نصب الهی حاکم در فقه سیاسی
ادلۀ عقلی وجوب نصب حاکم و فرمانروای الهی پس از رسول خدا(ص)
ادلۀ عقلی فراوانی بر ضرورت نصب حاکم و فرمانروا از سوی خداوند پس از رسول اکرم(ص) وجود دارد که در ذیل به اهم آنها اشاره میکنیم:
دلیل اول
این دلیل بر اساس آنچه عقلاً و نیز در شرع اسلام مسلّم است که حاکمیت و فرمانروایی مطلق و بالذات و بلا شریک خداوند است مبتنی است. بر اساس حاکمیت و فرمانروایی خداوند عدم نصب حاکم بعد از رسول اکرم(ص) و عدم تعیین تکلیف فرمانروایی بر مردم پس از رسول خدا(ص) با فرمانروایی و حاکمیت خداوند منافات دارد؛ زیرا به معنای دست کشیدن خداوند از اعمال حاکمیت است که با حاکمیت بالذات خداوند منافات دارد. برای توضیح بیشتر این دلیل به سه مقدمه اشاره میکنیم:
مقدمۀ اول: حاکمیت بالذات و بلا شریک خداوند عقلاً ثابت است. ادلۀ اثبات عقلی این اصل مهم مشروحاً در مباحث جهانبینی سیاسی در اسلام تبیین گردید.
مقدمۀ دوم: ترک اعمال حاکمیت از سوی خداوند با حاکمیت و فرمانروایی بالذات خداوند منافات دارد؛ زیرا وصف ذاتی قابل انفکاک از ذات نیست.
مقدمۀ سوم: لازم عدم نصب حاکم پس از رسول خدا - آنچنانکه برخی مذاهب اسلامی ادّعا میکنند - ترک اعمال حاکمیت و فرمانروایی خدا پس از رسول خدا(ص) است و چنانکه در مقدمۀ دوم گفته شد ترک اعمال حاکمیت از سوی خداوند محال است.
بنابراین سه مقدمۀ عقلی، نصب حاکم از سوی خداوند پس از رسول خدا(ص) عقلاً لازم و ضروری است[۱].
دلیل دوم
این دلیل بر چهار مقدمه مبتنی است:
مقدمۀ اول: عدل در رفتار بر همۀ انسانها عقلاً واجب است. این وجوب مخصوص به رفتاری خاص نیست، بلکه شامل همۀ رفتارهای اختیاری انسان است.
مقدمۀ دوم: عدل کامل در رفتار و در همۀ شئون زندگی بشر نیازمند فرصت عدل است و بدون فراهم شدن فرصت عدل امکان عدل در همۀ رفتارها منتفی است؛ زیرا این فرصت عدل است که عدل را برای آدمی ممکن میسازد. و مراد از فرصت عدل شرایط و مقدماتی است که امکان عمل به عدل را برای بشر فراهم میکند، به گونهای که بدون آن عمل به عدل در جامعۀ بشر غیر ممکن است.
مقدمۀ سوم: فرصت عدل ـ پس از قدرت آدمی بر انتخاب عدل ـ بر وجود راهبر عالم به عدل و عادل در عمل توقف دارد. مهمترین رکن فرصت عدل پس از قدرت انتخاب ـ که از دو عنصر: اختیار، و قدرت تشکیل میشود ـ عبارت است از رهبری که از نظر دانش احاطۀ علمی کامل به عدل و خصوصیات رفتار عادلانه در همۀ شئون و امور داشته باشد و از نظر رفتاری، ارادهای داشته باشد که به طور کامل منطبق بر عدل باشد به گونهای که او را معیار و میزان حقیقی عدل کند و رفتارش را همواره با عدل مطابق سازد.
مقدمۀ چهارم: فرصت عدل تنها با تعیین و نصب رهبر واجد شرایط از سوی خداوند فراهم میشود، و بجز این راهی برای گزینش رهبری که حقاً فرصت عدل باشد وجود ندارد؛ زیرا علم به رهبری که واجد صفات و شرایط فرصت عدل باشد - یعنی واجد علم محیط به عدل، و دارای ارادهای همیشه منطبق با عدل حقیقی باشد - جز برای خدا که عالم به غیب، و مکنونات سرائر آدمیان است میسور و ممکن نیست؛ لذا خدای تعالی فرمود: ﴿وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَكَى مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَدًا وَلَكِنَّ اللَّهَ يُزَكِّي مَنْ يَشَاءُ﴾[۲]. نیز فرمود: ﴿فَلَا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقَى﴾[۳].
نتیجه اینکه: نصب و تعیین رهبری عالم و عادل خطاناپذیر پس از رسول خدا(ص) بهعنوان فراهم ساختن فرصت عدل در جامعۀ بشر پس از رسول خدا(ص) عقلاً واجب است[۴].
دلیل سوم
از سه مقدمه تشکیل میشود:
مقدمۀ اول: اطاعت خداوند در همۀ افعال اختیاری عقلاً واجب است. وجوب عقلی اطاعت خداوند را در مباحث سابق توضیح دادهایم و در منابع اسلامی به وجوب اطاعت خداوند مکرراً اشاره شده است.
مقدمۀ دوم: اطاعت کامل خداوند پس از رسول خدا(ص) تنها با وجود رهبری که اطاعتش اطاعت خداوند باشد قابل تحقق است؛ چرا که:
اولاً: تطبیق کلیات احکام بر جزئیات و مصادیق آنها مورد اختلاف قرار میگیرد، در اینجا عمل به هر یک از انظار و آرا در تطبیق کلیات بر جزئیات آنها در صورتی اطاعت خداوند بهشمار میآید که اطاعت آن اطاعت خدا محسوب شود و چنین چیزی در صورتی تحقق پیدا میکند که خداوند اطاعت آن نظر خاص را اطاعت فرمان خویش بهشمار آورد و مقصود از نصب الهی چیزی جز این نیست.
ثانیاً: بسیاری از رفتارهای انسانی و بهویژه رفتارهای اجتماعی به تصمیمی خاص در زمان و مکانی خاص نیاز دارند به گونهای که با تغییر زمان و مکان و شرایط خاص، تغییر آن تصمیم ضروری است. این تصمیمها غالباً مبتنی بر تشخیص مصلحت است و مصلحت در بسیاری از موارد امری زمانی و دایر مدار شرایط خاص است که با تغییر آنها تغییر میکند، مثلاً: تعیین بودجۀ مملکت و نحوۀ تقسیم و توزیع بودجه بر موارد نیاز و نحوۀ تعیین اولویتها و تشخیص اهم در موارد تزاحم و تشخیص ضرورتها و نیازهای خاص و افراد خاص یا مناطق خاص، یا در شرایط زمانی خاص و... همگی از مواردی است که نیاز به تصمیمهای خاص و موردی دارد و انسان مکلف است که در این موارد نظیر سایر موارد خدا را اطاعت کند؛ زیرا وجوب اطاعت خداوند مطلق است و شامل همۀ رفتارهای اختیاری آدمی میشود، و نمیتوان آن را به بخشی از رفتارهای انسان محدود نمود؛ چراکه تخصیص اطاعت خدا به بخشی از رفتارها به معنای آن است که در بخشهای رفتاری دیگر از آمر و ناهی و حاکم دیگری اطاعت شود که مصداق شرک در اطاعت الهی است درحالیکه عقل و نقل شرک در اطاعت را تقبیح و منع کردهاند.
مقدمۀ سوم: بنابر آنچه گفته شد برای آنکه اطاعت بدون شرک خداوند تحقق پیدا کند لازم است خداوند حاکمی را بعد از رسول تعیین کند، و فرمانش را فرمان خدا و اطاعتش را اطاعت خدا و معصیتش را معصیت خدا قرار دهد تا با اطاعت فرمانهای حکومتی او در همۀ زمینهها اطاعت کامل خداوند در همۀ عرصههای زندگی، و همۀ رفتارهای اختیاری تحقق پیدا کند[۵].
دلیل چهارم
این دلیل از سه مقدمه تشکیل میشود:
مقدمۀ اول: با توجه به قدرت خداوند بر نصب حاکم عالم و عادلی که اطاعتش از سوی مردم موجب سعادت دنیا و آخرت آنها باشد، عدم نصب چنین حاکمی از سوی خداوند پس از رسول خدا(ص) موجب محرومیت آنان از دستیابی به سعادت مطلوب است.
مقدمۀ دوم: محرومسازی بشر از بلوغ سعادت مطلوب یا به سبب عجز است یا بخل، که هر دو بر خداوند قادر کریم محال است.
مقدمۀ سوم: تشخیص حاکم عالم و عادل کامل که اطاعتش موجب سعادت تامّ دنیا و آخرت باشد تنها از سوی حق تعالی ممکن است؛ زیرا تنها اوست که عالم به درون و آیندۀ انسانهاست و تنها اوست که عالم به غیوب و بواطن امور است و چهبسا فردی که ظاهری فریبنده داشته باشد و مردم او را به عدل و صلاح بشناسند و او را برای فرمانروایی انتخاب کنند؛ لکن پس از قدرت یافتن شیوۀ ظلم و ستم را در پیش گیرد و جامعه را به خاک سیاه بنشاند چنانکه در گذشتۀ تاریخ بشر، فراوان اتفاق افتاده است.
نتیجه آنکه: عدم نصب و تعیین حاکمی عادل و عالم از سوی خداوند پس از رسول خدا(ص) جامعۀ اسلامی را در معرض شقاوت و بدبختی قرار میدهد و چنین کاری از سوی خداوند ممکن نیست[۶].
دلیل پنجم
این دلیل از چهار مقدمه تشکیل میشود:
مقدمۀ اول: قدرت سیاسی و فرمانروایی و ریاست بر مردم مطلوبترین و مرغوبترین جایگاهی است که انسانها به طبیعت خویش آرزوی دستیابی به آن دارند؛ زیرا انسان به مقتضای طبیعت خویش برتریجوی و خواهان تسلط بر دیگران است.
مقدمۀ دوم: رقابت بر قدرت سیاسی میان ریاست طلبان و برتری خواهان موجب اختلاف و فساد و درگیریهای خونین میشود. تجربۀ اجتماعی ـ تاریخی جامعۀ بشر نشان میدهد که هیچ رقابتی همچون رقابت بر رهبری سیاسی در جوامع بشری موجب جنگ و خونریزی و فساد نشده است.
شهرستانی صاحب کتاب ملل و نحل میگوید: وَ أَعْظَمُ خِلَافٍ بَيْنَ الْأُمَّةِ خِلَافُ الْإِمَامَةِ، إِذْ مَا سُلَّ سَيْفٌ فِي الْإِسْلَامِ عَلَى قَاعِدَةٍ دِينِيَّةٍ مِثْلَ مَا سُلَّ عَلَى الْإِمَامَةِ فِي كُلِّ زَمَانٍ[۷]؛ و بزرگترین اختلاف میان امت اسلام اختلاف بر سر امامت است؛ زیرا در همۀ زمانها آنچنانکه دربارۀ امامت شمشیر کشیدهاند بر هیچ قاعدۀ دینی دیگر شمشیر نکشیدهاند.
مقدمۀ سوم: عدم نصب رهبر سیاسی از سوی خداوند موجب رقابت بر قدرت و فساد و خونریزی و تباهی میشود چنانکه بر اساس نظریّۀ عدم نصب خلیفه بعد از رسول که از سوی خلفای وقت ترویج و بر آن تأکید شد، فساد و خونریزی و اختلاف در جامعۀ اسلامی به وجود آمد و تا به امروز نیز ادامه دارد همانگونه که در عبارت فوقالذکر شهرستانی نیز بدان اشاره شده است.
مقدمۀ چهارم: جلوگیری از فساد و خونریزی و درگیریهای خونین از سوی خدا و رسول(ص) همانگونه که در زمان حیات رسول واجب بوده، و با ارسال رسول و نصب او بهعنوان حاکم بر جامعۀ اسلامی از آن جلوگیری بعمل آمده، و در سایۀ این حاکمیت الهی جامعۀ عدل و برابری و برادری برقرار شده پس از رسول خدا نیز واجب است و رهاسازی جامعۀ اسلامی پس از رسول خدا و راه را برای اختلافات و درگیریهای خونین باز کردن تا جایی که به حادثهای خونین نظیر حادثۀ کربلا منجر گردد، خلاف عقل و وجدان است. عقل و وجدان راستین آدمی حکم میکند: لازم است با تعیین حاکم و رهبر شایسته بعد از رسولخدا(ص) میراث گرانبهای جامعۀ عدلی که به وسیلۀ رسول خدا(ص) بنیانش گذاشته شد ادامه یابد و راه بر درگیریهای خونین و فساد ناشی از خلأ رهبری سیاسی پس از رسولخدا(ص) بسته شود.
نتیجۀ این مقدمات چهارگانه وجوب عقلی نصب حاکم از سوی خدا پس از رسول خداست. آنچه در این دلیلهای پنجگانه بیان شد بخشی از ادلۀ عقلی دال بر وجوب نصب حاکم از سوی خدا پس از رسول خدا(ص) است، با توجه به آنچه در گذشته در رابطه با وجوب نصب حاکم عقلاً و شرعاً از سوی خدا در هر زمان بیان شد به همین مقدار از ادلۀ عقلی بر وجوب نصب حاکم الهی پس از رسول خدا(ص) اکتفا میکنیم و به ادلۀ شرعی دالّ بر وجوب نصب حاکم سیاسی پس از رسول خدا(ص) میپردازیم[۸].
ادلۀ شرعی وجوب نصب حاکم و فرمانروای الهی پس از رسول خدا(ص)
ادلۀ شرعی دالّ بر وجوب نصب حاکم از سوی خدا پس از رسول اکرم(ص) در کتاب و سنت فراوان است در اینجا ابتدا به تعدادی از مهمترین آیات کتاب و سپس به روایات وارده در این زمینه اشاره میکنیم:
آیات کتاب
آیات فراوانی از قرآن کریم بر لزوم نصب فرمانروا بعد از رسول خدا(ص) دلالت دارند که در اینجا به برخی از مهمترین آنها اشاره میکنیم:
دلیل اول
آیۀ کریمۀ ﴿وَاللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشَاءُ﴾[۹]. استدلال به این آیۀ کریمه بعد از فراغ از دو اصل مسلّم عقلی و شرعی است که بیان آنها به طور مشروح گذشت:
- اصل ضرورت عقلی و شرعی وجود حاکم و فرمانروا برای جامعۀ بشری در هر زمان.
- اصل انحصار ملک و فرمانروایی بالذات در خدای متعال؛ زیرا تنها اوست که عقلاً و شرعاً شایستۀ فرمانروایی و دارای حق امر و نهی و فرمان است.
پس از فراغ از این دو اصل که از مسلّمات عقلی و مورد تسالم جمیع اهل شرایع الهی است، به بیان استدلال به آیۀ کریمۀ فوق بر ضرورت شرعی نصب حاکم از سوی خداوند بعد از رسول الله(ص) میپردازیم: آیۀ کریمۀ ﴿وَاللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشَاءُ﴾ با توجه به سیاق آن و آیۀ پیش و پس از آن بهروشنی بر مطالب ذیل دلالت دارد:
۱. فرمانروایی و ملک از آن خداست ﴿وَاللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشَاءُ﴾؛ «خداوند مُلک خویش را به آن کس که بخواهد میدهد»؛ بنابراین دیگران از جمله افراد بشر حق دخالت در این حوزه ندارند.
۲. بر همین اساس اعتراض بنیاسرائیل بر نصب طالوت از سوی خدا بیجا و بیاساس است. خداوند پیش از جملۀ ﴿وَاللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشَاءُ﴾؛ «خداوند مُلک خویش را به آن کس که بخواهد میدهد» به نقل اعتراض بنیاسرائیل بر تعیین الهی طالوت بهعنوان حاکم و فرمانروا پرداخته و چنین میفرماید: ﴿وَقَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكًا قَالُوا أَنَّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَلَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمَالِ قَالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ وَاللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشَاءُ﴾[۱۰].
اعتراض بنیاسرائیل دو قسمت دارد:
قسمت اول: اینکه اسرائیلیان غیر از طالوت احق به فرمانرواییاند.
قسمت دوم: اینکه ملاک شایستگی قدرت مالی است که طالوت فاقد آن است، خداوند بر هر یک از دو بخش اعتراض، پاسخ محکم برهانی داده است.
خداوند در پاسخ قسمت اول که گفتند: ﴿نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ﴾؛ «ما به پادشاهی از او شایستهتریم» فرمود: ﴿وَاللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشَاءُ﴾؛ «خداوند ملک خویش را به آن کس که بخواهد میدهد» حق فرمانروایی مخصوص خداست، و خداوند طبق مشیئتش ـ که همیشه مبتنی بر علم وحکمت است ـ هرکس را بخواهد به مقام فرمانروایی میرساند؛ بنابراین ادّعای بنیاسرائیل مبنی بر اینکه آنان حقی در فرمانروایی دارند ﴿وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ﴾ ادّعای بیجا و بیاساسی است.
در پاسخ قسمت دوم که گفتند: ﴿وَلَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمَالِ﴾؛ «از سعه و گشایش ثروت بهرهای ندارد» فرمود: ﴿إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ﴾؛ همانا خداوند او را در علم و جسم بر شما فزونی بخشید.
در این جمله خداوند به دلالت مطابقی ملاک صحیح شایستگی فرمانروایی که توانایی برتر علمی و جسمی در مدیریت و فرمانروایی است را بیان فرمود و به دلالت التزامی خطا بودن ملاکی که بنیاسرائیل برای شایستگی فرمانروایی منظور داشتند را اعلام فرمود.
۳. بنابراین با توجه به دو اصل مسلّم یاد شده در ابتدای بحث ـ ضرورت عقلی و شرعی وجود حاکم در هر زمان و انحصار حق ملک و فرمانروایی در خدای متعال ـ و بنابر آنچه در آیۀ کریمۀ ﴿وَاللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشَاءُ﴾ آمده است شرعاً و عقلاً لازم است بعد از رسول خدا(ص) فرمانروا و حاکمی از سوی خداوند تعیین شود، وگرنه یکی از دو تالی فاسد لازم میآید:
- رها شدن مردم به حال خود بدون حاکم و فرمانروا که عقلاً و شرعاً باطل است.
- تعیین و انتخاب حاکم از سوی غیر خدا که با انحصار ملک و فرمانروایی در ذات اقدس حق منافات دارد.
دلیل دوم
آیۀ کریمۀ: ﴿قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ...﴾[۱۱]. در این آیۀ کریمه چند مطلب بیان شده است:
۱. خداوند صاحب ملک و سلطنت بلا شریک است، و تنها اوست که فرمانروای مطلق جهان و جامعۀ بشر در هر زمان است، فرمود: ﴿قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ﴾؛ بگو بارالها ای مالک ملک و پادشاهی. نیز فرمود: ﴿وَلَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ﴾[۱۲]. همچنین فرمود: ﴿وَلَا يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَدًا﴾[۱۳].
و نیز فرمود: ﴿وَرَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَيَخْتَارُ مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ سُبْحَانَ اللَّهِ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ *... *... وَلَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ﴾[۱۴] و آیات فراوان دیگر.
۲. حصر ملک در ذات اقدس خدای متعال بدین معناست که ادّعای ملک و فرمانروایی از سوی کسانی که خداوند حق ملک و فرمانروایی به آنان نداده است ادّعایی نارواست؛ لذا ملک و فرمانروایی کسانی که با استفاده از زور و قهر و فریب به قدرت رسیدهاند ملک و فرمانروایی نامشروع است.
به عبارتی روشنتر: این حصر ملک در ذات خداوند که در آیات متعدد قرآنی بر آن تأکید شده و حکم عقل نیز آن را تأیید میکند، حصری است در مقابل نوعی از ملک ادّعایی که از نظر شرع و عقل ملک نیست بلکه تنها ادّعای ملک یا ملک غاصبانه است. این ملک ادّعایی غاصبانه هر نوع ملکی را که با نصب و تعیین الهی مشروعیت نیافته باشد شامل میشود.
بنابراین مراد از ﴿تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ﴾ نصب و تعیین فرمانروا و حاکم از سوی خداست و به اصطلاح: مراد از این «ایتاء» ایتای تشریعی است که به معنای مشروعیت بخشی و اعطای ملک مشروع است؛ لذا ملک و قدرتی را که از طریق نامشروع و بدون اذن و مشروعیت بخشی از سوی خداوند بهدست آمده باشد شامل نیست، بنابراین مراد از «ایتاء» ایتای تکوینی صرف که شامل تسلط نامشروع بر قدرت و فرمانروایی باشد نیست.
عبارت ﴿تُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ﴾[۱۵]؛ «آنکه را بخواهی عزت میبخشی و آنکه را بخواهی خوار میکنی، خیر و نیکی دست توست» نیز تأکیدی است بر اینکه مراد از «ایتاء الملک» ایتای مشروع است نه صرف ایتای تکوینی اعم از مشروع و نامشروع؛ چراکه «ملک نامشروع» از نگاه قرآن «عزت» نیست، تا عبارت ﴿تُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ﴾ با آن تناسب داشته باشد، همانگونه که نداشتن قدرت و ملک تکوینی بالفعل با برخورداری از «ملک مشروع الهی» آنگونه که در مورد بسیاری از پیامبران الهی در دوران فقدان قدرت و ملک آنها صادق است[۱۶] مصداق «ذلت» نیست تا ﴿وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ﴾ با آن تناسب داشته باشد؛ زیرا خداوند عزت را از آن خداوند و رسول و مؤمنان اعلام فرموده است ﴿وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ﴾[۱۷]؛ «بلکه عزت را منحصراً از آن خداوند و به تبع او رسولان و مؤمنان اعلام کرده است ﴿فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا﴾[۱۸] افزون بر اینکه عبارت ﴿تُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ﴾ با توجه به آیات دیگر قرآنی اشاره به سنتی است الهی که در حق بنیاسرائیل جاری گردید؛ زیرا خداوند بنابر وعدهای که به ابراهیم(ع) داد آنگاه که از خداوند استمرار امامت را در ذریّۀ خود طلب نمود: ﴿قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي﴾[۱۹]؛ «خداوند فرمود: همانا من تو را برای مردم راهبر و امام قرار دادم ابراهیم گفت: از نسل و ذریّۀ من؟» استمرار امامت را در ذریّۀ ابراهیم(ع) مشروط به «عدم ظلم» دانسته و فرمود: ﴿لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ﴾؛ عهد امامت و جانشینی من هیچگاه به ستمگران نخواهد رسید.
لذا پس از آنکه ـ بنابر وعدۀ الهی ـ اسحاق و یعقوب(ع) و آل یعقوب «بنیاسرائیل» به امامت رسیدند ﴿وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ نَافِلَةً وَكُلًّا جَعَلْنَا صَالِحِينَ * وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا﴾[۲۰]؛ «به او - ابراهیم(ع) - اسحاق و یعقوب را بهعنوان اضافه و فزونی بخشیدیم و همۀ آنها را صالح قرار دادیم * و از آنان امامانی قرار دادیم که به فرمان ما هدایت میکردند» ﴿وَجَعَلْنَاهُ هُدًى لِبَنِي إِسْرَائِيلَ * وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا﴾[۲۱]؛ «و تورات را هدایت برای بنیاسرائیل قرار دادیم * و از آنان آنگاه که صبر کردند امامانی قرار دادیم که به فرمان ما هدایت میکردند» ﴿وَلَقَدْ آتَيْنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ﴾[۲۲]؛ «و همانا بنیاسرائیل را کتاب و فرمان و نبوّت بخشیدیم» امامت و فرمانروایی در ذریّۀ یعقوب یعنی بنیاسرائیل ادامه یافت تا آنجا که موسی خطاب به آنان فرمود: ﴿وَإِذْ قَالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ يَا قَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَعَلَ فِيكُمْ أَنْبِيَاءَ وَجَعَلَكُمْ مُلُوكًا وَآتَاكُمْ مَا لَمْ يُؤْتِ أَحَدًا مِنَ الْعَالَمِينَ﴾[۲۳].
و این همان نعمتی است که خداوند در قرآن کریم به طور مکرر به آن اشاره فرموده و بنیاسرائیل را به آن تذکر داده است: ﴿يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَأَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعَالَمِينَ﴾[۲۴].
و این همان عزتی است که خداوند در بدو امر نصیب بنیاسرائیل فرمود ﴿تُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ﴾؛ «آن را که بخواهی عزت میبخشی»؛ لکن پس از آنکه بنیاسرائیل راه ظلم را پیشه کردند و فساد و ستم را در جامعۀ بشر به راه انداختند و پیمان تقوا و فرمانبری از خداوند را شکستند، ملک و عزتی که به آنان داده شده بود بنابر سنت الهی ﴿لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ﴾؛ «عهد امامت من به ستمگران نخواهد رسید» از آنان سلب شد و بنا به فرمودۀ خداوند در قرآن کریم: ﴿فَبِمَا نَقْضِهِمْ مِيثَاقَهُمْ وَكُفْرِهِمْ بِآيَاتِ اللَّهِ وَقَتْلِهِمُ الْأَنْبِيَاءَ بِغَيْرِ حَقٍّ... *... * فَبِظُلْمٍ مِنَ الَّذِينَ هَادُوا حَرَّمْنَا عَلَيْهِمْ طَيِّبَاتٍ أُحِلَّتْ لَهُمْ وَبِصَدِّهِمْ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ كَثِيرًا * وَأَخْذِهِمُ الرِّبَا وَقَدْ نُهُوا عَنْهُ وَأَكْلِهِمْ أَمْوَالَ النَّاسِ بِالْبَاطِلِ وَأَعْتَدْنَا لِلْكَافِرِينَ مِنْهُمْ عَذَابًا أَلِيمًا﴾[۲۵].
و همچنین: ﴿فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضَاعُوا الصَّلَاةَ وَاتَّبَعُوا الشَّهَوَاتِ﴾[۲۶] و نیز: ﴿فَبِمَا نَقْضِهِمْ مِيثَاقَهُمْ لَعَنَّاهُمْ وَجَعَلْنَا قُلُوبَهُمْ قَاسِيَةً﴾[۲۷].
پیمانشکنی بنیاسرائیل و ظلم و فساد آنان موجب شد تا خداوند لباس ملک و عزت الهی را از آنان خلع کند، و برای همیشۀ تاریخ لباس ذلّت و خواری بر آنان بپوشاند چنانکه فرمود: ﴿وَضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَالْمَسْكَنَةُ وَبَاءُوا بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَانُوا يَكْفُرُونَ بِآيَاتِ اللَّهِ وَيَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ ذَلِكَ بِمَا عَصَوْا وَكَانُوا يَعْتَدُونَ﴾[۲۸].
و بنابر وعدۀ الهی مبنی بر استمرار امامت در ذریّۀ ابراهیم چنانکه فرمود: ﴿فَقَدْ آتَيْنَا آلَ إِبْرَاهِيمَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَيْنَاهُمْ مُلْكًا عَظِيمًا﴾[۲۹]؛ «همانا آل ابراهیم را کتاب و حکمت دادیم و به آنان ملک عظیم بخشیدیم» پس از نزع ملک و عزت از تیرۀ اسحاقی آل ابراهیم، ملک و عزت به تیرۀ اسماعیلی از آل ابراهیم یعنی «محمد و آل محمد»(ع) منتقل گردید.
بر این اساس آیۀ کریمۀ ﴿قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ﴾[۳۰] به این ایتا و نزع، و این اعزاز و اذلال اشاره دارد، ایتای ملک و عزت به بنیاسرائیل در بدو امر سپس نزع ملک و عزت از بنیاسرائیل و اذلال آنان و ایتای ملک و عزت تا روز قیامت به محمد و آل محمد(ع).
۳. بنابر آنچه گفته شد آیۀ کریمۀ ﴿قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ﴾ به صراحت بر انحصار ملک و فرمانروایی مشروع به «ایتای الهی»؛ یعنی اعطای این مقام از سوی خدا دلالت دارد، بنابراین با توجه به اصل ضروری بودن نیاز جامعۀ اسلامی به حاکم بعد از رسول، و عدم جواز اهمال سرنوشت جامعۀ اسلامی، تعیین حاکم و فرمانروا برای جامعۀ اسلامی از سوی خداوند بعد از رسول اکرم(ص) شرعاً و عقلاً واجب است؛ زیرا:
- اصل وجود حاکم برای جامعۀ اسلامی بعد از رسول ضروری است.
- حاکم و فرمانروا بنابر نصّ آیۀ شریفۀ ﴿قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ﴾ به وسیلۀ اعطا و ایتای الهی مشروعیت مییابد و هر حاکم و فرمانروایی که از سوی خداوند ﴿مَالِكَ الْمُلْكِ﴾ به فرمانروایی منصوب نشده باشد از نظر شرع الهی حاکم و فرمانروا نیست، بلکه غاصب مقام ملک و فرمانروایی است؛ زیرا بدون اجازۀ ﴿مَالِكَ الْمُلْكِ﴾ ملک او را تصرف کرده است.
بنابراین شرعاً لازم است بعد از رسول خدا(ص) حاکمانی از سوی خدا معیّن شوند تا جامعۀ اسلامی را بر اساس شریعت الهی فرمانروایی و مدیریت کنند.
دلیل سوم
آیۀ کریمۀ: ﴿أَفَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لَا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدَى فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ﴾[۳۱].
