شنیده‌اند. باید هم‌نظر شویم. متفاوت صحبت نکنید که باعث [[تکذیب]] و ردّ سخن همدیگر شوید"<ref>ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۰؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۰؛ شمس الدین محمد ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۱، ص۱۵۵-۱۵۶.</ref>. گفتند: "چه بگوییم؟" گفت: "[[بهترین]] حرفی که می‌توان زد این است که او افسونگر و سخنانش سحرانگیز است"<ref>ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۰؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۰؛ شمس الدین محمد ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۱، ص۱۵۵-۱۵۶.</ref>. [[قریش]] [[تصمیم]] گرفتند با نشستن بر سر راه کاروانیان، آنها را از تماس با [[رسول خدا]] {{صل}} و [[سحر]] و جادوی آن حضرت بیمناک سازند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۰-۲۷۱.</ref>.
[[قریش]] وقتی [[دفاع]] [[ابوطالب]] را از [[پیامبر]] دید نزد او آمدند و گفتند: از تو خواستاریم پیشنهاد عادلانه ما را بپذیری، [[عماره بن ولید بن مغیره]]، این [[جوانی]] را که از همه قریش خوشگل‌تر و خوش اندام‌تر است، بگیر و او را پسرت قرار ده و محمد را به ما [[تسلیم]] کن تا او را بکشیم. فرمود: با من از در [[انصاف]] سخن نگفتید، پسرم را به شما تسلیم کنم تا او را بکشید و پسر خود را به من می‌دهید که او را پرورش دهم؟<ref>تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۳۸۱.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت پیامبر (کتاب)|مظلومیت پیامبر]] ص ۳۵.</ref>.
 
[[ابولهب]] که از دیگر [[دشمنان]] و آزاردهندگان [[پیامبر]] {{صل}} به شمار می‌آمد ضمن ریختن خار و خاشاک بر سر راه حضرت و احشای حیوانات بر سر و روی ایشان، به دنبال حضرت می‌رفت و فریاد می‌زد: "ای [[مردم]]! این مرد، شما را از [[دین]] خود و پدرانتان نفریبد"<ref>ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة فی احوال صاحب الشریعه، ج۵، ص۱۸۵؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۴۱.</ref>.<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، [[دعوت علنی (مقاله)|دعوت علنی]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم]]، ج۱، ص۳۵۷-۳۵۸.</ref>
 
== فعالیت‌های [[تبلیغی]] [[پیامبر]] ==
کارهایی که پیامبر بعد از [[فرمان]] [[دعوت علنی]] انجام می‌داد به چند دسته تقسیم می‌شد. از جمله:
=== حضور در بازارهای موسمی و [[دعوت]] [[مردم]] ===
بازارهای [[موسی]] [[عربستان]] همچون «[[ذی المجاز]]»، «مجنة» و«[[عکاظ]]» هر کدام یکی از مراکز مهم و بزرگ [[تبلیغ پیامبر]] شده بود. البته این بازارها برای ایشان چنین بود: چون اندکی ناامنی بازار را به هم می‌ریخت و به [[مصلحت]] [[قریشیان]] و سایر [[اعراب]] نبود. ایشان در این بازارها حاضر می‌شد، هر [[روز]] سراسر بازارها را بارها و بارها طی می‌فرمود، با صدای بلند [[دعوت به توحید]] می‌کرد، و [[شعار]] [[توحیدی]]: {{متن حدیث|قُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ تُفْلِحُوا}} را به تکرار فریاد می‌کرد<ref>تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴؛ تاریخ الطبری، ج۱۱، ص۵۸۵؛ البدایة والنهایه، ج۳، ص۴۱ و ۱۳۹؛ ج۵، ص۱۸۵؛ الاستیعاب، ج۲، ص۴۹۲؛ اسدالغابة، ج۴، ص۴۰۲؛ الاصابة، ج۲، ص۳۹۰؛ امتاع الاسماع، ج۸، ص۳۱۴ و ۳۱۵؛ البدایة والنهایة، ج۵، ص۸۵؛ ج۳، ص۴۱ و ۱۳۹؛ تاریخ الاسلام، ج۱، ص۱۵۱؛ سبل الهدی، ج۵، ص۴۵۲؛ ج۶، ص۳۵۷؛ الطبقات الکبری، ج۶، ص۱۱۴.</ref>. ایشان در این بازارها به دنبال کسان یا قبایلی می‌گشت که بتوانند او را [[پناه]] بدهند، آن قدر [[قدرت]] داشته باشند که از او در برابر [[دشمنان]] [[قریشی]] یا غیر آن، [[دفاع]] کنند تا ایشان بتواند به کار [[تبلیغ دین]] [[خدا]] بپردازد.
 
[[تاریخ]] از قبایلی که به بازارها می‌آمدند، هیچ نمونه قبول و روی خوش از [[دعوت پیامبر]] نشان نمی‌دهد؛ اما پیامبر بدون خستگی و [[ناامیدی]] در تمام دورانی که در [[مکه]] حضور داشت، در این بازارها شرکت داشته و به کار [[تبلیغ]] می‌پرداخت. این یک [[شگفتی]] بزرگ است<ref>[[محمد علی جاودان|جاودان، محمد علی]]، [[جانشین پیامبر (کتاب)|جانشین پیامبر]]، ص۴۸.</ref>.
 
=== حضور در [[مسجدالحرام]] و [[دعوت]] مردم ===
مسجدالحرام هم یکی از مراکز مهم و اولیه دعوت بود. پیامبر قبل از اینکه دعوت خویش را علنی کند و به مقابله با [[قریش]] و بت‌های آنها برود، مدت‌ها در آن [[نماز]] می‌خواند، [[امیرالمؤمنین]] {{ع}} نیز از همان ایام با ایشان [[همراهی]] می‌کرد. حضرت در [[مراسم حج]] و یا [[عمره]] به بالای [[حجر]] می‌رفت، با صدای بلند می‌فرمود: ای گروه [[قریش]]! و ای [[جماعت]] [[عرب]]! شما را به خدای یگانه که جز او خدایی نیست می‌خوانم، شما را به پذیرش [[رسالت]] خودم [[دعوت]] می‌کنم، همچنین به رها کردن شریکان و [[بت‌ها]] که اگر دعوت مرا بپذیرید مالک همه عرب خواهید شد، [[عجم]] به [[دین]] شما در خواهد آمد، [[پادشاهان]] [[بهشت]] خواهید شد»<ref>الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۶۸؛ تفسیر القرطبی، ج۱۵، ص۷۶؛ تفسیر القمی، ج۱، ص۳۷۹؛ اعلام الوری، ص۳۹.</ref>. پاسخ [[مردم]] به ایشان چیزی جز [[تمسخر]] و [[استهزاء]] نبود و می‌گفتند: محمد دیوانه شده است!!
 
