دعوت علنی پیامبر خاتم در تاریخ اسلامی: تفاوت میان نسخهها
(←منابع) |
|||
| خط ۲۶: | خط ۲۶: | ||
*گروهی از [[قریش]] در مراسم [[حج]]، نزد [[ولید بن مغیره]] جمع شدند؛ زیرا از سرسختترین این [[دشمنان]] به حساب میآمد و مردی مسن و با تجربه بود. او به آنها گفت: "ای [[جماعت]] [[قریش]]! موسم [[حج]] فرا رسیده و گروههای [[عرب]] به زودی روانه [[مکه]] میشوند. آنها مسئله [[دعوت]] [[محمد]]{{صل}} را شنیدهاند. باید همنظر شویم. متفاوت صحبت نکنید که باعث [[تکذیب]] و ردّ سخن همدیگر شوید"<ref>ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۰؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۰؛ شمس الدین محمد ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۱، ص۱۵۵-۱۵۶.</ref>. گفتند: "چه بگوییم؟" گفت: "[[بهترین]] حرفی که میتوان زد این است که او افسونگر و سخنانش سحرانگیز است"<ref>ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۰؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۰؛ شمس الدین محمد ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۱، ص۱۵۵-۱۵۶.</ref>. [[قریش]] [[تصمیم]] گرفتند با نشستن بر سر راه کاروانیان، آنها را از تماس با [[رسول خدا]]{{صل}} و [[سحر]] و جادوی آن [[حضرت]] بیمناک سازند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۰-۲۷۱.</ref>. | *گروهی از [[قریش]] در مراسم [[حج]]، نزد [[ولید بن مغیره]] جمع شدند؛ زیرا از سرسختترین این [[دشمنان]] به حساب میآمد و مردی مسن و با تجربه بود. او به آنها گفت: "ای [[جماعت]] [[قریش]]! موسم [[حج]] فرا رسیده و گروههای [[عرب]] به زودی روانه [[مکه]] میشوند. آنها مسئله [[دعوت]] [[محمد]]{{صل}} را شنیدهاند. باید همنظر شویم. متفاوت صحبت نکنید که باعث [[تکذیب]] و ردّ سخن همدیگر شوید"<ref>ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۰؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۰؛ شمس الدین محمد ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۱، ص۱۵۵-۱۵۶.</ref>. گفتند: "چه بگوییم؟" گفت: "[[بهترین]] حرفی که میتوان زد این است که او افسونگر و سخنانش سحرانگیز است"<ref>ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۰؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۰؛ شمس الدین محمد ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۱، ص۱۵۵-۱۵۶.</ref>. [[قریش]] [[تصمیم]] گرفتند با نشستن بر سر راه کاروانیان، آنها را از تماس با [[رسول خدا]]{{صل}} و [[سحر]] و جادوی آن [[حضرت]] بیمناک سازند<ref>ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۰-۲۷۱.</ref>. | ||
*[[ابولهب]] که از دیگر [[دشمنان]] و آزاردهندگان [[پیامبر]]{{صل}} به شمار میآمد ضمن ریختن خار و خاشاک بر سر راه [[حضرت]] و احشای حیوانات بر سر و روی ایشان، به دنبال [[حضرت]] میرفت و فریاد میزد: "ای [[مردم]]! این مرد، شما را از [[دین]] خود و پدرانتان نفریبد"<ref>ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة فی احوال صاحب الشریعه، ج۵، ص۱۸۵؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۴۱.</ref><ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، [[دعوت علنی (مقاله)|دعوت علنی]]، [[فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم]]، ج۱، ص۳۵۷-۳۵۸.</ref>. | *[[ابولهب]] که از دیگر [[دشمنان]] و آزاردهندگان [[پیامبر]]{{صل}} به شمار میآمد ضمن ریختن خار و خاشاک بر سر راه [[حضرت]] و احشای حیوانات بر سر و روی ایشان، به دنبال [[حضرت]] میرفت و فریاد میزد: "ای [[مردم]]! این مرد، شما را از [[دین]] خود و پدرانتان نفریبد"<ref>ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة فی احوال صاحب الشریعه، ج۵، ص۱۸۵؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۴۱.</ref><ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، [[دعوت علنی (مقاله)|دعوت علنی]]، [[فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم]]، ج۱، ص۳۵۷-۳۵۸.</ref>. | ||
==[[دعوت علنی پیامبر خاتم]]== | |||
===[[مأموریت]] جدید=== | |||
