سیر و سلوک در عرفان اسلامی
سی درجه از مدارج الی الله
سیر و سلوک سی درجه دارد[۱] که خلاصه این مدارج الی الله در چهار مقامی یا سفری است که پیشتر بیان کردیم:
- «سلوک از خلق به حق» که سلوک از کثرت به وحدت است.
- «سلوک در حق» که سلوک در مقامات شهود است و سلوک در ذات و اسمای حسنی و صفات علیای الهی است.
- «سلوک مع الحق» که سلوک در مقام قرب است.
- «سلوک از حق به خلق» که برای انبیاء(ع) است.
سلوکِ اول مقام مؤمنین، سلوک دوم مقام عارفین، سلوک سوم مقام اولیا و مقرّبین و سلوک چهارم مقام انبیا و مرسلین است و اگر خلاصهتر کنیم: یک قدم بر خویش نِه و آن دیگری در کوی دوست[۲]. در اینجا درجات یادشده را برمیشماریم[۳].[۴]
درجه شوق
سیروسلوک و لبیک صادقانه باعث القائات در خواب و بیداری و حالات گوناگونی میشود. معشوق اول مینماید[۵]، بعد میرباید[۶] و تا نمودن نباشد، ربودن نیست؛ مثل این است که انسان اول چیزی را میبیند و بعد دلباخته آن میشود. نمایاندن برای شکار آدم و چشاندن چیزی به آدم و نشان دادن چیزی به اوست تا او را به طرف خود بکشاند. این نمودنِ ابتدایی را در اصطلاح «تأنیس» میگویند. پس سالکی که حواسش جمع باشد، به او آهسته تلنگر میزنند و اوایل مینمایند و در آن نمودن میربایند؛ زیرا هرکس که نموده، خوب نموده و هرکه را ربوده، گوارایش باد! در اینجا همینکه در گوشهوکنارِ کتابها چیزهایی به ما مینمایند، در تکاپو میافتیم و اندکی از علم میچشیم تا طالب مجهول مطلق نباشیم و به دنبال حقیقت در حرکتیم؛ در آنجا نیز همینطور است؛ اندکی مینمایند تا طالبْ تشنه شود و خواسته پیدا کند و التهاب و اشتیاق در او پدید آید و بعد به سوی کسب آنها در حرکت افتد. اول باید درد را فهمید سپس به دنبال درمان افتاد. در این نشئه میبینیم اطفال طاقت و توان غذاهای سنگین را ندارند و آرامآرام به سوی غذاهای مقویتر میروند؛ درباره سلوک عملی نیز اینطور است؛ نخست چیزهایی به او میدهند و خوابهای خوشی میبیند و حالات و احوالی دارد و بعد تمثلاتی برای او پدید میآید[۷].
همین که نفس از ضیاء اللّه و نور السموات والارض، فروغی و پرتوی گرفت و جمال دلآرای محبوب را در آثار صنع او مشاهده کرد، به وصال شاهد مقصود، عزم رحیل میکند و چون چیزی چشید و یافت، پیوسته در شوق اشتیاق به مطلوب به سر میبرد؛ اما به خاطر اینکه عوایق و رهزنها در هر گوشهوکنار و از هر سوی بسیارند و موانع رسیدن به معشوقند، الم و خوف شدیدی همواره برای عاشق شایق است. پس در این مرتبه سالک در بین خوف و رجا میگذراند و از جهت تعلقات نفسانی و عوایق، خود را محروم میبیند و در آتش حرمان و درد و بیم میسوزد[۸] و از جهتی که جمال حُسن مطلق برایش تجلی کرد، شوقمند به سلوکِ راه وصول است؛ در گلزار خیال وصال به شادی و امید به سر میبرد و هم به شادی و الم مقرون است و هم به خوف و رجا مبتلا؛ چون کشتینشستهای در اقیانوس که هم بیم غرق دارد و هم امید نجات[۹]. کشتی نشستگانیم ای باد شرطه برخیز *** باشد که بازبینیم دیدار آشنا را[۱۰].[۱۱]
درجه طلب
سالک با نظر به آیه ﴿وَأَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَى﴾[۱۲] به «اسباب وصال حضرت دوست تمسّک میجوید و «علاقه به ماسوای او» و «موانع» را ترک مینماید و فقط معشوق را طلب میکند[۱۳].
درجه خلوص
سالک در این درجه فروشنده را میبیند، نه متاع و کالا را[۱۴]. چرا زاهد اندر هوای بهشت است؟ *** چرا بیخبر از بهشت آفرین است؟[۱۵]
درجه محبت
سالک تبرّی و تولّی دارد؛ او چون معشوق را میخواهد و دوست دارد، پیامش را و پیامبرش را و دوستانش را نیز دوست میدارد و ﴿يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ﴾[۱۶] در حق او صادق است؛ اما از بیگانگان تبرّی میجوید و مصداق ﴿أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ﴾[۱۷] است[۱۸].[۱۹]
درجه ریاضت
«ریاضت» از درجات سالک الی الله است؛ چراکه نازپرورده تنعّم نبرد راه به دوست *** عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد[۲۰] سالک ریاضت میکشد؛ در عین حال میداند که «خَيْرُ الْأُمُورِ أَوْسَطُهَا»[۲۱].
درجه طاعت
سالک «طاعت» را پیشه قرار میدهد و در عمل به واجبات و الهامات و ترک وساوس و محرّمات کوتاهی نمیکند[۲۲].
درجه مراقبت
درجه هفتم مراقبت است و لازمه آن، کشیک نفس و حضور در نزد دوست میباشد، یعنی عنداللّهی بودن؛ چراکه عبداللّه عنداللّه است[۲۳].
درجه صَمت (سکوت)
عارف اختیار چانه خود را دارد و در هنگام ضرورت سخن میگوید، نه اینکه بیهودهگو و یاوهسرا باشد. او دهان را مُهر و دل را پر از مِهر آفریدگار کرده است و در سرّش با حضرت دوست مناجات و رازونیاز میکند[۲۴]؛ اکثر مردم او را مجنون و دیوانه میپندارند! حال آنکه عقلش آفتی ندارد و آن حضور و عنداللّهی بودن خاموشش کرده و برایش سکوت آورده است؛ وی یکپارچه وقار، سکینه، حضور و مراقبت است؛ قدر خودش را میشناسد؛ چراکه در منزل یقظه قدم گذاشته و بیدار گشته است[۲۵] و معارج و حشر مع الله دارد. چنین کسی خیلی کم حرف میزند؛ اما وقتی به حرف آمد، میبینیم که هر جمله او یک کتاب است![۲۶].[۲۷]
درجه فکر
درجه نهم فکر است و بیخیالِ شاهد مقصود به سر نبردن[۲۸].
درجه ذکر
سالک از کثرت اشتیاق، زبان را به ذکر حق سبحانه آشنا میدارد و بهتر این است که در ذکرش زبان را موافق با قلب سازد؛ یعنی اول جان بگوید و پس از آن زبان؛ ذاکر باید مواظب باشد که به «بِس بِسی»[۲۹] معروف نگردد تا از زبان کوتهنظران ایمن بماند[۳۰].[۳۱]
درجه صبر
برای درک اهمیت صبر باید در آیه ۲۴ سوره سجده تأمل و تدبّر بسزا نمود: ﴿وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا وَكَانُوا بِآيَاتِنَا يُوقِنُونَ﴾[۳۲]. صبر انواعی دارد: صبر از معصیت، صبر در طاعت، صبر در مصیبت و صبر در قبض[۳۳]:
- صبر از معصیت: صبر از معصیت یعنی صبر بر ترک محرّمات و اینکه انسان به خاطر امر خداوند مرتکب گناه نگردد؛ برای مثال اگر بدن، تشنه یا گرسنه شود و نان بخواهد یا خواهش نابجای دیگری در سرش باشد، نفسِ صابر میگوید: چون روزهام، باید صبر کرد و در موضعی دیگر میگوید که این مال، شبههناک است یا مال مردم میباشد و مانع کمال و قرب الهی؛ پس نباید خورد[۳۴].
- صبر در طاعت: صبر در طاعت یعنی صبر در ادای همه عبادتها و واجبات و شکیبایی در مشقتهای حاصل از طاعت خداوند. قرآن کریم میفرماید: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاةِ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ﴾[۳۵]. بعضی مراد از این نوع صبر را «روزه» دانستند که متضمّن شکیبایی بر گرسنگی و تشنگی است و برخی «جهاد» که مستلزم رنج بسیار است[۳۶].
- صبر در مصیبت: خداوند در سوره بقره میفرمایند: ﴿وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ * الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ * أُولَئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ﴾[۳۷]؛ در این آیات سخن از آزمایش با انواع مصیبتهاست تا روشن گردد چه کسانی صابرند و سرِ تسلیم مینهند و چه کسانی با بیصبری و عدم رضا به بیراهه میروند. این آزمایش چند نوع است:
- ﴿بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ﴾؛ چیز اندکی از ترس در غزا و شداید حرب با دشمنان دین و اذیت کفّار.
- ﴿وَالْجُوعِ﴾؛ از گرسنگی حاصل از قحطی.
- ﴿وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ﴾؛ نقصان جانی و اموالی که به دلیل حوادث بد روزگار به تاراج میرود و تلف میگردد.
- ﴿وَالثَّمَرَاتِ﴾؛ آفتزدگی و نابودی میوهها یا مرگ فرزندان که میوه باغ دل هستند.
- با توجه به آیه ﴿لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلَكِنَّ الْبِرَّ مَنْ... وَالصَّابِرِينَ فِي الْبَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ...﴾[۳۸] از دو صبر دیگر میتوان یاد کرد: «فی البأساء»، صبر در فقر و تهیدستی[۳۹] و «و الضراء»، صبر در رنج و بیماری[۴۰]. باید به صبرکنندگان بر این مصیبتها بشارت داد: ﴿وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ﴾؛ زیرا کسانی که در مصائب صبر و شکیبایی بورزند و کلمه استرجاع ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ﴾ را بر زبان برانند، ﴿عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ﴾؛ بر ایشان است رحمتهای بسیار از نزد پروردگارشان؛ «رحمةٌ» نعمت عظیمی که مراد از آن بهشت است و ﴿أُولَئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ﴾[۴۱] و[۴۲].
- صبر در قبض: باید مواظب قلب خود باشیم، چون قلب تقلّبات و نوسانها و جزر و مدها دارد. خدای قابض و باسط آن را قبض و بسط میدهد[۴۳]؛ تحبیب و ترغیب، بسط نفس است و تهدید و ترهیب، قبض نفس[۴۴]. سالک باید در «قبض» صابر باشد و به «بسط» امیدوار[۴۵]؛ چراکه آب را برای تشنه آفریدهاند؛ همانگونه که تو تشنه آبی، خود آب هم تشنه تو است[۴۶].[۴۷]
درجه شکر
معشوق چه جفا کند و چه نوازش، چه تلخ گوید و چه شیرین، عاشق مطلقاً شکور است، هر چند نمیتواند به طور شایسته از عهده شکرش برآید[۴۸]. شکر سه گونه است: شکر زبانی، شکر قلبی و شکر عملی. شکر زبانی حمد و سپاس خدا را گفتن[۴۹]، شکر عملی او را عبادت کردن[۵۰] و شکر قلبی از دل و جان شکر نهادن[۵۱] است[۵۲].[۵۳]
درجه توکل
توکل، امور کلی و جزنی را به حضرت دوست واگذار کردن است[۵۴]؛ سالک خویشتن را به حق تفویض میکند و او را وکیل خود میگیرد و با جان و دل ﴿حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ﴾[۵۵] میگوید چراکه تواناتر و داناتر و باوفاتر و مهربانتر و پایندهتر از او نمییابد[۵۶].
مقصود از توکل این نیست که سعی و کوشش و تحصیل اسباب و شرایط و تدبیر و فکر نباشد، بلکه متوکل باید اینها را انجام دهد و در عین حال اعتماد و اطمینانش در رسیدن به مقصود و حاجت، فقط به خداوند و فضل او باشد[۵۷].[۵۸]
درجه ابتلا
امام صادق(ع) میفرماید: «إِنَّ أَشَدَّ النَّاسِ بَلَاءً الْأَنْبِيَاءُ ثُمَّ الَّذِينَ يَلُونَهُمْ ثُمَّ الْأَمْثَلُ فَالْأَمْثَلُ»[۵۹]. دنیا دار ابتلا است و خداوند با بلاهایی مانند آزار و ستیزه و دشمنی از اطرافیان و فقر و بیماری، عیار هرکس را محک میزند تا معلوم گرداند چه کسانی در زمان ابتلا و مصائب، صابرند و سر تسلیم بر او مینهند و از جاده مستقیم توحید نمیلغزند و چه کسانی کافرند و ناسپاس و سست عقیده؛ برای مثال خداوند ایوب را در ابتلا قرار داد تا بر همه روشن گردد او بندهای مخلص است و محبتش خالص. ایوب در هنگام تبدیل نعمت به بلا، بر خداوند توکل کرد و رضا به قضا داد و زبان حالش این بود که باکی نیست، چون او را دارم، همه چیز دارم[۶۰]. خلاصه اینکه امتحان و بلا افزودن، شیوه معشوق است و رسم عاشقی صبر و راز و نیاز و تضرع و زاری و شکرگزاری[۶۱].[۶۲]
درجه رضا
همانطور که سالک به فعل خود راضی است، از فعل حقتعالی رضایت دارد و فعل او را به منزله فعل خود میداند. حکیم سبزواری چه نیکو سروده است: وَ بَهْجَةٌ بِمَا قَضَى اللَّهُ رِضًا *** وَ ذُو الرِّضَا بِمَا قَضَى مَا اعْتَرَضَا[۶۳] صاحب مقام رضا در حکم الهی چونوچرا نمیکند و اعتراضی ندارد[۶۴].
و با زبان حال میگوید: «هرچه از سوی جمیل آید، همه باشد جمیل»[۶۵]. اراده چنین کسی در تمام حرکات، تابع مشیّت و اراده خداوند -جل جلاله- است و درخواستی مخالف مشیت الهی ندارد[۶۶] و رضایت خدا را بر هر چیزی ترجیح میدهد و بلاها و مشقتها مایه غمگینی و تکدّر خاطر او نمیشود[۶۷]؛ زیرا میداند که هم گُل باید و هم خار، هم ابلیس باید و هم آدم، هم هادی و هم مضل[۶۸].[۶۹]
درجه تسلیم
در این مقام به حکم ﴿لَا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا﴾[۷۰] و ﴿وَمَنْ يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى وَإِلَى اللَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ﴾[۷۱] و ﴿أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ﴾[۷۲]، حرج ناشی از عدم تسلیم (حرج باطنی) زدوده میشود و «تسلیم محض به قضای خداوند» قلب را تطهیر میکند و در نفسِ عارف، سکون و طمأنینه پیدا میشود؛ او چون آب صاف و زلالی میگردد که پیوسته به انوار الهی متجلّی و مستضیء است. مقام تسلیم آغاز ادراک وصال است[۷۳].[۷۴]
درجه فقر
فقر به معنای خروج از جمیع تعیّنات و تعلّقات، و متعلق شدن به حضرت دوست است؛ چراکه عاشقان کوی او «الفقر فخری»[۷۵] بر زبان دارند[۷۶]. فقر عارف را برای میقات و شهود آماده میسازد[۷۷].[۷۸]
درجه شهود
کسانی به درجه شهود و آشنایی با حقایق و اسرار هستی نائل میشوند که اهل استقامتند. عارف در مقام شهود میبیند که جز الله تعالی همه هالک و فانیاند و ﴿كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ﴾[۷۹]. در این مقام بزم ملاقات گسترده میشود. مقصودْ شاهد است و عارفْ ناظر. البته شهود محدود به اندازه جدول و دارایی ماست و مراتبی دارد؛ از ساحلپیماییها گرفته تا به بطن حقایق رسیدن[۸۰]. حالِ عارف در درجه شهود از سه حالت بیرون نیست:
- هیچگاه دیده از تماشای جمال یار برنمیگیرد و در همه احوال او را در همه اشیاء ملاحظه میکند؛ در عین حال از ملاحظه نفس خویش منفک نیست؛ یعنی به کلی از قیود خلاص نشده است.
- قدرت دوام شهود و حضور را ندارد و در ملازمت عظمت آن مقامِ عظیمالشأن ناتوان است؛ ناچار گاهی ترکش میکند و از حق به خلق انس میگیرد و در مشاهده خلق از حق باز میماند.
- به کلی از خود و غیر خود بیخبر است و در مقام حق الیقین و در منزلت بطلان رسم و فقدان تعیّن بهسر میبرد و فانی فی الله وباقی بالله است[۸۱].[۸۲]
درجه خوف شهودی
«خوف شهودی» از شهود و رؤیت کثرت آیات و مظاهرِ وجودِ مطلق پیش میآید و سالک به سرّ آیه ﴿وَمَا يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ﴾[۸۳] پی میبرد[۸۴].
درجه حیرت
میوه شجره تکامل انسانی، «حیرت» است و چه میوه شیرینی! سالک در هر یک از کلمات وجودی که تأمل میکند، حیرت اندر حیرت است و هرچه پیش میرود، باید به زبان پیامبر(ص) بگوید: «رَبِّ زِدْنِي فِيكَ تَحَيُّراً»؛ چراکه علم تحیّر میآورد. آدم بیخبر چه حیرتی دارد؟! سالک هر چه پیش میرود، باید بگوید: بارالها! حیرتم را از خودت و کلماتت بیشتر بفرما!
«حیرت انسانی» یا «حیرت علمی» از تجلیات اسمای جمالی و جلالی و از عظمت صنع الهی در آفاق و انفس حاصل میشود و نصیب هر بیسروپایی نمیگردد؛ بسیار باید سفر کرد و در کتاب وجودی موجودات سیر نمود و آشنا شد؛ برخلاف «حیرت مذمومِ حیوانی» یا «حیرت جاهل»، حاصل سرگردانی و بُعد از حق است. عارف در حیرت انسانیاش در راه و در درگاه و در حضور است و متحیّر؛ اما جاهل در حیرت حیوانیاش گمراه و دور و بیخبر است و متحیّر. حیرتِ حاصل از علم، گشتوگذار در عوالم غیر متناهی وجود است و حیرت محمود و عقلی و انسانی است و حکایت از کثرتِ سفرِ علمیِ شخصِ متحیّر دارد و رسول اللّه آن را طلب میکند «رَبِّ زِدْنِي فِيكَ تَحَيُّراً».
انبیا باید در مقام قرب حق و بعد از مشاهده جمال ذات که ابتدا مبهوت و متحیّر میشوند، قدری از بُهت و حیرت بیرون بیایند تا متوجه پیغام الهی گردند؛ از اینرو خداوند در طور از حضرت موسی(ع) پرسید: ﴿وَمَا تِلْكَ بِيَمِينِكَ يَا مُوسَى﴾[۸۵]؛ خداوند تعالی خواست تا با «کلام» او را از بهت و حیرت بیرون آورد و قدری متوجه به عصا و گوسفند نماید تا برای شنیدن پیغام حواسش جمع باشد؛ مانند کسی که سلطان را ندیده، وقتی در حضور او میرود، از شکوه مجلس و اشخاص و نوکرهای متعدد و... ناگهان قلبش به تپش میآید؛ سلطان با مدارا از او میپرسد: «از کجا میآیی؟ چه کار داری؟» تا فکرش متوجه کار خودش شود و با کلامْ هیبت مجلس را فراموش کند؛ به این جهت گاهی پیغمبر(ص) میفرمود: «كَلِّمِينِي يَا حُمَيْرَاءُ».
حیرتِ علمی خشیت و قرب و دهشت میآورد؛ سالک در این مقام گاه از بیتابی چون صید وحشی در دست صیّادِ چیرهدست است و گاه افتادهای در امواج دریای متلاطم؛ کثرت او را از وحدت بازنمیدارد و به زبان توحیدی میگوید[۸۶]: به هر رنگی که خواهی جامه میپوش *** که من آن قد رعنا میشناسم و نیز میگوید: «مَتَى غِبْتَ حَتَّى تَحْتَاجَ إِلَى دَلِيلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ وَ مَتَى بَعُدْتَ حَتَّى تَكُونَ الْآثَارُ هِيَ الَّتِي تُوصِلُ إِلَيْكَ؟»[۸۷].[۸۸]
درجه محو
حیرت سبب محو میشود و عارف غرق در دریای وجود صمدی است و از بیخودی حیرت را فراموش میکند[۸۹]. «الهی! خوشا آنکه بر عهدش استوار است و همواره محو دیدار است!»[۹۰]
درجه افاقه
«افاقه»، به هوش آمدن و به خود آمدن است. قلب مانند اسمش متقلّب است؛ یعنی گوناگون و جورواجور و دارای اطوار مختلف و احوال متشتّت است و جای شگفتی نیست که عارف از محو به افاقه میرسد[۹۱].
درجه ابتهاج
«ابتهاج» از واردات قلبی عاید عارف میشود و وجد روی وجد میآید[۹۲]؛ به تعبیر جناب امام باقر(ع): «قَلْبٌ مَفْتُوحٌ فِيهِ مَصَابِيحُ تَزْهَرُ وَ لَا يُطْفَأُ نُورُهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ هُوَ قَلْبُ الْمُؤْمِنِ»[۹۳].[۹۴] القائات باعث لذت و ابتهاج آدمی میشود و گاه چندان به وجد میآید که دست از غذا و شراب میکشد[۹۵].
الهی! به ابتهاج خودت و ابتهاج خاتمت، ابتهاج نفوس و الهات را مزید گردان و وعده حق ﴿لَدَيْنَا مَزِيدٌ﴾ات[۹۶] را در حقّشان اکید فرما![۹۷].[۹۸]
درجه قرب
قرب به حقتعالی یعنی اتّصاف به صفات ربوبی و تخلّق به اخلاق ملکوتی که جنّت ذات است و اشاره ﴿وَادْخُلِي جَنَّتِي﴾[۹۹] و «يَا نَعِيمِي وَ جَنَّتِي»[۱۰۰] بدان میباشد. قربة الی الله در مقام تمثیل چنان است که شاگرد درجهدرجه به مقام استادش تقرّب میجوید، نه قرب مکانی و زمانی که اختصاص به عالم ماده دارد. پس انسان در مسیر تکاملی علماً و عملاً رشد میکند و به قربی میرسد که متّصف به صفات ربوبی میشود و در قرارگاه و کوی دوست به سر میبرد؛ «الهی! خوشا آنان که همواره بر بساط قرب تو آرمیدهاند»[۱۰۱]؛ البته مراتب محفوظ است؛ ﴿يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ﴾[۱۰۲]؛ هر نیکبختی قرب به هر یک از اسمای حسنی و کلمات علیا داشته باشد، بر وفق این قربْ عطایا و مواهب به او افاضه میشود[۱۰۳] و به اندازه سعه وجودیاش به مقدار قرارگرفتن در مسیر کمال انسانی، اهل نجات خواهد بود و مقرّب درگاه حق و مستحقّ افاضات؛ عالیترین مرتبه این است که یک انسان به فعلیت تامهاش برسد و انسان کامل شود و قرب نوافل[۱۰۴] و قرب فرایض[۱۰۵]و دیگر قربها[۱۰۶] شامل حالش گردد[۱۰۷].[۱۰۸]
درجه انبساط
این درجه مقابل خوف شهودی (درجه نوزدهم) است و نامش «انبساط» میباشد؛ زیرا در مقام قرب حضرت اله، سعت و کلیّتی در نفس عارف به ظهور میرسد؛ چنانکه خویش را محیط میبیند و قلب را منبر فرشتگان، بلکه عرش الرحمن مییابد[۱۰۹].[۱۱۰]
درجه فنا
عارف در سیر استکمالی خود کمکم به جایی میرسد که پردهها از پیش چشمِ توحیدبینِ او کنار میرود؛ در این مقام برای اثبات ماسوی دلیل میخواهد، نه در اثبات واجب چراکه برای او لَيْسَ فِي الدَّارِ غَيْرُهُ دَيَّارٌ[۱۱۱]، «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ»[۱۱۲]، ﴿مَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ﴾[۱۱۳] و ﴿هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ﴾[۱۱۴] به منصه ظهور رسیده است. او به نور ایمان و ایقان«لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ وَحْدَهُ وَحْدَهُ»[۱۱۵] را یافته است؛ یعنی توحید ذات و توحید صفات و توحید افعال را. این مراحل سهگانه را مراحل فنا نیز میگویند و بعد از آنها مرحله فنای در فناست که مانند این بیت است[۱۱۶]: بر کلاه فقر میباید سه ترک *** ترک دنیا، ترک عقبی، ترکِ ترک
درجه بقا
عارف بعد از فنا به بقا میرسد و مظهر ﴿الْحَيِّ الَّذِي لَا يَمُوتُ﴾[۱۱۷] میشود[۱۱۸].