این آیه نیز همچون آیات پیشین بر ضرورت شرعی و عقلی نصب فرمانروا برای جامعه از سوی خداوند، پس از رسول خدا(ص)، دلالت دارد. برای توضیح دلالت آیه به چند مطلب اشاره میکنیم:
- به قرینۀ ﴿مَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ﴾؛ «شما را چه میشود چگونه داوری میکنید؟!» که به معنای انکار مؤکّد است، مراد از کلمۀ ﴿أَحَقُّ﴾ افعل تفضیل نیست تا چنین نتیجه دهد که ﴿مَنْ لَا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدَى﴾ نیز حق دارد که از او اتّباع شود؛ لکن ﴿مَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ﴾ احقّ از اوست بلکه مراد از ﴿أَحَقُّ﴾ حقانیت محض در برابر عدم حقانیت محض است.
- قرینۀ دیگری که معنای «احقیت» را در آیه در احقیت به معنای «حقانیت» متعیّن میکند صدر آیۀ کریمه است که میفرماید: ﴿قُلْ هَلْ مِن شُرَكَآئِكُم مَّن يَهْدِىٓ إِلَى ٱلْحَقِّ قُلِ ٱللَّهُ يَهْدِى لِلْحَقِّ﴾[۳۲]. در این بخش از آیه که بهروشنی مصداق بخش بعد را بیان میکند، و در حقیقت تطبیقی است از کبرای عقلی روشنی که در بخش دوم آیه آمده است، خداوند هادی منحصر به فرد به سوی حق معرفی شده، و در مقابل کسانی را که مشرکان در اطاعت و فرمانروایی شریک و انباز خداوند قرار میدهند عاجز از هدایت به سوی حق معرفی شدهاند، این پیشدرآمد قرینۀ روشنی است بر اینکه مراد از ﴿أَحَقُّ﴾ در کبرایی که در بخش دوم آمده «حقانیت محض» در برابر بطلان محض است.
- بنابر توضیحی که داده شد حاصل معنای آیۀ ﴿أَفَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لَا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدَى﴾؛ «آیا آن کس که به سوی حق هدایت میکند سزاوار است که از او پیروی شود یا آن کس که راه به جایی نمیبرد مگر آنکه او را هدایت کنند؟» چنین است: تنها کسی که حق دارد و سزاوار است که از او پیروی شود و به امر و نهی او گردن نهاده شود کسی است که در هدایت به سوی حق نیازمند دیگران نباشد، و دیگران نیازمند هدایت و راهنمایی او باشند. و در عبارتی دیگر: آیه میفرماید آیا کسی که خود هدایتگر به حق است شایستۀ رهبری است یا کسی که در هدایت به حق نیازمند هدایت دیگری است؟
این یک قاعدۀ بدیهی عقلی کلی است، عقل حکم میکند که کسی که راه را نمیداند، واز راهنمایی عاجز است و در یافتن راه به دیگران نیاز دارد شایستۀ رهبری نیست، شایستۀ رهبری کسی است که راه را بشناسد و با روش راهبری به سوی حق آشنا باشد.
هدایت به سوی حق مخصوص خداوند است و جز از سوی خدا نمیتوان به سوی حق راه یافت، خداوند در همین آیه میفرماید: ﴿قُلِ اللَّهُ يَهْدِي لِلْحَقِّ﴾؛ «بگو خداوند است که به سوی حق هدایت میکند» در این آیه تقدیم ماحقهالتأخیر «تقدیم فاعل بر فعل» دلالت بر حصر دارد، در آیات فراوان دیگری نیز بر این حقیقت تأکید شده است؛ نظیر:
- ﴿مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِي﴾[۳۳].
- ﴿وَمَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ﴾[۳۴].
- ﴿مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ﴾[۳۵].
- ﴿لَيْسَ عَلَيْكَ هُدَاهُمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ﴾[۳۶].
- ﴿إِنَّكَ لَا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ﴾[۳۷].
- ﴿وَاللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَهُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ﴾[۳۸].
- ﴿وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلَا أَنْ هَدَانَا اللَّهُ﴾[۳۹].
و دهها آیۀ دیگر قرآنی که با تأکید و صراحت حصر هدایت را در خداوند اعلام میدارند.
۵. از مجموع آنچه گفته شد نتیجه میگیریم، کسی که در هدایت به حق، نیازمند دیگران است شایستۀ رهبری نیست و تنها راه هدایت به سوی حق خداوند است و اوست که میتواند به سوی حق هدایت کند؛ بنابراین تنها کسی که شایستۀ رهبری است کسی است که از سوی خداوند هدایت شده، و به هدایت دیگران نیازمند نیست.
۶. اینکه چه کسی از سوی خداوند هدایت یافته است تنها از طریق خداوند قابل معرفی است و هیچکس جز خداوند هدایت یافتگان حقیقی از سوی پروردگار را نمیشناسد این مطلب در آیات فراوانی در قرآن کریم مورد تأکید قرار گرفته است:
- ﴿إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ مَنْ يَضِلُّ عَنْ سَبِيلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ﴾[۴۰].
- ﴿قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَى سَبِيلًا﴾[۴۱].
- ﴿قُلْ رَبِّي أَعْلَمُ مَنْ جَاءَ بِالْهُدَى وَمَنْ هُوَ فِي ضَلَالٍ مُبِينٍ﴾[۴۲].
- ﴿وَقَالَ مُوسَى رَبِّي أَعْلَمُ بِمَنْ جَاءَ بِالْهُدَى مِنْ عِنْدِهِ﴾[۴۳].
- ﴿وَلَكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ﴾[۴۴].
این آیات و آیات دیگر از قرآن کریم با تأکید و صراحت تنها منبع شناخت هدایت یافتگان را خدای متعال اعلام میدارند.
معنای جملۀ ﴿أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ﴾ و نظیر آن حصر منبع شناخت هدایت یافتگان در ذات اقدس حق است، این مطلب افزون بر اینکه مقتضای ظاهر این آیات است قرینۀ عقلی و لفظی نیز آن را تأیید میکند:
- قرینۀ عقلی؛ هدایت یافتگی حقیقی مطلبی غیبی و باطنی است؛ لذا تنها از سوی خداوند عالم بالغیب بالذات قابل معرفی است، بسیاری هستند که میتوانند ظاهر خود را آنچنان فریبنده نشان دهند که بر کسی جز خداوند حقیقت گمراهی ایشان آشکار نگردد.
- قرینۀ لفظی؛ واژۀ «علم» واژهای است که صدق افعل تفضیل آن در مورد قضیۀ جزئیۀ خاصه جز با جهل یک طرف و علم طرف صاحب تفضیل ممکن نیست.
مثلاً اگر گفته شود: «زید به وجود عمرو در خانه اعلم است از خالد» معنای این جمله جز این نمیتواند باشد که زید به این مطلب علم دارد، و خالد علم ندارد وگرنه در صورتی که هر دو به این مطلب علم داشته باشند اعلمیت زید معنا ندارد.
تفضیل در علم در جایی که مورد تفضیل قضیۀ کلیه باشد نیز بدین معناست که افضل در علم، علم بیشتری دارد؛ یعنی علم به جزئیاتی دارد و چیزهایی را میداند که غیر افضل نمیداند؛ لهذا افضلیت در علم همواره در مقابل جهل است یا جهل مطلق یا جهل نسبی.
در آنجا که مورد تفضیل قضیۀ خاصۀ جزئیه باشد که جایی که برای نسبی بودن علم و جهل نباشد اعلمیت به معنای علم مطلق، و عدم اعلمیت به معنای جهل مطلق است. در آنجا که مورد تفضیل موردی باشد که از سعه و تعدد برخوردار باشد، اعلمیت به معنای علم مطلق نسبت به موضوع در طرف اعلم و جهل مطلق دستکم در بخشی از موضوع، در طرف غیر اعلم است.
در ما نحن فیه ـ هدایت یافتگی از سوی خدا ـ مورد بحث، قضیۀ جزئیه خاصه است که غیر قابل تکثر و تعدّد است؛ بنابراین اعلمیت خداوند به معنای اعلمیت مطلق است، و در مقابل، عدم اعلمیت غیر خداوند به معنای جهل مطلق است.
نتیجۀ مطالبی که گفته شد این است که با توجه به اینکه شایستگی رهبری مخصوص هدایت یافتگان از سوی خداوند است و هدایت یافتگان از سوی خدا را جز از طریق خداوند نمیتوان شناخت؛ بنابراین شرعاً و عقلاً ضرورت دارد تا رهبران بعد از رسول خدا(ص) از سوی خداوند معرفی و معیّن شوند.
دلیل چهارم
آیۀ کریمۀ: ﴿وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ﴾[۴۵].
بخش پایانی آیۀ فوق؛ یعنی جملۀ ﴿لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ﴾؛ «فرمان من به ستمکاران نمیرسد» محل اصلی شاهد ماست. در آیۀ فوق خداوند پس از آزمایشهای سختی که ابراهیم(ع) با موفقیت از عهدۀ آنها بر آمد او را به مقام امامت برگزید، ابراهیم از خداوند تداوم این امامت را در ذریّۀ خویش طلب کرد: ﴿قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي﴾؛ «گفت: و از نسل من؟» پاسخ آمد: ﴿لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ﴾؛ «فرمان من به ستمکاران نمیرسد» امامت در آیه به وسیلۀ آیات قرآنی دیگر که شرحشان خواهد آمد به مقام «ملک و فرمانروایی الهی» تفسیر شده است و درخواست ابراهیم - به قرینۀ سایر آیات ـ از سوی خداوند به طور مشروط اجابت شده است. بر اساس این وعدۀ الهی مقام ملک و فرمانروایی الهی تا روز قیامت در ذریّۀ ابراهیم(ع) ـ به شرط عدم ظلم - در دو مرحله تداوم یافت، در مرحله نخست، امامت در ذریّۀ اسحاق و یعقوب(ع) قرار داده شد، و پس از آنکه ذریّۀ اسحاق و یعقوب(ع) شیوۀ ظلم و ستم را پیشه کردند، و از راه عدل و تقوا منحرف شده و فساد و استکبار در زمین خدا را جایگزین عدل و فضیلت ساختند، مقام ملک و امامت الهی از آنها گرفته شد و به تیرۀ دیگر آل ابراهیم(ع) یعنی تیرۀ اسماعیلی آنکه محمد و آل محمداند(ص) منتقل شد، و تا روز قیامت در همین تیره تداوم خواهد یافت.
انتقال امامت و ملک از تیرۀ اسحاقی آل ابراهیم(ع) به تیرۀ اسماعیلی آل ابراهیم(ع) را در گذشته با توجه به آنچه در آیات کریمۀ الهی آمده بود در شرح استدلال به آیۀ ﴿قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ...﴾ به طور خلاصه توضیح دادیم، در اینجا از تکرار این بخش از سنت امامت و ملک الهی ـ سنت انتقال ملک و امامت الهی از ذریّۀ اسحاقی آل ابراهیم(ع) به ذریّۀ اسماعیلی آن ـ که در این آیه و آیات دیگر تبیین شده صرفنظر میکنیم، و صرفاً به بیان اصل سنت امامت و ملک الهی که در این آیه و آیات دیگر توضیح داده شده میپردازیم. بر اساس این سنت الهی تعیین فرمانروا و امام از سوی خداوند بعد از رسول خدا(ص) تا روز قیامت، ضروری و سنتی الهی و تخلف ناپذیر است.
این مطلب را در چند بند ذیل توضیح میدهیم:
بند اول
در بخش نخستین آیۀ کریمۀ مورد بحث، خداوند ابراهیم را برای مقام امامت برگزید، و با تعبیر صریح ﴿إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا﴾؛ «من تو را رهبر و امام مردم قرار دادم» او را به مقام امامت الهی منصوب فرمود.
بند دوم
در بخش دوم آیۀ کریمۀ مذکور پس از اعلام نصب ابراهیم(ع) به مقام امامت از سوی خداوند، ابراهیم بزرگ از خداوند تداوم این امامت را در ذریّۀ خویش طلب میکند: ﴿قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي﴾؛ «گفت: و از نسل من؟»
بند سوم
در بخش پایانی آیۀ مذکور خداوند برای تداوم امامت در ذریّۀ ابراهیم(ع) به شرط مهمی اشاره میکند که شرط «عدم ظلم» است. اکتفای به اشاره به این شرط - به طور ضمنی - بر این معنا دلالت دارد که خداوند درخواست ابراهیم(ع) را در مورد تداوم امامت در ذریّۀ خویش پذیرفته؛ لکن آن را مشروط به «عدم ظلم» ساخته است.
بند چهارم
آنچه در این آیه با تلمیح و به طور ضمنی به آن اشاره شده؛ یعنی تداوم امامت در ذریّۀ ابراهیم(ع) در آیات دیگر به طور صریح بیان شده است نظیر:
- ﴿وَجَعَلْنَاهُ هُدًى لِبَنِي إِسْرَائِيلَ * وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا﴾[۴۶].
- ﴿وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ نَافِلَةً وَكُلًّا جَعَلْنَا صَالِحِينَ * وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا﴾[۴۷].
- ﴿إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَى آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إِبْرَاهِيمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ * ذُرِّيَّةً بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ﴾[۴۸].
- ﴿فَقَدْ آتَيْنَا آلَ إِبْرَاهِيمَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَيْنَاهُمْ مُلْكًا عَظِيمًا﴾[۴۹].
بند پنجم
در آیات متعددی از قرآن کریم - که ذیلاً به آنها اشاره میکنیم - از مقام امامتی که در آیۀ مورد بحث به ابراهیم(ع) و آل او عطا شده به «ملک» و «حکم» یا برخی از مشتقات آن تعبیر شده است، که راه را بر تفسیر و تأویل «امامت» در آیۀ مورد بحث، به معنایی جز فرمانروایی الهی کاملاً مسدود میکند، و معنای امامت را در معنای فرمانروایی و حاکمیت از سوی خداوند متعیّن میکند، در اینجا ابتدا به آیاتی اشاره میکنیم که از مقام امامت به «ملک» تعبیر شده و سپس به آیاتی اشاره خواهیم کرد که از مقام امامتی که خداوند به ذریّۀ ابراهیم(ع) عطا فرموده به «حکم» تعبیر فرموده است:
آیاتی که در آنها از امامت به «ملک» تعبیر شده است
آیۀ اول: خدای متعال میفرماید: ﴿أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنَا آلَ إِبْرَاهِيمَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَيْنَاهُمْ مُلْكًا عَظِيمًا﴾[۵۰].
«ملک عظیم» در این آیه نمیتواند چیزی جز امامت باشد؛ زیرا اولاً با توجه به تکرار ﴿آتَيْنَاهُمْ﴾ یک بار در مورد کتاب و حکمت و بار دوم در مورد «ملک عظیم»؛ بنابراین ملک عظیم چیزی فراتر از کتاب و حکمت است و ثانیاً مراد از «کتاب و حکمت» نبوت است؛ زیرا خداوند مکرراً نبوت را مقرون با انزال و ایتای کتاب و حکمت اعلام داشته است چنانکه فرمود: ﴿وَإِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثَاقَ النَّبِيِّينَ لَمَا آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتَابٍ وَحِكْمَةٍ﴾[۵۱].
نیز فرمود: ﴿يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ﴾[۵۲] و نیز فرمود: ﴿وَأَنْزَلَ اللَّهُ عَلَيْكَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ﴾[۵۳].
و با توجه به اینکه خداوند به ابراهیم افزون بر مقام نبوت مقام امامت عطا فرموده است بنابراین مراد از «ملک عظیم» چیزی جز «امامت» نمیتواند باشد.
آیۀ دوم: خداوند دربارۀ طالوت که از ذریّۀ ابراهیم(ع) بود و از سوی خداوند به مقام امامت نائل شده است میفرماید: ﴿قَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكًا﴾[۵۴] و نیز فرمود: ﴿وَاللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشَاءُ﴾[۵۵].
آیۀ سوم: خداوند دربارۀ داوود(ع) میفرماید: ﴿وَقَتَلَ دَاوُودُ جَالُوتَ وَآتَاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَهُ مِمَّا يَشَاءُ﴾[۵۶].
آیۀ چهارم: نیز خداوند دربارۀ داوود(ع) میفرماید: ﴿وَشَدَدْنَا مُلْكَهُ وَآتَيْنَاهُ الْحِكْمَةَ وَفَصْلَ الْخِطَابِ﴾[۵۷].
آیۀ پنجم: خداوند دربارۀ سلیمان(ع) میفرماید: ﴿قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَهَبْ لِي مُلْكًا لَا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي﴾[۵۸].
آیۀ ششم: خداوند دربارۀ یوسف(ع) میفرماید که در مناجات با خداوند چنین گفت: ﴿رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَعَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحَادِيثِ...﴾[۵۹].
از این ملک در آغاز سورۀ یوسف به اتمام نعمت تعبیر شده است، آنجا که خداوند از زبان یعقوب(ع) در تعبیر رؤیای یوسف(ع) میفرماید: ﴿وَكَذَلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَيُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحَادِيثِ وَيُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَعَلَى آلِ يَعْقُوبَ كَمَا أَتَمَّهَا عَلَى أَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْحَاقَ﴾[۶۰].
روشن است که مراد از نعمتی که خداوند آن را بر ابراهیم(ع) و اسحاق(ع) اتمام نمود، و سپس این اتمام نعمت را در حق یوسف(ع) و آل یعقوب(ع) تداوم بخشید همان نعمت امامت کبری است که در این آیه از آن به اتمام نعمت تعبیر شده، و در آیۀ ۱۰۱ سورۀ یوسف از آن به ملک تعبیر شده است: ﴿رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَعَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحَادِيثِ﴾؛ «پروردگارا به من از ملک بخشیدی ومرا تأویل وتفسیر سخنها آموختی».
در آیۀ ۶ سورۀ یوسف ﴿وَكَذَلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَيُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحَادِيثِ وَيُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ...﴾؛ و اینچنین پروردگارت تو را بر میگزیند و به تو تأویل و تفسیر سخنها میآموزد، و نعمتش بر تو تمام میکند»... به سه مطلب اشاره شده است:
- «اجتباء» و برگزیدگی یوسف(ع) از سوی خداوند برای نبوت. واژۀ «اجتباء» در قرآن کریم به طور مکرر در برگزیدگی از سوی خداوند برای مقام نبوت به کار رفته است، نظیر:
- ﴿ثُمَّ اجْتَبَاهُ رَبُّهُ فَتَابَ عَلَيْهِ وَهَدَى﴾[۶۱].
- ﴿وَلَكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبِي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشَاءُ﴾[۶۲].
- ﴿إِنَّ إِبْرَاهِيمَ كَانَ أُمَّةً قَانِتًا لِلَّهِ حَنِيفًا وَلَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ * شَاكِرًا لِأَنْعُمِهِ اجْتَبَاهُ وَهَدَاهُ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ﴾[۶۳].
- ﴿شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ مَا وَصَّى بِهِ نُوحًا وَالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ وَمَا وَصَّيْنَا بِهِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَى وَعِيسَى... اللَّهُ يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَنْ يَشَاءُ وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ يُنِيبُ﴾[۶۴].
- تعلیم تعبیر رؤیا: ﴿وَيُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحَادِيثِ﴾؛ «و تو را تأویل و تفسیر سخنها میآموزد» ﴿وَعَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحَادِيثِ﴾؛ «و مرا از تأویل سخنها آموختی».
- امامت و ملک ﴿وَيُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَعَلَى آلِ يَعْقُوبَ كَمَا أَتَمَّهَا عَلَى أَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْحَاقَ﴾؛ «و نعمتش را بر تو و بر آل یعقوب تمام میکند آنچنانکه از پیش بر دو پدرت ابراهیم و اسحاق تمام کرد» این نعمت همان است که در آیۀ دیگر به آن اشاره شده است: ﴿رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ﴾.
آیاتی که در آنها از «امامت» به «حکم» یا برخی مشتقات آن تعبیر شده است
آیۀ اول: ﴿أُولَئِكَ الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ﴾[۶۵].
این آیه در ادامۀ آیاتی است که در آنها به ابراهیم و ذریّۀ او از انبیای بزرگ الهی اشاره شده است: ﴿وَتِلْكَ حُجَّتُنَا آتَيْنَاهَا إِبْرَاهِيمَ عَلَى قَوْمِهِ نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مَنْ نَشَاءُ إِنَّ رَبَّكَ حَكِيمٌ عَلِيمٌ * وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ كُلًّا هَدَيْنَا وَنُوحًا هَدَيْنَا مِنْ قَبْلُ وَمِنْ ذُرِّيَّتِهِ دَاوُودَ وَسُلَيْمَانَ وَأَيُّوبَ وَيُوسُفَ وَمُوسَى وَهَارُونَ وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ﴾[۶۶].
تا آنجا که فرمود: ﴿أُولَئِكَ الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ فَإِنْ يَكْفُرْ بِهَا هَؤُلَاءِ فَقَدْ وَكَّلْنَا بِهَا قَوْمًا لَيْسُوا بِهَا بِكَافِرِينَ﴾[۶۷].
در این آیات، خداوند، پس از اشاره به نوح و ابراهیم و نسل انبیای بزرگ از ذریّۀ ابراهیم(ع) به ایتا سه چیز از سوی خداوند به ایشان اشاره میفرماید:
مراد از «حکم» در اینجا نیز با توجه به اینکه عطف بر کتاب شده و نبوت نیز بر آن عطف شده که دلالت بر تعدّد دارد، چیزی افزون بر کتاب و نبوت است؛ بنابراین با توجه به مقام امامتی که افزون بر کتاب و نبوت به ابراهیم عطا شده است، مراد از حکم نمیتواند چیزی جز «امامت» باشد که در اینجا از آن با واژۀ «حکم» تعبیر شده است. در این آیات به شرط هدایت الهی که مقوم امامت است و نیز به شرط عدم ظلم اشاره شده است.
به شرط هدایت در آنجا اشاره شده که فرمود: ﴿كُلًّا هَدَيْنَا وَنُوحًا هَدَيْنَا مِنْ قَبْلُ وَمِنْ ذُرِّيَّتِهِ...﴾؛ «هریک را هدایت کردیم و نوح را از پیش هدایت کردیم و از نسل او...» نیز فرمود: ﴿وَهَدَيْنَاهُمْ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ * ذَلِكَ هُدَى اللَّهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ﴾[۶۸]؛ «و آنها را به صراط مستقیم هدایت کردیم * این است هدایت خداوند که به وسیلۀ آن، آن را که از بندگانش اراده کند هدایت میکند».
و به شرط عدم ظلم در آنجا که فرمود: ﴿وَلَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ﴾؛ «و چنانچه شرک میورزیدند تمام طاعات و اعمال آنها نابود میشد» با توجه به اینکه در آیات فراوانی ظلم مصداق شرک دانسته شده؛ نظیر: ﴿إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ﴾[۶۹]؛ «همانا شرک ستمکاری عظیمی است».
نتیجه اینکه در این آیات از مقام امامت به «حکم» تعبیر شده که دلیل دیگری بر ارادۀ مقام فرمانروایی و حکومت از واژۀ «امام» در آیۀ ﴿إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا﴾؛ «من تو را امام و رهبر قرار دادم» است. این آیات دلیل دیگری است بر اینکه خداوند درخواست ابراهیم(ع) در مورد تداوم امامت در ذریّۀ خویش را آنجا که عرض کرد ﴿وَمِنْ ذُرِّيَّتِي﴾؛ «و از نسل من؟» اجابت فرموده و مقام امامت را پس از ابراهیم(ع) در ذریّۀ او قرار داده است.
آیۀ دوم: ﴿وَلَقَدْ آتَيْنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى الْعَالَمِينَ﴾[۷۰].
در این آیه نیز خداوند متعال از «امامت» به «حکم» تعبیر فرموده است؛ زیرا حکم در این آیه چیزی افزون بر کتاب و نبوت شمرده شده که اشاره به مقام امامتی است که از سوی خداوند به ذریّۀ صالح و عادل ابراهیم(ع) عطا شده است.
آیۀ سوم: ﴿إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْرَاةَ فِيهَا هُدًى وَنُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذِينَ أَسْلَمُوا لِلَّذِينَ هَادُوا وَالرَّبَّانِيُّونَ وَالْأَحْبَارُ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتَابِ اللَّهِ وَكَانُوا عَلَيْهِ شُهَدَاءَ فَلَا تَخْشَوُا النَّاسَ وَاخْشَوْنِ وَلَا تَشْتَرُوا بِآيَاتِي ثَمَنًا قَلِيلًا وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولَئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ﴾[۷۱].
در این آیه صریحاً مقام حاکمیت و فرمانروایی انبیای بنیاسرائیل مطرح گردیده است و عطف ﴿الرَّبَّانِيُّونَ وَالْأَحْبَارُ﴾ بر ﴿النَّبِيُّونَ﴾ به صراحت دلالت دارد که مقام حاکمیت و فرمانروایی مقامی جدا از مقام نبوت است؛ بنابراین آیۀ مذکور به صراحت مقام امامت و حاکمیت و فرمانروایی الهی را که مدتها در ذریّۀ اسحاق و یعقوب از آل ابراهیم(ع) تداوم داشته بیان کرده است.
آیۀ چهارم: فرمودۀ خداوند از زبان ابراهیم(ع) که پیش از آنکه از سوی خداوند به مقام امامت منصوب شود از خداوند درخواست چنین مقامی کرده بود: ﴿رَبِّ هَبْ لِي حُكْمًا وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ﴾[۷۲].
این درخواست پس از نبوت ابراهیم بوده است؛ زیرا این درخواست در ضمن مجموعهای از درخواستهای ابراهیم(ع) بیان شده است که در میان آنها این درخواست آمده است: ﴿وَاغْفِرْ لِأَبِي إِنَّهُ كَانَ مِنَ الضَّالِّينَ﴾[۷۳].
این درخواست در زمان نبوت ابراهیم(ع) بوده است؛ زیرا وعدۀ استغفار برای آذر در زمان نبوت ابراهیم(ع) و پیش از ولادت اسحاق و یعقوب(ع) بوده است، در سورۀ مریم میفرماید: ﴿وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّهُ كَانَ صِدِّيقًا نَبِيًّا * إِذْ قَالَ لِأَبِيهِ... *... سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّي... * فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ وَمَا يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ...﴾[۷۴]. درحالیکه درخواست مقام امامت از سوی ابراهیم پس از آن بوده است که خداوند اسماعیل را به ابراهیم عطا میفرماید.
توضیح آنکه بدون شک یکی از کلماتی که در آیۀ نصب ابراهیم(ع) به مقام امامت به اتمام آنها از سوی ابراهیم(ع) اشاره شده است: ﴿وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا﴾؛ «آنگاه که پروردگار ابراهیم(ع) او را به فرمانهایی آزمود پس آنها را با تمام و کمال انجام داد؛ پروردگار به او فرمود: من تو را امام و رهبر مردم قرار دادم» امتحان بزرگ ذبح اسماعیل(ع) بود که در سورۀ صافات از آن به ﴿الْبَلَاءُ الْمُبِينُ﴾ تعبیر شده است: ﴿فَلَمَّا أَسْلَمَا وَتَلَّهُ لِلْجَبِينِ * وَنَادَيْنَاهُ أَنْ يَا إِبْرَاهِيمُ * قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيَا إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ * إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْبَلَاءُ الْمُبِينُ﴾[۷۵].
این بلای مبین بعد از هجرت ابراهیم(ع) از بابل بوده است؛ زیرا پیش از این آیات میفرماید: ﴿فَأَرَادُوا بِهِ كَيْدًا فَجَعَلْنَاهُمُ الْأَسْفَلِينَ * وَقَالَ إِنِّي ذَاهِبٌ إِلَى رَبِّي سَيَهْدِينِ﴾[۷۶].
درحالیکه استغفار ابراهیم(ع) برای آذر پیش از هجرت از بابل به فلسطین بوده است؛ زیرا این استغفار در سیاق جدال و گفتگو بین ابراهیم(ع) و آذر آمده است: ﴿إِذْ قَالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ مَا تَعْبُدُونَ...﴾ تا آنجا که فرمود: ﴿وَاغْفِرْ لِأَبِي...﴾.
حاصل آنکه قرینۀ سیاق و سایر دلایل و شواهد، روشن میکند که استغفار ابراهیم(ع) برای پدرخواندۀ خویش (آذر) در دورۀ پیش از هجرت به فلسطین بوده درحالیکه «بلاء مبین» ابراهیمی به طور قطع بعد از هجرت به فلسطین بوده است. آنچه مؤید این مطلب است که وعدۀ استغفاری که ابراهیم(ع) به آذر داده است ـ و در سیاق گفتگو و جدال با او آمده ـ پیش از هجرت به فلسطین بوده است این است که این وعده با صیغۀ دالّ بر مستقبل قریب: ﴿سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ﴾ در آیۀ ﴿قَالَ سَلَامٌ عَلَيْكَ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّي﴾[۷۷] آمده است.
