امام رضا در زمان هارون عباسی در تاریخ اسلامی
مقدمه
عمر طولانی خلفای ستمگر آفت آخرتسوزی است که میزان مؤاخذه و عقوبتشان را در محکمه عدل الهی بیشتر میکند. هارون الرشید از سال ۱۷۰ تا ۱۹۳ (ه. ق) به مدت ۲۳ سال خلافت کرد، در این ظرف ننگین عمرش همچون مرکبی به زمامداری شیطان با تمامی عرصههای نور و رشد و تعالی جنگید و امام نور؛ یعنی حضرت کاظم(ع) را در فشارهای طاقتفرسایی قرار داد و سرانجام به شهادت رساند.
با شهادت امام کاظم(ع) امامت حضرت رضا(ع) در عصر این عفریت آغاز شد. پیامبر اکرم(ص) در وصف حضرت رضا(ع) توصیفی متعالی دارد. موسی بن جعفر(ع) به یزید بن سلیط فرمود: پیغمبر اکرم برایم توصیف نموده فرمود: پسرت علی به نور خدا میبیند و با فهماندن او میشنود و به حکمت خدا سخن میگوید، هرگز اشتباه نمیکند، دانا است و نادانی ندارد. گنجینهای از علم و حلم است، به زودی از او جدا خواهی شد. توقف شما با هم خیلی کم است، وقتی از این سفر برگشتی کارهای خود را بکن هر چه مایلی انجام ده که از او جدا میشوی و جای دیگر خواهی رفت. تمام فرزندانت را جمع کن و خدا را بر آنها گواه بگیر که خداوند در گواهی کافی است.
بعد امام کاظم(ع) فرمود: مرا همین امسال خواهند گرفت، پسرم علی همنام با علی بن ابیطالب و علی بن الحسین، به او فهم علی بن ابیطالب و علم و بینایی و اخلاقش را دادهاند، او اجازه ندارد آشکارا صحبت کند مگر چهار سال پس از هارونالرشید. بعد از گذشتن این چهار سال هر چه میخواهی از او بپرس ان شاء الله جوابت را میدهد[۱].
پیامبر(ص) ضمن تجلیل از حضرت رضا(ع) و بیان علم و حلم و حکمت او، به اوضاع سیاسی اشارهای دارد که حضرت کاظم(ع) آنچنان در حصر و تبعید و زندان و تحت نظر است که امام رضا(ع) از مصاحبت با بابای بزرگوارش جز مدت زمانی اندک محروم است. نکته دیگری را هم اشاره فرمود و آن اینکه حضرت رضا(ع) در مدت خلافت هارونالرشید و فرزندش امین در محدودیت کامل به سر میبرد، چهار سال بعد از مرگ هارون فضای سیاسی آنگونه ورق میخورد که حضرت رضا(ع) اجازه مییابد چشمههایی از دریای علم و حکمت خود را در اختیار مردم قرار دهد و این تقدیر دقیقاً رقم خورد.
در عیون اخبار الرضا(ع) آمده؛ موسی بن مهران گفت: از جعفر بن یحیی شنیدم میگفت: وقتی هارونالرشید از رقه متوجه مکه بود، عیسی بن جعفر به او گفت: یادت میآید از قسمی که خوردی درباره اولاد ابیطالب که اگر کسی بعد از موسیابن جعفر ادعای امامت کند گردن او را بزنی! اکنون پسرش علیبنموسی مدعی مقام امامت است و مردم آنچه درباره پدرش معتقد بودند درباره او نیز اعتقاد دارند.
هارون با قیافهای پر از خشم به او نگاه کرده، گفت: منظورت چیست؟ میخواهی همه آنها را بکشم؟ موسی گفت: همین که این سخن را از او شنیدم خدمت حضرت رضا(ع) رسیده جریان را عرض کردم، فرمود: مرا چه با او! به خدا نسبت به من هیچ کاری نمیتواند انجام دهد. امام از تقدیر و علم غیب الهی سخن میگوید که شهادتم به دست هارون نیست، ولی خباثت هارون را انکار نمیکند[۲].
مسعودی میگوید: شخص ثقهای به من خبر داد که یحیی بن خالد به هارونالرشید گفت: این علی بن موسیالرضاست که نشسته و امر خلافت را برای خود ادعا میکند! هارون گفت: آیا آنچه که با پدرش کردیم برای ما کافی نیست؟ شما میخواهید که ما کلیه آنان را بکشیم![۳]
هارون به اقتضای طبع سرکش و قلب قاسی او بعد از شهادت امام کاظم(ع) در صدد برآمد تا از حضرت رضا(ع) اطلاعاتی کسب کند و امام را زیر نظر داشته باشد. گزارشی که به هارون منتقل میشود حاکی از زندگی تقیّهای است. علیرغم این گزارشها هارون از اینکه حضرت رضا(ع) به عنوان امام در رأس تشکیلات شیعی قرار بگیرد، سخت ناخشنود است و نمیتواند امامت حضرت را تحمل کند.