[[پیامبر]] در اوقات مختلف در [[مسجدالحرام]] [[نماز]] می‌خواند که این خود می‌توانست یک نوع دعوت دیگری باشد و قریش با این عمل هم مقابله می‌کردند. گاه پیامبر در [[سجده]] بودند که بر سر آن حضرت شکمبه شتر یا کثافات داخل معده شتر را خالی می‌کردند<ref>انساب الاشراف، ج۱، ص۱۲۵؛ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴.</ref> یا [[ابوجهل]] و کسان دیگر [[تصمیم]] می‌گرفتند با سنگی به پیامبر [[حمله]] کنند و مغز ایشان را در همان حال نماز پریشان کنند<ref>السیرة النبویة، ج۱، ص۲۹۹؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۳۶۸، ش۵۴۱۳؛ البدایة والنهایه، ج۴، ص۱۱۰؛ سبل الهدی، ج۱۰، ص۲۵۶؛ الدر المنثور، ج۶، ص۳۷۰؛ امتاع الاسماع، ج۸، ص۲۹۸؛ الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۵۱؛ السنن الکبری، ص۱۳۰، ش۲۹۶؛ صحیح البخاری، ج۱، ص۱۹۴، ش۴۹۸؛ صحیح مسلم، ج۳، ص۴۱۱۸، ش۱۷۹۴.</ref>. پیامبر به تکرار در مسجدالحرام با صدای بلند [[قرآن]] می‌خواند. قرآن خواندن بلند یک نوع [[دعوت علنی]] بود.
 
سرانجام [[تصمیم]] به مقابله با ایشان گرفتند. کاری که آنها در نظر داشتند این بود که برای همیشه این صدا را خاموش کنند؛ البته [[آزار]] و [[اذیت]] آنها [[رنج]] زیاد به بار می‌آورد؛ ولی [[عالم غیب]] و [[امداد الهی]] همیشه آنها را [[مأیوس]] می‌کرد و به [[هدف]] نهایی خود نمی‌رسیدند<ref>امتاع الاسماع، ج۱، ص۳۶-۳۷؛ ج۴، ص۱۲۰؛ المناقب، ج۱، ص۷۷؛ بحارالانوار، ج۱۸، ص۶۶.</ref>.<ref>[[محمد علی جاودان|جاودان، محمد علی]]، [[جانشین پیامبر (کتاب)|جانشین پیامبر]]، ص۵۰.</ref>
 
=== مباحثه و پاسخ‌گویی به [[مشرکان]] ===
در آن [[زمان]] که [[قریشیان]] هنوز از [[پیامبر]] مأیوس نشده بودند، بارها با ایشان به بحث می‌پرداختند. از جمله: روزی در اوایل [[ظهور]] علنی [[اسلام]] «[[عتبه]]» که از بزرگان [[قبیله قریش]] و در میان افراد [[قبیله]] بسیار محترم بود، در مجلس مشورتی به سایر سران و بزرگان این قبیله، پیشنهاد کرد: اجازه بدهید من به نزد محمد بروم، می‌خواهم به او پیشنهادهایی بدهم شاید یکی از آنها را بپذیرد و دست از ما بردارد. آنان موافقت کردند. او نزد پیامبر آمده و مدتی با آن حضرت سخن گفت. پیامبر همه سخنان او را گوش کرد، سپس از او خواستند که او هم به سخنان ایشان گوش دهد. آنگاه [[آیات]] [[سوره فصلت]] را برای عتبه قرائت فرمودند. او آیات مزبور را به دقت گوش می‌داد. پس از پایان [[قرائت قرآن]]، پیامبر به ایشان فرمود: اینک تو و آنچه شنیدی! عتبه از جای برخاسته و به نزد [[یاران]] خود بازگشت. آنها به یکدیگر گفتند: به [[خدا]] [[سوگند]]، عتبه به شکلی دیگر و غیر آنچه رفته بود بازگشته است. وقتی عتبه نشست به او گفتند: هان چه خبر؟ گفت: من سخنی شنیدم که هیچ‌گاه نشنیده بودم. این سخن نه [[شعر]] بود، نه [[سحر]] و نه [[کهانت]]<ref>السیرة النبویة، ج۱، ص۲۹۳؛ البدایة والنهایه، ج۳، ص۶۳؛ سبل الهدی، ج۲، ص۳۳۵؛ دلائل النبوة (بیهقی)، ج۲، ص۲۰۴؛ امتاع الاسماع، ج۴، ص۳۴۳.</ref>.
 
=== استفاده از فرصت سالیانه [[حج]] ===
در [[مراسم حج]] و [[عمره]] که [[امنیت]] در [[شهر]] برقرار بود و پیامبر می‌توانست به [[راحتی]] [[وظایف]] [[تبلیغی]] خودش را عمل کند. ایشان در صحرای [[منی]] به چادرهای حاجیانی که از [[قبایل]] مختلف به [[مکه]] برای حج یا عمره آمده بودند از جمله: [[بنومرة]]، [[بنوحنیفة]]، [[بنی‌سلیم]]، [[بنوعبس]]، [[بنو نصر]]، [[بنوفزارة]]، [[بنو عامر]] و... سر می‌زد و آنها را به [[یکتاپرستی]] و [[اسلام]] [[دعوت]] می‌کرد. برایشان [[قرآن]] می‌خواند. آن حضرت در این مواقف در برخورد با قبایل مختلف می‌فرمود: «آیا مردی پیدا می‌شود که مرا به قوم خود ببرد، از من [[حمایت]] کند تا بتوانم [[رسالت]] خود را به انجام رسانم؛ زیرا که [[قریش]]، قوم و قبیله من، مرا طرد کرده است، اجازه نمی‌دهند که به [[تبلیغ]] بپردازم و [[وظیفه]] خود را در رسالت به انجام برسانم»<ref> المسند، ج۲۳، ص۳۷۰، ش۱۵۱۹۲؛ ج۲۳، ص۲۲، ش۱۴۶۵۳؛ ج۲۲، ص۳۴۶، ش۱۴۴۵۶؛ دلائل النبوة، ج۲، ص۴۱۳؛ سنن ابی داود، ج۴، ص۲۳۴، ش۴۷۳۴؛ سنن الترمذی، ج۵، ص۱۸۴، ش۲۹۲۵؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۲، ص۶۶۹، ش۴۲۲۰.</ref>.<ref>[[محمد علی جاودان|جاودان، محمد علی]]، [[جانشین پیامبر (کتاب)|جانشین پیامبر]]، ص۵۴.</ref>
 
=== رفتن به سرزمین قبایل بیابان‌نشین ===
از جمله چند قبیله مهم بنی شیبان، [[ربیعه]]، [[بنوحنیفه]] و [[بنی عمرو بن معاویه]] و... از دیگر اهداف [[تبلیغی]] پیامبر به شما می‌رفت. [[پیامبر اکرم]] بارها و بارها از [[مکه]] بیرون می‌رفت تا خویشتن را به قبایل دور و نزدیک عرب عرضه کند، از [[خدا]] و [[اسلام]] بگوید، آنها را به [[دین]] [[دعوت]] کند. ایشان به همراه [[امیرالمؤمنین]] به [[محل زندگی]] این [[قبایل]] بزرگ می‌رفت. در این سفرها همیشه [[حضرت علی]] {{ع}} با ایشان همراه بود<ref>الانساب، ج۱، ص۳۴ و ۳۵؛ المنتظم، ج۳، ص۲۱؛ دلائل النبوة، ج۲، ص۴۲۳؛ معرفة الصحابه، ج۲، ص۲۶۴۳ و ۶۳۴۲ و ۲۶۴۵ و ۶۳۸۴؛ دلائل النبوة (ابی نعیم)، ج۱، ص۲۸۲؛ الاکتفاء، ج۱، ص۲۵۴؛ تاریخ دمشق، ج۱۷، ص۲۹۳.</ref>.
 