در هر صورت سیاق آیۀ ﴿رَبِّ هَبْ لِي حُكْمًا﴾ که در ضمن آیاتی آمده که جدال ابراهیم(ع) را با آذر بیان میکند، و نیز استغفار ابراهیم(ع) در آیۀ ﴿وَاغْفِرْ لِأَبِي﴾ که با توجه به قرائن یاد شده و قرائن دیگر پیش از هجرت ابراهیم(ع) به فلسطین رخ داده است دلیل روشنی است بر اینکه مراد از «حکم» امامت است و نه نبوت؛ زیرا ابراهیم پیش از هجرت به فلسطین مقام نبوت را دارا بوده است.
خداوند متعال در اجابت درخواست ابراهیم(ع): ﴿رَبِّ هَبْ لِي حُكْمًا وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ﴾[۷۸]؛ «پروردگارا به من مقام فرمان عطا فرما و مرا به صالحان ملحق کن» و پس از آزمودن ابراهیم(ع) به آزمونهای سخت که یکی از سختترین آنها آزمون قربانی کردن اسماعیل(ع) بود: ﴿إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْبَلَاءُ الْمُبِينُ﴾؛ «همانا این است آن آزمایش سخت» دعای ابراهیم(ع) را اجابت فرمود و ابراهیم(ع) را به مقام امامت و حاکمیت منصوب فرمود.
خداوند متعال در اشارهای به نصب ذریّۀ صالح و عادل ابراهیم(ع) از تیرۀ اسحاقی به مقام امامت و حکومت افزون بر بیان عام بیان خاص نیز به کار برده است، قرآن کریم با بکارگیری بیان خاص به مقام حکومت و امامت تعدادی از امامان و حاکمان تیرۀ اسحاقی از آل ابراهیم اشاره میفرماید:
- در مورد حضرت موسی(ع) میفرماید: ﴿وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَى آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا﴾[۷۹].
- در مورد حضرت داوود و سلیمان(ع): ﴿وَكُلًّا آتَيْنَا حُكْمًا وَعِلْمًا﴾[۸۰].
- در مورد حضرت لوط(ع): ﴿وَلُوطًا آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا﴾[۸۱].
- در مورد حضرت یحیی(ع): ﴿وَآتَيْنَاهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا﴾[۸۲].
- در مورد حضرت یوسف(ع): ﴿وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا﴾[۸۳].
از آنچه گفتیم روشن شد که خدای متعال مراد از واژۀ «امامت» را ـ با تعبیر به «مُلک» و «حُکم» از مقام امامت در قرآن کریم ـ به صراحت و روشنی بیان فرموده و راه را بر هر گونه تأویل و تحریف بسته است، و آشکارا مراد از امامت که همان مقام فرمانروایی و حکومت است را بیان فرموده است.
بند ششم
از آنچه در بند گذشته گفتیم روشن شد که خداوند در آیۀ ۱۲۴ سورۀ بقره آنجا که خطاب به ابراهیم(ع) فرمود: ﴿إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا﴾؛ «من تو را برای مردم امام و رهبر قرار دادم» ابراهیم(ع) را به مقام فرمانروایی الهی منصوب فرمود و در ذیل آیه در پاسخ به درخواست ابراهیم(ع) به طور ضمنی، و در آیاتی چند به طور آشکار اعلام فرموده است که درخواست ابراهیم(ع) را اجابت فرموده و ابراهیم(ع) و آلابراهیم(ع) را برای همیشۀ تاریخ برای مقام فرمانروایی و حکومت تعیین کرده است. مؤید این مطلب علاوه بر آیات گذشته بهویژه آیۀ ﴿إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْرَاةَ فِيهَا هُدًى وَنُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذِينَ أَسْلَمُوا لِلَّذِينَ هَادُوا وَالرَّبَّانِيُّونَ وَالْأَحْبَارُ﴾[۸۴] روایتی است که محدثان از جمله بخاری در صحیح خود روایت کرده است: از ابو هریره: «عَنْ النَّبِيِّ(ص)، قَالَ: كَانَتْ بَنُو إِسْرَائِيلَ تَسُوسُهُمْ الْأَنْبِيَاءُ، كُلَّمَا هَلَكَ نَبِيٌّ خَلَفَهُ نَبِيٌّ، وَ إِنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي، وَ سَيَكُونُ خُلَفَاءُ...»[۸۵]؛ بنیاسرائیل را پیامبرانشان حکمرانی میکردند هرگاه یک پیامبر رحلت میکرد پیامبر دیگری جایگزین او میشد، و همانا پس از من پیامبری نیست؛ لکن جانشینانی خواهند بود.
بند هفتم
در ذیل آیه ۱۲۴ سورۀ بقره آنجا که فرمود: ﴿لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ﴾ به سنت مداوم و همیشگی الهی اشاره فرمود مبنی بر اینکه عهد امامت که همان فرمانروایی و حاکمیت در جامعۀ بشر است هیچگاه به ستمگران نمیرسد و با توجه به اینکه ﴿الظَّالِمِينَ﴾ در آیه به معنای ستمگران است که نقطۀ مقابل عادلان و دادگران است، در منطق قرآن کریم هر نوع تجاوز از حدود الهی و هر نوع معصیت «ظلم» بهشمار میآید چنانکه خداوند فرمود: ﴿وَمَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ﴾[۸۶] و نیز فرمود: ﴿وَمَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَأُولَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ﴾[۸۷].
بنابراین معصیتکاران و تجاوزگران به حدود الهی از نظر قرآن کریم شایستۀ مقام امامت و حکومت و فرمانروایی نیستند.
از سوی دیگر؛ مراد از تجاوزگری به حدود الهی و معصیتکاری تجاوز و معصیتی است که در واقع از سوی افراد تجاوزگر و معصیت کار سر میزند هر چند مردم از آن بیخبر باشند؛ زیرا گویندۀ این سخن که ﴿لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ﴾ خداوند است که بر نهان آدمیان آگاه و از راز و حال پشت پردۀ انسانها با خبر است؛ بنابراین مراد از ظالمین و ستمگرانی که هیچگاه مقام امامت و حکومت الهی نصیب آنان نخواهد شد، ظالمان و ستمگرانی است که در واقع امر ـ نه تنها در نگاه و دید آدمیان که از درون پنهان دیگران بیخبرند ـ ظالم و ستمگرند. و از آنجا که آگاهی به ظالمان واقعی و ستمگرانی که در خفا و پشت پرده ستم میکنند و ظلم و ستم خویش را از طریق فریب و حیله و تزویر و نفاق و ریا از دیگران پوشیده میدارند، تنها در اختیار خداوند دانای به عوالم غیب و سرّ نهان انسانهاست؛ لذا برگزیدن و تعیین حاکمان شایستۀ الهی جز به وسیلۀ خداوند امکان پذیر نیست؛ زیرا هیچکس را توان آگاه شدن از درون پنهان انسانها نیست و لذا خدای متعال در خطاب به پیامبر اعظم(ص) که «عقل کل» و برخوردار از علم لدنّی الهی بود میفرماید: ﴿وَمِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ الْأَعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفَاقِ لَا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ﴾[۸۸].
بنابراین راهی برای تعیین و گزینش حاکم و فرمانروای مشروع مورد تأیید خداوند که از وصف ظلم بریء و خالص باشد جز تعیین و نصب خداوند نیست؛ لذا تعیین حاکم و فرمانروای مشروع پس از رسول خدا(ص) جز از طریق نصب و تعیین الهی امکان پذیر نیست.
بنابراین بر اساس آنچه در آیۀ ۱۲۴ سورۀ بقره و آیات دیگری که شاهد و دلیل تفسیر و تبیین معنای مراد از آنند آن آمده است: شرعاً واجب است خداوند متعال برای فرمانروایی جامعۀ بشر پس از رسول خدا(ص) حاکم و فرمانروای عادلی تعیین و نصب کند که از مقام عصمت تامّه برخوردار باشد، و از هر گونه شرک و ظلم جلی وخفی مبرا و منزّه باشد.
دلیل پنجم
آیۀ کریمۀ: ﴿وَرَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَيَخْتَارُ مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ سُبْحَانَ اللَّهِ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ﴾[۸۹].
در گذشته آنجا که به ادلّۀ حصر حاکمیت و فرمانروایی بالذات در ذات مقدس خداوند پرداختیم دربارۀ این آیه و دلالت آن بر حصر حاکمیت بالذات در خداوند بحث کردیم. هر چند اصل حصر حاکمیت بالذات در ذات الهی برای اثبات وجوب تعیین حاکم پس از رسول خدا(ص) کافی است؛ لکن در اینجا به دلالت این آیه علی الخصوص بر وجوب تعیین الهی حاکم پس از رسول خدا(ص) میپردازیم.
در این آیه دو جمله آمده است: یکی ایجابی، و دیگری سلبی که هر دو بر وجوب نصب حاکم از سوی خداوند بعد از رسول(ص) دلالت دارند.
جملۀ ایجابی آیه
جملۀ ایجابی عبارت است از ﴿وَرَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَيَخْتَارُ﴾؛ «و تنها پروردگار توست که میآفریند و میگزیند» دلالت این جمله را بر وجوب تعیین حاکم از سوی خدا بعد از رسول اکرم(ص) در چند بند بیان میکنیم:
بند اول: در این آیه خلق و اختیار منحصراً مخصوص خداوند دانسته شده است و تقدیم فاعل بر فعل در ﴿وَرَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَيَخْتَارُ﴾ دلالت روشنی بر این حصر دارد، و ذیل آیه نیز مؤکّد و مؤید این حصر است ﴿سُبْحَانَ اللَّهِ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ﴾.
بند دوم: مقصود از «اختیار» در آیۀ فوق اختیار تکوینی نیست، بلکه مراد اختیار تشریعی است؛ زیرا - افزون بر اینکه اختیار تکوینی به وسیلۀ خلق انجام میگیرد و کلمۀ خلق بر آن دلالت دارد، درحالیکه عطف ﴿وَيَخْتَارُ﴾ بر ﴿يَخْلُقُ﴾ ظهور در تعدد دارد - اختیار تکوینی به طور قطع و یقین منحصر در خداوند نیست، بلکه همۀ انسانها بالفطرة و التکوین از اختیار تکوینی برخوردارند.
توضیح: اختیار بر دو گونه است:
- اختیار تکوینی که مقصود از آن برخورداری از قدرت و توان انتخاب و گزینش رفتار است. بدون شک آدمیان از قدرت انتخاب رفتار برخوردارند، و وجدان انسانی گواه بر این قدرت و توان است. وجدان هر انسانی گواه است بر اینکه در رفتاری که انجام میدهد دارای قدرت انتخاب است، اوست که آنچه میخواهد انجام میدهد، و در انجام رفتارهای عادی خویش محکوم قدرتی مافوق نیست که او را بالاجبار به انجام عملی وادار کند. از این قدرت انتخاب به اختیار تکوینی یا آزادی فلسفی تعبیر میشود. این اختیار تکوینی یا آزادی فلسفی نقطۀ مقابل جبر فلسفی یا سلب اختیار تکوینی است.
- اختیار تشریعی. مقصود از اختیار تشریعی حق قانونی انتخاب رفتار است حق قانونی انتخاب رفتار محدودۀ قانونی آزادی رفتار را معیّن میکند. و لذا از اختیار تشریعی به آزادی قانونی یا آزادی اجتماعی تعبیر میشود.
اختیار تشریعی یا حق قانونی انتخاب رفتار تنها از آنِ قانونگذار است. تنها قانونگذار است که حق انتخاب رفتار افراد جامعه را دارد و هم اوست که محدودۀ آزادی افراد را در انتخاب رفتار، معیّن و مشخص میکند. آن کس که حق قانونگذاری دارد، حق دارد برای مردم نوع رفتار و محدودۀ مجاز رفتار را معیّن کند. تنها قانونگذار است که به دلیل حقی که در قانونگذاری دارد میتواند نوع رفتار و محدودۀ آن را برای جامعه انتخاب کند. از این حق قانونگذاری که حق انتخاب برای مردم است، به حق اختیار تشریعی تعبیر میشود.
در آیۀ کریمۀ فوق حق انتخاب و اختیار مخصوص خداوند دانسته شده است و از آنچه گفتیم معلوم شد که مقصود از اختیار، اختیار تکوینی نیست؛ زیرا به گواهی وجدان چنین اختیاری مخصوص خداوند نیست، بلکه مقصود، اختیار تشریعی است.
برترین مصداق انتخاب و اختیار تشریعی، اختیار و انتخاب حاکم است. اینکه چه کسی بر جامعه حکومت کند نیازمند حق انتخاب قانونی است. کسی میتواند حکمفرما و فرمانروای جامعه را انتخاب کند که از چنین حقی برخوردار باشد این حق برترین نمونۀ اختیار تشریعی یا همان حق انتخاب قانونی است که در بالا توضیح داده شد.
از آنچه گفتیم روشن شد در آیۀ کریمۀ ﴿وَرَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَيَخْتَارُ﴾ حق انتخاب حاکم مخصوص خداوند دانسته شده است که نتیجۀ آن - با توجه به اصل ضرورت وجود حاکم برای جامعه - وجوب تعیین حاکم از سوی خداوند بعد از رسول اکرم(ص) است.
بند سوم: مضمون آیات کریمۀ قبل و بعد از این آیه آنچه را دربارۀ آیۀ فوق بیان کردیم مورد تأیید و تأکید قرار میدهند.
اما آیات قبل از این آیه، خداوند متعال در آیات پیش از این آیه به مسئولیت مردم نسبت به رسل الهی اشاره نموده و میفرماید: ﴿وَيَوْمَ يُنَادِيهِمْ فَيَقُولُ مَاذَا أَجَبْتُمُ الْمُرْسَلِينَ * فَعَمِيَتْ عَلَيْهِمُ الْأَنْبَاءُ يَوْمَئِذٍ فَهُمْ لَا يَتَسَاءَلُونَ * فَأَمَّا مَنْ تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا فَعَسَى أَنْ يَكُونَ مِنَ الْمُفْلِحِينَ﴾[۹۰].
در این آیات از مسئولیت مردم در برابر رسل الهی یاد شده و از پرسشی که در روز قیامت از آنان خواهد شد سخن به میان آمده است. بنابر این آیات، مهمترین پرسشی که از آدمیان خواهد شد این است که در برابر آنچه رسل الهی شما را بدان فرا خواندند چه پاسخی دارید؟ در آیات دیگری نیز اشاره به این پرسش خطیر روز قیامت شده است؛ نظیر: ﴿فَلَنَسْأَلَنَّ الَّذِينَ أُرْسِلَ إِلَيْهِمْ﴾[۹۱].
و همچنین: ﴿يَوْمَ يَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُلَ فَيَقُولُ مَاذَا أُجِبْتُمْ﴾[۹۲].
در آیات دیگری از قرآن کریم به مضمون فراخوانی مردم از سوی رسل الهی اشاره شده است و به صراحت بیان شده است که رسل الهی مردم را به اطاعت از فرمانروایی الهی خویش فرا خواندهاند، خداوند میفرماید:
- ﴿إِذْ قَالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ نُوحٌ أَلَا تَتَّقُونَ * إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ * فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ﴾[۹۳].
- ﴿إِذْ قَالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ هُودٌ أَلَا تَتَّقُونَ * إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ * فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ﴾[۹۴].
- ﴿إِذْ قَالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ صَالِحٌ أَلَا تَتَّقُونَ * إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ * فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ﴾[۹۵].
تا آنجا که فرمود:
- ﴿فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ * وَلَا تُطِيعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِينَ * الَّذِينَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ وَلَا يُصْلِحُونَ﴾[۹۶].
- ﴿إِذْ قَالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ لُوطٌ أَلَا تَتَّقُونَ * إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ * فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ﴾[۹۷].
- ﴿إِذْ قَالَ لَهُمْ شُعَيْبٌ أَلَا تَتَّقُونَ * إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ * فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ﴾[۹۸].
- و در تقبیح نافرمانی بنیاسرائیل از حضرت موسی(ع) و عدم اطاعت از فرمانروای الهی خویش میفرماید: ﴿مِنَ الَّذِينَ هَادُوا يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَوَاضِعِهِ وَيَقُولُونَ سَمِعْنَا وَعَصَيْنَا وَاسْمَعْ غَيْرَ مُسْمَعٍ وَرَاعِنَا لَيًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ وَطَعْنًا فِي الدِّينِ وَلَوْ أَنَّهُمْ قَالُوا سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا وَاسْمَعْ وَانْظُرْنَا لَكَانَ خَيْرًا لَهُمْ وَأَقْوَمَ﴾[۹۹].
- و دربارۀ فراخوانی مردم توسط حضرت عیسی(ع) میفرماید: ﴿وَجِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ * إِنَّ اللَّهَ رَبِّي وَرَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هَذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِيمٌ * فَلَمَّا أَحَسَّ عِيسَى مِنْهُمُ الْكُفْرَ قَالَ مَنْ أَنْصَارِي إِلَى اللَّهِ قَالَ الْحَوَارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصَارُ اللَّهِ آمَنَّا بِاللَّهِ وَاشْهَدْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ﴾[۱۰۰].
بنابراین مضمون فراخوانی مردم توسط انبیا، فراخوانی آنان به فرمانبری از انبیای الهی، و پذیرش فرمانروایی آنان بوده است، این مضمون در آیات دیگر قرآن نیز مورد تأکید قرار گرفته است؛ نظیر:
- ﴿وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ﴾[۱۰۱].
- ﴿إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْرَاةَ فِيهَا هُدًى وَنُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذِينَ أَسْلَمُوا لِلَّذِينَ هَادُوا وَالرَّبَّانِيُّونَ وَالْأَحْبَارُ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتَابِ اللَّهِ وَكَانُوا عَلَيْهِ شُهَدَاءَ﴾[۱۰۲].
- ﴿أُولَئِكَ الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ﴾[۱۰۳].
- ﴿لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ﴾[۱۰۴].
نتیجه اینکه پرسش بزرگ و خطیری که در آیۀ مورد بحث ﴿وَيَوْمَ يُنَادِيهِمْ فَيَقُولُ مَاذَا أَجَبْتُمُ الْمُرْسَلِينَ﴾[۱۰۵]؛ «آن روز که آنان را ندا میکند و میگوید رسولان را چگونه پاسخ گفتید؟» به آن اشاره شده پرسش از پذیرش فرمانروایی رسولان الهی توسط مردمی است که این رسولان به سوی آنان فرستاده شده و آنان را به پذیرش فرمانروایی الهی خویش فرا خواندهاند، و بدین ترتیب مناسبت آیات پیش از آیۀ ﴿وَرَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَيَخْتَارُ﴾ با این آیه و معنایی که بیان شد - که ظاهر بلکه نص صریح این آیه است - روشن و آشکار گردید.
اما آیات بعد از آیۀ ﴿وَرَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَيَخْتَارُ﴾ که عبارتند از:
- ﴿سُبْحَانَ اللَّهِ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ﴾[۱۰۶].
- ﴿وَرَبُّكَ يَعْلَمُ مَا تُكِنُّ صُدُورُهُمْ وَمَا يُعْلِنُونَ﴾[۱۰۷].
- ﴿وَهُوَ اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْحَمْدُ فِي الْأُولَى وَالْآخِرَةِ وَلَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ﴾[۱۰۸].
بهروشنی بر مسألۀ حصر حاکمیت در ذات حق تعالی تأکید دارند، جملۀ اخیر آیۀ مورد بحث: ﴿سُبْحَانَ اللَّهِ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ﴾ تنزیه خداوند است از شرک در خالقیت و حاکمیت، همان وحدت خالقیت و حاکمیتی که در صدر آیۀ مورد بحث بر آن تأکید شده است: ﴿وَرَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَيَخْتَارُ﴾، و اما آیۀ ﴿وَرَبُّكَ يَعْلَمُ مَا تُكِنُّ صُدُورُهُمْ وَمَا يُعْلِنُونَ﴾ اشاره روشنی است به آنانکه توحید در حاکمیت خدا را که در اطاعت از رسول(ص) جلوهگر بود در باطن نپذیرفته بودند هر چند تظاهر به اطاعت میکردند، هم آنانکه در بسیاری از آیات به آنان اشاره شده است، از جمله: ﴿وَيَقُولُونَ آمَنَّا بِاللَّهِ وَبِالرَّسُولِ وَأَطَعْنَا ثُمَّ يَتَوَلَّى فَرِيقٌ مِنْهُمْ مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ وَمَا أُولَئِكَ بِالْمُؤْمِنِينَ﴾[۱۰۹].
الی قوله تعالی:
- ﴿وَأَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمَانِهِمْ لَئِنْ أَمَرْتَهُمْ لَيَخْرُجُنَّ قُلْ لَا تُقْسِمُوا طَاعَةٌ مَعْرُوفَةٌ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ﴾[۱۱۰]؛
- ﴿لَوْ كَانَ عَرَضًا قَرِيبًا وَسَفَرًا قَاصِدًا لَاتَّبَعُوكَ وَلَكِنْ بَعُدَتْ عَلَيْهِمُ الشُّقَّةُ وَسَيَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَوِ اسْتَطَعْنَا لَخَرَجْنَا مَعَكُمْ يُهْلِكُونَ أَنْفُسَهُمْ وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ﴾[۱۱۱]؛
- ﴿وَيَحْلِفُونَ بِاللَّهِ إِنَّهُمْ لَمِنْكُمْ وَمَا هُمْ مِنْكُمْ وَلَكِنَّهُمْ قَوْمٌ يَفْرَقُونَ﴾[۱۱۲]؛
- ﴿وَيَقُولُ الَّذِينَ آمَنُوا لَوْلَا نُزِّلَتْ سُورَةٌ فَإِذَا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ مُحْكَمَةٌ وَذُكِرَ فِيهَا الْقِتَالُ رَأَيْتَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ نَظَرَ الْمَغْشِيِّ عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَأَوْلَى لَهُمْ * طَاعَةٌ وَقَوْلٌ مَعْرُوفٌ فَإِذَا عَزَمَ الْأَمْرُ فَلَوْ صَدَقُوا اللَّهَ لَكَانَ خَيْرًا لَهُمْ﴾[۱۱۳].
- ﴿أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَنْ لَنْ يُخْرِجَ اللَّهُ أَضْغَانَهُمْ * وَلَوْ نَشَاءُ لَأَرَيْنَاكَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِيمَاهُمْ وَلَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ الْقَوْلِ وَاللَّهُ يَعْلَمُ أَعْمَالَكُمْ﴾[۱۱۴].
- ﴿فَكَيْفَ إِذَا جِئْنَا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَجِئْنَا بِكَ عَلَى هَؤُلَاءِ شَهِيدًا * يَوْمَئِذٍ يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَعَصَوُا الرَّسُولَ لَوْ تُسَوَّى بِهِمُ الْأَرْضُ وَلَا يَكْتُمُونَ اللَّهَ حَدِيثًا﴾[۱۱۵].
و آیات فراوان دیگری که همگی به تبیین و افشای جریانی در جامعۀ اسلامی معاصر رسولاکرم(ص) پرداختهاند که در ظاهر اعلام تبعیت و اطاعت از خدا و رسول میکرد؛ لکن در باطن به مخالفت با خدا و رسول میپرداخت. اینان از نظر قرآن کریم مصداق روشنی از مصادیق مشرکان واقعی بودند هر چند اظهار توحید میکردند؛ چراکه حقیقت توحید چنانکه در آیات فراوانی تبیین شده است توحید در اطاعت است و منافقان و مشرکان در باطن تنها در جایی از خدا و رسول اطاعت میکردند که منفعت مادی و شخصی آنان تأمین میشد، و هرگاه که اطاعت از خدا و رسول با نفع مادی و شخصی آنان سازگار نبود اطاعت از هوای نفس خویش را بر اطاعت از خدا و رسول ترجیح میدادند چنانکه خداوند فرمود: ﴿وَإِذَا دُعُوا إِلَى اللَّهِ وَرَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ إِذَا فَرِيقٌ مِنْهُمْ مُعْرِضُونَ * وَإِنْ يَكُنْ لَهُمُ الْحَقُّ يَأْتُوا إِلَيْهِ مُذْعِنِينَ﴾[۱۱۶].
و اما آیۀ ﴿وَهُوَ اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْحَمْدُ فِي الْأُولَى وَالْآخِرَةِ وَلَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ﴾[۱۱۷]؛ «و اوست خداوندی که جز او معبودی نیست و ستایش مخصوص اوست، و فرمان تنها از آنِ اوست و به سوی او باز خواهید گشت» بهروشنی بر توحید مطلق خداوند و بهویژه بر توحید در حاکمیت خداوند تصریح دارد و بهویژه در جملۀ: ﴿وَلَهُ الْحُكْمُ﴾؛ «و فرمان تنها از آنِ اوست» و بدین ترتیب معلوم میشود که سیاق آیۀ ﴿وَرَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَيَخْتَارُ﴾؛ «و تنها پروردگار توست که میآفریند و برمیگزیند» دربارۀ توحید در حاکمیت است که مؤیّد و مؤکّد آن است که کلمۀ ﴿يَخْتَارُ﴾ اشاره به اختیار تشریعی و فرمانروایی بلامنازع خداوند است و نتیجۀ آن حصر اختیار تعیین حاکم مطلقاً - از جمله بعد از رسول اکرم(ص) - در ذات اقدس حق تعالی است، همانکه در روایات وارده از رسولاکرم(ص) از جمله روایت سیرۀ ابنهشام مورد تأکید قرار گرفته است آنجا که بیحرةبنفراس در خطاب به رسول خدا(ص) گفت: «أَ رَأَيْتَ إِنْ نَحْنُ بَايَعْنَاكَ عَلَى أَمْرِكَ، ثُمَّ أَظْهَرَكَ اللَّهُ عَلَى مَنْ خَالَفَكَ، أَ يَكُونُ لَنَا الْأَمْرُ مِنْ بَعْدِكَ؟»؛ چه در نظر داری اگر ما با تو بیعت کردیم در مأموریتی که داری سپس خداوند تو را بر مخالفانت پیروز کرد آیا فرمانروایی از آنِ ما خواهد بود پس از تو؟ و رسول خدا(ص) در پاسخ او فرمود: «الْأَمْرُ إلَى اللَّهِ يَضَعُهُ حَيْثُ يَشَاءُ»[۱۱۸]؛ فرمانروایی از آنِ خداوند است، آن را هرجا که بخواهد قرار میدهد.
جملۀ سلبی آیه
همانگونه که گفتیم در آیۀ شریفۀ ﴿وَرَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَيَخْتَارُ مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ...﴾؛ «و تنها پروردگار تو میآفریند و بر میگزیند هرگز گزینش از آنِ آنان نیست» دو جمله مورد شاهد ماست که نخستین آنها جملۀ ایجابی ﴿وَرَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَيَخْتَارُ﴾؛ و تنها پروردگار تو میآفریند و برمیگزیند» بود که دربارۀ آن بحث کردیم، اکنون نوبت بحث دربارۀ جملۀ سلبی ﴿مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ﴾؛ «هرگز گزینش از آنِ آنان نیست» است.
با توجه به آنچه در جملۀ ایجابی بیان شد، و توضیحاتی که دربارۀ معنای ﴿وَيَخْتَارُ﴾ و افادۀ حصر اختیار حاکم در ذات اقدس حق تعالی داده شد، معنای جملۀ سلبی مورد بحث آشکار و روشن است؛ زیرا این جمله در ادامۀ جملۀ ایجابی قبل آمده که در آن بر حصر حاکمیت در خداوند تأکید شده است، بنابراین جملۀ ﴿مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ﴾ به صراحت و بدون هیچ جایی برای شک و تردید و تأویل بر سلب اختیار از مردم در مسالۀ حاکمیت دلالت روشن و بیپرده دارد و در نتیجه بر این معنا دلالت دارد که مردم را به هیچروی حق دخالت در حاکمیت و تعیین حاکم نیست و تعیین تکلیف حاکم و انتخاب او منحصراً در اختیار خداوند است.
بنابراین لازم است خداوند نسبت به تعیین حاکم بعد از رسول اقدام نماید؛ زیرا با توجه به ضرورت وجود حاکم و سلب اختیار از مردم در تعیین حاکم تنها راه ممکن، تعیین حاکم بعد از رسول(ص) از سوی خداوند است.
دلیل ششم
آیۀ کریمۀ: ﴿قُلْ إِنَّ الْفَضْلَ بِيَدِ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ﴾[۱۱۹].
با توجه به اینکه در قرآن کریم به طور مکرّر امامت و ملک و فرمانروایی از سوی خداوند مصداق بیّن فضل الهی (برتری الهی) شمرده شده است و با توجه به آنچه در این آیه به طور صریح آمده که «فضل» تنها به دست خداست و اوست که «فضل» (برتری) را نصیب هر که خواهد میکند، نتیجه میگیریم که امامت و ملک و فرمانروایی جز از طریق نصب و ایتاء از سوی خداوند حاصل نمیشود. برای توضیح بیشتر استدلال به آیۀ فوق را در دو بند بیان میکنیم:
بند اول
فضل به معنای فزونی و زیادتی و برتری است، در لسان العرب میگوید: الفَضْلُ وَ الْفَضِيلَةُ مَعْرُوفٌ: ضِدُّ النَّقْصِ وَ النَّقِيصَةِ؛ معنای فضل و فضیلت معلوم است، ضد کاستی و کمبود است.