محمد بن سنان گفت: به حضرت رضا(ع) در زمان هارون عرض کردم خودت را در مورد امامت مشهور کردهای و بهجای پدرخویش نشستهای با اینکه از دم شمشیر هارون خون میچکد[۴]. امام فرمود: فرمایش پیامبر به من جرأت داده که فرمود: اگر ابوجهل یک مو از سر من کم کند، بدانید که من پیغمبر نیستم، من نیز میگویم: اگر هارون یک موی سر از من کم کرد بدانید من امام نیستم.
ظواهر امر نشان میدهد عکسالعمل هارون نسبت به امامت حضرت رضا(ع) شیعیان را هم متأثر و نگران کرده است و نمیتوانستند شاهد شهادت امام معصوم دیگرشان به دست هارون باشند. هارون به دلیل جایگاه علمی و مرتبت و جایگاه ویژه حضرت رضا(ع) تصمیم گرفت با حضرت شدت عمل به خرج دهد.
فضل بن ربیع گفت: صبحگاهی هارون الرشید حاجب خود را خواست به او گفت: برو پیش علی بن موسی علوی او را از زندان خارج کن، او را در گودال حیوانات وحشی درنده بیانداز! هر چه من کوشش کردم که او را از خشم فرود آورم بیشتر خشمگین میشد. قسم خورد به خدا اگر او را پیش درندهها نیاندازی، خودت را به جای او میاندازم. گفت: پیش علی بن موسی الرضا(ع) رفته گفتم: امیرالمؤمنین به من دستور داده که چنین و چنان کنم، گفت: هر چه دستور داده انجام ده، من کمک از خدا میخواهم. شروع کرد به خواندن دعایی، در همان بین راه که میرفتیم به طرف گودال حیوانات درنده، درب آن را گشودم و آن حضرت را در محل نگهداری حیوانات وحشی انداختم، چهل حیوان درنده در آنجا بود، بسیار غمگین و ناراحت شدم که شهادت آن آقا به دست من انجام شود، برگشتم به محل خود. نیمه شب خادمی آمد به من گفت: امیرالمؤمنین تو را میخواهد، پیش او رفتم، هارون گفت: از من چه خطایی سر زده و چه کار زشتی انجام دادهام؟ چون خوابی هولناک دیدم.
یک دسته مردم که در دستهای خود اسلحه داشتند، آمدند، در وسط آنها مردی بود چون ماه صورتش میدرخشید که از او بسیار وحشت داشتم، یک نفر گفت: این شخص امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(ع) است، جلو رفتم که قدمهایش را ببوسم. مرا از خود دور کرد و این آیه را خواند: ﴿فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَتُقَطِّعُوا أَرْحَامَكُمْ﴾[۵] آنگاه صورت از من برگردانید و داخل خانهای شد. با وحشت زیاد از خواب بیدار شدم.
به هارون گفتم: به من امر کردی علی بن موسی الرضا را پیش حیوانات درنده بیاندازم. گفت: وای بر تو انداختی؟ گفتم: آری به خدا قسم. با ناراحتی گفت: برو ببین چه شده؟ شمعی برداشته رفتم، درست دقت نمودم دیدم ایستاده مشغول نماز است، درندگان اطرافش را گرفتهاند. برگشتم پیش هارون جریان را نقل کردم، باور نکرد. خودش حرکت نمود و آمد آن حضرت را در حال نماز مشاهده کرد. گفت: سلام علیک پسر عمو، جوابش را نداد تا نمازش تمام شد، پس از نماز گفت: علیک السلام پسر عمو. من امید داشتم که چنین جایی به من سلام نکنی. هارون گفت: مرا ببخش معذرت میخواهم. فرمود: خداوند به لطف و کرمش مرا نجات بخشید! او را سپاسگزارم، امر کرد آن حضرت را خارج کنند.
به خدا قسم درندهای تعقیب ایشان نکرد. وقتی مقابل هارون آمد او را در بغل گرفت، او را به مجلس خود برد و بالای تخت نشانده گفت: پسر عمو در صورتی علاقه داشته باشی پیش ما به سر بری با کمال احترام و آسایش خواهی بود، دستور دادیم برای شما و خانوادهتان لباس و پول بیاورند. امام(ع) فرمود: به مال و لباس احتیاجی ندارم ولی در میان قریش اشخاص تنگدستی هستند که بین آنها تقسیم خواهد شد، گروهی را نام برد که برای هر کدام مقداری مال و لباس بخشید. آنگاه از هارون خواست که اجازه دهد سوار مرکب چاپارها شود و به محلی که مایل است برسد. هارون قبول کرد، به من فرمود: ایشان را مشایعت کن[۶]. اینگونه آیات و بینات الهی هارون را از تصمیم به قتل حضرت منصرف نمود، گرچه بازتاب شهادت حضرت کاظم(ع) هم بینه دیگری برای انصراف هارون از قتل حضرت بود. هارون سیاست کنترل و ارعاب را بدون قصد شهادت در مورد حضرت رضا(ع) دنبال کرد.
