شبهات ختم نبوت: تفاوت میان نسخه‌ها

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت
(صفحه‌ای تازه حاوی «{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = ختم نبوت | عنوان مدخل = | مداخل مرتبط = | پرسش مرتبط = }} ==شبهات قسم اول: تشکیک در ادله خاتمیت== ===شبهه اول=== مهم‌ترین دلیل مسلمانان بر خاتمیت پیامبر اسلام{{صل}} آیه چهل<ref>{{متن قرآن|مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا...» ایجاد کرد)
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
 
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
خط ۴۶: خط ۴۶:
====ارزیابی [[شبهه]]====
====ارزیابی [[شبهه]]====
پس از بررسی مطالب یاد شده می‌توان گفت که ختم «[[نبوت]]» در [[آیه]] مزبور، بدون تردید ختم «[[رسالت]]» را به دنبال دارد؛ زیرا یا مفهوم نبی اعم از مفهوم رسول است یا اهمیتی در کار نیست؛ اگر مفهوم نبی اعم از رسول باشد، مطلب بسیار واضح است؛ چون هر حکمی که برای اعم [[اثبات]] گردد، برای اخص نیز ثابت می‌شود. بنابراین؛ وقتی که [[خاتمیت]] و پایان یافتن برای نبی ثابت گردید، برای رسول نیز ثابت می‌شود، اما اگر مفهوم نبی اعم از رسول نباشد، بلکه مغایر هم باشند، باز هم مطلب یاد شده روشن است؛ زیرا در بحث ما نبی از لحاظ مصداق، یا اعم از رسول است یا نسبت [[تساوی]] بین آن دو برقرار است، اما نسبت اعم و اخص من وجه در اینجا تصویر ندارد؛ چون از یک طرف موضوع بحث، نبوت و رسالت انسان‌هایی است که [[وحی الهی]] و [[پیام]] [[خداوند]] را دریافت می‌کنند و رسالتی که مربوط به [[فرشتگان]] یا موجودات دیگر است، از محدوده بحث خارج است؛ چراکه بحث در این است که [[ختم نبوت]] و [[انقطاع وحی]] درباره [[انسان‌ها]] مستلزم [[ختم رسالت]] در این مورد است یا نه از طرف دیگر از مباحث گذشته به دست آمد که مصادیق نبوت در محدوده انسان، یا اعم از رسول است یا مساوی با آن و در هر صورت، ختم نبوت، ختم رسالت را به دنبال دارد؛ در صورت تساوی مطلب روشن است؛ زیرا هر حکمی که برای مساوی یک شیء ثابت گردد، برای خود آن شیء نیز منطقاً ثابت می‌گردد. اما در صورتی که نبوت اعم از رسالت باشد نیز مطلب آشکار است؛ زیرا اولاً هرگاه اعم منتفی شود، اخص نیز منتفی می‌شود؛ یعنی انتفای اعم همواره انتفای اخص را در پی دارد؛ چراکه اعم جزء اخص است و هر گاه جزء منتفی شود، کل نیز منتفی می‌گردد. ثانیاً نقیض اعم، اخص از نقیض اخص است و اخص همواره مستلزم اعم است؛ چون اخص همان اعم است به اضافه یک قید یا یک جزء، پس [[نفی]] [[نبوت]] که نقیض نبوت است اخص از نفی [[رسالت]] است که نقیض رسالت به شمار می‌آید، با توجه به اینکه اخص مستلزم اعم است، نفی نبوت مستلزم نفی رسالت خواهد بود.<ref>[[محمد اسحاق عارفی|عارفی، محمد اسحاق]]، [[خاتمیت و پرسش‌های نو ج۱ (کتاب)|خاتمیت و پرسش‌های نو ج۱]] ص ۶۱.</ref>.
پس از بررسی مطالب یاد شده می‌توان گفت که ختم «[[نبوت]]» در [[آیه]] مزبور، بدون تردید ختم «[[رسالت]]» را به دنبال دارد؛ زیرا یا مفهوم نبی اعم از مفهوم رسول است یا اهمیتی در کار نیست؛ اگر مفهوم نبی اعم از رسول باشد، مطلب بسیار واضح است؛ چون هر حکمی که برای اعم [[اثبات]] گردد، برای اخص نیز ثابت می‌شود. بنابراین؛ وقتی که [[خاتمیت]] و پایان یافتن برای نبی ثابت گردید، برای رسول نیز ثابت می‌شود، اما اگر مفهوم نبی اعم از رسول نباشد، بلکه مغایر هم باشند، باز هم مطلب یاد شده روشن است؛ زیرا در بحث ما نبی از لحاظ مصداق، یا اعم از رسول است یا نسبت [[تساوی]] بین آن دو برقرار است، اما نسبت اعم و اخص من وجه در اینجا تصویر ندارد؛ چون از یک طرف موضوع بحث، نبوت و رسالت انسان‌هایی است که [[وحی الهی]] و [[پیام]] [[خداوند]] را دریافت می‌کنند و رسالتی که مربوط به [[فرشتگان]] یا موجودات دیگر است، از محدوده بحث خارج است؛ چراکه بحث در این است که [[ختم نبوت]] و [[انقطاع وحی]] درباره [[انسان‌ها]] مستلزم [[ختم رسالت]] در این مورد است یا نه از طرف دیگر از مباحث گذشته به دست آمد که مصادیق نبوت در محدوده انسان، یا اعم از رسول است یا مساوی با آن و در هر صورت، ختم نبوت، ختم رسالت را به دنبال دارد؛ در صورت تساوی مطلب روشن است؛ زیرا هر حکمی که برای مساوی یک شیء ثابت گردد، برای خود آن شیء نیز منطقاً ثابت می‌گردد. اما در صورتی که نبوت اعم از رسالت باشد نیز مطلب آشکار است؛ زیرا اولاً هرگاه اعم منتفی شود، اخص نیز منتفی می‌شود؛ یعنی انتفای اعم همواره انتفای اخص را در پی دارد؛ چراکه اعم جزء اخص است و هر گاه جزء منتفی شود، کل نیز منتفی می‌گردد. ثانیاً نقیض اعم، اخص از نقیض اخص است و اخص همواره مستلزم اعم است؛ چون اخص همان اعم است به اضافه یک قید یا یک جزء، پس [[نفی]] [[نبوت]] که نقیض نبوت است اخص از نفی [[رسالت]] است که نقیض رسالت به شمار می‌آید، با توجه به اینکه اخص مستلزم اعم است، نفی نبوت مستلزم نفی رسالت خواهد بود.<ref>[[محمد اسحاق عارفی|عارفی، محمد اسحاق]]، [[خاتمیت و پرسش‌های نو ج۱ (کتاب)|خاتمیت و پرسش‌های نو ج۱]] ص ۶۱.</ref>.
===[[شبهه]] دوم و پاسخ آن===
برخی در معنای لغوی «خاتم» معتقدند که «خاتم» (در [[آیه]] چهل [[سوره احزاب]]) به معنای پایان و آخر شی نیست، بلکه به معنای «[[انگشتر]]» یا «[[زینت]]» یا «مهر [[تصدیق]]» است؛ بنابراین معنای آیه مزبور این است که [[پیامبر اسلام]] از لحاظ [[کمالات]] و [[مقامات]] به جایی رسیده است که تصدیق کننده [[پیامبران]] سابق بوده و زینت سایر پیامبران به شمار می‌آید؛ همان‌گونه که انگشتر زینت انگشت محسوب می‌گردد<ref>مصطفی حسینی طباطبایی، ماجرای باب و بها، ص۱۶۳.</ref>.
پاسخ: باید گفت که به نظر می‌رسد این شبهه از جهات متعدد مخدوش است:
#در مباحث پیشین<ref>در بخش قبلی این نوشتار با عنوان ادله خاتمیت، معنای خاتم به تفصیل بررسی شده است.</ref> [[اثبات]] شد که معنای «خاتم» پایان شیء است و اگر به معنای «مهر» و امثال آن به کار می‌رود، بدین جهت است که بعد از ختم و پایان چیزی آن را مهر می‌کنند و به وسیله مهر پایان آن را اعلام می‌کنند<ref>احمد بن فارس، معجم مقاییس اللغة، ج۲، ص۲۴۵.</ref>. پس معنای اصلی «خاتم» جز پایان شیء نیست و استعمال آن به معنای «مهر» یا چیز دیگری که وسیله پایان است، مجاز خواهد بود؛ بنابراین آیه مزبور بیانگر آن است که پیامبر اسلام{{صل}} [[آخرین پیامبر]] به شمار آمده و سلسله [[انبیا]] به وسیله او پایان یافته است.
