سیر و سلوک

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

مقدمه

سالک در سلوک خود مراحل و مراتبی را می‌گذارند که انسان را کم‌کم ورزش می‌دهند و برای قرب الهی آماده می‌سازند. برای کامل شدن در امور دنیوی نیز مراحلی نیاز است؛ مثلاً کسی که می‌خواهد شنا بیاموزد و شناگری ماهر و کامل شود، نمی‌تواند از وسط دریا آغاز کند، بلکه باید در استخر و رودخانه کم‌عمق و ساحل دریا تمرین کند و ورزیده شود؛ بعد هم که به دریا رفت، باید مواظبش باشند تا پس از مراحل مختلف آرام‌آرام خودش شناگر شود[۱].

در عرفان از مراحل و مراتب سیر و سلوک با نام‌های مختلف «مقام»، «منزل»، «اسفار»، «درجه»، «مرتبه» و «وادی» یاد شده است و همه این اسامی ناظر بر یک مفهومند؛ این مراحل از یک مرحله[۲] یا دو مرحله[۳] گرفته تا هزار مرحله و بلکه بیشتر ذکر شده‌اند. علت اختلاف عددی مقامات و منازل سلوکی اکثراً به دلیل اختلاف در اجمال و تفصیل است؛ به این معنا که عارفی بنای اختصار داشته و عارفی دیگر به عللی تصمیم به بیان تفصیلی مقامات و منازل گرفته است[۴]؛ هفت اقلیم، هفت شهر عشق، مقامات چهارگانه یا سه‌گانه و... نتیجه‌ای واحد دارد. خلاصه همه مقام‌هایی که در ادامه به شرح آنها می‌پردازیم، این است که فوق عالم طبیعت، عالم یا عوالمی روحانی و نورانی است که نفس‌های پاک، محتاج آنهایند و عقل بشری توان درک حسن و زیبایی آنها را ندارد. انسان با دوری از عُجب، تکبر، ریا، حسد و دیگر شهوت‌های جسمانی، خود را نیکوتر می‌سازد، در نتیجه شایستگی می‌باید که به عوالم روحانی ملحق شود[۵]. پس نفس انسانی در هویت مقام معلومی ندارد[۶] و مانند دیگر موجودات طبیعی و نفسی و عقلی نیست که مقامی معلوم و درجه‌ای معین در وجود دارند، بلکه نفس انسانی مقامات و درجات متفاوت و نشآت سابق (پیشین) و لاحقی (پسین) دارد[۷] و به حکم ﴿وَقَدْ خَلَقَكُمْ أَطْوَارًا[۸] دارای احوال گوناگونی است و به پیشامدِ تجلیات اسماء و صفات الهی، قبض و بسط و اختلاف اسفار برایش پیش می‌آید؛ از این‌رو گاهی در سفری از اسفار اربعه و گاهی در سفری دیگر است و به اختلاف حالات، اختلاف اسفار پیش می‌آید، نه این که اسفار در طول زمانی یکدیگر قرار بگیرند[۹].

در ادامه مراحلی ذکر می‌شود که هر یک از منظری خاص راه سلوک را تداعی می‌کنند؛ باید توجه داشت که الفاظ و عبارات بیانگر مقامات و درجات نیست؛ چون هرکسی هر چه یافته است، سرّ اوست و این سرّ و حقیقت را آن‌طور که هست، نمی‌توان بیان کرد، مگر خود ما نیز توفیق پیدا کنیم و بیابیم، وگرنه الفاظ و عبارات فقط در حدّ ایما و اشاره‌اند[۱۰].[۱۱]

مراحل و عوالم حقیقت انسانی

حقیقت انسانی مراحل و عوالمی دارد که اینهاست: طبع، نفس، قلب، روح، سرّ، خفی و اخفی[۱۲]. در اینجا هر یک را به اختصار توضیح می‌دهیم:

  1. طبع: «طبع» قوای طبیعی است که مرحله نازله حقیقت انسانی است؛ یعنی قوای نباتی و آثار و افعال آن؛ مانند خوردن و آشامیدن. خلاصه در این مرتبه طبیعت، بدن در مقام حیات نباتی[۱۳] است.
  2. نفس: «نفس» بالاتر از مرتبه «طبع» است که ادراکات قوای حیوانی و ادراکات حس و خیال و و هم را شامل می‌شود و مقام و مرتبه حیات حیوانی[۱۴] است.
  3. قلب: «قلب» توجه به عالم «غیب» است؛ ولی با نظر به عالم شهادت آمیخته است؛ این مقام به مراتب از مقام «نفس» عالی‌تر و برتر است.
  4. روح: روح مرتبه و مقام نفس ناطقه است که از چنگ قوای بدن و آثار طبع و نفس به کلی رها شده و به روحانیون عالم قدس پیوسته است.
  5. سرّ: (سرّ) مقامی است که عارف به معرفت حق و جمال الهی آشنا می‌گردد و بینا می‌شود و سرّ الهی را در همه موجودات مشاهده می‌کند و می‌گوید: «مَا رَأَيْتُ شَيْئًا إِلَّا وَ رَأَيْتُ اللَّهَ فِيهِ»[۱۵]
  6. خفی: «خفی» مقام و مرتبه‌ای است که عارف فقط خدا را مشاهده می‌کند، نه چون مقام سرّ که خدا را در دریا و صحرا مشاهده می‌کرد.
  7. اخفی: «اخفی» مقام فنای در حق است؛ منتها التفات به فنا در این مقام نیست، ولی در مقام خفی بود؛

هر یک از این مراتب هفتگانه به ترتیب از مرتبه دانی به مقام عالی می‌رسد و از شهر کوچکی به شهر بزرگی، تا در مقام اخفی به کشورِ پهناورِ هستیِ مطلق گام می‌گذارد[۱۶].[۱۷]

عوالم حس، مثال، و حقیقت

انسان معجونی از اجزای مختلف و قوای متباین است و با همه عوالم آشنایی دارد؛ یعنی با:

  1. عالم «حس» یا «شهادت» یا «طبیعت»؛
  2. عالم «مثال» یا «خیال» یا «برزخ»؛
  3. عالم «حقیقت» یا «امر» یا «عقل»[۱۸].