حضرت در این سفرها، ابتدا دعوت به خدای واحد را عرضه می‌کردند که اصلی‌ترین دعوت بود، آن مقدار که [[وظیفه]] و لازم بود از آنها می‌خواستند که [[حمایت]] از او را به عهده بگیرند تا بتواند کار [[تبلیغی]] خود را انجام دهد. اما آن قبایل هم جوابی در خور ندادند، هیچ نشانه‌ای از [[همراهی]] و کمک دریافت نشد<ref>شرح نهج البلاغه (ابن ابی الحدید)، ج۱۳، ص۲۶۸.</ref>.<ref>[[محمد علی جاودان|جاودان، محمد علی]]، [[جانشین پیامبر (کتاب)|جانشین پیامبر]]، ص۵۵.</ref>
 
== راه‌های مقابله [[قریش]] با پیامبر ==
هنگامی که [[قریش]] دریافت که [[دشمنی]] و [[تجاوز]] بر ضدّ شخص [[محمّد]] {{صل}} به درگیری مسلّحانه خواهد انجامید که از یک سو [[آمادگی]] لازم را برای چنین درگیری خونینی ندارند و از سوی دیگر مطمئن نیستند که به نفع آنان به پایان خواهد رسید؛ علی الخصوص که [[بنی هاشم]] [[روابط]] گسترده‌ای با دیگران داشت و با برخی از [[قبایل]] نیز [[پیمان]] [[همکاری]] متقابل بسته بود. همانند پیمان مطیبین و پیمان [[عبد المطلب]] با [[قبیله خزاعه]] که در بیرون از [[مکّه]] سکونت داشتند. از جهت دیگر چه بسا اگر چنین [[جنگی]] روی دهد، به محمّد {{صل}} امکان خواهد داد تا دعوت خود را در میان قبایل گسترش دهد. از این‌رو [[مشرکان قریش]] ترجیح دادند، ضمن دوری از هرگونه [[جنگ]] و درگیری مسلّحانه، راه‌های دیگری برای [[تضعیف]] محمّد {{صل}} و [[مقاومت]] در مقابل او جستجو کنند. این روش‌ها را می‌توان در موارد ذیل خلاصه کرد:
# جلوگیری از [[ملاقات]] و [[دیدار]] [[مردم]] با [[رسول خدا]] {{صل}} و گوش فرادادن به [[آیات قرآن]]. خداوند می‌فرماید: {{متن قرآن|وَهُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَيَنْأَوْنَ عَنْهُ}}<ref>«و آنان (دیگران را) از آن (قرآن) باز می‌دارند و (خود) از آن دور می‌شوند و جز خویشتن را نابود نمی‌کنند و در نمی‌یابند» سوره انعام، آیه ۲۶.</ref>. {{متن قرآن|وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَا تَسْمَعُوا لِهَذَا الْقُرْآنِ وَالْغَوْا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ}}<ref>«و کافران گفتند: به این قرآن گوش ندهید و در (هنگام خوانده شدن) آن، سخنان بیهوده سر دهید باشد که پیروز گردید» سوره فصلت، آیه ۲۶.</ref>.
# پی‌گیری روش [[استهزاء]] و [[تمسخر]] و اتهام‌پراکنی به [[هدف]]:
## تأثیرگذاری بر شخص رسول خدا {{صل}} به گونه‌ای که از نظر [[روانی]] [[احساس]] [[شکست]] کند و با احساس [[حقارت]] و [[پستی]] [[روزگار]] بگذراند تا مگر از این کار دست بردارد و خویش را [[تکذیب]] کند.
## کوبیدن [[شخصیت]] و [[کرامت]] رسول خدا {{صل}} به منظور ایجاد [[نفرت]] در افراد [[ضعیف]] و روی گردانی آنان از پیوستن به آن حضرت. از این‌رو می‌بینیم که [[سفیهان]] [[قوم]] را وادار به [[آزار]] و اذیّت او کرده، احیانا بزرگان و [[رؤسای قریش]] این کار را بر عهده می‌گرفتند. چنان که وقتی به [[نماز]] می‌ایستاد یا در کوچه‌ها راه می‌رفت، بر سر او خاکروبه<ref>بنگرید: سیره حلبی، ج۱، ص۲۹۱- ۲۹۲؛ سیره دحلان، ج۱، ص۲۰۸.</ref> یا زهدان گوسفند می‌ریختند<ref>بنگرید: البدایة و النهایه، ج۲، ص۱۳۴.</ref>.<ref>[[سید جعفر مرتضی عاملی|عاملی، سید جعفر مرتضی]]، [[سیرت جاودانه ج۱ (کتاب)|سیرت جاودانه ج۱]]، ص۳۱۸.</ref>
 
==[[دعوت]] از بستگان نزدیک==
براساس آنچه در [[تواریخ اسلامی]] آمده، [[پیامبر]]{{صل}} در [[سال سوم بعثت]] [[مأمور]] دعوت آشکار شد زیرا تا آن [[زمان]] دعوت مخفیانه انجام می‌گرفت. و تعداد کمی اسلام را پذیرا شده بودند، اما هنگامی که [[آیه]] {{متن قرآن|وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ}}<ref>«و نزدیک‌ترین خویشاوندانت را بیم ده!» سوره شعراء، آیه ۲۱۴.</ref> و آیه {{متن قرآن|فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ}}<ref>«از این روی آنچه فرمان می‌یابی آشکار کن و از مشرکان روی بگردان» سوره حجر، آیه ۹۴.</ref> نازل گردید [[پیغمبر]]{{صل}} مأمور شد دعوت خود را آشکار سازد، و نخست از [[خویشاوندان]] شروع کند.
اما کیفیت این [[ابلاغ]] و [[انذار]] به طور [[اجمال]] چنین بوده که پیامبر{{صل}} و بستگان نزدیکش را به خانۀ [[ابوطالب]] دعوت کرد. و آنها در آن [[روز]] حدود چهل نفر بودند، و از [[عموهای پیامبر]]{{صل}} ابوطالب و [[حمزه]] و [[ابولهب]] حضور داشتند، پس از صرف [[غذا]] هنگامی که پیامبر{{صل}} می‌خواست وظیفۀ خود را ابلاغ کند، ابولهب با گفته‌های خود زمینه را از میان برد؛ لذا فردای همان روز پیامبر{{صل}} آنها را دعوت دیگری به غذا کرد.
بعد از صرف غذا چنین فرمود: «ای [[فرزندان عبدالمطلب]]! من به [[خدا]] [[سوگند]] هیچ [[جوانی]] را در [[عرب]] نمی‌شناسم که برای قومش چیزی بهتر از آنچه من آورده‌ام آورده باشد، من خیر [[دنیا]] و [[آخرت]] را برای شما آورده‌ام، و [[خداوند]] به من دستور داده است که شما را [[دعوت]] به این آئین کنم، کدامیک از شما مرا در این کار [[یاری]] خواهید کرد، تا [[برادر]] من و [[وصی]] و [[جانشین]] من باشید؟.
 