#بدون تردید نمی‌توان گفت واژه «خاتم» به معنای «زینت» یا «تصدیق» است؛ زیرا اگر واژه «خاتم» به معنای «زینت» باشد باید به هر چیزی که زینت دهنده باشد اطلاق گردد؛ بنابراین باید به هر [[کفش]] و کلاه و [[لباس]] که زینت [[انسان]] است اطلاق گردد و همچنین به فرش و چیزهایی که زینت [[خانه]] است به کار رود، در حالی که بطلان این مطلب ناگفته پیداست. و اگر واژه «خاتم» به معنای تصدیق باشد و به [[پیامبر خاتم]] به لحاظ اینکه تصدیق کننده [[پیامبران پیشین]] است [[خاتم النبیین]] بگوییم، باید همه [[پیامبران الهی]] را به جز [[حضرت آدم]] را، [[خاتم النبیین]] توصیف کنیم؛ زیرا هر [[پیامبری]]، [[پیامبر]] قبلی را که از طرف [[خدا]] آمده است، [[تصدیق]] کرده است، در حالی که اطلاق این کلمه در هیچ کتابی درباره هیچ پیامبری جز [[پیامبر اسلام]]{{صل}} دیده نشده است و همین مطلب بطلان ادعای یادشده را آشکار می‌کند.
#بر فرض که واژه «خاتم» به معنای [[حقیقی]] (که پایان شیء است) به کار نرفته باشد و از آن معنای مجازی [[اراده]] شده باشد؛ در عین حال مدعای مزبور درست نیست؛ زیرا هرگز دیده نشده است که «خاتم» را مجازاً بر [[انسانی]] اطلاق و از آن معنای «[[زینت]]» یا «تصدیق کننده» اراده کنند؛ چون بدیهی است که اگر کسی بخواهد لفظی را در غیر معنای حقیقی آن به کار برد، اولاً باید در معنای رایج و متعارف آن باشد یا لااقل مورد پسند ذوق [[سلیم]] باشد و اینجا هیچ کدام رعایت نشده است و ثانیاً برای استعمال در غیر معنای رایج باید قرینه و نشانه‌ای باشد که شنونده و خواننده به مقصود نویسنده پی برد و در اینجا هیچ قرینه و نشانه‌ای در کار نیست.
اگر گفته شود که «خاتم» در این [[آیه]] بر پیامبر اطلاق گردیده، و از آن معنای «[[انگشتر]]» اراده شده است و این معنا یک معنای رایج و متعارف برای آن به شمار می‌آید و با آیه مزبور [[ختم نبوت]] و پایان [[رسالت]] به [[اثبات]] نمی‌رسد، باید گفت که هر چند واژه «خاتم» مجازاً به معنای «انگشتر» به کار رفته و [[زمخشری]] نیز به آن اشاره کرده است، اما این مطلب مدعای مستشکل را به اثبات نمی‌رساند؛ زیرا اولاً استعمال «خاتم» به معنای «انگشتر» مجاز است و در جایی که معنای حقیقی امکان پذیر باشد، نوبت به مجاز نمی‌رسد و در آیه مورد بحث نه تنها معنای حقیقی امکان پذیر است، بلکه جز معنای حقیقی، معنای دیگری مورد ندارد.
ثانیاً استعمال «خاتم» به معنای «انگشتر» فی نفسه مشکلی ندارد، ولی این استعمال در [[آیه]] مزبور با ذوق [[سلیم]] [[سازش]] ندارد؛ زیرا تعبیر «[[انگشتر]]» نسبت به [[پیامبر اسلام]]{{صل}} تعبیر نادرستی است و نمی‌توان گفت: «پیامبر اسلام انگشتر [[پیامبران]] است».
ثالثاً «انگشتر» حیثیت‌های مختلفی دارد؛ جهت [[زینت]] در آن وجود دارد و وسیله ختم و مهر نیز بوده است. استعمال «خاتم» به معنای «انگشتر» از جهت زینت بودن آن نیست؛ زیرا این معنا هیچ گونه سنخیتی با معنای اصلی آنکه «پایان» باشد، ندارد تا مجازاً در آن به کار رود. پس استعمال «خاتم» به معنای «انگشتر» بدین جهت است که در سابق غالباً مهر اشخاص روی انگشتر آنها بوده و به وسیله انگشتر خود، [[نامه‌ها]] را مهر می‌کردند. به همین دلیل در حالات [[پیامبر]]{{صل}} آمده است که نقش «انگشتر» [[پیامبر خاتم]] «محمد [[رسول الله]]{{صل}}» بوده است<ref>{{متن حدیث|كَانَ نَقْشُ خَاتَمِ النَّبِيِّ مُحَمَّدٌ{{صل}}}}؛ (محمد بن یعقوب کلینی، الفروع من الکافی، ج۶، ص۴۷۳).</ref> و در برخی [[روایات]] نقش [[انگشتر پیامبر]] [[اسلام]]{{صل}} را {{متن حدیث|لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ‌{{صل}}}} معرفی کرده‌اند<ref>{{متن حدیث|انّ نقش خاتم النبيّ‌{{صل}} كان «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ‌{{صل}}»}}؛ (شیخ عباس قمی، سفینة البحار، ج۲، ص۵۵۶).</ref>.
پس بر فرض که همه سخنان گذشته را نادیده گرفته، بگوییم «خاتم» بر پیامبر اطلاق شده و از آن معنای «انگشتر» [[اراده]] شده است، چاره‌ای نیست جز اینکه او را باید انگشتری به شمار آورد که سلسله [[انبیا]] به وسیله او مهر خورده و نامه‌های پیامبران به او پایان یافته است.<ref>[[محمد اسحاق عارفی|عارفی، محمد اسحاق]]، [[خاتمیت و پرسش‌های نو ج۱ (کتاب)|خاتمیت و پرسش‌های نو ج۱]] ص ۶۲.</ref>.
===[[شبهه]] سوم و پاسخ آن===
برخی دیگر «[[خاتم النبیین]]» را در معنای [[حقیقی]] آن به کار برده‌اند، اما دلیل [[خاتمیت]] را از طریق دیگر زیر سؤال برده‌اند و آن اینکه همان‌گونه که پیامبر{{صل}} فرمود: «من اولین [[انسان]] و نخستین پیامبر هستم» می‌تواند بگوید که «من آخرین انسان و [[آخرین پیامبر]] هستم» عین عبارت چنین است:
چه مقدار از [[نفوس]] که به سبب عدم [[بلوغ]] به این مطلب، به ذکر «خاتم النبیین» محتجب شده، از جمیع فیوضات محجوب و ممنوع شده‌اند؛ با اینکه خود آن حضرت فرمود: {{متن حدیث|أَمَّا النَّبِيُّونَ فَأَنَا}}. و همچنین فرمود: «منم [[آدم]]، نوح، [[موسی]] و [[عیسی]]» چنان که ذکر شد، بعد از آنکه بر آن [[جمال]] [[ازلی]] [[[پیامبر اسلام]]] صادق می‌آید، با اینکه فرمود: «منم آدم اول» همین قسم صادق می‌آید که بفرمایند: «منم آدم آخر»، همچنان که بدء [[انبیا]] را که آدم باشد، به خود نسبت داده‌اند، همین قسم ختم انبیا هم به آن [[جمال الهی]] نسبت داده می‌شود و این بسی واضح است که بعد از آنکه بدء النبیین بر آن صادق است، همان قسم ختم النبیین صادق آید<ref>میرزا حسین علی بها، ایقان، ص۱۳۶.</ref>.
پاسخ: بطلان مطالب یاد شده ناگفته پیداست؛ زیرا در [[قرآن کریم]] تصریح شده است که محمد{{صل}} «[[خاتم النبیین]]» است، ولی در سراسر [[قرآن]] هرگز پیامبر اسلام{{صل}} نخستین [[پیامبر]] معرفی نشده است، بلکه برعکس، در [[قرآن مجید]] اشاره شده است که محمد{{صل}} نخستین [[پیامبری]] نیست که برای [[هدایت]] [[خلق]] فرستاده شده است؛ چنان که می‌فرماید: «من پیامبر نوظهوری نیستم»<ref>{{متن قرآن|قُلْ مَا كُنْتُ بِدْعًا مِنَ الرُّسُلِ}} «بگو من در میان پیامبران، نوپدید نیستم» سوره احقاف، آیه ۹.</ref>.