ملاصدرا نیز این سه عالم را در اسفار به استدلال و برهان می‌آورد و نفس انسانی را دارای سه نشئت ادراکی می‌داند[۱۹]:

  1. صورت حسّی طبیعی که مظهر آن حواسّ پنج‌گانه ظاهری است و به آن «دنیا» گویند و بر دو نشئت بعدی تقدم دارد؛ چون با حواس مشهود است و خیر و شرّش بر همگان معلوم، آن را عالم شهادت نیز می‌نامند.
  2. اشباح و صُوَری که از حواس، پنهان و غایبند و مظهرشان حواسِ باطنی است؛ آن را با نشئت اول مقایسه کرده و در مقابلش قرار داده‌اند؛ به این دلیل آن را عالم غیب و آخرت می‌گویند.
  3. نشئت عقل که دار مقربان و عقل و معقول است و مظهرش قوه عاقله انسان می‌باشد.

نشئه اول دارِ قوه، استعداد و مزرعه‌ای برای رشد بذر ارواح و نهال نیات و اعتقادات است و دو مرحله دیگر، مرحله تمامیت و فعلیت و رسیدنِ میوه‌ها و درویدن[۲۰].

پس عوالم انسان از عالم طبیعت شروع می‌شود. این عالم به صورت بالفعل موجود است و دو عالم دیگر به صورت بالقوه. برای انسان جز عالم طبیعت، عالم دیگری به صورت کامل کشف نشده و فقط آثاری از عالم مثال و مقدار ناچیزی از عالم عقل برای او مکشوف است. امام سجاد(ع) به این سه عالم و ترتیبشان در دعای سجده شب نیمه شعبان اشاره می‌فرماید: «سَجَدَ لَكَ سَوَادِي وَ خَيَالِي وَ بَيَاضِي»[۲۱].[۲۲]

عالم حسی انسان، عبارت از بدن اوست که دارای ماده و صورت است؛ عالم مثالش عالمی است که حقایق آن، صوَری عاری از ماده‌اند و عالم عقلی‌اش عالمی است که حقیقت و نفس اوست، بدون ماده و صورت. هر یک از این عوالم، لوازم و آثاری ویژه دارند که لازمه فعلیتشان است. بنابراین کسی که در عالم طبیعت فرو رود، آثار آن در او تحقق می‌یابد و به حکم آن به حرکت درمی‌آید و آثار عالم عقلی‌اش ضعیف می‌گردد و موجودی چون حیوان، بلکه فرومایه‌تر خواهد شد. اما هرکس به سوی عالم عقل ترقّی نماید و حاکم در مملکت وجودش عقل باشد، موجودی روحانی می‌شود و حقیقت، نفس و روحش بر او کشف می‌گردد و حجاب‌های ظلمانی کنار رفته، حتی حجاب‌های نورانی هم برداشته می‌شوند و از دیار حس و طبیعت و عالم مرگ و فنا و فقدان و تاریکی و جهل می‌دهد[۲۳].

به عبارتی دیگر، انسان مُدرکِ محسوسات است و خصوصیات عوالم مادی را ادراک می‌کند و از ادراک آنها می‌تواند پله‌پله به عالم بالاتری به نام عالم مثال رود. عالم مثال از ماده رهایی دارد و مجرد است؛ اما تجرد وی برزخی است و به کلیت و اطلاق عوالم عقول نمی‌رسد. انسان با یکی از قوای خود به نام «قوه خیال» به عالم مثال پیوند می‌یابد و با قوه عاقله ادراک کلیات می‌کند و با عوالم عقول آشنا می‌شود؛ از این‌رو انسان با ادراک فکری و ادراک شهودی با فوق عالم شهادت و ملائکه و عوالم عقول پیوند می‌یابد. این موجود که از دامن خاک روییده، بالا می‌آید و به مقامی نائل می‌شود که کتاب نظام هستی را به بهترین وجه مطالعه می‌کند؛ به تاروپود آن پی می‌برد و به «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ الْعَقْلُ»[۲۴] می‌رسد و در صعود خود با گفتن «أَنَا الْعَقْلُ» از مقام خویش خبر می‌دهد. این مرتبه نیز مقام نهایی و محدوده نهایی سیر او نیست؛ چراکه او حد یقف ندارد. همان‌طور که انسان از عالم شهادت خبر می‌دهد و می‌تواند بگوید أَنَا عَالِمُ الشَّهَادَةِ و راست است، می‌تواند از عالم مثال اطلاع یابد و خبر دهد که أَنَا عَالِمُ الْمِثَالِ و از بالاتر هم می‌تواند خبر دهد و بفرماید أَنَا الْعَقْلُ. پس همه این مراتب را زیر پر دارد؛ در حالی که مراتب دیگر موجودات معلوم است و از حدود خود بیرون نمی‌روند؛ چنان‌که جبرئیل گفت «لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً لَاحْتَرَقَتْ»[۲۵]. پس انسان جامعیت دارد و حقایق را می‌یابد و ادراک می‌کند و معجونی از قواست؛ اما ملائکه چنین نیستند و هیچ موجودی از جامعیت انسان اطلاعی ندارد[۲۶].[۲۷]