تا آنجا که میگوید: وَ يُقَالُ: فَضَلَ فُلَانٌ عَلَى غَيْرِهِ إِذَا غَلَبَ بِالْفَضْلِ عَلَيْهِمْ… وَ فِي التَّنْزِيلِ الْعَزِيزِ: ﴿يُرِيدُ أَنْ يَتَفَضَّلَ عَلَيْكُمْ﴾[۱۲۰]؛ مَعْنَاهُ: يُرِيدُ أَنْ يَكُونَ لَهُ الْفَضْلُ عَلَيْكُمْ فِي الْقَدْرِ وَ الْمَنْزِلَةِ… وَ أَفْضَلَ عَلَيْهِ: زَادَ[۱۲۱] و میگویند: فَضَلَ فُلَانٌ عَلَى غَيْرِهِ آنگاه که آن کس که به وسیلۀ برتری بر آنها فائق آید... و در قرآن عزیز آمده است ﴿يُرِيدُ أَنْ يَتَفَضَّلَ عَلَيْكُمْ﴾؛ «میخواهد بر شما برتری بجوید» معنای آن چنین است: میخواهد برتری از آنِ او باشد بر شما در جایگاه و ارزش...، و معنای: أَفْضَلَ عَلَيْهِ فزونی یافتن است.
فیومی در المصباح المنیر میگوید: وَ فَضَلَ فَضْلًا مِنْ بَابِ قَتَلَ أَيْضاً: زَادَ وَ خُذِ الْفَضْلَ، أَيِ: الزِّيَادَةَ[۱۲۲]؛ فَضَل فضلا از باب قَتَل نیز: به معنای فزونی یافتن است و خذ الفضل، یعنی فزونی. راغب اصفهانی در المفردات میگوید: الفَضْلُ: الزِّيَادَةُ عَنِ الْإِقْتِصَادِ[۱۲۳]؛ فضل یعنی فزونی بر حد متعارف.
در قرآن کریم واژۀ فضل در مصادیق متعددی از برتری و فزونی به کار رفته است، و بیش از همه در برتری به «نبوت» و «امامت و ملک» به کار رفته است. با توجه به اینکه محل بحث ما امامت و ملک و فرمانروایی است در ذیل به آیاتی از قرآن کریم که در آنها واژه «فضل» در امامت و رهبری و فرمانروایی به کار رفته است اشاره میکنیم:
۱. خدای متعال در آیات متعددی از قرآن کریم به فضلی که به بنیاسرائیل عطا کرده اشاره میکند و میفرماید: ﴿يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَأَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعَالَمِينَ﴾[۱۲۴].
در این آیه و آیات مشابه اشاره به نعمتی شده است که به وسیلۀ آن خداوند بنیاسرائیل را در برههای از زمان بر همۀ جهانیان برتری بخشید. این نعمت الهی که موجب برتری بنیاسرائیل بر دیگران شد در آیات دیگری تبیین شده است؛ نظیر: ﴿وَإِذْ قَالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ يَا قَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَعَلَ فِيكُمْ أَنْبِيَاءَ وَجَعَلَكُمْ مُلُوكًا وَآتَاكُمْ مَا لَمْ يُؤْتِ أَحَدًا مِنَ الْعَالَمِينَ﴾[۱۲۵].
در این آیه نعمتی را که خداوند به بنیاسرائیل عطا فرموده است و آنان را بدینوسیله بر دیگران برتری بخشیده است، نعمت نبوت و نعمت امامت ﴿وَجَعَلَكُمْ مُلُوكًا﴾ دانسته است.
در آیات دیگری نیز به امامت انبیای بنیاسرائیل اشاره شده است:
- ﴿وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا﴾[۱۲۶].
- ﴿وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا﴾[۱۲۷].
بنابر این آیه نعمت «ملک» الهی نعمتی است که موجب «تفضیل» الهی میشود و بدین ترتیب امامت و فرمانروایی الهی یکی از مهمترین مصادیق «فضل» الهی بهشمار آمده است: ﴿أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنَا آلَ إِبْرَاهِيمَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَيْنَاهُمْ مُلْكًا عَظِيمًا﴾[۱۲۸].
در این آیه نیز دو چیز مصداق «فضل الهی» عطا شده به آل ابراهیم(ع) بهشمار آمده است یکی: «کتاب و حکمت» و دیگری: «ملک عظیم»؛ بنابراین «ملک و فرمانروایی الهی» در این آیه نیز مصداق «فضل الهی» دانسته شده است.
در سورۀ انعام پس از اشاره به ابراهیم(ع) و نسل او از انبیا و امامان الهی میفرماید: ﴿وَإِسْمَاعِيلَ وَالْيَسَعَ وَيُونُسَ وَلُوطًا وَكُلًّا فَضَّلْنَا عَلَى الْعَالَمِينَ﴾[۱۲۹].
در این آیه به «تفضیل» این انبیای الهی اشاره شده و در سه آیۀ بعد با اشاره به این انبیا میفرماید: ﴿أُولَئِكَ الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ﴾[۱۳۰].
در این آیه به منشأ تفضیل این انبیا که از آن جمله «حکم» است اشاره فرموده است. بنابر این آیۀ کریمه، خداوند به سبب حکم - در کنار نبوت- این انبیا را بر دیگران برتری و فضل بخشیده است. حاصل آنکه از مجموع آیات فوق الذکر و دیگر آیات مشابه استفاده میشود که در قرآن کریم امامت و ملک و فرمانروایی الهی از مصادیق بارز فضل الهی بهشمار آمده است.
بند دوم
در آیۀ مورد بحث: ﴿قُلْ إِنَّ الْفَضْلَ بِيَدِ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ﴾[۱۳۱]؛ «بگو که برتری در دست خداست به آن کس که بخواهد عطا میکند» و آیات مشابه آن نظیر:
- ﴿ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ﴾[۱۳۲].
- ﴿وَأَنَّ الْفَضْلَ بِيَدِ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ﴾[۱۳۳].
- ﴿ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ﴾[۱۳۴].
تأکید شده است که «فضل الهی» تنها در دست خداست، و تنها اوست که فضل خویش را به هر کس که حکمتش اقتضا نمود ارزانی میدارد، و هیچکس دیگر را توان و حق آن نیست که در تعیین جایگاه این فضل الهی و محل شایستۀ نزول آن دخالت کند.
بنابراین با توجه به آنچه در بند اول توضیح داده شد که قرآن کریم مسألۀ امامت و ملک و فرمانروایی الهی را مصداق بارز فضل الهی بهشمار آورده است، نتیجه میگیریم: موضوع امامت و ملک الهی و فرمانروایی از سوی خدا، فضلی است الهی که محل شایستۀ آن تنها از سوی خدا معیّن میشود، و کسی را جز خدا حق دخالت در تعیین شخص شایستۀ این مقام از سوی خدا نیست.
بنابراین با توجه به ضرورت وجود حاکم در جامعه در هر زمان و بهویژه پس از رحلت رسولخدا(ص) و با توجه به آنچه در این دو بند بیان شد که امامت و فرمانروایی فضل الهی است که اختیار آن تنها در دست خداوند است و اوست که فضل خویش را به هر کس که شایستۀ آن دانست عنایت میکند، وجوب تعیین حاکم الهی بعد از رسول(ص) از سوی خداوند، ثابت و روشن میشود.
دلیل هفتم
آیۀ کریمۀ: ﴿وَلِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ﴾[۱۳۵].
پیش از بیان وجه استدلال به این آیه در ما نحن فیه به این نکته اشاره میکنیم که در روایات وارده از رسول اکرم(ص) و امیرالمؤمنین علی(ع) در منابع سنی و شیعه ﴿مُنْذِرٌ﴾ در بخش نخستین این آیه ﴿إِنَّمَا أَنْتَ مُنْذِرٌ﴾[۱۳۶]؛ «همانا تو هشدار دهندهای» به رسول اکرم(ص) تفسیر شده و ﴿هَادٍ﴾ در بخش دوم آیه: ﴿وَلِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ﴾؛ «و برای هر قومی راهنما و هدایتگری وجود دارد» به ائمه(ع) بهویژه علیبنابیطالب(ع) تفسیر گشته است. برای نمونه متقی هندی در کنزالعمال و صدوق در امالی روایت میکند: «عَنْ عَبَّادِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَسَدِيِّ عَنْ عَلِيٍّ(ع) فِي قَوْلِهِ تَعَالَى: ﴿إِنَّمَا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ﴾[۱۳۷] قَالَ عَلِيٌّ(ع): رَسُولُ اللَّهِ(ص) الْمُنْذِرُ وَ أَنَا الْهَادِي»[۱۳۸]؛ عبّاد بن عبدالله اسدی از امیرالمؤمنین علی(ع) روایت میکند دربارۀ فرمودۀ خداوند: ﴿إِنَّمَا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ﴾ علیبنابیطالب(ع) فرمود: رسول الله منذر است و من هادی هستم.
و مؤید آن روایت امام احمد بن حنبل در مسند است: «بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيٍّ(ع) فِي قَوْلِهِ: ﴿إِنَّمَا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ﴾[۱۳۹] قَالَ: رَسُولُ اللَّهِ(ص) الْمُنْذِرُ، وَ الْهَادِ رَجُلٌ مِنْ بَنِي هَاشِمٍ»[۱۴۰]؛ از علی(ع) دربارۀ ﴿إِنَّمَا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ﴾ فرمود: رسول خدا(ص) منذر است و هدایتگر مردی از بنی هاشم است.
و کلینی به سند صحیح از امام باقر(ع) روایت میکند: «فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: ﴿إِنَّمَا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ﴾ فَقَالَ: رَسُولُ اللَّهِ(ص) الْمُنْذِرُ وَ لِكُلِّ زَمَانٍ مِنَّا هَادٍ يَهْدِيهِمْ إِلَى مَا جَاءَ بِهِ نَبِيُّ اللَّهِ(ص) ثُمَّ الْهُدَاةُ مِنْ بَعْدِهِ عَلِيٌّ(ع) ثُمَّ الْأَوْصِيَاءُ وَاحِدٌ بَعْدَ وَاحِدٍ»[۱۴۱]؛ دربارۀ فرمودۀ خداوند عزوجل ﴿إِنَّمَا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ﴾ فرمود: رسول الله(ص) منذر است و برای هر زمانی از میان ما هدایتگری وجود دارد که مردم را به سوی آنچه پیامبر اکرم(ص) آورد هدایت میکند، پس هادیان پس از رسول خدا(ص) علی(ع) سپس یازده تن اوصیا پس از او یکی پس از دیگری، هستند.
وجه استدلال به این آیۀ کریمه بر وجوب نصب حاکم و امام و فرمانروا بعد از رسولاکرم(ص) طی مقدمات ذیل روشن میشود:
مقدمۀ اول: جملۀ ﴿لِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ﴾ مرکب از مبتدای مؤخر و خبر مقدم است، مبتدای مؤخر کلمۀ ﴿هَادٍ﴾ است، و خبر مقدم جملۀ ناقصۀ مرکب از جارو مجرور متعلق به محذوف و مضاف و مضاف الیه است ﴿لِكُلِّ قَوْمٍ﴾ بنابراین معنای جمله چنین است که «برای هر قومی هدایتگری وجود دارد» و نمیتوان کلمۀ ﴿هَادٍ﴾ را خبر دوم ﴿أَنْتَ﴾ در ﴿إِنَّمَا أَنْتَ مُنْذِرٌ﴾ دانست زیرا:
اولاً: معلوم است که هدایت اقوام گذشته به وسیلۀ پیامبران سلف و هادیان گذشته معاصر همان اقوام بوده است و هدایت هر قومی به وسیلۀ هادی معاصر آن قوم میسّر است.
ثانیاً: در قرآن کریم پیامبران و امامان معاصر اقوام گذشته را هادیان آن اقوام معرفی کرده است که نشانۀ آن است که هر قومی هادی مخصوص به خود دارد چنانکه در روایت فوقالذکر از امام محمد باقر(ع) بدان تصریح شده است:
خداوند متعال میفرماید: ﴿وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ نَافِلَةً وَكُلًّا جَعَلْنَا صَالِحِينَ * وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا...﴾[۱۴۲]. نیز میفرماید: ﴿وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا...﴾[۱۴۳].
و از زبان ابراهیم(ع) خطاب به پدر خواندهاش میفرماید: ﴿فَاتَّبِعْنِي أَهْدِكَ صِرَاطًا سَوِيًّا﴾[۱۴۴] و به فرمودۀ خداوند به موسی داده میشود: ﴿اذْهَبْ إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى * فَقُلْ هَلْ لَكَ إِلَى أَنْ تَزَكَّى * وَأَهْدِيَكَ إِلَى رَبِّكَ فَتَخْشَى﴾[۱۴۵].
نیز این ادّعا که مراد از ﴿هَادٍ﴾ خداوند است ادّعای نادرستی است؛ زیرا هر چند هدایت در اصل از آنِ خداوند است، لکن خداوند بنابر صریح آیات قرآن - از جمله آیات فوقالذکر- رهبران و راهنمایانی برای بشر معیّن فرموده است که از طریق آنان بشر را هدایت میفرماید. افزون بر اینکه عبارت ﴿وَلِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ﴾ دلالت بر عموم استغراقی انحلالی دارد، و چنانچه مراد از ﴿هَادٍ﴾ خدای متعال، یا رسول خدا(ص) بود با عموم مجموعی مناسبت داشت؛ لذا جا داشت بفرماید: «و للاقوام - یا - للنّاس هاد» نه ﴿لِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ﴾ که انحلال را میرساند؛ یعنی چنین دلالت دارد که برای هر قومی یک هادی معیّن و مخصوصی وجود دارد.
حاصل سخن در مقدمۀ اول چنین شد که آیۀ ﴿لِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ﴾ دلالت دارد بر اینکه هر قومی هادی مخصوصی دارد.
مقدمۀ دوم: در آیات فراوانی این حقیقت مورد تأکید قرار گرفته که هدایت تنها از سوی خدا انجام میگیرد و هیچ موجودی جز خداوند نمیتواند منبع و منشأ هدایت باشد. آیات کریمۀ ذیل همگی بر این حقیقت دلالت دارند:
- ﴿لَيْسَ عَلَيْكَ هُدَاهُمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ﴾[۱۴۶].
- ﴿إِنَّكَ لَا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ﴾[۱۴۷].
- ﴿رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى﴾[۱۴۸].
- ﴿وَمَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ﴾[۱۴۹].
- ﴿قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكَائِكُمْ مَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ قُلِ اللَّهُ يَهْدِي لِلْحَقِّ﴾[۱۵۰].
- ﴿فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ﴾[۱۵۱].
- ﴿وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلَا أَنْ هَدَانَا اللَّهُ﴾[۱۵۲].
- ﴿إِنَّ عَلَيْنَا لَلْهُدَى﴾[۱۵۳].
و آیات دیگری که همگی بر انحصار منشأ هدایت در ذات باری تعالی دلالت دارند.
مقدمۀ سوم: هادی خود باید هدایت یافته باشد؛ بنابراین هادی هر قومی باید خود هدایت یافته باشد و چون هدایت یافتگی جز با هدایت الهی ممکن نیست هادی هر قومی باید از سوی خداوند هدایت یافته باشد. این قاعدهای عقلی و مسلّم است و در قرآن کریم نیز خداوند آن را مورد تأیید و تأکید قرار داده است: قال تعالی: ﴿أَفَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لَا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدَى فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ﴾[۱۵۴].
مقدمۀ چهارم: رهبران الهی و آنها که به امر خدا مردم را هدایت میکنند، هادیانی هستند که با هدایت مستقیم الهی هدایت یافتهاند:
- ﴿وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ كُلًّا هَدَيْنَا وَنُوحًا هَدَيْنَا مِنْ قَبْلُ... *... *... وَهَدَيْنَاهُمْ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ * ذَلِكَ هُدَى اللَّهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَلَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ * أُولَئِكَ الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ﴾[۱۵۵].
- ﴿وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا﴾[۱۵۶].
- ﴿اللَّهُ يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَنْ يَشَاءُ وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ يُنِيبُ﴾[۱۵۷].
- ﴿هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ﴾[۱۵۸].
- ﴿اتَّبِعُوا مَنْ لَا يَسْأَلُكُمْ أَجْرًا وَهُمْ مُهْتَدُونَ﴾[۱۵۹].
- ﴿وَجَعَلْنَاهُ هُدًى لِبَنِي إِسْرَائِيلَ * وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا...﴾[۱۶۰].
مقدمۀ پنجم: هدایت یافتگان الهی را جز خداوند نمیداند، بنابراین آن هادیان و رهبران هدایت یافتهای که باید بشر را هدایت کنند و مصداق ﴿لِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ﴾ میباشند را جز از طریق نص و تعیین و دلالت الهی نمیتوان شناخت. این مطلب در آیات فراوانی از قرآن کریم مورد تأکید قرار گرفته است:
- ﴿إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدَى﴾[۱۶۱].
- ﴿إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ مَنْ يَضِلُّ عَنْ سَبِيلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ﴾[۱۶۲].
- ﴿قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَى سَبِيلًا﴾[۱۶۳].
- ﴿اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ﴾[۱۶۴].
- ﴿فَلَا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقَى﴾[۱۶۵].
بنابراین، آنچه از این مقدمات پنجگانه که همگی مستند به آیات کریمۀ صریح در دلالت میباشند نتیجه میگیریم این است که:
- هر قومی هادی دارد؛
- هادی باید از سوی خداوند مهتدی و هدایت یافته باشد؛
- هدایت یافتگان خداوند را، جز خدا نمیداند، و باید آنان را با نص و تعیین الهی شناخت؛
- هادیان هدایت یافته حاکمان و آمران به امر خداوندند، و تنها آنهایند که حق رهبری جوامع را دارند و پیروی از آنها مجاز و حق است؛
- بنابراین تنها کسانی که از سوی خداوند بهعنوان هادیان بشر معرفی میشوند، حق دارند رهبران مردم باشند و تنها آنهایند که حق امر و نهی دارند و تنها آنهایند که پیروی از آنها حق و جایز و مصداق هدایت به صراط مستقیم الهی است.
علیهذا، پس از رسول خدا(ص) برای هر قومی در هر عصر هادی الهی معرفی شده و تعیین شده از سوی خدا وجود دارد که راه هدایت الهی منحصر در تبعیت و پیروی از اوست، و سلسلۀ رهبران هدایتگر تا روز قیامت ادامه دارد.
دلیل هشتم
آیۀ کریمه: ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ﴾[۱۶۶].
در این آیه به رسول اکرم(ص) دستور داده شده که جانشین خود را در خلافت و امامت رسماً و به طور عمومی اعلام فرماید، هر چند رسول خدا(ص) پیش از این به طور مکرّر و فراوان به این مسأله پرداخته و بنابر روایات متواتر و فراوان از طرق اهلسنت و اهل تشیع افزون بر نصب عام، نصب خاص امیرالمؤمنین(ع) و یازده فرزند معصومش بهعنوان خلفای دوازدهگانۀ رسول اکرم(ص) بیان شده بوده است؛ لکن از آنجا که آن بیانات همگی در جمعهای محدود انجام گرفته است پس از بازگشت رسول خدا(ص) از جحةالوداع در محلی به نام غدیر خم که مفترقالطرق مسلمین همراه رسول خدا(ص) در حجةالوداع بوده خداوند به وسیلۀ این آیه به رسول خدا(ص) دستور میدهد موضوع جانشینی و خلافت و امامت پس از خود را به عامۀ مسلمین ابلاغ و اعلام نماید و از آنان برای امامت امیرالمؤمنین علی(ع) پس از رسول خدا(ص) بیعت بگیرد.
این مطلب را بسیاری از مورخان و محدثان شیعه و سنی، به طور روشن و با سندهای معتبر و غیر قابل خدشه بیان کردهاند و مهمترین فراز خطبۀ رسول خدا(ص) در این واقعه یعنی عبارت «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ» را همۀ محدثان و راویان و مورخان به طور متواتر و با اسناد صحیح و قطعی نقل کردهاند.
ورود این آیه در این مناسبت را افزون بر دلالت متن خود آیه - چنانکه توضیح خواهیم داد - روایات مستند و قطعیالصدور فراوان مورد تأیید و تأکید قرار دادهاند؛ لذا برای تبیین ورود این آیه در این مناسبت ابتدا به نمونهای از روایات و احادیث وارد در این شأن اشاره میکنیم، سپس به قرائنی که در خود آیه بر این مطلب دلالت دارند میپردازیم:
۱. ابن عساکر دمشقی ـ از مورخان و محدثان بزرگ اهلسنت ـ به سندش از ابیسعیدخدری روایت میکند: «قَالَ: نَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ: ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ﴾[۱۶۷] عَلَى رَسُولِ اللَّهِ(ص) يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍّ فِي عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ»[۱۶۸]؛ این آیه ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ﴾؛ «هان ای رسول آنچه را از سوی پروردگارت بر تو نازل گشته ابلاغ کن» بر رسول خدا(ص) نازل شد در روز غدیر خم در شأن علیبنابیطالب.
ابن عساکر دربارۀ آیۀ: ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ﴾[۱۶۹]؛ «امروز دین شما را کامل کردم» نیز به سندش از ابیسعیدخدری روایت میکند: «قَالَ: لَمَّا نَصَبَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) عَلِيًّا بِغَدِيرِ خُمٍّ فَنَادَى لَهُ بِالْوَلَايَةِ، هَبَطَ جِبْرِيلُ عَلَيْهِ بِهَذِهِ الْآيَةِ: ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا﴾[۱۷۰]»[۱۷۱]؛ هنگامی که رسول الله(ص) علی را در غدیر خم منصوب نمود و ولایت او را اعلام کرد جبرئیل فرود آمد و این آیه را آورد ﴿الْيَوْمَ...﴾ امروز دین شما را کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم، و به دینداری شما به اسلام راضی گشتم.
۲. امام ابوالحسن واحدی در کتاب اسبابالنزول به سندش از ابیسعیدخدری روایت میکند: «قَالَ: نَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ: ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ﴾ يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍّ فِي عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ»[۱۷۲]؛ گفت: این آیه ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ...﴾؛ «ای رسول آنچه را از سوی پروردگارت بر تو نازل شد تبلیغ و اعلام کن» در روز غدیر خم دربارۀ علیبنابی طالب (رض) نازل شد.
۳. شهابالدینشافعیایجی از علمای بزرگ اهلسنت در کتاب توضیح الدلائل به سندش از مجاهد روایت میکند: «قَالَ: نَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ[۱۷۳] بِغَدِيرِ خُمٍّ، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): اللَّهُ أَكْبَرُ عَلَى إِكْمَالِ الدِّينِ، وَ إِتْمَامِ النِّعْمَةِ، وَ رِضَا الرَّبِّ بِرِسَالَتِي، وَ الْوَلَايَةِ لِعَلِيٍّ»؛ این آیه ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ...﴾ «امروز دین شما را کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و به دینداری شما به اسلام راضی گشتم» در غدیرخم نازل شد پس رسول خدا(ص) فرمود: الله اکبر بر اکمال دین و اتمام نعمت و رضایت خداوند از رسالت من و ولایت علی.
ایجی مذکور پس از نقل روایت فوق میگوید: رَوَاهُ الْإِمَامُ الصَّالِحَانِيُّ[۱۷۴] و امام صالحانی نیز آن را روایت کرده است.
۴. حافظ محاملی در کتاب امالی به سند خویش از ابنعباس روایت میکند: «قَالَ: لَمَّا أَمَرَ النَّبِيُّ(ص) أَنْ يَقُومَ بِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ الْمَقَامَ الَّذِي قَامَ بِهِ، فَانْطَلَقَ النَّبِيُّ(ص) إِلَى مَكَّةَ، فَقَالَ: رَأَيْتُ النَّاسَ حَدِيثِي عَهْدٍ بِكُفْرٍ بِجَاهِلِيَّةٍ وَ مَتَى أَفْعَلُ هَذَا بِهِ يَقُولُوا صَنَعَ هَذَا بِابْنِ عَمِّهِ، ثُمَّ مَضَى حَتَّى قَضَى حَجَّةَ الْوَدَاعِ ثُمَّ رَجَعَ حَتَّى إِذَا كَانَ بِغَدِيرِ خُمٍّ أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ﴾[۱۷۵] الْآيَةَ؛ فَقَامَ مُنَادٍ فَنَادَى: الصَّلَاةَ جَامِعَةً ثُمَّ قَامَ وَ أَخَذَ بِيَدِ عَلِيٍّ، فَقَالَ: مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ، اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ، وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ»[۱۷۶]؛ هنگامی که رسول خدا مأموریت یافت که علی را برای مقامی که از آنِ او بود منصوب کند رسول اکرم(ص) در راه مکه بود چون به مکه رسید گفت: مردم تازه از کفر جاهلی برون آمدهاند اگر چنین کنم میگویند چون عموزادۀ او بود او را به این مقام منصوب کرد، تا آنکه حجة الوداع را به پایان رسانید و بازگشت وقتی به غدیر خم رسید خداوند عزوجل این آیه را نازل فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ...﴾ «هان ای رسول آنچه را از سوی خدا بر تو نازل شده ابلاغ و اعلام کن» که علی مولای مؤمنان است ﴿وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ﴾[۱۷۷]؛ «و چنانچه انجام ندهی رسالت خدا را تبلیغ نکردهای و خداوند تو را از گزند مردم در امان میدارد»
۵. حافظ ابن مردویه به سند خویش از ابیسعید خدری دربارۀ آیۀ: ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ...﴾ روایت میکند: «نَزَلَتْ هَذِهِ اَلْآيَةُ يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍّ فِي عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ»[۱۷۸]؛ این آیه در روز غدیرخم دربارۀ علیبنابیطالب نازل شد.
۶. نیز ابنمردویه به سندش از ابنمسعود روایت میکند: گفت: در زمان رسول الله(ص) چنین میخواندیم: «﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ﴾ ـ أَنَّ عَلِيًّا مَوْلَى الْمُؤْمِنِينَ ـ ﴿وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ﴾»؛ «هان ای رسول آنچه را بر تو نازل شده ابلاغ کن» - که علی مولای مؤمنان است - «و چنانچه انجام ندهی رسالت خدا را تبلیغ نکردهای و خداوند تو را از گزند مردم در امان میدارد»[۱۷۹].
۷. فخر الدین رازی در کتاب تفسیر در بیان وجوه مذکوره در سبب نزول آیۀ ﴿بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ...﴾ میگوید: دهم: آیه در فضیلت علیبنابیطالب(ع) نازل گشته، و هنگامی که این آیه نازل شد رسول خدا دست علی را گرفت و فرمود: آن کس که من مولای اویم علی مولای اوست خداوندا بپیوند با آنکه با علی میپیوندد و دشمن باش با آنکه با علی دشمنی میکند پس عمر او را دید و گفت: گوارا باد تو را ای فرزند ابیطالب مولای من شدی و مولای هر مؤمن و مؤمنهای، و همین قول ابنعباس است، و براءبنعازب، و محمدبنعلی (امام باقر(ع))[۱۸۰]؛ فخر رازی در اینجا نزول آیه را در شأن علیبنابیطالب و در روز غدیر پیش از اعلام رسولالله «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ...» به نحو ارسال مسلّم از ابنعباس و براءبنعازب که هر دو از اصحاب رسولالله هستند و نیز از امام باقر(ع) که خود نیز بنابر آنچه از ایشان روایت شده آنچه میگویند به نقل از پدرانشان از رسول الله(ص) است روایت میکند، و عجیب است که به رغم این نقل قول و ارسال مسلّم از پذیرش آن سر باز میزند!
۸. ابنالبطریق در کتاب العمده از تفسیر ثعلبی نقل میکند: در تفسیر آیۀ: ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ...﴾ از امام باقر(ع) نقل کرده است که معنای آیه چنین است: ای رسول ابلاغ کن آنچه را بر تو دربارۀ فضیلت علیبنابیطالب نازل شده است. و در نسخۀ دیگری چنین است که امام باقر فرمود: ای رسول ابلاغ کن آنچه را از سوی پروردگارت دربارۀ علی نازل شده است، آیه اینچنین نازل گشته، روایت را امام صادق جعفربنمحمد روایت کرده است، پس آنگاه که این آیه نازل گشت رسول الله(ص) دست علی(ع) را گرفت و فرمود: آن کس من مولای اویم علی مولای اوست[۱۸۱].
۹. نیز ابن البطریق از تفسیر ثعلبی نقل میکند به سندش از ابنعباس: دربارۀ آیۀ ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ...﴾ گفت: این آیه دربارۀ علیبنابیطالب نازل شد، رسول خدا(ص) مأموریت یافت تا دربارۀ او ابلاغ و اعلام کند پس رسول خدا(ص) دست علی را گرفت و فرمود: آن کس من مولای اویم علی مولای اوست خداوندا با آن کس که با علی میپیوندد، بپیوند، و با آن کس که با علی دشمنی میکند دشمنی کن.[۱۸۲].