در کتب [[روایی]] نیز دیده نشده است که پیامبر اسلام{{صل}} فرموده باشد: من نخستین کسی هستم که از سوی [[خدا]] برانگیخته شده‌ام، بلکه همان‌گونه که در بحث‌های قبلی ذکر شد، در آثار فراوانی، پیامبر{{صل}} فرموده است: {{متن حدیث|أَنَا آخِرُ الْأَنْبِيَاءِ وَ أَنْتُمْ آخِرُ الْأُمَمِ}}<ref>محمد بن یزید بن ماجه، سنن ابن ماجه، تحقیق محمد فؤاد عبدالباقی، ج۲، ص۱۳۵۹.</ref>، {{متن حدیث|أَنَا خَاتَمُ النَّبِيِّينَ لَا نَبِيَّ بَعْدِي‌}}<ref>محمد بن عبدالله بن عزئی مالکی، عارضة الأحوذی فی شرح صحیح الترمذی، با حواشی شیخ جمال مرعشلی، ج۵، ص۴۷، حدیث ۲۲۱۹.</ref>.
البته ممکن است گفته شود که پیامبر اولین مخلوق است؛ به این معنا که [[روح]] وی به لحاظ [[سبق]] [[آفرینش]]، اولین صادر و نخستین ظاهر به حساب می‌آید و سایر [[عالم هستی]] پس از او به وسیله او پدید آمده‌اند، اما هیچ‌گاه نمی‌توان گفت او [[اولین پیامبر]] و نخستین فرستاده [[خداوند]] است؛ چنانکه در برخی [[احادیث]] نیز آمده است که [[پیامبر]]{{صل}} فرمودند: «من از لحاظ [[آفرینش]] اولم و از حیث [[نبوت]] و [[بعثت]]، پایان بخش»<ref>{{متن حدیث|أَنَا أَوَّلُ الْأَنْبِيَاءِ خَلْقاً وَ آخِرُهُمْ بَعْثاً}}؛ (عبد علی عروسی، الحویزی، تفسیر نورالثقلین، ج۶، ص۵۹).</ref>.<ref>[[محمد اسحاق عارفی|عارفی، محمد اسحاق]]، [[خاتمیت و پرسش‌های نو ج۱ (کتاب)|خاتمیت و پرسش‌های نو ج۱]] ص ۶۵.</ref>.
===[[شبهه]] چهارم و پاسخ آن===
برخی از طریق دیگر [[خاتمیت]] را مورد [[انکار]] قرار داده و دلیل آن را مخدوش اعلام کرده‌اند و آن اینکه مهم‌ترین دلیل بر [[خاتمیت پیامبر اسلام]] [[آیه]] چهل [[سوره احزاب]] است، ولی این مطلب درست نیست؛ زیرا خود [[پیامبر اسلام]]{{صل}} که بر تمام زوایای [[قرآن کریم]] [[آگاه]] بوده و از ظاهر و [[باطن]] آن اطلاع دقیق داشته‌اند، نه تنها از این آیه خاتمیت را استفاده نکرده‌اند، بلکه ظاهر گفتارشان این مطلب را می‌رساند که نبوت بعد از او نیز استمرار دارد.
دلیل این مدعا این است که آیه مزبور در [[سال پنجم هجری]] نازل شده است و در [[سال دهم هجری]] ابراهیم، پسر پیامبر{{صل}} [[رحلت]] کرده است و پیامبر{{صل}} بعد از فوت ابراهیم فرمود: اگر ابراهیم زنده می‌ماند، پیامبر می‌شد و نبوت و [[رسالت]] به وسیله او استمرار می‌یافت<ref>{{متن حدیث|لَوْ عَاشَ إِبْرَاهِيمُ لَكَانَ نَبِيّاً}}؛ (علی بن حسن بن العساکر، تاریخ مدینة دمشق، تحقیق علی شیری، ج۳، ص۱۳۹).</ref>. این مطلب بیانگر آن است که پیامبر{{صل}} از آیه یاد شده [[انقطاع]] و [[ختم رسالت]] را استفاده نکرده است؛ و گرنه معنا نداشت که در صورت زنده ماندن ابراهیم، [[پیامبری]] استمرار یابد! بلکه از گفتار وی استفاده می‌شود که اگر ابراهیم زنده می‌ماند، نبوت به وسیله او استمرار می‌یافت<ref>جلال الدین شمس احمدی، توضیح المرام فی الرد علی علماء حمص و طرابلس، طبق نقل شیخ سلیمان ظاهر عاملی، دفع اوهام «توضیح المرام» فی الرد علی القادیانیة، تحقیق سید محمد حسن طالقانی، ص۱۸۵.</ref> و حال که او از [[دنیا]] رفته است، این امر به وسیله کسی دیگر ادامه خواهد داشت.
پاسخ: باید گفت که مطالب یاد شده از جهات متعدد مردود است؛ زیرا اولاً در این که [[حدیثی]] با این لفظ وارد شده باشد، جای [[تأمل]] است؛ چون بر اساس برخی [[روایات]]، [[حدیث]] مزبور چنین نقل شده است: «اگر ابراهیم زنده می‌ماند، [[جزیه]] را از همه [[مردم]] [[قبطی]] بر می‌داشت»<ref>{{عربی|لو عاش إبراهيم لوضعت الجزية عن كل قبطي}}؛ (محمد بن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۴۴).</ref>.
بر اساس برخی دیگر از روایات، حدیث یاد شده چنین آمده است: «اگر بعد از [[حضرت محمد]]{{صل}} [[پیامبری]] می‌بود، پسر او - ابراهیم - زنده می‌ماند، لکن بعد از وی پیامبری نیست»<ref>{{متن حدیث|حدثنا إسماعيل قلت لابن أوفي: رأيت ابن النبي؛ قال: مات صغيراً. و لو قضى أن يكون بعد محمد{{صل}} نبي عاش ابنه و لكن لا نبي بعده}}؛ (محمد بن اسماعیل بخاری، صحیح البخاری، ج۷-۹، کتاب الادب، باب ۶۳۱، ص۳۸۰).</ref>.
[[نووی]]، دانشمند بزرگ [[قرن هفتم هجری]] می‌گوید: این مطلب که اگر ابراهیم زنده می‌بود، [[پیامبر]] می‌شد، هرگز از پیامبر{{صل}} صادر نشده است؛ زیرا این مطلب [[باطل]] و [[غیب‌گویی]] جسورانه و گزاف‌گویی بی‌اساس محسوب گردیده و روی آوردن به بزرگ‌ترین لغزش‌هاست<ref>{{عربی|و أما ما روي عن بعض المتقدمين: {{متن حدیث|لَوْ عَاشَ إِبْرَاهِيمُ لَكَانَ نَبِيّاً}} فباطل و جسارة على الكلام في المغيبات و مجارفة و هجوم على عظيم من الزلات}}؛ (محی الدین بن شرف نووی، تهذیب الاسماء و اللغات، ج۱، ص۱۰۳).</ref> و صدور چنین مطلبی از پیامبر{{صل}} امکان پذیر نیست.
ثانیاً، بر فرض که انتساب حدیث یاد شده به پیامبر{{صل}} درست باشد، چنان که [[ابن حجر]] نیز بر آن پافشاری کرده است<ref>احمد بن علی بن حجر عسقلانی، فتح الباری فی شرح صحیح البخاری، تصحیح و تنقیح عبدالعزیز عبدالله ابن باز و محمد فؤاد عبدالباقی، ج۱۰، ص۷۰۸.</ref>، هیچ مشکلی در [[خاتمیت پیامبر اسلام]]{{صل}} پدید نمی‌آید و اشکال یاد شده از اساس باطل است؛ زیرا قضیه شرطیه در صورتی که لزومیه باشد، تنها بیانگر ملازمه بین مقدم و [[تالی]] است و هیچ‌گاه از [[صحت]] مقدم و تالی حکایت نمی‌کند، بلکه بر فرض بطلان و [[امتناع]] مقدم و [[تالی]] نیز قضیه شرطیه صادق است؛ مثلاً در {{متن قرآن|لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا}}<ref>«اگر در آن دو (- آسمان و زمین) جز خداوند خدایانی می‌بودند، هر دو تباه می‌شدند» سوره انبیاء، آیه ۲۲.</ref> در عین حال که مقدم و تالی ممتنع و محال است، ولی شرطیه مزبور درست است و در [[صحت]] آن هیچ خدشه‌ای نمی‌توان کرد. بنابراین می‌توان گفت در عین حال که زنده ماندن ابراهیم و [[استمرار نبوت]] بعد از [[پیامبر اسلام]]{{صل}} امکان پذیر نبوده است<ref>مراد از امکان، در اینجا امکان وقوعی است؛ والا در امکان ذاتی آن تردیدی نیست.</ref>، اما در صحت قضیه شرطیه و [[حدیث]] مزبور هیچ مشکلی پیش نمی‌آید؛ چنان که قضیه شرطیه در [[آیه]] یاد شده هیچ مشکلی ندارد.<ref>[[محمد اسحاق عارفی|عارفی، محمد اسحاق]]، [[خاتمیت و پرسش‌های نو ج۱ (کتاب)|خاتمیت و پرسش‌های نو ج۱]] ص ۶۶.</ref>.