عوالم انسان همانند مراتب قرآن

دانستیم که طبع، خیال و عقل سه عالم انسانی است. به اعتباری دیگر عوالم انسانی را می‌توان طبیعی، مثالی، عقلی و الهی دانست. انسان یک حقیقت واحد از عرش تا فرش است و مراتب لا تعد و لاتحصی دارد و علم و عمل انسان‌سازند؛ ﴿وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ[۲۸] و درجات بی‌شمارند. به اعتباری دیگر، درجات و مراتب انسانی به عدد آیات قرآن است؛ شش هزار و چند آیه از آیات کتبی هستند و این آیات خزائن می‌باشند. اکنون آیاتی که در صدور مؤمنان است، چیست؟! ﴿بَلْ هُوَ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ[۲۹]؛ کاغذ این آیات چیست؟! مرکبی که این آیات را نوشته، چیست؟! همان‌طور که آیات مراتب دارند، انسان و بهشت نیز مراتبی دارند و انسان، یک حقیقت واحد دارای مراتب است. قرآن کلام و هم‌شکل حق و فعل اوست؛ بر اساس آیه ﴿قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِهِ[۳۰] کتاب خدا و عالم و مخلوقاتش به شاکله او هستند و چون خود نامتناهی است، کتاب او و انسان که صنعت عظیم اوست هم نامتناهی است و آیات، خواه کتبی و خواه انفسی، بی‌شمارند و ما فقط برای شرح مراتب انسان و قرآن مراتبی را بیان می‌داریم.

مراتب قرآن اینهاست: ظهر، بطن، حد و مطلع. همه اینها بیانگر عوالم انسان و قابل تطبیق با آنند: انسان طبیعی، انسان مثالی، انسان عقلی و انسان الهی. «الْقُرْآنُ مَأْدُبَةُ اللَّهِ» در این مقام به کار می‌آید که قرآن سفره خداست و خداوند مراتب این سفره بی‌انتها را برای انسان پایان‌ناپذیر گشوده است. خوراک انسان قرآن است. اگر انسان مالک این سفره نبود، معنا نداشت به او خطاب «اقْرَأْ وَ ارْقَ» شود. انسان در حد تجرد توقف نمی‌کند و هر چه به او بدهید، اشتها و سعه وجودی‌اش بیشتر می‌شود؛ قرآن نیز دریایی است که تباهی ندارد؛ بستگی دارد که غواص آن، چه کسی باشد و مبیّن حقایق قرآن چه کسی باشد و سعه وجودی شخص چقدر باشد.

قرآن حقیقت، نورالله، جنت و حکمت است؛ به هر مقداری که حکمت شویم، به همان مقدار بهشتیم. به عبارتی دیگر، بهشت شهر حکمت است و قرآن هم حکیم و حکمت است؛ ﴿يس * وَالْقُرْآنِ الْحَكِيمِ[۳۱]؛ در نتیجه قرآن بهشت است و به هر اندازه قرآن شویم، به همان اندازه بهشتیم.

پس مراحل وجودی انسان با مراتب و بطون قرآن تطبیق دارد؛ به هر اندازه قرآن را فراگرفتیم و آیات قرآن در ما نشست، قرآن و بهشت هستیم. به هر اندازه‌ای که با آیات الهی محشوریم و حقیقت ما قرآن را مس کرده است، قرآنی هستیم.

خلاصه آنکه قرآن مراتبی دارد که آنها را می‌توان با مراتب نفس تطبیق داد. هم‌چنین درجات قرآنی در معارج انسانی پیاده می‌شود و باید قرآن به سر و دل داشته باشیم.

ظاهر قرآن همان امر آشکار و نصی است که در آن ابهام راه ندارد. در تشبیه، محسوساتِ یک شیء را همگان قبول دارند؛ برای مثال این آب است و این درخت و آن کوه و آن دریاست؛ ظاهر قرآن هم این‌گونه جلی و هویداست.

بطن یک پله بالاتر از ظَهر است. حدیثی از امیرالمؤمنین(ع) را می‌توان درباره این مطالب دانست: «اللَّهُمَّ نَوِّرْ ظَاهِرِي بِطَاعَتِكَ، وَ بَاطِنِي بِمَحَبَّتِكَ، وَ قَلْبِي بِمَعْرِفَتِكَ، وَ رُوحِي بِمُشَاهَدَتِكَ، وَ سِرِّي بِاسْتِقْلَالِ اتِّصَالِ حَضْرَتِكَ يَا ذَا الْجَلَالِ وَ الْاِكْرَامِ»[۳۲].

حدّ، مرز بین دو طرف و حاجب بین دو امر است. طفره به طور مطلق محال است؛ بر این پایه مراتب صعودی و نزولی قرآن و انسان را باید پله‌پله پیمود؛ با حدّ می‌توان ارتقا یافت و به سوی مطلع رفت؛ حدّ قرآن واسطه میان باطن و مطلع است؛ مانند انسان کامل که واسطه فیض حق به خلق (واسطه میان خلق و حق) است. انسان‌های کامل جایی قرار گرفته‌اند که به طرفین مشرِف هستند؛ از آن طرف می‌گیرند و در این سوی پیاده می‌کنند و واسطه فیض الهی هستند؛ از این‌روی مقام آنان را «برزخ جامع» می‌گویند. پس جایگاه انسان کامل برزخ جامع و «إِذَا شَاؤُوا أَنْ عَلِمُوا، عُلِّمُوا» است. با این وجود اگر از او چیزی بپرسیم، ممکن است جواب ندهد؛ نه این که نداند و به اندیشه نیازمند باشد؛ زیرا مقام او بالاتر از مقام حدس است.

بعد از حدّ، مُطَّلَع است که اسم مکان «إطَّلَعَ» و به معنای جایی است که اشراف و آگاهی دارد و روح بلندی است که در مرتبه اعلی قرار دارد و بر همه مشرف است و حجابی برای دیدن هیچ‌کس جلوی او نیست. این مقام «ولایت ساری در همه» است.