۱۰. مورخ و محدث بزرگ اهلسنت حافظ ابوجعفر محمد بن جریر طبری (متوفی ۳۱۰ه) در کتاب الولایه فی طریق حدیث الغدیر به سندش از زید بن ارقم روایت میکند: هنگامی که پیامبر در بازگشت از حجة الوداع در غدیر خم فرود آمد هنگام چاشت بود و هوا به شدت گرم بود، دستور داد که زیر چند درختی که در آنجا بود را تمیز کردند، و ندای «الصلاة جامعة» سر داد پس همگی جمع شدیم، حضرت خطبۀ بلیغی ایراد فرمود، سپس فرمود: همان خداوند تعالی بر من فرو فرستاد ﴿بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ﴾ و همانا جبرئیل از سوی پروردگارم به من دستور داد که در اینجا بپا ایستم و به هر سفید و سیاهی اعلام کنم که علیبنابیطالب برادر من، و وصی من، و خلیفه و جانشین من و امام بعد از من است -... - زیرا همانا خداوند او را برای شما ولی و امام منصوب کرده و طاعتش را بر همگان واجب نموده، فرمانش نافذ است سخنش رواست، نفرین بر کسی باد که با او مخالفت کند آمرزیده باد آن کس که او را تصدیق کند، گوش به فرمان او باشید و از او اطاعت کنید؛ زیرا خداوند مولای شما و علی امام شماست، سپس امامت در فرزندان من از صلب علی قرار دارد تا روز قیامت[۱۸۳].
در منابع دیگر حدیث اهلسنت طرق دیگری نیز برای این روایت ذکر شده که برای رعایت اختصار به همین مقدار اکتفا میکنیم[۱۸۴].
در منابع حدیث شیعه نیز به طرق متواتر ورود این آیه در روز غدیر و در شأن علیبنابیطالب(ع) و تکلیف رسول اکرم(ص) از سوی خداوند به تبلیغ رسمی و عمومی امامت و خلافت امیرالمؤمنین علی(ع) روایت شده است که در ذیل به نمونهای از آن اشاره میکنیم:
۱۱. علی بن ابراهیم قمی در تفسیر به سند صحیح از امام صادق(ع) روایت میکند: «وَ قَوْلُهُ ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ﴾ قَالَ: نَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ فِي عَلِيٍّ(ع) ﴿وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ﴾. قَالَ: نَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ فِي مُنْصَرَفِ رَسُولِ اللَّهِ(ص) مِنْ حِجَّةِ الْوَدَاعِ وَ حَجَّ رَسُولُ اللَّهِ(ص) حِجَّةَ الْوَدَاعِ لِتَمَامِ عَشْرِ حِجَجٍ مِنْ مَقْدَمِهِ الْمَدِينَةَ، فَكَانَ مِنْ قَوْلِهِ بِمِنًى أَنْ حَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ: أَيُّهَا النَّاسُ! اسْمَعُوا قَوْلِي وَ اعْقِلُوهُ عَنِّي فَإِنِّي لَا أَدْرِي لَعَلِّي لَا أَلْقَاكُمْ بَعْدَ عَامِي هَذَا...»؛ این آیه دربارۀ علی(ع) نازل شد: امام صادق(ع) فرمود: این آیه ﴿وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ...﴾ در بازگشت رسول الله از حجة الوداع نازل شد، رسولخدا(ص) حجةالوداع را در سال دهم از هجرتش به مدینه انجام داد، پس خطبهای در منا ایراد فرمود، و در آن خداوند را ستایش فرمود و ثنا گفت سپس فرمود: هان ای مردم سخن مرا بشنوید و آن را به خوبی دریابید؛ زیرا ندانم چه بسا پس از این سال شما را نبینم.
- ثُمَّ يَرْوِي الْقُمِّيُّ عَنِ الصَّادِقِ(ع) خُطْبَةَ الرَّسُولِ فِي مِنًى، وَ خُطْبَتَهُ الْأُخْرَى فِي آخِرِ يَوْمٍ مِنْ أَيَّامِ التَّشْرِيقِ، إِلَى أَنْ قَالَ: - سپس علیبنابراهیم قمی از امام صادق(ع) خطبۀ حضرت رسول در منا را روایت میکند، و سپس خطبۀ دیگر حضرت را که در آخرین روز از ایام التشریق ایراد فرمود روایت میکند تا آنجا که میگوید: پس رسول خدا(ص) از مکه به قصد مدینه خارج شد تا آنگاه که به مکانی رسید که به آن غدیرخم میگویند، درحالیکه به مردم احکام مناسکشان را تعلیم فرموده بود و وصیت خود را بیان فرموده بود که ناگهان این آیه نازل شد: ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ...﴾ «ای رسول آنچه را از سوی پروردگارت نازل شده ابلاغ کن و چنانچه انجام ندهی رسالت خدا را انجام ندادهای» پس رسول خدا(ص) برخاست و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: هان ای مردم آیا میدانید ولی و صاحب شما کیست؟ گفتند: آری خدا و رسول اویند، سپس دست علی را گرفت و بلند کرد تا آنجا که سفیدی زیر بغل هردو پیدا شد سپس فرمود: همانا آن کس که من مولای اویم علی مولای اوست خداوندا آن کس که به علی بپیوندد با او بپیوند، و با آن کس که با علی دشمنی کند دشمنی کن و آن کس که علی را یاری کند یاری کن و آن کس که علی را تنها گذارد تنها گذار[۱۸۵].
۱۲. کلینی به سند صحیح بسیار عالی که روات آن ثقات مسلّمالوثاقهاند از امام باقر(ع) چنین روایت میکند: امام باقر(ع) فرمود: خداوند عزوجل رسولش را به ولایت علی فرمان داد، و بر او نازل کرد: «همانا ولیّ شما خداست و رسول او و آنانکه ایمان آوردند و نماز را برپا میدارند و در حال رکوع انفاق میکنند...» و ولایت اولی الامر را واجب نمود، پس چون دربارۀ ولایت اولی الامر چیزی نمیدانستند خداوند محمد(ص) را دستور داد که ولایت را برای آنها تبیین و تفسیر کند همانگونه که نماز و زکات و صوم و حج را برای آنان تفسیر و تبیین کرده بود، پس هنگامی که از سوی خداوند دستور داده شد که امر ولایت را نیز تبیین و تفسیر کند، بر رسول خدا دشوار آمد و بیم آن را داشت که مردم نپذیرند و از دین خداوند برون روند و او را تکذیب کنند، پس از خداوند تعیین تکلیف خود را در اینباره طلب نمود، پس خداوند بر او وحی کرد که: ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ...﴾؛ «ای رسول آنچه را از پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ کن و چنانچه انجام ندهی رسالت او را تبلیغ نکردهای» پس رسول خدا دستور خداوند را اجرا و اعلام نمود، برخاست و ولایت علی(ع) را رسماً ابلاغ کرد در روز غدیرخم دستور داد بگویند: الصلاة جامعة و دستور داد همۀ حاضران به غایبان برسانند ـ عمربن اذینه گفت همۀ راویان بهجز ابیالجارود گفتند: ـ امام باقر فرمود، واجبات و فرائض یکی پس از دیگری نازل میشد، و ولایت آخرین فریضهای بود که از سوی خدا بر رسول نازل شد، پس خداوند آیه نازل کرد که: ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي﴾ امام باقر فرمود: خداوند در اینجا میفرماید دیگر پس از این فریضه و تکلیف، تکلیف و فریضۀ دیگری نازل نخواهم کرد؛ زیرا با این فریضه دین شما کامل شد و فرائض را بر ای شما تکمیل کردم[۱۸۶].
۱۳. کلینی به سندش از امام باقر(ع) روایت میکند: خداوند عزوجل بر بندگان پنج چیز را واجب نمود، چهارتا را گرفتند و یکی را رها کردند ـ تا آنجا که فرمود ـ در آنگاه رسول خدا(ص) فرمود: امت من تازه از جاهلیت برون آمدهاند و چنانچه ولایت پسرعمویم را به آنان اعلام کنم این چیزی میگوید و آن چیزی میگوید - این را با خود گفتم بدون آنکه با زبان چیزی بگویم- پس از سوی خداوند فرمانی قاطع و بُرنده بر من نازل شده و خداوند به من اخطار فرمود اگر ابلاغ نکنم مرا کیفر کند پس آیه نازل شد: ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ﴾[۱۸۷] پس رسول خدا(ص) دست علی را گرفت سپس فرمود - تا آنجا که امام باقر(ع) میفرماید-: سپس رسول خدا(ص) فرمود: هان ای جمع مسلمین این - علیبنابیطالب - ولیّ و فرمانروای شما پس از من است، پس حاضران به غایبان برسانند[۱۸۸].
قریب به مضمون این روایت را صدوق به سندش از ابیسعیدخدری روایت کرده است[۱۸۹].
۱۴. کلینی به سندش از امام صادق(ع) در ضمن حدیث مفصلی روایت میکند: «فَلَمَّا رَجَعَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) مِنْ حَجَّةِ الْوَدَاعِ نَزَلَ عَلَيْهِ جَبْرَئِيلُ(ع) فَقَالَ: ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ﴾[۱۹۰] فَنَادَى النَّاسَ فَاجْتَمَعُوا وَ أَمَرَ بِسَمُرَاتٍ فَقُمَّ شَوْكُهُنَّ، ثُمَّ قَالَ(ص): يَا أَيُّهَا النَّاسُ! مَنْ وَلِيُّكُمْ وَ أَوْلَى بِكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ؟ فَقَالُوا: اللَّهُ وَ رَسُولُهُ، فَقَالَ: مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ»[۱۹۱]؛ پس آنگاه که رسول الله از حجة الوداع بازگشت جبرئیل بر او نازل شد و گفت: ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ... إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ﴾ پس مردم را فراخواند وقتی گرد آمدند دستور داد که چند درختی که در آنجا بود تمیز کنند، پس فرمود: هان ای مردم چه کسی ولیّ شما و اولی به شما از خود شماست؟ گفتند: خدا و رسول او، پس رسول خدا(ص) فرمود: آن کس که من مولای اویم علی(ع) مولای اوست خداوندا آن کس که با علی(ع) بپیوندد با او بپیوند، و آن کس که با علی(ع) دشمنی کند با او دشمنی کن... .
۱۵. صدوق به سندش از امام باقر(ع) روایت میکند: در ضمن روایت مفصلی چنین آمده است که رسول خدا(ص) به علی(ع) فرمود: همانا پروردگار من تبارک و تعالی به من امر فرموده که همان حقی را که برای من واجب کرده است برای تو واجب کنم و همانا حق تو تعیین و فرض شده بر آن کس که به من ایمان آورده است و اگر تو نبودی حزب خدا شناخته نمیشد و به وسیلۀ تو دشمن خدا شناخته میشود و چنانچه کسی بدون ولایت تو به دیدار خدا برود دست خالی رفته و همۀ اعمالش هیچ به حساب میآیند و همانا خداوند بر من نازل فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ﴾؛ یعنی آنچه دربارۀ ولایت تو نازل فرموده، ﴿وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ﴾ و هر آینه اگر آنچه را دربارۀ ولایت تو به من امر شده تبلیغ نکنم عملم و طاعتم نابود میشود، و آن کس که بدون ولایت تو به دیدار خدا برود عملش نیست و نابود میشود....[۱۹۲]؛
در این زمینه روایات و اخبار دیگری نیز وارد شده که برای رعایت اختصار به همین مقدار اکتفاء میکنیم.
آنچه گفتیم در رابطه با دلالت قرائن خارجی ـ یعنی روایات وارده از رسول الله(ص) و سایر معصومین(ع) ـ بر ورود آیۀ تبلیغ در شأن ولایت و امامت امیرالمؤمنین(ع) بود، افزون بر این در خود آیۀ کریمه نیز قرائنی بر این مطلب دلالت میکنند:
قرینۀ اول: مسلماً آنچه در این آیه امر به تبلیغ آن شده هیچیک از فرائض معروف شرع اسلام؛ نظیر: صلات و صوم و حج و زکات نبوده؛ زیرا تمام این فرائض به طور مکرّر از سوی نبیاکرم(ص) بیان شده بوده و مسلمین به آنها عمل میکردهاند و فریضۀ حج نیز در حجةالوداع به وسیلۀ نبی اکرم با همۀ تفاصیل و جزئیات آن اعلام شده بوده است و تنها مطلبی که باقی مانده مسألۀ جانشینی و خلافت رسول اکرم(ص) بوده که به طور رسمی و در جمع جماعت عام مسلمین تبلیغ عمومی نشده بوده است؛ بنابراین جملۀ ﴿مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ﴾ با مسألۀ جانشینی رسول خدا(ص) تناسب دارد.
قرینۀ دوم: آنچه در آیه آمده است دلالت دارد بر اینکه آنچه رسول خدا(ص) در این آیه مأمور به تبلیغ آن شده است از نظر اهمیت در سطحی است که عدم تبلیغ آن به منزلۀ عدم تبلیغ اصل رسالت است، این مطلب عقلاً با مسألۀ جانشینی رسول اکرم(ص) تناسب دارد - زیرا بقای دین و تداوم حیات رسالت رسول خدا(ص) در جامعۀ اسلامی به تعیین جانشین شایستۀ رسول خدا(ص) بستگی دارد و تجربۀ عملی تاریخی نیز شاهد بر آن است،؛ چراکه در نتیجۀ عملی شدن نظریّۀ «عدم نص و عدم تعیین جانشین برای رسول خدا(ص)» کار اسلام به جایی رسید که «لَمْ يَبْقَ مِنَ الْإِسْلَامِ إِلَّا اسْمُهُ وَ مِنَ الْقُرْآنِ إِلَّا رَسْمُهُ» - افزون بر این قرینۀ عقلی نقلاً نیز شاهد بر آن وجود دارد و از جمله شواهد نقلی بر آن آیۀ وجوب مودّت ذی القربی بهعنوان اجر رسالت است.
توضیح اینکه اجر عادلانۀ هر عملی باید از نظر اهمیت و ارزش همسنگ و همسان آن عمل باشد؛ بنابراین مودّت ذی القربی باید از نظر ارزش و اهمیت همسنگ و همسان اصل رسالت رسول خدا(ص) باشد تا بتواند اجر رسالت رسول خدا(ص) قرار بگیرد، و از آنجا که مودّت، متضمن تبعیت و همراهی و پیوستگی است کاشف از وجوب پیروی از اهلبیت رسول خدا(ص) است و در نتیجه کاشف از جانشینی آنان از رسول خدا(ص) در فرمانروایی و رهبری جامعۀ مسلمین است؛ بنابراین عبارت ﴿وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ﴾ به کمک آیۀ ﴿قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى﴾[۱۹۳] نشانۀ روشنی است بر اینکه مراد از ﴿مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ﴾ مسألۀ جانشینی رسول خدا(ص) در جامعۀ مسلمین، و موضوع رهبری و فرمانروایی مسلمین پس از رسول خدا(ص) است.
قرینۀ سوم: جملۀ ﴿وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ﴾ دلالت دارد بر اینکه آنچه در این آیه امر به تبلیغ آن شده است مطلبی بوده که رسول خدا(ص) خوف از تکذیب آن داشته، و سبب اصلی تأخیر در تبلیغ آن همین خوف از تکذیب بوده؛ لذا خداوند با اطمینان دادن رسولش در اینباره و اینکه او را از تکذیب دیگران در امان خواهد داشت، او را به تبلیغ این امر دستور داده است. روشن است که مراد از ﴿وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ﴾ عصمت از قتل نبوده؛ زیرا خداوند دربارۀ رسولان خویش میفرماید: ﴿لَا يَخَافُ لَدَيَّ الْمُرْسَلُونَ﴾[۱۹۴] و نیز دربارۀ مؤمنان میفرماید: ﴿إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا﴾[۱۹۵] و از زبان شهداء در راه خدا پیامی به سایر مؤمنان میفرستد که ﴿وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ﴾[۱۹۶] و نیز فرمود: ﴿فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَفَضْلٍ لَمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ﴾[۱۹۷] بلکه خوف از تکذیب و نفی رسالت بوده است چنانکه خداوند دربارۀ اقوام پیشین میفرماید:
- ﴿كَذَّبَتْ قَوْمُ نُوحٍ الْمُرْسَلِينَ﴾[۱۹۸]
- و در جای دیگر: ﴿كَذَّبَتْ عَادٌ الْمُرْسَلِينَ﴾[۱۹۹].
- و همچنین: ﴿كَذَّبَتْ ثَمُودُ الْمُرْسَلِينَ﴾[۲۰۰].
- و باز میفرماید: ﴿كَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ الْمُرْسَلِينَ﴾[۲۰۱].
- و نیز: ﴿كَذَّبَ أَصْحَابُ الْأَيْكَةِ الْمُرْسَلِينَ﴾[۲۰۲].
به همین سبب خداوند رسول خاتم(ص) را از تکذیب دیگران در امان داشت؛ لذا عملاً نیز تکذیب رسول اکرم صورت نگرفت بلکه آنچه انجام گرفت تلاش در جهت کتمان و انکار صدور این تبلیغ از سوی رسول خدا(ص) بود.
دلیل نهم
آیۀ مبارکۀ: ﴿وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولَئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ﴾[۲۰۳].
نیز آیۀ کریمۀ: ﴿وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ﴾[۲۰۴]
و آیۀ کریمۀ: ﴿وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ﴾[۲۰۵]. استدلال به این آیات بر وجوب نصب حاکم از سوی خداوند پس از رسول خدا(ص) از چند مقدمه تشکیل میشود:
مقدمۀ اول: این آیات با صراحت و تأکید بر وجوب حکم به جمیع مَا أَنْزَلَ اللَّهُ دلالت دارند؛ بنابراین اجرای کلیّۀ احکام الهی بر طبق آنچه خداوند نازل نموده است واجب قطعی است.
مقدمۀ دوم: حکم به جمیع مَا أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَى مَا أَنْزَلَ اللَّهُ متوقف بر علم به جمیع مَا أَنْزَلَ اللَّهُ علماً مطابقاً للواقع است؛ بنابراین حکم به جمیع مَا أَنْزَلَ اللَّهُ متوقف بر آن است که حاکم، عالم به جمیع مَا أَنْزَلَ اللَّهُ باشد.
مقدمۀ سوم: معرفت حاکمی که عالم به جمیع مَا أَنْزَلَ اللَّهُ باشد بر طبق آنچه خداوند نازل کرده است بر اعلام و تعیین و معرفی خداوند متوقف است؛ زیرا معرفت و شناخت چنین کسی جز از طریق اعلام و تعیین الهی ممکن نیست.
نتیجه آنکه از آنجا که حکم به جمیع مَا أَنْزَلَ اللَّهُ كَمَا أَنْزَلَ اللَّهُ متوقف بر وجود حاکم عالم به جمیع مَا أَنْزَلَ اللَّهُ كَمَا أَنْزَلَ اللَّهُ است، و علم به چنین حاکمی متوقف بر اعلام و تعیین خداوند است، واجب است که رسول خدا(ص) نسبت به تعیین حاکمی اینچنین از سوی خداوند اقدام نماید.
دلیل دهم
آیۀ کریمۀ: ﴿فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا﴾[۲۰۶] استدلال به آیۀ فوق را برای اثبات وجوب نصب فرمانروای سیاسی پس از رسول خدا(ص) از سوی رسول خدا(ص) طی چند بند بیان میکنیم:
- در این آیه تحکیم رسول خدا(ص) در جزئیات مسائل مورد اختلاف جامعۀ اسلامی شرط ایمان دانسته شده است که لازم آن نفی ایمان است از کسانی که مرجعیت رسولخدا(ص) را در تمام امور مورد نزاع و اختلاف نپذیرند. این مطلب در آیات متعددی مورد تأکید قرار گرفته است از جمله، قوله تعالی: ﴿وَيَقُولُونَ آمَنَّا بِاللَّهِ وَبِالرَّسُولِ وَأَطَعْنَا ثُمَّ يَتَوَلَّى فَرِيقٌ مِنْهُمْ مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ وَمَا أُولَئِكَ بِالْمُؤْمِنِينَ﴾[۲۰۷] تا آنجا که خدای متعال میفرماید: ﴿إِنَّمَا كَانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِينَ إِذَا دُعُوا إِلَى اللَّهِ وَرَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ أَنْ يَقُولُوا سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا﴾[۲۰۸].
- شرط ایمان بودن رجوع الی الرسول در تمام جزئیات مورد نزاع عام است، و مخصوص به زمان حیات رسول خدا(ص) نیست، زیرا: اولاً: لفظ آیه مطلق است، بلکه الفاظ مؤکّدهای که در آن آمده؛ نظیر: ﴿فَلَا وَرَبِّكَ﴾ صراحت و تأکّد اطلاق را میرساند. ثانیاً: از نظر عقل نیز اختصاص «شرط ایمان بودن رجوع إلی الرسول ﴿فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ﴾» به خصوص عصر حیات رسول اکرم(ص) محتمل نیست؛ زیرا معقول نیست که ایمان در زمان حیات رسول مشروط به شرطی چون تحکیم رسول باشد و در زمان بعد از آن مشروط به آن شرط نباشد. ثالثاً: آیات دیگر نظیر آیات سورۀ نور که در بالا اشاره کردیم مؤکّد این اطلاق است. علیهذا اطلاق این شرطیت جای شک و تردید نیست.
- با توجه به اینکه رجوع الی الرسول در تمام جزئیات مورد نزاع جامعۀ اسلامی در همۀ ازمنه و امکنه شرط ایمان است و با توجه به وجوب مؤکّد ایمان، تحصیل شرط آنکه رجوع الی الرسول در موارد اختلاف و نزاع در تمام امکنه و ازمنه واجب مؤکّد است.
- همانگونه که رجوع الی الرسول در زمان حیات او در امکنۀ بعیده از مکان وجود شریف آن حضرت همچون یمن با رجوع به منصوب آن حضرت نظیر معاذبنجبل یا حضرت امیر(ع) تحقق مییافته است، در ازمنۀ متأخره از زمان حیات رسول اکرم(ص) نیز با رجوع به منصوب از سوی او تحقق مییابد.
- بنابراین، بر عدم نصب کسی که رجوع به او و تحکیم او در همۀ امور اختلافی رجوع به رسول خدا باشد در ازمنۀ بعد از حیات رسول خدا(ص)، یکی از دو تالی فاسد بار میشود:
- ایمان بعد از زمان حیات رسول خدا(ص) واجب نباشد که بطلان آن واضح است.
- ایمان بعد از زمان حیات رسول خدا(ص) واجب باشد؛ لکن شرطش رجوع الی الرسول فیما شجر بینهم نباشد. بطلان این فرض نیز روشن است و در بالا وجه بطلان آن را توضیح دادیم.
با توجه به بطلان دو فرض فوق الذکر نتیجه میگیریم: واجب است رسول خدا(ص) بعد از خود کسی یا کسانی را برای مرجعیت در امور اختلافی مسلمین نصب کند که حکم او حکم رسول خدا(ص)، و رجوع به او رجوع به رسول خدا(ص) باشد.
بنابراین نصب امام و مرجعی از سوی رسول خدا(ص) با وصف مذکور - یعنی حکم او حکم رسول خدا(ص) و رجوع به او رجوع به رسول خدا(ص) باشد - برای مرجعیت مسلمین پس از حیات رسول خدا(ص) واجب و متعین است[۲۰۹].
روایات سنت شریفه
روایات فراوانی در منابع روایی شیعه و سنی بر وجوب نصب حاکم از سوی خدا بعد از رسول اکرم(ص) دلالت دارند و با توجه به ضرورت و بداهت عقلی و شرعی آن نزد شیعیان و کثرت روایات وارده در منابع شیعه در این مورد، در اینجا به نمونهای از آنچه در منابع اهلسنت آمده اکتفا میکنیم، در منابع روایی اهلسنت چند مجموعه از روایات بر وجوب نصب حاکم بعد الرسول دلالت میکنند:
مجموعۀ اول
بخاری و دیگر محدثان بزرگ اهلسنت به اسانید معتبر از عبادة بن الصامت روایت کردهاند: «قَالَ: بَايَعْنَا رَسُولَ اللَّهِ(ص) عَلَى السَّمْعِ وَ الطَّاعَةِ فِي الْمَنْشَطِ وَ الْمَكْرَهِ، وَ أَنْ لَا نُنَازِعَ الْأَمْرَ أَهْلَهُ، وَ أَنْ نَقُومَ، أَوْ نَقُولَ بِالْحَقِّ، حَيْثُمَا كُنَّا، لَا نَخَافُ فِي اللَّهِ لَوْمَةَ لَائِمٍ»[۲۱۰]؛ بیعت کردیم با رسول الله(ص) بر اینکه به گوش باشیم و فرمان بریم در آسایش و سختی و اینکه در فرمانروایی با اهلش نزاع نکنیم، و اینکه به حق قیام کنیم و به حق سخن بگوییم هرجا باشیم، و از ملامت ملامتکنندهای در راه خدا نهراسیم. نظیر این روایت در سایر صحاح و مسانید آمده است.
استدلال به این روایت به جملۀ «وَ أَنْ لَا نُنَازِعَ الْأَمْرَ أَهْلَهُ»؛ «و اینکه در فرمانروایی با اهلش نزاع نکنیم» آن است به بیان ذیل که از سه بند تشکیل میشود:
بند اول: عبارت «لَا نُنَازِعَ الْأَمْرَ أَهْلَهُ»؛ «در فرمانروایی با اهلش نزاع نکنیم» بر وجود و تعیّن «اهل الأمر» در زمان رسول خدا(ص) دلالت میکند، این جمله دلالت دارد بر اینکه در زمان بیعت رسول با اصحاب خویش «اهل الأمر» معیّن و مفروغعنه بوده است، وگرنه نزاع با اهل امری که معیّن نشده و وجود خارجی ندارد بیمعناست تا مورد نهی قرار گیرد.
حاصل آنکه: بیعت با رسول(ص) بر عدم منازعت در امر با «اهل الأمر» ظهور دارد در اینکه اهل الأمر معیّنی وجود داشته که بیعت با رسول بر اساس عدم منازعت با آنان در امر صورت گرفته است.
بند دوم: در صورتی که مراد از «اهل الأمر» در هنگام بیعت با رسول(ص) اهل الأمر تعیین شده بعدالرسول نباشد گنجاندن شرط عدم نزاع با اهل الأمر فاقد معنا میشود؛ زیرا بیعت بر سمع و طاعت کفایت میکند و نیازی به شرط اضافی عدم نزاع با اهل الأمر نیست.
بند سوم: در صورت عدم تعیین اهل الأمر از سوی رسول(ص) و واگذاری آن به اصحاب، تنازع بر امر اجتناب ناپذیر است؛ لذا اخذ بیعت بر عدم نزاع امری لغو خواهد بود به همین دلیل کسانی که تعیین ولیّ امر بعدالرسول را از سوی خداوند نپذیرفتند در همان روزهای نخستین بعد از رحلت رسول اکرم(ص) به نزاع سختی بر سر «ولایت امر» پرداختند.
مورخین اسلامی نخستین نزاع بر سر خلافت و ولایت امر را بعدالرسول از سوی کسانی که نص و تعیین ولیّ امر را از سوی رسول الله(ص) نادیده گرفتند به تفصیل بیان کردهاند که در اینجا گنجایش بیان تفصیل آن نیست تنها به چند جمله از آنچه در این نزاع بین این افراد رد و بدل شده است را بهعنوان نمونهای از نزاع بر سر خلافت و ولایت امر بعدالرسول ذکر میکنیم: ابنقتیبه مورخ و محدث معروف اهلسنت (متوفی سنه ۲۷۶هـ. ق.) در ضمن بیان نزاع انصار و برخی از مهاجرین بر سر خلافت و ولایت امر بعد از رسول(ص) کلام حباب بن المنذر خطاب به انصار را نقل میکند و میگوید حباب بن المنذر در پاسخ سخنان عمربنالخطاب، خطاب به انصار چنین گفت: يَا مَعْشَرَ الْأَنْصَارِ! امْلِكُوا عَلَى أَيْدِيكُمْ، وَ لَا تَسْمَعُوا مَقَالَةَ هَذَا وَ أَصْحَابِهِ، فَيَذْهَبُوا بِنَصِيبِكُمْ مِنْ هَذَا الْأَمْرِ، فَإِنْ أَبَوْا عَلَيْكُمْ مَا سَأَلْتُمْ فَأَجْلُوهُمْ عَنْ بِلَادِكُمْ، وَ تَوَلَّوْا هَذَا الْأَمْرَ عَلَيْهِمْ، فَأَنْتُمْ وَ اللَّهِ أَوْلَى بِهَذَا الْأَمْرِ مِنْهُمْ، فَإِنَّهُ دَانَ لِهَذَا الْأَمْرِ مَا لَمْ يَكُنْ يَدِينُ لَهُ بِأَسْيَافِنَا، أَمَا وَ اللَّهِ إِنْ شِئْتُمْ لَنُعِيدَنَّهَا جَذَعَةً، وَ اللَّهِ لَا يَرُدُّ عَلَيَّ أَحَدٌ مَا أَقُولُ إِلَّا حَطَّمْتُ أَنْفَهُ بِالسَّيْفِ...[۲۱۱]؛ هان ای جمع انصار دست نگهدارید و به گفتۀ این مرد- یعنی عمر - و یارانش گوش ندهید که سهم شما را از این امر (ولایت بر مردم) خواهند خورد، اگر زیر بار ولایت امر شما نرفتند آنها را از سرزمین خود اخراج کنید و ولایت این امر را بر آنها خودتان به عهده بگیرید؛ زیرا به خدا سوگند شما از اینان اولی به این امر هستید چون کسانی که در این دین نبودند با شمشیرهای ما به این دین روی آوردند همانا به خدا سوگند اگر بخواهید اوضاع را به روز اول - قبل از ورود به این دین - برمیگردانیم، به خدا سوگند کسی سخن مرا رد نمیکند مگر آنکه بینی او را با شمشیر خُرد خواهم کرد.