درجه جمع الجمع
اللّه تعالی «اسم جمع» است و انسان کامل «خلیفه اسم جمع» است و به اذن خداوند به درجه جمع الجمع میرسد؛ یعنی مستجمع مراتب و مقامات وجود میگردد و ملک و ملکوت و شهادت و غیب و اول و آخر برای او یکی میشود. ذَلِكَ هُوَ الْفَضْلُ الْعَظِيمُ[۱۱۹].
درجه ولایت
در درجه ولایت، عارف ولی اللّه میگردد و مشمول آیه ﴿أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ﴾[۱۲۰] میشود[۱۲۱]. در علم حروف از «الف» تعبیر به «آدم» میشود؛ چراکه جمیع حروف از الفاند، همانطور که همه انسانها از آدم(ع) هستند. به همین مناسبت عارفان اهل ولایت از امیرالمؤمنین(ع) به «آدم اولیاء اللّه» تعبیر میکنند.
«ولی» صاحب نبوت تکوینی یا نبوت مقامی یا نبوت عامه است که همیشگی و دائمی است و خاتمه نمیپذیرد. در مقابلِ آن، نبوت تشریعی یا نبوت خاصه قرار دارد که به حضرت محمد(ص) ختم گردید. «ولی» از اسماء اللّه است؛ اما «رسول» و «نبی» از اسمای خداوند نیستند؛ زیرا اسم خداوند باید وصفی از اوصاف باشد؛ ﴿أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ﴾[۱۲۲]؛ ﴿يَنْشُرُ رَحْمَتَهُ وَهُوَ الْوَلِيُّ الْحَمِيدُ﴾[۱۲۳]؛ از اینرو ولایت برخلاف رسالت و نبوت، منقطع نمیگردد. بنابراین از آنجاکه رسالت و نبوت از صفات کونیه زمانیهاند، به انقطاع زمانْ قطع میشوند؛ بر خلاف ولایت که از صفات الهیه است؛ «انسانِ ولیِ کامل» نیز چون مظهر «اسمِ ولیِ واجب بالذات» است، مرتفع نمیشود و بودِ آن واجب است و هیچگاه اجتماع انسانی از انسان کامل خالی نیست: «لَوْ لَا الْحُجَّةُ لَسَاخَتِ الْأَرْضُ بِأَهْلِهَا»[۱۲۴].
«ولایتِ» نبی «جنبه حقّانی» دارد و «ولی» همیشه به حقتعالی مشغول است؛ اما «نبوت» پیامبر «وجهه خَلقی» دارد و توجه «نبی» به خلق است. «نبی» از حیث «نبوت تعریف»، یعنی از آن حیث که «ولی» است، انباء از ذات و صفات و افعال حق سبحانه میکند و از حیث «نبوت تشریع» تبلیغ احکام و تأدیب به اخلاق و تعلیم به حکمت و قیام به سیاست. پس یک لبه نبوتْ به سوی خلق است؛ چون نبی مخبر و پیغامآور است و واسطه و جانشین حق برای مردم است، لبه دیگر آن به سوی حق است که کمالشان را تضمین میکند. این جنبه را ولایتشان تشکیل میدهد؛ از اینرو هر نبی و رسولی ولایت هم دارد. اگر از فردی بپرسند که ولایت بالاتر است یا نبوت و رسالت، چون توجه ندارند، میپندارند که «ولی» اولای از «نبی» است؛ برای مثال گمان میکنند حضرت امیرالمؤمنین(ع) افضل از خاتم انبیاست؛ در حالی که انسان بدون ولایت نمیتواند نبی یا رسول شود. پس دانستیم که «ولی اللّه» رسول و نبی میشود. بر این اساس ولایت هر نبی اشرف از نبوت یا رسالت اوست. پس ولایت به حسب رتبه، بالاتر و برتر از نبوت و رسالت است و باطن نبوت و رسالت میباشد و نیل به این دو (نبوت و رسالت) مبتنی بر ولایت است. همانطور که پیشتر اشاه شد، ولایتْ ابدی است و نبوتْ منقطع؛ این سخن به آن معنا نیست که شخص ولی به طور مطلق برتر از شخص رسول و نبی است، بلکه منظور این است که ولایتِ رسول، برتر از رسالت اوست و همچنین ولایتِ نبی، برتر از نبوت او. «رسول» و «نبی» باید «ولی» هم باشند؛ اما «ولی» ممکن است «رسول» و «نبی» نباشد[۱۲۵].
پس ولایت، روح نبوت است و تا کسی ولی اللّه نباشد، پیامبر نمیشود؛ پیامبر چون به مقام ولایت رسیده است، میتواند از آن سو بگیرد. پیامبر از جنبه رسالت، آنچه را از آن سو میگیرد، باید اظهار و ابلاغ کند؛ اما حقایق و معارفی را که از جنبه ولایت خویش به او افاضه میشود، وظیفهای برای ابلاغشان ندارد؛ البته ممکن است آن مطالب را با عدهای از اولیا در میان بگذارد و نفوس مستعدی را بیابد و به آنها القا کند، اما چنین نیست که آن حضرت وظیفه داشته باشد مطالبی که از جنبه ولایت دریافت میکند، به همه بگوید و برساند.
گاهی «ولی» مقام محبوبی دارد و گاهی مقام مُحبّی. «ولایتِ ولیِ محبوبی» کسبی نیست و صاحب نفس مکتفی است و ولایت او ازلی و ذاتی است؛ چنانکه حضرت محمد(ص) فرمود: «كُنْتُ وَلِيًّا وَ آدَمُ بَيْنَ الْمَاءِ وَ الطِّينِ»؛ اما «ولایت ولیِ مُحبّی» کسبی است و باید اتّصاف به صفات اللّه و تخلق به اخلاق اللّه را تحصیل کند تا ولی شود. نکته دیگر آنکه ولایت مراتب دارد و بالاترین مکانش از آن حضرت خاتم(ص) است.
کلید و نکته اساسی این بحث که باید پرورش یابد، این است که عدهای به رسالت مبعوث نشدهاند؛ اما «ولیّ» خدا هستند؛ به نبوت تشریعی مشرف نگردیدهاند؛ اما چون در راه پروردگار در حرکتند، خیلی چیزها را به ایشان میدهند و اسرار اسماء را در اختیارشان میگذارند. رسول خدا(ص) میفرماید که اولیایی هستند که انبیای گذشته به حال ایشان غبطه میخورند؛ این عده پیغمبر نیستند؛ اما دارای مقامیاند که پیامبران به آن غبطه میخورند. در سوره کهف قصه«خضر» یا ﴿عَبْدًا مِنْ عِبَادِنَا﴾[۱۲۶] با حضرت موسی(ع) بیان شده است. جناب موسی کلیم(ع) پیامبری اولی العزم است؛ اما چون خضر(ع) هم عبدی از عباد خداست، به او نیز حکمت دادهاند. گیرنده و قابل باید در قابلیت خود کامل باشد، وگرنه حق یا واهب در هبهاش کامل است؛ از اینرو عدهای به راه میافتند و میگیرند؛ اما «نبی» نیستند و مأمور به ابلاغ نمیباشند. چهبسا حقایقی که به او میدهند، فوق احکام تشریعی است؛ اما واجب نیست این حقایق را به بندگان خدا برسانند[۱۲۷].[۱۲۸]
درجه انتها
﴿وَأَنَّ إِلَى رَبِّكَ الْمُنْتَهَى﴾[۱۲۹]، ﴿إِنَّ إِلَى رَبِّكَ الرُّجْعَى﴾[۱۳۰]؛ درجه سیام «انتها» است. این مقام را مقام «أو أدنی» گویند و تعبیر به «وقوف» کنند که لَيْسَ قَرْيَةٌ وَرَاءَ عَبَّادَانَ (نیست آنسوتر ز عبادان دهی)[۱۳۱]. سالک در منتهای سیروسلوک به نزدیکترین مقامی میرسد که از آنجا نزدیکتر دیگر ممکن نیست؛ چنانکه در مقام معراج پیامبر(ص) است که ﴿فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى﴾[۱۳۲] و چنانکه امیرالمؤمنین فرمود: «لَوْ كُشِفَ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ يَقِيناً»[۱۳۳]. آنها به حق بسیار نزدیک شدند و خدا را شناختند و خود را فراموش نمودند و تصوّر نمیکردند که خودشان موجودند. آن بیهوشی و غشوههای پیغمبر(ص) در وقت نزول وحی و آیات قرآن و اشاره حدیث کساء در زمان نزول آیه تطهیر که «إِنِّي أَجِدُ فِي بَدَنِي ضَعْفاً»[۱۳۴] یا آن بیهوشی و غشوههایی که به حضرت امیر(ع) در نخلستان بنی النجار دست میداد، برای چه بوده است؟! برای اینکه وقتی عاشق به معشوق خود میرسد، از هوش میرود[۱۳۵].
«شخصِ ممکن» هنگامی که نزدیک خداوندِ واجب میشود تا او را میشناسد، مثل چراغ ضعیفی میشود که در آفتاب بگذارند؛ به آفتاب که میرسد، در آفتاب است و دیگر خبری از او نیست و معدوم است[۱۳۶]؛ وقتی آن را از آفتاب بیرون ببرند، اگر چراغ زبان داشت و از او میپرسیدند: «آفتاب چطور بود؟»، میگفت: «من رفتم تا مکانی نزدیک آفتاب، مثل اینکه خواب بودم! ملتفت نشدم چه شد؛ یک مرتبه نیست شدم[۱۳۷]؛ فعلاً میبینم هستم و دیگر خود را در آفتاب نمیبینم». همچنین قطره را اگر در دریا بیندازند سپس بردارند، تا در دریاست ملتفت نمیشود؛ انسانی هم که به سوی قرب خدا میرود، تا به او نرسیده و دور است، خود را میشناسد و خدا را نشناخته؛ اما وقتی رسید، مدهوش میشود و خود را فراموش میکند[۱۳۸]. همه ما در عالم ذرّ بودیم و به خدا معرفت یافتیم و تصدیق کردیم که «تویی پروردگار ما». چرا اکنون یادمان نیست؟! برای اینکه در آن زمان با اینکه اقرار کردیم که «تویی خدای ما» و از روی شعور هم بود، اما خودیِ خود را فراموش کرده بودیم؛ با این اوصاف شعورمان مستهلک، اقرارمان مستهلک و معرفتمان مستهلک بوده است[۱۳۹]؛ به طوری که درباره مرتبه حقالیقین فرمودهاند: الْعُبُودِيَّةُ جَوْهَرَةٌ كُنْهُهَا الرُّبُوبِيَّةُ[۱۴۰].[۱۴۱][۱۴۲]
درجات سهگانه و مراتب آنها
نخستین منزل و مرحله سلوک عارفان، «اراده» است. اراده آن حالتی است که مستبصر (صاحب بصیرت) را به واسطه علمِ یقین برهانی و اطمینان و سکون نفسی ـ که در سایه ایمان به وجود میآید ـ فرو میگیرد. اراده رغبت و چنگزدن به دستگیره محکم است. در این هنگام، سِرّ و نهان آهنگ عالم قدس میکند و مادامی که سالک در این مرحله است، عنوان «مرید» به او داده میشود[۱۴۳]. مبدأ حرکت او کجاست؟ اولین منزلش یقظه است. یقظه به معنای بیداری از خواب غفلت است. انسان که در بیخبری و غفلت به سر میبرد، زمانی بیدار میشود که به موقعیت انسانیاش در بین دیگر موجودات پی ببرد و به فکر بیفتد که «از کجا آمده؟» و «به کجا باید برود؟»[۱۴۴]؛ این آگاهی و بیداری را «یقظه» مینامند.
وقتی انسان بیدار شد، از خود میپرسد: «من کیستم؟» انسانِ آگاهی که در منزل یقظه قدم نهاده، اهلیت و سزاواری «عِندیّت و عَبدیّت» پیدا کرده است؛ یعنی «عنداللّهی شدن و عبداللهی شدن»؛ همانطور که میخوانیم: ﴿فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ﴾[۱۴۵] و میگوییم «أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ». این آقا که حالا مستبصر شده، میبیند یک وقتی برای او نسیمی از عالم قدس میوزد؛ آن جذبه که ناگاه میرسد، او را بیتاب میکند و به اضطراب میآید و دردش گل میکند و میگوید: «من کیستم؟». این وادیِ «من کیستم؟» اگر رهزن برایش پیش نیاید، وادی خوبی است؛ خوب دردی است و او را به درمانش میرساند؛ چراکه در نظام عالم هیچ دردی بیدرمان نیست[۱۴۶]. اگر پزشکان مطبهای شلوغ دارند، به این علت است که دردهای جسمانی محسوس است و آدمی هر طور شده به دنبال درمان میرود. اگر دردِ طلب نیز حس شود، دیگر کسی فارغ نخواهد بود؛ ولی دنیا درد طلب را خاموش میکند؛ مانند مادری که وقتی فرزندش شروع به گریه میکند، برای او تشت میزند تا ساکت شود؛ او زمانی که دست از زدن بردارد، کودک دوباره به خاطر دردی که دارد، شروع به فریاد میکند؛ اکثر مردم نیز به تشت زدن دنیا مشغول میشوند و درد خود را فراموش میکنند و سرگرمیهای دنیا ایشان را از حقیقت خویش بازمیدارد. برخی نیز اندکی به خود میآیند؛ اما دوباره دنیا آنها را تصرف میکند[۱۴۷]. وقتی مرید به راه افتاد و پا در منزل یقظه گذاشت، برای سنخیت یافتن ذاتش با عالم اله و مشابهت با نشئه دیگر و برای وصول به کمال حقیقی (لقاء الله) به ریاضت نیاز دارد[۱۴۸]. همانطور که نعمتهای این سویی از آنِ کسانی است که این سوییاند، اگر آدمی از نشئه طبیعت دوری اختیار کند و با ماورای طبیعت انس بگیرد و به آن شباهت یابد و آنجایی شود، نعمتهای آنسویی نصیبش میگردد. انسان مانند حیوان و گیاه نیست که نتواند از آن نشئه بهرهبرداری نماید، بلکه میتواند با آن نشئه سنخیت پیدا کند؛ از آن بهره بردارد و نفع بیپایان نصیب خود سازد، و این سنخیت و تشابه در سایه ریاضت به دست میآید[۱۴۹].
پس مقامات عارف از مرحله اراده و یقظه شروع میشود و به ریاضت میرسد[۱۵۰]. با تن دادن به ریاضت نیز درجاتی برای او حاصل میگردد.
نکته شایان توجه این است که آن نحوه علم شهودی که برای شخص پیدا میشود، مربوط به همان شخص و همان جان است و در واقع سرّ اوست و اگر بخواهد این گرفتنها و صید و شکارهایش را برای دیگران بیان کند، به بیان درنمیآید؛ چون سرّ مربوط به خود اوست و الفاظ، حکایت و سایهای از آن سِرّند؛ اما به نحو عموم و به صورت کلی میتوان دستهبندی و طبقهبندی نمود؛ همان کاری که ابوعلی سینا انجام میدهد و آن را به عنوان درجات مطرح میکند و هر درجه را به چند مرتبه بیان میفرماید[۱۵۱]؛ یعنی سه درجه که هر یک شامل سه مرتبهاند:
- درجه اول دارای سه مرتبه «وقت»، «توغّل» و «استیفاز»؛
- درجه دوم دارای سه مرتبه «انقلاب»، «تَغَلغُل» و «مشیّت»؛
- درجه سوم دارای سه مرتبه «تعریج»، «تردّد» و «وصول».
این درجات و مراتبشان مربوط به «سفر اول» از «اسفار اربعه» هستند؛ یعنی سَفَر مِنَ الخَلقِ إلی الحَقّ[۱۵۲].[۱۵۳]
درجه اول
درجه اول دارای سه مرتبه است که عبارتند از: «وقت»، «توغّل» و «استیفاز».
وقت: عارفان و حکمای بِالله مرتبه اول وجدان و دریافتهای آنسویی را «وقت» نام نهادهاند. این نامگذاری برگرفته از کلام رسول الله(ص) است که فرمود: «لِيَ مَعَ اللَّهِ وَقْتٌ لَا يَسَعُنِي فِيهِ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَ لَا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ»[۱۵۴].[۱۵۵]
هنگامی که سالک به مانند مرتاض خودش را ورزش میدهد، آن هم ورزش عقلی؛ کشیک نفس میکشد و مواظب خودش است و حریم وجودش را میپاید، بهرههایی نصیبش میشود که این بهرهها و نمودنهای آنسویی، «خَلَسات» و «ربودن» به همراه دارد[۱۵۶]. این خلسات به سوی او میدرخشد و خاموش میشود؛ این برقها و نورهای آسمانی و معنوی و ملکوتی برای او افاضه میشود و به سوی او میآید و در او خاموش میشود؛ اینها همان «وقت» و «اوقات» عارفانه هستند[۱۵۷].
زمانی که حالات و اوقاتی میخواهد برای سالک رخ بدهد، در شُرُف آن، اضطراب و تلوّن و تحوّل و بیتابی و اندوهی به او دست میدهد و میاندیشد که این «وقت» چگونه و چطور خواهد بود؟ یا چرا دیر میرسد و آن را دیر میگیرم؟ این اضطراب و بیتابی را قبل از «وقت» در خود احساس میکند؛ هنگامی که وقت و برق فرونشست و خاموش گشت، این حُزن و اندوه دوباره رخ میدهد، آن هم چه حزن و اندوهی! چه آه سردی! اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد *** باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود با خود میگوید: ای کاش این حال و این وقت تا قیام قیامت مرا فرامیگرفت و از من دست برنمیداشت. این هم حزنی دیگر است. قبل از آمدن، یک حزن است و بعد از رفتن آن، یک حزن دیگر دست میدهد. پس اول و آخرِ «وقت» را دو نحوه اندوه احاطه کرده است[۱۵۸]. این دو وجد و دو اندوه که دو طرف «وقت» را احاطه کردهاند، یکسان نیستند؛ اولی بر اثر امید است و دومی بر اثر از دست دادن «وقت»[۱۵۹].
تَوَغُّل: مرتبه دوم از درجه اول «توغل» است که به معنای فرورفتن میباشد. در مرتبه اول (وقت) گاهگاهی برای سالک حالتی پیش میآمد که از آن تعبیر به بُرُوقٌ تَؤْمِضُ إِلَيْهِ ثُمَّ تَخْمَدُ عَنْهُ[۱۶۰] شده است و نامش «وقت» بود؛ ولی در مرتبه توغّل کمکم آن حالت برای او ملکه میشود و با آن انس پیدا میکند و آنسویی و ملکوتی میشود؛ آثار وجودیاش، قلم و حرفش عوض میشود و طوری دیگر میگردد[۱۶۱]. این افراد دارای خصایصی هستند که اگر در آنها فکر بشود و آنها را با اکثر مردم بسنجیم، میبینیم حسابِ قیاس انسان است و حیوان![۱۶۲]
سالک قبلاً ریاضت میکشید تا آن ریاضت مُعِدّ و زمینهساز بهرهها باشد و برقها و درخشیدنها برایش رخ دهد؛ ولی اکنون برایش ملکه شده و بدون ریاضت نیز حالات برای او رخ میدهد و برقها و جهشها و یافتها و اتصالها برای او هست[۱۶۳]؛ پس با اینکه ریاضت نمیکشد، باز هم آن حالات برایش پیش میآید[۱۶۴].
استیفاز[۱۶۵]
برقها و شروق نور حق و توجه به ملکوت عالَم که در انسان وارد میشود، او را بیقرار میسازد؛ چون نوعاً این نفوس، مکتفی نیستند و ضعیفند و این سالکان تازه دارند شناوری در این دریای بیکران الهی را میآموزند؛ آن هم دریایی که اگر آدم از همین دورادورِ ساحل بایستد و نگاهش کند و غُرّش آن را بشنود و امواجش را ببیند، دچار دهشت میشود چه رسد به اینکه بخواهد به دریا وارد شود! اما خداوند انسان را پرنده و عنقای این دریا قرار داده است؛ اوست که غوّاص این دریاست و میتواند در این عرصهْ غیرمتناهی پرواز کند و کمکم با آن اُنس بگیرد و ترسش بریزد. وقتی به این حدّ رسید، غواشی[۱۶۶] او را فرامیگیرد و چون اوایل امر است و هنوز قوی نشده و رشد کافی نکرده است، در مقابل واردات دچار «استیفاز» و جستوخیز و بیتابی میشود؛ از اینرو وقتی این واردات بر او وارد میشود، جلیس و همنشینش آگاه میگردد که او اضطراب و بیتابی و هیجان دارد و آرام ندارد؛ اما وقتی قوی شد و انس پیدا کرد و ظرفیت لازم را به دست آورد، واردات سنگین هم که بر او وارد میشود، هیچ اضطراب و بیتابی از خود نشان نمیدهد و آرام است[۱۶۷]؛ در اوایل راه یک مقدار سروصدا نیز دارد؛ ولی کمکم خاموش میشود؛ لب فروبسته به دل شورش دریا دارد![۱۶۸].[۱۶۹]
درجه دوم
این درجه نیز دارای سه مرتبه است: «انقلاب»، «تغلغل» و «مشیت»[۱۷۰].
انقلاب: در مرتبه «وقت» گاهگاه حالتی پیش میآمد؛ اما اکنون در مرتبه «انقلاب» دگرگونی حاصل شد و «وقت» به سکون و آرامش تبدیل گشت و دائمی و مألوف شد. در گذشته گاهی «وقت» میآمد؛ ولی حالا با او الفت گرفت و همیشگی است؛ قبلاً مانند پرتوی کمسو و برقی بود که در لابهلای ابرهای سیاهِ وجودِ سالک میدرخشید- منظور از ابرهای سیاه دنیازدگی و خیالات و تیرگیهایی است که سالک دچارشان بود- اما چون گفت: «خدایا آمدهام»، طهارتی دائمی و دهانی پاک یافت؛ در گذشته گاهگاه لابهلای ابرهای دنیاییِ وجودِ سالک، جرقههایی روحانی میدرخشید، حالا به جایی رسید که آسمان دل عارف صاف گشت و ابرها کنار رفت؛ از اینرو آن پرتو کمسو خوب میدرخشد و تبدیل به «شهاباً بیّناً» و شعله آتش شد[۱۷۱].
تغلغل[۱۷۲] هنگامی که سالک در معارفه حقّ فرورفت و قوی شد، حالتی پیدا میکند که با اینکه در پیش شماست، غایب و در حال کوچ و مسافر است[۱۷۳]. سعدی این معنا را خوب میرساند: هرگز وجود حاضر و غایب شنیدهای *** من در میان جمع و دلم جای دیگر است[۱۷۴] یعنی غایب از همنشین و جلیس، و مسافر به سوی خدای خویش.