هارون در ستمکاری و فشار نسبت به خاندان علی و شیعیانش فروگذار نمیکرد و پس از قتل موسی بن جعفر یکی از اصحاب او را موسوم به ابن ابی عمیر که از راویان بزرگ احادیث به شمار میآمد دستگیر ساخت و به زندان افکند و دستور داد او را سخت کتک زدند و مقصود هارون از کتک زدن او این بود که ابن ابی عمیر اسامی اصحاب و یاران موسی بن جعفر را فاش سازد و او نیز از بس آزار دید، نزدیک بود نامشان را فاش کند؛ اما خداوند او را حفظ کرد. خواهر ابن ابی عمیر چون آن وضع را میدانست کتابهای او را زیر خاک پنهان کرد و نقل دیگری است زیر باران ماندند و از بین رفتند.
از فضل بن شاذان نقل شده کسی ابن ابی عمیر را لو داده بود که لیست اسامی شیعه نزد اوست. هنگامی که از نام بردن اسامی شیعیان سر باز زد، به دستور خلیفه او را عریان نموده و به داری بین دو درخت خرما بستند و صد ضربه شلاق به او زدند.
ابن ابی عمیر بعداً گفته بود که وقتی ضربههای شلاق نزدیک به صد رسید شدت صدمه و دردی که تحمل میکردم به قدری بود که نزدیک بود چند اسمی را بر زبان آورم، اما ناگاه صدای محمد بن یونس بن عبدالرحمن در گوشم طنینانداز شد که: ای محمد به یاد جایگاهت نزد خدای تبارک و تعالی باش. من از شنیدن این سروش رحمانی تقویت شدم و تا آخر استقامت کردم و بحمدالله چیزی افشا نکردم[۷]. متصدی زدن او سندی بن شاهک بود و سپس او را به زندان انداختند؛ ولی چون متمول بود ۱۲۰ هزار درهم پرداخت تا او را از زندان آزاد کردند.
هارون چون فهمید که منصور عزی شعری درباره اهل بیت(ع) گفته است، کسی را به ناحیه رقه فرستاد تا او را بکشد! لکن شخصی که مأمور قتل او بود، وی را دید که بیمار و مشرف به مرگ است سه روز صبر کرد تا وی درگذشت و او را به خاک سپردند. سپس به هارون خبر داد! هارون امر کرد که قبرش را بشکافند و دیوان شعرش را بسوزانند[۸].
از سال ۱۸۲ (ه. ق) که حضرت کاظم(ع) به شهادت میرسد تا ۱۹۳ (ه. ق) که هارون به درَک واصل میشود امام در تنگنای حاکمیت مقتدرانه هارون زندگی تقیّهای را سپری میکند و در چهار سال خلافت امین هم این وضع ادامه دارد و با تثبیت خلافت مأمون و احضار محترمانه حضرت رضا(ع) به مرو علیرغم اهداف شوم مأمون، حضرت رضا(ع) با سیاست درست و با فراستی خاص توانست چشمههای علم و حکمت را در مدت کوتاهی به روی جهان اسلام باز کند.
در اینکه پس از شهادت حضرت کاظم(ع) چرا هارون الرشید متعرض امام رضا(ع) نشد، دو احتمال را میتوان ذکر کرد، اول اینکه وجود قدرت و سازمان اطلاعاتی وسیعی که هارون داشت و تسلطی که بر جامعه آن روز اعمال کرده بود احساس میکرد دیگر در مقابل امام رضا(ع) نیاز به برخوردی مشابه برخورد با حضرت کاظم(ع) نیست؛ دوم اینکه فضای جامعه مسلمین از شهادت عبد صالح و زاهد و پارسای بنی هاشم یعنی حضرت کاظم(ع) که به شهادت دوست و دشمن ممحض در عبادت الهی بود و کاملاً خود را برای بندگی و خضوع و خشوع زیر درگاه خداوند فارغ کرده بود جریحهدار کرده بود و خود هارون احساس میکرد برای خاندان بنی هاشم بیش از این شهادت جایز نیست. به هر حال تقدیر الهی این بود که هارون متعرض حضرت نگردد[۹].
تعیین مخفی وصایت امام کاظم(ع)
خفقان عصر عباسیان و تعقیب و مراقبت از امور نهانی امام کاظم(ع) باعث شده بود که حضرت با مشکلات عدیدهای مواجه شود، در موضوع بیان و معرفی وصایت حتی برای خواص اصحاب هم مشکل داشت. حضرت شرایط را جهت معرفی وصی خود حضرت رضا(ع) مساعد و مناسب نمیدید و خوف دستگیری و شهادت وصی خود امام رضا(ع) را داشت. گاهی که بعضی از خواص اصحاب پافشاری میکردند، حضرت با قید امانت و رعایت اصول امنیتی و تقیّهای وصی خود و امام بعد از خود را معرفی مینمود.