== منابع ==
== منابع ==

نسخهٔ ‏۱۰ فوریهٔ ۲۰۲۴، ساعت ۱۰:۴۴

شبهات قسم اول: تشکیک در ادله خاتمیت

شبهه اول

مهم‌ترین دلیل مسلمانان بر خاتمیت پیامبر اسلام(ص) آیه چهل[۱] سوره احزاب است، ولی این آیه خاتمیت پیامبر اسلام(ص) را نمی‌فهماند؛ زیرا بر اساس این آیه محمد(ص) آخرین نبی است و با بعثت او سلسله انبیا پایان یافته است، اما این آیه هیچ‌گاه دلالت بر ختم رسالت و پایان بعثت رسولان ندارد؛ لذا بعثت رسولان الهی پس از پیامبر اسلام(ص) امکان پذیر است.[۲].

بررسی

بررسی این شبهه بر این مسئله استوار است که واژه «نبی» و «رسول» چه معنایی را می‌رساند و چه نسبتی میان آن دو برقرار است؟ برای بررسی دقیق شبهه یاد شده، نخست رابطه مفهوم نبوت و رسالت با یکدیگر مورد تحقیق قرار می‌گیرد و سپس به نحوه ارتباط آنها به لحاظ مصداق پرداخته می‌شود و در پایان، شبهه مزبور مورد ارزیابی قرار می‌گیرد.[۳].

نسبت میان مفهوم نبی و رسول

در اینکه بین مفهوم «نبی» و «رسول» چه نسبتی برقرار است، دست کم دو دیدگاه وجود دارد:

۱. معروف و مشهور آن است که مفهوم «نبی» اعم از «رسول» است به نحوی که مفهوم «نبوت» در مفهوم «رسالت» اخذ گردیده و یکی از اجزای آن به شمار می‌آید. شیخ مفید[۴]، تفتازانی[۵]، ابن اثیر[۶]، ابن کثیر دمشقی[۷] و امثال آن از کسانی هستند که این دیدگاه را پذیرفته‌اند. اما درباره اینکه مفهوم «نبی» چگونه از مفهوم «رسول» اعم است و این مطلب به چه صورت قابل تصویر است، تفسیرهای گوناگونی ارائه شده است: الف) برخی می‌گویند: «نبی» کسی است که از سوی خدا به او وحی می‌شود؛ خواه مأمور رساندن محتوای وحی به مردم باشد یا نباشد، اما «رسول» کسی است که هم به او وحی شده است و هم مأمور ابلاغ محتوای وحی است[۸]. ب) برخی دیگر گفته‌اند: «نبی» کسی است که از طرف خدا فرستاده شده است تا دستورات او را به مردم برساند؛ خواه شریعت و کتابی داشته باشد یا نه، اما «رسول» کسی است که هم از طرف خدا فرستاده شده است و هم دارای کتاب و شریعت خاص است. طریحی[۹] و لاهیجی[۱۰] از کسانی هستند که این رویکرد را پذیرفته‌اند.

۲. برخی از متفکران اسلامی، اعم بودن معنای «نبی» را نسبت به «رسول» انکار کرده‌اند. علامه طباطبایی از کسانی است که می‌گوید اعم بودن مفهوم «نبی» از «رسول» از جهات متعدد با آیات قرآنی سازگاری ندارد؛ زیرا اولاً برخی آیات بیانگر این است که هم «نبی» و هم «رسول» برای هدایت مردم برانگیخته شده و مأمور به تبلیغ احکام الهی است؛ مثلاً در آیه ۵۲ سوره مبارکه حج می‌فرماید: «هیچ نبی و رسولی را پیش از تو نفرستادم، مگر اینکه درگاه آرزو می‌کرد (برای پیشبرد اهداف الهی) شیطان القائاتی در آن می‌کرد، اما خداوند القائات شیطان را از میان می‌برد[۱۱]. در این آیه نبی در مقابل رسول ذکر شده و هر دو فرستاده خدا معرفی شده‌اند و فرستادن، بدون مأموریت و رساندن پیام، معنا ندارد[۱۲].

همچنین در آیه ۲۱۳ سوره مبارکه بقره می‌فرماید: «خداوند انبیا را برانگیخت تا مردم را بشارت دهند و انذار کنند و کتاب آسمانی را که به سوی حق دعوت می‌کرد، با آنها نازل فرمود تا میان مردم در آنچه اختلاف داشتند، حکومت کند»[۱۳]. بر اساس این آیه، مقام نبوت، اقتضای تبشیر و انذار را دارد و هر کسی که برای هدایت مردم برانگیخته شود، «نبی» نام دارد[۱۴] و می‌توان گفت که نه تنها هر «نبی» مأمور به تبلیغ احکام الهی و هدایت مردم است، بلکه همه انبیا دارای کتاب آسمانی نیز هستند. ثانیاً در آیه ۵۱ سوره مبارکه مریم می‌فرماید: در این کتاب از موسی یاد کن که خالص شده بود و رسول و نبی نیز بود»[۱۵]. این آیه نیز اعم بودن مفهوم «نبی» را از «رسول» مخدوش اعلام می‌کند؛ زیرا اگر مفهوم نبی اعم از رسول می‌بود، به مقتضای مقام مدح و توصیف، باید نبی قبل از رسول ذکر می‌شد؛ چون در مقام مدح و تمجید، ترقی از خاص به عام مطلوب نیست[۱۶]. بنابراین اعم بودن معنای «نبی» از «رسول» قابل توجیه نیست. تا کنون معلوم شد که اعم بودن معنای «نبی» نسبت به «رسول» با استعمالات قرآنی هماهنگی ندارد. حال باید دید که این مطلب با کاربردهای اهل لغت سازش دارد یا نه.

از دیدگاه لغت‌دانان، برای «نبی» دست کم سه معنا ذکر شده است:

  1. «نبی» به معنای کسی است که مقامی بلند و شأنی رفیع دارد؛ زیرا نبی بر وزن «فعیل» از ماده «نباوة» گرفته شده و «نباوة» یا «نبوة» به معنای مقام و جایگاهی بلند است و یا به معنای زمین مرتفع است. در هر صورت نبی به کسی می‌گویند که دارای مقام رفیع و شأن ارجمندی است[۱۷].
  2. «نبی» به کسی گفته می‌شود که دارای خبر مهم و عظیمی است؛ زیرا نبی از ماده «نبأ» به دست آمده و «نبا» به معنای خبری است که از فواید عظیم و مهمی برخوردار باشد[۱۸].
  3. «نبی» یعنی طریق[۱۹] یا طریق واضح[۲۰]. نبی را از این جهت نبی گویند که راهی روشن برای هدایت است.

