خدامحوری در معارف و سیره نبوی

رسول خدا(ص) و شرایط سخت نظامی

رسول خدا(ص) در همه عمر شریفش به ویژه در شرایط سخت نظامی توجه به خدا استمداد از او را سرلوحه کار خویش قرار می‌داد و در هر فرصتی، سر به سجده می‌گذاشت و با خدا نجوا می‌کرد و از او کمک می‌خواست. امیرمؤمنان علی(ع) در این باره می‌فرماید: در جنگ بدر قدری جنگیدم. آنگاه به سرعت بازگشتم تا از احوال پیامبر آگاه شوم. دیدم در سجده است و پیوسته می‌گوید: «يَا حَيُّ يَا قَيُّومُ». به میدان برگشتم. وقتی بار دوم نزد حضرت رفتم همچنان می‌گفت: «يَا حَيُّ يَا قَيُّومُ». مشغول جنگ شدم و دوباره برگشتم دیدم حضرت در همان حال است و همان جمله را می‌گوید. چنین بود که خداوند پیروزی را نصیب پیامبر کرد[۱].

در جنگ احد سستی و دنیاطلبی مسلمانان، شکست سختی بر آنان تحمیل کرد و رنج‌ها و مصیبت‌های ناگواری را بر رسول گرامی اسلام(ص) وارد کرد، اما همواره ذکر خدا و نجوای با حضرت دوست مرهم زخم‌های آن حضرت و باعث تسلی خاطر شریفشان بود. اینک به نمونه‌هایی از خدامحوری در سیره رسول اعظم(ص) در جنگ احد اشاره می‌شود.

واقدی نقل می‌کند: در جنگ احد، رسول خدا(ص) حباب بن منذر بن جموح را مخفیانه برای کسب خبر و ارزیابی دشمن میان ایشان فرستاد. حباب برگشت و در خلوت به پیامبر(ص) گزارش داد. پیامبر(ص) فرمود: چه دیدی؟ گفت: «ای رسول خدا! عددشان را سه هزار نفر تخمین زدم، دویست اسب همراه دارند و حدود هفتصد نفر زره پوش‌اند». رسول خدا(ص) پرسید: «آیا زن‌ها را هم دیدی؟» گفت: «آری زن‌هایی همراه ایشان دیدم که دایره و طبل داشتند». حضرت فرمود: «می‌خواهند مردم را تحریک کنند و کشته‌شدگان بدر را به یاد ایشان بیاورند»[۲].

ظاهر گزارش امر مطلوبی را نشان نمی‌دهد و با توجه به کمی سپاه اسلام، گزارش نگران کننده‌ای بود. اگر کسی غیر از رهبران الهی مسئولیت کار را به عهده داشت، جای آن بود که نگران می‌شد و در حد توان از رویارویی با آنان خودداری می‌کرد و در پی صلح با آنان برمی‌آمد، اما رسول خدا(ص) با آرامش کامل و توکل به خدا فرمودند: «به من هم همین اخبار رسیده است، از ایشان چیزی بازگو نکن، خدای ما را بسنده و بهترین وکیل است، خدایا! به تو پناه می‌برم و کار را به تو وامی‌گذارم»[۳].

بعد از شکست سپاه اسلام و فرار مسلمانان، نبی گرامی اسلام(ص) به همراه عده‌ای اندک از یاران که از او دفاع می‌کردند به بالای کوه رفتند و در آنجا پناه گرفتند. ابوسفیان به پای کوه آمد و صدا زد: «ای محمد! یک روز از ما و یک روز برای شما». رسول خدا(ص) به یارانش فرمود: پاسخ او را بدهید. مسلمانان گفتند: «هرگز چنین نیست. کشته‌های ما به بهشت می‌روند و کشته‌های شما به جهنم می‌روند». ابوسفیان گفت: «ما عزّی داریم و شما عزّی ندارید». نبی اکرم(ص) فرمود: «بگویید: الله مولانا ولا مولی لکم[۴].