شیخ صدوق از فضل بن عمر روایت میکند که وارد بر امام کاظم(ع) شدم، کودکی در دامان او بود که دهان او را میبوسید و میفرمود: «بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي مَا أَطْيَبَ رِيحَكَ وَ أَطْهَرَ خُلُقَكَ وَ أَبْيَنَ فَضْلَكَ» پدر و مادرم به فدایت چقدر بویت خوش است و چقدر خُلقت پاک است و چقدر فضلت آشکار است. عرض کردم: قربانت این کودک کیست که دل من هم فریفته دوستی او شد؟ فرمود: او برای من به منزله من برای پدرم میباشد! او رضا(ع) صاحب ولایت است. عرض کردم: پس از شما او امام خواهد بود؟ فرمود: آری[۱۰].
یزید بن سلیط زیدی گفت: موسی بن جعفر(ع) را دیدم عرض کردم: امام بعد از شما کیست همان طوری که پدرتان برایم معین کرد؟ فرمود: پدرم در زمانی زندگی میکرد که حالا مثل آن وقت نیست. عرض کردم: هر کسی با همین سخن شما قانع شود، لعنت خدا بر او باد. خندهاش گرفت، آنگاه فرمود: به تو میگویم من از منزل که خارج شدم در ظاهر وصیت به تمام فرزندانم کردم و آنها را با علی شریک قرار دادم؛ ولی علی فرزندم را در باطن وصی قرار دادم. پیغمبر اکرم(ص) را در خواب دیدم که امیرالمؤمنین(ع) نیز با ایشان بود، در دست انگشتر و شمشیر و عصا و کتاب و عمامهای داشت، عرض کردم: اینها چیست؟ فرمود: عمامه اقتدار خداست، شمشیر عزت خدا، کتاب نور خدا و عصا نیروی خداست، اما انگشتر جامع تمام اینها است. بعد پیغمبر اکرم فرمود: امامت پس از تو متعلق به فرزندت علی است. سپس فرمود: یزید آنچه برایت توضیح دادم به امانت به تو سپردم! مبادا جز به مؤمن عاقل و بندهای که خداوند قلبش را به ایمان آزمایش نموده یا مرد راستگو و درستکردار اطلاع دهی! مبادا نعمت خدا را کفران کنی! اگر تو را به شهادت خواستند امتناع مکن! خداوند میفرماید: ﴿وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهَادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللَّهِ﴾[۱۱] عرض کردم هرگز چنین کاری را نخواهم کرد[۱۲].
امام کاظم(ع) با بیان رؤیای صادقهای امانت امامت را به فرزندش حضرت رضا(ع) واگذار میکند و تصریح پیامبر اکرم را هم متذکر میشود و ضمن معرفی وصی خود تأکید دارد که این حقیقت را در شرایط خفقان موجود، جز به مؤمن عاقل فاش نسازد. امام امر وصایت را در وجه ظاهری اینگونه مکتوم و پوشیده میگذارد و جز برای خواص تصریح نمیکند و اما آنچه که در وصیتنامه حضرت کاظم(ع) آمده، محور اصلی وصایت را حضرت رضا(ع) معرفی نموده و دست امام را در تمامی تصمیمگیریها اعم از ازدواج دختران یا تصرف در اموال.... به ایشان واگذار مینماید.
این وصیتنامه در عین حال که مخفی و مهر و موم بوده به هیچ کس اجازه باز کردن آن را نمیدهد و حتی به خلفا و سلاطین که اگر بخواهند از موضع قدرت عمل نمایند و وصیت نامه را باز نمایند مورد لعن قرار گرفتهاند.
به هر حال از سیاق وصایا اعم از کتبی و شفاهی به خوبی واضح است که امام کاظم(ع) در معرفی حضرت رضا(ع) با مشکلاتی مواجه بوده و خوف برخوردهای ظالمانه از طرف عباسیان باعث شده تا امام نتواند به وضوح امام پس از خود را معرفی نماید.
در وصیتنامه امام کاظم(ع) اینگونه آمده: گواه گرفت بر اینکه شهادت به «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ» میدهد و اینکه محمد بنده و پیامبر اوست و در آمدن قیامت شکی نیست و خدا مردگان را زنده خواهد کرد و برانگیختن انسانها پس از مرگ واقعیت دارد. آنچه خدا وعده داده صحیح است و حساب حق است و قضا حق و ایستادن در مقابل خداوند حقیقت دارد و آنچه پیامبر اکرم آورد درست است و آنچه روح الامین آورده صحیح است. بر این عقاید زندگی کردهام و بر همین عقاید از دنیا خواهم رفت و ان شاءالله با همین عقاید محشور میشوم.
