امام رضا در زمان هارون عباسی

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

امام رضا(ع) و محنت‌های امام کاظم(ع)

هارون الرشید به ارتباط عمیق و ریشه‌دار میان امام کاظم(ع) و مسلمانان پی برده بود و می‌دید پایگاه مردمی حضرت موسی بن جعفر(ع) روزبه‌روز توسعه می‌یابد و اگر امام کاظم(ع) زنده بماند به یقین مسلمانان به مقایسه و مقارنه میان روش رفتاری امام کاظم(ع) و هارون الرشید پرداخته، شیوه درست و بدون کژی را از شیوه انحرافی بازخواهند شناخت؛ لذا به این نتیجه رسید در صورتی که امام کاظم(ع) آزادانه به فعالیت خود ادامه دهد، به یقین، وجودش خطر بزرگی برای دستگاه خلافت خواهد بود. به همین دلیل در صدد برنامه‌ریزی برای زندانی کردن امام کاظم(ع) و کنترل فعالیت‌ها و پیشگیری از تأثیر او بر مسلمانان برآمد.

از دیگرسو رویارویی‌های مکرر امام کاظم(ع) با هارون الرشید و خرده‌گیری او برای کسی چون هارون سخت دشوار بود و امکان نداشت تا در برابر امام(ع) و موضع‌گیری‌های او خاموش بماند. امام کاظم(ع) نیز در چنین موقعیتی قرار داشت و خاموش ماندن در برابر اقدام‌های تجاوزگرانه هارون علیه امت اسلامی و شریعت و سنت پیامبر اکرم(ص) را ناروا و بیجا می‌دید. این رویارویی در موضع‌گیری‌های متعددی چهره نمود که بر هارون بسیار سنگین و ناگوار می‌آمد. به‌عنوان مثال، هارون به امام کاظم(ع) گفت: «ای ابو الحسن، حدود فدک را بازگو تا آن را به تو مسترد کنم. امام(ع) فرمود: آن را به‌طور کامل و با همان حدود بازپس می‌گیرم. آن‌گاه حضرت موسی بن جعفر(ع) چهار حد آن را از «عدن» تا «سمرقند» و «افریقیه» و «سیف البحر» تا نواحی «خزر» و «آسیای صغیر» ذکر کرد».

امام کاظم(ع) با این بیان روشن کرد که فدک در واقع همان خلافت و وصایت غصب شده پیامبر(ص) است. از همین‌جا بود که هارون تصمیم به کشتن امام کاظم(ع) گرفت[۱].

زمانی هارون الرشید وارد حرم پیامبر(ص) شده، خطاب به آن حضرت گفت: «سلام بر تو ای رسول خدا، ای عموزاده!» و امام کاظم(ع) خطاب به پیامبر اکرم(ص) چنین سلام داد: «السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَهْ»؛ سلام بر تو ای پدر. هارون [که در تنگنای سیاسی و روحی قرار گرفته بود، ناچار زبان به اعتراف گشوده،] گفت: افتخار همین است [و بس‌].

اما این برخورد امام کاظم(ع) کینه‌ای در دل او پدید آورد تا اینکه در سال ۱۶۹ق. هارون امام(ع) را احضار کرده، مدتی طولانی به زندان افکند[۲]، سپس او را آزاد کرد.

یک بار امام کاظم(ع) نزد هارون الرشید برده شد. هارون از حضرت پرسید: «این سرا چیست؟ (آن را چگونه می‌بینی؟). امام(ع) فرمود: این سرای فاسقان است»[۳]. از دیگرسو سخن‌چینان علیه امام کاظم(ع) نزد هارون سعایت کرده، او را بر ضد امام(ع) تحریک می‌کردند. از جمله این سعایت‌کنندگان، «یحیی برمکی» بود، او به هارون می‌گفت: «از مشرق و مغرب برای او (امام کاظم(ع)) اموال فرستاده می‌شود و او چندین [خزانه دارد»[۴].

تمام این عوامل دست به دست هم داده، هارون را به زندانی کردن حضرت موسی بن جعفر(ع) واداشت و او در سال ۱۷۹ق. امام کاظم(ع) را بازداشت کرده، به مدت یک سال در بصره زندانی کرد. از سال ۱۸۰ق. امام کاظم(ع) در زندان‌های بغداد به بند کشیده شد تا سرانجام به دست یکی از دژخیمان هارون؛ یعنی «سندی بن شاهک» به شهادت رسید.