پس از آنکه [[رسول خدا]]{{صل}} [[خویشاوندان]] نزدیک خود را [[انذار]] کرد، و پس از انتشار امر [[نبوّت]] در [[شهر]] [[مکّه]]، [[قریش]] که جدیّت و ابعاد قضیه را دریافت، با [[استهزاء]] و [[تمسخر]] و انواع [[تهمت]] و [[افتراء]]، به [[رویارویی]] با [[رسول اکرم]]{{صل}} رفت. [[هدف]] آنان از این اقدامات ناجوانمردانه شکستن [[شخصیت]] رسول خدا{{صل}} نزد [[افکار عمومی]] بود. در حالی که هنوز آن [[حضرت]] از آنان برای [[پذیرش اسلام]] [[دعوت]] نکرده بود. این اقدامات تحقیرگرایانه در استقبال [[مردم]] برای ورود به [[اسلام]] تأثیر گذاشت. [[پیامبر]]{{صل}} از این بابت [[غمگین]] و [[اندوهگین]] شد و آن را مانع جدّی در راه انتشار دعوت و انجام [[رسالت]] خود دانست. [[خداوند]] به او [[فرمان]] داد که دعوت خویش را آشکار کند و از قریش برای [[پذیرش دین]] و [[تسلیم]] در مقابل [[پروردگار]] دعوت نماید. از سوی دیگر [[تهدید]] اکید فرمود که خداوند تمسخرکنندگان را به شدّت [[مجازات]] خواهد کرد. از اینرو نباید نگران باشد، بلکه بهتر است آنان را نادیده بگیرد؛ {{متن قرآن|فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ * إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ}}<ref>«از این روی آنچه فرمان مییابی آشکار کن و از مشرکان روی بگردان * ما تو را در برابر ریشخندکنندگان بسندهایم» سوره حجر، آیه ۹۴-۹۵.</ref> | |||
[[خداوند متعال]] در این [[فرمان الهی]] برنامه [[آینده]] رسالت را اعلام فرمود و [[پیامبر اکرم]]{{صل}} را فرمان داد که از [[مشرکان]] روی بگرداند و در برابر استهزاکنندگان [[صبر]] و [[بردباری]] پیشه سازد و از این بابت اندوهگین نباشد. | |||
رسول خدا{{صل}} فرمان پروردگارش را [[اطاعت]] و دعوت خویش را آشکار کرد و از همه تودههای مردمی خواست که تسلیم پروردگار شوند و به [[آیین]] [[مسلمانی]] درآیند. میگویند: پیامبر{{صل}} روی سنگی ایستاد و گفت: ای [[مردم قریش]] و ای [[مردم عرب]]؛ من شما را دعوت میکنم که بگویید: {{متن قرآن|لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ}} و این که من [[رسول]] خدایم. شما را فرمان میدهم که از [[شرک]] و [[بتپرستی]] دست بردارید. پس مرا پاسخ دهید تا بر [[عرب]] [[فرمانروایی]] کنید و [[عجم]] [[فرمانبردار]] شما باشد و شما در [[بهشت]]، [[پادشاه]] باشید. | |||
[[قریش]] او را مسخره کردند و گفتند: [[محمّد]] پسر عبدالله[[جن]] زده شده است، امّا به خاطر موضع [[ابوطالب]] متعرّض او نشدند<ref>بنگرید: تفسیر نور الثقلین، ج۳، ص۳۴.</ref>. | |||
در [[روایت]] دیگری آمده، [[پیامبر]]{{صل}} بر دامنه [[صفا]] ایستاد و قریش را صدا زد. [[مردم]] پیرامون او گرد آمدند، به آنان گفت: چه میگویید اگر به شما خبر دهم که سپاهی از پس این [[کوه]] به سوی شما میآید، آیا مرا [[تصدیق]] میکنید؟ گفتند: بلی، ترا متّهم نمیدانیم و هرگز [[دروغ]] نگفتهای. فرمود: من شما را از عذابی شدید [[بیم]] میدهم... [[ابولهب]] بپا خاست و فریاد زد: خدای ترا نابود کند، برای این مردم را جمع کردی؟ مردم از اطراف او پراکنده شدند. پس نازل شد: {{متن قرآن|تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ}}<ref>«توش و توان ابولهب تباه و او نابود باد» سوره مسد، آیه ۱.</ref> تا آخر [[سوره]]<ref>بنگرید: الدر المنثور، تفسیر آیه مبارکه.</ref>. | |||
[[ابن اسحاق]] میگوید: | |||
هنگامی که پیامبر{{صل}} بنا به [[فرمان خداوند]] [[قوم]] خویش را به [[اسلام]] فراخواند و [[دعوت]] خود را آشکار کرد، چنان که به من رسیده، آنان از او فاصله نگرفتند و او را رد نکردند تا این که خدایانشان را بد گفت و [[نکوهش]] کرد. قریش این کار را [[تحمّل]] نکردند و با وی به [[ستیزه]] برخاستند و جز مردم اندکی که به [[توفیق]] [[خداوند]] اسلام آورده و پنهان بودند، بر [[مخالفت]] و [[دشمنی]] با وی همداستان شدند. | |||
عموی [[رسول خدا]]{{صل}}، ابوطالب [[حمایت]] وی را بر عهده گرفت و به [[یاری]] وی برخاست و رسول خدا{{صل}} هم بیپرده و بیآنکه از مانعی بترسد، امر خویش را آشکار ساخت<ref>سیره ابن هشام، ج۱، ص۲۷۶- ۲۷۷.</ref>. | |||
در این موقع جمعی از قریش تلاش کردند در این باره با ابوطالب [[مذاکره]] نمایند. به [[عقیده]] ابن اسحاق این مذاکرات در سه مرحله انجام شد و هر سه به [[شکست]] انجامید. | |||
*'''مرحله نخست''': جمعی از [[اشراف قریش]] نزد [[ابوطالب]] رفتند. از جمله: [[عتبة بن ربیعه]]، [[شیبة بن ربیعه]]، [[ابو سفیان بن حرب]]، [[ابوالبختری]]: [[عاص بن هشام]]، [[اسود بن مطلب]]، [[ابو جهل]]: [[عمرو بن هشام]]، [[ولید بن مغیره]]، [[نبیه]] و [[منبه]]: [[پسران]] [[حجّاج]] و عاص بن [[وائل]]. آنان گفتند: ابوطالب؛ به [[راستی]] برادرزادهات [[خدایان]] ما را بد گفته و [[دین]] ما را سبک شمرده و خردهای ما را مسخره کرده و [[پدران]] ما را [[گمراه]] دانسته است. یا خود، جلوی او را بگیر، یا کار او را به ما واگذار، تو هم مانند ما با او مخالف هستی، [[شرّ]] او را از سر تو هم کم میکنیم. ابوطالب به [[نرمی]] پاسخ داد تا بازگشتند. | |||