آنها را گواه گرفتم بر اینکه این نوشته وصیت من است به خط خودم و وصیت جدم امیر المؤمنین علی بن ابیطالب و وصیت محمد بن علی را بدون کم و کاست یک حرف نسخهبرداری کردهام، همچنین وصیت جعفر بن محمد. من فرزندم علی را وصی خود قرار میدهم و سایر فرزندانم را در صورتی که او صلاح بداند و کمال فهم و درک در آنها تشخیص دهد و میل داشت با او در وصیت شریک باشند، اگر نخواست و مایل بود آنها را از وصیت خارج کند اختیار با او است، آنها نمیتوانند او را اجبار کنند.
او وصی من است در مورد موقوفهها و اموال و غلامان و فرزندانم که از من باقی میمانند، حتی ابراهیم و عباس و قاسم و اسماعیل و احمد و ام احمد، ولی اختیار زنانم فقط در دست اوست نه دیگر فرزندان و ثلث موقوفه پدرم و ثلث اموال خودم که هر کار خواست میکند و به طور کلی اختیار تام با او است. خواست میفروشد یا میبخشد و یا به کسی واگذار میکند و یا صدقه میدهد. کارهایی که برایش توضیح دادهام و توضیح ندادهام اختیار با اوست، او مثل خود من است در زمان حیات و زندگیم در مورد مال و خانواده و فرزندانم، اگر مایل بود آن برادرانی که در این وصیتنامه از آنها نام بردهام باشند، در صورتی که نخواست میتواند آنها را از دخالت در وصیت خارج کند، بدون اینکه کسی از آنها ناراحت باشد یا اعتراضی نماید.
اگر از آنها رفتاری دید بر خلاف آنچه من مشاهده کردهام خواست باز برگرداند و دخالت دهد این اختیار را دارد، اگر یکی از آنها خواست خواهر خود را به شوهر دهد باید با اجازه او باشد. علی بن موسی الرضا بهتر صلاح خانواده خود را در ازدواج میداند. هر سلطان یا هر یک از مردم بخواهند مانع شوند علی را از انجام آنچه در وصیتنامه نوشتهام یا هر کدام از کسانی که نام بردم، از خدا و پیامبر بیزارند و خدا و پیامبر نیز از آنها بیزار. لعنت و خشم خدا و ملائکه و تمام لعنتکنندگان و ملائکه مقرب و انبیاء و مرسلین و تمام مؤمنین بر او باد.
هیچ کدام از سلاطین نمیتوانند او را از کار خود بازدارند، من به او بدهی و طلبکاری ندارم و هیچیک از فرزندانم از من چیزی طلبکار نیست و مالی نزد من ندارد، هر چه علی بگوید صحیح است. اگر زیاد گفت او بهتر میداند و کم گفت راستگو است. اینکه چند نفر از فرزندان خود را با او در وصیتنامه اسم بردم خواستم امتیاز و احترامی به آنها نموده باشم و نامشان در وصیتنامهام باشد. همسرانم هر کدام خواستند در خانه خود باشند و حفظ حجاب و مستوری خود را بنمایند. مخارج آنها را همانطور که در زمان حیات خود میپرداختم فرزندم اگر صلاح دانست میپردازد و کسی که شوهر اختیار کرد دیگر نمیتواند به منزل من برگردد مگر اینکه فرزندم علی صلاح بداند.
دخترانم نیز همینطورند! نمیتوانند برادران، خواهران مادری خود را به ازدواج دهند مگر به اجازه او و حق دخالت در کار آنها را ندارند مگر به رأی و مشورت علی. اگر چنین کاری کردند مخالفت با خدا و پیامبر کردند و او را از اختیاری که دارد مانع شدهاند؛ زیرا فرزندم علی صلاح ازدواج خانواده خود را بهتر میداند، اگر صلاح در ازدواج بداند شوهر میدهد و اگر صلاح نداند وامیگذارد. به دخترانم نیز همین سفارش را کردهام و خداوند را گواه بر آنها گرفتهام، پسرم و اماحمد گواهند بر این کار و هر دو با هم اختیار دارند. هیچکس نمیتواند وصیتنامه مرا بگشاید و آشکار کند از کسانی که قید کردهام که حق دخالت ندارند، کسی که بد کرد به ضرر خود او است و هر که خوبی کند نتیجهاش را میبیند، خدا به کسی ستم روا نمیدارد.