مشیت: «مشیت» مرتبه سوم از درجه دوم است. در تغلغل که مرتبه دوم بود، سالک هنوز اقتدار، سلطه و قوّت روحیِ لازم را پیدا نکرده بود؛ ولی وقتی از این مرتبه بالاتر رفت، طوری که در روایات آمده است، به جان، سرّ و صَدری میرسد که «مشیّة الله» میشود؛ البته همه کارهای انسان به مشیت است، منتها در ابتدا عرصه و شعاع مشیت خیلی محدود است، سپس بالا میآید و قوه و قدرت پیدا میکند و به مشیتی میرسد که میبیند این قلب و جان، «محلّ مشیة الله» است. این حدّ از «مشیت» که ﴿وَمَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ﴾ را همه دارند و همه «محلّ مشیّة الله» هستند، چون هیچکس استقلال وجودی در قبال حقیقت عالَم ندارد، و این به «مشیت» اختصاص ندارد، بلکه هر قدرت، صفت، کمال و ارادهای نیز چنین است و «بِحَوْلِ اللَّهِ وَ قُوَّتِهِ أَقُومُ وَ أَقْعُدُ» از این باب است؛ اما اینکه گفتهاند «محلّ مشیة الله» است، معلوم میشود که دلیل خصوصیتی است و اشاره به مرتبهای از این صفت دارد؛ برای مثال وقتی به مقام مشیت رسید، قدرت تصرّف در جانها و اشخاص و افراد را به دست میآورد[۱۷۵].[۱۷۶]
درجه سوم
تعریج: سالک از مرتبه «مشیت» هم بالاتر میآید و آن را پشت سر میگذارد و به تعریج[۱۷۷] میرسد و میخواهد از عالم زور و دروغ - که همان نشئه دنیا و دار غرور است - به سوی عالم قدس بالا برود؛ البته نمیگوید خلقت غلط است و آسمان و زمین و ستارگان غلطند، بلکه دیدگاه و نگرشش عوض میشود و یک چیز دیگر میشود؛ به هر چه مینگرد، از دریا و آسمان گرفته تا قوّت و جمال و جلال و وحدت صنع، میبیند که اینها همه به حیات زندهاند؛ یک حیات است که رخسار همه خرّم از اوست و همه یکپارچه زیبا هستند. پس به هر چه مینگرد، چیز دیگری را در آن میبیند و همه چیز او را به یک اصلی میکشاند و از این دنیای دروغین به دنیای راستین میل میکند و بالا میرود و برای همیشه آنجایی میشود و باید رادعی باشد که او را اینسویی کند[۱۷۸].
تردّد: سرّ، حصّه و کانال وجودی سالک آینه جلایافته، صاف، بیزنگ، بیرنگ و بیغبار میشود و از آنجا که این آینه جلایافته وجود سالک با اقلیم حقّ مواجه است، باید مواظب باشد خود را حق نپندارد! چراکه اگر آینهای جسمانی خیلی صاف باشد و آن را روبهروی آفتاب نگه بداری و آن آفتابِ پرنور به این آینه پاک بتابد، وقتی آدم به آینه نگاه میکند، چشم را میزند و گمان میبرد که آفتاب در آینه است و آینه کار آفتاب را میکند. اینجاست که آینه وجودِ عارف باید مواظب باشد که «انا الشمس» نگوید؛ چون این آینه آفتاب نیست، بلکه مظهر آفتاب است؛ باید مواظب باشد که شَطح نگوید و از دهان و حرف و حالات خود مواظبت کند.
او قابلیت داشته، مواجه آفتاب شده است و این افاضات و اشراقات و نورانیت نصیبش گشته است و لذات عالی بر او فرومیریزد و خوشحال و شادمان میگوید: «الحمدلله که این توفیق و قابلیت در ما به وجود آمد که آفتاب در ما بتابد». نیز میگوید: «من دارا هستم و داراییام خوب است؛ الحمدلله چیزها میفهمم و مییابم»؛ اکنون در مرتبه «تردد» است؛ هم خدا را میبیند و هم خودش را؛ متردد است و هم آن طرف را میبیند و هم این طرف را، در حالی که باید یک طرف را ببیند؛ دو طرف را دیدن نمیشود؛ باید تردد از او گرفته شود تا «فانی فی الله» گردد؛ اینکه میگوییم متردد است، به این معناست، نه آنکه در شک و تردید باشد[۱۷۹].
وصول: در مرتبه پیشین در تردد بود؛ گاهی ناظر به خود و گاهی ناظر به آن سو میشد؛ اما در وصول، «ناظر به خود بودن» از او گرفته میشود. آن قبلی ناظر به زینت و خود بود و ابتهاجآور؛ ولی در اینجا اگر ناظر به خودش است، از جهت نظر به زینت و دو نحو نظر کردن نیست، بلکه خدادیدن است؛ یعنی در مظاهر، آیات و مجالی خدا را میبیند[۱۸۰]. حالا که این سرّ، مِرْآةً مَجْلُوَّةً شده است، تجلیات ربوبی و افاضات و اشراقات صورت میپذیرد؛ قابلیتی برای افاضه انوار ملکوتی پیدا میشود[۱۸۱] که آن را «وصول» مینامند. پیش از این، حجابها و ابرهای متراکم باعث میشد چیزی نبیند؛ اما اینک آنها کنار رفته و او به مقام وصول رسیده است[۱۸۲]. امام صادق(ع) درباره مقام وصول میفرمایند: «إِنَّ رُوحَ الْمُؤْمِنِ لَأَشَدُّ اتِّصَالًا بِرُوحِ اللَّهِ مِنِ اتِّصَالِ شُعَاعِ الشَّمْسِ بِهَا». اسم حضرت حق نیز «مؤمن» است؛ «الْمُؤْمِنُ مِرْآةُ الْمُؤْمِنِ»؛ سالک مرآت حق میشود. «إِنَّ رُوحَ الْمُؤْمِنِ لَأَشَدُّ اتِّصَالًا» را «مقام وصول» مینامند[۱۸۳] و منظور، اتصالِ جِرمی یا امتزاج مادی نیست، بلکه ظهور حالت روحانیِ شایسته مجردهاست[۱۸۴] که از آن به «اتصال» یا «وصول» تعبیر میشود؛ اما این مقامْ بالاتر از اینها و نوعی «اتحاد» است، بلکه اتحاد هم تعبیری رسا نیست و «فنا» شایستهتر است. در نهایت باید اذعان کرد که هیچیک از این تعابیر توان بیان مقصود را ندارند[۱۸۵].[۱۸۶]
حجابها و موانع سیر و سلوک
حجاب به معنای پوشش و مانع و حائلی است بین بیننده و آنچه میخواهد ببیند، و در اصطلاح، مانع میان عاشق و معشوق است[۱۸۷] و هر آن چیزی است که انسان را به غیر حق مشغول گرداند و مانع دیدار حق و تجلی حقایق شود. اصل در این است که بصیرت حقایق را ببیند و آدمی همچون بزرگان طرب و سوزوگداز و حیرت و حالات عجیب و غریب داشته باشد. اگر ما دردی نداریم و به آنسو توجه نمیکنیم، پس از اصل پرتیم و گرفتار حجابیم و باید خود را معالجه نماییم تا سوزوگداز داشته باشیم و تابع سید الساجدین(ع) شویم. اصل این است که انبیا سرمشق و اسوه ما باشند و به قدر سعه وجودی و قابلیت و لیاقتمان به آنان مشاهبت یابیم؛ اگر اینگونه نشدهایم، باید ملاحظه کنیم که مانع و رادع چیست که دامنگیرمان شده است[۱۸۸].
برای اینکه نفس بتواند طیّ عوالم کند، دو شرط وجود دارد: شرط اول اینکه به حسب خلقت و فطرت، استعداد و قابلیت داشته باشد و مزاجش علیل و بههمخورده نباشد؛ شرط دوم اینکه مانعی وجود نداشته باشد. البته موانع را مردم خودشان فراهم میکنند و مانند کرم پیله بر خود میتنند و مدام از این طرف و آن طرف برای خودشان موانع جمع میکنند. اکثر مردم مستعدند و یگانهعلتی که باعث میشود نتوانند مطابق فطرت خود حرکت کنند، وجود موانعی به نام تعلقات نفسانی است که آدمی باید آن را از خود دور سازد[۱۸۹].
مادامی که انسان اسیر تعلقات نفسانی و حجابها و موانع است، در این عالم گرفتار امور فانیِ دنیوی خواهد بود. هر چقدر حجابهای میان انسان و حق بیشتر شود، او از حقیقتِ احوالش بیخبرتر میشود و به زندگی حیوانی نزدیکتر میگردد؛ رفتهرفته حقیقت خود را فراموش میکند و در مثل به جای باغ و گلشنها به گلخنها راضی میشود.
تا زمانی که برای عارف «فناء فی اللّه» یعنی وصول پیش نیامده است، جزر و مدّ دارد، نشیب و فراز دارد، موانع و حجابهایی از خارج یا از داخل و باطن روی میآورد؛ حادثهای و واقعهای پیش میآید که سالک نمیتواند ادامه بدهد؛ لِلْعِلْمِ آفاتٌ، لِلْكَمَالِ آفاتٌ؛ این بدنْ آهن، چُدَن و فولاد که نیست. وقتی که از سلوک بازماند، به یاد آن حالاتِ خوب و شیرین گذشته میافتد و از آنها یاد میکند و غمگین میشود و با خود میگوید: «چه شد که ما بازماندیم؟ چه کردیم که محروم ماندیم و از کمالمان افتادیم؟»[۱۹۰].
بنابراین سالک باید موانع سلوکش را به خوبی شناسایی کند تا بتواند با رفع آنها راه سلوک را به سلامت بگذراند، وگرنه به همین آسانیها نیست. در حدیث دارد که شخصی خدمت حضرت وصی(ع) رسید و عرض کرد که من دیشب از نماز شب محروم ماندم؛ حضرت فرمود: «قَيَّدَتْكَ ذُنُوبُكَ»[۱۹۱]؛ آری! گناهان روز بیچارهمان کرد و نگذاشت که شب خلوت داشته باشیم؛ کسی هم که شب با خدا خلوت و انسی ندارد، در دوستیاش دروغگوست. باید بنگریم گناهی که نمیگذارد با خدا خلوت کنیم و نماز شب بخوانیم چیست؟ برای همه که نباید قمار و دزدی باشد، شاید نیتِ خلاف نمیگذارد نماز شب بخوانیم. هرکس باید مطابق مقام و موقعیت و تحصیل و غیره ببیند «آن چیست که از او توفیق شبزندهداری و نماز شب خواندن را گرفته است؟». خواندن و تلاوت قرآن نیز همینطور است؛ «روزی چقدر تلاوت قرآن داریم؟»؛ اگر این توفیق را نداریم، باید علت آن را به دست آوریم[۱۹۲] و آن را مرتفع سازیم و با اینگونه ریشهیابیها و ریشهکنیها، راه سلوک را بر خود هموار سازیم؛ زیرا با برطرفشدن حجابها و موانع و متّصفگشتنِ نفس به صفت تخلیه، مقام تحلیه -که متحلی شدن به حقایق انوار ملکوتی است- حتمی میباشد. قطع تعلقات طهارت میآورد و به انسان بینش میدهد، آدمی را روشن و بیدار میکند؛ هراندازه انسان به ماده گرایش پیدا کرد، به همان اندازه محجوب و مهجور و از حقیقت دور است و در صید و شکار روحانی عاجز است و هر قدر که از رنگ تعلقات به در آمد، به همانقدر صفا و نشاط مییابد؛ او بر اثر اعراض از تعلقات این نشئه و تصفیه خاطر و توجه نفس ناطقه به ملکوت عالم، بهتر و زودتر به حقیقت دست مییابد[۱۹۳].
با توجه به آیات قرآن حجابهای نفسانی و ناخوشی نفس سه مرتبه دارند:
- رین[۱۹۴]؛ ﴿كَلَّا بَلْ رَانَ عَلَى قُلُوبِهِمْ مَا كَانُوا يَكْسِبُونَ﴾[۱۹۵].
- زیغ؛ ﴿الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ﴾[۱۹۶].
- ختم؛ ﴿خَتَمَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ﴾[۱۹۷].[۱۹۸]
«رین» چرکِ باطنی و گناه است که بر روی صفحه دل نشسته و به منزله بیماریِ چشم دل است[۱۹۹] که بالاخره انسان را نابینا و کوردل میکند و از دیدار ربّ بازمیدارد؛ چنانکه خداوند فرمود: ﴿كَلَّا إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ﴾[۲۰۰]؛ این کوردلان چون اینجا نابینا بودند، آنجا هم نابینا هستند: ﴿وَمَنْ كَانَ فِي هَذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمَى﴾[۲۰۱].[۲۰۲]
انسانی که گرفتار حجاب میشود، در جایی متوقف میگردد و میایستد و میگوید: «مرا بس». این شخص بیماردل است و باید به پزشک مراجعه کند؛ پزشکی که بتواند نبض این بیمار را بگیرد و بفهمد که مانع استکمال وی چیست و چه چیزی او را از مسیر تکاملیاش باز داشته است. بیماری او مانند بیماری «بُلیموس» است. بُلیموس نوعی بیماری معده و دستگاه گوارش است که باعث خستگی و فرسودگی دستگاه گوارش میشود و بر اثر آن، اشتها از بین میرود و دستگاه گوارش احساس گرسنگی نمیکند و غذا نمیخواهد؛ از اینرو هر روز بدنِ چنین بیماری تحلیل میرود و لاغر میشود؛ همه چیز برای خوردن فراهم است، ولی میل و اشتها ندارد و همیشه احساس سیری میکند؛ او باید به پزشک مراجعه کند تا معالجه شود به اشتها بیاید؛ در روح و روان آدمی نیز چنین اتفاقی میافتد؛ شبیه «بُلیموس» عقل را و دل را میگیرد و نفس ناطقه را بیمار میکند و با اینکه انسانِ دارای مزاج معتدل حد یقف ندارد، اما او توقف میکند؛ حرفهای نامربوط میزند و میگوید که علم و دانش نمیخواهم و همین مقدار کافی است و احساس نیاز به معارف و حقایق و کمال و علم و انسانیت وجود و صفا نمیکند؛ عقل خویش را عزل کرده و از تکامل ذاتی بازایستاده است و مثل چهارپایان میشود؛ ﴿أُولَئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ﴾[۲۰۳]. او به مرضی دچار شده است که مزاجش غذای علم نمیخواهد و باید خود را به طبیب روحانی برساند تا دوباره به شوق آید، در حالی که مزاج معتدل در تحصیل علم «بس» نمیگوید[۲۰۴].
در یک نگاه کلی به حجاب، هر نوع شهوت نفسانی و هر گناهی[۲۰۵]حجاب شمرده میشود: شهوات نفسانی اگرچه به ظاهر شیرینند، در باطن آتش روشن میکنند، به خصوص آتش حرمان و ناکامی و جان را از توجه به عالم ملکوت بازمیدارند و او را به پستترین رتبه سرنگون میکنند[۲۰۶]؛ این پردههای غلیظ و کثیفِ شهوات و گناهان، بیماریهای چشم عقل میشوند و آدمی را از لقاء الله محروم میسازند و همچون ابرهای سیاهِ انباشته رویِ هم، حجاب خورشید جان میگردند و او را از دیدار جمال حسن مطلق بازمیدارند. آری! کارهای بدِ انسان زنگ میگردد و بر دل مینشیند و دلِ زنگزده محجوب از حق است[۲۰۷].
گناه حتی اگر با توبه نیز همراه گردد، نمیتوان تأثیر مخرّبش را در سلوک نادیده گرفت؛ زیرا میبینیم سالکی به راه افتاد و تصمیم گرفت و تسلیم شد، ولی یک خطا و بیباکی به عقب پرتش کرده؛ حالا دوباره به راه بیاید، به این آسانیها نیست؛ این خطا رنجش میدهد؛ درست است که میگوید: «غسل توبه مینمایم و توبه میکنم»، اما آن خطا زخمش را زده و بدزخمی هم زده است[۲۰۸].
نهتنها گناهان، بلکه لذات حسی و سرگرمیِ انسان به بدن نیز او را از کمال بازمیدارد و سبب میگردد او لذّات عقلی و معنوی را احساس نکند و از آن لذت نبرد و طالب کمالش نباشد. پس اشتغالاتِ بدن و تدبیرِ زندگی نیز حجاب و مانع میشود و اولین مانع بدن است؛ زیرا باید بدن را بپروراند و نگهداری نماید؛ درنتیجه نمیتواند یک دل و یک دست به کار خودش باشد و برنامه سلوک را پیش ببرد. آری! سرگرمی به بدن و حواشی بدن، آدمی را از کمال بازمیدارد و حجاب میشود و نمیگذارد که او بال و پر دربیاورد؛ اما دیگری که این اشتغالات را ندارد، میبینیم که چه بال و پر، چه سیرها و چه باغها دارد![۲۰۹]
پس در نگاهی کلیتر به حجاب، نهتنها گناهان، بلکه هر آنچه انسان را به غیر حق مشغول گرداند و باعث بیتوجهی به او شود، حجاب است؛ از اینرو سالک باید از هر آنچه بازدارنده او از حق است، اعراض کند و کل او مشغول به کل حق شود تا به مطلوب حقیقی برسد[۲۱۰] و توحّد روحانی به دست آورد. توحّد قطع از تعلقات است و طهارت میآورد و به انسان بینش و صفا و نشاط میدهد؛ آدمی را روشن و بیدار مینماید؛ هراندازه انسان به ماده گرایش پیدا کرد، به همان اندازه محجوب و مهجور و از حقیقت دور است و در صید و شکار معنویات عاجز است[۲۱۱]. با نظر به چنین دیدگاهی است که علامه حسنزاده حتی گاهی کتابها و سرودههای خود را حجاب مینامد؛ زیرا میتوانند مانع از توجه به حق شوند.
حتی امکان دارد عباداتهایی مانند نماز و روزه قرب به همراه نیاورند و به هر دلیلی - مانند ریا و عدم حضور قلب[۲۱۲] و صرفاً عمل به عادت -حجاب راه سلوک و مانع توجه به حق گردند. گاهی نیز زن و فرزند و خانواده میتواند مانع سلوک و مایه غفلت انسان شود. پس اهل دل باید دلش آگاه باشد که گاهی او را رسوم عوام و گاهی هم همسر و اولاد و اموال و امور دیگر، دام و سدّ راه میگردد[۲۱۳]؛ قرآن در اینباره میفرماید: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تُلْهِكُمْ أَمْوَالُكُمْ وَلَا أَوْلَادُكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَمَنْ يَفْعَلْ ذَلِكَ فَأُولَئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ﴾[۲۱۴]. بنابر مطالبی که گذشت، در خصوص حجابها نیز مانند مقامات سیروسلوک، نمیتوان عدد خاصی را ملاک قرار داد؛ برای مثال اگر اجمال مد نظر باشد، حجاب و مانع میتواند فقط نفس یا همان بُعد مادیِ حقیقت انسانی باشد[۲۱۵] و اگر تفصیل مراد باشد، میتوان موانع و رهزنهای بیشماری را گوشزد کرد که در ادامه چند مورد را برمیشماریم[۲۱۶].
غفلت
مفهوم غفلت این است که فرد داراست؛ اما از دارایی خود آگاه نیست؛ مثل اینکه عینک بر پیشانیاش قرار دارد و دنبال عینک میگردد و وقتی حسابی اطراف را زیرورو کرد، تازه میفهمد که بر پیشانی خودش قرار دارد؛ ﴿لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هَذَا﴾[۲۱۷]. پس غافل شدن یعنی در خود فطرتی انسانی دارد؛ اما نمیداند و به آن توجه ندارد. فطرتی روحانی دارد؛ اما بر اثر دگرگونیها و غلبه طبیعت بر عقل، چنان مغلوب حس شده که به کلی آن را فراموش کرده و از کمال انسانی بازمانده است. وقتی انسان به این عالم حسی و حظوظ نفسانی و لذّتهای آنی رو میکند، از اصل روحانی آنها میافتد و غفلت بر او حاکم میشود؛ مانند کسی که در اثر خواب پلکش بر روی چشمها میافتد و دیگر از کوه و دشت و صحرا و لذّتها غافل میشود و از آنها هیچ خبری ندارد. یک خواب و پلک بسته شدن، همه چیز را از توجه بیرون میکند و انسان از واقعیت غافل میشود و به خیالات روی میآورد؛ همین را نسبت به غفلت از ماورای طبیعت و فطرت قیاس کنید! بنابراین وقتی تمام توجه به این سو شد، آن سو را نمیبیند؛ مگر اینکه دوباره چشم دلش باز شود و پرده از جلوی چشم برزخیاش کنار رود و احوالات گوناگون برایش پیش آید. این بینایی و احوال، حدّ یقف ندارد و بیناتر و بیناتر میشود و هر لحظه در تزاید خواهد بود؛ «وَ لاَ تَزِيدُهُ كَثْرَةُ اَلْعَطَاءِ إِلاَّ جُوداً وَ كَرَماً»[۲۱۸]؛ اشتهای او زیاد و زیادتر میشود چشم جان قویتر میگردد و مطابق اشتها و دید و افقهای او، غذاهای مناسب دریافت میکند. برعکس، هرچه بیشتر متوجه لذّات دنیایی شود، بیشتر لذّت امور معنوی را از دست میدهد؛ ظاهرش به انواع زینتها آراسته میگردد؛ برای مثال پوشاکی نیک بر تن دارد و الفاظپردازی میکند؛ اما باطنش انباشته از انواع جانوران درنده میشود؛ دهانش مانند مار و عقرب نیش میزند و خیالش همچون دیوانگان سودازده به این سو و آن سو میرود؛ فقط ظاهر را میبیند و ساختن و پرداختن صوری را کمال انسانی میداند و از جمال باطن و قابلیت گوهر گرانبهای نفس انسانی غافل میماند و از کانالش به مبدأ متعالی در غفلت میافتد؛ سرّ وجودیاش در سایه و حجاب قرار میگیرد و ﴿ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ﴾[۲۱۹] رخ میدهد؛ هدفش لذّات حسّی میشود و اخلاقش منحرف میگردد؛ درندهای میشود که باید از او فرار کرد.
کسی که در دام غفلت بیفتد، اثر وجدانیِ اعتدالیِ قلبش از بین میرود و مضطرب و مشوّش میشود؛ او دیگر هزاردله است و یک دل ندارد؛ در خواب و بیداری پریشان است و جنگ و دعوا با نظام آفرینش دارد؛ در حقیقت او مسخ، بلکه مسحشده و از بین رفته و زایل گشته است[۲۲۰].
اگر شبانهروز تحولات و نشیبوفرازها برای انسان پیش میآید و او بیدار نمیشود، برای این است که توجه به این سو چشم دلش را کور کرده است و صفات رذیله در او ریشه دوانده و ملکه[۲۲۱] و طبیعت ثانویه شده و حجابِ غفلت را رقم زده است[۲۲۲]؛ او دیگر خود را فراموش کرده و نمیگوید که «من کیستم؟» و به فکر این نیست که «از کجا آمده و کجایی است و به کجا میرود»؛ به یاد نمیآورد که «مسافر به سوی کمال مطلق است»؛ آنچنان در غفلت فرو رفته که موفق به توبه نمیشود و یک وقت در بستر مرگ قرار میگیرد[۲۲۳].
با اینکه معقولات و معنویات برای انسان کمال به شمار میآید، نفوسِ غافل اشتیاقی برای تحصیل و دستیابی به آن ندارند و از اینکه به آن مسائل نادان هستند، رنجی نمیبرند؛ علتش آن است اضدادِ کمال حاصل گشته و مُستمر الوجود شدهاند؛ مثل کسی که به بیماری ممتدی مبتلاست و کمکم به آن خو کرده و درواقع این بیماری او را از سلامتی غافل ساخته است؛ انسان غافل نیز حقیقت خود را فراموش میکند[۲۲۴]؛ مشغلهها و آرزوهای دنیوی و خواستههای نفسانی او را به مرض غفلت مبتلا میسازد و از توجه به ملکوت و سیروسلوک روحانی بازمیدارد و از قافله سالکان و نیل به لقاء اللّه دور میسازد[۲۲۵].
سرانجام غفلت تیرگی دل، رهایی در شهوات و حجابهای نفسانی[۲۲۶] و هدایتناپذیری است؛ مانند کسانی که کلام هدایتگر قرآن را میشنوند؛ اما به واسطه قساوت قلب و معصیتهایی که مرتکب شدهاند، غفلت بر آنها مستولی است و حاضر به تدبّر و تفکّر نیستند و فقط الفاظی به گوششان میخورد و بدون فهم، معنای آن را ردّ میکنند و گمراه میشوند[۲۲۷].