*'''مرحله دوم''': هنگامی که دیدند، [[رسول خدا]]{{صل}} همچنان [[دعوت]] خود را آشکار میکند و [[مردم]] را بدان میخواند و بین او و مردم درگیری به وجود آمده، مردم از همدیگر فاصله گرفته با هم [[دشمنی]] پیشه کردهاند و ذکر و یاد رسول خدا{{صل}} در میان [[قریش]] همهگیر شده است، نزد ابوطالب رفتند و او را [[تهدید]] کردند که اگر جلوی برادرزادهاش را نگیرد و او را از [[بدگویی]] پدرانشان و [[ناسزاگویی]] خدایانشان و [[تحقیر]] خردهایشان بازندارد، به زودی با او خواهند جنگید تا یکی از دو گروه از بین برود. سپس بازگشتند. ابوطالب در پی رسول خدا{{صل}} فرستاد و داستان را به او بازگفت و از او خواست تا [[جان]] خود و او را [[حفظ]] کند و [[تکلیف]] او را دشوار نسازد. رسول خدا{{صل}} به [[گمان]] این که ابوطالب در [[تصمیم]] [[یاری دادن]] او [[سست]] شده و دست از [[نصرت]] وی خواهد کشید، گفت: ای عمو، به خدای [[سوگند]]؛ اگر [[خورشید]] را در دست راست و ماه را در دست چپ من نهند که از این کار دست بردارم، چنین نخواهم کرد تا [[خداوند]] آن را [[پیروز]] گرداند یا من در این راه جان نهم. ابوطالب او را [[وعده]] [[یاری]] داد. | |||
*'''مرحله سوم''': [[قریش]] نزد [[ابوطالب]] آمدند و پیشنهاد کردند که [[عمارة بن ولید]] را بگیرد و [[پیامبر]] را که با [[دین]] ابوطالب و دین پدرانش [[مخالفت]] کرده، قریش را پراکنده ساخته و آنان را [[بیخرد]] دانسته است، به آنان [[تسلیم]] نماید تا او را بکشند. ابوطالب گفت: به [[خدا]] قسم؛ چه [[زشت]] پیشنهادی؛ پسر خود را میدهید تا او را برای شما پرورش دهم و آنگاه پسر خود را به شما بدهم تا او را بکشید؟ به خدا قسم هرگز چنین کاری نمیشود. | |||
[[مطعم بن عدی]] به ابوطالب گفت: [[قوم]] تو از در [[انصاف]] درآمدند و کوشیدند ترا از آن چه خوش نداری، رها سازند، امّا تو هیچ پیشنهادی را نمیپذیری! ابوطالب گفت: به خدا قسم [[بیانصافی]] میکنند و تو هم [[تصمیم]] گرفتهای که مرا واگذاری و آنان را یاری دهی، اکنون هرچه میخواهی بکن<ref>بنگرید: سیره ابن هشام، ج۱، ص۲۸۲- ۲۸۶؛ البداء و التاریخ، ج۴، ص۱۴۷- ۱۴۹.</ref>. | |||
شاید این مراحل در هم داخل یا برهم مترتّب باشد. آنچه ما بیان کردیم برداشت ما از [[سیر]] طبیعی حوادث بود، نه کمتر و نه بیشتر. | |||
ابوطالب پس از [[شکست]] مذاکرات دریافت که کار به مرحله خطرناکی رسیده است که عن [[قریب]] وارد [[جنگ]] ناخواستهای با قریش خواهد شد. بنابراین باید با رعایت جوانب [[احتیاط]]، از خطراتی که آنان را [[تهدید]] میکند، برحذر باشد. او [[بنی هاشم]] و [[بنی مطلب]] را فراهم ساخت و از آنان خواست تا از پیامبر{{صل}} [[حمایت]] کنند و برای [[حفظ]] او بپا خیزند. پس همگی جز [[ابولهب]] به وی پیوستند و [[دعوت]] وی را در حمایت از [[رسول خدا]] پذیرفتند. | |||
[[خداوند متعال]] [[رسول]] خود را حفظ کرد و قریش نتوانست کوچکترین صدمهای به او وارد سازد، جز اینکه او را به [[جنون]]، [[جادو]]، [[کهانت]] و [[شاعری]] متهم میکردند. در مقابل [[آیات قرآن]] در [[تکذیب]] قوم نازل میشد و رسول خدا{{صل}} همچنان در راه [[حق]] [[مقاومت]] میکرد و در [[نهان]] و آشکار، همگان را به سوی [[خداوند]] [[دعوت]] مینمود. هنگامی که [[قریش]] دریافت که [[دشمنی]] و [[تجاوز]] بر ضدّ شخص [[محمّد]]{{صل}} به درگیری مسلّحانه خواهد انجامید که از یک سو [[آمادگی]] لازم را برای چنین درگیری خونینی ندارند و از سوی دیگر مطمئن نیستند که به نفع آنان به پایان خواهد رسید؛ علی الخصوص که [[بنی هاشم]] [[روابط]] گستردهای با دیگران داشت و با برخی از [[قبایل]] نیز [[پیمان]] [[همکاری]] متقابل بسته بود. همانند پیمان مطیبین و پیمان [[عبد المطلب]] با [[قبیله خزاعه]] که در بیرون از [[مکّه]] سکونت داشتند. از جهت دیگر چه بسا اگر چنین [[جنگی]] روی دهد، به محمّد{{صل}} امکان خواهد داد تا دعوت خود را در میان قبایل گسترش دهد. از اینرو [[مشرکان قریش]] ترجیح دادند، ضمن دوری از هرگونه [[جنگ]] و درگیری مسلّحانه، راههای دیگری برای [[تضعیف]] محمّد{{صل}} و [[مقاومت]] در مقابل او جستجو کنند. این روشها را میتوان در موارد ذیل خلاصه کرد: | |||