[[جمعیت]] همگی سرباز زدند جز علی{{ع}} که از همه کوچکتر بود برخاست و عرض کرد: ای [[پیامبر خدا]]! من در این راه [[یار]] و [[یاور]] توام. [[پیامبر]]{{صل}} دست بر گردن علی{{ع}} نهاد و فرمود: «این برادر و وصی و جانشین من در شما است، سخن او را بشنوید و فرمانش را [[اطاعت]] کنید».
جمعیت از جا برخاستند در حالی که خندۀ تمسخرآمیزی بر لب داشتند و به [[ابوطالب]] می‌گفتند: به تو دستور می‌دهد که [[گوش به فرمان]] پسرت کنی، و از وی اطاعت نمائی!<ref>این حدیث را بسیاری از دانشمندان اهل سنت، همچون «ابن ابی جریر» و «ابن ابی حاتم» و «ابن مردویه» و «ابونعیم» و «بیهقی» و «ثعلبی» و «طبری» نقل کرده‌اند، و «ابن اثیر» در جلد دوم کتاب «کامل» این سخن را آورده است، همچنین «ابو الفداء»، در جلد اول تاریخش و گروهی دیگر برای توضیح بیشتر به کتاب المراجعات صفحه ۱۳۰ به بعد و کتاب احقاق الحق، ج۴، ص۶۲ به بعد مراجعه فرمائید.</ref>
این [[حدیث]] نشان می‌دهد تا چه اندازه پیامبر{{صل}} در آن [[روز]] تنها بود، و چگونه در پاسخ دعوتش جز [[استهزا]] و [[سخریه]] عکس‌العملی نداشتند، و چگونه علی{{ع}} از نخستین روزهای [[دعوت پیامبر]]{{صل}} که از [[تنهایی]]، سخت [[رنج]] می‌برد در کنار حضرتش ایستاد و مدافع او بود.
در حدیث دیگری آمده است که پیامبر{{صل}} یک‌یک از طوائف [[قریش]] را صدا زد، و آنها را از [[آتش]] [[الهی]] بر [[حذر]] داشت گاه می‌فرمود: «ای [[طائفه]] [[بنی کعب]] خود را از آتش [[رهایی]] بخشید».
و گاه همین خطاب را به طائفه [[بنی عبدالشمس]] و [[بنی عبدمناف]] و [[بنی هاشم]] و [[بنی عبدالمطلب]] می‌کرد و می‌فرمود: «خویشتن را از آتش الهی [[نجات]] دهید» که من [[قادر]] بر [[دفاع]] از شما در صورت [[کفر]] نیستم».<ref>[[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصه‌های قرآن (کتاب)|قصه‌های قرآن]] ص ۵۴۷.</ref>


== منابع ==
== منابع ==
{{منابع}}
{{منابع}}
# [[پرونده:42439.jpg|22px]] [[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، [[دعوت علنی (مقاله)|دعوت علنی]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|'''فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱''']]
# [[پرونده:42439.jpg|22px]] [[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، [[دعوت علنی (مقاله)|دعوت علنی]]، [[فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|'''فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱''']]
# [[پرونده:IM009684.jpg|22px]] [[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت پیامبر (کتاب)|'''مظلومیت پیامبر''']]
# [[پرونده:13790010.jpg|22px]] [[سید جعفر مرتضی عاملی|عاملی، سید جعفر مرتضی]]، [[سیرت جاودانه ج۱ (کتاب)|'''سیرت جاودانه ج۱''']]
# [[پرونده:IM010213.jpg|22px]] [[محمد علی جاودان|جاودان، محمد علی]]، [[جانشین پیامبر (کتاب)|'''جانشین پیامبر''']]
# [[پرونده:IM010504.jpg|22px]] [[رمضان محمدی|محمدی]]، [[منصور داداش‌نژاد|داداش‌نژاد]]، [[حسین حسینیان مقدم|حسینیان]]، [[تاریخ اسلام ج۱ (کتاب)|'''تاریخ اسلام ج۱''']]
# [[پرونده:1100842.jpg|22px]] [[ناصر مکارم شیرازی|مکارم شیرازی، ناصر]]، [[قصه‌های قرآن (کتاب)|'''قصه‌های قرآن''']]
{{پایان منابع}}
{{پایان منابع}}


خط ۵۹: خط ۹۳:
{{پانویس}}
{{پانویس}}


[[رده:مدخل]]
[[رده:تاریخ پیامبر خاتم]]
[[رده:پیامبر خاتم]]
[[رده:دعوت علنی پیامبر خاتم]]

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۵ ژانویهٔ ۲۰۲۳، ساعت ۰۸:۳۶

سال سوم بعثت با نزول آیه ﴿أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ، دعوت علنی پیامبر اکرم(ص) آغاز شد. ابتدا آن حضرت خویشاوندان خویش را به اسلام دعوت کرد و در ادامه دعوت خود را عمومی کرده و تمام مردم را دعوت می‌نمودند. مرحله دعوت علنی مردم به دین اسلام از سخت‌ترین و دشوارترین مراحل دعوت الهی پیامبر(ص) به شمار می‌آید. فعالیت‌های پیامبر در این دوره شامل برخی از کارها می‌شد مانند: حضور در بازارهای موسمی و دعوت مردم؛ حضور در مسجدالحرام و دعوت مردم؛ مباحثه و پاسخ‌گویی به مشرکان؛ استفاده از فرصت سالیانه حج و رفتن به سرزمین قبایل بیابان‌نشین.

مقدمه

مرحله دعوت علنی مردم به دین اسلام از سخت‌ترین و دشوارترین مراحل دعوت الهی پیامبر (ص) به شمار می‌آید. رسول خدا (ص)، با پشت سر گذاشتن تبلیغ پنهانی و فراهم آوردن زمینه‌های دعوت علنی، آشکارا به تبلیغ دین اسلام، همت گماشت. ایشان کوشش بسیار کرد، سختی‌های بسیاری به جان خرید و آزارهای فراوانی دید؛ اما مقاوم و استوار به راهش، ادامه داد تا اینکه دین آسمانی‌اش رفته‌رفته همه جا را فرا گرفت[۱].