عیاشی از امام صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: وقتی رسول خدا(ص) بعد از جنگ احد، حمزه سیدالشهدا را با بدنی مثله شده مشاهده کرد فرمود: «پروردگارا! تو را سپاس می‌گویم و به درگاه تو شکایت می‌کنم از این جسارتی که به حمزه شده است و تو یار و یاور من در مشکلات هستی». آنگاه فرمود: «اگر بر ایشان چیره شوم آنان را مثله می‌کنم». در این هنگام آیه شریفه نازل شد: ﴿وَإِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُوا بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُمْ بِهِ وَلَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصَّابِرِينَ[۵]. پس از نزول آیه، پیامبر دو بار فرمود: «پروردگارا! شکیبایی می‌ورزم»[۶].

بعد از جنگ احد، در مسیر برگشت قریشیان به سوی مکه، سوارانی از عبدالقیس که قصد مدینه را داشتند با آنان برخورد کردند. ابوسفیان به آنان گفت: «به محمد(ص) این پیغام را برسانید که من تصمیم به بازگشت گرفته‌ام تا شما را ریشه‌کن کنم». آنان پیغام را به رسول خدا(ص) که به حمراءالاسد رسیده بود، ابلاغ کردند. حضرت در پاسخ تهدید آنان فرمود: «حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ»[۷] (خدا ما را کفایت می‌کند و بهترین وکیل است).

قمی در تفسیرش شبیه این قضیه را نقل کرده است که ابوسفیان این پیغام را به نعیم بن مسعود اشجعی داد و او سپاه اسلام را در حمراءالاسد دید و از آنان پرسید کجا می‌روید. گفتند: به تعقیب قریشیان. نعیم گفت: برگردید زیرا هم‌پیمانان قریش و کسانی که از سپاه عقب مانده بودند به آنان پیوستند و گمان می‌کنم که به زودی طلیعه سپاهشان به شما برسد». مسلمانان گفتند: «حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ»[۸]. در این مورد خداوند این آیات را نازل فرمود: ﴿الَّذِينَ اسْتَجَابُوا لِلَّهِ وَالرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ مَا أَصَابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَاتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِيمٌ * الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَانًا وَقَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ[۹].

اعتقاد راسخ به خداوند تبارک و تعالی و توکل به او رمز موفقیت مردان الهی است. در تنگناها که به لحاظ طبیعی راهی برای موفقیت دیده نمی‌شود، خداوند که علت‌العلل حقیقی امور است می‌تواند شرایط را در لحظه‌ای دگرگون و بندگان مخلصش را یاری کند. ماجرای رویارویی رسول خدا(ص) با دشمنی به نام «دعثور بن حارث» نمونه‌ای از این مسئله است.

در سال سوم هجری به رسول خدا(ص) خبر رسید که دعثور بن حارث، جمعی از بنی‌محارب و بنی‌ثعلبه را در ذی‌امّر جمع کرده است و می‌خواهند به مسلمانان حمله کنند. آن حضرت به همراه ۴۵۰ نفر از یارانش به تعقیب آنان پرداختند. آنان متواری شدند و آن حضرت به ایشان دسترسی پیدا نکرد. وقتی یاران حضرت در منطقه‌ای مستقر شدند، آن حضرت که برای رفع حاجتی از یارانشان فاصله گرفته بود، زیر باران قرار گرفت و لباسشان خیس شد. ازاین‌رو لباسشان را درآوردند و بر درختچه‌ای آویزان کردند و خود نیز به دور از یارانشان در زیر آن دراز کشیدند اعراب که از دور حضرت را نظاره می‌کردند به رئیس خود دعثور گفتند: «محمد را ببین که از اصحابش جدا شده است، به طوری که اگر از آنان کمک بخواهد نمی‌توانند او را یاری کنند، پس به سویش برو و او را به قتل برسان که این بهترین فرصت است». دعشور شمشیری برداشت و حرکت کرد. ناگهان بالای سر رسول خدا(ص) ظاهر شد و در حالی که شمشیر عریان خود را در دست داشت گفت: «چه کسی امروز تو را از دست من نجات می‌دهد؟» رسول خدا(ص) فرمود: «الله». ناگهان دعثور بر زمین افتاد و شمشیرش به گوشه‌ای پرت شد. رسول خدا(ص) فورا شمشیر را برداشت و بالای سرش ایستاد و فرمود: «حال چه کسی تو را از دست من نجات می‌دهد؟» دعثور گفت: «هیچ کس، و من شهادت می‌دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و محمد فرستاده اوست. به خدا قسم که بعد از این افرادی را علیه شما جمع نمی‌کنم». رسول خدا(ص) شمشیر را به او داد و او به سوی همراهان خود رفت. یاران او گفتند: در حالی که شمشیر در دست داشتی و بر او مسلط بودی، چرا اقدام نکردی؟ گفت: «به خدا قسم، اقدام کردم ولی مرد سفید و بلندقامتی ظاهر شد و دست بر سینه‌ام زد و مرا به گوشه‌ای پرت کرد و من فهمیدم که او از ملائک است. ازاین‌رو، شهادت دادم که خدایی جز خدای یگانه نیست و محمد(ص) فرستاده اوست»[۱۰].