ولایت به معنای صادر اول است و مراد از سریان ولایت، همین سریان صادر اول و وجود منبسط و نفس رحمانی و فیض مقدس است؛ چنان‌که فرموده‌اند وجود و حیات جمیع موجودات به مقتضای ﴿مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ[۳۳]، به سریان ماء ولایت، یعنی صادر اول و نفس رحمانی است؛ وی به منزلت هیولی و به مثابت ماده ساری در جمیع موجودات است. پس صادر اول و این ولایت در همه موجودات ساری است؛ انسان عروج پیدا می‌کند و با این ولایت اتحاد وجودی می‌یابد و به کمال صادر اول می‌رسد و او نیز در همه جا ساری می‌شود؛ از این امر به «ولایت ساری» تعبیر می‌کنند. چون خودِ صادر نخستین ساری در همه است، نفس کاملی که در قوس صعود به آن مقام می‌رسد و با آن اتحاد وجودی می‌یابد و ب ه اوصاف وی متصف می‌شود نیز در همه ساری می‌باشد و حقیقت اسمای تکوینی را می‌فهمد و تاروپود آنها را می‌نمایاند و تبیان همه اشیاء و قرآن ناطق می‌شود؛ چنان‌که حضرت پیامبر اکرم(ص) و امیرالمؤمنین در مقام صعود و ارتقا و به حسب اعتلای وجودی خود به صادر نخستین رسیدند و پیروان ایشان هرکدام به اندازه سعه وجودی خود، به مقام ولایت نزدیک می‌شوند.

پس ولایت ساریِ مشرف بر همه، مقام صادر اول است که انسان کامل در سیر عروجی و ارتقای وجودی با صادر اول متحد می‌شود و ولایت او در همه موجودات سریان می‌یابد. او متن همه شرح‌هاست و ظاهر و باطن در اوست. ائمه معصومین(ع) این حقیقت را با لفظ شریف «خلیفة الله» به ما آموختند. او در منزل مُطّلع همه ماورا را می‌بیند و این اولین منزل برای غیب الهی و تعیّن اول است. این منزل باب حضرت اسماء و حقایق مجرد غیبی است و باب رحمت است. آن کسی که به این منزل رسید، به اسماء آگاهی می‌یابد و مبیّن حقایق اسماء و باخبر از تاروپود اسمای تکوینی الهی می‌شود؛ ﴿عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا[۳۴]؛ علم به اسماء، دانستن لغت و ریشه آنها نیست، بلکه عالم به آن، کلمه تکوینی را تشریح و تاروپودش را تبیین می‌کند و آن را می‌شکافد؛ به همین دلیل حرف‌هایی دارد که مایه حیرت می‌شود؛ او را «حجت الله» می‌گویند؛ زیرا علم او به علت مطالعه و اندیشه و تجربه نیست، بلکه هرگاه اراده کند، می‌داند و از تاروپود اشیاء خبر می‌دهد.

ما با نظر به مطالب گذشته و سالک در مسیر تکاملی خویش کم‌کم به جایی می‌رسیم که قرآن را صورت نگاشته‌شده انسان کامل و تفسیر مسیر تکاملی نوع انسان می‌شناسیم و شخص انسان کامل را ظرف حقایقِ قرآن و امام قافله نوع انسان می‌یابیم و می‌فهمیم که هرکس از قرآن، یعنی صراط مستقیم تجاوز کند، از سیر تکاملی انسانی و حرکت استکمالی الی الله بازمی‌ماند. درواقع قرآن از متن انسان کامل به بیرون صورت یافته و نوشته شده است؛ بنابراین قرآن کریم را صورت کتبی «خاتم انبیا»می‌گویند. این کتابْ خُلق رسول الله، سرنوشت، طبیعت، سیره و روش رسول الله است و ما می‌خواهیم بکوشیم قرآنی بشویم و به آن اندازه که قرآنی شدیم، حشر با حقیقت خاتم انبیا داریم و حشر با مقام انسانی داریم. انسان باید ببیند تا چه اندازه به آن قرب دارد و از این سفره پرنعمت بهره برده است[۳۵].

اگر به تفسیر قرآن بپردازیم و قرآن را موضوع بحث، کاوش، تحقیق و تنقیب قرار بدهیم، می‌بینیم که قرآن صورت کتبی انسان کامل است و اگر بخواهیم انسان کامل را بنگاریم، قرآن می‌شود[۳۶].[۳۷]

مراتب طهارت (طهارت ظاهری، طهارت باطنی، طهارت خاصّه)

انسانِ باطهارت محبوب حق‌تعالی است: ﴿وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ[۳۸]. طهارت به معنای پاک بودن از آلودگی‌هاست و به دو مرتبه ظاهری و باطنی تقسیم می‌شود؛ از طهارت لباس و دهن گرفته تا طهارت خیال و سرّ که اگر تحقق یابند، سپس طهارتی با نام «طهارت خاصّه» نصیب انسان می‌شود. مراقبت بر طهارتِ صورت و ظاهر، مستلزم مزید رزق حسّی است و دوام بر طهارت ارواح و قلوب و باطن، روزی معنوی و عطایای الهی و رحمت رحیمی[۳۹] و معارف و حقایق زلال الهی[۴۰] را به همراه دارد؛ چنان‌که خدای تعالی می‌فرماید: ﴿إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ[۴۱] و پیامبر(ص) فرمود: «دُمْ عَلَى الطَّهَارَةِ يُوَسِّعْ عَلَيْكَ فِي الرِّزْقِ»[۴۲].[۴۳].[۴۴]

طهارت ظاهری

طهارت ظاهری همان تجلیه است که اولین مرتبه از قوای عملی نفس بود. طهارت ظاهری یعنی طهارت لباس و بدن و اعضا، به خصوص لسان. طهارت اعضا یعنی رها نکردن آنها در تصرفات خارج از دایره اعتدال که به حسب شرع و عقل معلوم است. ادب ظاهر اقتضا می‌کند که انسان در مقام مناجات و نماز، بدن و لباس خود را پاکیزه کند. انسان در طهارت ظاهری، بدن را تحت انقیاد و اطاعت احکام شرع قرار می‌دهد و آنها را از انجام منهیّات شرعی دور می‌دارد تا پاکی صوری و طهارت در بدن نمایان شود و در نفس هم رفته‌رفته خوی انقیاد و ملکه تسلیم تحقق یابد. برای حصول این مرتبه از طهارت، علم فقه جعفری کافی است. درواقع «فقه»، مقدمه تهذیب اخلاق، و «تهذیب اخلاق»، مقدمه توحید است.