اما واژه «رسول» یا به معنای «پیک» است[۲۱]؛ خواه رسالت او رساندن پیام باشد یا انجام کار دیگر، یا به معنای فرستاده‌ای است که خبری را از جانب فرستنده پی می‌گیرد[۲۲]. و یا به معنای کسی است که بر توده مردم برانگیخته شده است[۲۳]. با توجه به معنای «نبی» و «رسول» معلوم می‌شود که تشابه مفهومی بین آن دو نیست؛ پس بر اساس کاربردهای قرآنی و لغت‌دانان، مفهوم «نبی» و «رسول» هیچ گونه اشتراکی با هم ندارند، بلکه این دو واژه از لحاظ مفهوم، مغایر و متباین‌اند[۲۴] و انتفا و ختم یکی (از لحاظ مفهوم) مستلزم انتفا و ختم دیگری نخواهد بود، بلکه انتفای یکی از آنها همراه با انتفای دیگری، نیازمند دلیل است.

اما در اینکه بین مفهوم «نبی» و «رسول» از حیث مصداق چه نسبتی برقرار است، چند احتمال بلکه چند دیدگاه وجود دارد:

  1. «نبوت» از لحاظ مصداق خارجی اعم از «رسالت» است؛ زیرا گرچه در متن مفهوم «رسالت» مفهوم «نبوت» گنجانده نشده است، لکن با توجه به لوازم خارجی آنها می‌توان گفت مصادیق خارجی نبوت از مصادیق خارجی رسالت اعم است؛ چراکه رسول عبارت است از کسی که حامل رسالت و پیام از جانب خداوند به سوی مردم است، اما نبی یا کسی است که حامل خبر از غیب و حقایق دینی است، یا کسی است که طریق روشن برای هدایت مردم است و یا کسی است که از مقام بلندی برخوردار است که در هر صورت، رسول از تمام ویژگی‌های نبی برخوردار است؛ چون هر رسولی از جانب خداوند، هم حامل خبر از غیب است و هم طریقی روشن برای راهنمایی مردم و هم دارای شأن و مقام بلندی است. پس هر رسولی از لحاظ مصداق خارجی نبی است، ولی عکس آن ممکن است صادق نباشد[۲۵]. روایات اسلامی نیز اخص بودن رسول را از نبی به لحاظ مصداق و خصوصیات خارجی تأیید می‌کند؛ زیرا ویژگی‌هایی برای رسول ذکر شده است که نبی دارای آنها نیست؛ مثلاً در یکی از روایات از امام باقر(ع) چنین نقل شده است: «رسول کسی است که هم در خواب و هم در بیداری فرشته وحی را می‌بیند و صدای او را می‌شنود، ولی نبی کسی است که تنها در خواب فرشته وحی را می‌بیند و در بیداری فقط صدای او را می‌شنود»[۲۶].
  2. نسبت نبی و رسول از حیث مصداق و استعمالات خارجی، عموم و خصوص من وجه است[۲۷]؛ زیرا رسول هم بر انسان اطلاق می‌شود[۲۸] و هم بر فرشتگان[۲۹] و هم بر اسباب طبیعی، مانند باد و باران و امثال آنها[۳۰]. از طرف دیگر، نبی تنها بر انسان اطلاق می‌شود؛ بنابراین از حیث اینکه رسول در غیر انسان نیز به کار می‌رود، نسبت به نبی اعم است، اما از حیث اینکه رسول از ویژگی‌های خاصی برخوردار است که نبی واجد آن نیست، نبی از رسول اعم است، پس بین نبی و رسول عموم و خصوص من وجه است. گفتنی است که بر اساس مطالب یاد شده اگر مصادیق و اطلاقات رسول و نبی را به انسان‌هایی اختصاص دهیم که پیام و وحی الهی را دریافت می‌کنند، نبی به لحاظ مصداق و خصوصیات خارجی، اعم از رسول بوده، بین آنها نسبت عموم و خصوص مطلق خواهد بود؛ زیرا رسول در مورد انسان از ویژگی‌هایی برخوردار است که نبی آن ویژگی‌ها را ندارد.
  3. نبی و رسول به لحاظ مصداق مساوی‌اند؛ زیرا آنان از نظر وظیفه و مأموریت با یکدیگر ملازم‌اند؛ یعنی کسی که به مقام نبوت برگزیده می‌شود، حتماً مقام رسالت و پیام‌رسانی را نیز دارد و همچنین کسی که مقام رسالت را داراست، دارای مقام نبوت نیز می‌باشد؛ بنابراین هر کسی که از سوی خداوند مبعوث شده است، می‌تواند دارای دو ویژگی باشد: یکی مقام نبوت و دیگری منصب رسالت؛ نبوت او ناظر به جهت اتصال او با مبدأ غیب و تحمل اخبار و پیام الهی است و رسالت او ناظر به جهت ابلاغ آن احکام و معارف الهی به مردم است[۳۱].

با توجه به مطالب یاد شده می‌توان گفت که واژه «نبی» و «رسول» به لحاظ مفهوم، مغایر و مخالف یکدیگر بوده و هیچ یک در مفهوم دیگری اخذ نشده است، اما از حیث مصداق خارجی اگر تمام مصادیق رسول، اعم از انسان و غیر انسان در نظر گرفته شود، نسبت آن دو عموم و خصوص من وجه خواهد بود؛ زیرا رسول در مورد انسان، از ویژگی‌های خاصی برخوردار است که نبی واجد آن نیست، پس ممکن است انسانی مصداق نبی باشد، ولی از ویژگی‌های رسول برخوردار نباشد، مثلاً - بر اساس روایتی که از امام پنجم نقل شد - ممکن است کسی فرشته وحی را در خواب ببیند و در بیداری آن را نبیند، این شخص مصداق نبی است، ولی مصداق رسول نیست. از سوی دیگر در مورد غیر انسان رسول مصداق دارد و نبی مصداق ندارد. و اگر آن دو به انسان اختصاص داده شود، «نبی» اعم از «رسول» خواهد بود؛ زیرا رسول در مورد انسان از تمام ویژگی‌های نبی برخوردار است، ولی رسول ویژگی‌هایی دارد که نبی ممکن است فاقد آن باشد.[۳۲].

ارزیابی شبهه

پس از بررسی مطالب یاد شده می‌توان گفت که ختم «نبوت» در آیه مزبور، بدون تردید ختم «رسالت» را به دنبال دارد؛ زیرا یا مفهوم نبی اعم از مفهوم رسول است یا اهمیتی در کار نیست؛ اگر مفهوم نبی اعم از رسول باشد، مطلب بسیار واضح است؛ چون هر حکمی که برای اعم اثبات گردد، برای اخص نیز ثابت می‌شود. بنابراین؛ وقتی که خاتمیت و پایان یافتن برای نبی ثابت گردید، برای رسول نیز ثابت می‌شود، اما اگر مفهوم نبی اعم از رسول نباشد، بلکه مغایر هم باشند، باز هم مطلب یاد شده روشن است؛ زیرا در بحث ما نبی از لحاظ مصداق، یا اعم از رسول است یا نسبت تساوی بین آن دو برقرار است، اما نسبت اعم و اخص من وجه در اینجا تصویر ندارد؛ چون از یک طرف موضوع بحث، نبوت و رسالت انسان‌هایی است که وحی الهی و پیام خداوند را دریافت می‌کنند و رسالتی که مربوط به فرشتگان یا موجودات دیگر است، از محدوده بحث خارج است؛ چراکه بحث در این است که ختم نبوت و انقطاع وحی درباره انسان‌ها مستلزم ختم رسالت در این مورد است یا نه از طرف دیگر از مباحث گذشته به دست آمد که مصادیق نبوت در محدوده انسان، یا اعم از رسول است یا مساوی با آن و در هر صورت، ختم نبوت، ختم رسالت را به دنبال دارد؛ در صورت تساوی مطلب روشن است؛ زیرا هر حکمی که برای مساوی یک شیء ثابت گردد، برای خود آن شیء نیز منطقاً ثابت می‌گردد. اما در صورتی که نبوت اعم از رسالت باشد نیز مطلب آشکار است؛ زیرا اولاً هرگاه اعم منتفی شود، اخص نیز منتفی می‌شود؛ یعنی انتفای اعم همواره انتفای اخص را در پی دارد؛ چراکه اعم جزء اخص است و هر گاه جزء منتفی شود، کل نیز منتفی می‌گردد. ثانیاً نقیض اعم، اخص از نقیض اخص است و اخص همواره مستلزم اعم است؛ چون اخص همان اعم است به اضافه یک قید یا یک جزء، پس نفی نبوت که نقیض نبوت است اخص از نفی رسالت است که نقیض رسالت به شمار می‌آید، با توجه به اینکه اخص مستلزم اعم است، نفی نبوت مستلزم نفی رسالت خواهد بود.[۳۳].

