نصب الهی حاکم

نسخه‌ای که می‌بینید، نسخهٔ فعلی این صفحه است که توسط Wasity (بحث | مشارکت‌ها) در تاریخ ‏۲۰ سپتامبر ۲۰۲۵، ساعت ۱۸:۰۱ ویرایش شده است. آدرس فعلی این صفحه، پیوند دائمی این نسخه را نشان می‌دهد.

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

مقدمه

در نظام سیاسی اسلام حاکمیت سیاسی حق مخصوص خداوند است، و هیچ آفریده‌ای بالذات از حق حاکمیت سیاسی برخوردار نیست. مسألۀ خلافت الهی انسان در فقه سیاسی از همین اصل نشأت می‌گیرد. از آنجا که حکومت و قدرت سیاسی مخصوص خداوند است، خدای متعال برای اعمال حاکمیت خویش بر زمین و بر جامعۀ بشری انسان‌های واجدالشرایط ویژه‌ای را که در دانایی و درستی یا علم و عدل، برترین‌اند، برای خلافت و جانشینی خویش برمی‌گزیند، و به آنان اختیارات حاکمیتی خویش را تفویض می‌کند، و مسئولیت اجرای قوانین عادلانه خود را در جامعۀ بشر به آنان وا‌گذار می‌کند، و آنان را در برابر این مسئولیت عظیم پاسخگو دانسته، و از آنان دربارۀ این جایگاه حساس و خطیر، و میزان انجام مسئولیتی که در این رابطه برعهدۀ آنان گذاشته بازپرسی و سؤال خواهد کرد: ﴿فَلَنَسْأَلَنَّ الَّذِينَ أُرْسِلَ إِلَيْهِمْ وَلَنَسْأَلَنَّ الْمُرْسَلِينَ[۱]؛ ﴿يَوْمَ يَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُلَ فَيَقُولُ مَاذَا أُجِبْتُمْ[۲].

بنابراین موضوع خلافت انسان برای خدا به معنای تفویض حق حاکمیت الهی به بندگان برگزیده‌ای است که آشنایی آنان به قانون عدل الهی، و نیز قدرت اجرایی و پای‌بندی آنان به اجرای دقیق آن صددرصد تضمین شده است. موضوع خلافت برگزیدگان خداوند در حاکمیت سیاسی بر جامعۀ بشر یکی از عمده‌ترین و بنیادی‌ترین بخش‌های فقه نظام سیاسی اسلام است؛ بنابراین برای آشنایی با فقه نظام سیاسی اسلام پرداختن دقیق به مباحث مربوط به آن لازم است.

مسألۀ خلافت برگزیدگان الهی به موضوع نصب الهی ارتباط نزدیک دارد؛ زیرا خلافت از سوی خدا افزون بر شرایط مربوط به توانایی انجام مسئولیت، بر شرط تعیین و نصب از سوی خدا توقف دارد، زیرا؛ چراکه بدون این نصب، جانشینی از سوی خدا مفهومی نخواهد داشت، جانشینی از سوی خداوند در حاکمیت بر زمین و جامعۀ بشری تنها در صورتی عملی خواهد شد که فرد واجد شرایط رهبری، از سوی خدا برای این پُست خطیر و حسّاس گماشته گردد، همان‌گونه که در سایر نظام‌های حکومتی چنین است. در هیچ نظام حکومتی حاکمانِ زیردست حاکم مرکزی، به‌خودی‌خود حق ادّعای جانشینی از حاکم مرکزی ندارند، و تنها در صورتی حق اعمال حاکمیت به جانشینی از حاکم مرکزی را دارند که از سوی حاکم مرکزی برای این جایگاه برگزیده شده و حکم نصب و تعیین آنان از سوی آن حاکم مرکزی صادر گردد.

برای تبیین نظریۀ نصب الهی ـ یا جانشینی انسان برای خدا ـ باید به چند مبحث مقدماتی پرداخت:

نخست: اتکای مشروعیت حاکمان به حاکمیت الهی

در قرآن کریم نظریۀ نصب الهی و جانشینی انسان در زمین از سوی خدا به‌عنوان سنتی دائم و همیشگی اعلام شده است. خداوند در قرآن کریم حکایت آفرینش انسان نخستین را با این خبر آغاز می‌کند: ﴿وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً[۳].