هیچ سلطان و قدرتی حق ندارد این وصیتنامهای که مهر بر آن زدهام بگشاید و مهرش را باز کند، اگر کسی چنین کرد لعنت و غضب خدا و لعنتکنندگان و ملائکه مقرب و مرسلین و مسلمانان بر او باد که وصیتنامهام را بگشاید. حضرت آن را نوشت و ابو ابراهیم و گواهان بر آن مهر زد[۱۳].[۱۴]
امام رضا(ع) در حیات تقیّهای
حضرت رضا(ع) یازده سال از آغاز امامتش را در عصر هارون الرشید سپری کرد، هارونی که از پنجههایش خون میبارید و از فکرش خطا و جنایت تراوش میکرد؛ یعنی از سال ۱۸۲ (ه. ق) که حضرت کاظم(ع) به شهادت رسید تا سال ۱۹۳ (ه. ق) که هارون به درک واصل شد، این دوران بر حضرت رضا(ع) بسیار سخت گذشت. هارون با شقاوتی که داشت هیچ ابایی نداشت که حضرت رضا(ع) را هم اگر در صحنه نورانیت فکری جامعه مشاهده میکرد به شهادت برساند؛ یعنی سیاست هارون دوام قدرت و سلطنت و رونق مجالس عیاشی و خوشگذرانی به قیمت حذف و نفی هر چهرهای که برای منافعش مضر باشد.
حضرت رضا(ع) با درک دستور تکلیف شرعی که احساس میکرد میبایست با حفظ تقیّه از معبر زمان هارون الرشید بگذرد و اگر تقیّه حضرت نبود، جامعه مسلمین دومین امام معصوم خود را به دست هارون شهید میدیدند، از مطالعه این ۱۱ سال تاریخ حیات سیاسی حضرت رضا(ع) به دست میآید که خیلی بر امام سخت و ناگوار گذشته است. مراقبت ویژه از امور زندگی امام، توسط جاسوسها و گزارشهای ارسالی حاکم مدینه به هارون الرشید و قطع ارتباط حضوری شیعیان با حضرت رضا(ع)، از طرف دیگر نشان میدهد که امام در بحرانیترین شرایط خفقان و تنگنای حکومت وقت قرار گرفته و چارهای جز تقیّه ندارد.
بعد از شهادت امام کاظم(ع)، هارون به حاکم مدینه نامهای مینویسد که جانشین امام هفتم کیست و به چه کاری اشتغال دارد؟ محمد بن موسی بن متوکل از علی بن جعفر روایت کرده که گفت: از ابوالحسن طیب شنیدم میگفت: هنگامی که حضرت موسی بن جعفر(ع) از دنیا رفت، حضرت رضا(ع) به بازار رفت و سگ، برّه و خروسی خرید و به خانه برد، مأمور هارون که در مدینه کارهای حضرت را زیر نظر داشت، به هارون گزارش داد که علی بن موسی به بازار رفته و چنین چیزهایی را برای خود خریداری کرده است، هارون گفت: از جانب او در امان شدیم (یعنی فهمیدیم که خیال حکومت ندارد و حضرت این کار نامناسب با شأن خویش را کرد و خود مباشر خرید سگ و گوسفند و خروس شد که افکار از او منصرف شود تا توهم نکنند او در فکر سلطنت است، و به این کار از شرّ هارون در أمان باشد.)
بعداً زبیری که خود مأمور دستگاه و کارمند امنیت بود، سعایت کرد و در نامه دیگری به هارون نوشت که علی بن موسی درِ خانه خویش را به روی مردم گشوده و آنان را به امامت خود دعوت میکند، هارون گفت: عجیب است این مرد (یعنی همان مأمور خودش زبیری)! خود نوشته بود که علی بن موسی شخصاً بیرون رفته و برّه و سگ و خروس خرید و بعد نامه مینویسد که او مردم را به امامت خود دعوت میکند[۱۵]!
از ابن ابی نصر روایت شده که گفت: من در امامت حضرت رضا(ع) در شک بودم، نامهای به آن حضرت نوشتم و درخواست ملاقات نمودم و در نظر گرفتم اگر اذنم دهد از او راجع به سه آیه بپرسم و بر آن تصمیم گرفته و عزم خود را جزم کردم، گوید: جواب نامه آمد و آن این چنین بود که: خداوند ما را عافیت عنایت فرماید و نیز شما را، اما اینکه اذن ملاقاتطلبیدی، این کار (یعنی ورود بر من) کار سختی است و این قوم بر من، راه آمد و رفت دیگران را تحت کنترل قرار دادهاند و اسباب زحمت است و الآن نمیتوانی چنین اذنی بیابی، ان شاء الله بعداً این راه باز شود و آزادی دهند آن وقت اذن خواهم داد؛ و بعد جواب آنچه در نظر داشتم راجع به آن سه آیه از حضرتش سؤال کنم برایم نوشته بودند، اما به خدا سوگند من در نامهام هیچگونه اشارهای به آن آیات نکرده بودم؛ لذا همینطور در تعجب فرومانده بودم که این مطالب چیست و پاسخ کیست؟ تا بعد متوجه شدم معنی این کار که حضرت(ع) در نامه بدان اشاره کرده چیست و به من فهمانید که او کیست[۱۶].