سپس میگوید: و هنگامی که بشیر ـ که از بزرگان خزرج بود ـ همدستی قوم خود را در به فرمانروایی رساندن سعد بن عباده دید، به سعد رشک ورزید و گفت: هان ای جمع انصار به خدا سوگند اگر ما صاحب فضیلت و برتری در جهاد مشرکین و سبقتدار در گرویدن به دین بودیم در این کار جز رضای پروردگارمان و اطاعت از پیامبرمان را نجستیم - تا آنجا که گفت - پس همانا محمد رسول الله مردی از قریش بود و قوم او احق به میراث او و به عهده گرفتن قدرت و سلطان اویند، سوگند به خدا هیچگاه با آنها در این امر به نزاع بر نخواهم خواست؛ پس تقوای خدا را پیشه کنید و با قوم او به نزاع و مخالفت برنخیزید[۲۱۲].
سپس ادامۀ جریان نزاع را در سقیفه نقل میکند تا آنجا که میگوید: پس هنگامی که قبیلۀ اوس آنچه را بشیر بن سعد انجام داد دیدند و آنچه را مهاجرین قریش بدان فراخواندند ملاحظه کردند و مطالبۀ قبیلۀ خزرج را در به فرمانروایی رساندن سعد بن عباده دیدند، به یکدیگر - و در میان آنها اسید بن خضیر بود - گفتند: چنانچه فرمانروایی را برای یکبار به سعد واگذار کردید، همیشه این فضیلت و برتری را قبیلۀ خزرج بر شما خواهند داشت و به هیچ وجه سهمی از آن به شما نخواهند داد، پس برخیزید و با ابوبکر بیعت کنید، پس برخاستند و با ابوبکر بیعت کردند، پس حباب بن منذر برخاست و دست به شمشیر خود برد، پس به او هجوم آوردند و شمشیرش را از دستش گرفتند، پس شروع کرد با لباسی که داشت به صورت آنها میکوبید تا آنان از بیعت با ابوبکر فارغ گشتند[۲۱۳].
ابنقتیبه سپس کلام سعد بن عباده را خطاب به ابوبکر پس از بیعت عدهای با او نقل میکند: فَقَالَ سَعْدُ بْنُ عُبَادَةَ: أَمَا وَ اللَّهِ لَوْ أَنَّ لِي مَا أَقْدِرُ بِهِ عَلَى النُّهُوضِ، لَسَمِعْتُمْ مِنِّي فِي أَقْطَارِهَا زَئِيرًا يُخْرِجُكَ أَنْتَ وَ أَصْحَابَكَ، وَ لَأَلْحَقْتُكَ بِقَوْمٍ كُنْتَ فِيهِمْ تَابِعًا غَيْرَ مَتْبُوعٍ، خَامِلًا غَيْرَ عَزِيزٍ، فَبَايَعَهُ النَّاسُ جَمِيعًا حَتَّى كَادُوا يَطَئُونَ سَعْدًا. فَقَالَ سَعْدٌ: قَتَلْتُمُونِي. فَقِيلَ: قَتَلُوهُ قَتَلَهُ اللَّهُ؛ پس سعدبنعباده به ابوبکر گفت: به خدا سوگند اگر توان از جا برخاستن داشتم در سراسر این زمین آنچنان خروش شیر بیشهای میشنیدی که تو و همراهانت را از این سرزمین براند، و تو را به قومی ملحق کند که در میان آنها پیوسته دنبالهرو بود نه پیشگام، ذلیل و ناشناخته بودی نه عزیز و سرشناس، پس مردم همگی با ابوبکر بیعت کردند تا آنجا که نزدیک بود سعد را زیر پا لگدمال کنند، پس سعد فریاد زد: مرا کشتید، گفتند: بکشید او را خدا او را بکشد.
سپس امتناع سعد بن عبادة و بنی هاشم را از بیعت با ابیبکر نقل میکند و میگوید: فَكَانَ سَعْدٌ لَا يُصَلِّي بِصَلَاتِهِمْ، وَ لَا يَجْمَعُ بِجُمْعَتِهِمْ، وَ لَا يُفِيضُ بِإِفَاضَتِهِمْ، وَ لَوْ يَجِدُ عَلَيْهِمْ أَعْوَانًا لَصَالَ بِهِمْ، وَ لَوْ بَايَعَهُ أَحَدٌ عَلَى قِتَالِهِمْ لَقَاتَلَهُمْ، فَلَمْ يَزَلْ كَذَلِكَ حَتَّى تُوُفِّيَ أَبُو بَكْرٍ رَحِمَهُ اللَّهُ، وَ وَلِيَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ، فَخَرَجَ إِلَى الشَّامِ، فَمَاتَ بِهَا، وَ لَمْ يُبَايِعْ لِأَحَدٍ؛ پس سعد چنین بود که هیچگاه با آنها نماز نمیگزارد، و در جمعۀ آنها شرکت نمیکرد، و در موسم حج همراه آنها افاضه از عرفات و مشعر نمیکرد، و چنانچه یاورانی مییافت بر آنها حملهور میشد، و اگر کسی بر جنگ با آنان با او بیعت میکرد به جنگ با آنان برمیخاست پس بر همین منوال بود تا مرگ ابوبکر و به قدرت رسیدن عمر، پس به سوی شام عزیمت کرد و در همانجا بدرود حیات گفت و با کسی بیعت نکرد. وَ إِنَّ بَنِي هَاشِمٍ اجْتَمَعَتْ عِنْدَ بَيْعَةِ الْأَنْصَارِ إِلَى عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ، وَ مَعَهُمُ الزُّبَيْرُ بْنُ الْعَوَّامِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ؛ و همانا هنگامی که انصار با ابوبکر بیعت کردند بنیهاشم و همراه آنان زبیربنعوام نزد علیبنابیطالب جمع گشتند.
تا آنجا که میگوید: پس عمر با گروهی - که اسید بن حضیر و سلمة بن اسلم جزو آنان بودند - به سوی آنان رفت و گفتند: بیرون بیایید و با ابوبکر بیعت کنید، آنها نپذیرفتند و زبیر بن عوام با شمشیر آهیخته برون آمد، عمر به یاران خود گفت این مرد را بگیرید، پس سلمة بن اسلم به او حملهور شد و شمشیر را از دست او گرفت و به دیوار کوبید[۲۱۴].
نظیر آنچه ابنقتیبه روایت کرده است مورخان دیگر نیز نقل کردهاند، در کتب حدیث نیز قریب به همین مضمون آمده است از جمله در صحیح بخاری که خلاصهای از جریان نزاع بر سر خلافت و ولایت امر بعد از رسول الله(ص) را از زبان عمر بن الخطاب نقل میکند که در ضمن خطبهای گفت: پس همانا به من خبر رسید که کسی از میان شما گفته است: به خدا سوگند هرگاه عمر بمیرد با فلان کس بیعت خواهم کرد کسی فریب نخورد و بگوید: بیعت با ابوبکر لغزشی بود و به پایان رسید. همانا آری چنین بود؛ لکن خداوند شرّ آن را دور کرد و کسی از شما نیست که همچون ابوبکر، دیگران در برابرش گردن خم کنند پس اگر کسی با شخصی بدون مشورت با مسلمین بیعت کند کسی از او و آن کس که با او بیعت کرده پیروی نکند که چه بسا هر دو کشته شوند، و همانا ابوبکر وقتی پیامبر(ص) از دنیا رفت از بهترین ما بود؛ لکن انصار با ما مخالفت کردند و همگی در سقیفۀ بنی ساعده جمع شدند، و علی و زبیر و همراهان آنها با ما مخالفت کردند و به جمع ما نپیوستند[۲۱۵].
تا آنجا که میگوید: فَقَالَ قَائِلٌ مِنْ الْأَنْصَارِ: أَنَا جُذَيْلُهَا الْمُحَكَّكُ وَ عُذَيْقُهَا الْمُرَجَّبُ، مِنَّا أَمِيرٌ وَ مِنْكُمْ أَمِيرٌ، يَا مَعْشَرَ قُرَيْشٍ، فَكَثُرَ اللَّغَطُ وَ ارْتَفَعَتْ الْأَصْوَاتُ[۲۱۶]؛ پس گویندهای از میان انصار گفت: درمان این درد و میوۀ این باغ نزد من است: ای جمع قریشیان، از ما فرمانروایی و از شما نیز فرمانروایی انتخاب شود پس بگو مگوها بسیار شد و سر و صداها بالا گرفت... .
همانگونه که در روایت بخاری از قول عمر ملاحظه میشود نزاع بر مسألۀ خلافت پس از رحلت رسول خدا(ص) آغاز شد که عبارت أَنَّ الْأَنْصَارَ خَالَفُونَا وَ اجْتَمَعُوا بِأَسْرِهِمْ فِي سَقِيفَةِ بَنِي سَاعِدَةَ، وَ خَالَفَ عَنَّا عَلِيٌّ وَ الزُّبَيْرُ وَ مَنْ مَعَهُمَا؛ «لکن انصار با ما مخالفت کردند و همگی در سقیفۀ بنی ساعده جمع شدند و علی و زبیر و همراهان آنها با ما مخالفت کردند و به جمع نپیوستند» اشاره به این نزاع و اختلاف شدیدی است که بر اساس نظریّۀ عدم تعیین جانشین برای رسول خدا(ص) و انکار و کتمان نصّ الهی صادر از رسول خدا(ص) مبنی بر تعیین خلیفۀ بعد از رسول(ص) شکل گرفت در آخر روایت فوقالذکر پس از قول قائلی از انصار أَنَا جُذَيْلُهَا الْمُحَكَّكُ وَ عُذَيْقُهَا الْمُرَجَّبُ، مِنَّا أَمِيرٌ وَ مِنْكُمْ أَمِيرٌ؛ «درمان این درد و میوۀ این باغ نزد من است ای جمع قریشیان، از ما فرمانروایی و از شما نیز فرمانروایی انتخاب شود» بخاری از قول عمر چنین نقل میکند: پس بگو مگو بسیار شد و سر و صداها بالا گرفت تا آنجا که ترسیدم اختلاف پیش آید به ابوبکر گفتم: دستت را دراز کن پس دست خود را دراز کرد و من با او بیعت کردم و مهاجران نیز با او بیعت کردند، سپس انصار نیز بیعت کردند و به سعد بن عباده هجوم آوردیم، پس یکی گفت: سعدبنعباده را کشتید، گفتم: خدا سعدبنعباده را بکشد...[۲۱۷].
طبری در تاریخ خود نقل میکند: أَتَى عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ مَنْزِلَ عَلِيٍّ وَ فِيهِ طَلْحَةُ وَ الزُّبَيْرُ وَ رِجَالٌ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ، فَقَالَ: وَ اللَّهِ لأَحْرِقَنَّ عَلَيْكُمْ أَوْ لَتَخْرُجُنَّ إِلَى الْبَيْعَةِ[۲۱۸]؛ عمربنالخطاب نزد منزل علی - درحالیکه در منزل طلحه و زبیر و عدهای از مهاجرین بودند - آمد و گفت: به خدا سوگند خانه را بر شما به آتش خواهم کشید مگر آنکه برای بیعت بیرون بیایید.
بنابر آنچه گذشت روایت «بَايَعْنَا رَسُولَ اللَّهِ(ص) عَلَى السَّمْعِ وَ الطَّاعَةِ... وَ أَنْ لَا نُنَازِعَ الْأَمْرَ أَهْلَهُ» بهروشنی بر این حقیقت دلالت دارد که مسألۀ «اهل الأمر» مفروغ عنه بوده، و امر آن از سوی خداوند مقرّر گشته، و به انتخاب اصحاب رسول خدا(ص) واگذار نشده بوده؛ لذا رسول خدا(ص) با آنان بر عدم نزاع با «اهل الأمر» بر سر «امر» بیعت گرفته است؛ زیرا نزاع بر «امر» در صورت عدم تعیین «اهل الأمر» اجتناب ناپذیر است همانگونه که بر اساس انکار تعیین «اهل الأمر» نزاع بر «امر» از همان روزهای نخستین پس از رحلت رسول خدا(ص) آغاز شد تا آنجا که شهرستانی در ملل و نحل میگوید: وَ أَعْظَمُ خِلَافٍ بَيْنَ الْأُمَّةِ خِلَافُ الْإِمَامَةِ، إِذْ مَا سُلَّ سَيْفٌ فِي الْإِسْلَامِ عَلَى قَاعِدَةٍ دِينِيَّةٍ مِثْلَ مَا سُلَّ عَلَى الْإِمَامَةِ فِي كُلِّ زَمَانٍ[۲۱۹]؛ بزرگترین خلاف در بین امت خلاف دربارۀ امامت است؛ زیرا در هیچ زمانی بر هیچ قاعده و اصل دینی همچون امامت شمشیر کشیده نشد.
مجموعه دوم
روایاتی که در آنها الهی بودن امامت و خلافت و اینکه امر خلافت و امامت را تنها خداوند باید تعیین کند به صراحت بیان شده است؛ نظیر روایت ابنهشام در السیرة النبویة: همانا رسول خدا(ص) به سوی قبیلۀ بنی عامر بن صعصعه آمد و آنها را به سوی خدای عزوجل فراخواند، و خود را بر آنها عرضه نمود، پس یکی از آنان به نام بیحرة بن فراس گفت: به خدا سوگند اگر میتوانستم این جوان را برای خود بگیرم همۀ عرب را به وسیلۀ او میخوردم پس به رسول خدا(ص) گفت: چه در نظر داری آیا اگر ما با تو بر فرمانروایی تو بیعت کردیم پس خداوند تو را بر مخالفانت پیروز کرد آیا فرمانروایی پس از تو از آنِ ما خواهد بود؟ حضرت فرمود: فرمانروایی با خداست، آن را هر جا بخواهد قرار میدهد. پس بیحره به رسول خدا(ص) گفت: آیا در دفاع از تو گلوی خود را هدف تیرهای عرب قرار بدهیم، پس آنگاه که خداوند تو را پیروز کند فرمانروایی برای کسانی دیگر به جز ما باشد؟ ما را نیازی به آنچه ما را بدان فرا میخوانی نیست، پس به او پاسخ منفی دادند[۲۲۰].
عبارت «الْأَمْرُ إلَى اللَّهِ يَضَعُهُ حَيْثُ يَشَاءُ»؛ «فرمانروایی با خداست آن را هرجا بخواهد قرار میدهد» به صراحت بر مسألۀ الهی بودن تعیین ولیّ امر بعد الرسول دلالت دارد و عبارت «يَضَعُهُ حَيْثُ يَشَاءُ» اشاره به لزوم تعیین آن از سوی خداست؛ زیرا بر مشیئت الهی بر وضع ولایت امر در جای خود دلالت دارد.
نیز ماوردی در اعلام النبوّة روایت میکند: عامر بن طفیل به پیامبر گفت: - درحالیکه قصد ترور حضرت را داشت - اگر مسلمان شدم چه چیز به من میدهی به حضرت فرمود: هرچه له یا علیه سایر مسلمین است برای تو نیز هست، عامر گفت: آیا مرا به فرمانروایی بعد از تو نمینگاری؟ حضرت فرمود: اختیار این کار دست تو و قوم تو نیست، آری اسبهایی به تو میدهیم که بتوانی با آنها در راه خدا جهاد کنی[۲۲۱].
نیز ابن جریر طبری روایت میکند: هنگامی که پیامبر(ص) خود را بر قبائل عرب عرضه میداشت، بنیکلاب - یکی از قبائل معروف عرب - گفتند: با تو به شرطی بیعت میکنیم که پس از تو فرمانروایی از آنِ ما باشد، حضرت فرمود: فرمانروایی از آنِ خداست، اگر بخواهد در شما باشد در شما خواهد بود و اگر بخواهد در غیر شما باشد در غیر شما خواهد بود، پس رفتند و با حضرت بیعت نکردند و گفتند: با شمشیرهایمان برای دفاع از تو بجنگیم، پس آنگاه دیگران را بر ما به فرمانروایی بگماری؟![۲۲۲].
مجموعۀ سوم
روایات فراوانی که در حد تواتر وارد شده و بر وجوب بیعت هر مسلمان با امام زمان خود دلالت دارند: مسلم در صحیح روایت میکند: نافع گفت: عبدالله فرزند عمر نزد عبداللهبنمطیع پس از فاجعۀ حرّه آمد در زمان یزید بن معاویه، پس عبدالله بن مطیع گفت: برای ابوعبدالرحمان - عبدالله بن عمر - تکیهگاهی بگذارید پس عبدالله بن عمر خطاب به عبدالله بن مطیع گفت: همان من نزد تو نیامدهام که بنشینم، آمدهام تا حدیثی را که از رسول خدا(ص) شنیدهام برای تو نقل کنم، شنیدم رسول خدا(ص) میگفت میفرمود: کسی که دست از اطاعت بکشد روز قیامت خدا را در حالی خواهد که هیچ حجتی ندارد، و اگر کسی که در حالی بمیرد که بیعتی بر گردنش نباشد به مرگ جاهلی مرده است[۲۲۳].
نیز متقی هندی در کنزالعمال به چند طریق از رسول خدا(ص) روایت میکند، فرمود: «مَنْ مَاتَ و لَا بَيْعَةَ عَلَيْهِ مَاتَ مَيْتَةَ جَاهِلِيَّةٍ»[۲۲۴]؛ کسی که بمیرد و بیعتی نکرده باشد به مرگ جاهلی مرده است.
و نیز روایت میکند: «مَنْ مَاتَ بِغَيْرِ إِمَامٍ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً»[۲۲۵]؛ کسی که بدون امام بمیرد به مرگ جاهلی مرده است.
این روایات بر وجوب وجود امام در هر زمان دلالت میکنند؛ زیرا: وجود امام در هر زمان ممکن نیست مگر آنکه از پیش امامان همۀ زمانها معیّن شده باشند، وگرنه لازم میآید مسلمانانی که در فاصلۀ انتخاب امام بعد از امام اول - چنانکه در مقاطع متعدد تاریخ اتفاق افتاده است - از دنیا رفتهاند همگی با مرگ جاهلی از بین رفته باشند؛ مثلاً لازم میآید افرادی از مسلمانان که پس از رحلت رسول خدا(ص) و پیش از انتخاب و بیعت با ابوبکر از دنیا رفتهاند و همچنین کسانی که بعد از مقتل قتل عمر و پیش از انتخاب عثمان توسط شورای تعیین شده توسط عمر از دنیا رفتهاند همگی بر جاهلیت مرده باشند؛ زیرا بنابر نظریهای که منکر تعیین امامان از سوی خداست در این مقاطع امامی وجود نداشته تا کسی با او بیعت کند.
حاصل آنکه مدلول التزامی «مَنْ مَاتَ وَ لَيْسَ فِي عُنُقِهِ بَيْعَةٌ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً»؛ «هرکس بمیرد و بیعتی بر گردنش نباشد به مرگ جاهلی مرده است» آن است که امامان همۀ زمانها از پیش تعیین شدهاند و لذا هر کس که بدون بیعت با امام از دنیا برود به مرگ جاهلی از دنیا رفته است و آیاتی که با مضمون ﴿لَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ﴾[۲۲۶] آمده است به همین حقیقت اشاره دارد.
نظیر روایت فوق در منابع شیعه نیز آمده است: کلینی به سند صحیح از امام محمد بن علیالباقر(ع) روایت میکند، فرمود: «مَنْ مَاتَ وَ لَيْسَ لَهُ إِمَامٌ فَمِيتَتُهُ مِيتَةٌ جَاهِلِيَّةٌ»[۲۲۷]؛ کسی که بمیرد و امامی نداشته باشد مرگ او مرگ جاهلی است.
و در لفظ دیگری به روایت از امام صادق(ع) چنین آمده است: «مَنْ بَاتَ لَيْلَةً لَا يَعْرِفُ فِيهَا إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً»[۲۲۸]؛ کسی یک شب سپری کند درحالیکه امام زمان خود را نشناخته باشد به مرگ جاهلی مرده است.
ممکن است به همین دلیل باشد آنچه را ابنابیالحدید در شرح نهج البلاغه روایت میکند: عبدالله بن عمر از بیعت با علی(ع) امتناع نمود؛ لکن شبانه درب خانۀ حجاج را زد، تا با عبدالملک مروان بیعت کند تا یک شب را بدون امام سپری نکرده باشد؛ زیرا به ادعای او از پیامبر(ص) روایت شده است که فرمود: کسی که بمیرد درحالیکه امامی ندارد به مرگ جاهلی مرده است[۲۲۹].
مجموعۀ چهارم
مسلم در صحیح روایت میکند: «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): لَا يَزَالُ هَذَا الْأَمْرُ فِي قُرَيْشٍ مَا بَقِيَ مِنَ النَّاسِ اثْنَانِ»[۲۳۰]؛ رسول اکرم(ص) فرمود: همواره فرمانروایی در قریش است مادام که از مردم دو نفر باقی مانده باشد.
این روایت نیز بر وجوب شرعی تعیین امام قرشی از سوی خدا برای همۀ زمانها دلالت دارد؛ زیرا چنانچه تعیین امام قرشی از سوی خدا در هر زمان واجب نبود این کبرای کلی که «لَا يَزَالُ هَذَا الْأَمْرُ فِي قُرَيْشٍ مَا بَقِيَ مِنَ النَّاسِ اثْنَانِ»؛ «همواره فرمانروایی در قریش است مادام که از مردم دو نفر باقی مانده باشد» صورت تحقق به خود نمیگرفت؛ زیرا لازم این مطلب این است که ارادۀ الهی به لزوم تحقق این امر ـ یعنی امامت فردی از قریش در همۀ ازمنۀ تاریخ ـ تعلق گرفته است.
مؤید این روایت احادیث متعددی است که در منابع شیعه از ائمۀ معصومین روایت شده است، از جمله: کلینی به سند صحیح از امام صادق(ع) روایت میکند، فرمود: «لَوْ لَمْ يَبْقَ فِي الْأَرْضِ إِلَّا اثْنَانِ لَكَانَ أَحَدُهُمَا الْحُجَّةَ»[۲۳۱]؛ اگر تنها دو تن روی زمین باقی مانده باشد به طور حتم یکی از آن دو تن حجت و امام است.
و در روایتی دیگر: «لَوْ بَقِيَ اثْنَانِ لَكَانَ أَحَدُهُمَا الْحُجَّةَ عَلَى صَاحِبِهِ»[۲۳۲]؛ اگر دو تن باقی مانده باشد یکی از آن دو بر دیگری حجت و امام است[۲۳۳].
منابع
پانویس
- ↑ اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۵، ص۱۲-۱۸.
- ↑ «و اگر بخشش خداوند و بخشایش وی بر شما نبود هرگز هیچ یک از شما پاک نمیماند اما خداوند هر که را بخواهد پاک میدارد» سوره نور، آیه ۲۱.
- ↑ «پس خود را به پاکی نستأیید که او به آنکه پرهیزگاری ورزد داناتر است» سوره نجم، آیه ۳۲.
- ↑ اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۵، ص۱۲-۱۸.
- ↑ اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۵، ص۱۲-۱۸.
- ↑ اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۵، ص۱۲-۱۸.
- ↑ الملل و النحل، ج۱، ص۲۴ (چاپ قاهره سنه ۱۳۸۷ ه.ق).
- ↑ اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۵، ص۱۲-۱۸.
- ↑ «و خداوند پادشاهی خود را به هر که خواهد میدهد» سوره بقره، آیه ۲۴۷.
- ↑ «و پیامبرشان به آنان گفت: خداوند طالوت را به پادشاهی شما گمارده است، گفتند: چگونه او را بر ما پادشاهی تواند بود با آنکه ما از او به پادشاهی سزاوارتریم و در دارایی (هم) به او گشایشی ندادهاند. گفت: خداوند او را بر شما برگزیده و بر گستره دانش و (نیروی) تن او افزوده است و خداوند پادشاهی خود را به هر که خواهد میدهد» سوره بقره، آیه ۲۴۷.
- ↑ «بگو خداوندا! ای دارنده فرمانروایی! به هر کس بخواهی فرمانروایی میبخشی و از هر کس بخواهی فرمانروایی را باز میستانی.».. سوره آل عمران، آیه ۲۶.
- ↑ «و نه او را در فرمانروایی انبازی» سوره اسراء، آیه ۱۱۱.
- ↑ «و هیچ کس را در فرمانروایی خویش شریک نمیگرداند» سوره کهف، آیه ۲۶.
- ↑ «و پروردگارت هر چه خواهد میآفریند و میگزیند؛ آنان را گزینشی نیست، پاکا خداوند و فرابرترا (که اوست) از آنچه (برای او) شریک میآورند *... *... و فرمان او راست و به سوی او بازگردانده میشوید» سوره قصص، آیه ۶۸ و ۷۰.
- ↑ «و هر کس را بخواهی گرامی میداری و هر کس را بخواهی خوار میگردانی؛ نیکی در کف توست» سوره آل عمران، آیه ۲۶.
- ↑ نظیر: حضرت نوح(ع) پیش از طوفان، وحضرت موسی(ع) پیش از قدرت یافتن بنیاسرائیل و رسولاکرم(ص) در دوران مکه پیش از هجرت و....
- ↑ «فراپایگی تنها از آن خداوند و پیامبر او و مؤمنان است» سوره منافقون، آیه ۸.
- ↑ «بیگمان عزّت همه از آن خداوند است» سوره نساء، آیه ۱۳۹.
- ↑ «فرمود: من تو را پیشوای مردم میگمارم. (ابراهیم) گفت: و از فرزندانم (چه کس را)؟» سوره بقره، آیه ۱۲۴.
- ↑ «و اسحاق را و افزون بر آن (نوهاش) یعقوب را به او بخشیدیم و همه را (مردمی) شایسته کردیم * و آنان را پیشوایانی کردیم که به فرمان ما راهبری میکردند» سوره انبیاء، آیه ۷۲-۷۳.
- ↑ «و ما آن (کتاب) را رهنمودی برای بنی اسرائیل قرار دادیم * و چون شکیب ورزیدند و به آیات ما یقین داشتند برخی از آنان را پیشوایانی گماردیم که به فرمان ما (مردم را) رهنمایی میکردند» سوره سجده، آیه ۲۳-۲۴.
- ↑ «و به راستی ما به بنی اسرائیل کتاب (آسمانی) و داوری و پیامبری دادیم» سوره جاثیه، آیه ۱۶.
- ↑ «و یاد کن که موسی به قوم خود گفت: ای قوم من! نعمت خداوند را بر خویش فرا یاد آورید که در میان شما پیامبرانی برگمارد و شما را پادشاه کرد و چیزهایی به شما داد که به هیچ کس از جهانیان نداده است» سوره مائده، آیه ۲۰.
- ↑ «ای بنی اسرائیل، نعمتم را که ارزانی شما داشتم به یاد آورید و (نیز) این را که شما را بر جهانیان برتری دادم» سوره بقره، آیه ۴۷.
- ↑ «آنگاه برای پیمانشکنی آنان و کفر ورزیدنشان به آیات خداوند و کشتن پیامبران به ناحق (لعنتشان کردیم)... *... * آری، به سزای ستمی از (سوی) یهودیان و اینکه (مردم را) بسیار از راه خداوند باز میداشتند چیزهای پاکیزهای را که بر آنان حلال بود، حرام کردیم * و (نیز) برای رباخواری آنان با آنکه از آن نهی شده بودند و ناروا خوردن داراییهای مردم؛ و برای کافرانشان عذابی دردناک آماده کردهایم» سوره نساء، آیه ۱۵۵، ۱۶۰-۱۶۱.
- ↑ «و از پس آنان جانشینانی جایگزین شدند که نماز را تباه کردند و شهوتها را پی گرفتند» سوره مریم، آیه ۵۹.
- ↑ «پس، برای پیمانشکنی لعنتشان کردیم و دلهاشان را سخت گردانیدیم» سوره مائده، آیه ۱۳.
- ↑ «و مهر خواری و تهیدستی بر آنان زده شد و سزاوار خشم خداوند شدند زیرا نشانههای خداوند را انکار میکردند و پیامبران را ناحقّ میکشتند؛ این بدان روی بود که سرکشی ورزیدند و از اندازه، میگذشتند» سوره بقره، آیه ۶۱.
- ↑ «بیگمان ما به خاندان ابراهیم کتاب (آسمانی) و فرزانگی دادیم و به آنان فرمانروایی سترگی بخشیدیم» سوره نساء، آیه ۵۴.
- ↑ «بگو خداوندا! ای دارنده فرمانروایی! به هر کس بخواهی فرمانروایی میبخشی و از هر کس بخواهی فرمانروایی را باز میستانی و هر کس را بخواهی گرامی میداری و هر کس را بخواهی خوار میگردانی؛ نیکی در کف توست» سوره آل عمران، آیه ۲۶.
- ↑ «آیا آنکه به حقّ رهنمون میگردد سزاوارتر است که پیروی شود یا آنکه راه نمییابد مگر آنکه راه برده شود؟ پس چه بر سرتان آمده است؟ چگونه داوری میکنید؟» سوره یونس، آیه ۳۵.
- ↑ «بگو آیا از شریکانتان کسی هست که به سوی «حق» رهنمون باشد؟ بگو خداوند به «حق» رهنماست؛» سوره سورۀیونس، آیه ۳۵.