*جلوگیری از [[ملاقات]] و [[دیدار]] [[مردم]] با [[رسول خدا]]{{صل}} و گوش فرادادن به [[آیات قرآن]]. خداوند میفرماید: {{متن قرآن|وَهُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَيَنْأَوْنَ عَنْهُ}}<ref>«و آنان (دیگران را) از آن (قرآن) باز میدارند و (خود) از آن دور میشوند و جز خویشتن را نابود نمیکنند و در نمییابند» سوره انعام، آیه ۲۶.</ref>. {{متن قرآن|وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَا تَسْمَعُوا لِهَذَا الْقُرْآنِ وَالْغَوْا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ}}<ref>«و کافران گفتند: به این قرآن گوش ندهید و در (هنگام خوانده شدن) آن، سخنان بیهوده سر دهید باشد که پیروز گردید» سوره فصلت، آیه ۲۶.</ref>. | |||
*پیگیری روش [[استهزاء]] و [[تمسخر]] و اتهامپراکنی به [[هدف]]: | |||
#تأثیرگذاری بر شخص رسول خدا{{صل}} به گونهای که از نظر [[روانی]] [[احساس]] [[شکست]] کند و با احساس [[حقارت]] و [[پستی]] [[روزگار]] بگذراند تا مگر از این کار دست بردارد و خویش را [[تکذیب]] کند. | |||
#کوبیدن [[شخصیت]] و [[کرامت]] رسول خدا{{صل}} به منظور ایجاد [[نفرت]] در افراد [[ضعیف]] و روی گردانی آنان از [[پیوستن]] به آن [[حضرت]]. از اینرو میبینیم که [[سفیهان]] [[قوم]] را وادار به [[آزار]] و اذیّت او کرده، احیانا بزرگان و [[رؤسای قریش]] این کار را بر عهده میگرفتند. چنان که وقتی به [[نماز]] میایستاد یا در کوچهها راه میرفت، بر سر او خاکروبه<ref>بنگرید: سیره حلبی، ج۱، ص۲۹۱- ۲۹۲؛ سیره دحلان، ج۱، ص۲۰۸.</ref> یا زهدان گوسفند میریختند<ref>بنگرید: البدایة و النهایه، ج۲، ص۱۳۴.</ref>. | |||
این روشها تا حدودی موجب رویگردانی [[مردم]] از ورود به حوزه [[مسلمانی]] شد. [[عروة بن زبیر]] میگوید: | |||
... آنچه را به آنان گفت، خوش نداشتند و کسانی را که از آنها [[پیروی]] میکردند، [[فریب]] دادند. پس عموم مردم از او ([[رسول خدا]]) روی گردان شدند<ref>تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۸.</ref>.<ref>[[سید جعفر مرتضی عاملی|عاملی، سید جعفر مرتضی]]، [[سیرت جاودانه ج۱ (کتاب)|سیرت جاودانه ج۱]]، ص ۳۱۸.</ref>. | |||
== جستارهای وابسته == | == جستارهای وابسته == | ||
نسخهٔ ۵ دسامبر ۲۰۲۱، ساعت ۱۳:۰۶
مقدمه
- مرحله دعوت علنی مردم به دین اسلام از سختترین و دشوارترین مراحل دعوت الهی پیامبر(ص) به شمار میآید. رسول خدا(ص)، با پشت سر گذاشتن تبلیغ پنهانی و فراهم آوردن زمینههای دعوت علنی، آشکارا به تبلیغ دین اسلام، همت گماشت. ایشان کوشش بسیار کرد، سختیهای بسیاری به جان خرید و آزارهای فراوانی دید؛ اما مقاوم و استوار به راهش، ادامه داد تا اینکه دین آسمانیاش رفتهرفته همه جا را فرا گرفت[۱].
آغاز دعوت علنی
- فرستاده خدا(ص) در مرحله اول با نزول آیه ﴿وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ﴾[۲] به دعوت از خویشاوندان خود پرداخت[۳]. این کار بسیار دشوار بود؛ چرا که سران قریش به آسانی حاضر نمیشدند، دست از بتپرستی بردارند و به نبوت حضرت(ص) اقرار کنند. پیامبر(ص) به علی(ع) دستور داد تا غذایی فراهم آورد و بزرگان بنیهاشم و بنی عبدالمطلب را دعوت کند. حضرت در این جلسه امر پروردگارش را درباره انذار خویشان خود اعلام کرد و به آنان فرمود: "هر که با من بیعت کند برادر، وصی و وزیر من خواهد بود"؛ اما جز علی(ع) کسی به خواسته حضرت، جواب مثبت نداد[۴].
- بعد از آنکه پیامبر(ص) نزدیکانش را انذار کرد، امر نبوت حضرت، بیش از پیش در مکه منتشر شد. در روایتی آمده است که پس از نزول این آیه شریفه و انذار نزدیکان، پیامبر(ص) بر بالای کوه صفا ایستاد و فریاد برآورد: «يَا صَبَاحَاهْ»[۵] (خبر مهم). قریشیان در اطراف حضرت جمع شدند و گفتند: "چه شده است؟" فرمود: "اگر به شما خبر دهم که امشب یا فردا صبح، دشمنی به شما حمله میکند، مرا تصدیق میکنید؟" گفتند: "بله" فرمود: "من ترساننده شما از عذابی دردناک هستم"[۶]. سپس ادامه داد: "ای مردم! رهبر و پیشوا، به اهلش دروغ نمیگوید، قسم به خدایی که هیچ پروردگاری جز او نیست، من از طرف خدا به طور خاص برای شما و به طور عام برای تمام مردم فرستاده شدهام. به خدا قسم که شما خواهید مرد چنان که میخوابید، بعد از مرگ برانگیخته خواهید شد چنان که از خواب بیدار میشوید، محاسبه میشوید چنان که عمل میکنید. در مقابل کارهای نیک پاداش و در مقابل کارهای زشت عذاب داده میشوید. بهشت و جهنم ابدی است و شما اولین کسانی هستید که انذار شدهاید"[۷].
- بعد از گذشت مدتی، با نزول آیه ﴿فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ﴾[۸] رسول خاتم(ص)، مرحلهای دیگر از دعوت علنی را آغاز کرد.