جملۀ استمراری ﴿إِنِّي جَاعِلٌ در این آیه بر دائمی بودن و همیشگی بودن «جعل خلافت در زمین» دلالت دارد. این مطلب با موازین عقلی کاملاً سازگار است. به حکم عقل - افزون بر نصوص نقلی - حاکمیت در جامعۀ بشری مخصوص خداوند است. اختصاص حاکمیت در زمین به خدای متعال، اقتضا دارد از سوی خداوند افرادی جهت اجرای دستورات حاکمیتی خداوند معیّن شوند که به‌عنوان جانشینان خداوند در حاکمیت بر زمین و جامعۀ بشر، نسبت به برپایی حکومت عدل الهی و اجرای قوانین حکومت خداوند در جامعۀ بشر اقدام نمایند.

بر اساس حکم عقل و نیز آنچه در منابع اسلامی - به‌ویژه قرآن کریم - مؤکّداً تبیین گردیده حق حاکمیت سیاسی در جامعۀ بشر یا بالذات است، یا بالغیر، بر اساس حکم قطعی عقلی و نقلی حق حاکمیت سیاسی - بالذات - جز برای خداوند ثابت نیست بر این اساس حاکمیت مشروع بالذات تنها از آنِ خداست؛ لهذا مشروعیت حاکمان بشری در جامعۀ انسانی تنها در صورتی است که حاکمیت آنها برگرفته از حاکمیت بالذات خداوند؛ یعنی حاکمیت الهی بالغیر باشد. حاکمیت الهی بالغیر؛ یعنی حاکمیتی که از سوی خداوند تفویض شده و با نصب و تعیین الهی مقرّر گردد.

این قاعده در هر نظریّه و نظام حکومتی وجود دارد که حاکمیت هر حاکمی اگر بالذات نباشد باید از سوی حاکم بالذات به‌وسیلۀ جعل و تعیین، مشروعیت یابد. بنابراین هر حاکم که حق حاکمیت بالذات نداشته و از سوی حاکم بالذات برای حاکمیت منصوب نشده باشد حاکمی ستمگر و متجاوز و غاصب به‌شمار می‌آید. غصب حاکمیت برترین ستمی است که در جامعۀ بشر امکان تحقق دارد، هیچ غصب حقی، و هیچ تجاوز و ستمی برتر از این غصب و تجاوز و ستم قابل تصوّر نیست؛ زیرا هر غصب و تجاوز و ستم دیگر فرع بر این غصب و تجاوز است. غصب جایگاه حاکمیت است که راه را برای همۀ تجاوزها و غصب‌ها و خونریزی‌ها و ستمگری‌ها باز می‌کند.

دوم: کیفیت اثبات نصب الهی حاکم

نصب حاکم بالغیر از سوی خداوند - که حاکم بالذات است - در مقام اثبات با دو نوع جعل، تحقق می‌پذیرد:

الف) جعل حکم وضعی؛ یعنی جعلی که به نصب و جایگاه حاکمیتی تعلّق می‌گیرد. در این نوع از جعل، مقام حاکمیت که یک حکم وضعی است از سوی خداوند برای حاکم زمینی جعل می‌شود. در آیات کریمۀ ذیل جعل حاکمیت با لسان جعل حکم وضعی بیان شده است:

  1. ﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً[۴].

﴿يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ[۵].

  1. ﴿إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا[۶].
  2. ﴿إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ[۷].

جعل حکم وضعی جانشینی - به دلالت التزامی - بر جعل حکم تکلیفی وجوب اطاعت دلالت دارد.

ب) جعل حکم تکلیفی: جعل حاکمیت به لسان جعل حکم تکلیفی از طریق جعل وجوب اطاعت تحقق می‌یابد، در آیات قرآنی بسیاری، جعل حاکمیت به لسان جعل تکلیفی انجام شده است نظیر:

  1. ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ[۸].
  2. ﴿قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمَا عَلَيْهِ مَا حُمِّلَ وَعَلَيْكُمْ مَا حُمِّلْتُمْ وَإِنْ تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا[۹].
  3. ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَأَنْتُمْ تَسْمَعُونَ * وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ قَالُوا سَمِعْنَا وَهُمْ لَا يَسْمَعُونَ * إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ[۱۰].

در این آیات - و آیاتی دیگر نظیر آنها - اطاعت رسول، و اطاعت اولی الامر به‌عنوان دو حکم تکلیفی الزامی الهی بیان شده است. این حکم تکلیفی - به دلالت التزامی - بر حکم وضعی جعل مقام جانشینی خداوند، یعنی منصب و جایگاه حاکمیت و ولایت و امامت دلالت دارد.