- ↑ «کسانی را که خداوند راهنمایی کند راهیافتهاند» سوره اعراف، آیه ۱۷۸.
- ↑ «و آن کس را که خداوند رهنمایی کند رهیافته است» سوره اسراء، آیه ۹۷.
- ↑ «هر که را خداوند راه نماید، رهیافته است» سوره کهف، آیه ۱۷.
- ↑ «رهنمود آنان با تو نیست بلکه خداوند است که هر کس را بخواهد راهنمایی میکند» سوره بقره، آیه ۲۷۲.
- ↑ «بیگمان تو هر کس را که دوست داری راهنمایی نمیتوانی کرد امّا خداوند هر کس را بخواهد راهنمایی میکند» سوره قصص، آیه ۵۶.
- ↑ «و خداوند است که حقّ میگوید و اوست که راه را نشان میدهد» سوره احزاب، آیه ۴.
- ↑ «و اگر خداوند ما را راهبر نمیشد ما خود راه نمییافتیم» سوره اعراف، آیه ۴۳.
- ↑ «بیگمان پروردگار تو خود داناتر است که چه کس راه او را گم میکند و اوست که به رهیافتگان داناتر است» سوره انعام، آیه ۱۱۷.
- ↑ «بگو: هر کس به فرا خور خویش کار میکند و پروردگار شما داناتر است که چه کس رهیافتهتر است» سوره اسراء، آیه ۸۴.
- ↑ «بگو: پروردگار من بهتر میداند چه کسی رهنمود آورده است و چه کسی در گمراهی آشکاری است» سوره قصص، آیه ۸۵.
- ↑ «و موسی گفت: پروردگار من بهتر میداند چه کسی از نزد او رهنمود آورده است» سوره قصص، آیه ۳۷.
- ↑ «امّا خداوند هر کس را بخواهد راهنمایی میکند و او به رهیافتگان داناتر است» سوره قصص، آیه ۵۶.
- ↑ «و (یاد کن) آنگاه را که پروردگار ابراهیم، او را با کلماتی آزمود و او آنها را به انجام رسانید؛ فرمود: من تو را پیشوای مردم میگمارم. (ابراهیم) گفت: و از فرزندانم (چه کس را)؟ فرمود: پیمان من به ستمکاران نمیرسد» سوره بقره، آیه ۱۲۴.
- ↑ «و ما آن (کتاب) را رهنمودی برای بنی اسرائیل قرار دادیم * و برخی از آنان را پیشوایانی گماردیم که به فرمان ما (مردم را) رهنمایی میکردند» سوره سجده، آیه ۲۳-۲۴.
- ↑ «و اسحاق را و افزون بر آن (نوهاش) یعقوب را به او بخشیدیم و همه را (مردمی) شایسته کردیم * و آنان را پیشوایانی کردیم که به فرمان ما راهبری میکردند» سوره انبیاء، آیه ۷۲-۷۳.
- ↑ «خداوند، آدم، نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان برتری داد * در حالی که برخی از فرزندزادگان برخی دیگرند» سوره آل عمران، آیه ۳۳-۳۴.
- ↑ «بیگمان ما به خاندان ابراهیم کتاب (آسمانی) و فرزانگی دادیم و به آنان فرمانروایی سترگی بخشیدیم» سوره نساء، آیه ۵۴.
- ↑ «یا اینکه به مردم برای آنچه خداوند به آنان از بخشش خود داده است رشک میبرند؟ بیگمان ما به خاندان ابراهیم کتاب (آسمانی) و فرزانگی دادیم و به آنان فرمانروایی سترگی بخشیدیم» سوره نساء، آیه ۵۴.
- ↑ «و آنگاه خداوند از پیامبران پیمان گرفت که چون به شما کتاب و حکمتی دادم» سوره آل عمران، آیه ۸۱.
- ↑ «آیات وی را بر آنان میخواند و آنها را پاکیزه میگرداند و به آنها کتاب و فرزانگی میآموزد» سوره آل عمران، آیه ۱۶۴.
- ↑ «و خداوند کتاب و فرزانگی بر تو فرو فرستاد» سوره نساء، آیه ۱۱۳.
- ↑ «و پیامبرشان به آنان گفت: خداوند طالوت را به پادشاهی شما گمارده است» سوره بقره، آیه ۲۴۷.
- ↑ «و خداوند پادشاهی خود را به هر که خواهد میدهد» سوره بقره، آیه ۲۴۷.
- ↑ «و داوود جالوت را کشت و خداوند به وی پادشاهی و فرزانگی ارزانی داشت و آنچه خود میخواست بدو آموخت» سوره بقره، آیه ۲۵۱.
- ↑ «و فرمانروایی او را استوار کرد یم و به او فرزانگی و گفتار پایانبخش (در داوری) دادیم» سوره ص، آیه ۲۰.
- ↑ «گفت: پروردگارا! مرا بیامرز و مرا آن پادشاهی ده که پس از من هیچ کس را نسزد» سوره ص، آیه ۳۵.
- ↑ «پروردگارا! به من از فرمانروایی پارهای دادهای و از خوابگزاری بخشی آموختی.».. سوره یوسف، آیه ۱۰۱.
- ↑ «و بدین گونه پروردگارت تو را برمیگزیند و به تو از (دانش) خوابگزاری میآموزد و نعمت خویش را بر تو و بر خاندان یعقوب تمام میگرداند چنانکه پیش از این بر پدرانت ابراهیم و اسحاق تمام گردانید» سوره یوسف، آیه ۶.
- ↑ «سپس پروردگارش او را برگزید و او را بخشود و راهنمایی کرد» سوره طه، آیه ۱۲۲.
- ↑ «اما خداوند از فرستادگان خویش هر که را بخواهد برمیگزیند» سوره آل عمران، آیه ۱۷۹.
- ↑ «به راستی ابراهیم (به تنهایی) امتی فروتن برای خداوند و درستآیین بود و از مشرکان نبود * سپاسگزار نعمتهای او بود؛ (خداوند) او را برگزید و به راهی راست راهنمایی کرد» سوره نحل، آیه ۱۲۰-۱۲۱.
- ↑ «از دین، همان را برای شما بیان داشت که نوح را بدان سفارش کرده بود و نیز آنچه را که به تو وحی کردیم و آنچه را که به ابراهیم و موسی و عیسی، سفارش کردیم... خداوند است که هر که را بخواهد به سوی خود برمیگزیند و هر که را (به درگاه او) بازگردد به سوی خویش رهنمون میگردد» سوره شوری، آیه ۱۳.
- ↑ «آنان کسانی هستند که به آنها کتاب و داوری و پیامبری دادیم» سوره انعام، آیه ۸۹.
- ↑ «و این برهان ماست که آن را به ابراهیم در برابر قومش دادیم. هر کس را بخواهیم به پایههایی فرا میبریم؛ بیگمان پروردگار تو، فرزانهای داناست * و به او اسحاق و یعقوب را بخشیدیم و همه را راهنمایی کردیم- نوح را پیشتر راهنمایی کرده بودیم- و داوود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون را که از فرزندزادگان وی بودند (نیز راهنمایی کردیم)؛ و این چنین نیکوکاران را پاداش میدهیم» سوره انعام، آیه ۸۳-۸۴.
- ↑ «آنان کسانی هستند که به آنها کتاب و داوری و پیامبری دادیم؛ اگر اینان به آن کفر ورزند، گروهی را بر آن گماردهایم که بدان کفر نمیورزند» سوره انعام، آیه ۸۹.
- ↑ «و آنان را به راهی راست رهنمون شدیم * این رهنمود خداوند است که هر یک از بندگان خود را بخواهد با آن رهنمون میشود» سوره انعام، آیه ۸۷-۸۸.
- ↑ «شرک، ستمی سترگ است» سوره لقمان، آیه ۱۳.
- ↑ «و به راستی ما به بنی اسرائیل کتاب (آسمانی) و داوری و پیامبری دادیم و به آنان از چیزهای پاکیزه، روزی بخشیدیم و آنها را بر جهانیان (در زمان خودشان) برتری دادیم» سوره جاثیه، آیه ۱۶.
- ↑ «ما تورات را که در آن رهنمود و روشنایی بود، فرو فرستادیم؛ پیامبران که تسلیم (خداوند) بودند و (نیز) دانشوران ربّانی و دانشمندان (توراتشناس) بنابر آنچه از کتاب خداوند به آنان سپرده شده بود و بر آن گواه بودند برای یهودیان داوری میکردند؛ پس، از مردم نهراسید و از من بهراسید و آیات مرا ارزان مفروشید؛ و آن کسان که بنابر آنچه خداوند فرو فرستاده است داوری نکنند کافرند» سوره مائده، آیه ۴۴.
- ↑ «پروردگارا! به من حکمتی ارزانی دار و مرا به شایستگان بپیوند» سوره شعراء، آیه ۸۳.
- ↑ «و از پدرم درگذر که او از گمرهان است» سوره شعراء، آیه ۸۶.
- ↑ «و در این کتاب از ابراهیم یاد کن که او پیامبری بسیار راستگو بود * هنگامی که به پدر خویش گفت:... *... از پروردگارم برای تو آمرزش خواهم خواست... * پس چون از آنان و آنچه به جای خداوند میپرستیدند کناره گرفت، اسحاق و (نوهاش) یعقوب را بدو بخشیدیم.».. سوره مریم، آیه ۴۱-۴۹.
- ↑ «و چون هر دو (بدین کار) تن دادند و (ابراهیم) او را به روی درافکند (او را از آن کار بازداشتیم) * و بدو ندا کردیم که: ای ابراهیم! * تو خواب خود را راست شمردی؛ ما بدینگونه نکوکاران را پاداش میدهیم * بیگمان این همان آزمایش آشکار بود» سوره صافات، آیه ۱۰۳-۱۰۶.
- ↑ «و خواستند نیرنگی در کار او کنند اما ما آنان را فروتر نهادیم * و (ابراهیم) گفت: من به سوی پروردگارم میروم که به زودی مرا راهنمایی خواهد کرد» سوره صافات، آیه ۹۸-۹۹.
- ↑ «گفت: درود بر تو، از پروردگارم برای تو آمرزش خواهم خواست» سوره مریم، آیه ۴۷.
- ↑ «پروردگارا! به من حکمتی ارزانی دار و مرا به شایستگان بپیوند» سوره شعراء، آیه ۸۳.
- ↑ «و چون به برنایی خویش رسید و استواری یافت بدو (نیروی) داوری و دانشی بخشیدیم» سوره قصص، آیه ۱۴.
- ↑ «و به هر یک داوری و دانشی دادیم» سوره انبیاء، آیه ۷۹.
- ↑ «و به لوط داوری و دانشی دادیم» سوره انبیاء، آیه ۷۴.
- ↑ «و ما به او در کودکی (نیروی) داوری دادیم» سوره مریم، آیه ۱۲.
- ↑ «و چون به برنایی خویش رسید بدو (نیروی) داوری و دانش بخشیدیم» سوره یوسف، آیه ۲۲.
- ↑ «ما تورات را که در آن رهنمود و روشنایی بود، فرو فرستادیم؛ پیامبران که تسلیم (خداوند) بودند و (نیز) دانشوران ربّانی و دانشمندان (توراتشناس) بنابر آنچه از کتاب خداوند به آنان سپرده شده بود و بر آن گواه بودند برای یهودیان داوری میکردند» سوره مائده، آیه ۴۴.
- ↑ صحیح بخاری، ج۲، ص۲۵۷.
- ↑ «و هر که از احکام خداوند پا فراتر نهد بیگمان به خویش ستم کرده است» سوره طلاق، آیه ۱.
- ↑ «و آنان که از حدود خداوند تجاوز کنند ستمگرند» سوره بقره، آیه ۲۲۹.
- ↑ «و از پیرامونیان شما از تازیان بیاباننشین و از اهل مدینه منافقانی هستند که به دورویی خو کردهاند؛ تو آنان را نمیشناسی ما آنها را میشناسیم» سوره توبه، آیه ۱۰۱.
- ↑ «و پروردگارت هر چه خواهد میآفریند و میگزیند؛ آنان را گزینشی نیست، پاکا خداوند و فرابرترا (که اوست) از آنچه (برای او) شریک میآورند» سوره قصص، آیه ۶۸.
- ↑ «و (یاد کن) روزی را که آنان را فرا میخواند و میفرماید: به پیامبران چه پاسخی دادید؟ * در آن روز اخبار بر آنان پوشیده میماند از این رو آنان از یکدیگر (چیزی) نمیپرسند * اما آنکه توبه کرده و ایمان آورده و کاری شایسته انجام داده است، امید است که از رستگاران باشد» سوره قصص، آیه ۶۵-۶۷.
- ↑ «به یقین (هم) از کسانی که (پیامبرانی) به سویشان فرستاده شدند» سوره اعراف، آیه ۶.
- ↑ «روزی که خداوند پیامبران را گرد میآورد و میفرماید که به (دعوت) شما چه پاسخ داده شد؟» سوره مائده، آیه ۱۰۹.
- ↑ «(یاد کن) آنگاه را که برادرشان نوح بدیشان گفت: آیا پرهیزگاری نمیورزید؟ * من برای شما پیامبری امینم * پس، از خداوند پروا کنید و از من فرمان برید» سوره شعراء، آیه ۱۰۶-۱۰۸.
- ↑ «(یاد کن) آنگاه را که برادرشان هود به آنان گفت: آیا پرهیزگاری نمیورزید؟ * من برای شما پیامبری امینم * پس، از خداوند پروا کنید و از من فرمان برید» سوره شعراء، آیه ۱۲۴-۱۲۶.
- ↑ «(یاد کن) آنگاه (را) که برادرشان صالح به آنان گفت: آیا پرهیزگاری نمیورزید؟ * من برای شما پیامبری امینم * پس، از خداوند پروا کنید و از من فرمان برید» سوره شعراء، آیه ۱۴۲-۱۴۴.
- ↑ «پس، از خداوند پروا کنید و از من فرمان برید * و از فرمان گزافکاران پیروی نکنید * آنان که در زمین فساد بر میانگیزند و به (نیکی و) شایستگی روی نمیآورند» سوره شعراء، آیه ۱۵۰-۱۵۲.
- ↑ «(یاد کن) آنگاه را که برادرشان لوط به آنان گفت: آیا پرهیزگاری نمیورزید؟ * من برای شما پیامبری امینم * پس، از خداوند پروا کنید و از من فرمان برید» سوره شعراء، آیه ۱۶۱-۱۶۳.
- ↑ «(یاد کن) آنگاه (را) که شعیب به آنان گفت: آیا پرهیزگاری نمیورزید؟ * من برای شما پیامبری امینم * پس، از خداوند پروا کنید و از من فرمان برید» سوره شعراء، آیه ۱۷۷-۱۷۹.
- ↑ «برخی از یهودیان کلمات را از جایگاه (راستین) آن جابهجا میکنند و با پیچاندن زبانشان و از سر طعنه بر دین میگویند: «شنفتیم و نپذیرفتیم» و (یا): «بشنو و باور مکن» و (یا) «راعنا» و اگر میگفتند: «شنیدیم و فرمان بردیم» و «بشنو و ما را بنگر» برای آنان بهتر و استوارتر میبود» سوره نساء، آیه ۴۶.
- ↑ «و تورات پیش از خود را راست میشمارم، و (آمدهام) تا برخی از چیزهایی را که بر شما حرام شده است حلال گردانم و نشانهای از پروردگارتان برای شما آوردهام پس، از خداوند پروا و از من فرمانبرداری کنید! * بیگمان خداوند، پروردگار من و شماست؛ او را بپرستید، این، راهی است راست * و چون عیسی در آنان (آثار) کفر را دریافت گفت: یاران من به سوی خداوند کیانند؟» سوره آل عمران، آیه ۵۰-۵۲.
- ↑ «و ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر برای آنکه به اذن خداوند از او فرمانبرداری کنند» سوره نساء، آیه ۶۴.
- ↑ «ما تورات را که در آن رهنمود و روشنایی بود، فرو فرستادیم؛ پیامبران که تسلیم (خداوند) بودند و (نیز) دانشوران ربّانی و دانشمندان (توراتشناس) بنابر آنچه از کتاب خداوند به آنان سپرده شده بود و بر آن گواه بودند برای یهودیان داوری میکردند» سوره مائده، آیه ۴۴.
- ↑ «آنان کسانی هستند که به آنها کتاب و داوری و پیامبری دادیم» سوره انعام، آیه ۸۹.
- ↑ «ما پیامبرانمان را با برهانها (ی روشن) فرستادیم و با آنان کتاب و ترازو فرو فرستادیم تا مردم به دادگری برخیزند» سوره حدید، آیه ۲۵.
- ↑ «و (یاد کن) روزی را که آنان را فرا میخواند و میفرماید: به پیامبران چه پاسخی دادید؟» سوره قصص، آیه ۶۵.
- ↑ «پاکا خداوند و فرابرترا (که اوست) از آنچه (برای او) شریک میآورند» سوره قصص، آیه ۶۸.
- ↑ «و پروردگارت آنچه را دلهایشان نهفته میدارند و آنچه را (خود) آشکار میکنند میداند» سوره قصص، آیه ۶۹.
- ↑ «و اوست خداوند، هیچ خدایی جز او نیست، سپاس او راست در جهان نخستین و بازپسین و فرمان او راست و به سوی او بازگردانده میشوید» سوره قصص، آیه ۷۰.
- ↑ «و میگویند به خداوند و به پیامبر ایمان آوردهایم و فرمان میبریم سپس گروهی از ایشان پس از آن، پشت میکنند و مؤمن نیستند» سوره نور، آیه ۴۷.
- ↑ «و سختترین سوگندهای خود را به خداوند خوردند که اگر به آنان فرمان دهی بیگمان (برای جهاد) بیرون خواهند رفت؛ بگو: سوگند مخورید! فرمان بردنی شایسته (بهتر است)، به راستی خداوند از آنچه انجام میدهید آگاه است» سوره نور، آیه ۵۳.
- ↑ «اگر غنیمتی در دسترس و سفری آسان میبود از تو پیروی میکردند اما راه سخت بر آنان گران است و به زودی به خداوند سوگند میخورند که اگر یارایی میداشتیم با شما روانه میشدیم؛ خود را (با دروغ) نابود میکنند و خداوند میداند که آنان دروغگویند» سوره توبه، آیه ۴۲.
- ↑ «و به خداوند سوگند میخورند که از شمایند در حالی که از شما نیستند امّا آنان گروهی هستند که میهراسند» سوره توبه، آیه ۵۶.
- ↑ «و مؤمنان میگویند: چرا سورهای (برای جهاد) فرو فرستاده نمیشود و چون سورهای (با آیات) محکم فرو فرستند و در آن از کارزار سخن رود کسانی را که بیماردلند میبینی که چون کسی در تو مینگرند که از (ترس) مرگ، بیهوش شده باشد پس آنان را سزاوارتر همین است * (فرمان ما) فرمانبرداری و سخنی شایسته است آنگاه چون کار، استوار (و عزم، جزم) شد اگر با خداوند راستی به کار میبردند برای آنان بهتر بود» سوره محمد، آیه ۲۰-۲۱.
- ↑ «آیا کسانی که بیماردلند پنداشتهاند که خداوند هرگز کینههای آنان را آشکار نمیکند؟ * و اگر میخواستیم آنان را به تو نشان میدادیم آنگاه آنان را به چهره میشناختی و آنان را با آهنگ گفتار میشناسی و خداوند کردارهای شما را میداند» سوره محمد، آیه ۲۹-۳۰.
- ↑ «پس آن هنگام که از هر امّتی گواهی آوریم و تو را (نیز) بر آنان، گواه گیریم (حالشان) چگونه خواهد بود؟ * در آن روز، آنان که کفر ورزیدهاند و از پیامبر سرپیچی کردهاند دوست دارند کاش با خاک یکسان میشدند و هیچ سخنی را از خداوند پنهان نمیتوانند داشت» سوره نساء، آیه ۴۱-۴۲.
- ↑ «و چون به سوی خداوند و پیامبرش فرا خوانده میشوند تا (پیامبر) میان آنان داوری کند ناگاه گروهی از آنان رو میگردانند * و اگر حقّ با آنان باشد با پذیرندگی به سوی او میآیند» سوره نور، آیه ۴۸-۴۹.
- ↑ «و اوست خداوند، هیچ خدایی جز او نیست، سپاس او راست در جهان نخستین و بازپسین و فرمان او راست و به سوی او بازگردانده میشوید» سوره قصص، آیه ۷۰.
- ↑ سیرۀ ابن هشام، ج۲، ص۶۶.
- ↑ «بگو: به راستی بخشش در دست خداوند است، به هر که خواهد میدهد و خداوند نعمتگستری داناست» سوره آل عمران، آیه ۷۳.
- ↑ «بر آن است که بر شما برتری جوید» سوره مؤمنون، آیه ۲۴.
- ↑ لسان العرب، ماده: فضل.
- ↑ المصباح المنیر، ماده: فضل.
- ↑ المفردات، ماده: فضل.
- ↑ «ای بنی اسرائیل، نعمتم را که ارزانی شما داشتم به یاد آورید و (نیز) این را که شما را بر جهانیان برتری دادم» سوره بقره، آیه ۴۷.
- ↑ «و یاد کن که موسی به قوم خود گفت: ای قوم من! نعمت خداوند را بر خویش فرا یاد آورید که در میان شما پیامبرانی برگمارد و شما را پادشاه کرد و چیزهایی به شما داد که به هیچ کس از جهانیان نداده است» سوره مائده، آیه ۲۰.
- ↑ «و آنان را پیشوایانی کردیم که به فرمان ما راهبری میکردند» سوره انبیاء، آیه ۷۳.
- ↑ «و برخی از آنان را پیشوایانی گماردیم که به فرمان ما (مردم را) رهنمایی میکردند» سوره سجده، آیه ۲۴.
- ↑ «یا اینکه به مردم برای آنچه خداوند به آنان از بخشش خود داده است رشک میبرند؟ بیگمان ما به خاندان ابراهیم کتاب (آسمانی) و فرزانگی دادیم و به آنان فرمانروایی سترگی بخشیدیم» سوره نساء، آیه ۵۴.
- ↑ «و اسماعیل و الیسع و یونس و لوط را (نیز راهنمایی کردیم) و همه را بر جهانیان برتری دادیم» سوره انعام، آیه ۸۶.
- ↑ «آنان کسانی هستند که به آنها کتاب و داوری و پیامبری دادیم» سوره انعام، آیه ۸۹.
- ↑ «بگو: به راستی بخشش در دست خداوند است، به هر که خواهد میدهد» سوره آل عمران، آیه ۷۳.
- ↑ «این بخشش خداوند است که به هر کس بخواهد ارزانی میدارد» سوره مائده، آیه ۵۴.
- ↑ «و بخشش در دست خداوند است، به هر که بخواهد میدهد» سوره حدید، آیه ۲۹.
- ↑ «این بخشش خداوند است که به هر کس بخواهد میبخشد» سوره حدید، آیه ۲۱.
- ↑ «و هر گروهی رهنمونی دارد» سوره رعد، آیه ۷.
- ↑ «تو، تنها بیمدهندهای» سوره رعد، آیه ۷.
- ↑ «تو، تنها بیمدهندهای و هر گروهی رهنمونی دارد» سوره رعد، آیه ۷.
- ↑ کنز العمال، ج۲، ص۲۱۰، ح۴۴۴۳؛ امالی، مجلس ۴۶، ح۱۳؛ ترتیب الامالی، ج۴، ص۸۰، ح۱۶۵۴۰.
- ↑ «تو، تنها بیمدهندهای و هر گروهی رهنمونی دارد» سوره رعد، آیه ۷.
- ↑ مسند احمد، ج۱، ص۱۵۷، ح۱۰۴۵.
- ↑ کافی، ج۱، ص۱۹۱.
- ↑ «و اسحاق را و افزون بر آن (نوهاش) یعقوب را به او بخشیدیم و همه را (مردمی) شایسته کردیم * و آنان را پیشوایانی کردیم که به فرمان ما راهبری میکردند.».. سوره انبیاء، آیه ۷۲-۷۳.
- ↑ «و چون شکیب ورزیدند و به آیات ما یقین داشتند برخی از آنان را پیشوایانی گماردیم که به فرمان ما (مردم را) رهنمایی میکردند» سوره سجده، آیه ۲۴.
- ↑ «بنابراین از من پیروی کن تا تو را به راهی درست رهنمون گردم» سوره مریم، آیه ۴۳.
- ↑ «(فرمود:) بهسوی فرعون برو که او سرکشی کرده است * (به او) بگو: آیا سر آن داری که پاکیزگی یابی؟ * و تو را به سوی پروردگارت رهنمایی کنم تا خداترس گردی؟» سوره نازعات، آیه ۱۷-۱۹.
- ↑ «رهنمود آنان با تو نیست بلکه خداوند است که هر کس را بخواهد راهنمایی میکند» سوره بقره، آیه ۲۷۲.
- ↑ «بیگمان تو هر کس را که دوست داری راهنمایی نمیتوانی کرد امّا خداوند هر کس را بخواهد راهنمایی میکند» سوره قصص، آیه ۵۶.
- ↑ «پروردگار ما کسی است که آفرینش هر چیز را به (فراخور) او، ارزانی داشته سپس راهنمایی کرده است» سوره طه، آیه ۵۰.
- ↑ «و آن کس را که خداوند رهنمایی کند رهیافته است» سوره اسراء، آیه ۹۷.
- ↑ «بگو آیا از شریکانتان کسی هست که به سوی «حق» رهنمون باشد؟ بگو خداوند به «حق» رهنماست» سوره یونس، آیه ۳۵.
- ↑ «پس چه کسی پس از خداوند او را رهنمون خواهد شد؟ آیا پند نمیگیرید؟» سوره جاثیه، آیه ۲۳.
- ↑ «و اگر خداوند ما را راهبر نمیشد ما خود راه نمییافتیم» سوره اعراف، آیه ۴۳.
- ↑ «بیگمان آنچه بر ما مقرّر است رهنمود است» سوره لیل، آیه ۱۲.
- ↑ «آیا آنکه به حقّ رهنمون میگردد سزاوارتر است که پیروی شود یا آنکه راه نمییابد مگر آنکه راه برده شود؟ پس چه بر سرتان آمده است؟ چگونه داوری میکنید؟» سوره یونس، آیه ۳۵.
- ↑ «و به او اسحاق و یعقوب را بخشیدیم و همه را راهنمایی کردیم- نوح را پیشتر راهنمایی کرده بودیم-... *... و آنان را به راهی راست رهنمون شدیم * این رهنمود خداوند است که هر یک از بندگان خود را بخواهد با آن رهنمون میشود و اگر شرک ورزیده بودند آنچه میکردند تباه میشد * آنان کسانی هستند که به آنها کتاب و داوری و پیامبری دادیم» سوره انعام، آیه ۸۴ و ۸۷-۸۹.
- ↑ «و آنان را پیشوایانی کردیم که به فرمان ما راهبری میکردند» سوره انبیاء، آیه ۷۳.
- ↑ «خداوند است که هر که را بخواهد به سوی خود برمیگزیند و هر که را (به درگاه او) بازگردد به سوی خویش رهنمون میگردد» سوره شوری، آیه ۱۳.
- ↑ «اوست که پیامبرش را با رهنمود و دین راستین فرستاد» سوره توبه، آیه ۳۳.
- ↑ «از کسانی که پاداشی از شما نمیخواهند و خود رهیافتهاند پیروی کنید» سوره یس، آیه ۲۱.
- ↑ «و ما آن (کتاب) را رهنمودی برای بنی اسرائیل قرار دادیم * و چون شکیب ورزیدند و به آیات ما یقین داشتند برخی از آنان را پیشوایانی گماردیم که به فرمان ما (مردم را) رهنمایی میکردند» سوره سجده، آیه ۲۳-۲۴.
- ↑ «بیگمان پروردگار تو بهتر میداند چه کسی از راه وی گمراه شده و چه کسی رهیافته است» سوره نجم، آیه ۳۰.
- ↑ «بیگمان پروردگار تو خود داناتر است که چه کس راه او را گم میکند و اوست که به رهیافتگان داناتر است» سوره انعام، آیه ۱۱۷.
- ↑ «بگو: هر کس به فرا خور خویش کار میکند و پروردگار شما داناتر است که چه کس رهیافتهتر است» سوره اسراء، آیه ۸۴.
- ↑ «خداوند داناتر است که رسالت خود را کجا قرار دهد» سوره انعام، آیه ۱۲۴.
- ↑ «پس خود را به پاکی نستأیید که او به آنکه پرهیزگاری ورزد داناتر است» سوره نجم، آیه ۳۲.
- ↑ «ای پیامبر! آنچه را از پروردگارت به سوی تو فرو فرستاده شده است برسان و اگر نکنی پیام او را نرساندهای؛ و خداوند تو را از (گزند) مردم در پناه میگیرد» سوره مائده، آیه ۶۷.
- ↑ «ای پیامبر! آنچه را از پروردگارت به سوی تو فرو فرستاده شده است برسان» سوره مائده، آیه ۶۷.
- ↑ تاریخ دمشق، ترجمةالامام علیبنابیطالب، ج۲، ص۸۶.
- ↑ «امروز دینتان را کامل کردم» سوره مائده، آیه ۳.