شبهه دوم و پاسخ آن

برخی در معنای لغوی «خاتم» معتقدند که «خاتم» (در آیه چهل سوره احزاب) به معنای پایان و آخر شی نیست، بلکه به معنای «انگشتر» یا «زینت» یا «مهر تصدیق» است؛ بنابراین معنای آیه مزبور این است که پیامبر اسلام از لحاظ کمالات و مقامات به جایی رسیده است که تصدیق کننده پیامبران سابق بوده و زینت سایر پیامبران به شمار می‌آید؛ همان‌گونه که انگشتر زینت انگشت محسوب می‌گردد[۳۴].

پاسخ: باید گفت که به نظر می‌رسد این شبهه از جهات متعدد مخدوش است:

  1. در مباحث پیشین[۳۵] اثبات شد که معنای «خاتم» پایان شیء است و اگر به معنای «مهر» و امثال آن به کار می‌رود، بدین جهت است که بعد از ختم و پایان چیزی آن را مهر می‌کنند و به وسیله مهر پایان آن را اعلام می‌کنند[۳۶]. پس معنای اصلی «خاتم» جز پایان شیء نیست و استعمال آن به معنای «مهر» یا چیز دیگری که وسیله پایان است، مجاز خواهد بود؛ بنابراین آیه مزبور بیانگر آن است که پیامبر اسلام(ص) آخرین پیامبر به شمار آمده و سلسله انبیا به وسیله او پایان یافته است.
  2. بدون تردید نمی‌توان گفت واژه «خاتم» به معنای «زینت» یا «تصدیق» است؛ زیرا اگر واژه «خاتم» به معنای «زینت» باشد باید به هر چیزی که زینت دهنده باشد اطلاق گردد؛ بنابراین باید به هر کفش و کلاه و لباس که زینت انسان است اطلاق گردد و همچنین به فرش و چیزهایی که زینت خانه است به کار رود، در حالی که بطلان این مطلب ناگفته پیداست. و اگر واژه «خاتم» به معنای تصدیق باشد و به پیامبر خاتم به لحاظ اینکه تصدیق کننده پیامبران پیشین است خاتم النبیین بگوییم، باید همه پیامبران الهی را به جز حضرت آدم را، خاتم النبیین توصیف کنیم؛ زیرا هر پیامبری، پیامبر قبلی را که از طرف خدا آمده است، تصدیق کرده است، در حالی که اطلاق این کلمه در هیچ کتابی درباره هیچ پیامبری جز پیامبر اسلام(ص) دیده نشده است و همین مطلب بطلان ادعای یادشده را آشکار می‌کند.
  3. بر فرض که واژه «خاتم» به معنای حقیقی (که پایان شیء است) به کار نرفته باشد و از آن معنای مجازی اراده شده باشد؛ در عین حال مدعای مزبور درست نیست؛ زیرا هرگز دیده نشده است که «خاتم» را مجازاً بر انسانی اطلاق و از آن معنای «زینت» یا «تصدیق کننده» اراده کنند؛ چون بدیهی است که اگر کسی بخواهد لفظی را در غیر معنای حقیقی آن به کار برد، اولاً باید در معنای رایج و متعارف آن باشد یا لااقل مورد پسند ذوق سلیم باشد و اینجا هیچ کدام رعایت نشده است و ثانیاً برای استعمال در غیر معنای رایج باید قرینه و نشانه‌ای باشد که شنونده و خواننده به مقصود نویسنده پی برد و در اینجا هیچ قرینه و نشانه‌ای در کار نیست.

اگر گفته شود که «خاتم» در این آیه بر پیامبر اطلاق گردیده، و از آن معنای «انگشتر» اراده شده است و این معنا یک معنای رایج و متعارف برای آن به شمار می‌آید و با آیه مزبور ختم نبوت و پایان رسالت به اثبات نمی‌رسد، باید گفت که هر چند واژه «خاتم» مجازاً به معنای «انگشتر» به کار رفته و زمخشری نیز به آن اشاره کرده است، اما این مطلب مدعای مستشکل را به اثبات نمی‌رساند؛ زیرا اولاً استعمال «خاتم» به معنای «انگشتر» مجاز است و در جایی که معنای حقیقی امکان پذیر باشد، نوبت به مجاز نمی‌رسد و در آیه مورد بحث نه تنها معنای حقیقی امکان پذیر است، بلکه جز معنای حقیقی، معنای دیگری مورد ندارد.

ثانیاً استعمال «خاتم» به معنای «انگشتر» فی نفسه مشکلی ندارد، ولی این استعمال در آیه مزبور با ذوق سلیم سازش ندارد؛ زیرا تعبیر «انگشتر» نسبت به پیامبر اسلام(ص) تعبیر نادرستی است و نمی‌توان گفت: «پیامبر اسلام انگشتر پیامبران است». ثالثاً «انگشتر» حیثیت‌های مختلفی دارد؛ جهت زینت در آن وجود دارد و وسیله ختم و مهر نیز بوده است. استعمال «خاتم» به معنای «انگشتر» از جهت زینت بودن آن نیست؛ زیرا این معنا هیچ گونه سنخیتی با معنای اصلی آنکه «پایان» باشد، ندارد تا مجازاً در آن به کار رود. پس استعمال «خاتم» به معنای «انگشتر» بدین جهت است که در سابق غالباً مهر اشخاص روی انگشتر آنها بوده و به وسیله انگشتر خود، نامه‌ها را مهر می‌کردند. به همین دلیل در حالات پیامبر(ص) آمده است که نقش «انگشتر» پیامبر خاتم «محمد رسول الله(ص)» بوده است[۳۷] و در برخی روایات نقش انگشتر پیامبر اسلام(ص) را «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ‌(ص)» معرفی کرده‌اند[۳۸]. پس بر فرض که همه سخنان گذشته را نادیده گرفته، بگوییم «خاتم» بر پیامبر اطلاق شده و از آن معنای «انگشتر» اراده شده است، چاره‌ای نیست جز اینکه او را باید انگشتری به شمار آورد که سلسله انبیا به وسیله او مهر خورده و نامه‌های پیامبران به او پایان یافته است.[۳۹].

شبهه سوم و پاسخ آن

برخی دیگر «خاتم النبیین» را در معنای حقیقی آن به کار برده‌اند، اما دلیل خاتمیت را از طریق دیگر زیر سؤال برده‌اند و آن اینکه همان‌گونه که پیامبر(ص) فرمود: «من اولین انسان و نخستین پیامبر هستم» می‌تواند بگوید که «من آخرین انسان و آخرین پیامبر هستم» عین عبارت چنین است: چه مقدار از نفوس که به سبب عدم بلوغ به این مطلب، به ذکر «خاتم النبیین» محتجب شده، از جمیع فیوضات محجوب و ممنوع شده‌اند؛ با اینکه خود آن حضرت فرمود: «أَمَّا النَّبِيُّونَ فَأَنَا». و همچنین فرمود: «منم آدم، نوح، موسی و عیسی» چنان که ذکر شد، بعد از آنکه بر آن جمال ازلی [[[پیامبر اسلام]]] صادق می‌آید، با اینکه فرمود: «منم آدم اول» همین قسم صادق می‌آید که بفرمایند: «منم آدم آخر»، همچنان که بدء انبیا را که آدم باشد، به خود نسبت داده‌اند، همین قسم ختم انبیا هم به آن جمال الهی نسبت داده می‌شود و این بسی واضح است که بعد از آنکه بدء النبیین بر آن صادق است، همان قسم ختم النبیین صادق آید[۴۰].