- با آشکار شدن دعوت الهی، تمام مردم درباره دعوت آن حضرت صحبت میکردند و این امر بر کسی از اهل مکه مخفی نمانده بود؛ حتی اخبار آن به بیرون مکه نیز سرایت کرده بود[۹]. با این حال در ابتدا با مخالفتهای چندانی از سوی قریش روبه رو شد[۱۰].
- ابناسحاق نقل میکند: "هنگامی که رسول خدا(ص) امر الهی را آشکار و مردم را به اسلام دعوت کرد، قومش او را از خود طرد نکردند و به مقابله با او برنخاستند تا اینکه بتپرستی را عیب دانست [و نیاکانشان را مذمت کرد و خبر داد که آنان در آتش هستند]. مشرکان، این کار را منکری بزرگ برای خویش برشمردند و دسته جمعی به مخالفت و دشمنی با او برخاستند".
- دلیل آشفتگی و اعتراض مردم مکه، فهمیدن معنای حقیقی ایمان بود؛ چیزی که جز با نفی همه خدایان دروغین و ایمان به پروردگار قادر و بیهمتا به دست نمیآید. ایمان به خدا، آن سیادت و بزرگی حاصل به شیوه آیین جاهلی نفی میکرد؛ یعنی سلب تمام اختیارات جاهلی و پذیرش فرمانبرداری کامل از خدا و رسولش؛ از این رو با تمام توان، به اذیت و آزار ایشان و دیگر مسلمانان پرداختند[۱۱]. حضرت نیز با وجود همه این مخالفتها به نرمی و مدارا مردم را به دین اسلام دعوت میکرد[۱۲][۱۳].
رفتن قریش نزد ابوطالب
- بزرگان قریش، چون دیدند که پیامبر(ص) از دعوت خویش دست بر نمیدارد، ابتدا نزد ابوطالب رفتند و جهت حلّ و فصل مسالمتآمیز مسئله، با ابوطالب به گفتگو پرداختند[۱۴]. آنان گفتند: "ای ابوطالب! برادرزادهات، به خدایان ما ناسزا میگوید، بر دین ماعیب میگیرد، عقلهایمان را سبک میشمارد و پدران ما را گمراه میداند. یا وی را از این کار برحذر دار یا او را به ما واگذار"[۱۵]. ابوطالب در پایان این دیدار، با خوشرویی و ملاطفت، آنها را راضی و سپس روانه کرد[۱۶].
- خاتم انبیا(ص) همچنان به تبلیغ و انجام رسالت خویش مشغول بود تا اینکه بار دیگر رفتهرفته مخالفت قریش با آن حضرت، بالا گرفت[۱۷]. سران قریش راهی نیافتند جز آنکه دوباره نزد ابوطالب بروند و با او گفتگو کنند. این بار آنها با شدّت بیشتری از او خواستند تا مانع فعالیتهای حضرت شود[۱۸]؛ حتی سعی کردند به وسیله مال، املاک و... حضرت را به طمع نیندازند و ایشان را از ادامه دعوتش، منصرف کنند[۱۹]؛ اما حضرت در جواب گروه قریش فرمود: "به خدا قسم! اگر خورشید را در دست راست و ماه را در دست چپ من قرار دهند، از دعوت خویش دست برنمیدارم و از پای نخواهم نشست تا خدا دین مرا رواج دهد یا جان بر سر آن گذارم"[۲۰].
- جواب پیامبر(ص) سران کفر را از پذیرفته شدن هرگونه پیشنهادی مأیوس کرد. از این زمان به بعد، قریش که در تمام برخوردهای خود تا حدودی احترام پیغمبر(ص) را حفظ میکرد و متانت خود را از دست نداده بود، تصمیم گرفت به هر قیمتی که شده از نفوذ آیین او جلوگیری کند. پس در مخالفت با رسول خدا(ص) همقسم شدند و تصمیم گرفتند که فرزندان و افراد قبیله خویش را از مسلمانی برگردانند[۲۱]. آنان قبایل خود را ملزم به جستجو کردند تا تازه مسلمانان را بیازارند[۲۲]. قریشیان عدهای جاهل، نادان و اوباش را تحریک کرده بودند تا در صدد تکذیب و آزار پیامبر(ص) برآیند و خود نیز او را به شاعری، جادوگری و دیوانگی متهم ساختند[۲۳]. کار بر رسول اکرم(ص) و کسانی که ایمان آورده بودند سخت شد[۲۴]. مشرکان چون قادر نبودند مسلمانانی را که از حمایت عشیره خود برخوردار هستند، اذیت کنند به سختترین وجه، ضعیفترها را آزار میدادند[۲۵]؛ مثلاً برخی را میزدند، گروهی را گرسنه نگه میداشتند و جمعی را برهنه بر روی ریگهای داغ و تفتیده مکه میخواباندند[۲۶].
- قریشیان که با تمسخر، آزار و ترساندن، سعی داشتند از ادامه کار حضرت جلوگیری کنند[۲۷]، با مرگ ابوطالب به این شکنجهها شدت بخشیدند تا حدی که عدهای از مسلمانان مجبور شدند به حبشه هجرت کنند. حضرت نیز با فراهم شدن مقدمات سفر به مدینه هجرت کرد[۲۸].
مسخرهکنندگان حضرت
- به نقلی پنج نفر از قریشیان، به نامهای ولید بن مغیره مخزومی، عاص بن وائل سهمی، اسود بن عبد یغوث زهری، اسود بن مطلب و حارث بن طلاطله ثقفی، بیش از همه، پیامبر(ص) را مسخره میکردند [۲۹]. به نقلی دیگر، مسخرهکنندگان پیامبر(ص) هفده نفر بودند که همگی به شدیدترین وجه، هلاک شدند[۳۰].