همیشه همت‌های بزرگ و تلاش‌های مضاعف است که بر مشکلات بزرگ فائق می‌آید و گره‌ها را باز می‌کند. توفیق این همت‌ها و تلاش‌ها را باید از خدا خواست و همواره با ذکر و یاد او به برنامه‌ریزی و کار و تلاش پرداخت. در روند کار نیز نباید هیچ‌گاه، یاد خدا و استمداد از او را از یاد برد. سیره رسول خدا(ص) و اصحاب بزرگوارش در نبرد احزاب و حفر خندق به دور مدینه که مشحون از ذکر خدا و توجه به او بود، شاهد این مسئله است.

در سال پنجم هجری به مسلمانان مدینه خبر رسید که قریش مکه به کمک سایر قبایل عرب در پی تهاجمی گسترده به مدینه‌اند تا مسلمانان را از بین ببرند. خبر ناگواری بود و همگان را به تحرک و چاره‌اندیشی واداشت تا اینکه با پیشنهاد سلمان فارسی و تأیید رسول خدا(ص) قرار شد دور شهر را خندق حفر کنند و از داخل شهر با دشمن مقابله کنند. برای این امر همه دست به کار شدند و رسول اکرم(ص) نیز در کنار آنان به حفر خندق پرداخت و همواره ذکر خدا و یاد او قدرت‌بخش آن حضرت و مجاهدان راه خدا بود.

ابوسعید خدری نقل کرده است که رسول خدا(ص) را دیدم که به همراه مسلمانان مشغول حفر خندق است و خاک را حمل می‌کند و این شعر را زمزمه می‌کند: «ای خدا! اگر تو اراده نمی‌کردی هدایت نمی‌شدیم، صدقه نمی‌دادیم و نماز نمی‌خواندیم». انصار هم رجز می‌خواندند: «ما کسانی هستیم که با محمد بر جهاد بیعت کردیم و تا زنده باشیم بر این بیعت خواهیم بود»[۱۱]. رسول خدا(ص) نیز در جوابشان می‌فرمود: «هیچ خیری بهتر از خیر آخرت نیست. ای خدا! انصار و مهاجر را بیامرز»[۱۲].

واقدی نقل می‌کند که پیامبر(ص) در آن روز با زنبیل خاک حمل می‌کرد. مسلمانان رجز می‌خواندند و حضرت هم این بیت را می‌خواندند: «این مایه برکت است نه بارهای خیبر، آری پروردگار ما نیکوکارتر و پاکیزه‌تر است»[۱۳]. در آن روز بود که مسلمانان در مورد سلمان اختلاف کردند. سلمان مردی نیرومند و کاملاً آشنا به حفر خندق بود. مهاجران می‌گفتند سلمان از ماست، و انصار می‌گفتند او از ماست و ما به او سزاوارتریم. چون این گفتار مهاجران و انصار به اطلاع رسول خدا(ص) رسید، رسول خدا(ص) فرمود: «سلمان مردی از خاندان ما شمرده می‌شود»[۱۴].