آن‌گونه که از روایت «علی بن یقطین» در باب وصیت امام کاظم(ع) در مورد امامت امام رضا(ع) آمده، در سال‌های نخستین زندانی شدن امام کاظم(ع) حضرت رضا به دیدار پدر می‌رفته است[۵].

حضرت کاظم(ع) به امام رضا(ع) دستور داد تا زمانی که او زنده است بر در سرای خویش بخوابد تا اینکه خبر شهادت پدر به او برسد. امام رضا(ع) چهار سال به همین روال گذراند. شبی از شب‌ها امام رضا(ع) تأخیر کرده، به خانه نرفت. اهل خانه از این تأخیر نگران شدند. چون روز برآمد، امام رضا(ع) وارد خانه شده، نزد «ام احمد» همسر پدرش رفت و فرمود: آنچه را که پدرم به تو سپرده است به من بده. ام احمد فریاد برآورد: به خدا سوگند سرورم بدرود زندگی گفت. امام رضا(ع) او را به سکوت دعوت کرده، فرمود: این خبر را آشکار مکن و چیزی مگو [بگذار برای وقتی که‌] خبر به والی برسد[۶].

«محمد بن فضل هاشمی» از سوی امام کاظم(ع) مأموریت یافت تا خبر شهادت او را به امام رضا(ع) برساند و امانت‌هایی به او سپرد تا به امام رضا(ع) بدهد. محمد نیز دستور امام کاظم(ع) را اجرا کرد و خود همان‌روز به بصره رفت تا خبر شهادت امام کاظم(ع) را به مردم بصره بدهد. سه روز پس از رسیدن محمد به بصره، امام رضا(ع) طبق وعده‌ای که به محمد داده بود وارد بصره شد و مردم بصره امامت او را پذیرفتند. امام رضا(ع) همان‌روز به مدینه بازگشت، سپس از آنجا به کوفه رفت و با پیروان پدرش دیدار کرد و به مدینه بازگشت[۷].

چون خبر شهادت امام کاظم(ع) در میان مردم مدینه منتشر شد پیروان و محبان اهل‌بیت(ع) بر در سرای ام احمد گرد آمده، با «احمد بن موسی»[۸] دیدار کردند. احمد، آنان را به خانه برادرش امام رضا(ع) برده، آنان با حضرت به‌عنوان امام بیعت کردند[۹].

همان‌گونه که حضرت موسی بن جعفر(ع) فرموده بود، امامت امام رضا(ع) مدت چهار سال از اغیار پنهان ماند و در این چهار سال امام رضا(ع) امامت خود را بر مسلمانان، آشکار نکرد.

امام رضا(ع) رنج پدرش و زندان‌های متفاوت و مکرر و درازمدت که امام کاظم(ع) را تا لحظه شهادت در میان گرفته بود، می‌دید و با تمام وجود آن را لمس می‌کرد، اما شرایط مناسب نبود و امام رضا(ع) اعلان رویارویی با حاکمیت را مصلحت نمی‌دید. از همین‌رو درد و رنج را بر خود هموار کرده، دم برنمی‌آورد،؛ چراکه مسلمانان به‌طور عموم و پیروان اهل‌بیت(ع) به‌ویژه، در شرایطی سخت روزگار سپری می‌کردند[۱۰].

فضای باز نسبی در روزگار هارون

امام کاظم(ع) در سال ۱۸۳ق[۱۱] به زهر کین هارون و به فرمان او به شهادت رسید. هارون الرشید که از انتشار خبر به شهادت رساندن امام کاظم در میان مردم بیمناک بود، طرحی تدارک دید تا دامان خود را از این جنایت پاک کند و خود را بی‌خبر از این امر نشان دهد. از همین‌رو سرداران، دبیران، قاضیان و بنی‌هاشم را گرد آورده، چهره امام(ع) را باز کرده، به آنان گفت: «آیا نشانه‌ای از قتل در او می‌بینید؟ آنان پاسخ دادند: نه»[۱۲].

از دیگر سو، سندی بن شاهک با اقدامی سالوسانه، پرده آخر این نمایش را اجرا کرد. او فقیهان و بزرگان بغداد را به زندان برد تا خود از نزدیک پیکر امام کاظم(ع) را وارسی کرده، ببینند که اثری از جرح و خفگی بر کالبد امام(ع) وجود ندارد. آن‌گاه از آنان خواست تا گواهی دهند که او (امام کاظم(ع)) به مرگ طبیعی مرده است و آنان گواهی دادند، سپس به دستور سندی، پیکر پاک امام کاظم(ع) را بر پل بغداد گذاشته، ندا در داده شد: «این [پیکر] موسی بن جعفر است. در او بنگرید که [به مرگ طبیعی‌] مرده است»[۱۳].