- گروهی از قریش در مراسم حج، نزد ولید بن مغیره جمع شدند؛ زیرا از سرسختترین این دشمنان به حساب میآمد و مردی مسن و با تجربه بود. او به آنها گفت: "ای جماعت قریش! موسم حج فرا رسیده و گروههای عرب به زودی روانه مکه میشوند. آنها مسئله دعوت محمد(ص) را شنیدهاند. باید همنظر شویم. متفاوت صحبت نکنید که باعث تکذیب و ردّ سخن همدیگر شوید"[۳۱]. گفتند: "چه بگوییم؟" گفت: "بهترین حرفی که میتوان زد این است که او افسونگر و سخنانش سحرانگیز است"[۳۲]. قریش تصمیم گرفتند با نشستن بر سر راه کاروانیان، آنها را از تماس با رسول خدا(ص) و سحر و جادوی آن حضرت بیمناک سازند[۳۳].
- ابولهب که از دیگر دشمنان و آزاردهندگان پیامبر(ص) به شمار میآمد ضمن ریختن خار و خاشاک بر سر راه حضرت و احشای حیوانات بر سر و روی ایشان، به دنبال حضرت میرفت و فریاد میزد: "ای مردم! این مرد، شما را از دین خود و پدرانتان نفریبد"[۳۴][۳۵].
دعوت علنی پیامبر خاتم
مأموریت جدید
پس از آنکه رسول خدا(ص) خویشاوندان نزدیک خود را انذار کرد، و پس از انتشار امر نبوّت در شهر مکّه، قریش که جدیّت و ابعاد قضیه را دریافت، با استهزاء و تمسخر و انواع تهمت و افتراء، به رویارویی با رسول اکرم(ص) رفت. هدف آنان از این اقدامات ناجوانمردانه شکستن شخصیت رسول خدا(ص) نزد افکار عمومی بود. در حالی که هنوز آن حضرت از آنان برای پذیرش اسلام دعوت نکرده بود. این اقدامات تحقیرگرایانه در استقبال مردم برای ورود به اسلام تأثیر گذاشت. پیامبر(ص) از این بابت غمگین و اندوهگین شد و آن را مانع جدّی در راه انتشار دعوت و انجام رسالت خود دانست. خداوند به او فرمان داد که دعوت خویش را آشکار کند و از قریش برای پذیرش دین و تسلیم در مقابل پروردگار دعوت نماید. از سوی دیگر تهدید اکید فرمود که خداوند تمسخرکنندگان را به شدّت مجازات خواهد کرد. از اینرو نباید نگران باشد، بلکه بهتر است آنان را نادیده بگیرد؛ ﴿فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ * إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ﴾[۳۶]
خداوند متعال در این فرمان الهی برنامه آینده رسالت را اعلام فرمود و پیامبر اکرم(ص) را فرمان داد که از مشرکان روی بگرداند و در برابر استهزاکنندگان صبر و بردباری پیشه سازد و از این بابت اندوهگین نباشد. رسول خدا(ص) فرمان پروردگارش را اطاعت و دعوت خویش را آشکار کرد و از همه تودههای مردمی خواست که تسلیم پروردگار شوند و به آیین مسلمانی درآیند. میگویند: پیامبر(ص) روی سنگی ایستاد و گفت: ای مردم قریش و ای مردم عرب؛ من شما را دعوت میکنم که بگویید: ﴿لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ﴾ و این که من رسول خدایم. شما را فرمان میدهم که از شرک و بتپرستی دست بردارید. پس مرا پاسخ دهید تا بر عرب فرمانروایی کنید و عجم فرمانبردار شما باشد و شما در بهشت، پادشاه باشید.
قریش او را مسخره کردند و گفتند: محمّد پسر عبداللهجن زده شده است، امّا به خاطر موضع ابوطالب متعرّض او نشدند[۳۷]. در روایت دیگری آمده، پیامبر(ص) بر دامنه صفا ایستاد و قریش را صدا زد. مردم پیرامون او گرد آمدند، به آنان گفت: چه میگویید اگر به شما خبر دهم که سپاهی از پس این کوه به سوی شما میآید، آیا مرا تصدیق میکنید؟ گفتند: بلی، ترا متّهم نمیدانیم و هرگز دروغ نگفتهای. فرمود: من شما را از عذابی شدید بیم میدهم... ابولهب بپا خاست و فریاد زد: خدای ترا نابود کند، برای این مردم را جمع کردی؟ مردم از اطراف او پراکنده شدند. پس نازل شد: ﴿تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ﴾[۳۸] تا آخر سوره[۳۹].
ابن اسحاق میگوید: هنگامی که پیامبر(ص) بنا به فرمان خداوند قوم خویش را به اسلام فراخواند و دعوت خود را آشکار کرد، چنان که به من رسیده، آنان از او فاصله نگرفتند و او را رد نکردند تا این که خدایانشان را بد گفت و نکوهش کرد. قریش این کار را تحمّل نکردند و با وی به ستیزه برخاستند و جز مردم اندکی که به توفیق خداوند اسلام آورده و پنهان بودند، بر مخالفت و دشمنی با وی همداستان شدند. عموی رسول خدا(ص)، ابوطالب حمایت وی را بر عهده گرفت و به یاری وی برخاست و رسول خدا(ص) هم بیپرده و بیآنکه از مانعی بترسد، امر خویش را آشکار ساخت[۴۰].
در این موقع جمعی از قریش تلاش کردند در این باره با ابوطالب مذاکره نمایند. به عقیده ابن اسحاق این مذاکرات در سه مرحله انجام شد و هر سه به شکست انجامید.
- مرحله نخست: جمعی از اشراف قریش نزد ابوطالب رفتند. از جمله: عتبة بن ربیعه، شیبة بن ربیعه، ابو سفیان بن حرب، ابوالبختری: عاص بن هشام، اسود بن مطلب، ابو جهل: عمرو بن هشام، ولید بن مغیره، نبیه و منبه: پسران حجّاج و عاص بن وائل. آنان گفتند: ابوطالب؛ به راستی برادرزادهات خدایان ما را بد گفته و دین ما را سبک شمرده و خردهای ما را مسخره کرده و پدران ما را گمراه دانسته است. یا خود، جلوی او را بگیر، یا کار او را به ما واگذار، تو هم مانند ما با او مخالف هستی، شرّ او را از سر تو هم کم میکنیم. ابوطالب به نرمی پاسخ داد تا بازگشتند.