بر اساس منابع اسلامی به‌ویژه قرآن کریم، خداوند رُسل الهی، سپس اوصیای رُسل، و پس از آنان عالمان عامل به کتب و قوانین الهی را برای جایگاه حاکمیت و ولایت بر جامعۀ بشر نصب کرده است.

خداوند در سورۀ بقره می‌فرماید: ﴿كَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ[۱۱].

همچنین در سورۀ مائده می‌فرماید: ﴿إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْرَاةَ فِيهَا هُدًى وَنُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذِينَ أَسْلَمُوا لِلَّذِينَ هَادُوا وَالرَّبَّانِيُّونَ وَالْأَحْبَارُ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتَابِ اللَّهِ وَكَانُوا عَلَيْهِ شُهَدَاءَ فَلَا تَخْشَوُا النَّاسَ وَاخْشَوْنِ وَلَا تَشْتَرُوا بِآيَاتِي ثَمَنًا قَلِيلًا وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولَئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ[۱۲].

نیز در سورۀ انعام می‌فرماید: ﴿وَتِلْكَ حُجَّتُنَا آتَيْنَاهَا إِبْرَاهِيمَ عَلَى قَوْمِهِ نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مَنْ نَشَاءُ إِنَّ رَبَّكَ حَكِيمٌ عَلِيمٌ * وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ كُلًّا هَدَيْنَا وَنُوحًا هَدَيْنَا مِنْ قَبْلُ وَمِنْ ذُرِّيَّتِهِ دَاوُودَ وَسُلَيْمَانَ وَأَيُّوبَ وَيُوسُفَ وَمُوسَى وَهَارُونَ وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ * وَزَكَرِيَّا وَيَحْيَى وَعِيسَى وَإِلْيَاسَ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ * وَإِسْمَاعِيلَ وَالْيَسَعَ وَيُونُسَ وَلُوطًا وَكُلًّا فَضَّلْنَا عَلَى الْعَالَمِينَ * وَمِنْ آبَائِهِمْ وَذُرِّيَّاتِهِمْ وَإِخْوَانِهِمْ وَاجْتَبَيْنَاهُمْ وَهَدَيْنَاهُمْ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ * ذَلِكَ هُدَى اللَّهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَلَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ * أُولَئِكَ الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ[۱۳].

در این آیه پس از اشاره به اسامی جمع کثیری از انبیای الهی در آیات قبل، به ایتای در حُکم به آنان، افزون بر کتاب و نبوت تصریح شده است.

این قبیل از آیات که به بیان تفصیلی خلفای خداوند در زمین در ادوار گوناگون تاریخ بشر پرداخته‌اند، در حقیقت تفسیر آیۀ کریمۀ ﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً به‌شمار می‌آیند.

سوم: ذاتی بودن حاکمیت الهی و نیازمندی غیر در کسب حق حاکمیت

ذاتی بودن حاکمیت برای ذات مقدس حق متعال این نتیجه را در پی دارد که همۀ احکام مربوط به امور ذاتی بر آن مترتب می‌شود. از جمله احکام امور ذاتی این است که: الذَّاتِيُّ لَا يُعَلَّلُ یعنی چیزی که ذاتی است علت نمی‌خواهد، و به همین سبب جای سؤال به «چرا» نیست. مثلاً «انسانیت» برای انسان ذاتی است؛ لذا این پرسش جای ندارد که «چرا انسان انسان است؟»

بر این اساس از آنجا که «حاکمیت» برای ذات اقدس حق متعال ذاتی است ، جای این پرسش وجود ندارد که «چرا خداوند از حق حاکمیت برخوردار است»؛ زیرا خداوندی خدا به معنای حاکمیت اوست، و لذا سؤال «چرا خداوند حق حاکمیت دارد»؛ نظیر سؤال «چرا خداوند، خداوند است» می‌باشد که سؤال بی‌جایی است.

به‌جز خداوند ثبوت حق حاکمیت برای هر موجودی جای این سؤال دارد که «چرا و به چه سبب این موجود دارای حق حاکمیت است یا به سخنی دیگر: این موجود حق حاکمیت خود را از چه منبعی گرفته است؟»

این سؤال دربارۀ هر موجودی که برای خود حق حاکمیت ادّعا کند جای دارد، هرچند این موجود «ملّت یا تودۀ مردم» باشد. هر پاسخی که به این پرسش داده شود باید به یک پاسخ نهایی منتهی شود، این پاسخ نهایی حاکمیت ذاتی حاکم برتری است که حکام دست دوم و سوم - یا به تعبیری دیگر: حکام بالغیر - حق حاکمیت خود را از او گرفته، و با جعل و حکم و نصب او، از حق حاکمیت برخوردار شده‌اند.