احتمال انفجار و شورش مردمی علیه حکومت هارون، او را دستخوش نگرانی و بیم کرده بود. از این‌رو برای جلوگیری از چنین رخدادی و نیز زدودن خشم مردمی و کاستن از واکنش‌ها، در تنگنا قرار دادن امام رضا(ع) و خاندانش را کم‌رنگتر و محدودتر کرده، از به کار بستن اقدامات سخت‌گیرانه علیه آن حضرت خودداری نمود و پیشنهاد کسانی که از او می‌خواستند تا امام رضا(ع) را بکشد رد می‌کرد.

از جمله این پیشنهاددهندگان «عیسی بن جعفر» بود که با پاسخ تند هارون مواجه شد. او به هارون گفت: «سوگندی که درباره خاندان ابو طالب (علویان) یاد کرده‌ای به یاد آور. تو سوگند یاد کردی که اگر کسی پس از موسی بن جعفر(ع)‌ مدعی امامت شد در اسارت و بند گردنش را خواهی زد. این علی فرزند موسی مدعی امامت است و آنچه درباره پدرش گفته می‌شد، درباره او نیز گفته می‌شود. هارون خشمگینانه در او نگریست و گفت: چه می‌گویی؟ می‌خواهی این خاندان را همگی از دم تیغ بگذرانم؟»[۱۴] و زمانی که «خالد بن یحیی برمکی» هارون را به کشتن امام رضا(ع) تحریک و تشویق می‌کرد، هارون می‌گفت: «آنچه با پدر او کردیم ما را بس است. آیا می‌خواهی همه آنان را بکشیم؟»[۱۵].

البته باید دانست و می‌دانیم که این انعطاف و تغییر موضع هارون نسبت به خاندان رسالت، به‌معنای پشیمانی او از اعمال گذشته و نتیجه خداترسی‌اش نبود، بلکه می‌خواست با این شیوه، خشم مردم را فرونشاند. از دیگر سو و علی‌رغم جاسوسان و سخن‌چینان فراوانی که برای زیر نظر داشتن امام(ع) و گزارش فعالیت‌های او گمارد، کوچکترین گزارشی یا دلیلی بر فعالیت امام رضا(ع) بر ضد حکومت هارون ارائه نشده بود[۱۶].

در مقام امامت

چهار سال آغازین امامت حضرت علی بن موسی الرضا(ع)؛ یعنی سال‌های ۱۸۳- ۱۸۷ق. با سکوت و رکود کامل گذشت و فعالیت‌هایی چون: اعلان امامت، ایراد خطبه، دیدارهای عمومی یا حضور در مجامع عمومی از سوی امام رضا(ع) دیده و ثبت نشد. البته این وضعیت از نگاه جاسوسان هارون که تمام حرکات و سکنات امام رضا(ع) را زیر نظر داشتند دور نبود و آنان هارون را از این امر که حضرت رضا(ع) از رخدادها فاصله گرفته و دوری می‌جوید، آگاه می‌کردند. روایت زیر مؤید این مطلب است: «روزی ابو الحسن، علی بن موسی الرضا(ع) وارد بازار شده، سگی، گوسفندی و خروسی خرید. جاسوسی که حضرت را زیر نظر داشت، هارون را از این اقدام امام رضا(ع) آگاه کرد. هارون با شنیدن این خبر گفت: از او ایمن شدیم [و دیگر گزندی به ما نمی‌رساند]»[۱۷].

سکوت و عدم فعالیت علنی امام رضا(ع) هارون را نسبت به گزارش‌های جاسوسان بی‌اعتماد کرده بود. زمانی یکی از نوادگان «زبیر بن عوام» به هارون گفت: «او (امام رضا(ع)) درب خانه خود را گشوده، مردم را به خویش دعوت می‌کند. هارون گفت: این شگفت‌انگیز است. یکی می‌نویسد: علی بن موسی(ع) سگی، گوسفندی و خروسی خریده و [آن دیگری‌] آنچه می‌خواهد می‌نویسد»[۱۸]. بدین ترتیب، هارون گفته آن مرد زبیری را درباره امام رضا(ع) نادیده گرفته، بدون اینکه امام(ع) را مورد تعرض قرار دهد او را به حال خود واگذاشت.