- مرحله دوم: هنگامی که دیدند، رسول خدا(ص) همچنان دعوت خود را آشکار میکند و مردم را بدان میخواند و بین او و مردم درگیری به وجود آمده، مردم از همدیگر فاصله گرفته با هم دشمنی پیشه کردهاند و ذکر و یاد رسول خدا(ص) در میان قریش همهگیر شده است، نزد ابوطالب رفتند و او را تهدید کردند که اگر جلوی برادرزادهاش را نگیرد و او را از بدگویی پدرانشان و ناسزاگویی خدایانشان و تحقیر خردهایشان بازندارد، به زودی با او خواهند جنگید تا یکی از دو گروه از بین برود. سپس بازگشتند. ابوطالب در پی رسول خدا(ص) فرستاد و داستان را به او بازگفت و از او خواست تا جان خود و او را حفظ کند و تکلیف او را دشوار نسازد. رسول خدا(ص) به گمان این که ابوطالب در تصمیم یاری دادن او سست شده و دست از نصرت وی خواهد کشید، گفت: ای عمو، به خدای سوگند؛ اگر خورشید را در دست راست و ماه را در دست چپ من نهند که از این کار دست بردارم، چنین نخواهم کرد تا خداوند آن را پیروز گرداند یا من در این راه جان نهم. ابوطالب او را وعده یاری داد.
- مرحله سوم: قریش نزد ابوطالب آمدند و پیشنهاد کردند که عمارة بن ولید را بگیرد و پیامبر را که با دین ابوطالب و دین پدرانش مخالفت کرده، قریش را پراکنده ساخته و آنان را بیخرد دانسته است، به آنان تسلیم نماید تا او را بکشند. ابوطالب گفت: به خدا قسم؛ چه زشت پیشنهادی؛ پسر خود را میدهید تا او را برای شما پرورش دهم و آنگاه پسر خود را به شما بدهم تا او را بکشید؟ به خدا قسم هرگز چنین کاری نمیشود.
مطعم بن عدی به ابوطالب گفت: قوم تو از در انصاف درآمدند و کوشیدند ترا از آن چه خوش نداری، رها سازند، امّا تو هیچ پیشنهادی را نمیپذیری! ابوطالب گفت: به خدا قسم بیانصافی میکنند و تو هم تصمیم گرفتهای که مرا واگذاری و آنان را یاری دهی، اکنون هرچه میخواهی بکن[۴۱].
شاید این مراحل در هم داخل یا برهم مترتّب باشد. آنچه ما بیان کردیم برداشت ما از سیر طبیعی حوادث بود، نه کمتر و نه بیشتر. ابوطالب پس از شکست مذاکرات دریافت که کار به مرحله خطرناکی رسیده است که عن قریب وارد جنگ ناخواستهای با قریش خواهد شد. بنابراین باید با رعایت جوانب احتیاط، از خطراتی که آنان را تهدید میکند، برحذر باشد. او بنی هاشم و بنی مطلب را فراهم ساخت و از آنان خواست تا از پیامبر(ص) حمایت کنند و برای حفظ او بپا خیزند. پس همگی جز ابولهب به وی پیوستند و دعوت وی را در حمایت از رسول خدا پذیرفتند.
خداوند متعال رسول خود را حفظ کرد و قریش نتوانست کوچکترین صدمهای به او وارد سازد، جز اینکه او را به جنون، جادو، کهانت و شاعری متهم میکردند. در مقابل آیات قرآن در تکذیب قوم نازل میشد و رسول خدا(ص) همچنان در راه حق مقاومت میکرد و در نهان و آشکار، همگان را به سوی خداوند دعوت مینمود. هنگامی که قریش دریافت که دشمنی و تجاوز بر ضدّ شخص محمّد(ص) به درگیری مسلّحانه خواهد انجامید که از یک سو آمادگی لازم را برای چنین درگیری خونینی ندارند و از سوی دیگر مطمئن نیستند که به نفع آنان به پایان خواهد رسید؛ علی الخصوص که بنی هاشم روابط گستردهای با دیگران داشت و با برخی از قبایل نیز پیمان همکاری متقابل بسته بود. همانند پیمان مطیبین و پیمان عبد المطلب با قبیله خزاعه که در بیرون از مکّه سکونت داشتند. از جهت دیگر چه بسا اگر چنین جنگی روی دهد، به محمّد(ص) امکان خواهد داد تا دعوت خود را در میان قبایل گسترش دهد. از اینرو مشرکان قریش ترجیح دادند، ضمن دوری از هرگونه جنگ و درگیری مسلّحانه، راههای دیگری برای تضعیف محمّد(ص) و مقاومت در مقابل او جستجو کنند. این روشها را میتوان در موارد ذیل خلاصه کرد:
- جلوگیری از ملاقات و دیدار مردم با رسول خدا(ص) و گوش فرادادن به آیات قرآن. خداوند میفرماید: ﴿وَهُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَيَنْأَوْنَ عَنْهُ﴾[۴۲]. ﴿وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَا تَسْمَعُوا لِهَذَا الْقُرْآنِ وَالْغَوْا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ﴾[۴۳].
- پیگیری روش استهزاء و تمسخر و اتهامپراکنی به هدف:
- تأثیرگذاری بر شخص رسول خدا(ص) به گونهای که از نظر روانی احساس شکست کند و با احساس حقارت و پستی روزگار بگذراند تا مگر از این کار دست بردارد و خویش را تکذیب کند.