با این اوصاف باید به آنانی که به دلایل مختلف غم دیگران را میخورند و برای این و آن گریه سر میدهند، بگوییم: شایسته است برای کسی گریه و زاری کنید که از نفس خود غافل است و در شهوات حقیر و پست و فرومایهای فرورفته است که او را به بدبختی و گمراهی میکشاند؛ شهوات و امیالی که طبع او را به طبع بهایم مایل میگرداند. آیا خسرانی ورای این وجود دارد؟[۲۲۸]
در نقطه مقابل غفلت و فراموش کردن حقیقت انسانی، خودشناسی و معرفت نفس قرار دارد. انسان وقتی که خود را شناخت و از خواب غفلت بیدار شد، میبیند که درمان دردش در دست یک حقیقت است؛ آن حقیقتی که همیشه با او پیوسته است، مانند جدولی که به دریای بیکران اتصال دارد. او باید از این جدول پیش برود و آن را لایروبی کند؛ چون هر چه به او نازل میشود، از این جدول باید عایدش بشود و از این جدول به دریا پیوستگی دارد.
اگر آدمی معرفت یافت و در دش را شناخت، دنبال درمانش میرود و از ملت حضرت ابراهیم(ع) میشود؛ چراکه خدای تعالی فرمود: ﴿إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُنِيبٌ﴾[۲۲۹]. دلی که درد دارد، به دنبال نداریها و بیچارگیهای خویش است و آه میکشد و اوّاه میشود. در حدیثی از امام صادق(ع) است که «آهِ اسْمٌ مِنْ أَسْمَاءِ اللَّهِ»[۲۳۰]. کسی هم که درد ندارد، دنبال درمانش نیست؛ آه و افسوس و ناراحتی و مانند آن را ندارد؛ غافل است و خودش را فراموش کرده است؛ ولی اگر به خودش توجه داشته باشد و به دردش برسد، دنبال درمانش نیز میرود؛ چنانکه گرفتار به درد چشم و دیگر بیماریها به جستوجوی چشمپزشک و دیگر پزشکها میشتابد[۲۳۱].
حتی کسانی که از حقیقت انسانی غافل نیستند و بیداردل قدم در راه سلوک گذاشتهاند، باید بدانند که در این راهِ پرخطر، یک لحظه غفلت از مراقبتْ کافی است تا تمامی زحمات و ریاضات بیفایده شوند. صراط مستقیم از مو باریکتر و از شمشیر تیزتر است و انسان باید در مسیر عدل و دور از افراط و تفریط باشد، وگرنه به محض غفلت سقوط میکند. صراط مستقیم و دستورالعمل انسانساز قرآن است؛ ﴿إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ﴾[۲۳۲] و اجابت حرف خدا و رسولش؛ ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ﴾[۲۳۳] و اگر ذرهای از این راه مستقیم غفلت پیش آید، نتیجهاش سقوط است: ﴿وَأَنَّ هَذَا صِرَاطِي مُسْتَقِيمًا فَاتَّبِعُوهُ وَلَا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ﴾[۲۳۴]؛ از اینرو لفظ «نور» در قرآن به صورت مفرد آمده است؛ اما «ظلمات» به صورت جمع بیان شده است؛ چون راه مستقیم و حق یکی است و راههای انحرافی و باطل خیلی فراوانند. نزدیکترین فاصله بین دو نقطه خط راست است؛ ولی راههای دیگر گوناگون هستند.
اگر کسی بالا رفت، ولی دنیا او را شکار کرد و مشکل پیش آمد و افتاد، صعودِ دوباره خیلی دشوار است. برخی بزرگان و مشایخ ما از باب تمثیل فرمودند که در مسیر تکامل و ارتقا داری از نردبان بالا میروی، به محض کوچکترین غفلتی پا در میرود و میلغزی؛ لغزیدن همان و افتادن همان! دیگر افتادهای؛ برخاستن مشکل است و راهِ نردبان را گرفتن و بالارفتن کار آسانی نیست[۲۳۵].[۲۳۶]
دنیا
دنیا مانع و رادع سنگینی است که همانند قلاب میگیرد و انسان را از کمالات بازمیدارد. انسان ممکن است متدیّن و اهل نماز و روزه باشد؛ اما در عین حال دنیا او را شکار کند و مشغول و سرگرم به امور دنیوی بدارد؛ چنین آدمی معتقد و معترف است و منکر حق به شمار نمیآید؛ اما نمیتواند از دنیا دل بکند؛ سخن گفتن از دنیا و غصه خوردن برای آن، زبان و دل او را از کار انداخته است[۲۳۷].
با نظر به چنین مواردی، منظور از دنیا، تعلق و دلبستگی به مظاهر دلفریب آن است که مانع رسیدن انسان از قوه به فعلیّت و از نقص به کمالند[۲۳۸]. نکوهش دنیا برای این است که سبب غفلت میشود؛ منظور این نیست که غذا نخورید، به کارهای دنیایی خود رسیدگی نکنید و تحصیل نکنید» یا «رهبانیت پیشه کنید»، بلکه مراد آن است که «غفلت نکنید و از میوه زندگی که حیات جاوید است، بهرهمند شوید». وقتی همه مشغول کار و فعالیت هستند، شما نیز در جایگاه عضوی از اجتماع باید در آن سهم داشته باشید. درست است که مال برای آدمِ دنیازده و کسی که دنیا شکارش کرده، بسیار خطرناک است، اما برای دیگران سبب توفیق و برکات میشود[۲۳۹].
هر نوع تعلق و علاقه اینسویی که اشتغال به آن، انسان را از توجه به آنسو و خدا بازدارد، دنیاست؛ برای مثال علاقه به اولاد و دوست و همسر اگر در حد اعتدال باشد، ناشی از عواطف عالی انسانی و منطبق بر ارزشهای والاست؛ اما اگر این علایق به نحوی انسان را از یاد خدا غافل گرداند، دنیاست و مانع و حجاب است. بله! سرگرمی به امور دنیوی و اشتغالِ اینسویی مانع است؛ افکار پراکنده و مشغلههای گوناگونِ دنیایی موانع انصراف از این نشئهاند؛ باید انسان این افکار را به دور افکند و از مشاغلِ دنیایی کم کند و به فکر خود و ابد و جانش باشد و در خود سیر کند[۲۴۰]. آدمی با اینکه ناچار است در دنیا و عالم طبیعت زندگی کند، نباید دنیای غَرور و زندگی مادی او را از افعال خاص نفس بازدارد؛ افعال خاص نفس تعقّل و ادراکات و مراقبت و ساختن خود برای ابد و مسافرت به عالم اله است[۲۴۱]؛ وگرنه چنگ زدن به عالم طبیعت و فرورفتن در آن، که عالم کثرت و اختلاف است، مبدل به حایل و حجاب میگردد که اگر انسانها خود را از آن پاک نکنند و به آنچه حق و اصیل است روی نیاورند، معنای توحید و فنا را نمیفهمند و موحد نمیگردند[۲۴۲]؛ آنان بیش از آنکه حبّ حقتعالی را در دل داشته باشند، حبّ جاه و مقام دارند و زر و سیم را بند میکنند و بنده روزیاند، نه روزیدهنده؛ آنان دونانی هستند که به جمع مال، جمعی را پریشان میکنند و از اینرو پریشانیها در پیش دارند؛ هر چند مالشان فتح و فراوان باشد، عاقبتْ محق و خسران سراغشان میآید که ﴿يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبَا﴾[۲۴۳]؛ اما آنان که ترک علایق دنیایی کردهاند و احسان را پیشه خود ساختهاند، باید بدانند که صدقه، هر چند اندک باشد، بسیار است که ﴿يُرْبِي الصَّدَقَاتِ﴾[۲۴۴].[۲۴۵]
هیچ موهبتی از نعمت ترک علایق دنیوی بزرگتر نیست[۲۴۶]؛ چراکه دلبستگی به دنیا و تعلقاتش، نهتنها انسان را از سیر در حقایق بازمیدارد، بلکه منشأ بخل و تنگچشمی و حرص و آز و سرچشمه همه مفاسد است[۲۴۷]. باید هوشیار بود! دنیا به مثل زنی زیبا و آراسته است؛ اگر از مکر زنان اغواگر آگاهیم و از آنان ایمن شدهایم، نبایدیک دم خود را از مکر دنیا ایمن بپنداریم![۲۴۸]دنیا به وهم و خیال، انسان را به سوی خود میکشاند، تسویل میکند و باطل را میآراید؛ دنیا، دنیا را میآراید و باطل و حرام و گناه و اعمال ناشایست را آرایش و زرق و برق میدهد؛ انسان زمانی که بیدار و آگاه میشود، میبیند دنیا عجب غَروری بود![۲۴۹] آری! دنیا آدم را یاغی و طاغی میکند؛ باید مواظب بود! «نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ شُرُورِ أَنْفُسِنَا وَ مِنْ سَيِّئَاتِ أَعْمَالِنَا» دنیا انسان را غافل میکند و او را از خدا و مقام انسانی فراموشی میدهد و به این ترتیب انسان خیلی چیزها را زیر پا میگذارد، «إِلَّا مَنْ عَصَمَهُ اللَّهُ»[۲۵۰]. توصیه پایانی آنکه سالک باید بیشتر به فکر بنشیند و به نماز برخیزد؛ دنیا را به اهل دنیا واگذارد و نصیب خود را فراموش نکند؛ خدای تعالی فرمود: ﴿وَلَا تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا﴾[۲۵۱]؛ نصیبِ این سرا «زادِ آن سرا گرفتن» است[۲۵۲].[۲۵۳]
صفات ناپسند
سالک باید بداند که ابر و تیرگی و حجابی جز خود او نیست؛ او حجاب خودش هست؛ خودش را باید از میان بردارد؛ چیزی بیرون از او نیست و آنچه به او میدهند، از خود اوست و آنچه حجاب میشود و نمیگذارد بگیرد، آن هم از خود اوست؛ غرض اینکه خودش هست و بس[۲۵۴].
میتوان منظور از «خود» را همان «بعد مادی حقیقت انسانی» و رذایل برخاسته از آن دانست؛ سالک در مرحله تخلیه میکوشد این رذایل را ریشهکن نماید؛ زیرا هر یک از آنها در راه سلوک همچون نشترها و سوزنهاییاند که مانع سیر سالک میشوند. این رذایل اخلاقی به نفس و کمالاتِ نفس، غریب و بیگانهاند و برای نفس پرده و حجابند و از آنها تعبیر به «غواشی[۲۵۵] غریبه» میشود؛ کسانی که در این نشئه، غواشی و صفات غریبه را کسب کردهاند، با همین صفات غریبه و بیگانه رهسپار آنسرا میشوند و در آنجا رنج میبرند[۲۵۶]. اگر انسان در این دنیا دستوپا کرد، خودش را وجین کرد، گیاهانِ هرزه وجودش را ریشهکن نمود و غواشی را کنار زد و الان به فکر بیچارگیاش افتاد و چنین توفیقی برایش حاصل شد که فَبِها، و اگر اینها را با خود بِبَرَد، چون غریب و بیگانهاند، نمیپذیرند؛ چنانکه در این نشئه هم میبینیم که مزاج بدن با اینکه دندان عضوش است، وقتی کرمخورده شود و او را آزار بدهد، میگوید: «این دندان کرمخورده را از من دور کنید!» این جسم، بیگانه و غریب را نمیپذیرد و میخواهد آن را از خود دور نماید؛ حال این ظاهر را عنوان باطن قرار بدهید؛ وقتی باطن میخواهد بیگانه را از خود دور کند، رنج دارد؛ در مورد این رنجها که به صُوَر گوناگون است، بیاناتی شده است تا همه بفهمند؛ در یکجا فرمودهاند «فشار قبر»، در جایی دیگر فرمودهاند: «سرازیری قبر و آمدن نکیر و منکر»؛ به راستی نکیر و منکر که هستند؟! این دو از کجا میآیند؟! چون صفات ما مُنکر و زشت و پلید است، آنها هم به شکل منکَر درآمدهاند و درواقع مُنکر از خودمان رُسته است و صُوَر خودمان است[۲۵۷].[۲۵۸]
علم
قلب آکنده از اصطلاحات علوم (غیریقینی) نمیتواند حقایق را آنچنان که هست، درک نماید[۲۵۹] و چهبسا این اصطلاحات حجاب و مانع شوند[۲۶۰]. آگاهی به مفاهیم الفاظ و مشتی اصطلاحات عرفی را دانشانگاشتن، مانند وَرَم را فربهی و چاقی پنداشتن است[۲۶۱]. درواقع این علم لدنی است که انسان را در پیمودن راه معرفت یاری میرساند، وگرنه الفاظ انباشتن و این کتاب و آن کتاب را خواندن که مهم نیست؛ مهم دلی به دست آوردن است تا لیاقت «الْعِلْمُ نُورٌ يَقْذِفُهُ اللَّهُ فِي قَلْبِ مَنْ يَشَاءُ»[۲۶۲] به دست آید و قلب گنجینه حقایق قرآن و علم لدنّی شود[۲۶۳]. یا نور السماوات والأرض! قلب ما را مورد مشیّتِ «الْعِلْمُ نُورٌ يَقْذِفُهُ اللَّهُ فِي قَلْبِ مَنْ يَشَاءُ»[۲۶۴] قرار بده! و علم لدنی را در دل ما قذف کن![۲۶۵]
آیه ۶۶ سوره مائده به دو طریقِ ارتزاق، یعنی «علم رسمی یا کسبی» و «علم لدنی یا وهبی» اشاره دارد: ﴿وَلَوْ أَنَّهُمْ أَقَامُوا التَّوْرَاةَ وَالْإِنْجِيلَ وَمَا أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ لَأَكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَمِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ﴾[۲۶۶]. ﴿لَأَكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ﴾ مکاشفات و علوم لدنی است و ﴿مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ﴾ از راه فکر است و مراد از «ارجل» دویدن و تلاش و زحمت است. «وهب» و «هِبه» افاضه و ریزش هستند؛ از اینرو افاضه از فوق را علوم وهبی و ریزش مینامیم و از تحت ارجل را علوم کسبی فکری. علم لدنی غذای حقیقت انسان است و برای بهرهمندی از آن، طهارت لازم است؛ زیرا فرمود: ﴿لَا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ﴾[۲۶۷]، نه اینکه گفته شود: إِلَّا الْعَالِمُونَ و فرمود ﴿إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ﴾[۲۶۸]، نه اینکه گفته شود: أَعْلَمَكُمْ[۲۶۹]. اگر انسان به علوم رسمیِ عاری از سلوک عرفانی اکتفا کند و از معرفت شهودی و سلوک عرفانی و علم لدنی بیبهره بماند، این علم رسمیِ او، حجاب اکبرش میشود؛ اما اگر هر دو را با هم داشته باشد، دو طریق ارتزاق و نور علی نور میگردند و علوم رسمی مقدمات خواهند شد.
هدف از مطالبی که گذشت، رد علم رسمی نیست؛ مراد این نیست که ما ادبیات نیاموزیم یا ریاضیات فرانگیریم و علوم دیگر را جویا نباشیم. اگر بزرگانی گفتند: بشوی اوراق اگر همدرس مایی *** که علم عشق در دفتر نباشد[۲۷۰] معنایش آن نیست که فراگرفتن علم بد باشد و فقه و اصول تجوید و... نخوانیم؛ همه این علوم در فهم اقیانوس، قرآن کتاب هستی و اسرار نظام آفرینش ضرورت دارد. پس مراد این است که در حدود علوم دیگر توقف نکنیم و در جا نزنیم و بالاتر رویم[۲۷۱] و علوم حقیقی را دنبال کنیم. وقتی دریافتهای این سویی به سختی ممکن است، دریافتهای آنسویی چه اندازه زحمت و تلاش میخواهد و انواع طهارت لازم دارد؟ درباره عروج به مقامات و معارج معنوی و شکار حقایق چه میپندارید؟ با جانکندن باید به آنها رسید. عالم شدن آسان، ولی آدمشدن دشوار است؛ جان به لب میرسد تا جام به لب رسد.
آیا یک جرعه از علم الهی میارزد که جان به لب برسد؟ آری! میارزد[۲۷۲]؛ چراکه این جرعه برابر با دریاهاست؛ «يَا مَنْ يُعْطِي الْكَثِيرَ بِالْقَلِيلِ»[۲۷۳]؛ عطای او هر اندازه باشد، کثیر است[۲۷۴]. اگر در عمر خویش قائم الدهر و قائم اللیل باشیم و هر چه در دست داریم، بدهیم و جواد باشیم و اگر با زحمت فراوان اسماء را در خود اجرا کنیم، همه اینها در مقابل خیر کثیر و جزای خیر او، خیری نیست و به چشم نمیآید. همه علوم تا لب گور همراه آدمی هستند و تا آنجا به کار میروند و بعد از آن به حال انسان مفید نیستند؛ اما علم بالله و علم به صفات الهی و اتصاف به صفات ربوبی تا لب گور نیست، بلکه ابدی است و بعد از مفارقت اجسام و جداشدن از شیء طبیعت با آدم همراه هست و انسان آن موقع میفهمد که چگونه خود را ساخته است. همین علم انسانساز اساس مدینه فاضله است و بقیه علوم و احوال و مناصب و مقامات و مشاغل باید در خدمت این علم باشد. باید در مدینه فاضله نساجی، خرازی، بزّازی و... باشد و بسیاری دست به دست هم دهند تا سفرهای گسترده شود؛ ولی اگر در طول آنها، باطن و روح شغل که کمال انسان است، نباشد، میوه و ثمره آن همه زحمتها و فعالیتها چیده و چشیده نشده است. دنیای ممدوح و دنیای مذموم تفاوتشان همین است.
پس مراد از نکوهش علم رسمی، رد آن نیست، بلکه بیان تفاوتی است که عارفان میان علم رسمی و علم لدنی مینهند: علم رسمی مربوط به جهان مادی است و علم لدنی یا علم حقیقی مربوط به جهان علوی است[۲۷۵] و خداوند در قلبی که پر از اصطلاحات علمی و عاری از معنویت و علم لدنی است، تجلی نمیکند[۲۷۶] و معنای «العلم حجاب الله أکبر» نیز همین است. انسانِ خودبینی که به اندک علم خود مینازد، هرگز خدابین نمیشود. قلب باید از اغیار خالی و پاک باشد تا حرم خداوند گردد. طهارت عقل در این است که پایبند به افکار علمی خاص نشود و آن افکار ما را از کمالات باز ندارد[۲۷۷].
در بیانی ساده: هر علم و دانشی که بتواند انسان را در مسیر قرب الی اللّه یاری نماید و او را به سوی مقصد رهنمون گردد، مطلوب است و در غیر این صورت، حجاب و مانعی بیش نیست؛ از اینرو سالک باید مراقب باشد تا علم رهزن و حجاب اکبرش نشود. علم و عرفان باید انسان را متخلّق به اخلاق ربوبی کند و به لقاء الله برساند، وگرنه اگر آدمی را گرفتارِ «أنا أنا» گفتن کند و از حق دور سازد، آن علم و عرفان حجاب اکبر میشود[۲۷۸] و وای بر کسی که دانشش رهزن اوست و کتابش حجاب او![۲۷۹] که به تعبیر قرآن، مثل او مثل درازگوشی است که کتابهایی را حمل میکند[۲۸۰].
علم رسمی و دانش کاربردهای خاص خود را دارد و اگر با تکبر همراه نباشد و به عنوان زینت و برتری انسان به آن نگریسته نشود و برای اهدافی همچون تفاخر و مباهات و مجادله و اظهار قدرت نباشد و آدمی را از خود غافل نسازد[۲۸۱] و به هر نحوی راهزن سالک نگردد، میتواند انسانساز باشد و آب حیات جان[۲۸۲] شود و نور ببخشد؛ اما همین علم با این شرافت و فضیلت، اگر با عمل و تهذیب و تقوا همراه نباشد، جز وزر و و بال نیست[۲۸۳].
روحانیون و عالمان دینی شبوروز کارشان سرتاپا عبرت است؛ ولی برخیشان بیخبرند؛ همواره با کتاب و سنت و محراب و منبر و حرف بهشت و جهنم و امثال اینگونه امور سروکار دارند، ولی گویا برایشان فقط صنعت و بازار است! از هزار حرفها و کرّوفرّها و امر و نهیها، یکی را اگر در خودشان پیاده میکردند، اکنون باید چون ملائکه باشند![۲۸۴] پس گاهی فردی دچار حجاب میشود که خودش را عالم و مستثنا میپندارد؛ مثلاً فکر میکند چون من در این لباسم یا پیشنمازم یا خطیب یا مدرسّم، خطری مرا تهدید نمیکند؛ از اینگونه افکار و خیالات - که نعوذ بالله من شرور أنفسنا و من سیئات اعمالنا- و چنین بیماریهایی برای انسان پیش میآید و به الفاظ و مفاهیم و اصطلاحاتی که یاد گرفته، دل خوش میکند و حجاب از این طریق برایش پیش میآید[۲۸۵].
بدین دلیل است که میگوییم هم باید به «درس و بحث و تعلیم و تعلّم» که سیره مردان خداست، مشغول باشیم و هم باید به «تزکیه نفس و سیروسلوک قرآنی» بپردازیم تا علماندوزی با تهذیب و تقوا همراه گردد و تقرّب الهی حاصل شود[۲۸۶] ﴿وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا﴾[۲۸۷]، شامل حال گردد. اگر به راه بیفتیم، از فوق برای ما میریزند و فاض ثم فاض. برخی انسانها میپندارند که دسترسی به بعضی علوم دشوار است و آن علوم را باید در آن طرف دریاها و یا اعماق زمین یافت؛ اما علم در جان انسانهاست؛ چنانچه انسان در راه کشف حقایق و کسب علم تلاش کند، راههای علم برایش گشوده میشود و خواهد دید که علم از وجود خودش سرچشمه میگیرد[۲۸۸].
گفتنی است که آگاهی به برخی علوم و دانستنیها جز تباهی و اتلاف سرمایه زندگانی و زیان به سعادتِ جاویدانی نیست؛ یعنی دانستنیهایی که نه در تعیّش و تمدّن انسانی ضروری است و نه در معرفت به اسرار و حقایق دین دخیل است و همچنین از دیدگاه نورانیِ دین الهی منفور و مطرود است؛ چنانکه در خوردنیها نیز برخی غذاها و نوشیدنیها - مانند مردار و مِی و خوک - مضرّند و دین الهی خوردن آنها را منع میکند[۲۸۹].
پس باید علم مفید به دست آوریم و کتب سودمند مطالعه کنیم و از مطالب هرزه، داستانهای پلید و اشعار آلوده دوری جوییم. حدیثی از امیرالمؤمنین(ع) هست که ایشان در کوفه حین عبور از کوچهای، جوانی را دید که سرگرم خواندن تصنیفهای هرزه است؛ آقا به او فرمود: «ای جوان! تو داری کتاب وجودت را با چه چیزهایی پُر میکنی؟! تصنیفهای هرزه برای چه باید در دفتر وجودت منقوش و مکتوب باشد؟» این فرمایش امیرالمؤمنین را در دفتر دل بنگارید که خیلی باارزش است؛ چرا به جای اشعار آلوده، اشعار حکیمانه در دفتر دل نباشد؟! چرا به جای تصنیفهای هرزه، علوم و معارف و فرهنگ قرآنی و حقایق اسلامی در دفتر وجود انسان حک نشود؟! حرفها و اندیشههای باطل ذهن را کجومعوج میکند و نفس را از درستاندیشی و درستیابی منحرف میسازد و فکر را از استقامت بازمیدارد؛ چراکه از کوزه همان برون تراود که در اوست[۲۹۰].[۲۹۱]
امل
امل یا آرزوهای دور و دراز دنیوی از دیگر حجابها و موانع دیدار معشوق است[۲۹۲]. ریشه آمال دنیوی، دوستی دنیا و لذتهای آن و انس با شهوات است. هنگامی که آرزوهای دنیایی در جان و دل انسان ریشه دواند، تمام توجه و حواس انسان را به خود جلب میکند و چنین انسانی دچار غفلت میشود و از حقایق بازمیماند[۲۹۳]؛ از اینرو عارف همه آمال و آرزوها را فدای رسیدن به یک امل، یعنی وصال معشوق میکند و با زبان حال میگوید که یا منتهی أمل الآملین! سالکت مالامال آمال بود، در راه یک امل که تو باشی، همه را پایمال کرد[۲۹۴].[۲۹۵]
انانیت و خودپرستی
انانیت و خودپرستی حجاب اکبر است. اگر سالک بخواهد به مقامات شامخِ قدسیِ انسانی برسد و انوار ملکوتی را مشاهده نماید، باید بکوشد از این حجاب بهدر آید، وگرنه با انانیت و خویشتنخواهی، مقامات عالی دست نمیدهد[۲۹۶]. انسان خودبین و خودپرست بیش از هر چیزی به خودش توجه دارد و از خداوند غافل است؛ او همچون پرندهای است که انانیت بیپروبالش کرده و توان طیران و سلوک را از او گرفته است.