رسول خدا(ص) دعوت آشکار را در دو مرحله دعوت خویشان و دعوت عموم مردم انجام داد:

دعوت خویشاوندان

رسول خدا(ص) نخستین بار با فرمان الهی ﴿أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ[۲] خویشاوندان نزدیک خود را به آیین اسلامی دعوت کرد. ایشان این دعوت را با پذیرایی و نوعی گردهمایی خاندانی در خانه ابوطالب[۳]، پیوند داد و امام علی(ع) را مأمور پذیرایی و اطعام چهل تن از نزدیکان و فرزندزادگان عبدالمطلب کرد. در پایان این پذیرایی، وقتی رسول خدا(ص) خواست سخن بگوید، ابولهب، عموی رسول خدا(ص) و از ثروتمندان معروف مکه، با فرافکنی، جمعیت را متفرق کرد و فرصت نداد دعوتی صورت گیرد. بدین‌سان نخستین مخالفت با دعوت رسول خدا(ص) از سوی خویشاوندان شکل گرفت.

رسول خدا(ص) بار دیگر امام علی(ع) را مأمور بر پایی جلسه دیگری کرد و در آن جلسه سرانجام رسول خدا(ص) علی(ع) را برادر، وصی و جانشین خود در میان آنان اعلام کرد[۴].

دعوت عمومی

بعد از آنکه پیامبر (ص) نزدیکانش را انذار کرد، امر نبوت حضرت، بیش از پیش در مکه منتشر شد. در روایتی آمده است که پس از نزول این آیه شریفه و انذار نزدیکان، پیامبر (ص) بر بالای کوه صفا ایستاد و فریاد برآورد: «يَا صَبَاحَاهْ‌»[۵] (خبر مهم). قریشیان در اطراف حضرت جمع شدند و گفتند: "چه شده است؟" فرمود: "اگر به شما خبر دهم که امشب یا فردا صبح، دشمنی به شما حمله می‌کند، مرا تصدیق می‌کنید؟" گفتند: "بله" فرمود: "من ترساننده شما از عذابی دردناک هستم"[۶]. سپس ادامه داد: "ای مردم! رهبر و پیشوا، به اهلش دروغ نمی‌گوید، قسم به خدایی که هیچ پروردگاری جز او نیست، من از طرف خدا به طور خاص برای شما و به طور عام برای تمام مردم فرستاده شده‌ام. به خدا قسم که شما خواهید مُرد چنان که می‌خوابید، بعد از مرگ برانگیخته خواهید شد چنان که از خواب بیدار می‌شوید، محاسبه می‌شوید چنان که عمل می‌کنید. در مقابل کارهای نیک پاداش و در مقابل کارهای زشت عذاب داده می‌شوید. بهشت و جهنم ابدی است و شما اولین کسانی هستید که انذار شده‌اید"[۷].

ابن‌اسحاق نقل می‌کند: "هنگامی که رسول خدا (ص) امر الهی را آشکار و مردم را به اسلام دعوت کرد، قومش او را از خود طرد نکردند و به مقابله با او برنخاستند تا اینکه بت‌پرستی را عیب دانست [و نیاکانشان را مذمت کرد و خبر داد که آنان در آتش هستند]. مشرکان، این کار را منکری بزرگ برای خویش برشمردند و دسته جمعی به مخالفت و دشمنی با او برخاستند".

دلیل آشفتگی و اعتراض مردم مکه، فهمیدن معنای حقیقی ایمان بود؛ چیزی که جز با نفی همه خدایان دروغین و ایمان به پروردگار قادر و بی‌همتا به دست نمی‌آید. ایمان به خدا یعنی سلب تمام اختیارات جاهلی و پذیرش فرمانبرداری کامل از خدا و رسولش؛ از این رو مشرکان با تمام توان، به اذیت و آزار ایشان و دیگر مسلمانان پرداختند[۸]. حضرت نیز با وجود همه این مخالفت‌ها به نرمی و مدارا مردم را به دین اسلام دعوت می‌کرد[۹].[۱۰]

رفتن قریش نزد ابوطالب

بزرگان قریش، چون دیدند که پیامبر (ص) از دعوت خویش دست بر نمی‌دارد، ابتدا نزد ابوطالب رفتند و جهت حلّ و فصل مسالمت‌آمیز مسئله، با ابوطالب به گفتگو پرداختند[۱۱]. آنان گفتند: "ای ابوطالب! برادرزاده‌ات، به خدایان ما ناسزا می‌گوید، بر دین ما عیب می‌گیرد، عقل‌هایمان را سبک می‌شمارد و پدران ما را گمراه می‌داند. یا وی را از این کار برحذر دار یا او را به ما واگذار"[۱۲]. ابوطالب در پایان این دیدار، با خوشرویی و ملاطفت، آنها را راضی و سپس روانه کرد[۱۳].

قریشیان که با تمسخر، آزار و ترساندن، سعی داشتند از ادامه کار حضرت جلوگیری کنند[۱۴]، با مرگ ابوطالب به این شکنجه‌ها شدت بخشیدند تا حدی که عده‌ای از مسلمانان مجبور شدند به حبشه هجرت کنند. حضرت نیز با فراهم شدن مقدمات سفر به مدینه هجرت کرد[۱۵].

مسخره‌کنندگان حضرت

به نقلی پنج نفر از قریشیان، به نام‌های ولید بن مغیره مخزومی، عاص بن وائل سهمی، اسود بن عبد یغوث زهری، اسود بن مطلب و حارث بن طلاطله ثقفی، بیش از همه، پیامبر (ص) را مسخره می‌کردند[۱۶]. به نقلی دیگر، مسخره‌کنندگان پیامبر (ص) هفده نفر بودند که همگی به شدیدترین وجه، هلاک شدند[۱۷].

گروهی از قریش در مراسم حج، نزد ولید بن مغیره جمع شدند؛ زیرا از سرسخت‌ترین این دشمنان به حساب می‌آمد و مردی مسن و با تجربه بود. او به آنها گفت: "ای جماعت قریش! موسم حج فرا رسیده و گروه‌های عرب به زودی روانه مکه می‌شوند. آنها مسئله دعوت محمد (ص) را شنیده‌اند. باید هم‌نظر شویم. متفاوت صحبت نکنید که باعث تکذیب و ردّ سخن همدیگر شوید"[۱۸]. گفتند: "چه بگوییم؟" گفت: "بهترین حرفی که می‌توان زد این است که او افسونگر و سخنانش سحرانگیز است"[۱۹]. قریش تصمیم گرفتند با نشستن بر سر راه کاروانیان، آنها را از تماس با رسول خدا (ص) و سحر و جادوی آن حضرت بیمناک سازند[۲۰].