پاسخ: بطلان مطالب یاد شده ناگفته پیداست؛ زیرا در قرآن کریم تصریح شده است که محمد(ص) «خاتم النبیین» است، ولی در سراسر قرآن هرگز پیامبر اسلام(ص) نخستین پیامبر معرفی نشده است، بلکه برعکس، در قرآن مجید اشاره شده است که محمد(ص) نخستین پیامبری نیست که برای هدایت خلق فرستاده شده است؛ چنان که می‌فرماید: «من پیامبر نوظهوری نیستم»[۴۱]. در کتب روایی نیز دیده نشده است که پیامبر اسلام(ص) فرموده باشد: من نخستین کسی هستم که از سوی خدا برانگیخته شده‌ام، بلکه همان‌گونه که در بحث‌های قبلی ذکر شد، در آثار فراوانی، پیامبر(ص) فرموده است: «أَنَا آخِرُ الْأَنْبِيَاءِ وَ أَنْتُمْ آخِرُ الْأُمَمِ»[۴۲]، «أَنَا خَاتَمُ النَّبِيِّينَ لَا نَبِيَّ بَعْدِي‌»[۴۳]. البته ممکن است گفته شود که پیامبر اولین مخلوق است؛ به این معنا که روح وی به لحاظ سبق آفرینش، اولین صادر و نخستین ظاهر به حساب می‌آید و سایر عالم هستی پس از او به وسیله او پدید آمده‌اند، اما هیچ‌گاه نمی‌توان گفت او اولین پیامبر و نخستین فرستاده خداوند است؛ چنانکه در برخی احادیث نیز آمده است که پیامبر(ص) فرمودند: «من از لحاظ آفرینش اولم و از حیث نبوت و بعثت، پایان بخش»[۴۴].[۴۵].

شبهه چهارم و پاسخ آن

برخی از طریق دیگر خاتمیت را مورد انکار قرار داده و دلیل آن را مخدوش اعلام کرده‌اند و آن اینکه مهم‌ترین دلیل بر خاتمیت پیامبر اسلام آیه چهل سوره احزاب است، ولی این مطلب درست نیست؛ زیرا خود پیامبر اسلام(ص) که بر تمام زوایای قرآن کریم آگاه بوده و از ظاهر و باطن آن اطلاع دقیق داشته‌اند، نه تنها از این آیه خاتمیت را استفاده نکرده‌اند، بلکه ظاهر گفتارشان این مطلب را می‌رساند که نبوت بعد از او نیز استمرار دارد. دلیل این مدعا این است که آیه مزبور در سال پنجم هجری نازل شده است و در سال دهم هجری ابراهیم، پسر پیامبر(ص) رحلت کرده است و پیامبر(ص) بعد از فوت ابراهیم فرمود: اگر ابراهیم زنده می‌ماند، پیامبر می‌شد و نبوت و رسالت به وسیله او استمرار می‌یافت[۴۶]. این مطلب بیانگر آن است که پیامبر(ص) از آیه یاد شده انقطاع و ختم رسالت را استفاده نکرده است؛ و گرنه معنا نداشت که در صورت زنده ماندن ابراهیم، پیامبری استمرار یابد! بلکه از گفتار وی استفاده می‌شود که اگر ابراهیم زنده می‌ماند، نبوت به وسیله او استمرار می‌یافت[۴۷] و حال که او از دنیا رفته است، این امر به وسیله کسی دیگر ادامه خواهد داشت. پاسخ: باید گفت که مطالب یاد شده از جهات متعدد مردود است؛ زیرا اولاً در این که حدیثی با این لفظ وارد شده باشد، جای تأمل است؛ چون بر اساس برخی روایات، حدیث مزبور چنین نقل شده است: «اگر ابراهیم زنده می‌ماند، جزیه را از همه مردم قبطی بر می‌داشت»[۴۸].

بر اساس برخی دیگر از روایات، حدیث یاد شده چنین آمده است: «اگر بعد از حضرت محمد(ص) پیامبری می‌بود، پسر او - ابراهیم - زنده می‌ماند، لکن بعد از وی پیامبری نیست»[۴۹]. نووی، دانشمند بزرگ قرن هفتم هجری می‌گوید: این مطلب که اگر ابراهیم زنده می‌بود، پیامبر می‌شد، هرگز از پیامبر(ص) صادر نشده است؛ زیرا این مطلب باطل و غیب‌گویی جسورانه و گزاف‌گویی بی‌اساس محسوب گردیده و روی آوردن به بزرگ‌ترین لغزش‌هاست[۵۰] و صدور چنین مطلبی از پیامبر(ص) امکان پذیر نیست. ثانیاً، بر فرض که انتساب حدیث یاد شده به پیامبر(ص) درست باشد، چنان که ابن حجر نیز بر آن پافشاری کرده است[۵۱]، هیچ مشکلی در خاتمیت پیامبر اسلام(ص) پدید نمی‌آید و اشکال یاد شده از اساس باطل است؛ زیرا قضیه شرطیه در صورتی که لزومیه باشد، تنها بیانگر ملازمه بین مقدم و تالی است و هیچ‌گاه از صحت مقدم و تالی حکایت نمی‌کند، بلکه بر فرض بطلان و امتناع مقدم و تالی نیز قضیه شرطیه صادق است؛ مثلاً در ﴿لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا[۵۲] در عین حال که مقدم و تالی ممتنع و محال است، ولی شرطیه مزبور درست است و در صحت آن هیچ خدشه‌ای نمی‌توان کرد. بنابراین می‌توان گفت در عین حال که زنده ماندن ابراهیم و استمرار نبوت بعد از پیامبر اسلام(ص) امکان پذیر نبوده است[۵۳]، اما در صحت قضیه شرطیه و حدیث مزبور هیچ مشکلی پیش نمی‌آید؛ چنان که قضیه شرطیه در آیه یاد شده هیچ مشکلی ندارد.[۵۴].