همان‌طور که طهارت دو مرتبه ظاهری و باطنی دارد، قرآن نیز دو مرتبه ظاهر و باطن دارد و برای نائل شدن به هر مرتبه از قرآن، طهارت مخصوص آن مرتبه نیاز است[۴۵]. با توجه به آیه: ﴿لَا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ[۴۶]، مسّ ظاهر قرآن مشروط به طهارت ظاهری است[۴۷].

طهارت باطنی

طهارت باطنی را می‌توان با تخلیه و تحلیه یکی دانست. این طهارت عبارت است از تطهیر خیال، ذهن، عقل، قلب و جان و سرّ از خصلت‌های ناپسند و خوهای پلید و اعتقادات فاسدی که مانع قرب می‌شود. برای مسّ معنا و باطن قرآن نیاز به طهارت باطنی است[۴۸]. طهارت باطنی ارزشی والاتر نسبت به طهارت ظاهری دارد؛ زیرا خدای متعال به قلوب نظر می‌کند، نه به قوالب. پس سالک در تطهیر بدن و نفس می‌کوشد و برای طهارت حواس، آنها را یله و رها نمی‌سازد و حواس ظاهری و باطنی را در تحت تصرف عقل درمی‌آورد؛ چراکه عقل بهشت است و سرشت آن رفتن به سوی محاسن. اگر حواس رها باشند، هفت در جهنمند و اگر تحت تدبیر عقل باشند، این هفت حس به انضمام عقل، هشت در بهشت می‌شوند و انسان خودش را باطهارت و بهشت می‌سازد[۴۹].[۵۰]

طهارت خاصّه

بالاترین مرتبه طهارت یا طهارت خاصّه انسان، پس از گذشتن او از طهارت ظاهری و باطنی و به اندازه بهره‌مندی از تجلی ذاتی حق حاصل می‌گردد و به اتصال با حق می‌انجامد و حقّ به قدر نیستی انسان ظاهر می‌شود[۵۱].

تجلی ذاتی که در موطن دل فرود می‌آید، طاهر از همه علایق است و باعث می‌شود عارف کامل به هر مقامی که می‌رود، دیگر تعلقات و حجاب دامن‌گیر او نباشد. کاملان از این تجلی و شراب طهور الهی[۵۲] بهره دارند و با حضور تام، در شهود و لقا و ﴿فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ[۵۳] به سر می‌برند و «مَا كُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ»[۵۴] می‌گویند. پس مراد از طهارت خاصّه انسان فنای در توحید است؛ رفته‌رفته انسان در این طهارت از افعال و صفات و ذات فانی می‌شود و به زلالی و صافی می‌رسد و به تجلی ذاتی نائل می‌گردد؛ همه از دست او راحت می‌شوند و او زندگی خوشی را در پی خواهد گرفت. در این طهارت است که انسان بر عالم شهود آگاهی می‌یابد[۵۵] و قرآن را نه تنها مسّ، بلکه تعقّل می‌کند و انسانی قرآنی می‌شود[۵۶] و به حق راه می‌یابد. چراکه آیات قرآن پله‌ها و درجات عروج انسان به سوی جمال و جلال مطلق و منبع آب حیات است[۵۷]؛ انسان باید این آب حیات را بنوشد تا شکوفا شود و به سعادت ابدی برسد؛ با نوشیدن این آب حیات، اسماء الله تکوینی در او پیاده می‌شود؛ خودش می‌شود اسماء اللّه؛ نه‌تنها به مفاهیم اسماء آگاهی می‌یابد، بلکه آن حقایق را می‌یابد، می‌چشد، لمس می‌کند و دارا می‌شود[۵۸].[۵۹]