یکی از عوامل ابتلا به خودبینی، توجه به تحسین و تمجید دیگران است. ممکن است کسی تلاش کند که به کمال برسد، ولی ستایش شدن توسط دیگران انگیزه و باعثِ او باشد؛ برای مثال دیگران بگویند: «بهبه! چه مقاماتی!» و او به دیگران فخر بفروشد و تفاخر کند و اظهار برتری نماید و از این طریق نان هم درآورد. این افراد وقتی به این حد رسیدند و تمجیدها را شنیدند، میگویند: «یافتیم و دیگر میخواهیم چه کنیم؟!» درواقع دنیا این افراد را دزدیده است و میگویند: «چه کسی همه چیز را دانست که ما هم بدانیم» و با این حرفها خود را فریب میدهند[۲۹۷].
تسویف
وقتی به بیداردلی گفتند: «ما را اندرزی ده!» گفت: «شما را از سوف بیم میدهم»[۲۹۸]. آری! یکی از موانع راه سلوک و از وساوِس شیطانی «تسویف»، یعنی «سوف سوف کردن» و «به تأخیرانداختنِ ترک گناهان و تهذیب نفس» است. جوان میگوید تا پیر شوم، پیر هم که سرمایه به رایگان از کف داده است، در جوانی کاری نکرده و در پیری هم از او کاری برنمیآید؛ چراکه «پیر پیر است، گرچه شیر باشد». هنگام پیری بدن سست میشود و پا، چشم و همه اعضای ناتوان میگردند و کشتی بدن فرسوده و سست میشود و یاری نمیکند و استعداد از دست میرود و نمیتوان کاری انجام داد[۲۹۹]. پس باید هرچه زودتر و تا دنیا در ما ریشه ندوانیده، به فکر خود باشیم و از «سوف» بپرهیزیم[۳۰۰] و به جدّ، مزرعه جانمان را وجین کنیم! هر چه گیاه هرزه است، ریشهکن سازیم! و مواظب باشیم بار دیگر تخم هرزه و گیاه هرزه در مزرعه جان ننشیند و ریشه ندواند که وقت نیست و ابد در پیش داریم[۳۰۱] و مهمان سفره خود هستیم و اگر در سلوک إلی اللّه تکاسل ورزیم، ستمی بر خود روا داشتهایم که کمترین عاقبت و آه و حسرتش، برترین زبانه آتشِ دوزخ است[۳۰۲]؛ ﴿يَا حَسْرَتَا عَلَى مَا فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللَّهِ﴾[۳۰۳]. دیگر با چه زبانی بگوییم؟! ای طالبان راه سلوک و ای واقفان منزل یقظه! الان شروع به تهذیب نمایید! وگرنه دیر میشود و قوا را از دست میدهید و نمیتوانید صفات الهی را ملکه سازید. فردا دیر است و دشوار و بازکردن نفس از مألوفات و عادات و ملکات، سخت، بلکه محال است؛ نباید بگویید: «فعلاً وقتش نیست، بگذار دروس سطوح و درسهای خارج حوزوی یا تحصیلات دانشگاهی تمام شود، بعد که آیتالله یا دکتر شدیم، دنبال این مسائل میرویم»؛ بدانید که بعداً گرفتاریها بیشتر و سلوک خیلی مشکلتر میشود. مبادا به عاقبت پیرمردی دچار گردید که نزد آقای بزرگواری زانو زد و اشک ریخت و گفت: «به دادمان برس!» آقا فرمود: «من حالا با شما چه کنم؟! و چه بگویم؟ و چه دستوری و برنامهای به شما بدهم؟! الان چگونه میخواهید این بدن را بکشانید؟! و این بدن چه کار بکند؟!»
غرض اینکه اگر از الان نفس را به مسائل معنوی معتادش نکنید و برنامه پیش نگیرید و کتاب الله را در متن حقیقت خودتان پیاده نفرمایید و به مراقبه و محاسبه و کشیک نفس کشیدن نپردازید و دچار تسویف بشوید، سوف سوف کنید، بگویید که امسال نشد سال دیگر، بگذار این درس و فلان کار تمام بشود، بعد به امور معنوی میپردازم، کار بسیار مشکل خواهد شد[۳۰۴]. ابن مسکویه صاحب طهارة الاعراق در اینباره میگوید: من دیر بیدار شدم، هنگامی که سنّم بالا آمد و به چه زحمتها افتادم و جانم به لب رسید تا خودم را دریافتم. کاری نکنید که بدن از کار بماند و دیگر نتوانید از این تورِ شکارْ شکار کنید، آنگاه به آخ و واخ بیفتید[۳۰۵].
پس باید سوفسوف و تعلل را کنار نهاد و قلب را استوار کرد؛ وگرنه با عذرآوری و بهانه و علتتراشی و به تأخیر انداختن، تشتت عزم پیش میآید و آیه ﴿وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا﴾[۳۰۶] در آدمی پیاده میشود. صاحبان عزم و اراده به جایی میرسند و آنکس که عزم و آهنگ ندارد و سوف را پیش روی نهاده است، سست و بیحال است و به هیچجا نمیرسد[۳۰۷].[۳۰۸]
اضطراب نفس
نفس اگر کسب حلال داشته باشد، ﴿لَهَا مَا كَسَبَتْ﴾[۳۰۹] شامل حالش میشود و مطمئن و آرمیده مخاطبِ ﴿يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً﴾[۳۱۰] قرار میگیرد و ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ﴾[۳۱۱] در او پیاده میشود. «کسب» براساس قاعده و مسیر درست اجتماع و مایه سرافرازی است و شخص در عمل خود اطمینان دارد و دلش در اضطراب نیست. در مقابلِ نفس مطمئنه، نفس مضطربه است؛ نفسی که با حیلهگیری و پنهانکاری و شیطنت و ظلمت، آنچه به ضرر جانش است، اکتساب میکند و مصداق ﴿عَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ﴾[۳۱۲] میگردد. «ارتکاب به گناه» و «اکتساب» عمل طبیعی نیست و در خواب و بیداری پریشان و مضطرب است و در عین حال به پندار خود در حال ساختن خویش است.
با اضطراب نفس و پراکندگی خاطر نمیتوان به جایی رسید. نفس در کارهای تعلیم و تعلّم و تحصیل معارف اگر پریشانخاطر باشد، به جایی نمیرسد. به فرمایش بعضی بزرگان و استادان حتی در عبادات و دستورالعملها نیز چنین است که اگر دستورالعملها آنچنان زیاد شود که انسان دستخوش اضطراب گردد، به جایی نمیرسد؛ مثلاً یک دستور برای بعد از نماز مغرب، یک دستور بعد از نماز عشاء، شب چطور؟ قرآن چقدر؟ سحر چطور؟ بین الطلوعین چطور؟ دیر نرسم؟! وقت دارد میگذرد! آن یکی ناتمام! این یکی چه! انسان با این وضعیت پراضطراب به جایی نمیرسد. فردی درباره دور بودنش و به جایی نرسیدنش در محضر یکی از استادان اظهاراتی کرد، استاد فرمود: «درس و بحث شما بسیار است، کمی جمع وجورش کن!» پس هرکس باید مناسب با شرایط خود برنامههایی داشته باشد و بیش از ظرفیت از خود کار نخواهد[۳۱۳] و حواسش به اضطراب خاطر باشد. تا تشویش خاطر هست، تمرکز و توحّد و با خدا نشستن به خوبی حاصل نمیشود؛ برای مثال نفسِ سحر دغدغه را کم میکند؛ ولی وقتی دغدغههای ما زیاد باشد، به گونهای که خودش را در زندگی ما نشان دهد، تشویش میآورد؛ در دعاها و ذکرها این دغدغهها سرریز میشوند و تشویش میآورند؛ درست مانند پارازیتی که دائماً میرود و برمیگردد[۳۱۴].[۳۱۵]
إحباط
احباط به معنای «باطل کردن عمل» و «باطل کردن ثواب عمل» است و در اصطلاح، عمل و عبادتِ شائبهداری را گویند که ثواب و تحوّل روحی و معنویتی دربر ندارد و انسان را فریب میدهد، دل خوش میکند و از عبادت بیشائبه و شایسته غافل میسازد. «عمل و عبادتِ حبط شده» نقطه مقابل «عبادتِ با اخلاص» است. کسانی که ریاکارند و برای بازارگرمی و خودنمایی و نمایش اعمال صالح انجام میدهند، شکار دنیا هستند و دلمردهاند و چراغ جاودانی آنها خاموش است؛ اعمال آنها مانند چیزهایی است که بر روی سنگ صاف قرار دارد و باران که ببارد، هر چه بر روی سنگ قرار دارد، میشوید و میبرد و به تعبیر قرآن: ﴿مَا لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ نَصِيبٍ﴾[۳۱۶]. اگر ریاکار مدعی پاداش شود و بگوید پاداش آنهمه نماز و روزه و عبادات و خیرات را بدهید، خدای تعالی میفرماید: آنها را برای ما انجام ندادهای، برو پاداش خود را از کسانی بگیر که برای آنها کار کردهای!
معنای «احباط» این نیست که کسی کارِ خیری انجام داد و خدای سبحان آن را حَبط کرد، بلکه احباط به این معناست که آدمی میپندارد کارش خوب است و بعد میبیند چیزی در دست ندارد! ﴿وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا﴾[۳۱۷]. خیلی نماز میخواند و روزه میگیرد و احسان میکند، ولی میبیند چیزی در دست ندارد و تحول روحی رخ نداده است![۳۱۸] چرا؟ چون از روی ریا و تفاخر و یا برای منتگذاشتن و به نوعی رنجاندن و آزار رساندن[۳۱۹] و نیتهایی از این دست بود؛ حالا ما این را به اصطلاح «احباط» میگوییم؛ نه اینکه کار خیری کرده باشد و خدا آن را حبط نماید و ابطال کند، بلکه اصلاً از اول، کار خیر نبوده است؛ منتها چون پرده افکنده شده و ظاهر عمل نمایان است، میگوییم کار خیر است، ولی چون لِلّه نبوده، ابطال میشود[۳۲۰].[۳۲۱]
محاکات و خواطر ناروا
سالک باید جان خویش را از وساوس فکری و خیالات مشوش آسوده کند و از طلب ماسوی دست بشوید، وگرنه محاکات (تخییل) رهزن عجیبی برای او میشود. خیال، کارخانه صورتسازی است و پیوسته محاکات میکند[۳۲۲]. از آنجایی که سرشت خیال صورتگری است، آیه شریفه ﴿لَا يَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ﴾[۳۲۳] بر او صادق است. قوه متخیّله همیشه در گیرودار امور مادی و مشاغل روزانه و ارتباطات با دیگران است و پیوسته ذهن را مشغولِ «چه کنم؟»، «چه بپوشم؟» و «کجا روم؟» میکند و از توجه به حقیقت انسانی بازمیدارد. چه نیکو گفتهاند که «دِه بوَد آن نه دل که اندر وی گاو و خر باشد و ضیاع و عقار».
متخیّله در ذهن میبافد و میسازد و راه میرود و مینشیند و میخوابد؛ همیشه در درون عوالمِ خیالیِ انسان غوغایی است؛ این خیالات آلودگی به بار میآورد؛ انسان را معطل میکنند و از سیر و عروج به دیار ملکوت بازمیدارند[۳۲۴] و نمیگذارند که عقل آزاد و رها شود و به کار خاص خود بپردازد. این محاکات و خواطرْ عقل را بیچاره میکند[۳۲۵]. خواطرْ واردات قلبی است و در اینجا خواطر بد و وسوسه مراد است، نه خواطر نیک و الهام.
خاطرات عبارتاند از: ۱. الهی ربّانی؛ ۲. ملکی روحانی؛ ۳. نفسانی؛ ۴. شیطانی. این دو قسم اخیر خواطر فاسد هستند. وقتی انسان مواظبت و مراقبت داشته باشد، قلب سلیم میشود و خود ملاک و سنگ محک خواطر میگردد.
هر چه انسان را به طاعت برمیانگیزاند و به بندگی میکشاند و به عالم معانی و به حقایق و قرب الیالله دعوت میکند، آن ندا صدایی ملکوتی و ربانی است و هرچه او را به این سوی میکشد و به طرف اسفل سافلین میبرد، یعنی به حیوانیت، شهوات، خاک و ماده میکشاند، خطابهای نفسانی و شیطانی است[۳۲۶]. خواطرِ بد برانگیزاننده به شرور و ادبار از حقتعالی است و افکار پراکنده دنیوی و القائات شیطانی و هر آن چیزی است که به ذهن خطور میکند و انسان را از خط عبودیت و بندگی خارج میسازد[۳۲۷]. تا نفی این خواطر نشود، سلطان عقل به کار خاص خویش روی نمیآورد و انسان از عالم اله و کمالش بازمیماند. پس محاکات و خواطر خطر دارد؛ اگر این افکارِ پریشان میدان ذهن را در دست بگیرند، نمیتوان سر آسوده بر زمین گذاشت؛ از اینرو تا خاطری میخواهد وارد فضای خیال شود، باید آن را طرد کرد و حضور و مراقبت را قوی نمود؛ اگر باطل میخواهد به عالم ذهن نزدیک شود، باید با شهاب ثاقبْ آن را زد و تا شیطان میخواهد القا کند، باید او را با شهاب ثاقب دور نمود؛ یعنی با ذکر خدا[۳۲۸]. اگر چشم برزخی کسی باز شود، میتواند ببیند هنگامی که انسان از یاد خدا غافل میشود، خناس و وسواس همانند حیوان درنده قلب او را به دهان میکشند و وسوسهها و افکار خبیث مثل یک حیوان درنده نفس ناطقه را به دندان میفشارند؛ تا این که به یاد خدا بیفتد و این شهاب ثاقب آن خناس و وسواس را به کناری بزند و آنها را بیرون میکند[۳۲۹].
به خاطر گناه و خاطر ناروا نقطهای سیاه در دل مینشیند؛ ولی همان ابتدا که ریشه ندوانیده، باید آن را ریشهکن نمود؛ وگرنه حریفش نمیشویم؛ چراکه اگر نفوذ کند و طبیعت ثانوی شود، از بین بردن آن زحمت فراوان میطلبد و همان لکه سیاه در صورت عدم توجه همه جا را فرامیگیرد و کمکم جنس خود را طالب میشود و تمام قلب را میگیرد و عاصی و لاابالی میگردد و اوضاع بد و بدتر میشود. از یک سو باید خاطرات و وسوسههای دنیایی را طرد و ریشهکن سازیم و از سویی دیگر باید خاطرات الهی را در جان خود راه داده و پرورش دهیم؛ همانگونه که جان نبی و رسول القائات رحمانی را میگیرد و شیطانی را طرد کند: ﴿وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَلَا نَبِيٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطَانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ فَيَنْسَخُ اللَّهُ مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللَّهُ آيَاتِهِ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ﴾[۳۳۰].[۳۳۱].[۳۳۲]
نیّت بد
نیّت بد را میتوان نوعی از خواطر دانست. در دل بنده شایسته و عارف نیّت خلاف و گناه راه ندارد؛ او غرق در محبت و معرفت حق است و همواره از حریم دل مواظبت میکند[۳۳۳] و اگر نیت و خاطر ناروایی در او وارد شد، با ذکر و یاد حق آن را طرد و رجم میکند تا در او ننشیند و نفوذ نکند.
نیّت گناه هر چند به مرحله عمل نرسد و از جنبه فقهی کیفر نداشته باشد و تعزیر و حد بر آن مترتب نشود، بر انسان اثر میگذارد و روح و جان را تیره میکند و در پیشگاه حقتعالی از نظر دور نمیماند: ﴿وَإِنْ تُبْدُوا مَا فِي أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحَاسِبْكُمْ بِهِ اللَّهُ﴾[۳۳۴].[۳۳۵] نیّتهای پلید و بد آنچنان انسان را میشوراند و آشفته و درهم و برهم میکند و از اعتدال و استقامت بازمیدارد که حتی در خوابهای انسان اثر میگذارد و خوابهایی که میبیند، همه آشفته خواهند شد[۳۳۶]. الهی! ما را از نیّت گناه حفظ کن تا از عواقب بد آن برهیم[۳۳۷].
همانطور که بوی بد با مزاج سازگاری ندارد، نیّت بد نیز با طبیعت روح سازگار نیست؛ اما اگر نیّتْ خیر و نیکو باشد، آن را میپذیرد و میپروراند و نشاط مییابد؛ ﴿يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ﴾[۳۳۸]. ملائکه و استاد راهرفته و سخنشناس نیّت بد را از نیّت خوب تمییز میدهند. انسان به بوی بد و کثیف حساسیت نشان میدهد و حالت تهوع میگیرد؛ زمانی هم که بوی خوشی به مشامش میرسد، از بوی آن لذت میبرد و حال خوشی دارد. همانطور که انسانها این دو بو را از هم تمییز میدهند و به آنها واکنشهای جداگانه دارند، ملائکه نیز متوجه نیّات خوب و بد میشوند؛ همین که انسان اراده فعل بد کند، بوی بد آن فعل، ملائکه را آزار میدهد؛ آن بوی بد را اولیای خدا احساس میکنند؛ آن نیّت را انسانهای به راه افتاده، در اشخاص مشاهده میکنند. این نوع از ادراک ورای ادراکهای اینسویی است[۳۳۹].[۳۴۰]
پانویس
- ↑ علامه حسنزاده در رساله باب رحمت -که در کلمه ۹۶۸ هزارویک کلمه مرقوم است- آنها را بیان کرده است.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۷، ص۳۳۳. آدمی همهجا با دریای بیکران هستی مرتبط است؛ خواه با جمع باشد و خواه تنها؛ او است و نظام هستیِ بیکران و هیچ مانعی برای لذتبردنش نیست و درواقع خود انسان مانع خویش میشود؛ وگرنه هر کجا باشد، در اجتماع، در خانه، در کار و... میتواند با این اقیانوس بیکران در ارتباط باشد؛ فقط باید خودش را مراقبت نماید و کتاب وجود خویش را ضایع نکند و دست به هر بوالهوسی ندهد. (حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۷۰۰، ۷۰۱).
- ↑ برخی عناوینی که در اینجا مطرح میشود، با عناوین مربوط به فصل «آداب سیر و سلوک» همپوشانی دارد زیرا بعضی اعمالی که به سالک توصیه میشود و آدابی از سیر و سلوک نام میگیرد، ممکن است پس از آنکه ملکه سالک گشت، مقام و درجه او به حساب آید؛ برای مثال «اخلاص» هم میتواند درجه و مقامی باشد که سالکی آن را کسب کرده و هم ادبی از آداب سیر و سلوک که سالکی دیگر در پی درک آن است.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۲۸۲.
- ↑ «إِنَّ لِلَّهِ فِي أَيَّامِ دَهْرِكُمْ نَفَحَاتٍ أَلَا فَتَعَرَّضُوا لَهَا». به بروز و ظهور اشیاء «یوم» گفته میشود و مراد از «نفحات» در اینجا نسیمهای قدس است، نه نسیمهای طبیعت. این نسیمها نصیب جان میشود. نسائم قدس از حظیره قدس و عالم الهی میوزد؛ بنابراین خودتان را در معرض آن قرار دهید و به سوی آن بروید. همانطور که از نسیم صبح خوشتان میآید، بیرون میآیید و میخواهید که از آن نسیم بگیرید تا بدن شما خرم و بانشاط شود، در اینجا نیز افاضات و تجلیات و نمودنها و در پی آن ربودنهاست و نفحات به جان و سر و روح شما میوزد و شما را بانشاط و شاداب میکند. تنفس در این فضا برای بعضیها آسان است؛ «كُلٌّ مُيَسَّرٌ لِمَا خُلِقَ لَهُ»؛ هر چیزی در ارتباط با آنچه جهت آن خلق شده، توفیق خواهد یافت»؛ ولی برای برخی دشوار است؛ «چه خون افتاد در دلها!» (حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۴۸۶، ۴۸۷).
- ↑ گرنه کارت دلبری و غارت و یغماستی *** پس چرا این سان جمال خویش را آراستی؟ گرنه شیدای توام ای شاهد یکتای من *** پس چرا جوش و خروشم در دل شبهاستی؟ (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۲۱۹).
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۷۵، ۷۶، ۴۶۵ و ۴۶۶.
- ↑ «ادراک حرمان میکنم، شکرت که به دردم رسیدم، که طبیبْ طالب دردمند است». (حسن حسنزاده آملی، الهینامه، ص۴۵).
- ↑ حسن رمضانی، مروری بر آثار و تألیفات علامه حسنزاده آملی، ص۲۹، ۳۰؛ مطالبی که در اینجا از کتاب مروری بر آثار و تألیفات علامه حسنزاده آملی بیان شد، برگرفته از رساله چاپ نشده درجات العارفین علامه حسنزاده است.
- ↑ حافظ.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۲۸۲.
- ↑ «و اینکه آدمی را چیزی جز آنچه (برای آن) کوشیده است نخواهد بود» سوره نجم، آیه ۳۹.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۷، ص۳۲۶. طلب ای عاشقان خوشرفتار *** طرب ای شاهدان شیرینکار در جهان شاهدی و ما فارغ *** در قدح جرعهای و ما هشیار زین سپس دست ما و دامن دوست *** بعد از این گوش ما و حلقه یار (سنایی).
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۷، ص۳۲۶.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۷۰.
- ↑ «دوستشان میدارد و دوستش میدارند» سوره مائده، آیه ۵۴.
- ↑ «بر کافران سختگیر، میان خویش مهربانند» سوره فتح، آیه ۲۹.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۷، ص۳۲۶.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۲۸۵.
- ↑ حافظ.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۷، ص۳۲۶.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۷، ص۳۲۶.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۷، ص۳۲۶.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۷، ص۳۲۶.
- ↑ نعمت بیداری روزی هر بیسروپایی نمیشود و این پیکِ کوی وفا با هر دلی آشنا نمیگردد و هر مشامی این نسیم صبا را بویا نمیشود و هر زبانی به ذکر آن گویا نمیگردد. بیداری میتلخوش است؛ با هر کامی سازگار و گوارا نیست؛ چراکه امّالخبائث است؛ هر که آن را نوشیده، بلکه اندکی از آن چشیده است، از مشتهیات نفسانی، حتی از حور و غلمان چشم پوشیده و دست کشیده است. (حسن حسنزاده آملی، نامهها بر نامهها، ص۶).
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۵، ۱۶.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۲۸۶.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۷، ص۳۲۶.
- ↑ اشاره به صدای «بِسبِس» است که اگر «بسم الله» چندبار پشت سر هم گفته شود، به گوش میرسد. اذکارِ دیگری نیز هستند که هنگام ادای آنها لب تکان میخورد و صداهایی از این دست تولید میشود؛ مانند سبحان الله که اگر به طور متوالی تکرار شود، صدای «سب سب» به گوش میرسد؛ اینها حالاتی است که برخی مقدسمآبها در هنگام گفتن اذکار به آن توجه دارند.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۷، ص۳۲۶.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۲۸۷.