با هدایت الهی و همت و تلاش مسلمانان خندق حفر شد و سپاه دشمن بعد از روزها زمین‌گیری در پشت آن کاری از پیش نبرد و از مقابله با مسلمانان درمانده شد.

در همین پیکار است که امیرمؤمنان علی(ع) با عمرو بن عبدود به نبرد پرداخت، اما مبارزه آن دو به دلیل گرد و خاکی که بلند شده بود از دید بقیه ناپیدا بود و دو سپاه، جنگ تن به تن آنان را نمی‌دید، ولی وقتی صدای تکبیر امیرمؤمنان علی(ع) شنیده شد، پیامبر(ص) دانست که عمرو به دست وی کشته شده است و مسلمانان نیز با حضرت تکبیر گفتند[۱۵].

به دنبال شکست سپاه احزاب، ابوسفیان نامه‌ای این‌چنین به رسول خدا(ص) نوشت: ... من به لات و عزّی سوگند می‌خورم که با جمع خود به سوی تو آمدم و تصمیم داشتیم که به هیچ‌روی برنگردیم تا تو را درمانده سازیم ولی دیدم که برخورد با ما را خوش نداشتی، خندق‌ها و تنگناهایی فراهم ساخته‌ای. ای کاش می‌دانستم چه کسی این کار را به تو آموخته است؟ اکنون هم اگر برمی‌گردیم، برای شما از طرف ما روز دیگری همچون احد خواهد بود که در آن زن‌ها گریبان خواهند درید.

چون نامه به پیامبر(ص) رسید ابی بن کعب نامه را برای حضرت خواند. رسول خدا(ص) دستور فرمودند چنین پاسخ بنویسند: از محمد رسول خدا به ابوسفیان بن حرب... غرور تو از دیرباز تو را در برابر خدا مغرور ساخته است اما اینکه نوشته‌ای که با جمع خود به سوی ما آمده‌ای و قصد داشته‌ای برنگردی تا ما را درمانده سازی، این چیزی است که خداوند میان تو و آن مانع خواهد بود و عاقبت پسندیده را برای ما قرار خواهد داد تا دیگر نتوانی از لات و عزی نام ببری و اینکه گفته‌ای چه کسی به من کندن خندق را آموخته است خداوند متعال برای خشمگین ساختن تو و یارانت این را به من الهام فرمود و روزی خواهد رسید که فقط شب‌ها جرئت مدافعه از خود داشته باشی و روزی بر تو خواهد رسید که من در آن روز لات و عزی و اساف و نائله و هبل را خواهم شکست تا امروز را به یادت آورم[۱۶].

در تمام جملات نامه مقتدرانه حضرت، سخن از خدا و توحید است. سخنی از تدبیر شخصی و یارانش به بیان نمی‌آورند و حتی فکر حفر خندق را به الهام الهی نسبت می‌دهند؛ چراکه تفکر توحیدی به ما می‌آموزد هر فکر و اندیشه جدیدی مانند همه موجودات دیگر عالم علت‌العلل حقیقی دارد و او همان خالق اندیشه و صاحب آن است.

نه‌تنها در شرایط سخت نظامی، بلکه در تمام شئون زندگی حضرت، این صفت خدابینی و خود ندیدن، ساری و جاری است. واقدی می‌نویسد: وقتی حضرت از حج یا عمره یا جنگی برمی‌گشت، چون بر تپه یا زمین مرتفعی می‌رسید بعد از سه مرتبه تکبیر گفتن می‌فرمود: پروردگاری جز خدای یگانه نیست، او را شریکی نیست، پادشاهی از آن اوست، و سپاس مخصوص اوست. زنده می‌کند و می‌میراند و خود زنده‌ای است که مرگ ندارد، همه نیکی‌ها به دست اوست و بر هر کاری تواناست. ما به سوی خدا برمی‌گردیم، توبه کنندگان، سجده کنندگان و پرستش کنندگانیم و خدای خود را سپاس می‌گزاریم. خدا وعده خود را محقق کرد، بنده خود را نصرت داد و احزاب را به تنهایی منهزم فرمود. پروردگارا! از سختی سفر و نافرجامی و گرفتاری در زن و فرزند و مال به تو پناه می‌بریم. خدایا! ما را به بهترین وجه به مغفرت و رضوان خود برسان[۱۷].[۱۸]