منابع

پانویس

  1. حسن حسن‌زاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۲، ص۱۸۱.
  2. گرچه منزل گفته‌اند از هفت تا هفصد هزار *** گویمت یک منزل است آن نفس بی‌پرواستی(حسن حسن‌زاده آملی، دیوان اشعار، ص۲۲۵)
  3. بعضی در کتاب‌هایشان فرمودند که منزل دوتاست و بیش از دو تا نیست؛ اینها هم از جهتی درست می‌فرمایند که دو مقام و منزل است؛ یک منزل قدم بر سر نفس نهادن و یکی قدم بر کوی دوست گذاشتن، آن «أمّ الخبائث» و «أمّ الفساد» همین نفس است که با دو قدم می‌توان از آن رهایی یافت. (حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۲۷)
  4. احمدحسین شریفی، «چرایی اختلاف عارفان در تعداد و ترتیب مقامات سلوکی»، ص۴۳، ۴۴.
  5. حسن حسن‌زاده آملی، ترجمه رسالة لقاء الله، ص۱۶۸.
  6. نفس ناطقه رشد می‌کند، قوی می‌شود و همین‌طور پله‌پله بالا می‌رود؛ مانند زغال که اندک‌اندک تا آتش‌شدن پیش می‌رود و مشتعل می‌شود؛ حدّ یقف و مقام معلومی برای نفس ناطقه نیست که جایی بایستد و بگوید: «من دیگر پر شدم، سیر شدم بیش از این نمی‌خواهم و می‌دانم که تمام شده است و بیش از این نمی‌توانم طیران و پرواز کنم»؛ در حق او «اقْرَأْ وَ ارْقَ» (بخوان و بالا برو) صدق می‌کند؛یعنی حقایق را بخوان، بیاب، بخور و بالا برو! به هر جا و به هر قله‌ای که رسیدی، بدان که قله‌های دیگر هم در پیش است! به هر درجه‌ای که ارتقا یافتی، بدان که درجات دیگر هم برای تو ممکن است! هر اندازه که بالا آمدی، تو را بالاتر از آن می‌برند! «لَا تَزِيدُهُ كَثْرَةُ الْعَطَاءِ إِلَّا جُوداً وَ كَرَماً»؛ «بخشش بسیارش جز جود و کرم بر او نیفزاید». برخلاف دار طبیعت که آدمی با خوردن غذا سیر می‌شود، هرچه به نفس ناطقه غذا دهید، سیری‌ناپذیر است و می‌گوید که گرسنه‌تر شدم و اشتهایم بیشتر شد؛ چراکه نفس از فوق طبیعت است و حکم فوق طبیعت از طبیعت جداست. (حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۲۳۳، ۲۳۴ و همو، شرح مصباح الانس، ص۳۳۴)
  7. حسن حسن‌زاده آملی، مُمِدّ الهِمَم در شرح فُصوصُ الحِکَم، ص۶۷۸ و همو، ترجمه رسالة لقاء الله، ص۴۱، ۴۲.
  8. «با آنکه شما را گونه‌گون آفریده است» سوره نوح، آیه ۱۴.
  9. حسن حسن‌زاده آملی، مُمِدّ الهِمَم در شرح فُصوصُ الحِکَم، ص۸۴.
  10. حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۲۶۷.
  11. علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی، ص ۲۱۷ ـ ۲۱۹.
  12. علامه حسن‌زاده در جایی دیگر از مقامات پنج‌گانه یاد می‌کند که عبارت‌اند از ظاهر، باطن، قلب، روح و سرّ؛ این مقامات را در کلام سید اوصیاء امیرالمؤمنین(ع) می‌توان یافت؛ در آنجا که می‌فرماید: «اللَّهُمَّ نَوِّرْ ظَاهِرِي بِطَاعَتِكَ، وَ بَاطِنِي بِمَحَبَّتِكَ، وَ قَلْبِي بِمَعْرِفَتِكَ، وَ رُوحِي بِمُشَاهَدَتِكَ، وَ سِرِّي بِاسْتِقْلَالِ اتِّصَالِ حَضْرَتِكَ يَا ذَا الْجَلَالِ وَ الْاِكْرَامِ»؛ خدایا ظاهر مرا به طاعت و باطنم را به محبت و قلب مرا به معرفت و روح مرا به مشاهده خود و سرّم را به استقلال در اتصال به حضرتت منوّر کن ای صاحب جلالت و کرم!». (حسن حسن‌زاده آملی، مُمِدّ الهِمَم در شرح فُصوصُ الحِکَم، ص۶۷۸ و همو، نصوص الحکم بر فصوص الحکم، ص۱۵۸)
  13. مبدأ حیات نباتی، نفس نامیه است و دارای قوه غاذیه و مولده و متفرّعات آن می‌باشد. (حسن حسن‌زاده آملی، هزارو یک کلمه، ج۵، ص۲۲۱)
  14. حیات حیوانی دارای قوه محرکه و مدرکه است. (حسن حسن‌زاده آملی، هزارویک کلمه، ج۵، ص۲۲۱)
  15. چیزی را ندیدم، مگر اینکه خدا را در آن دیدم.
  16. حسن حسن‌زاده آملی، مُمِدّ الهِمَم در شرح فُصوصُ الحِکَم، ص۵۵ و ۵۶، ۲۲۹.
  17. علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی، ص ۲۱۹ ـ ۲۲۱.
  18. حسن حسن‌زاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۵۳۹. فَالْإِنْسَانُ طُبِعَ بَرْزَخٌ وَ مُفَارِقٌ *** وَ يَدْعُو الْإِلَهَ كَالْعُقُولِ الْبَسِيطَةِ ترجمه: انسان عبارت از طبیعت و مثال و عقل است و خدا را همانند عقول بسیط می‌خواند. (حسن حسن‌زاده آملی، صحیفه زمردین در سخنان سید ساجدین و سرچشمه حیات، ص۱۵۲، ۱۵۳) عارف وارسته الهی، میرزا جواد ملکی نشئت‌های سه‌گانه انسانی را در کتابش موسوم به «لقاء الله» بیان فرمودند و علامه حسن‌زاده آن را به نقل از ایشان در صفحات ۱۴۹ الی ۱۵۶ کتاب لقاء‌الله خویش نگاشته است.
  19. حسن حسن‌زاده آملی، ترجمه رساله لقاء الله، ص۱۵۶، ۱۵۷.
  20. حسن حسن‌زاده آملی، ترجمه رساله لقاء الله، ص۱۵۶، ۱۵۷.
  21. خدایا! سیاهی من)عالم حس) و خیال من (عالم مثال) و سفیدی من (عالم عقل) تو را سجده کرده‌اند. (تمام مراتب و درجات وجود من در آستان تو به مقام تسلیم و عبودیّت محض و فناء درآمده است).
  22. منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه، ج۱۹، ص۲۹۰.
  23. حسن حسن‌زاده آملی، ترجمه رسالة لقاء الله، ص۱۴۹، ۱۵۰.