امام رسماً ملاقات شیعیان را با تعبیر «فَإِنَّ الدُّخُولَ إِلَيَّ صَعْبٌ» کار سختی است معرفی میکند و نمیتواند درخواست دیدار شیعیانش را اجابت نماید، هارون سیاستش را بعد از شهادت امام کاظم(ع) عوض نکرده بود و خفقان علیه امامت شیعه به اوج رسیده بود و حضرت رضا(ع) سیاست تقیّه را در پیش گرفت تا به سرنوشتی همانند پدر بزرگوارش دچار نشود. امام این سیاست تقیّه را برای حفظ جان شیعیان هم تأکید و سفارش میکرد.
از ثاقب المناقب نقل است که از احمد بن عمر روایت نموده که گفت: به قصد حضرت رضا(ع) از کوفه خارج شدم در حالتی که زوجهام حامله بود، وقتی به امام وارد شدم عرض کردم: من عیالم را به کوفه گذاردم حامله بود، شما از خداوند بخواهید آن فرزند پسر باشد! آنگاه فرمود: پسر است! او را عمر نامگذاری کن! راوی گفت: وقتی به کوفه وارد شدم برای من پسری متولد شده و او را علی نامیده بودند! من به دستور حضرت رضا(ع) او را عمر نام گذاردم! پس همسایه من گفت: دیگر قول کسی را درباره رافضی بودن تو قبول نخواهم کرد[۱۷].
اینقدر شیعه در تقیّه بودند حتی در کوفه که زمانی پایتخت و مرکز خلافت علی(ع) بوده است. حیات امام کاظم(ع) در سال ۱۸۳ (ه. ق) به پایان رسید، پس از آن علویون و در رأس آنها حضرت رضا(ع) در مدت ده سال آخر خلافت هارون سکون و آرامش اختیار کردند، هارون در سال ۱۹۳ (ه. ق) درگذشت، در این سالها علویون از فعالیت آشکار دست کشیدند و به فعالیت سری یا تقیّه روی آوردند[۱۸].
امام رضا(ع) در برابر ظلم جلودی
در عصر مأمون یکی از علویون به نام محمد بن جعفر بن محمد در مدینه قیام کرد، مأمون یکی از افسران خشن و قسی القلب خود را مأمور سرکوب محمد کرد و دستور داد وقتی بر او دست یافتی گردنش را بزن! سپس خانههای بنیهاشم را غارت کن و زنانشان را جز یک پیراهن که بر تن آنها باشد بقیه هر چه دارند، بگیر. جلودی این فرمان را اجرا کرد. حضرت رضا(ع) وقتی سپاه جلودی را در مدینه غالب دید و از قصد شوم او باخبر شد فرمان داد همه زنهای بنیهاشم در خانهای جمع شوند و خود بر در خانه ایستاد. جلودی برای انجام مأموریت خود به سراغ کوچه بنیهاشم آمد و قصد تعرض داشت و به امام رضا(ع) گفت: من ناچارم که به خانه وارد شوم و به فرمان خلیفه لباس و جواهرات آنها را بگیرم. حضرت فرمود: من اجازه ورود به شما را نمیدهم و چون طلا و لباس آنها را میخواهی من آنها را برای شما میگیرم و قسم یاد کرد که هیچ چیز برایشان نماند. جلودی قبول کرد، امام رضا(ع) به خانه وارد شد و تمام لباسها و خلخال و گوشواره زنها را گرفت و به جلودی داد و آن چهره ناپاک برگشت.
بعد از سالها که سیاست مأمون بر تحمیل ولایتعهدی بر حضرت رضا(ع) اجرا شد و حضرت را به مرو بردند، در بین فرماندهان نظامی سه نفر از بیعت با امام رضا(ع) انتقاد کردند و راضی نشدند! علی بن عمران و ابن مونس و جلودی و لذا به دستور مأمون زندانی شدند. روزی هر سه چهره نظامی متمرد را که حکم اعدام برایشان قطعی شده بود، در حضور مأمون حاضر کردند، در حالی که حضرت رضا(ع) در کنار مأمون در جایگاه نشسته بود. وقتی چشم امام رضا(ع) به جلودی افتاد، خاطره مدینه و غارت لباسها و طلاآلات زنان بنیهاشم تداعی شد و ظلمی که آن روز به بنیهاشم کرده، ولی لطف امامت سبب شد تا از جلودی نزد مأمون شفاعت کند.
امام به خلیفه فرمود: این شخص را به من ببخش. مأمون گفت: این همان است که با دختران رسول خدا آن جسارت را کرد. جلودی وقتی دید امام رضا(ع) با مأمون سخن میگوید با اینکه عفو او را حضرت تقاضا میکرد، ولی او پنداشت برای آنچه او در مدینه انجام داده نزد مأمون از او سعایت میکند و بر زیان او با مأمون سخن میگوید و لذا گفت: یا امیرالمؤمنین به خدا و به خدمتی که به پدرت هارون الرشید کرده از تو خواهش میکنم گفته او را درباره من نپذیری! مأمون گفت: ای ابوالحسن او خود استعفا خواست و با سوگند او، حکم را اجرا میکنیم و به جلودی گفت: نه به خدا! درباره تو گفته او را نمیپذیرم! مأمون دستور داد گردنش را بزنند[۱۹].