خدامحوری رسول اکرم(ص) در زمان اقتدار

رسول خدا(ص) بعد از پیروزی در جنگ بدر زمانی که از کنار کشته‌های دشمن عبور می‌کرد به شکر‌گذاری از خداوند پرداخت و فرمود: «سپاس خدایی را که ابوجهل را خوار و زبون ساخت و او را کشت و ما را از او آسوده ساخت». از کنار هر کشته‌ای می‌گذشت وقتی اجساد را برای حضرت معرفی می‌کردند، حضرت خدا را شکر می‌گفت و می‌فرمود: «سپاس خدای را که آنچه به من وعده فرموده بود برآورده ساخت». آن‌گاه حضرت کنار آن چاهی که اجساد مشرکین در آن ریخته شده بود ایستاد و صاحبان اجساد را یکی یکی خطاب کرد و فرمود: ای عتبة بن ربیعه، ای شیبة بن ربیعه، ای امیة بن خلف، ای ابوجهل بن هشام، آیا آنچه را که خدایتان وعده داده بود حق و درست یافتید؟ من که آنچه را خدایم وعده داده بود حق و درست یافتم! چه بد خویشاوندی برای پیامبر خود بودید! شما مرا تکذیب کردید، درحالی‌که مردم مرا تصدیق کردند، شما مرا بیرون راندید، درحالی‌که مردم پناهم دادند و شما با من جنگ کردید درحالی‌که مردم یاریم دادند! اصحاب پرسیدند: ای رسول خدا آیا با گروهی صحبت می‌کنی که مرده‌اند؟ فرمود: «همانا به تحقیق دانستند که آنچه خدایشان وعده داده است حق است»[۱۹].

دستور رسول خدا(ص) برای رویارویی مسلمانان با یهودیان بنی‌قریظه بعد از نبرد خندق، اطاعت علی(ع) از این دستور مشحون از یاد خدا و توجه به اوست. بعد از شکست سپاه احزاب و ترک محاصره مدینه، رسول خدا(ص) علی(ع) را همراه سی نفر از خزرجی‌ها برای اطلاع از وضعیت بنی‌قریظه به سوی آنان فرستاد. امیرمؤمنان(ع) بعد از انجام مأموریت به نزد رسول خدا(ص) برگشت و او را از قضیه مطلع کرد. حضرت دستور دادند فعلا کاری با آنان نداشته باشند اما به زودی خداوند وی را بر آنان مسلط می‌کند. آنگاه فرمودند: «همان خدایی که تو را بر عمرو بن عبدود مسلط کرد تنهایت نمی‌گذارد. پس حرکت کن تا مردم به گرد تو جمع شوند و آنان را به نصرت و پیروزی از جانب خدا بشارت بده! همان خدایی که پس از یک ماه با ایجاد رعب و وحشت در دل دشمن، مرا از دست آنان نجات داد». علی(ع) می‌فرماید: وقتی آماده حرکت شدیم رسول خدا(ص) فرمودند: «با عنایت به برکت خداوند متعال حرکت کن! زیرا خداوند وعده سرزمین و دیار آنان را به شما داده است». ازاین‌رو با اطمینان به نصرت الهی حرکت کردم و پرچم را در کنار قلعه بر زمین کوبیدم[۲۰].

وقتی به نزدیکی قلعه‌های بنی‌قریظه رسیدم، هنگامی که مرا از لبه‌های دیوار قلعه دیدند یکی از آنان فریاد زد: قاتل عمرو بن عبدود به سوی شما آمده است. دیگری نیز همین را تکرار کرد. همین‌طور همدیگر را صدا می‌زدند و این خبر را به هم می‌گفتند. پیش خود گفتم: «شکر خدای را که اسلام را ظاهر کرد و شرک را نابود ساخت»[۲۱].

در همه مراحل این حرکت نظامی توجه و اتکا به قدرت لایزال الهی در سخنان و سیره رسول خدا(ص) و امیرمؤمنان(ع) به چشم می‌خورد.