  24. نخستین چیزی که خداوند خلق نموده، عقل است. (محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۵۵، ص۲۱۲).
  25. اگر یک بند انگشت نزدیک‌تر شوم، خواهم سوخت. (همان، ج۱۸، ص۳۸۲)
  26. حسن حسن‌زاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۵۳۹، ۵۴۰ و ۵۴۲.
  27. علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی، ص ۲۲۱ ـ ۲۲۴.
  28. «و فرهیختگان را چند پایه بالا برد» سوره مجادله، آیه ۱۱.
  29. «اما آن (قرآن) آیاتی روشن است در سینه کسانی که به آنان دانش داده‌اند» سوره عنکبوت، آیه ۴۹.
  30. «بگو: هر کس به فرا خور خویش کار می‌کند» سوره اسراء، آیه ۸۴.
  31. «یا، سین * سوگند به قرآن حکیم» سوره یس، آیه ۱-۲.
  32. خدایا! «ظاهر مرا به طاعت» و «باطنم را به محبت» و «قلب مرا به معرفت» و «روح مرا به مشاهده خود» و «سرّم را به استقلال در اتصال به حضرتت» منوّر کن، ای صاحب جلالت و کرم!
  33. «هر چیز زنده‌ای را از آب پدید آوردیم» سوره انبیاء، آیه ۳۰.
  34. «همه نام‌ها را به آدم آموخت» سوره بقره، آیه ۳۱.
  35. هست قرآن سفره پر نعمت ربّ رحیم *** صورت کتبیه پیغمبر والاستی (حسن حسن‌زاده آملی، دیوان اشعار، ص۲۲۷)
  36. حسن حسن‌زاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۱۴۹، ۱۵۰، ۱۵۳-۱۶۰، ۱۷۰، ۱۹۴، ۱۹۷، ۱۹۹، ۲۰۸، ۳۶۵، ۴۰۱، ۴۲۸، ۵۸۲ و ۵۸۳؛ همو، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ص۱۲۲؛ همو، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۵۳۱؛ نمط هشتم/ البهجة و السعادة، ص۱۱۵؛ همو، نامه‌ها بر نامه‌ها، ص۸، ۲۲ و ۱۵۲ و همو، هزارویک کلمه، ج۲، ص۲۱۱.
  37. علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی، ص ۲۲۴ ـ ۲۲۹.
  38. «و خداوند پاکیزگان را دوست می‌دارد» سوره توبه، آیه ۱۰۸.
  39. در «رحمت رحمانی» سفره حق عام است؛ بر این خوان یغما چه دشمن چه دوست! همه بر سر این سفره نشسته‌اند. همه را آفریده و برایشان رزق و غذا و لوازم زندگی پدید آورده است؛ زیرا هر آن کس که دندان دهد، نان دهد؛ ولی رحمت رحیمی مربوط به خواص است. در رحمانی گدا را پدید می‌آورد و در رحیمی به گدایان بیشتر می‌دهد؛ ﴿لَدَيْنَا مَزِيدٌ [«و نزد ما، بیشتر (نیز) هست» سوره ق، آیه ۳۵] دومی را بعد از راه افتادن می‌دهند و همراه با بیداری، مراقبت، طهارت و کسب و کار است و خون‌دل‌خوردن می‌خواهد و سرانجام موجب شرف و عزت دل می‌شود که ﴿أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَى [«و اینکه آدمی را چیزی جز آنچه (برای آن) کوشیده است نخواهد بود» سوره نجم، آیه ۳۹] پس رحمت رحیمی برای هر کسی تحقق نمی‌یابد؛ چنین نیست که مانند قرص یا کپسولی باشد که به دهن بگذارند و پس از بلع، انسان علوم و معارف را دریابد و ملکوت را ببیند. (حسن حسن‌زاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۵۹ و ۲۰۲ و ۲۳۵)
  40. مرحوم طباطبائی از استادشان آقای قاضی نقل می‌کردند که در آن زمان که حمام‌های خزینه‌ای بود، برای پاکیزه کردن آب خزینه «جرم‌کش» داشتند و جناب حمامی برای تمیز کردن آب، جرم‌کش را به آب خزینه می‌زد و آب پاک می‌شد؛ ولی با این که تیرگی‌های آب از آن گرفته می‌شد، باز هم آب بو می‌داد. علت این بود که در گوشه و کنار چیزی مانده و جرم و کثافت هست و آب آن بویناک شده است. جرم‌کش بر کارش تداوم نداشت و نتوانست جرم را کامل بگیرد و آب به همین دلیل بوی بدی می‌دهد. در نفس انسانی نیز همین‌طور است؛ با ریاضت، توبه، ضجه و ناله‌های سحر صاف شده است؛ اما نفس اماره بالسوء می‌باشد؛ باز به وقتش می‌بینید که خیر! هنوز آن درنده‌خویی‌ها را دارد و پلنگ‌مآب است و در زوایای او چیزهایی وجود دارد که رهزن او شده است؛ ولی اگر دوام طهارت داشته باشد؛ به «دم علی الطهاره» گوش فرادهد و پیوسته مواظب باشد، بالاخره حقایق و معارفی زلال بر او افاضه می‌شود؛ اما تا به این مرحله نرسیده است، رنگ خاصی دارد و آلوده به سخنان دیگر است. (حسن حسن‌زاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۴۹۲، ۴۹۳)
  41. «فرشتگان بر آنان که گفتند: پروردگار ما خداوند است سپس پایداری کردند، فرود می‌آیند» سوره فصلت، آیه ۳۰.
  42. پیوسته با طهارت باش تا روزی‌ات فراوان شود.
  43. حسن حسن‌زاده آملی، هزارویک کلمه، ج۶، ص۳۵۵؛ همو، رساله نور علی نور در ذکر و ذاکر و مذکور، ص۱۵۲-۱۵۳؛ همو، یازده رسالة فارسی، ص۴۳-۴۵؛ همو، شرح مصباح الانس، ص۲۳۴، ۲۳۵ و همو، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ص۵۰.
  44. علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی، ص ۲۶۳.
  45. چگونه مس کنی اسرار هستی *** که از پا تا سرت آلوده هستی طهارت بایدت در مسّ فرقان*** چه پنداری تو اندر مسّ قرآن؟ طهارت چون کسی را گشت حاصل *** جواز مسّ فرقان راست نائل (حسن حسن‌زاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۹۳)
  46. «که جز پاکان را به آن دسترس نیست» سوره واقعه، آیه ۷۹.