ابولهب که از دیگر دشمنان و آزاردهندگان پیامبر (ص) به شمار می‌آمد ضمن ریختن خار و خاشاک بر سر راه حضرت و احشای حیوانات بر سر و روی ایشان، به دنبال حضرت می‌رفت و فریاد می‌زد: "ای مردم! این مرد، شما را از دین خود و پدرانتان نفریبد"[۲۱].[۲۲]

فعالیت‌های تبلیغی پیامبر

کارهایی که پیامبر بعد از فرمان دعوت علنی انجام می‌داد به چند دسته تقسیم می‌شد. از جمله:

حضور در بازارهای موسمی و دعوت مردم

بازارهای موسی عربستان همچون «ذی المجاز»، «مجنة» و«عکاظ» هر کدام یکی از مراکز مهم و بزرگ تبلیغ پیامبر شده بود. البته این بازارها برای ایشان چنین بود: چون اندکی ناامنی بازار را به هم می‌ریخت و به مصلحت قریشیان و سایر اعراب نبود. ایشان در این بازارها حاضر می‌شد، هر روز سراسر بازارها را بارها و بارها طی می‌فرمود، با صدای بلند دعوت به توحید می‌کرد، و شعار توحیدی: «قُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ تُفْلِحُوا» را به تکرار فریاد می‌کرد[۲۳]. ایشان در این بازارها به دنبال کسان یا قبایلی می‌گشت که بتوانند او را پناه بدهند، آن قدر قدرت داشته باشند که از او در برابر دشمنان قریشی یا غیر آن، دفاع کنند تا ایشان بتواند به کار تبلیغ دین خدا بپردازد.

تاریخ از قبایلی که به بازارها می‌آمدند، هیچ نمونه قبول و روی خوش از دعوت پیامبر نشان نمی‌دهد؛ اما پیامبر بدون خستگی و ناامیدی در تمام دورانی که در مکه حضور داشت، در این بازارها شرکت داشته و به کار تبلیغ می‌پرداخت. این یک شگفتی بزرگ است[۲۴].

حضور در مسجدالحرام و دعوت مردم

مسجدالحرام هم یکی از مراکز مهم و اولیه دعوت بود. پیامبر قبل از اینکه دعوت خویش را علنی کند و به مقابله با قریش و بت‌های آنها برود، مدت‌ها در آن نماز می‌خواند، امیرالمؤمنین (ع) نیز از همان ایام با ایشان همراهی می‌کرد. حضرت در مراسم حج و یا عمره به بالای حجر می‌رفت، با صدای بلند می‌فرمود: ای گروه قریش! و ای جماعت عرب! شما را به خدای یگانه که جز او خدایی نیست می‌خوانم، شما را به پذیرش رسالت خودم دعوت می‌کنم، همچنین به رها کردن شریکان و بت‌ها که اگر دعوت مرا بپذیرید مالک همه عرب خواهید شد، عجم به دین شما در خواهد آمد، پادشاهان بهشت خواهید شد»[۲۵]. پاسخ مردم به ایشان چیزی جز تمسخر و استهزاء نبود و می‌گفتند: محمد دیوانه شده است!!

پیامبر در اوقات مختلف در مسجدالحرام نماز می‌خواند که این خود می‌توانست یک نوع دعوت دیگری باشد و قریش با این عمل هم مقابله می‌کردند. گاه پیامبر در سجده بودند که بر سر آن حضرت شکمبه شتر یا کثافات داخل معده شتر را خالی می‌کردند[۲۶] یا ابوجهل و کسان دیگر تصمیم می‌گرفتند با سنگی به پیامبر حمله کنند و مغز ایشان را در همان حال نماز پریشان کنند[۲۷]. پیامبر به تکرار در مسجدالحرام با صدای بلند قرآن می‌خواند. قرآن خواندن بلند یک نوع دعوت علنی بود.

سرانجام تصمیم به مقابله با ایشان گرفتند. کاری که آنها در نظر داشتند این بود که برای همیشه این صدا را خاموش کنند؛ البته آزار و اذیت آنها رنج زیاد به بار می‌آورد؛ ولی عالم غیب و امداد الهی همیشه آنها را مأیوس می‌کرد و به هدف نهایی خود نمی‌رسیدند[۲۸].[۲۹]

مباحثه و پاسخ‌گویی به مشرکان

در آن زمان که قریشیان هنوز از پیامبر مأیوس نشده بودند، بارها با ایشان به بحث می‌پرداختند. از جمله: روزی در اوایل ظهور علنی اسلام «عتبه» که از بزرگان قبیله قریش و در میان افراد قبیله بسیار محترم بود، در مجلس مشورتی به سایر سران و بزرگان این قبیله، پیشنهاد کرد: اجازه بدهید من به نزد محمد بروم، می‌خواهم به او پیشنهادهایی بدهم شاید یکی از آنها را بپذیرد و دست از ما بردارد. آنان موافقت کردند. او نزد پیامبر آمده و مدتی با آن حضرت سخن گفت. پیامبر همه سخنان او را گوش کرد، سپس از او خواستند که او هم به سخنان ایشان گوش دهد. آنگاه آیات سوره فصلت را برای عتبه قرائت فرمودند. او آیات مزبور را به دقت گوش می‌داد. پس از پایان قرائت قرآن، پیامبر به ایشان فرمود: اینک تو و آنچه شنیدی! عتبه از جای برخاسته و به نزد یاران خود بازگشت. آنها به یکدیگر گفتند: به خدا سوگند، عتبه به شکلی دیگر و غیر آنچه رفته بود بازگشته است. وقتی عتبه نشست به او گفتند: هان چه خبر؟ گفت: من سخنی شنیدم که هیچ‌گاه نشنیده بودم. این سخن نه شعر بود، نه سحر و نه کهانت[۳۰].

استفاده از فرصت سالیانه حج

در مراسم حج و عمره که امنیت در شهر برقرار بود و پیامبر می‌توانست به راحتی وظایف تبلیغی خودش را عمل کند. ایشان در صحرای منی به چادرهای حاجیانی که از قبایل مختلف به مکه برای حج یا عمره آمده بودند از جمله: بنومرة، بنوحنیفة، بنی‌سلیم، بنوعبس، بنو نصر، بنوفزارة، بنو عامر و... سر می‌زد و آنها را به یکتاپرستی و اسلام دعوت می‌کرد. برایشان قرآن می‌خواند. آن حضرت در این مواقف در برخورد با قبایل مختلف می‌فرمود: «آیا مردی پیدا می‌شود که مرا به قوم خود ببرد، از من حمایت کند تا بتوانم رسالت خود را به انجام رسانم؛ زیرا که قریش، قوم و قبیله من، مرا طرد کرده است، اجازه نمی‌دهند که به تبلیغ بپردازم و وظیفه خود را در رسالت به انجام برسانم»[۳۱].[۳۲]

رفتن به سرزمین قبایل بیابان‌نشین

از جمله چند قبیله مهم بنی شیبان، ربیعه، بنوحنیفه و بنی عمرو بن معاویه و... از دیگر اهداف تبلیغی پیامبر به شما می‌رفت. پیامبر اکرم بارها و بارها از مکه بیرون می‌رفت تا خویشتن را به قبایل دور و نزدیک عرب عرضه کند، از خدا و اسلام بگوید، آنها را به دین دعوت کند. ایشان به همراه امیرالمؤمنین به محل زندگی این قبایل بزرگ می‌رفت. در این سفرها همیشه حضرت علی (ع) با ایشان همراه بود[۳۳].