- ↑ «و چون شکیب ورزیدند و به آیات ما یقین داشتند برخی از آنان را پیشوایانی گماردیم که به فرمان ما (مردم را) رهنمایی میکردند» سوره سجده، آیه ۲۴.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۷، ص۳۲۶.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۱، ص۱۴۱ و تفسیر خلاصة منهج الصادقین، به تحقیق حسن حسنزاده آملی، ج۱، ص۲۷۴.
- ↑ «ای مؤمنان! از شکیبایی و نماز یاری بجویید که خداوند با شکیبایان است» سوره بقره، آیه ۱۵۳.
- ↑ تفسیر خلاصة منهج الصادقین، به تحقیق حسن حسنزاده آملی، ج۱، ص۷۵ و ۱۴۰، ۱۴۱ و ۲۷۴.
- ↑ «و بیگمان شما را با چیزی از بیم و گرسنگی و کاستی داراییها و کسان و فرآوردهها میآزماییم، و شکیبایان را نوید بخش! * همان کسان که چون بدیشان مصیبتی رسد میگویند: «انّا للّه و انّا الیه راجعون» (ما از آن خداوندیم و به سوی او باز میگردیم) * بر آنان از پروردگارشان درودها و بخشایشی است و آنانند که رهیافتهاند» سوره بقره، آیه ۱۵۵-۱۵۷.
- ↑ «نیکی آن نیست که روی را سوی خاور و باختر بگردانید، بلکه نیکی (از آن) کسی است که... به ویژه شکیبایان در سختی و رنج.».. سوره بقره، آیه ۱۷۷.
- ↑ صبر بر فقر، جهاد اکبر با نفس و شیطان است و از خصال اولیا و مقرّبان درگاه حق. عبداللهِ عباس از رسول خدا(ص) روایت میکند که روز قیامت منادی ندا میدهد که کجایند درویشان صابر؟ ایشان با لَبَّیْک جواب میدهند و حقتعالی ایشان را در پردههایی داخل میکند که جز مقرّبان در آن نمیروند؛ پس به آنها خطاب میکند که ای بندگان من! خوشی دنیا را از شما گرفتم برای کرامت شما در این روز، نه برای خواری شما. (تفسیر خلاصة منهج الصادقین، به تحقیق حسن حسنزاده آملی، ج۱، ص۱۵۳-۱۵۶).
- ↑ درباره صبر در بیماری گفته شده است که در قیامت «اصحاب بلا و بیماری» را در عرصات حاضر میکنند و عوضهای بیشمار و بیاندازه به ایشان میرسانند بر وجهی که هیچکس مثل آن را ندیده و در خاطر نگذرانیده است؛ هنگامی که «اهل صحّت و سلامتی» آن مرتبه بلند را میبینند، تمنّا میکنند که کاش در دنیا به انواع بیماری گرفتار میبودند و اعضای ایشان را ذرّهذرّه میکردند تا به این مراتب رفیع میرسیدند. (تفسیر خلاصة منهج الصادقین، به تحقیق حسن حسنزاده آملی، ج۱، ص۱۵۳-۱۵۶).
- ↑ ﴿وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ * الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ * أُولَئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ﴾ «و شکیبایان را نوید بخش! * همان کسان که چون بدیشان مصیبتی رسد میگویند: «انّا للّه و انّا الیه راجعون» (ما از آن خداوندیم و به سوی او باز میگردیم) * بر آنان از پروردگارشان درودها و بخشایشی است و آنانند که رهیافتهاند» سوره بقره، آیه ۱۵۵-۱۵۷.
- ↑ تفسیر خلاصة منهج الصادقین، به تحقیق حسن حسنزاده آملی، ج۱، ص۱۴۱-۱۴۳ و ۳۸۹.
- ↑ دل در میان اصبعین اوست دانم *** از قبض و بسطش فهم کن این مدّعا را (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۲۴۷) الهی! خودت آگاهی که دریای دلم را جزر و مد است؛ یا باسط! بسطم ده و یا قابض! قبضم کن. (حسن حسنزاده آملی، الهینامه، ص۸).
- ↑ از صفات و اسمای الهی آنچه به قهر اختصاص دارد، جلالی است و آنچه به لطف و رحمت اختصاص دارد، جمالی است؛ «اسمای جلالی» قبض و خشیت و تقوی و ورع اعطا میکند و «اسمای جمالی» بسط و رجاء و انس و لطف و رحمت. (حسن حسنزاده آملی، ممدالهمم در شرح فصوص الحکم، ص۴۵۵).
- ↑ الهی! بندهات در قبض صابر است، که اگر قبض نباشد، بسط کدام است و چه معنا دارد؟! هنگامی که در قبض به سر میبرد، به بسط امیدوار است و از قبض شاکی نیست؛ چراکه در مصحف عزیزت قبض را بر بسط مقدّم داشتهای و ﴿اللَّهُ يَقْبِضُ وَيَبْسُطُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ﴾ [«خداوند (روزی را) تنگ و فراخ میسازد و به سوی او بازگردانده میشوید» سوره بقره، آیه ۲۴۵] فرمودهای و نمایندگانت در مناجاتها به تأسی از کلامت «یا قابض و یا باسط» گفتهاند. اسم شریف «قابض» بر «باسط» مقدم میباشد؛ چون «قبض» جمع و متن و قضا و اصل است و «بسط» فرق و شرح و تفصیل و قدر است و متن بر شرح مقدم میباشد. (حسن حسنزاده آملی، الهینامه، ص۷۰ و همو، شرح مصباح الانس، ص۵۵۵).
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح فصوص الحکم قیصری، ص۸۱؛ همو، دروس معرفت نفس، ص۴۶۹ و همو، هزارویک کلمه، ج۵، ص۲۶۷.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۲۸۷ ـ ۲۹۰
- ↑ چگونه شکر این نعمت گزارم که اجازهام دادهای نام نیکوی تو را به زبان آورم و در پیشگاهت با تو گفتگو کنم و نامهات را بگشایم و بخوانم، وگرنه أَيْنَ التُّرَابُ وَ رَبُّ الْأَرْبَابِ. چگونه حسن از عهده شکر جودت برآید؛ چراکه دار غیر متناهی وجودت را به او بخشیدی. (حسن حسنزاده آملی، الهینامه، ص۵۱ و همو، الهینامه، ص۴۹).
- ↑ شکر حق میکن حسن در روز و شب *** سالمی از رنجهای بیحساب (حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۷، ص۱۶۴) از بام تا شام، الحمدلله *** ز شام تا بام، الحمدلله از یوم تا یوم از شهر تا شهر *** از عام تا عام، الحمدلله از «آی» آغاز دار هستی *** تا «میم» انجام، الحمدلله (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۱۸۲).
- ↑ چنانکه رسول الله(ص) برای شکر به نماز ایستاد تا اینکه پاهایش ورم کرد و وقتی در این باره به ایشان اعتراض شد، فرمودند: آیا عبد شکور نباشم؟! (حسن حسنزاده آملی، ممدالهمم در شرح فصوص الحکم، ص۴۰۴.
- ↑ گفتی حَسَن این حُسن شعری بر تو احسان کردهام *** رو شکر مُحسِن را نما از عمق جان گفتم به چشم (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۱۴۷).
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۲، ص۲۹۰؛ و ج۷، ص۳۲۹.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۲۹۱.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزار و یک کلمه، ج۲، ص۲۹۰.
- ↑ «خداوند ما را بس و او کارسازی نیکوست» سوره آل عمران، آیه ۱۷۳.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، نامهها بر نامهها، ص۷۳. حسبنا اللّه گفتم و نعم الوکیل از جان و دل *** هر چه بگرفته است، بگرفته است و هر چه داد، داد (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۹۶).
- ↑ حسن حسنزاده آملی، خیر الاثر در رد جبر و قدر، ص۱۱۳.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۲۹۱.
- ↑ پُر بلاترین مردم انبیا هستند؛ در درجه بعد کسانی که از حیث فضیلت بعد از ایشان قرار دارند سپس هرکس که بافضیلتتر است، به ترتیب از بالا به پایین. (محمد کلینی، الکافی، ج۳، ص۶۳۴) از رحمت بیانتهای خویش دارد *** وابسته دام بلا اهل ولا را (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۲۴۷).
- ↑ تفسیر خلاصه منهج الصادقین، به تحقیق حسن حسنزاده آملی، ج۱، ص۱۴۱؛ ج۲، ص۴۸۳؛ ج۳، ص۱۹۰، ۱۹۱ و ۳۸۴. گر مرا هیچ نباشد، نه به دنیا نه به عقبی *** چون تو دارم همه دارم دگرم هیچ نباید (سعدی).
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۷، ص۳۲۹. میان عاشق و معشوق فرق بسیار است *** چو یار ناز نماید شما نیاز کنید (حافظ).
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۲۹۲.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۷، ص۳۲۹.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۲۸۱.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۱۷۱.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، ترجمه رسالة لقاء الله، ص۱۵۲.
- ↑ به رضای تو سالک صادق *** هر چه پیش آیدش مکدر نیست (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۲۵۰) دل باخته جمال جانان را *** از هرچه مقدّرش بود غم نیست (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۸۷).
- ↑ حسن حسنزاده آملی، مُمِدّ الهِمَم در شرح فُصوصُ الحِکَم، ص۴۵۰.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۲۹۳.
- ↑ «پس از آن داوری که کردهای در خود دلتنگی نیابند و یکسره (بدان) تن در دهند» سوره نساء، آیه ۶۵.
- ↑ «و هر که روی (دل) خویش به سوی خداوند نهد و نکوکار باشد بیگمان به دستاویز استوارتر چنگ زده است و سرانجام کارها با خداوند است» سوره لقمان، آیه ۲۲.
- ↑ «آگاه باشید! با یاد خداوند دلها آرام مییابد» سوره رعد، آیه ۲۸.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۷، ص۳۲۹، ۳۳۰.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۲۹۴.
- ↑ حدیث نبوی: «الْفَقْرُ فَخْرِي وَ بِهِ أَفْتَخِرُ»؛ «فقر موجب فخر و مباهات من است». (محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۶۹، ص۵۵).
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۷، ص۳۳۰. الهی! به کبریاییات سوگند که از ثیاب فقر فخر دارم و از فاخر شرم، که در آن همرنگ بینوای دل شکستهام و در این، بیم دلشکستن است. (حسن حسنزاده آملی، الهینامه، ص۲۷).
- ↑ دولت فقرت کند چون که تو را مستطیع *** کعبه وصلش طلب میکن و میقات را (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۳۴).
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۲۹۴.
- ↑ «هر چیزی نابود شدنی است جز ذات او» سوره قصص، آیه ۸۸.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۷، ص۳۳۰؛ همو، نصوص الحکم بر فصوص الحکم، ص۱۰۱ و همو، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۳، ص۳۶۷ و ۳۶۹ و ۴۳۷.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، نصوص الحکم بر فصوص الحکم، ص۱۵۶، ۱۵۷.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۲۹۵.
- ↑ «و سپاه پروردگارت را کسی جز او نمیداند» سوره مدثر، آیه ۳۱.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۷، ص۳۳۰.
- ↑ «و آن چیست در دست راست تو، ای موسی؟» سوره طه، آیه ۱۷.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۱، ص۱۴۵، ۱۴۶؛ همو، دروس شرح فصوص الحکم قیصری، ص۲۵۷؛ همو، هزارویک کلمه، ج۱، ص۷۸؛ همان، ج۴، ص۱۷۵، ۱۷۶؛ همان، ج۷، ص۳۳۰؛ همو، مُمِدّ الهِمَم در شرح فُصوصُ الحِکَم، ص۵۴۱ و همو، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ص۸۹.
- ↑ «توکی پنهان شدهای تا محتاج به دلیلی باشیم که به تو راهنمایی کند؟! و چه وقت دور ماندهای تا آثار تو، ما را به تو واصل گرداند؟!» (دعای عرفه) کی رفتهای ز دل که تمنا کنم تو را *** کی بودهای نهفته که پیدا کنم تو را غایب نبودهای که شوم طالب حضور *** پنهان نبودهای که هویدا کنم تو را با صدهزار جلوه برون آمدی که من *** با صدهزار دیده تماشا کنم تو را (فروغی بسطامی).
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۲۹۶ ـ ۲۹۷.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۷، ص۳۳۰.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، الهینامه، ص۳۶.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۷، ص۳۳۰.
- ↑ خاطرهای از علامه حسنزاده میتواند اشارهای به درجه ابتهاج باشد: در شب جمعهای بر اثر مراقبت و حضور، التهاب و اضطراب شدیدی داشتم و با برنامه عملی استاد علامه طباطبائی روزگار میگذراندم؛ قریب یک ساعت به اذان صبح که به ذکر کلمه طیبه «لا إله إلا الله» اشتغال داشتم، دیدم سرتاسر حقیقت و همه ذرات مملکت وجودم با من در این ذکر شریف همراهند و سرگرم به گفتن «لا إله إلا الله»اند؛ ناگهان به فضل الهی جذبهای دست داد که بسیار ابتهاج به من روی آورد؛ مثل این که تندبادی سخت وزیدن گیرد، صدایی بدون مکث بر من احاطه کرد و سیری سریع پیش آمد؛ رنگ عالم را به گونهای دیدم که از تعبیر آن ناتوانم؛ سرانجام از آن حال شیرین باز آمدم و خودم را در آنجا که نشسته بودم، دیدم. (حسن حسنزاده آملی، هزارو یک کلمه، ج۵، ص۲۵۴).
- ↑ دلی که باز است و چراغ فروزانی در آن است که تا روز قیامت خاموش نمیشود، قلب مؤمن است. (محمد کلینی، الکافی، ج۲، ص۴۲۳).
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۷، ص۳۳۰.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۵۷۱.
- ↑ ﴿لَهُمْ مَا يَشَاءُونَ فِيهَا وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ﴾ «در آن است آنچه بخواهند و نزد ما، بیشتر (نیز) هست» سوره ق، آیه ۳۵.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، الهینامه، ص۶۷.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۲۹۸.
- ↑ «و به بهشت من پا بگذار!» سوره فجر، آیه ۳۰.
- ↑ «ای خدایی که نعمت و بهشت من هستی». (صحیفه سجادیه، مناجات مریدان).
- ↑ حسن حسنزاده آملی، الهینامه، ص۲۲، ۲۳.
- ↑ «خداوند (پایگاه) مؤمنان از شما و فرهیختگان را چند پایه بالا برد» سوره مجادله، آیه ۱۱.
- ↑ از فصّ شیئی فصوص مستفاد میشود که هر سعادتمندی قرب به اقتضای جبلّی هر یک از اسمای حسنی و کلمات علیا داشته باشد، بر وقت این قربْ عطایا و مواهب الهی به او افاضه میشود. (حسن حسنزاده آملی، دو رساله مثل و مثال، ص۲۰۰).
- ↑ قربی که در نوافل است (تدنّی/ دنوّ): «وَ مَا زَالَ يَتَقَرَّبُ عَبْدِي بِالنَّوَافِلِ حَتّى إِذَا مَا أُحِبَّهُ، فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ، وَ بَصَرَهُ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ، وَ لِسَانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ، وَ يَدَهُ الَّتِي يَبْطِشُ بِهَا»؛ «پیوسته بنده من میکوشد تا به مدد نوافل و مستحبات خود را به من نزدیک سازد تا آنگاه که او را دوست دارم و هنگامی که او را دوست بدارم، گوش او میشوم، همان گوشی که با آن میشنود، و چشم او گردم، همان چشمی که با آن میبیند و زبانش میشوم، همان زبانی که با آن سخن میگوید، و دست او میگردم، همان دستی که با آن میگیرد».
- ↑ قربی که در فرایض است (تدلّی): «مَا يَتَقَرَّبُ إِلَيَّ عَبْدِي بِشَيْءٍ أَحَبَّ إِلَيَّ مِمَّا افْتَرَضْتُهُ عَلَيْهِ، وَ مَا زَالَ يَتَقَرَّبُ إِلَيَّ عَبْدِي بِالْفَرَائِضِ حَتَّى إِذَا مَا أُحِبَّهُ، وَ إِذَا أَحْبَبْتُهُ كَانَ سَمْعِيَ الَّذِي أَسْمَعُ بِهِ، وَ بَصَرِيَ الَّذِي أُبْصِرُ بِهِ، وَ يَدِي الَّذِي أَبْطِشُ بِهَا»؛ بنده با انجام فرایض و واجبات، محبوب من واقع میشود و آنقدر به من نزدیک میگردد که با گوش من میشنود، با چشم من میبیند و با دست من اشیاء را میگیرد»؛ بنده در «قرب فرایض» سمع حق، بصر حق و ید حق میشود؛ این مقام برای انسان کامل و در هنگام فنای ذات و بقای به حق است. در نماز به لطیفه قرب فرایض اشارهای داریم؛ هنگامی که بنده در رکوع «سُبْحَانَ رَبِّيَ الْعَظِيمِ وَ بِحَمْدِهِ» میگوید، در همان جایگاه، «سَمِعَ اللَّهُ لِمَنْ حَمِدَهُ» میآید که حق، سمع حامد است. (حسن حسنزاده آملی، ممدالهمم در شرح فصوص الحکم، ص۱۸) تفاوت قرب نوافل با قرب فرایض این است که فرایض یا همان واجبات به طوری قرب میآورند که بنده چشم و گوشِ خدای تعالی میشود؛ بنابراین سمیع و بصیرِ غیر متناهی در وی پیاده میشود و وی از آن طرف غیر متناهی میگردد؛ اما قرب نوافل بدین پایه نیست، بلکه خداوند چشم و گوشِ عبدِ محدود است؛ بنابراین دریافتها نیز مقید و محدود است؛ پس انسان تا به پایه قرب نوافل میرسد، خداوند سمع و بصر او میشود و اگر چنین شود، عبد احاطه وجودی پیدا میکند؛ چنانکه انسان کامل در اعتلا و ارتقای وجودی خود به صادر نخستین میپیوندد و با او اتحاد وجودی پیدا میکند و جهان به منزله اعضا و جوارح او میشود. به عبارتی دیگر، در قرب نوافل خداوند در حدّ چشم و گوش و قوای عبد در اختیار عبد است؛ پس اراده و اختیارِ محدود عبدِ ولیّ در کار است؛ اما در قرب فرایض، شخص در اختیار و اراده حق قرار دارد؛ بنابراین در اختیار غیر متناهی است. (حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۳۵۵، ۳۵۶ و ۶۳۶).
- ↑ جامی در اشعة اللمعات معتقد است که مقرّبان از چهار حال بیرون نیستند: ۱. صاحبان قرب نوافل: فقط متحقق به قرب نوافلند که در این مقام حقتعالی میفرماید که من سمع و بصر و لسان و ید و رجل بنده میشوم؛ ۲. صاحبان قرب فرایض: فقط متحقق به قرب فرایضند که بنده چشم و گوش خدا میشود و «سَمِعَ اللَّهُ مَنْ حَمِدَهُ»؛ ۳. صاحبان جمع بین القربین: جمع دو قرب فرایض و نوافل بدون تقیّد به یکی از آنها و بیآنکه گاهی یکی باشد و گاهی دیگری، بلکه هر دو قرب با هم احکامشان متحقق باشد و این را مرتبه جمع الجمع و قاب قوسین (قاب یعنی اندازه و قوسین یعنی دو کمان که دو قرب نوافل و فرایض است) و مقام کمال خوانند و آیه ﴿إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ﴾ [«بیگمان آنان که با تو بیعت میکنند جز این نیست که با خداوند بیعت میکنند؛ دست خداوند بالای دستهای آنان است» سوره فتح، آیه ۱۰] اشاره به این مرتبه است؛ ۴. اختیار در ظهور هر یک از قربهای سهگانه (فرایض، نوافل، جمع بین القربین): صاحبان این قرب به هیچیک از احوال سهگانه پیشین مقیّد نیستند، بلکه مخیّرند که به هر یک از قربهای فرایض، نوافل و جمع بینالقربین ظاهر شوند؛ این قرب را مقام «احدیت جمع» و مقام «أو أدنَی» مینامند و آیه ﴿وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمَى﴾ [«و چون تیر افکندی تو نیفکندی بلکه خداوند افکند» سوره انفال، آیه ۱۷] به آن اشاره دارد؛ این مقام، حالت خاص خاتم النبیین(ص) است و به وراثت و کمال متابعت، اولیای کامل از آن حظّی دارند. (حسن حسنزاده آملی، مُمِدّ الهِمَم در شرح فُصوصُ الحِکَم، ص١٩).
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۵، ص۳۴۵؛ ج۶، ص۲۶۷، ۲۶۸؛ ج۷، ص۳۳۰؛ همو، دروس معرفت نفس، ص۴۵۵ و گفتوگو با علامه حسن حسنزاده آملی، محمد بدیعی، ص۲۰۷، ۲۰۸.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۲۹۹ ـ ۳۰۱.
- ↑ عنقای اوج قاف قرب دلبر من در زیر پر بگرفته کلّ ماسوا را (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۲۴۶).
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۳۰۱.
- ↑ جز او (حضرت دوست) هیچ کسی نیست.
- ↑ هیچ نیرو و توانی جز از سوی خداوند بلندمرتبه و بزرگ نیست.
- ↑ «و جز آنچه خواست خداوند است، مخواهید» سوره انسان، آیه ۳۰.
- ↑ «او، آغاز و انجام و آشکار و نهان است» سوره حدید، آیه ۳.
- ↑ هیچ خدایی جز خدای یگانه نیست؛ او یکتاست، او یکتاست، او یکتاست.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۷، ص۳۳۲ و ج۲، ص۱۶۹.
- ↑ «آن زنده نامیرا» سوره فرقان، آیه ۵۸.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۷، ص۳۳۲.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۷، ص۳۳۲، ۳۳۳.
- ↑ «آگاه باشید که دوستان خداوند نه بیمی خواهند داشت و نه اندوهگین میشوند» سوره یونس، آیه ۶۲.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۷، ص۳۳۳.
- ↑ «تو سرور من در این جهان و در جهان واپسینی» سوره یوسف، آیه ۱۰۱.
- ↑ «بخشایش خویش را میگستراند و او سرور ستوده است» سوره شوری، آیه ۲۸.
- ↑ دو نبوت هست وقف خاص و عام *** خاص تشریعی و عام آمد مقام این مقامی تا قیامت ای همام *** هست باقی و ندارد اختتام لیک تشریعی بدون ارتیاب *** ختم شد بر حضرت ختمی مآب آن مقامی را ولایت حائز است *** پس ولی را این نبوت جایز است ... چون ولی اسمی ز اسمای خداست *** همچو دیگر اسمها بیانتهاست او ولیّ دنیی است و آخرست *** همچنان که قاهر است و فاطر است پس مقامی باقی است و دائم است *** مظهر اسم ولیّ قائم است لیک چون نبود از اسمایش نبی *** منقطع گردد چرا باشی غَبی؟ (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۳۴۲) غَبی: نادان.
- ↑ «نبی» باید «ولی» باشد؛ «ولی» نه، *** که میشاید «نبی» باشد؛ «نبی» نه (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۱۶).
- ↑ ﴿فَوَجَدَا عَبْدًا مِنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْمًا﴾ «و بندهای از بندگان ما (خضر) را یافتند که به او از نزد خود بخشایشی داده و او را از پیش خویش دانشی آموخته بودیم» سوره کهف، آیه ۶۵.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، یازده رساله فارسی، ص۱۷۵-۱۷۷؛ همو، مُمِدّ الهِمَم در شرح فُصوصُ الحِکَم، ص۳۳۹، ۳۴۰ و ۳۴۷؛ همو، هزارویک کلمه، ج۵، ص۱۴۸ و همو، شرح مصباح الانس، ص۲۰۷ و ۲۸۸ و ۳۰۷ و ۵۸۲.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۳۰۳ ـ ۳۰۶.
- ↑ «و اینکه پایان (هر چیز) به سوی پروردگار توست» سوره نجم، آیه ۴۲.