منابع

پانویس

  1. ﴿مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِنْ رِجَالِكُمْ وَلَكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ «محمّد، پدر هیچ یک از مردان شما نیست اما فرستاده خداوند و واپسین پیامبران است و خداوند به هر چیزی داناست» سوره احزاب، آیه ۴۰.
  2. عارفی، محمد اسحاق، خاتمیت و پرسش‌های نو ج۱ ص ۵۶.
  3. عارفی، محمد اسحاق، خاتمیت و پرسش‌های نو ج۱ ص ۵۶.
  4. محمد بن نعمان الشیخ المفید، مصنفات الشیخ المفید، ج۴ (اوائل المقالات)، تحقیق الشیخ الإبراهیم الانصاری، ص۴۵.
  5. مسعود بن عمر سعدالدین تفتازانی، شرح المقاصد، تحقیق، تعلیق و مقدمه دکتر عبدالرحمن عمیرة، ج۵، ص۶.
  6. محمد بن جزری ابن اثیر، النهایة فی غریب الحدیث و الأثر، ج۵، ص۴.
  7. اسماعیل بن کثیر دمشقی، تفسیر القرآن العظیم، ج۴، ص۲۲۷.
  8. محمد جلال الدین محلی و عبدالرحمن جلال الدین سیوطی، تفسیر الجلالین، ضمن تفسیر آیه ۵۲ سوره مبارکه حج، ص۴۴۷؛ عبدالرحمن جلال الدین سیوطی، البهجة المرضیة فی شرح الالفیة، با توضیحات سید صادق شیرازی، ج۱، ص۸.
  9. طریحی، ابن منظور، مجمع البحرین، تحقیق سید احمد حسینی، ج۱، ص۴۰۵.
  10. عبدالرزاق لاهیجی، سرمایه ایمان، تصحیح و تعلیق صادق لاریجانی، ص۸۵-۸۶.
  11. ﴿وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَلَا نَبِيٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطَانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ فَيَنْسَخُ اللَّهُ مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ «و ما پیش از تو هیچ فرستاده و هیچ پیامبری نفرستادیم مگر اینکه چون آرزو می‌کرد (که دعوتش فراگیر شود) شیطان در آرزوی وی (با وسوسه افکندن در دل مردم خلل) می‌افکند آنگاه خداوند آنچه را که شیطان می‌افکند، از میان برمی‌دارد» سوره حج، آیه ۵۲.
  12. سید محمد حسین طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج۲، ضمن تفسیر آیه ۲۱۳ سوره بقره، ص۱۴۰.
  13. ﴿فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ «مردم (در آغاز) امّتی یگانه بودند، (آنگاه به اختلاف پرداختند) پس خداوند پیامبران را مژده‌آور و بیم‌دهنده برانگیخت و با آنان کتاب (آسمانی) را به حق فرو فرستاد تا میان مردم در آنچه اختلاف داشتند داوری کند» سوره بقره، آیه ۲۱۳.
  14. سید محمد حسین طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج۲، ص۱۴۰.
  15. ﴿وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ مُوسَى إِنَّهُ كَانَ مُخْلَصًا وَكَانَ رَسُولًا نَبِيًّا «و در این کتاب از موسی یاد کن که ناب و فرستاده‌ای پیامبر بود» سوره مریم، آیه ۵۱.
  16. سید محمد حسین طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج۲، ص۱۴۰.
  17. محمد بن احمد ازهری، تهذیب اللغة، ج۵، ص۳۴۹؛ سعید الخوری الشرتونی، اقرب الموارد، ج۳، ص۳۹۴؛ محمد بن منظور، لسان العرب، ج۱، ص۱۳۶؛ حسین راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، ص۵۰۳.
  18. حسین راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، ص۵۰۰.
  19. محمد بن احمد ازهری، تهذیب اللغة، ج۱۵، ص۳۴۹.
  20. محمد بن منظور، لسان العرب، ج۱، ص۱۶۴.
  21. محمد معین، فرهنگ فارسی، ج۲، ص۱۶۵۳.
  22. محمد بن احمد ازهری، تهذیب اللغة، ج۱۲، ص۲۷۲.
  23. حسین راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، ص٢٠٠.
  24. مراد از تباین در اینجا تباین به معنای منطقی که یکی از نسبت‌های چهارگانه به شمار می‌آید، نیست، بلکه مراد این است که این دو واژه از حیث مفهوم با هم اشتراکی ندارند؛ هر چند ممکن است به لحاظ مصداق با هم جمع شوند و در اصطلاح منطق، این گونه مفاهیم را متخالف می‌نامند.
  25. سید محمد حسین طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج۱۶، ص۳۲۵.
  26. محمد بن یعقوب کلینی، الاصول من الکافی، ج۱، کتاب الحجة باب الفرق بین النبی و الرسول، حدیث ۱، ص۱۶۷.
  27. رشید رضا، تفسیر القرآن الحکیم (المنار)، ج۹، ص۱۹۳.
  28. ﴿لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ «ما پیامبرانمان را با برهان‌ها (ی روشن) فرستادیم و با آنان کتاب و ترازو فرو فرستادیم» سوره حدید، آیه ۲۵.
  29. ﴿إِنَّ رُسُلَنَا يَكْتُبُونَ مَا تَمْكُرُونَ «بی‌گمان فرستادگان ما آنچه نیرنگ می‌ورزید می‌نگارند» سوره یونس، آیه ۲۱.
  30. ﴿فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ رِيحًا وَجُنُودًا لَمْ تَرَوْهَا «و ما بر (سر) آنان بادی و (نیز) سپاهیانی را که آنان را نمی‌دیدید فرستادیم» سوره احزاب، آیه ۹؛ ﴿يُرْسِلِ السَّمَاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرَارًا «از آسمان بر شما بارانی یکریز فرستد» سوره هود، آیه ۵۲؛ ﴿وَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْرًا أَبَابِيلَ «و بر (سر) ایشان پرندگانی دسته‌دسته فرستاد» سوره فیل، آیه ۳.
  31. علی ربانی گلپایگانی، ایضاح المراد فی شرح کشف المراد، ص۳۴۰.
  32. عارفی، محمد اسحاق، خاتمیت و پرسش‌های نو ج۱ ص ۵۶.
  33. عارفی، محمد اسحاق، خاتمیت و پرسش‌های نو ج۱ ص ۶۱.
  34. مصطفی حسینی طباطبایی، ماجرای باب و بها، ص۱۶۳.
  35. در بخش قبلی این نوشتار با عنوان ادله خاتمیت، معنای خاتم به تفصیل بررسی شده است.
  36. احمد بن فارس، معجم مقاییس اللغة، ج۲، ص۲۴۵.
  37. «كَانَ نَقْشُ خَاتَمِ النَّبِيِّ مُحَمَّدٌ(ص)»؛ (محمد بن یعقوب کلینی، الفروع من الکافی، ج۶، ص۴۷۳).
  38. «انّ نقش خاتم النبيّ‌(ص) كان «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ‌(ص)»»؛ (شیخ عباس قمی، سفینة البحار، ج۲، ص۵۵۶).
  39. عارفی، محمد اسحاق، خاتمیت و پرسش‌های نو ج۱ ص ۶۲.
  40. میرزا حسین علی بها، ایقان، ص۱۳۶.
  41. ﴿قُلْ مَا كُنْتُ بِدْعًا مِنَ الرُّسُلِ «بگو من در میان پیامبران، نوپدید نیستم» سوره احقاف، آیه ۹.
  42. محمد بن یزید بن ماجه، سنن ابن ماجه، تحقیق محمد فؤاد عبدالباقی، ج۲، ص۱۳۵۹.
  43. محمد بن عبدالله بن عزئی مالکی، عارضة الأحوذی فی شرح صحیح الترمذی، با حواشی شیخ جمال مرعشلی، ج۵، ص۴۷، حدیث ۲۲۱۹.
  44. «أَنَا أَوَّلُ الْأَنْبِيَاءِ خَلْقاً وَ آخِرُهُمْ بَعْثاً»؛ (عبد علی عروسی، الحویزی، تفسیر نورالثقلین، ج۶، ص۵۹).
  45. عارفی، محمد اسحاق، خاتمیت و پرسش‌های نو ج۱ ص ۶۵.
  46. «لَوْ عَاشَ إِبْرَاهِيمُ لَكَانَ نَبِيّاً»؛ (علی بن حسن بن العساکر، تاریخ مدینة دمشق، تحقیق علی شیری، ج۳، ص۱۳۹).
  47. جلال الدین شمس احمدی، توضیح المرام فی الرد علی علماء حمص و طرابلس، طبق نقل شیخ سلیمان ظاهر عاملی، دفع اوهام «توضیح المرام» فی الرد علی القادیانیة، تحقیق سید محمد حسن طالقانی، ص۱۸۵.
  48. لو عاش إبراهيم لوضعت الجزية عن كل قبطي؛ (محمد بن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۴۴).
  49. «حدثنا إسماعيل قلت لابن أوفي: رأيت ابن النبي؛ قال: مات صغيراً. و لو قضى أن يكون بعد محمد(ص) نبي عاش ابنه و لكن لا نبي بعده»؛ (محمد بن اسماعیل بخاری، صحیح البخاری، ج۷-۹، کتاب الادب، باب ۶۳۱، ص۳۸۰).
  50. و أما ما روي عن بعض المتقدمين: «لَوْ عَاشَ إِبْرَاهِيمُ لَكَانَ نَبِيّاً» فباطل و جسارة على الكلام في المغيبات و مجارفة و هجوم على عظيم من الزلات؛ (محی الدین بن شرف نووی، تهذیب الاسماء و اللغات، ج۱، ص۱۰۳).
  51. احمد بن علی بن حجر عسقلانی، فتح الباری فی شرح صحیح البخاری، تصحیح و تنقیح عبدالعزیز عبدالله ابن باز و محمد فؤاد عبدالباقی، ج۱۰، ص۷۰۸.
  52. «اگر در آن دو (- آسمان و زمین) جز خداوند خدایانی می‌بودند، هر دو تباه می‌شدند» سوره انبیاء، آیه ۲۲.
  53. مراد از امکان، در اینجا امکان وقوعی است؛ والا در امکان ذاتی آن تردیدی نیست.
  54. عارفی، محمد اسحاق، خاتمیت و پرسش‌های نو ج۱ ص ۶۶.