حضرت در این سفرها، ابتدا دعوت به خدای واحد را عرضه می‌کردند که اصلی‌ترین دعوت بود، آن مقدار که وظیفه و لازم بود از آنها می‌خواستند که حمایت از او را به عهده بگیرند تا بتواند کار تبلیغی خود را انجام دهد. اما آن قبایل هم جوابی در خور ندادند، هیچ نشانه‌ای از همراهی و کمک دریافت نشد[۳۴].[۳۵]

راه‌های مقابله قریش با پیامبر

هنگامی که قریش دریافت که دشمنی و تجاوز بر ضدّ شخص محمّد (ص) به درگیری مسلّحانه خواهد انجامید که از یک سو آمادگی لازم را برای چنین درگیری خونینی ندارند و از سوی دیگر مطمئن نیستند که به نفع آنان به پایان خواهد رسید؛ علی الخصوص که بنی هاشم روابط گسترده‌ای با دیگران داشت و با برخی از قبایل نیز پیمان همکاری متقابل بسته بود. همانند پیمان مطیبین و پیمان عبد المطلب با قبیله خزاعه که در بیرون از مکّه سکونت داشتند. از جهت دیگر چه بسا اگر چنین جنگی روی دهد، به محمّد (ص) امکان خواهد داد تا دعوت خود را در میان قبایل گسترش دهد. از این‌رو مشرکان قریش ترجیح دادند، ضمن دوری از هرگونه جنگ و درگیری مسلّحانه، راه‌های دیگری برای تضعیف محمّد (ص) و مقاومت در مقابل او جستجو کنند. این روش‌ها را می‌توان در موارد ذیل خلاصه کرد:

  1. جلوگیری از ملاقات و دیدار مردم با رسول خدا (ص) و گوش فرادادن به آیات قرآن. خداوند می‌فرماید: ﴿وَهُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَيَنْأَوْنَ عَنْهُ[۳۶]. ﴿وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَا تَسْمَعُوا لِهَذَا الْقُرْآنِ وَالْغَوْا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ[۳۷].
  2. پی‌گیری روش استهزاء و تمسخر و اتهام‌پراکنی به هدف:
    1. تأثیرگذاری بر شخص رسول خدا (ص) به گونه‌ای که از نظر روانی احساس شکست کند و با احساس حقارت و پستی روزگار بگذراند تا مگر از این کار دست بردارد و خویش را تکذیب کند.
    2. کوبیدن شخصیت و کرامت رسول خدا (ص) به منظور ایجاد نفرت در افراد ضعیف و روی گردانی آنان از پیوستن به آن حضرت. از این‌رو می‌بینیم که سفیهان قوم را وادار به آزار و اذیّت او کرده، احیانا بزرگان و رؤسای قریش این کار را بر عهده می‌گرفتند. چنان که وقتی به نماز می‌ایستاد یا در کوچه‌ها راه می‌رفت، بر سر او خاکروبه[۳۸] یا زهدان گوسفند می‌ریختند[۳۹].[۴۰]

دعوت از بستگان نزدیک

براساس آنچه در تواریخ اسلامی آمده، پیامبر(ص) در سال سوم بعثت مأمور دعوت آشکار شد زیرا تا آن زمان دعوت مخفیانه انجام می‌گرفت. و تعداد کمی اسلام را پذیرا شده بودند، اما هنگامی که آیه ﴿وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ[۴۱] و آیه ﴿فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ[۴۲] نازل گردید پیغمبر(ص) مأمور شد دعوت خود را آشکار سازد، و نخست از خویشاوندان شروع کند. اما کیفیت این ابلاغ و انذار به طور اجمال چنین بوده که پیامبر(ص) و بستگان نزدیکش را به خانۀ ابوطالب دعوت کرد. و آنها در آن روز حدود چهل نفر بودند، و از عموهای پیامبر(ص) ابوطالب و حمزه و ابولهب حضور داشتند، پس از صرف غذا هنگامی که پیامبر(ص) می‌خواست وظیفۀ خود را ابلاغ کند، ابولهب با گفته‌های خود زمینه را از میان برد؛ لذا فردای همان روز پیامبر(ص) آنها را دعوت دیگری به غذا کرد. بعد از صرف غذا چنین فرمود: «ای فرزندان عبدالمطلب! من به خدا سوگند هیچ جوانی را در عرب نمی‌شناسم که برای قومش چیزی بهتر از آنچه من آورده‌ام آورده باشد، من خیر دنیا و آخرت را برای شما آورده‌ام، و خداوند به من دستور داده است که شما را دعوت به این آئین کنم، کدامیک از شما مرا در این کار یاری خواهید کرد، تا برادر من و وصی و جانشین من باشید؟.

جمعیت همگی سرباز زدند جز علی(ع) که از همه کوچکتر بود برخاست و عرض کرد: ای پیامبر خدا! من در این راه یار و یاور توام. پیامبر(ص) دست بر گردن علی(ع) نهاد و فرمود: «این برادر و وصی و جانشین من در شما است، سخن او را بشنوید و فرمانش را اطاعت کنید». جمعیت از جا برخاستند در حالی که خندۀ تمسخرآمیزی بر لب داشتند و به ابوطالب می‌گفتند: به تو دستور می‌دهد که گوش به فرمان پسرت کنی، و از وی اطاعت نمائی![۴۳] این حدیث نشان می‌دهد تا چه اندازه پیامبر(ص) در آن روز تنها بود، و چگونه در پاسخ دعوتش جز استهزا و سخریه عکس‌العملی نداشتند، و چگونه علی(ع) از نخستین روزهای دعوت پیامبر(ص) که از تنهایی، سخت رنج می‌برد در کنار حضرتش ایستاد و مدافع او بود. در حدیث دیگری آمده است که پیامبر(ص) یک‌یک از طوائف قریش را صدا زد، و آنها را از آتش الهی بر حذر داشت گاه می‌فرمود: «ای طائفه بنی کعب خود را از آتش رهایی بخشید». و گاه همین خطاب را به طائفه بنی عبدالشمس و بنی عبدمناف و بنی هاشم و بنی عبدالمطلب می‌کرد و می‌فرمود: «خویشتن را از آتش الهی نجات دهید» که من قادر بر دفاع از شما در صورت کفر نیستم».[۴۴]