- کوبیدن شخصیت و کرامت رسول خدا(ص) به منظور ایجاد نفرت در افراد ضعیف و روی گردانی آنان از پیوستن به آن حضرت. از اینرو میبینیم که سفیهان قوم را وادار به آزار و اذیّت او کرده، احیانا بزرگان و رؤسای قریش این کار را بر عهده میگرفتند. چنان که وقتی به نماز میایستاد یا در کوچهها راه میرفت، بر سر او خاکروبه[۴۴] یا زهدان گوسفند میریختند[۴۵].
این روشها تا حدودی موجب رویگردانی مردم از ورود به حوزه مسلمانی شد. عروة بن زبیر میگوید: ... آنچه را به آنان گفت، خوش نداشتند و کسانی را که از آنها پیروی میکردند، فریب دادند. پس عموم مردم از او (رسول خدا) روی گردان شدند[۴۶].[۴۷].
جستارهای وابسته
منابع
پانویس
- ↑ حسینی ایمنی، سید علی اکبر، دعوت علنی، فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم، ج۱، ص۳۵۳.
- ↑ «و نزدیکترین خویشاوندانت را بیم ده!» سوره شعراء، آیه ۲۱۴.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۲؛ ابن اسحاق، کتاب السیر و المغازی، ص۱۴۵.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۱-۳۲۰؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشریعه، ج۲، ص۱۷۹-۱۸۰؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۲-۶۳؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۳۹-۴۰؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۵-۱۴۶.
- ↑ اعراب زمانی که میخواستند خبری بسیار مهم را برای دیگران بیان کنند، از این واژه استفاده میکردند.
- ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۶؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة فی احوال صاحب الشریعه، ج۵، ص۱۸۱؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۲۱؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۳؛ ابن کثیر، البدایه و التهابه، ج۲، ص۳۸.
- ↑ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۴۶-۴۷.
- ↑ «از این روی آنچه فرمان مییابی آشکار کن و از مشرکان روی بگردان ما تو را در برابر ریشخندکنندگان بسندهایم» سوره حجر، آیه ۹۴-۹۵.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۲.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۳؛ شمس الدین محمد ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۱، ص۱۴۸.
- ↑ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۶؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۱۶؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۸؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۴-۲۶۹.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۳.
- ↑ حسینی ایمنی، سید علی اکبر، دعوت علنی، فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم، ج۱، ص۳۵۳-۳۵۵.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۸.
- ↑ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۵؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۲؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۷؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۷-۱۴۸.
- ↑ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۵؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۲؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۷؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۷-۱۴۸.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۵.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۳؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۴؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۴.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۴؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴-۲۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۶-۲۶۷.
- ↑ ابو بکر بیهقی، دلائل النبوة فی احوال صاحب الشریعه، ج۵، ص۱۸۷؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۶؛ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۲۳۰؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۶؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۲؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۴.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص۳۲۸؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۷-۲۶۹.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۸-۲۶۹.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۸-۲۶۹.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۶۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۹؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۷؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۸.
- ↑ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۳۱۷؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۶؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۶.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۳۱۷؛ عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۶؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۴۷.
- ↑ احمد بن یحیی بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۱۶۶-۱۲۷ به بعد.
- ↑ حسینی ایمنی، سید علی اکبر، دعوت علنی، فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم، ج۱، ص۳۵۵-۳۵۷.
- ↑ شیخ صدوق، الخصال، ص۲۷۸-۲۷۹؛ احمد بن ابی یعقوب یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۴؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۷؛ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۴۴.
- ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص۱۵۶؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابیطالب، ج۱، ص۷۳-۷۴.
- ↑ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۰؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۰؛ شمس الدین محمد ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۱، ص۱۵۵-۱۵۶.
- ↑ ابن اسحاق، سیره ابن اسحاق، ص۱۵۰؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۰؛ شمس الدین محمد ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج۱، ص۱۵۵-۱۵۶.
- ↑ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۱، ص۲۷۰-۲۷۱.
- ↑ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوة فی احوال صاحب الشریعه، ج۵، ص۱۸۵؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۲، ص۱۴۱.
- ↑ حسینی ایمنی، سید علی اکبر، دعوت علنی، فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم، ج۱، ص۳۵۷-۳۵۸.
- ↑ «از این روی آنچه فرمان مییابی آشکار کن و از مشرکان روی بگردان * ما تو را در برابر ریشخندکنندگان بسندهایم» سوره حجر، آیه ۹۴-۹۵.
- ↑ بنگرید: تفسیر نور الثقلین، ج۳، ص۳۴.
- ↑ «توش و توان ابولهب تباه و او نابود باد» سوره مسد، آیه ۱.
- ↑ بنگرید: الدر المنثور، تفسیر آیه مبارکه.
- ↑ سیره ابن هشام، ج۱، ص۲۷۶- ۲۷۷.
- ↑ بنگرید: سیره ابن هشام، ج۱، ص۲۸۲- ۲۸۶؛ البداء و التاریخ، ج۴، ص۱۴۷- ۱۴۹.
- ↑ «و آنان (دیگران را) از آن (قرآن) باز میدارند و (خود) از آن دور میشوند و جز خویشتن را نابود نمیکنند و در نمییابند» سوره انعام، آیه ۲۶.
- ↑ «و کافران گفتند: به این قرآن گوش ندهید و در (هنگام خوانده شدن) آن، سخنان بیهوده سر دهید باشد که پیروز گردید» سوره فصلت، آیه ۲۶.
- ↑ بنگرید: سیره حلبی، ج۱، ص۲۹۱- ۲۹۲؛ سیره دحلان، ج۱، ص۲۰۸.
- ↑ بنگرید: البدایة و النهایه، ج۲، ص۱۳۴.
- ↑ تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۶۸.
- ↑ عاملی، سید جعفر مرتضی، سیرت جاودانه ج۱، ص ۳۱۸.