چهار سال از شهادت امام کاظم(ع) گذشت و سال ۱۸۷ق فرا رسید. هارون الرشید در این سال بر جماعت برمکیان خشم گرفته، آنان را به دست جلاد سپرد. کشته شدن برمکیان نقش بسزایی در دگرگونی و انعطاف اوضاع سیاسی داشت،؛ چراکه اینان ارکان حکومت عباسیان را قوام بخشیده، آن را تحکیم کرده بودند و بیشترین تلاش برای از بین بردن خاندان پیامبر(ص) داشتند. با حذف آنان از عرصه سیاسی آن روز و خالی شدن دستگاه حاکمیت از آنان، سعایت بر ضد امام رضا(ع) نیز کمرنگ شد و شرایط برای امام رضا(ع) فراهم گردید تا وصیت پدر بزرگوار خود را عملی کرده، امامت خویش را آشکار کند. برخی از یاران آن حضرت او را از این کار برحذر داشته، گفتند: «تو امری بس بزرگ برملا کردی و ما بیم آن داریم که این طاغوت به تو گزندی برساند. امام(ع) که مطمئن بود آسیبی از هارون نخواهد دید، فرمود: هرچه می‌خواهد و هرچه می‌تواند بکند که نمی‌تواند گزندی به من برساند[۱۹].

زمانی که یاران، مجددا اقدام امام رضا(ع) را در آشکار کردن امر امامت خویش، مخاطره‌آمیز خواندند، امام(ع) در پاسخ فرمود: اگر هارون خراشی (آسیبی هرچند کوچک) بر من وارد کند، به یقین من دروغ‌پرداز هستم[۲۰].

مسئولیت امام رضا(ع) در منصب امامت به‌معنای معارضه و رویارویی سیاسی نبود، بلکه امام رضا(ع) به‌عنوان امام و پیشوای مردم و جانشین شرعی پدر ارجمندش مبارزه همه‌جانبه‌ای با اندیشه‌ها و عقاید منحرف و ویرانگری که جامعه آن روز را عرصه تباهی‌های خود کرده بودند و نیز نشر اندیشه پاک اسلامی را در دو عرصه اعتقادات و احکام شریعت، وجهه همت خویش قرار داد. هارون نیز که امام(ع) را دور از عرصه سیاست می‌دید، نسبت به امام رضا(ع) واکنشی نشان نمی‌داد.

رفتن هارون به ری (در سال ۱۸۹ق.) و از آنجا به خراسان (در سال ۱۹۲ق.) و در نهایت مرگ او در سال ۱۹۳ق. از دیگر عوامل فراهم شدن آزادی نسبی برای امام رضا(ع) بود[۲۱].

منابع

پانویس

  1. تذکرة الخواص، ص۳۱۴ (به نقل از: ربیع الابرار، ج۱، ص۳۱۶).
  2. البدایة و النهایه، ج۱۰، ص۱۸۳.
  3. الاختصاص، ص۲۶۲؛ بحار الانوار، ج۴۸، ص۱۵۶ (به نقل از: الاختصاص، ص۲۶۲).
  4. مقاتل الطالبیین، ص۴۱۵.
  5. الکافی، ج۱، ص۳۱۱.
  6. الکافی، ج۱، ص۳۸۱- ۳۸۲.
  7. الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۳۴۱؛ بحار الانوار، ج۴۹، ص۷۳ (به نقل از: الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۳۴۱).
  8. حرم احمد بن موسی، معروف به «شاهچراغ» در شیراز و مطاف دل دوستداران اهل‏بیت(ع) است.
  9. مشروح این ماجرا را نک: بحار الانوار، ج۴۸، ذیل ص۳۰۷- ۳۰۸ (سید جعفر بحر العلوم، تحفة العالم).
  10. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۸۱.
  11. مروج الذهب، ج۳، ص۳۵۵.
  12. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۴۱۴.
  13. الارشاد، ج۲، ص۲۴۲؛ اعلام الوری، ج۲، ص۳۴ (به نقل از: الارشاد، ج۲، ص۲۴۲)؛ کشف الغمه، ج۳، ص۲۴.
  14. عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۲۲۶.
  15. الفصول المهمه، ص۲۴۵.
  16. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۸۵.
  17. عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۲۲۶.
  18. عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۲۲۶.
  19. اعلام الوری، ج۲، ص۶۰؛ الفصول المهمه، ص۲۴۵.
  20. عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۲۱۳.
  21. حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۸۷.