منابع

پانویس

  1. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، دعوت علنی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم، ج۱، ص۳۵۳.
  2. «و نزدیک‌ترین خویشاوندانت را بیم ده!» سوره شعراء، آیه ۲۱۴.
  3. مفید، الارشاد، ج۱، ص۴۹. از این دعوت به «حدیث انذار» و «حدیث دار» یاد می‌کنند.
  4. محمدی، داداش‌نژاد، حسینیان، تاریخ اسلام ص۹۳.
  5. اعراب زمانی که می‌خواستند خبری بسیار مهم را برای دیگران بیان کنند، از این واژه استفاده می‌کردند.
  6. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۶؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة فی احوال صاحب الشریعه، ج۵، ص۱۸۱؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۲۱؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۳؛ ابن کثیر، البدایه و التهابه، ج۲، ص۳۸.
  7. ابن‌شهرآشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۴۶-۴۷.
  8. ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۶؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۱۶؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۸؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۴-۲۶۹.
  9. محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۳.
  10. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، دعوت علنی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم، ج۱، ص۳۵۳-۳۵۵.
  11. محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۸.
  12. احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۵؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۲؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۷؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۷-۱۴۸.
  13. احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۵؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۲؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۷؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۷-۱۴۸.
  14. احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۶۶-۱۲۷ به بعد.
  15. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، دعوت علنی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم، ج۱، ص۳۵۵-۳۵۷.
  16. شیخ صدوق، الخصال، ص۲۷۸-۲۷۹؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۷؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۴.
  17. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۶؛ ابن‌شهرآشوب، مناقب آل ابی‌طالب، ج۱، ص۷۳-۷۴.
  18. ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۰؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۰؛ شمس الدین محمد ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۱، ص۱۵۵-۱۵۶.
  19. ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۰؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۰؛ شمس الدین محمد ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۱، ص۱۵۵-۱۵۶.
  20. ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۰-۲۷۱.
  21. ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة فی احوال صاحب الشریعه، ج۵، ص۱۸۵؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۴۱.
  22. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، دعوت علنی، فرهنگ‌نامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم، ج۱، ص۳۵۷-۳۵۸.
  23. تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴؛ تاریخ الطبری، ج۱۱، ص۵۸۵؛ البدایة والنهایه، ج۳، ص۴۱ و ۱۳۹؛ ج۵، ص۱۸۵؛ الاستیعاب، ج۲، ص۴۹۲؛ اسدالغابة، ج۴، ص۴۰۲؛ الاصابة، ج۲، ص۳۹۰؛ امتاع الاسماع، ج۸، ص۳۱۴ و ۳۱۵؛ البدایة والنهایة، ج۵، ص۸۵؛ ج۳، ص۴۱ و ۱۳۹؛ تاریخ الاسلام، ج۱، ص۱۵۱؛ سبل الهدی، ج۵، ص۴۵۲؛ ج۶، ص۳۵۷؛ الطبقات الکبری، ج۶، ص۱۱۴.
  24. جاودان، محمد علی، جانشین پیامبر، ص۴۸.
  25. الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۶۸؛ تفسیر القرطبی، ج۱۵، ص۷۶؛ تفسیر القمی، ج۱، ص۳۷۹؛ اعلام الوری، ص۳۹.
  26. انساب الاشراف، ج۱، ص۱۲۵؛ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴.
  27. السیرة النبویة، ج۱، ص۲۹۹؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۳۶۸، ش۵۴۱۳؛ البدایة والنهایه، ج۴، ص۱۱۰؛ سبل الهدی، ج۱۰، ص۲۵۶؛ الدر المنثور، ج۶، ص۳۷۰؛ امتاع الاسماع، ج۸، ص۲۹۸؛ الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۵۱؛ السنن الکبری، ص۱۳۰، ش۲۹۶؛ صحیح البخاری، ج۱، ص۱۹۴، ش۴۹۸؛ صحیح مسلم، ج۳، ص۴۱۱۸، ش۱۷۹۴.
  28. امتاع الاسماع، ج۱، ص۳۶-۳۷؛ ج۴، ص۱۲۰؛ المناقب، ج۱، ص۷۷؛ بحارالانوار، ج۱۸، ص۶۶.
  29. جاودان، محمد علی، جانشین پیامبر، ص۵۰.
  30. السیرة النبویة، ج۱، ص۲۹۳؛ البدایة والنهایه، ج۳، ص۶۳؛ سبل الهدی، ج۲، ص۳۳۵؛ دلائل النبوة (بیهقی)، ج۲، ص۲۰۴؛ امتاع الاسماع، ج۴، ص۳۴۳.
  31. المسند، ج۲۳، ص۳۷۰، ش۱۵۱۹۲؛ ج۲۳، ص۲۲، ش۱۴۶۵۳؛ ج۲۲، ص۳۴۶، ش۱۴۴۵۶؛ دلائل النبوة، ج۲، ص۴۱۳؛ سنن ابی داود، ج۴، ص۲۳۴، ش۴۷۳۴؛ سنن الترمذی، ج۵، ص۱۸۴، ش۲۹۲۵؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۲، ص۶۶۹، ش۴۲۲۰.
  32. جاودان، محمد علی، جانشین پیامبر، ص۵۴.
  33. الانساب، ج۱، ص۳۴ و ۳۵؛ المنتظم، ج۳، ص۲۱؛ دلائل النبوة، ج۲، ص۴۲۳؛ معرفة الصحابه، ج۲، ص۲۶۴۳ و ۶۳۴۲ و ۲۶۴۵ و ۶۳۸۴؛ دلائل النبوة (ابی نعیم)، ج۱، ص۲۸۲؛ الاکتفاء، ج۱، ص۲۵۴؛ تاریخ دمشق، ج۱۷، ص۲۹۳.
  34. شرح نهج البلاغه (ابن ابی الحدید)، ج۱۳، ص۲۶۸.
  35. جاودان، محمد علی، جانشین پیامبر، ص۵۵.
  36. «و آنان (دیگران را) از آن (قرآن) باز می‌دارند و (خود) از آن دور می‌شوند و جز خویشتن را نابود نمی‌کنند و در نمی‌یابند» سوره انعام، آیه ۲۶.
  37. «و کافران گفتند: به این قرآن گوش ندهید و در (هنگام خوانده شدن) آن، سخنان بیهوده سر دهید باشد که پیروز گردید» سوره فصلت، آیه ۲۶.
  38. بنگرید: سیره حلبی، ج۱، ص۲۹۱- ۲۹۲؛ سیره دحلان، ج۱، ص۲۰۸.
  39. بنگرید: البدایة و النهایه، ج۲، ص۱۳۴.
  40. عاملی، سید جعفر مرتضی، سیرت جاودانه ج۱، ص۳۱۸.
  41. «و نزدیک‌ترین خویشاوندانت را بیم ده!» سوره شعراء، آیه ۲۱۴.
  42. «از این روی آنچه فرمان می‌یابی آشکار کن و از مشرکان روی بگردان» سوره حجر، آیه ۹۴.
  43. این حدیث را بسیاری از دانشمندان اهل سنت، همچون «ابن ابی جریر» و «ابن ابی حاتم» و «ابن مردویه» و «ابونعیم» و «بیهقی» و «ثعلبی» و «طبری» نقل کرده‌اند، و «ابن اثیر» در جلد دوم کتاب «کامل» این سخن را آورده است، همچنین «ابو الفداء»، در جلد اول تاریخش و گروهی دیگر برای توضیح بیشتر به کتاب المراجعات صفحه ۱۳۰ به بعد و کتاب احقاق الحق، ج۴، ص۶۲ به بعد مراجعه فرمائید.
  44. مکارم شیرازی، ناصر، قصه‌های قرآن ص ۵۴۷.