چهارم: وجوب اعمال حاکمیت الهی از طریق نصب

آنجا که حاکمیت حاکم، ذاتی است نمی‌تواند از إعمال حاکمیت شانه خالی کرده و آن را به دیگری واگذار کند. به همین دلیل حاکم بالذات برای إعمال حاکمیت خویش باید با نصب گماشتگان خویش إعمال حاکمیت کند. نصب گماشتگان و جانشینان از سوی حاکم بالذات، إعمال حاکمیت اوست، و معنای حاکمیت بالغیر نیز همین است. حاکمیت بالغیر در حقیقت، إعمال حاکمیت حاکم بالذات است، و جانشین یا گماشتۀ حاکم بالذات، تنها ابزار و وسیله‌ای برای إعمال حاکمیت حاکم بالذات است.

از این روی حاکم بالذات نمی‌تواند نصب و تعیین حاکم را به دیگری واگذار کند و خود از دخالت در تعیین حاکم صرف‌نظر یا کناره‌گیری کند؛ زیرا چنین کاری به‌معنای انفکاک حاکمیت از حاکم بالذات است که عقلاً - چه از دیدگاه عقل نظری و چه از دیدگاه عقل عملی - محال است.

توضیح: عدم دخالت حاکم بالذات در تعیین جانشین و واگذاری حق تعیین حاکم جانشین، از سوی حاکم بالذات به دیگری - اگر چه این دیگر خود مردم باشند - عقلاً به چند دلیل محال و ممتنع است:

دلیل اول: حاکمیت از حاکم بالذات قابل انفکاک نیست، و واگذاری حق تعیین حاکم به دیگری کناره‌گیری از حاکمیت است که بر حاکم بالذات ممتنع است.

دلیل دوم: تعیین حاکم بدون تعیین آن از سوی حاکم بالذات دخالت در حاکمیت حاکم بالذت است، و غصب حاکمیت و تجاوز و ستمگری است بلکه برترین نوع تجاوز و ستم است؛ لذا عقلاً قبیح است. عدم تعیین حاکم از سوی حاکم بالذات به‌معنای تجویز یا تمهید برای این غصب و ستمگری است که عقلاً قبیح است، و صدور آن از حاکم حکیم ممتنع است.

دلیل سوم: نتیجۀ ذاتی بودن حاکمیت برای حاکم بالذات وجوب إعمال حاکمیت بر حاکم بالذات است؛ لذا رها کردن حاکمیت و عدم إعمال آن از طریق نصب حاکم، تقصیر در انجام واجب عقلی است که بر حاکم حکیم ممتنع است.

دلیل چهارم: ترک نصب و تعیین حاکم از سوی خداوند به دو شیوه قابل تصوّر است:

  1. اهمال و عدم اعتناء به نصب حاکم که مستلزم ترک حاکمیت از سوی حاکم بالذات است که عقلاً ممتنع است.
  2. عدم دخالت در نصب حاکم و واگذاری آن به دیگری که اشراک دیگری در حاکمیت است و اشراک غیر در حاکمیت حاکم بالذات همچون ترک حاکمیت حاکم بالذات محال است؛ زیرا به‌معنای تعدّد حاکم بالذات است که در گذشته در مباحث جهان‌بینی سیاسی امتناع عقلی آن را تبیین کردیم، افزون بر اینکه منابع دینی اسلامی به صراحت بر نفی آن تأکید کرده‌اند؛ نظیر آیۀ شریفۀ: ﴿وَلَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ[۱۴]. و آیۀ شریفۀ: ﴿وَلَا يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَدًا[۱۵].[۱۶]