پیش از این، درباره استفاده از ذکر «اللَّهُ أَكْبَرُ» در شرایط سخت نبرد صفین و آزادسازی محاصره‌شدگان سپاه امیرمؤمنان علی(ع) به یاری این ذکر سخن گفتیم. نمونه دیگر استفاده از این شعار توحیدی مربوط به شرایط اقتدار سپاه اسلام است که در فتح خیبر اتفاق افتاده است.

مسلمانان برای فتح خیبر به کنار قلعه‌های یهودیان آمدند. رسول خدا(ص) در آنجا توقف کردند و ساعتی از شب را به عبادت پرداختند. سپس دستور دادند تا شبانه به اطراف قلعه‌های یهودیان بروند و تا آنان متوجه نشده‌اند هیچ واکنشی از خود نشان ندهند. وقتی خورشید طلوع کرد یهودیان درهای قلعه را باز کردند و برای انجام کارهای خویش خارج شدند ناگهان مسلمانان را دیدند که در اطراف قلعه‌ها مستقر شده‌اند؛ ازاین‌رو، به سرعت فرار کردند و به درون قلعه‌ها بازگشتند. رسول خدا(ص) با دیدن این وضع فریاد زدند: «الله اکبر! خراب باد خیبر»[۲۲]. واقدی نقل می‌کند: در جنگ خیبر مسلمانان بعد از پیروزی بر یهود از دیوارهای آن حصار بالا رفتند و مدت زیادی تکبیر می‌گفتند و پایه‌های یهودیگری را با تکبیر به لرزه درمی‌آوردند[۲۳].

ذکر خدا گفتن رسول خدا و تعلیم آن به یارانش در هنگام ترک مقتدرانه محاصره طائف، بیانگر ضروری بودن خدامحوری در همه شرایط، چه در زمان پیروزی و چه هنگام ترک مخاصمه است.

وقتی مسلمانان خواستند از محاصره طائف دست بردارند و کوچ کنند، رسول خدا(ص) به اصحابش فرمود: «بگویید پروردگاری جز خدای یگانه نیست، وعده خود را به راستی برآورد و بنده خود را یاری کرد و احزاب را به تنهایی شکست داد و چون به راه افتادند فرمود بگویید: «به خواست خدا برمی‌گردیم، خدای را پرستش و ستایش می‌کنیم». چون رسول خدا(ص) از طائف کوچید گفتند: یا رسول الله، بر ثقیف نفرین فرما. حضرت در حق آنان دعا و هدایت آنان را از خدا طلب کرد و عرضه داشت: «خدایا، ثقیف را هدایت فرمای و آنان را در زمره ما درآر!»[۲۴].

توصیه پیامبر به خدامحوری به سپاهیان مقتدر اسلام در هنگام حرکت به سوی دشمن در تمام غزوه‌ها و سریه‌ها انجام می‌شد. توصیه‌های حضرت به سپاه اسامه از جمله آن موارد است. رسول خدا(ص) روزهای آخر ماه صفر سال یازدهم هجری فرمان آماده شدن مردم برای جنگ با روم را صادر فرمود. اسامة بن زید را فرمانده آنان قرار داد و به وی دستور داد تا در پناه نام خدا و برکت یاد او حرکت کند، با نام خدا و در راه خدا به جهاد بپردازد و با هر کس که به خدا کافر است بجنگد. به اسامه و یارانش تعلیم فرمود تا اینگونه با خداوند نجوا کنند: «خدایا، تو خود ایشان و شرشان را از ما کفایت فرمای!... پروردگارا ما بندگان توایم و آنان هم بندگان تواند، پیشانی ما و پیشانی آنان در دست تو است (قدرت ما و ایشان در دست تو است)، تو ایشان را مغلوب فرمای!»[۲۵].[۲۶]