- ↑ «به یقین بازگشت به سوی پروردگار توست» سوره علق، آیه ۸.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۷، ص۳۳۳.
- ↑ «آنگاه (میان او و پیامبر) به اندازه دو کمان یا نزدیکتر رسید» سوره نجم، آیه ۹.
- ↑ اگر پرده برداشته شود، بر یقین من چیزی افزوده نمیگردد.
- ↑ در بدنم احساس ضعف میکنم.
- ↑ رفتی و نمیشوی فراموش *** میآیی و میروم من از هوش (سعدی).
- ↑ ای مرغ سحر! عشق ز پروانه بیاموز *** کان سوخته را جان شد و آواز نیامد این مدّعیان در طلبش بیخبرانند *** کان راکه خبر شد خبری باز نیامد (سعدی).
- ↑ گر کسی وصف او ز من پرسد *** بیدل از بینشان چه گوید باز؟! عاشقان کشتگان معشوقند *** برنیاید ز کشتگان آواز (سعدی).
- ↑ تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز!.
- ↑ ای خوش آن روزی که قبل از روز و شب *** فارغ از اندوه و خالی از تعب متحد بودیم با شاه وجود *** نقش غیریت به کلّی محو بود (جامی).
- ↑ مصباح الشریعه، ص۴۵۳.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۴، ص۱۷۳-۱۷۵.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۳۰۶ ـ ۳۰۸.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۲۶.
- ↑ فکری بکن بنگر کهای و در کجایی *** هم از کجا بودی و میخواهی کجا را (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۲۴۸).
- ↑ «در جایگاهی راستین نزد فرمانفرمایی توانمند» سوره قمر، آیه ۵۵.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط هشتم/ البهجة والسعادة، ص۵۷؛ نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۲۸ و ۱۳۶؛ همو، شرح مصباح الانس، ص۴۹۱. علامه حسنزاده جزوهای به نام «من کیستم؟» دارد که محصول یقظه و حالتی است که در اثر تفکر و تأمل در حقیقت نفس ناطقه انسانی و احوال آن، به نگارش درآمده است؛ این جزوه آدمی را از غفلت همیشگی خود به در آورده و در حیرتی، که آن هم برای خود عالمی و لذّتی دارد، فرو میبرد. (حسن رمضانی، مروری بر آثار و تألیفات علامه حسنزاده آملی، ص۷۲) این است دانم پیشهام کز خویش در اندیشهام *** گشته مرا ورد زبان من کیستم؟ من کیستم؟... ای صاحب دار وجود ای از تو هر بود و نمود *** در این جهان بیکران من کیستم؟ من کیستم؟ ای واقف سرّ و عیان ای آشکارا و نهان *** از بند رنجم وارهان من کیستم؟ من کیستم؟ (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۱۴۱).
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۶۸۳، ۶۸۴.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۳۶ و ۱۵۱؛، ریاضت، ورزیده کردن و ورزش دادن عقل است تا قوای دیگر سرکشی نکنند و تابع عقل گردند و او بتواند آنها را از عالم جسمانی به عالم عقلی بکشاند؛ در نتیجه شخص عارف به تمام وجود خود در سلک عالَم قدس درمیآید. (حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۶۸).
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۷۳.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط دهم/ اسرار الآیات، ص۵۵.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۷۴.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۲۲۱.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۳۰۸ ـ ۳۱۱.
- ↑ «مرا با پروردگار حالی است که در آن نه فرشته مقربی میگنجد و نه پیامبر مرسل دیگر». (محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۱۸، ص۳۶۰).
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبییات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۸۰.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبییات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۷۴.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبییات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۷۷.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۷۸.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۸۰.
- ↑ برقی میجهد و خاموش میگردد.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۸۳.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۸۳.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۸۶.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۸۴.
- ↑ «استیفاز» یعنی نیمخیز نشستن و حالتی که انسان نه کامل نشسته و نه کامل ایستاده است و نشان از بیتابی درونی دارد.
- ↑ «غواشی» جمع غاشیه است و غاشیه به معنای فراگرفتن و پوشش است. (حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۷۸ و ۱۷۹).
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۸۹ و ۱۹۰.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۹۱.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۳۱۱ ـ ۳۱۴.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۹۷.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۹۷ و ۱۹۸.
- ↑ تغلغل به معنای «نفوذ کردن» و «داخل شدن» و «فرورفتن» است.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۲۰۵.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۲۰۶.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۲۰۹.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۳۱۵ ـ ۳۱۶.
- ↑ خمشدن از جانبی به جانب دیگر میل کردن.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۲۱۳، ۲۱۴.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۲۱۹-۲۲۱.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۲۲۵.
- ↑ اگر سرّ عارف باللّه مانند مرآة مجلوة شود و زنگهای هوی و هوس را از خود بزداید و خودش را تطهیر کند، اقتضای ذاتی این گوهر گرانمایه این است که حقایق ملکوت در او منتقش شود و این، اثر تکوینی اوست. (حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط دهم/ اسرار الآیات، ص۸۸).
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۲۲۶.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۲۸.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۲۲۶.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۳، ص۴۸۸.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۳۱۶ ـ ۳۱۹.
- ↑ سید جعفر سجادی، فرهنگ اصطلاحات و تعابیر عرفانی، ص۳۱۱.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۶۳۷.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط دهم/ اسرار الآیات، ص۷۸.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۲۹۰.
- ↑ محمد کلینی، الکافی، ج۶، ص۵۵۰.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیات ابن سینا، نمط هشتم/ البهجة و السعادة، ص۳۳، ۳۴.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، انسان و قرآن، ص۱۲۵، ۱۲۶.
- ↑ هجویری حجاب را به دو نوع رینی و غینی تقسیم کرده است؛ حجاب رینی از بینرفتنی نیست و حجاب غینی زود برطرف میشود؛ زیرا در حجاب رینی، ذات فرد، حجاب حق میشود و نزد او حق و باطل یکسان میگردد؛ ولی در حجاب غینی صفت بنده حجاب حق میشود، در حالی که همواره طبع و سرّ او جویای حق است و از باطل میگریزد. بنابراین حجاب ذاتی یا همان حجاب رینی هرگز از میان نمیرود. (علی بن عثمان هجویری، کشف المحجوب، ص۵).
- ↑ «نه چنین است؛ بلکه آنچه میکردهاند بر دلهاشان زنگار بسته است» سوره مطففین، آیه ۱۴.
- ↑ «آنهایی که در دل کژی دارند، از سر آشوب و تأویلجویی، از آیات متشابه آن، پیروی میکنند» سوره آل عمران، آیه ۷.
- ↑ «خداوند بر دلها و بر شنوایی آنان مهر نهاده و بر بیناییهای آنها پردهای است و عذابی سترگ خواهند داشت» سوره بقره، آیه ۷.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، نصوص الحکم بر فصوص الحکم، ص۱۳۹.
- ↑ جناب آقای شعرانی میفرمود که چرکِ صوری و ظاهری را عرب تعبیر به «وَسَخ» میکند و چرکی که به دل و جان مینشیند و به اصطلاح چرک باطنی است، عرب از آن تعبیر به «رین» مینماید. «رین» زنگ است، چرک است که بر دل مینشیند و نمیگذارد که چشم دل ببیند: ﴿كَلَّا بَلْ رَانَ عَلَى قُلُوبِهِمْ﴾؛ کردارشان بر دلشان زنگار شده است. (حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط هشتم/ البهجة و السعادة، ص۳۴، ۳۵).
- ↑ «آری، بیگمان آنان در آن روز از پروردگارشان باز داشته خواهند بود» سوره مطففین، آیه ۱۵.
- ↑ «و به راستی هر که در این جهان کور (دل) باشد همو در جهان واپسین (نیز) کور (دل) و گمراهتر خواهد بود» سوره اسراء، آیه ۷۲.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، ممد الهمم در شرح فصوص الحکم، ص۷۸.
- ↑ «آنان چون چارپایانند بلکه گمراهترند» سوره اعراف، آیه ۱۷۹.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط هشتم/ البهجة والسعادة، ص۳۴، ۳۵؛ همو، شرح مصباح الانس، ص۱۶۶، ۱۶۷ و ۲۹۴. کسانی که مزاج معتدل و شوق به کمالات دارند، همانند شمشیر هندیاند؛ زیرا همانطور که شمشیر هندی قوی و آبدیده است و جوهر خوبی دارد و غلاف خودش را میخورد و تکهتکه میکند، برخی نفوس نیز به دلیل شرافت و اصالت، چندان از بدن خود کار میکشند و خواهان علم و دانش هستند و طالب فهم حقایق هستیاند که بدن از دست ایشان آرام و قرار ندارد. (حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۲۹۴، ۲۹۵).
- ↑ حجابی جز جلال و عظمت او و بیچارگی ما و تعیّن ما به خصوص اگر ذنوب پایبند ما باشد، وجود ندارد؛ حالا ذنوب هم مختلف است؛ از پیشپاافتاده بگیر و بیا تا خودبینی و «&& وجودک ذنب لا یقاس به ذنب &&». در توحید صدوق آمده است که سائلی از ثامن الائمه میپرسد: «پس چه چیز حجاب خلق از خالق شده است؟» امام(ع) در جواب میفرماید: «كَثْرَةُ الذُّنُوبِ». پس حجابهایی که حائل و مانع انسان از نیل به جنة اللقانند، گناهانی است که در خود انسان هستند. (حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۲، ص۱۸۰؛ همو، هزارویک کلمه، ج۲، ص۸۲).
- ↑ حسن حسنزاده آملی، ممد الهمم در شرح فصوص الحکم، ص۹۶.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، نصوص الحکم بر فصوص الحکم، ص۱۴۰، ۱۴۱.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۱۵۱.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط هشتم/ البهجة و السعادة، ص۹۳، ۹۴.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، نصوص الحکم بر فصوص الحکم، ص۱۴۱.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، انسان و قرآن، ص۱۲۶.
- ↑ یکی از بزرگان درباره «الْمُصَلِّي يُنَاجِي رَبَّهُ»؛ «نمازگزار با خدا مناجات میکند» نصیحت میفرمود که وقتی نمازگزار به نماز میایستد، با پروردگارش سخن میگوید، پس باید مواظب باشد که کفران نعمت نکند و در حالتی وارد نماز شود که در حضور باشد و خلاف ادب مرتکب نشود و بتواند فیوضات آنسویی را دریافت کند. بنابراین در شرع مقدس مواردی را که شخص نمیتواند معنویت بگیرد و قرب پیدا کند، بیان شده است؛ برای مثال برخی بزرگان در حال خستگی نوافل را ترک میکنند تا کفران نعمت نشود و نماز بعد از غذا و در حال سیری را مکروه میدانند؛ منظور اینکه اگر برای نمازگزار در اول وقت، حال نیست یا سیری مانع حضور قلب است، نماز را به تأخیر بیندازد تا حال مناسب پیدا کند و بهرهای از نماز و عبادت ببرد. البته باید مواظب بود که «تأخیر نماز» عادت نشود. مقصود این است که نمازگزار باید در نماز گیرنده باشد و انجام آن صرف اسقاط تکلیف نباشد. جناب رسول الله(ص) فرمود: «جُعِلَتْ قُرَّةُ عَيْنِي فِي الصَّلَاةِ»؛ یعنی نور چشم من در نماز است. پس با حضور قلب گیرنده باشیم تا کفران نشود. وقتی به رکوع رفتید، باید کام دل بگیرید و بعد سر بلند کنید؛ آنچنان «سُبْحَانَ رَبِّيَ الْعَظِيمِ وَ بِحَمْدِهِ»؛ «پروردگار بزرگ من از هر عیب و نقصی پاک و منزه است و من مشغول ستایش او هستم» بگویید که از جان و دل بفهمید خدای تعالی شنیده است تا بگویید: «سَمِعَ اللَّهُ لِمَنْ حَمِدَهُ»؛ «خدا ستایش کسی که او را میستاید، میشنود» و اگر به سجده رفتید، چنان از دل «سُبْحَانَ رَبِّيَ الْأَعْلَى وَ بِحَمْدِهِ»؛ «پروردگار من که از هر کسی بالاتر است، از هر عیب و نقصی پاک و منزّه میباشد و من مشغول ستایش او هستم» بگویید که جانْ تازه شود و آنگاه سر بر آورید و آرامآرام خورشیدِ ﴿هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ﴾؛ «اول و آخر و ظاهر و باطن اوست» رخ بنماید و جان به دیدارش مسرور سازید؛ بفهمید که خدا هست و دارد خدایی میکند و سلطان توحید در ما طلوع نماید و فهم سخنان جناب معصوم(ع) مقدور شود: «فَسُبْحَانَكَ مَلَأْتَ كُلَّ شَيْءٍ وَ بَايَنْتَ كُلَّ شَيْءٍ»؛ «پس خدایا تو منزهی، همه چیز را پر کرده و در عین حال غیر از همه چیز هستی»؛ «الدَّانِي فِي عُلُوِّهِ، وَ الْعَالِي فِي دُنُوِّهِ»؛ «پایینترین چیز در عین بلندی و عالیترین چیز در عین نزدیکی». (حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۲۰۵، ۲۰۶ و ۳۲۴ و ۴۳۳، ۴۳۴ و ۶۷۷، ۶۷۸).
- ↑ حسن حسنزاده آملی، نامهها بر نامهها، ص۱۷.
- ↑ «ای مؤمنان! مبادا داراییها و فرزندانتان شما را از یاد خداوند باز دارد و آنان که چنین کنند زیانکارند» سوره منافقون، آیه ۹.
- ↑ امام صادق(ع) درباره حجاب نفس میفرماید: «لَا حِجَابَ أَظْلَمُ وَ أَوْحَشُ بَيْنَ الْعَبْدِ وَ بَيْنَ الرَّبِّ مِنَ النَّفْسِ وَ الْهَوَى»؛ «میان بنده و خدا، پوششی تاریکتر و وحشتزاتر از نفس و هوی و هوس نیست». (بحار الانوار، ج۶۷، ص۶۹) «الهی! هراس حسن از خویش، بیش از اهرمن است، که این دشمن بیگانه است و آن آشنا و همخانه». (حسن حسنزاده آملی، الهینامه، ص۴۷).
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۴۵۲ ـ ۴۶۱.
- ↑ «به راستی تو از این غافل بودی» سوره ق، آیه ۲۲.
- ↑ بخشش بسیارش جز جود و کرم بر او نیفزاید. (دعای افتتاح).
- ↑ «تاریکیهایی است پشت بر پشت» سوره نور، آیه ۴۰.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس معرفت نفس، ص۳۰۷، ۳۰۸؛ همو، شرح مصباح الانس، ص۶۹۹-۷۰۲ و مقدمة و شرح حسن حسنزاده آملی بر آغاز و انجام خواجه نصیر طوسی، ص۱۶۲.
- ↑ آنچه که ملکه شود، دیگر هست که هست، حتی در آن سرا همراه آدمی است؛ از اینرو اهل بهشت قرائتها دارند؛ اما اهل جهنم تخاصم و مجادله. اهل جهنم در آنجا نیز فضولی و اعتراض میکنند؛ چون در جان و طبیعت و سرشت ایشان ملکه شده است و این طبیعت اکتسابی، ایشان را آرام نمیگذارد؛ چنانکه طبیعت مکسوبه نیز با انسان همراه است. کسانی که در اینجا سوءظن به خدا داشتند و برای آنها ملکه شده بود، وقتی به خواب روند، مطابق ملکات و سریره خود سخنان ناروا میزنند و در آن سرا نیز با همدیگر تخاصم دارند؛ اما عدهای چون در اینجا لغو نمیگفتند، در خواب و در آن سرا نیز لغو نمیگویند. (حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۳۹۴).
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط هشتم/ البهجة و السعادة، ص۱۱۵.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، مجموعه مقالات، ص۱۴، ۱۵.
- ↑ ﴿لَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ﴾ «و چون کسانی نباشید که خداوند را فراموش کردند پس (خداوند نیز) آنان را از یاد خودشان برد» سوره حشر، آیه ۱۹.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط هشتم/ البهجة و السعادة، ص۹۵؛ همو، مجموعه مقالات، ص۱۶۰، ۱۶۱.
- ↑ امام صادق(ع) میفرماید: «فَإِنَّ الْغَفْلَةَ مِصْطَادُ الشَّيْطَانِ وَ رَأْسُ كُلِّ بَلِيَّةٍ وَ سَبَبُ كُلِّ حِجَابٍ»؛ «غفلت کمینگاه شیطان است و اساس تمام بلاها و سبب همه حجابهاست. (محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۶۷، ص۱۱۰).
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۲، ص۳۰۹.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، ترجمة رسالة لقاء الله، ص۱۷۲.
- ↑ «ابراهیم به راستی بردبار دردمند توبهکاری بود» سوره هود، آیه ۷۵.
- ↑ «آه» نامی از اسمهای خداست.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم بخش اول، ص۱۶۶؛ همو، صد کلمه در معرفت نفس، ص۳۵؛ همو، شرح مصباح الانس، ص۶۶۷.
- ↑ «بیگمان این قرآن به آیین استوارتر رهنمون میگردد» سوره اسراء، آیه ۹.
- ↑ «ای مؤمنان! (ندای) خداوند و پیامبر را هر گاه شما را به چیزی فرا خوانند که به شما زندگی میبخشد پاسخ دهید» سوره انفال، آیه ۲۴.
- ↑ «و (دیگر) این که این راه راست من است از آن پیروی کنید و از راهها (ی دیگر) پیروی نکنید» سوره انعام، آیه ۱۵۳.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط سوم، بخش اول، ص۱۵۰ و ۱۵۱؛ همو، شرح مصباح الانس، ص۱۹۱، ۱۹۲، ۲۱۸، ۲۱۹، ۶۸۱ و ۷۰۸.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۴۶۱ ـ ۴۶۶.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط هشتم/ البهجة والسعادة، ص۱۲۸؛ همو، شرح مصباح الانس، ص۱۱۸ و ۶۳۲.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، ولایت تکوینی، ص۱۴.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۶۶۶ ـ ۶۶۷.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط دهم/ اسرار الآیات، ص۶۱.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط دهم/ اسرار الآیات، ص۱۲۹.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، ترجمه رسالة لقاء الله، ص۳۳.
- ↑ «خداوند ربا را کاستی میدهد» سوره بقره، آیه ۲۷۶.
- ↑ «صدقات را افزایش میبخشد» سوره بقره، آیه ۲۷۶.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، نامهها بر نامهها، ص۱۹۳، ۱۹۴.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، نامهها بر نامهها، ص۵۸.
- ↑ حضرت محمد(ص) در مذمّت دنیادوستی میفرمایند: «حُبُّ الدُّنْيَا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَةٍ»؛ دوستی دنیا اساس و سرچشمه تمامی خطاهاست». (مصباح الشریعه، ص۱۳۶).
- ↑ حسن حسنزاده آملی، نامهها بر نامهها، ص۴۴.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۶۳.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۳۱۵.
- ↑ «و بهره خود از این جهان را (هم) فراموش مکن» سوره قصص، آیه ۷۷.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، نامهها بر نامهها، ص۷۵، ۷۶.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۴۶۶ ـ ۴۶۹.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۹۸.
- ↑ «غواشی» جمع غاشیه است و غاشیه به معنای فراگرفتن و پوشش است. (حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۷۸، ۱۷۹).
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط هشتم/ البهجة والسعادة، ص۹۸ و ۱۰۴.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط هشتم/ البهجة والسعادة، ص۱۰۶، ۱۰۷.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۴۷۰ ـ ۴۷۱.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، انسان در عرف عرفان، ص۴۶.
- ↑ «الهی! آکنده از عبارات اصطلاحاتیام، که حجاب معرفت شهودی شدهاند. خوشا مطایایی که با قلب بیرنگ، حامل عطایایت شدهاند». (حسن حسنزاده آملی، الهینامه، ص۷۳).
- ↑ گفتوگو با علامه حسن حسنزاده آملی، محمد بدیعی، ص۲۴۴، مبادا آشنایی با علوم رهزن شود که سخن فوق علوم رسمی است؛ برای مثال اسفار، اشارات، تمهید و شرح فصوص خواندیم و به زبان اهل عرفان و فلسفه آشنا شدیم و الفاظ یاد گرفتیم، حال به چه نتیجهای رسیدیم؟ بر فرض همانند کتاب لغت شدیم و با زبانها آشنایی پیدا کردیم، آیا کار درست میشود؟ (حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۲۳۴).
- ↑ علمْ نوری است که خداوند به قلب هرکس که بخواهد، میافکند (مصباح الشریعه، ص۱۶).
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح فصوص الحکم قیصری، ص۲۳۹.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، الهینامه، ص۷۳.
- ↑ شرح دفتر دل، ج۲، ص۲۳۶. در کتاب مصباح الهدایه درباره علم لدنّی میخوانیم: علمی است که اهل قرب را به تعلیم الهی و تفهیم ربّانی، معلوم و مفهوم شود، نه به دلایل عقلی و شواهد نقلی؛ چنانکه قرآن در آیه ۶۵ سوره کهف در حقّ «خضر»(ع) میفرماید: ﴿عَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْمًا﴾؛ «از نزد خود علم [لدنّی و اسرار غیب الهی] به او آموختیم». (عزالدین محمود کاشانی، مصباح الهدایه، ص۵۱).
- ↑ «و اگر آنان تورات و انجیل و آنچه را از پروردگارشان به سوی آنها فرو فرستاده شده است، بر پا میداشتند از نعمتهای آسمانی و زمینی برخوردار میشدند» سوره مائده، آیه ۶۶.
- ↑ «که جز پاکان را به آن دسترس نیست» سوره واقعه، آیه ۷۹.
- ↑ «بیگمان گرامیترین شما نزد خداوند پرهیزگارترین شماست» سوره حجرات، آیه ۱۳.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، یازده رساله فارسی، ص۴۲؛ همو، شرح مصباح الانس، ص۱۴۸ و ۶۴۲؛ همو، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ص۴۸.
- ↑ حافظ.
- ↑ «متکلم» با مردم عوام دعوا و اعتراض دارد و افکار آنها را تکذیب میکند و «حکیم» با متکلم درمیافتد و مدارج علمی او را ناقص میداند و «عارف» با حکیم دعوا میکند و دستاوردهای او را در فهم حقایق قاصر میداند و عارف عملی، عارف به عرفان نظری را نکوهش میکند؛ اما مراد این دعواها و نکوهشها این نیست که آنچه تاکنون آموختهای ناصواب است، بلکه میگویند که پایبند به این حد و اندازه نباش و بالاتر بیا! دعوای بالایی با پایینی تکذیب او نیست، بلکه هشدار است تا در آن اندازه توقف نکند و مقیّد به آن حد و متوقف در آن مرحله نشود. پس هر چه گرفتید، باعث حجاب نشود؛ کمالات بینهایتاند و به همین اندازه نیستند. (حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۳۹۳، ۳۹۴ و ۴۰۷ و ۴۱۴).
- ↑ کسی به بزرگواری اعتراض کرد: «چرا این مقدار دشواری را تحمل میکنید؟! مقداری مراعات و مدارا کنید»؛ در جواب فرمود: «نچشیدی». (حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۴۸۷).
- ↑ «ای که میدهد [عطای] بسیار در برابر [طاعت] اندک». (دعای ماه رجب).
- ↑ حضرت عیسی(ع) برای اینکه بر حواریون این مطلب را عینی کند که «اگرچه عمل کم باشد، ولو به اندازه گفتن یک سبحان الله، نباید آن را اندک شمرد»، تشبیه معقول به محسوس کرد و فرمود: از دانه خردل که بسیار خرد است، درختی به آن بزرگی به دست میآید که پرندگان در آن لانه میسازند و حیوانات زیر سایهاش میآرامند! «پرورش ملکوت» در یک ماده جسمانی، اینچنین غوغا میکند و انوار ملکوتی، او را به این درجه میرسانند؛ همانها عمل خرد شما را که ملکوتی است، چنان رشد میدهند که با پرورش دانه خردل قابل قیاس نیست. (حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۴۳۱).