  47. علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی، ص ۲۶۴.
  48. برای مسّ معنی و عبارت *** طهارت بایدت اندر طهارت بباید جملگی از مغز تا پوست *** طهارت یابی از هرچه جز از دوست (حسن حسن‌زاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۹۴) در این بیت مراد از مغز، باطن است و مراد از پوست، ظاهر.
  49. حسن حسن‌زاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۳۸۷، ۳۸۸؛ همو، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ص۵۰-۵۲ و همو، نامه‌ها بر نامه‌ها، ص۷۷.
  50. علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی، ص ۲۶۵.
  51. حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز *** خوشا کسی که در این راه بی‌حجاب رود
  52. از امام صادق(ع) روایت است که در تفسیری انفسی و عرفانی از آیه ﴿وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا [«و پروردگارشان به آنان شرابی پاک می‌نوشاند» سوره انسان، آیه ۲۱] می‌فرماید: «يُطَهِّرُهُمْ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ سِوَى اللَّهِ إِذْ لَا طَاهِرَ مِنْ تَدَنُّسٍ بِشَيْءٍ مِنَ الْأَكْوَانِ إِلَّا اللَّهُ»؛ «خداوند ایشان را از همه اشیاء جز خدا پاک می‌گرداند؛ زیرا هرکس به چیزی از عالم جز خدا آلوده باشد، پاکیزه نیست». «طاهر» به معنای «پاک» است و طهور به معنای «پاک کننده». آب مضاف ممکن است که طاهر و پاک باشد؛ اما مسلماً طهور و پاک کننده نیست؛ در حالی که آب مطلق هم طاهر و پاک است و هم طهور و پاک کننده. شراب طهور الهی نیز علاوه بر این که پاک است، پاک کننده نیز هست. این شراب ابرار را از چه چیز تطهیر می‌کند؟ امام(ع) فرمود: «از هرچه که جز خداست»؛ از این‌رو صاحب عزم و اراده با شوق و امید می‌گوید: مرا تا جان بود در تن بکوشم *** مگر از جام او یک جرعه نوشم و شیخ محمود شبستری در گلشن راز می‌فرماید: شرابی خور ز جام وجه باقی *** «سقاهم ربهم» او راست ساقی طهور آن می‌بود کز لوث هستی *** تو را پاکی دهد در وقت مستی شراب بی‌خودی درکش زمانی *** مگر از دست خود یابی امانی بخور می‌تاز خویشت وارهاند *** وجود قطره با دریا رساند شرابی خور که جامش روی یار است *** پیاله چشم مست باده‌خوار است «سقاهم ربهم» چبود بیندیش *** «طهورا» چیست؟ صافی گشتن از خویش زهی شربت زهی لذت زهی ذوق *** زهی دولت زهی حیرت زهی شوق خلاصه: این شرابِ طهور، انسان را از ماسوی الله شست‌وشو می‌دهد. (حسن حسن‌زاده آملی، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ص۵۴-۵۶)
  53. «در جایگاهی راستین نزد فرمانفرمایی توانمند» سوره قمر، آیه ۵۵.
  54. «من کسی نیستم که پروردگارِ ندیده را بپرستم» (بحار الانوار، ج۴، ص۴۴)
  55. حسن حسن‌زاده آملی، رساله نور علی نور در ذکر و ذاکر و مذکور، ص۴۳-۴۵؛ همو، شرح مصباح الانس، ص۴۱۶، ۴۱۷ و ۶۳۵، ۶۳۶ و همو، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ص۵۲-۵۷.
  56. سالک باید یک انسان قرآنی بشود و ﴿لَا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ در حقش صادق آید؛ بدن، زبان، چشم، گوش و خیالش را مسّ نکند مگر مطهَّر تا آثار مظاهر و باطن و قلم و افکارش قوی بشود. باید بداند که در حقیقت آنچه می‌شنود، مسّ می‌کند؛ آنچه می‌گوید نیز این‌چنین است؛ آنچه می‌خورد هم مسّ می‌کند و همه انحای ادراکات او ممسوس اوست و تمام احوال و نیّات و شئون و اطوار او ممسوس اوست. خلاصه از مرحله بدن گرفته تا خیال و عقل، همه باید طهارت داشته باشند تا انسانِ قرآنی بشود؛ باید با اراده‌ای قوی تصمیم بگیرد که حرف یاوه و دروغ، ولو به شوخی نگوید؛ فکر غلط و خیال باطل و اباطیل نداشته باشد و طوری باشد که ظاهر او، خیال او، فکر او، خوراک او، ابصار او، استماع او و هر آنچه وابسته به اوست، قرآنی شود و در نهایت خود او انسانی قرآنی گردد. (حسن حسن‌زاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۵۵۴؛ همو، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش دوم، ص۸۸۳ و همو، رساله نور علی، نور در ذکر و ذاکر و مذکور، ص۶۴) ولی در لفظ مس بنما تأمّل *** که یابی فرق او را با تعقّل چو مس آمد به معنی بسودن *** بسودن هست مانند نمودن تعقّل اینکه آن شد عین ذاتت *** که افزوده‌ست بر نور حیاتت... طهارت تا بدین معنی کامل *** نشد اندر تن و جان تو حاصل مبادا نخوتی گاه تجلّی *** بگیرد دامنت را در محلّی خطر آرد کز آن نبود رهایی *** که سر بر آورد از کبریایی (حسن حسن‌زاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۹۳، ۴۹۴)
  57. ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ «ای مؤمنان! (ندای) خداوند و پیامبر را هر گاه شما را به چیزی فرا خوانند که به شما زندگی می‌بخشد پاسخ دهید» سوره انفال، آیه ۲۴.
  58. حسن حسن‌زاده آملی، مجموعه مقالات، ص۱۶۸-۱۷۱.
  59. علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسن‌زاده آملی، ص ۲۶۶ ـ ۲۶۸.