منابع

پانویس

  1. ابن‌سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۹.
  2. محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۱، ص۲۸۰.
  3. «حَسْبُنَا اللّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ اللَّهُمَّ بِكَ أَجُولُ وَ بِكَ أَصُولُ‌»؛ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۱، ص۲۰۸.
  4. فضل بن حسن طبرسی، مجمع البیان، ج۳، ص۱۶۰.
  5. «و اگر کیفر می‌کنید مانند آنچه خود کیفر شده‌اید کیفر کنید و اگر شکیبایی پیشه کنید همان برای شکیبایان بهتر است» سوره نحل، آیه ۱۲۶.
  6. محمد بن مسعود عیاشی، تفسیر عیاشی، ج۲، ص۲۷۴، ۲۷۵؛ ملامحسن فیض کاشانی، تفسیر الصافی، ج۳، ص۱۶۵؛ عروسی حویزی، نورالثقلین، ج۳، ص۹۶.
  7. فضل بن حسن طبرسی، اعلام الوری، ج۱، ص۱۸۴.
  8. خدای ما را بسنده است و بهترین کارگزار ماست! (ابی الحسن علی بن ابراهیم قمی، تفسیر قمی، ج۱، ص۱۲۴).
  9. «کسانی که به (فراخوان) خداوند و پیامبر پس از آسیب دیدن پاسخ گفتند، برای کسانی از آنان که نیکی و پرهیزگاری ورزیده‌اند پاداشی سترگ خواهد بود * کسانی که مردم به آنان گفتند: مردم در برابر شما هم‌داستان شده‌اند، از آنها پروا کنید! اما بر ایمانشان افزود و گفتند: خداوند ما را بس و او کارسازی نیکوست» سوره آل عمران، آیه ۱۷۲-۱۷۳.
  10. محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۹۴-۱۹۶؛ فضل بن حسن طبرسی، اعلام الوری، ج۱، ص۱۷۳-۱۷۴.
  11. شعر رسول خدا(ص): «وَ اللهِ أَنْتَ لَوْلَا مَا اهْتَدَيْنَا *** وَ لَا تَصَدَّقْنَا وَ لَا صَلَّيْنَا». شعر انصار: نَحْنُ الَّذِينَ بَايَعُوا مُحَمَّدَا *** عَلَى الْجِهَادِ مَا بَقِينَا أَبَدَا (محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۲، ص۴۴۹).
  12. «اللّهُمَّ إِنَّ الْعَيْشَ عَيْشُ الْآخِرَةِ *** فَاغْفِرْ لِلْأَنْصَارِ وَ الْمُهَاجِرَةِ *** اللّهُمَّ الْعَنْ عُضَلًا وَ الْقَارَةَ *** فَهُمْ كَلَّفُونِي أَنْقُلَ الْحِجَارَةَ» (محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۲، ص۴۴۹).
  13. محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۲، ص۴۴۶؛ تقی الدین احمد بن علی مقریزی، امتاع الاسماع، ج۱، ص۲۲۵.
  14. ابن هشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۲۲۴؛ ابن‌سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۶۲.
  15. صالحی شامی، سبل الهدی والرشاد، ج۴، ص۳۷۸.
  16. محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۲، ص۴۹۲، ۴۹۳؛ تقی الدین احمد بن علی مقریزی، امتاع الاسماع، ج۱، ص۲۴۳.
  17. محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۳، ص۱۱۱۴.
  18. رستمی، علی امین، آموزه‌های معنوی در سیره نظامی معصومان، ص ۱۸۰ ـ ۱۸۸.
  19. محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۱، ص۱۱۲.
  20. شیخ مفید، الارشاد، ج۱، ص۱۰۹ و ۱۱۰.
  21. شیخ مفید، الارشاد، ج۱، ص۱۰۹ و ۱۱۰.
  22. محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ص۶۴۲-۶۴۳؛ ابن‌سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۸۱؛ ابن‌هشام، السیرة النبویة، ج۲، ص۳۳۰.
  23. محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۲، ص۶۶۴.
  24. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۲۱؛ محمد بن عمر بن واقد واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۳۷.
  25. محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۳، ص۱۱۱۷؛ تقی‌الدین احمد بن علی مقریزی، امتاع الاسماع، ج۱۴، ص۵۱۹.
  26. رستمی، علی امین، آموزه‌های معنوی در سیره نظامی معصومان، ص ۲۰۱ ـ ۲۰۴.