- ↑ «امروز دینتان را کامل و نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را (به عنوان) آیین شما پسندیدم» سوره مائده، آیه ۳.
- ↑ تاریخ دمشق، ترجمةالامام علیبنابیطالب، ج۲، ص۸۶.
- ↑ اسبابالنزول، ص۱۰۵ (چاپ حلبی، مصر)؛ ص۱۳۵ (چاپ بیروت دارالکتبالعلمیه، سنه ۱۹۷۵م، ۱۳۹۵ه).
- ↑ ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا﴾ «امروز دینتان را کامل و نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را (به عنوان) آیین شما پسندیدم» سوره مائده، آیه ۳.
- ↑ توضیحالدلائل، ص۱۷۰.
- ↑ «ای پیامبر! آنچه را از پروردگارت به سوی تو فرو فرستاده شده است برسان» سوره مائده، آیه ۶۷.
- ↑ الغدیر، ج۱، ص۵۱، به نقل از کتاب الاکتفاء شیخ ابراهیم وصّابی شافعی.
- ↑ «و اگر نکنی پیام او را نرساندهای؛ و خداوند تو را از (گزند) مردم در پناه میگیرد» سوره مائده، آیه ۶۷.
- ↑ الدر المنثور (سیوطی)، ج۲، ص۲۹۸.
- ↑ «قَالَ: كُنَّا نَقْرَأُ عَلَى عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ(ص): ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ﴾ أَنَّ عَلِيًّا مَوْلَى الْمُؤْمِنِينَ ﴿وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ﴾»؛ الدر المنثور (سیوطی)، ج۲، ص۲۹۸.
- ↑ «الْعَاشِرُ: نَزَلَتِ الْآيَةُ فِي فَضْلِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ(ع)، وَ لَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ أَخَذَ بِيَدِهِ وَ قَالَ: مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ؛ فَلَقِيَهُ عُمَرُ رَضِيَ اللَّه عَنْهُ، فَقَالَ: هَنِيئًا لَكَ يَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ أَصْبَحْتَ مَوْلَايَ وَ مَوْلَى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ، وَ هُوَ قَوْلُ ابْنِ عَبَّاسٍ وَ الْبَرَاءِ بْنِ عَازِبٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ»؛ التفسیر الکبیر، ج۱۲، ص۴۲ در تفسیر آیۀ ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ...﴾.
- ↑ «فِي تَفْسِيرِ قَوْلِهِ تَعَالَى: ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ﴾، قَالَ: قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ: مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ(ع)، مَعْنَاهُ: بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ مِنْ فَضْلِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ. وَ فِي نُسْخَةٍ أُخْرَى، أَنَّهُ(ع) قَالَ: يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ فِي عَلِيٍّ؛ وَ قَالَ: هَكَذَا أُنْزِلَتْ، رَوَاهُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ(ع): فَلَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ، أَخَذَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) بِيَدِ عَلِيٍّ(ع) وَ قَالَ: مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ»؛ العمده، ص۹۹ و ۱۰۰؛ از کتاب تفسیر خطی ثعلبی، ص۷۸.
- ↑ «فِي قَوْلِهِ تَعَالَى: ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ﴾، قَالَ: نَزَلَتْ فِي عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ(ع)، أُمِرَ النَّبِيُّ(ص) أَنْ يُبَلِّغَ فِيهِ، فَأَخَذَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) بِيَدِ عَلِيٍّ(ع) فَقَالَ: مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ، فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ، اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ، وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ»؛ العمده، ص۹۹ و ۱۰۰.
- ↑ «قَالَ: لَمَّا نَزَلَ النَّبِيُّ(ص) بِغَدِيرِ خُمٍّ فِي رُجُوعِهِ مِنْ حَجَّةِ الْوَدَاعِ وَ كَانَ فِي وَقْتِ الضُّحَى وَ حَرٌّ شَدِيدٌ أَمَرَ بِالدَّوْحَاتِ فَقُمْتُ وَ نَادَى الصَّلَاةَ جَامِعَةً فَاجْتَمَعْنَا فَخَطَبَ خُطْبَةً بَالِغَةً ثُمَّ قَالَ: إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَنْزَلَ إِلَيَّ: ﴿بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ﴾، وَ قَدْ أَمَرَنِي جِبْرَائِيلُ عَنْ رَبِّي أَنْ أَقُومَ فِي هَذَا الْمَشْهَدِ وَ أُعْلِمَ كُلَّ أَبْيَضَ وَ أَسْوَدَ: إِنَّ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ أَخِي وَ وَصِيِّي وَ خَلِيفَتِي وَ الْإِمَامُ بَعْدِي» - تا آنجا که فرمود – «فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ نَصَبَهُ لَكُمْ وَلِيًّا وَ إِمَامًا، وَ فَرَضَ طَاعَتَهُ عَلَى كُلِّ أَحَدٍ، مَاضٍ حُكْمُهُ، جَائِزٌ قَوْلُهُ، مَلْعُونٌ مَنْ خَالَفَهُ، مَرْحُومٌ مَنْ صَدَّقَهُ، اسْمَعُوا وَ أَطِيعُوا، فَإِنَّ اللَّهَ مَوْلَاكُمْ وَ عَلِيٌّ إِمَامُكُمْ، ثُمَّ الْإِمَامَةُ فِي وَلَدِي مِنْ صُلْبِهِ إِلَى الْقِيَامَةِ...»؛ الغدیر، ج۱، ص۲۱۴ - ۲۱۶، به نقل از کتاب الولایه محمد بنجریر طبری.
- ↑ علامه امینی در کتاب شریف الغدیر، ج۱، ص۲۱۴-۲۲۳، سی منبع از منابع حدیث اهلسنت را که نزول این آیه را در شأن علیبنابیطالب(ع) روایت کردهاند نقل فرموده است.
- ↑ «فَخَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) مِنْ مَكَّةَ يُرِيدُ الْمَدِينَةَ حَتَّى نَزَلَ مَنْزِلًا يُقَالُ لَهُ غَدِيرُ خُمٍّ، وَ قَدْ عَلَّمَ النَّاسَ مَنَاسِكَهُمْ، وَ أَوْعَزَ إِلَيْهِمْ وَصِيَّتَهُ، إِذْ نَزَلَتْ عَلَيْهِ هَذِهِ الْآيَةُ ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ﴾ فَقَامَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) فَقَالَ: بَعْدَ أَنْ حَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ، ثُمَّ قَالَ: أَيُّهَا النَّاسُ! هَلْ تَعْلَمُونَ مَنْ وَلِيُّكُمْ؟ فَقَالُوا: نَعَمْ، اللَّهُ وَ رَسُولُهُ... ثُمَّ أَخَذَ بِيَدِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ(ع) فَرَفَعَهَا حَتَّى بَدَا لِلنَّاسِ بَيَاضُ إِبْطَيْهِمَا ثُمَّ قَالَ: أَلَا مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلَاهُ، اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ، وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ...»؛ تفسیر قمی، ج۱، ص۱۷۱- ۱۷۴.
- ↑ «عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ زُرَارَةَ وَ الْفُضَيْلِ بْنِ يَسَارٍ وَ بُكَيْرِ بْنِ أَعْيَنَ وَ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ وَ بُرَيْدِ بْنِ مُعَاوِيَةَ وَ أَبِي الْجَارُودِ جَمِيعاً عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ(ع) قَالَ: أَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ رَسُولَهُ بِوَلَايَةِ عَلِيٍّ وَ أَنْزَلَ عَلَيْهِ ﴿إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ﴾ وَ فَرَضَ وَلَايَةَ أُولِي الْأَمْرِ، فَلَمْ يَدْرُوا مَا هِيَ، فَأَمَرَ اللَّهُ مُحَمَّداً(ص) أَنْ يُفَسِّرَ لَهُمُ الْوَلَايَةَ كَمَا فَسَّرَ لَهُمُ الصَّلَاةَ وَ الزَّكَاةَ وَ الصَّوْمَ وَ الْحَجَّ، فَلَمَّا أَتَاهُ ذَلِكَ مِنَ اللَّهِ، ضَاقَ بِذَلِكَ صَدْرُ رَسُولِ اللَّهِ(ص) وَ تَخَوَّفَ أَنْ يَرْتَدُّوا عَنْ دِينِهِمْ وَ أَنْ يُكَذِّبُوهُ، فَضَاقَ صَدْرُهُ وَ رَاجَعَ رَبَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَأَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَيْهِ: ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ﴾ فَصَدَعَ بِأَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى ذِكْرُهُ فَقَامَ بِوَلَايَةِ عَلِيٍّ(ع) يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍّ فَنَادَى الصَّلَاةَ جَامِعَةً، وَ أَمَرَ النَّاسَ أَنْ يُبَلِّغَ الشَّاهِدُ الْغَائِبَ - قَالَ عُمَرُ بْنُ أُذَيْنَةَ: قَالُوا جَمِيعاً غَيْرَ أَبِي الْجَارُودِ - وَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ(ع) وَ كَانَتِ الْفَرِيضَةُ تَنْزِلُ بَعْدَ الْفَرِيضَةِ الْأُخْرَى وَ كَانَتِ الْوَلَايَةُ آخِرَ الْفَرَائِضِ، فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي﴾ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ(ع): يَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: لَا أُنْزِلُ عَلَيْكُمْ بَعْدَ هَذِهِ فَرِيضَةً، قَدْ أَكْمَلْتُ لَكُمُ الْفَرَائِضَ»؛ کافی، ج۱، ص۲۸۹.
- ↑ «ای پیامبر! آنچه را از پروردگارت به سوی تو فرو فرستاده شده است برسان و اگر نکنی پیام او را نرساندهای؛ و خداوند تو را از (گزند) مردم در پناه میگیرد، خداوند گروه کافران را راهنمایی نمیکند» سوره مائده، آیه ۶۷.
- ↑ «فَرَضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى الْعِبَادِ خَمْساً أَخَذُوا أَرْبَعاً وَ تَرَكُوا وَاحِداً» - الی ان قال - «فَقَالَ عِنْدَ ذَلِكَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): أُمَّتِي حَدِيثُو عَهْدٍ بِالْجَاهِلِيَّةِ وَ مَتَى أَخْبَرْتُهُمْ بِهَذَا - بِالْوَلَايَةِ - فِي ابْنِ عَمِّي يَقُولُ قَائِلٌ وَ يَقُولُ قَائِلٌ - فَقُلْتُ فِي نَفْسِي مِنْ غَيْرِ أَنْ يَنْطِقَ بِهِ لِسَانِي - فَأَتَتْنِي عَزِيمَةٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بَتْلَةً أَوْعَدَنِي إِنْ لَمْ أُبَلِّغْ أَنْ يُعَذِّبَنِي فَنَزَلَتْ: ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ﴾ فَأَخَذَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) بِيَدِ عَلِيٍّ(ع)... ثُمَّ قَالَ: يَا مَعْشَرَ الْمُسْلِمِينَ! هَذَا وَلِيُّكُمْ مِنْ بَعْدِي فَلْيُبَلِّغِ الشَّاهِدُ مِنْكُمُ الْغَائِبَ...»؛ کافی، ج۱، ص۲۹۰ و ۲۹۱.
- ↑ ترتیب الامالی، ج۴، ص۲۶۲.
- ↑ «ای پیامبر! آنچه را از پروردگارت به سوی تو فرو فرستاده شده است برسان و اگر نکنی پیام او را نرساندهای؛ و خداوند تو را از (گزند) مردم در پناه میگیرد، خداوند گروه کافران را راهنمایی نمیکند» سوره مائده، آیه ۶۷.
- ↑ کافی، ج۱، ص۲۹۵.
- ↑ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ(ع) عَنْ رَسُولِ اللَّهِ(ص) - فِي حَدِيثٍ طَوِيلٍ جَاءَ فِيهِ - قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) لِعَلِيٍّ(ع): «وَ لَقَدْ أَمَرَنِي رَبِّي تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَنْ أَفْتَرِضَ مِنْ حَقِّكَ مَا أَفْتَرِضُهُ مِنْ حَقِّي وَ إِنَّ حَقَّكَ لَمَفْرُوضٌ عَلَى مَنْ آمَنَ وَ لَوْلَاكَ لَمْ يُعْرَفْ حِزْبُ اللَّهِ وَ بِكَ يُعْرَفُ عَدُوُّ اللَّهِ وَ مَنْ لَمْ يَلْقَهُ بِوَلَايَتِكَ لَمْ يَلْقَهُ بِشَيْءٍ وَ لَقَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَيَّ: ﴿يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ﴾ يَعْنِي فِي وَلَايَتِكَ يَا عَلِيُّ ﴿وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ﴾ وَ لَوْ لَمْ أُبَلِّغْ مَا أُمِرْتُ بِهِ مِنْ وَلَايَتِكَ لَحَبِطَ عَمَلِي وَ مَنْ لَقِيَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بِغَيْرِ وَلَايَتِكَ ﴿فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ﴾»؛ امالی، مجلس ۷۴، ح۱۶؛ ترتیب الامالی، ج۴، ص۲۵۲.
- ↑ «بگو: برای این (رسالت) از شما مزدی نمیخواهم جز دوستداری خویشاوندان (خود) را» سوره شوری، آیه ۲۳.
- ↑ «این منم که پیامبران نزد من نمیترسند» سوره نمل، آیه ۱۰.
- ↑ «فرشتگان بر آنان که گفتند: پروردگار ما خداوند است سپس پایداری کردند، فرود میآیند که نهراسید و اندوهناک نباشید» سوره فصلت، آیه ۳۰.
- ↑ «به آنچه خداوند با بخشش خویش به آنان داده است شادمانند و برای کسانی که از پس آنها هنوز به آنان نپیوستهاند شاد میشوند که آنها نه بیمی خواهند داشت و نه اندوهگین میگردند» سوره آل عمران، آیه ۱۷۰.
- ↑ «پس با نعمت و بخششی از خداوند بازگشتند؛ (هیچ) بدی به آنان نرسید» سوره آل عمران، آیه ۱۷۴.
- ↑ «قوم نوح پیامبران را دروغگو شمردند» سوره شعراء، آیه ۱۰۵.
- ↑ «(قوم) عاد پیامبران را دروغگو شمردند» سوره شعراء، آیه ۱۲۳.
- ↑ «(قوم) ثمود پیامبران را دروغگو شمردند» سوره شعراء، آیه ۱۴۱.
- ↑ «قوم لوط، پیامبران را دروغگو شمردند» سوره شعراء، آیه ۱۶۰.
- ↑ ««اصحاب ایکه» پیامبران را دروغگو شمردند» سوره شعراء، آیه ۱۷۶.
- ↑ «و آن کسان که بنابر آنچه خداوند فرو فرستاده است داوری نکنند کافرند» سوره مائده، آیه ۴۴.
- ↑ «و آن کسان که بنابر آنچه خداوند فرو فرستاده است داوری نکنند ستمگرند» سوره مائده، آیه ۴۵.
- ↑ «و آن کسان که بنابر آنچه خداوند فرو فرستاده است داوری نکنند نافرمانند» سوره مائده، آیه ۴۷.
- ↑ «پس نه، به پروردگارت سوگند که ایمان نمیآورند تا در آنچه میانشان ستیز رخ داده است تو را داور کنند سپس از آن داوری که کردهای در خود دلتنگی نیابند و یکسره (بدان) تن در دهند» سوره نساء، آیه ۶۵.
- ↑ «و میگویند به خداوند و به پیامبر ایمان آوردهایم و فرمان میبریم سپس گروهی از ایشان پس از آن، پشت میکنند و مؤمن نیستند» سوره نور، آیه ۴۷.
- ↑ «جز این نیست که گفتار مؤمنان چون به سوی خداوند و پیامبرش فرا خوانده شوند تا (پیامبر) میان آنان داوری کند این است که میگویند: شنیدیم و فرمان بردیم» سوره نور، آیه ۵۱.
- ↑ اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۵، ص ۱۸-۹۵.
- ↑ صحیح بخاری، ج۱، ص۲۴۴.
- ↑ الامامة و السیاسة، ص۷ و ۸.
- ↑ وَ إِنَّ بَشِيرًا لَمَّا رَأَى مَا اتَّفَقَ عَلَيْهِ قَوْمُهُ مِنْ تَأْمِيرِ سَعْدِ بْنِ عُبَادَةَ، قَامَ حَسَدًا لِسَعْدٍ، وَ كَانَ بَشِيرٌ مِنْ سَادَاتِ الْخَزْرَجِ، فَقَالَ: يَا مَعْشَرَ الْأَنْصَارِ! أَمَا وَ اللَّهِ لَئِنْ كُنَّا أَوْلَى الْفَضِيلَةِ فِي جِهَادِ الْمُشْرِكِينَ، وَ السَّابِقَةِ فِي الدِّينِ، مَا أَرَدْنَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ غَيْرَ رِضَا رَبِّنَا، وَ طَاعَةَ نَبِيِّنَا - تا آنجا که گفت: - ثُمَّ إِنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللَّهِ(ص) رَجُلٌ مِنْ قُرَيْشٍ، وَ قَوْمُهُ أَحَقُّ بِمِيرَاثِهِ، وَ تَوَلِّي سُلْطَانِهِ، وَ أَيْمُ اللَّهِ لَا يَرَانِي اللَّهُ أُنَازِعُهُمْ هَذَا الْأَمْرَ أَبَدًا فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ لَا تُنَازِعُوهُمْ وَ لَا تُخَالِفُوهُمْ؛ الامامة و السیاسة، ص۸.
- ↑ فَلَمَّا رَأَتِ الْأَوْسُ مَا صَنَعَ بَشِيرُ بْنُ سَعْدٍ وَ هُوَ مِنْ سَادَاتِ الْخَزْرَجِ، وَ مَا دَعَوْا إِلَيْهِ الْمُهَاجِرِينَ مِنْ قُرَيْشٍ، وَ مَا تَطْلُبُ الْخَزْرَجُ مِنْ تَأْمِيرِ سَعْدِ بْنِ عُبَادَةَ، قَالَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ - وَ فِيهِمْ أُسَيْدُ بْنُ حُضَيْرٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ -: لَئِنْ وَلَّيْتُمُوهَا سَعْدًا عَلَيْكُمْ مَرَّةً وَاحِدَةً، لَا زَالَتْ لَهُمْ بِذَلِكَ عَلَيْكُمُ الْفَضِيلَةُ، وَ لَا جَعَلُوا لَكُمْ نَصِيبًا فِيهَا أَبَدًا، فَقُومُوا فَبَايِعُوا أَبَا بَكْرٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، فَقَامُوا إِلَيْهِ فَبَايَعُوهُ، فَقَامَ الْحُبَابُ بْنُ الْمُنْذِرِ إِلَى سَيْفِهِ فَأَخَذَهُ، فَبَادَرُوا إِلَيْهِ فَأَخَذُوا سَيْفَهُ مِنْهُ، فَجَعَلَ يَضْرِبُ بِثَوْبِهِ وُجُوهَهُمْ، حَتَّى فَرَغُوا مِنَ الْبَيْعَةِ...؛ الامامة و السیاسة، ص۹.
- ↑ فَذَهَبَ إِلَيْهِمْ عُمَرُ فِي عِصَابَةٍ فِيهِمْ أُسَيْدُ بْنُ حُضَيْرٍ وَ سَلَمَةُ بْنُ أَسْلَمَ، فَقَالُوا: انْطَلِقُوا فَبَايِعُوا أَبَا بَكْرٍ، فَأَبَوْا، فَخَرَجَ الزُّبَيْرُ بْنُ الْعَوَّامِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ بِالسَّيْفِ، فَقَالَ عُمَرُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ: عَلَيْكُمْ بِالرَّجُلِ فَخُذُوهُ، فَوَثَبَ عَلَيْهِ سَلَمَةُ بْنُ أَسْلَمَ، فَأَخَذَ السَّيْفَ مِنْ يَدِهِ، فَضَرَبَ بِهِ الْجِدَارَ...؛ الامامة و السیاسة، ۱۰ و ۱۱.
- ↑ ثُمَّ إِنَّهُ بَلَغَنِي أَنَّ قَائِلًا مِنْكُمْ يَقُولُ: وَ اللَّهِ لَوْ مَاتَ عُمَرُ بَايَعْتُ فُلَانًا، فَلَا يَغْتَرَّنَّ امْرُؤٌ أَنْ يَقُولَ: إِنَّمَا كَانَتْ بَيْعَةُ أَبِي بَكْرٍ فَلْتَةً وَ تَمَّتْ، أَلَا وَ إِنَّهَا قَدْ كَانَتْ كَذَلِكَ، وَ لَكِنَّ اللَّهَ وَقَى شَرَّهَا، وَ لَيْسَ مِنْكُمْ مَنْ تُقْطَعُ الْأَعْنَاقُ إِلَيْهِ مِثْلُ أَبِي بَكْرٍ، مَنْ بَايَعَ رَجُلًا عَنْ غَيْرِ مَشُورَةٍ مِنْ الْمُسْلِمِينَ فَلَا يُبَايَعُ هُوَ وَ لَا الَّذِي بَايَعَهُ، تَغِرَّةً أَنْ يُقْتَلَا، وَ إِنَّهُ قَدْ كَانَ مِنْ خَبَرِنَا حِينَ تَوَفَّى اللَّهُ نَبِيَّهُ(ص)، إِلاَّ أَنَّ الْأَنْصَارَ خَالَفُونَا وَ اجْتَمَعُوا بِأَسْرِهِمْ فِي سَقِيفَةِ بَنِي سَاعِدَةَ، وَ خَالَفَ عَنَّا عَلِيٌّ وَ الزُّبَيْرُ وَ مَنْ مَعَهُمَا
- ↑ صحیح بخاری، کتاب الحدود، باب رجم الحبلی من الزنا اذا احصنت، ح۶۸۳۰.
- ↑ فَكَثُرَ اللَّغَطُ وَ ارْتَفَعَتْ الْأَصْوَاتُ، حَتَّى فَرِقْتُ مِنْ الِاخْتِلَافِ، فَقُلْتُ: ابْسُطْ يَدَكَ يَا أَبَا بَكْرٍ، فَبَسَطَ يَدَهُ فَبَايَعْتُهُ الْمُهَاجِرُونَ، ثُمَّ بَايَعَتْهُ الْأَنْصَارُ، وَ نَزَوْنَا عَلَى سَعْدِ بْنِ عُبَادَةَ، فَقَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ: قَتَلْتُمْ سَعْدَ بْنَ عُبَادَةَ، فَقُلْتُ: قَتَلَ اللَّهُ سَعْدَ بْنَ عُبَادَةَ؛ صحیح بخاری، کتاب الحدود، باب رجم الحبلی من الزنا اذا احصنت، ح۶۸۳۰.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۱۹۸.
- ↑ ملل و نحل، ص۲۴.
- ↑ «أَنَّهُ - أَيْ رَسُولَ اللَّهِ(ص)- أَتَى بَنِي عَامِرِ بْنِ صَعْصَعَةَ، فَدَعَاهُمْ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ عَرَضَ عَلَيْهِمْ نَفْسَهُ، فَقَالَ رَجُلٌ مِنْهُمْ يُقَالُ لَهُ: بَيْحَرة بْنُ فِرَاسٍ. قَالَ ابْنُ هِشَامٍ: فِرَاسُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سَلَمَةَ الْخَيْرِ بْنِ قُشَير بْنِ كَعْبِ بْنِ رَبِيعَةَ بْنِ عَامِرِ بْنِ صَعْصَعَةِ: وَ اَللَّهِ، لَوْ أَنِّي أَخَذْتُ هَذَا الْفَتَى مِنْ قُرَيْشٍ، لَأَكَلْتُ بِهِ الْعَرَبَ، ثُمَّ قَالَ: أرأيتَ إنْ نَحْنُ بَايَعْنَاكَ عَلَى أَمْرِكَ، ثُمَّ أَظْهَرَكَ اللَّهُ عَلَى مَنْ خَالَفَكَ، أَيَكُونُ لَنَا الْأَمْرُ مِنْ بَعْدِكَ؟ قَالَ: الْأَمْرُ إلَى اللَّهِ يَضَعُهُ حَيْثُ يَشَاءُ. قَالَ: فَقَالَ لَهُ: أفَتُهدَفُ نُحُورُنا لِلْعَرَبِ دُونَكَ، فَإِذَا أَظْهَرَكَ اللَّهُ كَانَ الْأَمْرُ لِغَيْرِنَا! لَا حَاجَةَ لَنَا بِأَمْرِكَ؛ فَأَبَوْا عَلَيْهِ»؛ سیرۀ ابن هشام، ج۲، ص۶۶.
- ↑ «قَالَ عَامِرُ بْنُ الطُّفَيْلِ لِلنَّبِيِّ(ص) وَ قَدْ أَرَادَ بِهِ غِيلَةً يَا مُحَمَّدُ مَا لِي إِنْ أَسْلَمْتُ فَقَالَ(ص): لَكَ مَا لِلْإِسْلَامِ وَ عَلَيْكَ مَا عَلَى الْإِسْلَامِ فَقَالَ: أَ لَا تَجْعَلُنِي الْوَالِيَ مِنْ بَعْدِكَ، قَالَ: لَيْسَ لَكَ ذَلِكَ وَ لَا لِقَوْمِكَ وَ لَكِنْ لَكَ أَعِنَّةُ الْخَيْلِ تَغْزُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ»؛ بحارالانوار، ج۲۳، ص۷۵، به نقل از مناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۲۲۱.
- ↑ «لَمَّا كَانَ النَّبِيُّ(ص) يَعْرِضُ نَفْسَهُ عَلَى القَبَائِلِ جَاءَ إِلَى بَنِي كِلَابٍ فَقَالُوا نُبَايِعُكَ عَلَى أَنْ يَكُونَ لَنَا الْأَمْرُ بَعْدَكَ فَقَالَ: الْأَمْرُ لِلَّهِ فَإِنْ شَاءَ كَانَ فِيكُمْ وَ كَانَ فِي غَيْرِكُمْ فَمَضَوْا وَ لَمْ يُبَايِعُوهُ وَ قَالُوا: لَا نَضْرِبُ لِحَرْبِكَ بِأَسْيَافِنَا ثُمَّ تَحْكُمُ عَلَيْنَا غَيْرَنَا»؛ بحارالانوار، ج۲۳، ص۷۴.
- ↑ «عَنْ نَافِعٍ قَالَ: جَاءَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عُمَرَ إِلَى عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُطِيعٍ، حِينَ كَانَ مِنْ أَمْرِ الْحَرَّةِ مَا كَانَ، زَمَنَ يَزِيدَ بْنِ مُعَاوِيَةَ. فَقَالَ: اطْرَحُوا لِأَبِي عَبْدِ الرَّحْمَنِ وِسَادَةً. فَقَالَ: إِنِّي لَمْ آتِكَ لِأَجْلِسَ. أَتَيْتُكَ لِأُحَدِّثَكَ حَدِيثًا سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ(ص) يَقُولُهُ. سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ(ص) يَقُولُ: مَنْ خَلَعَ يَدًا مِنْ طَاعَةٍ، لَقِيَ اللَّهَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ، لَا حُجَّةَ لَهُ. وَ مَنْ مَاتَ وَ لَيْسَ فِي عُنُقِهِ بَيْعَةٌ، مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً»؛ صحیح مسلم، ح۴۷۹۳، بابالامر بلزوم الجماعة از من کتابالامارة.
- ↑ کنز العمال، ح۴۶۳.
- ↑ کنز العمال، ح۴۶۴.
- ↑ «جز در فرمانبرداری (از او) از این جهان نروید» سوره بقره، آیه ۱۳۲.
- ↑ کافی، ج۱، ص۳۷۱ و ۳۷۲و ۳۷۶؛ بحارالانوار، ج۲۳، باب وجوب معرفةالامام، ص۷۶ به بعد روایات فراوانی از ائمۀ هدی به همین مضمون آمده است.
- ↑ بحارالانوار، ج۲۳، ص۷۸.
- ↑ امْتَنَعَ - ابْنُ عُمَرَ - مِنْ بَيْعَةِ عَلِيٍّ(ع) وَ طَرَقَ عَلَى الْحَجَّاجِ بَابَهُ لَيْلًا لِيُبَايِعَ لِعَبْدِ الْمَلِكِ كَيْلَا يَبِيتَ تِلْكَ اللَّيْلَةَ بِلَا إِمَامٍ زَعَمَ لِأَنَّهُ رُوِيَ عَنِ النَّبِيِّ(ص) أَنَّهُ قَالَ: «مَنْ مَاتَ وَ لَا إِمَامَ لَهُ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً» وَ حَتَّى بَلَغَ مِنِ احْتِقَارِ الْحَجَّاجِ لَهُ وَ اسْتِرْذَالِهِ حَالَهُ أَنْ أَخْرَجَ رِجْلَهُ مِنَ الْفِرَاشِ فَقَالَ: أَصْفِقْ بِيَدِكَ عَلَيْهَا؛ شرح نهج البلاغه، ج۱۳، ص۲۴۲.
- ↑ صحیح مسلم، ح۴۷۰۴.
- ↑ کافی، ج۱، ص۱۷۹.
- ↑ کافی، ج۱، ص۱۷۹؛ در بحارالانوار نیز از بصائر الدرجات همین روایت را به سند صحیح روایت کرده است، بحارالانوار، ج۲۳، ص۵۲.
- ↑ اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۵، ص ۹۵-۱۰۹.