فضایی که حکومت ارعاب و ترور از طرف مأمون برای بنیهاشم فراهم کرده بود، در راستای سیاستهای قهرآمیز پدرش هارون الرشید در برابر امام کاظم(ع) بود، ولی با حفظ ظاهرسازی[۲۰].
امام رضا(ع) در برابر سعایت برامکه
برمکیان خاندانی بودند که در دستگاه خلافت هارون الرشید جلب اعتماد کرده، وزارت را از آن خود کردند و سالها به سبک خلفا در اوج عیش و نوش و شراب و شهوت حکومت کردند. آنها با قبضه کردن وزارت، خلیفه را از دخالت در امور کشورداری آسوده کردند و برای حرمسرا و لذتجویی فارغش نمودند و چون عملاً اداره مملکت به دست آنها بود، از اقتدار و جایگاهی در شأن خلیفه برخوردار بودند؛ ولی بر اساس اندیشههای ناپاک قدرتطلبی که داشتند، در مقابل جایگاه ویژه امامت موضعگیری نشان دادند و فضای ذهن هارون الرشید را علیه امام کاظم(ع) تیره کرده و خلیفه را به شهادت امام تشویق نمودند و یکی از زمینههای شهادت حضرت کاظم(ع) را میتوان دودمان برمکیان دانست.
پس از شهادت حضرت کاظم(ع) باز هم سعایت و بدگویی علیه حضرت رضا(ع) را در پیش گرفتند و سعی نمودند هارون را به ریختن خون امام هشتم تشویق نمایند.
سید نعمت الله جزایری میگوید: علت واقعی نابودی برامکه نفرین امام رضا(ع) در عرفات بر ضد آنها بوده؛ زیرا که آنها نسبت به پدرش سعایت کرده بودند[۲۱]. راوی نقل میکند که حضرت رضا(ع) در عرفه ایستاده بود، دعا میکرد و سر مبارک را حرکت میداد، از ایشان این مطلب را سؤال کردند، فرمود: به پیشگاه خدا برامکه را نفرین میکنم به سبب صدماتی که بر پدر بزرگوارم وارد آوردند و خداوند امروز دعای مرا در حق ایشان مستجاب کرد و چون امام مراجعت کردند، جعفر و یحیی را دستگیر کردند و وضع ایشان تغییر کرد و از اوج رفعت و عزت به خاک ذلت افتادند.
حسن بن علی الوشا از مسافر روایت کرده که گفت: در منی با حضرت رضا(ع) بودم. یحیی بن خالد با گروهی از برامکه از آنجا گذشتند آن بزرگوار فرمود: مسکینهای این طایفه، نمیدانند برایشان در سال جاری چه وارد میشود[۲۲].[۲۳]
منابع
پانویس
- ↑ بحارالانوار، ج۴۹، ص۱۳.
- ↑ بحارالانوار، ج۴۹، ص۱۱۳؛ مناقب، ج۲، ص۱۸۳.
- ↑ ترجمه اثبات الوصیه، ص۳۸۸؛ بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۱۴.
- ↑ بحارالانوار، ج۴۹، ص۱۱۵؛ روضه کافی، ص۲۵۷.
- ↑ «آیا جز این امید دارید که چون (از کتاب خداوند) رو بگردانید، در زمین تباهی انگیزید و پیوندتان را با خویشاوندان بگسلید؟» سوره محمد، آیه ۲۲.
- ↑ مهج الدعوات، ص۲۴۸؛ بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۵۵.
- ↑ رجال کشی، ج۱، ص۵۹۰.
- ↑ اعیان الشیعه، ج۱، ص۶۸.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۵.
- ↑ عیون اخبار الرضا(ع)، ج۱، ص۲۰.
- ↑ «و کیست ستمکارتر از کسی که گواهییی را که از خداوند نزد اوست پنهان میدارد؟» سوره بقره، آیه ۱۴۰.
- ↑ عیون اخبار الرضا(ع)، ج۱، ص۲۳؛ بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۱.
- ↑ بحارالانوار، ج۴۹، ص۲۲۶.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۱۱.
- ↑ عیون اخبار، ج۲، ص۴۹۵؛ بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۱۴.
- ↑ عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۵۱۴.
- ↑ مناقب اهل البیت به نقل از کتاب معاجز، ج۲، ص۲۱۹.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۱۴.
- ↑ الکنی والالقاب، ج۳، ص۱۴۰؛ اعیان الشیعه، ج۱، ص۶۰.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۱۷.
- ↑ زهر الربیع، ص۲۰۵.
- ↑ عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۴۷۲.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۱۸.