منابع

پانویس

  1. «به یقین (هم) از کسانی که (پیامبرانی) به سویشان فرستاده شدند و (هم) از پیامبران بازخواست خواهیم کرد» سوره اعراف، آیه ۶.
  2. «روزی که خداوند پیامبران را گرد می‌آورد و می‌فرماید که به (دعوت) شما چه پاسخ داده شد؟» سوره مائده، آیه ۱۰۹.
  3. «و (یاد کن) آنگاه را که پروردگارت به فرشتگان فرمود: می‌خواهم جانشینی در زمین بگمارم» سوره بقره، آیه ۳۰.
  4. «می‌خواهم جانشینی در زمین بگمارم» سوره بقره، آیه ۳۰.
  5. «ای داود! ما تو را در زمین خلیفه (خویش) کرده‌ایم» سوره ص، آیه ۲۶.
  6. «من تو را پیشوای مردم می‌گمارم» سوره بقره، آیه ۱۲۴.
  7. «سرور شما تنها خداوند است و پیامبر او و (نیز) آنانند که ایمان آورده‌اند، همان کسان که نماز برپا می‌دارند و در حال رکوع زکات می‌دهند» سوره مائده، آیه ۵۵.
  8. «ای مؤمنان، از خداوند فرمان برید و از پیامبر و زمامدارانی که از شمایند فرمانبرداری کنید و اگر به خداوند و روز بازپسین ایمان دارید، چون در چیزی با هم به ستیز برخاستید آن را به خداوند و پیامبر بازبرید» سوره نساء، آیه ۵۹.
  9. «بگو: از خداوند فرمانبرداری کنید و از پیامبر فرمان برید و اگر رو بگردانید جز این نیست که آنچه بر گردن او نهاده‌اند بر اوست و آنچه بر گردن شما نهاده‌اند بر شماست و اگر از او فرمان برید راهیاب می‌شوید» سوره نور، آیه ۵۴.
  10. «ای مؤمنان! از خداوند و پیامبر او فرمان برید و در حالی که سخن او را می‌شنوید از او رو مگردانید * و چون کسانی نباشید که گفتند: شنیدیم با آنکه نمی‌شنیدند * بدترین جنبندگان نزد خداوند ناشنوایانی گنگند که خرد نمی‌ورزند» سوره انفال، آیه ۲۰-۲۲.
  11. «مردم (در آغاز) امّتی یگانه بودند، (آنگاه به اختلاف پرداختند) پس خداوند پیامبران را مژده‌آور و بیم‌دهنده برانگیخت و با آنان کتاب (آسمانی) را به حق فرو فرستاد تا میان مردم در آنچه اختلاف داشتند داوری کند» سوره بقره، آیه ۲۱۳.
  12. «ما تورات را که در آن رهنمود و روشنایی بود، فرو فرستادیم؛ پیامبران که تسلیم (خداوند) بودند و (نیز) دانشوران ربّانی و دانشمندان (تورات‌شناس) بنابر آنچه از کتاب خداوند به آنان سپرده شده بود و بر آن گواه بودند برای یهودیان داوری می‌کردند؛ پس، از مردم نهراسید و از من بهراسید و آیات مرا ارزان مفروشید؛ و آن کسان که بنابر آنچه خداوند فرو فرستاده است داوری نکنند کافرند» سوره مائده، آیه ۴۴.
  13. «و این برهان ماست که آن را به ابراهیم در برابر قومش دادیم. هر کس را بخواهیم به پایه‌هایی فرا می‌بریم؛ بی‌گمان پروردگار تو، فرزانه‌ای داناست * و به او اسحاق و یعقوب را بخشیدیم و همه را راهنمایی کردیم- نوح را پیش‌تر راهنمایی کرده بودیم- و داوود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون را که از فرزندزادگان وی بودند (نیز راهنمایی کردیم)؛ و این چنین نیکوکاران را پاداش می‌دهیم * و زکریا و یحیی و عیسی و الیاس را (نیز)؛ آنان همه از شایستگان بودند * و اسماعیل و الیسع و یونس و لوط را (نیز راهنمایی کردیم) و همه را بر جهانیان برتری دادیم * و (نیز) برخی از پدران و فرزندزادگان و برادران ایشان را؛ و آنان را برگزیدیم و به راهی راست رهنمون شدیم * این رهنمود خداوند است که هر یک از بندگان خود را بخواهد با آن رهنمون می‌شود و اگر شرک ورزیده بودند آنچه می‌کردند تباه می‌شد * آنان کسانی هستند که به آنها کتاب و داوری و پیامبری دادیم» سوره انعام، آیه ۸۳-۸۹.
  14. «و نه او را در فرمانروایی انبازی است» سوره اسراء، آیه ۱۱۱.
  15. «و هیچ کس را در فرمانروایی خویش شریک نمی‌گرداند» سوره کهف، آیه ۲۶.
  16. اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۴، ص ۱۱-۲۱.