- ↑ عارفان میگویند که انسان کامل آن است که مبیّن حقایق اشیاء باشد و به سرّ اسماء الله رسیده باشد و بطنان ﴿وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا﴾ در او پیاده شده باشد. پس علم حقیقی فوقِ انباشتن اصطلاحات است؛ نمیگوییم که صرف و نحو و فقه و اصول و دیگر علوم را یاد گرفتن غلط است، بلکه حقیقت فوق اینهاست و اینها همه مقدمه و معدّاتند؛ عرفان نظری را هم که میخوانیم، معدّ و زمینهساز است و به ما حرف یاد میدهد؛ ولی مهم آن است که تن به کار دهیم و ﴿إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ﴾ را پیش روی داریم؛ این دستورالعمل را در متن ذات خودمان پیاده کنیم تا به فعلیت برسیم. (حسن حسنزاده آملی، دروس شرح فصوص الحکم قیصری، ص۲۳۹-۲۴۱).
- ↑ خداوند فقط در قلبی تجلی میکند که فارغ از نقوش و حجب اصطلاحات و رسوم صناعات است؛ برای مثال قلب پیامبر(ص) که مهبط و منزل ﴿إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ﴾ شد؛ اما نه حرفی را خوانده بود و نه خطی را نوشته بود. (حسن حسنزاده آملی، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ص۴۹، ۵۰).
- ↑ حسن حسنزاده آملی، یازده رساله فارسی، ص۴۲؛ همو، شرح مصباح الانس، ص۲۷۰، ۲۷۱ و ۳۹۴، ۳۹۵ و ۴۳۰، ۴۳۱ و ۴۶۷ و ۶۶۶ و ۶۹۰.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۲۶۳.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، الهینامه، ص۸.
- ↑ ﴿مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَارًا﴾ «داستان آنان که (عمل به) تورات بر دوش آنها نهاده شد اما زیر بار آن نرفتند همچون داستان درازگوشی است بر او کتابی چند» سوره جمعه، آیه ۵.
- ↑ دانشمندی شصت سال درباره عنکبوت مطالعه کرد و سخنان عجیبی درباره آن داشت. حقایقی که در این شصت سال به دست آورد، گرچه مورد اعتناست، اما برای هر فرد، مهمتر از اینگونه دانشها، مطالعه کتاب وجودی خویش است. به جای اینکه به سراغ مطالعه خانه عنکبوت برویم، باید خود را بشناسیم. سقراط میگفت که نمیگویم شناخت عالم تکوین از قبیل سنگها، معادن، خاکها و گیاهان اشتباه است؛ چون این علوم نیز مفید هستند؛ ولی قبل از شناخت اشیای دیگر، باید خود را بشناسیم. مرحوم آقای شعرانی از آقای شیخ عبدالنبی نقل میکردند که فرمود: من از روستایی از شهر نور به تهران آمدم. اسمم نبی بود؛ وقتی طلبه شدم، اسم خود را عبدالنبی گذاشتم. در مدرسه سپهسالار قدیم حجره گرفتم. یک وقت رسالهای در علم کیمیا به دستم رسید؛ با خود گفتم: «اگر به این رساله عمل کنم، شاید بتوانم از این فقر طلبگی بهدر آیم». شبها وقتی همه خواب بودند، به پشتبام مدرسه میرفتم و آنها را پیاده میکردم. در آن زمان عدهای از مردم نور به تهران آمدند و میخواستند به زیارت حضرت ثامن الحجج(ع) بروند؛ من نیز همسفر آنها شدم؛ در مسیر ما سبزوار قرار داشت؛ شب را در آنجا ماندیم؛ فرصت را غنیمت شمردیم و به خدمت عالم بزرگوار، متألّه حاجی سبزواری رفتیم؛ هنگام برخاستن و خداحافظی، مرحوم حاجی به من فرمود: «شما بمانید!» حاجی آرام پیش من آمد و فرمود: «از آن کار شبانه به جایی نمیرسی؛ دست از سر آن بردار و مشغول تحصیل باش!». هیچکس جز خدا از آن کار خبر نداشت. آری! طلبه باید حواسش جمع باشد و اوقات خود را برای اینگونه امور صرف نکند. کیمیا غلط نیست؛ اما کیمیای طلبه قرآن و حدیث و فقه و اصول و عرفان است. مبادا القائات شیطانی و جنّی ما را از تحصیل بازداردا چرا به دریای بیکران قرآن روی نیاوریم و قدر خود را نشناسیم؟! باید سعی کنیم که مس وجود خود را طلا کنیم. یک وقت بچه بودیم و با تیله و گردو بازی میکردیم و بزرگترها به ما میخندیدند؛ نکند امروز به اموری مشغول باشیم که بزرگان و اولیای الهی به ما بخندند. «عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ»؛ «مراقب خود باشید». (حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۲۶۸ و ۶۲۴، ۶۲۵).
- ↑ اگر «علم» در خارج تمثل یابد، به صورت آب است. در آیه شریف ﴿أَنْزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً﴾ [«از آسمان آبی فرو فشاندیم» سوره حجر، آیه ۲۲] منظور از آب، علم است. ظاهر آیه آمدن آب از آسمان و باطنش نزول علم است. پس علم مایه حیات ارواح است و بر مبنای حکم محکم اتحاد عالم و معلوم غذای علم جزء حقیقت انسان میشود و او را زنده میکند و جان میدهد و اگر عالِم قدر خود را بداند، عیسویمشرب است؛ چون میتواند کسی باشد که همانند حضرت عیسی(ع) و در حد سعه وجودی خود به احیای دیگران بپردازد و همانند انبیا نفوس اجتماع را برای ابد احیا کند و پرندههای آسمانی را پرواز دهد و به سوی سعادت ابدی رهسپارشان کند. (حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۲۴۹، ۲۵۰).
- ↑ علمِ بیعمل و بدون تهذیب نفس و انباشتنِ اصطلاحاتی چند در ذهن، موجب سعادت نیست و جز دوری از خداوند، نتیجهای ندارد؛ چنانکه پیامبر(ص) میفرماید: «مَنِ ازْدَادَ عِلْماً وَ لَمْ يَزْدَدْ هُدًى لَمْ يَزْدَدْ مِنَ اللَّهِ إِلَّا بُعْداً»؛ «هرکه علمش فزونی یافت، بدون آنکه هدایتش فزونی یابد، تنها دوری از خدا افزایش یافته است». (بحارالانوار، ج۲، ص۳۷) خداوند در قرآن از کسانی میگوید که با وجود علم به شخصیت بزرگوار پیامبر(ص) و آگاهی به هدایتگری و دلایل روشن قرآن، آن دو را انکار میکنند: ﴿الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمْ وَإِنَّ فَرِيقًا مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ﴾ [«کسانی که به آنان کتاب (آسمانی) دادهایم او را میشناسند همانگونه که فرزندانشان را میشناسند؛ و به راستی دستهای از آنان حق را دانسته پنهان میدارند» سوره بقره، آیه ۱۴۶]؛ ﴿إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مَا أَنْزَلْنَا مِنَ الْبَيِّنَاتِ وَالْهُدَى مِنْ بَعْدِ مَا بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتَابِ أُولَئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَيَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ﴾ [«خداوند و لعنتکنندگان، کسانی را لعنت میکنند که برهانها و رهنمودی را که فرو فرستادیم، پس از آنکه در کتاب (تورات) برای مردم روشن کردیم، پنهان میدارند» سوره بقره، آیه ۱۵۹].
- ↑ حسن حسنزاده آملی، نامهها بر نامهها، ص۴۱.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط هشتم/ البهجة والسعادة، ص۴۲.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۱۳۷.
- ↑ «و راههای خویش را به آنان که در (راه) ما بکوشند مینماییم» سوره عنکبوت، آیه ۶۹.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۱۴۸.
- ↑ گفتوگو با علامه حسن حسنزاده آملی، محمد بدیعی، ص۷۹.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، ولایت تکوینی، ص۱۲، ۱۳؛ گفتوگو با علامه حسن حسنزاده آملی، محمد بدیعی، ص۱۳۶. در اینجا مناسب است که یکی از خاطرات علامه حسنزاده را درباره مطالعه مطالب هرزه بیان کنیم: در شبی که خیلی آه و ناله داشتم و خدا را میخواندم، خوابی بسیار کثیف و متعفّن دیدم؛ اینکه در یک چاله سیاه قیراندود تکههای گوشتِ متعفّن و بدبویی انباشته شده و منِ بیچاره با این که قصد خوردن و خریدن ندارم، با هر دو دستم آنها را زیرورو میکنم؛ هر تکه گوشتی را که بلند میکنم، بدبوتر و کثیفتر و ماندهتر از تکه پیشین است؛ تا اینکه در نهایت از تعفّن آنها بیدار شدم. این خواب مرا خیلی دگرگون و ناراحت کرد و پیش خودم تعابیر مختلفی میکردم؛ تا اینکه نزدیک ظهر شد و درِ خانه را زدند؛ دیدم مردی موتورسوار است. پس از سلام و علیک، یک کیف پلاستیکیِ سیاهِ چرکین را جلوی من بر زمین نهاد و گفت: «در این کیف چند جلد از کتابهای نوشته فلانی است که من در سالهای پیش به خیالی خام آنها را خریدم و حالا فهمیدم که اینها کتابهای ضالّ و مضلند؛ خواستم آنها را بسوزانم؛ ولی دیدم که گاهی اسم خدا و پیامبران و آل او را نام بردهاند، بدین فکر افتادم که آنها را به شما تقدیم کنم تا شاید در رد آنها بخواهید چیزی بنویسید و به کار شما بیایند». این را گفت و خداحافظی کرد و رفت. من کیف را باز کردم و کتابها را زیرورو مینمودم و یکی را پس از دیگری نگاه میکردم که نویسنده نابکار چه نگاشته است؟ در آن حال ناگهان به واقعه رؤیای شب گذشته در عالم خواب منتقل شدم که آن چاله سیاه این کیف قیراندود لجن کثیف است و آن تکههای گوشت متعفّن این دفترهای آلوده به نوشتههای پلید است. به خود گفتم: «من که در کنار دریای آب شیرین و زلال و در کنار رود نیل و فرات نشستهام؛ یعنی در پیشگاه قرآن کریم و جوامع روایی به سر میبرم و یا صحف نوری علوم مختلفی اعم از قرآنی و عرفانی محشورم، چگونه دست به لجن متعفن چالهای کثیف دراز کنم و عمر نازنین را به اباطیل و تزهات این کیفِ سیاه که از سیاهِ بدنهادی نوشته شده، صرف نمایم؟!» (حسنزاده آملی، هزارویک کلمه، ج۳، ص۴۵۴، ۴۵۵).
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۴۷۱ ـ ۴۸۱.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۳۹۱.
- ↑ امیر مؤمنان(ع) میفرماید: «إِنَّمَا أَخَافُ عَلَيْكُمُ اثْنَتَيْنِ اتِّبَاعَ الْهَوَى وَ طُولَ الْأَمَلِ أَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوَى فَإِنَّهُ يَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَ أَمَّا طُولُ الْأَمَلِ فَيُنْسِي الْآخِرَةَ»؛ «از دو چیز بر شما میهراسم: پیروی از هوی و هوس و آرزوهای دور و دراز؛ چراکه «پیروی از هوس» از حق بازمیدارد و «آرزوهای طولانی» آخرت را از یاد میبرد». (محمد بن صالح بن احمد مازندرانی، شرح اصول کافی، ج۹، ص۳۶۹) البته باید در نظر داشت: آرزویی که موجب غفلت نشود و انسان را به دنیا مشغول نکند، میتواند در زندگی انسان نقش مهمی ایفا کرده و او را به آینده امیدوار سازد؛ تا جایی که میتواند موجب کار و کوشش و کمال انسان شمرده شود و به تعبیر پیامبر(ص) رحمتی از جانب خداوند باشد: «الْأَمَلُ رَحْمَةٌ لِأُمَّتِي وَ لَوْ لَا الْأَمَلُ مَا رَضَعَتْ وَالِدَةٌ وَلَدَهَا وَ لَا غَرَسَ غَارِسٌ شَجَراً»؛ «آرزو برای امت من رحمت است؛ اگر آرزو نبود، هیچ مادری به فرزند خود شیر نمیداد و هیچ باغبانی درختی در زمین نمینشاند». (محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۷۴، ص۱۷۳).
- ↑ حسن حسنزاده آملی، الهینامه، ص۲۶.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۴۸۲.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، نصوص الحکم بر فصوص الحکم، ص۱۳۳ و ۱۳۶؛ همو، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۳، ص۵۴۶.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۴۸۳.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، نامهها بر نامهها، ص۷۶.
- ↑ الهی! خوشا آنان که در جوانی شکسته شدند، که در پیری خودْ شکستگی است! (حسن حسنزاده آملی، الهینامه، ص۱۹).
- ↑ حسن حسنزاده آملی، نامهها بر نامهها، ص۱۱۴، ۱۱۵؛ همو، شرح مصباح الانس، ص۱۹۰ و ۴۳۱.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط هشتم (البهجة و السعادة)، ص۵۹.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، نامهها بر نامهها، ص۱۱۴، ۱۱۵. رسول الله(ص) میفرماید: «اکثر صیاح أهل النار من سوف»؛ یعنی بیشتر فریاد دوزخیان از «پس از این گفتن» و «فردا فردا کردن» است.
- ↑ «ای دریغا از آنچه درباره خداوند کوتاهی کردم» سوره زمر، آیه ۵۶.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۲۱۰؛ همو، شرح مصباح الانس، ص۴۳۱، ۴۳۲.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۳، ص۴۹۹، ۵۰۰.
- ↑ «و در وی عزمی نیافتیم» سوره طه، آیه ۱۱۵.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۴۰۲.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۴۸۴ ـ ۴۸۶.
- ↑ «آنان راست آنچه کردهاند» سوره بقره، آیه ۱۳۴.
- ↑ «ای روان آرمیده! * به سوی پروردگارت خرسند و پسندیده بازگرد!» سوره فجر، آیه ۲۷-۲۸.
- ↑ «ما از آن خداوندیم و به سوی او باز میگردیم» سوره بقره، آیه ۱۵۶.
- ↑ «آنچه بدی کرده است به زیان خویش است» سوره بقره، آیه ۲۸۶.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۵۶؛ همو، شرح مصباح الانس، ص۶۷ و ۱۳۰، ۱۳۱ و ۲۷۵.
- ↑ یدالله یزدانپناه، جلسات عرفان در وادی عمل، مکتب سلوکی علامه ذوالفنون حسنزاده آملی، جلسه ۳۵۴.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۴۸۷.
- ↑ «در جهان واپسین هیچ بهرهای ندارد» سوره شوری، آیه ۲۰.
- ↑ «ولی خود گمان میبرند که نیکوکارند» سوره کهف، آیه ۱۰۴.
- ↑ از نشانههای احباط، عدم تحول روحی است؛ علامه حسنزاده در ضمن خاطرهای این موضوع را گوشزد میکند: با یکی از دوستان خدمت آقایی بودیم؛ شخصی میخواست به مکه مشرّف شود، به ایشان عرض کرد که در حق ما دعا فرمایید؛ آن آقا چنین دعا کرد که «إن شاء الله بروی و برنگردی!». خیلی از این دعا خوشم آمد؛ آری! به مکه بروی و بدون تحول اساسی برنگردی؛ این سفر، هم سفر آفاقی است و هم سفر انفسی؛ پس باید در انسان تغییر و تحولی حاصل شود؛ وگرنه برود و باز با همان حال و هوای قبل از سفر مکه برگردد، چه سودی دارد؟ (حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۲۳۹).
- ↑ ﴿لَا تُبْطِلُوا صَدَقَاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَالْأَذَى﴾ «صدقههای خود را با منّت نهادن و آزردن تباه نسازید» سوره بقره، آیه ۲۶۴.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط نهم/ مقامات عارفین، ص۲۳۴، ۲۳۵؛ همو، شرح مصباح الانس، ص۶۶۴، ۶۶۵؛ تفسیر خلاصة منهج الصادقین، به تحقیق حسن حسنزاده آملی، ج۴، ص۶۹۸.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۴۸۸.
- ↑ قوه خیال پیوسته در کار است و کارش تمثل دادن معانی و محاکات است؛ یعنی معانی را، خواه جزئی و خواه کلّی، به صورت اشیای محسوس جزئی درمیآورد و صورت و شکل میدهد. قوه متخیله از تمامی محسوسات و حتی معقولات محاکات میکند؛ زیرا خود شیء محسوس یا مورد تأمّل، به جزء عاقله نفس نمیرسد، بلکه فقط محاکات یا خیالی از آن میرسد و نفس انسانی با چنین خیالاتی تفکر میکند. (حسن حسنزاده آملی، دروس معرفت نفس، ص۲۲۷، ۲۲۸؛ همو، مقاله علامه حسنزاده در یادنامه علامه طباطبائی، ص۳۶۳؛ همو، هزارویک کلمه، ج۵، ص۲۸۹؛ همو، شرح مصباح الانس، ص۳۹۱).
- ↑ «از آنچه خداوند به آنان فرمان دهد سر نمیپیچند و آنچه فرمان یابند بجای میآورند» سوره تحریم، آیه ۶.
- ↑ خیالات تو را از سیر و عروج به دیار ملکوت بازداشتهاند؛ خیالات را برای حیوانات بگذار! تو انسانی و بایدبا عقل و عاقل و معقول سروکار داشته باشی. (حسن حسنزاده آملی، رساله نور علی نور در ذکر و ذاکر و مذکور، ص۵۲).
- ↑ الهی! حشر و صحبت با خیالات، نوعی از مالیخولیاست، که الجُنونُ فُنون. به حرمت عوالم عقول از آنم برهان و به اینم برسان، که این حضورْ نور دهد و آن صحبتْ ظلمت. (حسن حسنزاده آملی، الهینامه، ص۳۰، ۳۱).
- ↑ چه فرق لَمّه رحمان و شیطان *** نباشد بیطهارت کار آسان (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ۴۹۳-۴۹۴) در قلب آدمی دو لَمّه خطور میکند؛ یکی «لَمّه ملکی» که وعده خیر و تصدیق حق است و دیگری «لَمّه شیطانی» که وعده شرّ است و تکذیب حق؛ چنانکه پیامبر(ص) میفرماید: «فی القلب لمّتان لمة من الملک إیعاد بالخیر و تصدیق بالحق ولمة من الشیطان إیعاد بالشر و تکذیب بالحق»؛ یعنی در دل آدمی دو نوع افکار و خواطر وارد میشود؛ یکی از جانب مَلَک که عزم بر امور خیر و تصدیق امور حق را به همراه دارد و دیگری از جانب شیطان که موجب عزم بر امور شرّ و تکذیب امور حق است. (ملا احمد نراقی، معراج السعادة، ص۱۲۶) قرآن کریم با یک مثال به این دو واردِ قلبی اشاره میکند: ﴿الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَيَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشَاءِ وَاللَّهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَفَضْلًا وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ﴾ «شیطان شما را از تنگدستی میهراساند و به کار زشت وا میدارد و خداوند شما را به آمرزش و بخششی از سوی خویش نوید میدهد؛ و خداوند نعمتگستری داناست» سوره بقره، آیه ۲۶۸.
- ↑ گاهی انسان با آدم آلودهای مینشیند و با خواطری همراه است؛ نفسش با آنها خو میگیرد و القائاتی دارد و خودش میفهمد که شیطانیاند؛ مانند آن کسی که در حال دریافتهایی بود، ناگاه صدایی شنید: «ما تکلیف را از تو برداشتیم!»؛ فهمید که شیطان است. چگونه میتوان تکلیف را برداشت، در حالی که خاتم انبیاء(ص) به آن عظمت عبد بود و میفرمود: «أَ فَلَا أَكُونُ عَبْداً شَكُوراً؟!»؛ «آیا نباید بندهای شکرگزار باشم؟!» (منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه، ج۱۴، ص۱۱۷) روایت درباره سجدههای طولانی رسول خدا(ص) فراوان است؛ عایشه او را میبیند که در سجدههای طولانی به سر میبرد؛ از او میپرسد یا رسول الله! شما که خاتم انبیا هستید و موقعیت و منزلت شما بدین درجه است، چه نیازی به سجدههای طولانی دارید؟! حضرت فرمودند: «أَ لَا أَكُونُ عَبْداً شَكُوراً؟!» او که «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِي» است، میگوید که عبد شکور نباشم. عبد شکور بودن با مقام عصمت منافات ندارد. جلال و جمال الهی را دیدن و تحمید و تسبیح الهی کردن، برای چنین انسانی از ضروریات است. (حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۵۶۸، ۵۶۹ و ۷۰۵).
- ↑ ﴿إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُوا فَإِذَا هُمْ مُبْصِرُونَ﴾ [«بیگمان پرهیزگاران چون دمدمهای از شیطان به ایشان رسد (از خداوند) یاد میکنند و ناگاه دیدهور میشوند» سوره اعراف، آیه ۲۰۱]. «الهی! شکرت که از افکار رهزنْ عاصمم بودهای». (حسن حسنزاده آملی، الهینامه، ۷۲).
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس شرح اشارات و تنبیهات ابن سینا، نمط دهم/ اسرار الآیات، ص۱۲۹، ۱۳۰؛ همو، دروس شرح فصوص الحکم قیصری، ص۴۸؛ همو، شرح مصباح الانس، ص۲۷۶ و ۳۹۲، ۳۹۳ و ۵۸۷-۵۹۰.
- ↑ «و ما پیش از تو هیچ فرستاده و هیچ پیامبری نفرستادیم مگر اینکه چون آرزو میکرد (که دعوتش فراگیر شود) شیطان در آرزوی وی (با وسوسه افکندن در دل مردم خلل) میافکند آنگاه خداوند آنچه را که شیطان میافکند، از میان برمیدارد سپس آیات خود را استوار میگرداند و خداوند دانایی فرزانه است» سوره حج، آیه ۵۲.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۵۷۴، ۵۷۵.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۴۹۰ ـ ۴۹۳.
- ↑ سالک نهتنها میکوشد نیّت بد و گناه نداشته باشد، بلکه سعی میکند که همواره نیّتش الهی و والا باشد؛ برای مثال کسی پنجرهای برای خانهاش میساخت تا نور وارد خانه شود؛ به او گفتند که کار خوبی است، ولی بگو: «چنین کاری میکنم که کتاب بخوانم و قرآن قرائت کنم و با آن معرفت تحصیل نمایم»؛ آمدن نور هم به تبع آن حاصل است. متأسفانه عدهای برای سنگ و گل جان خویش را نیز دادهاند؛ اما نیّت اساسی موحد خداست و چون نیّت و همّت بلند دارد، در بین ریاضتها معارفی حاصل میشود، وگرنه نیّت او برتر از اینهاست؛ با اینکه خواهان مکاشفه و شهود نیست و نیّتی والاتر دارد، اما مکاشفات و شهود خوشی در اثنای مراقبتها برایش پیش میآید؛ مثل کسی که نهری حفر میکند و در این بین به گنجی برمیخورد. اگر نیّت موحد ماسوی الله باشد و قربة الی الله به اعمال دست نزند، پس هنوز در حجاب است؛ مانند کسی که نماز را برای بهشت و دوری از جهنم میخواند و دینش قربة الی الجنة و خوفاً من النار است، نه قربة الی الله. (حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۲۷۷-۲۷۹).
- ↑ «و اگر آنچه در دل دارید آشکار یا پنهان کنید، خداوند حساب آن را از شما باز خواهد خواست» سوره بقره، آیه ۲۸۴.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، مجموعه مقالات، ص۲۸ و ۱۶۲؛ همو، شرح مصباح الانس، ص۵۷۴.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، ولایت تکوینی، ص۱۵.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، الهینامه، ص۶۴.
- ↑ «سخن پاک به سوی او بالا میرود» سوره فاطر، آیه ۱۰.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۵۷۳، ۵۷۴ و ۶۰۸، ۶۰۹ و ۶۲۳.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۴۹۳.