جز
ربات: جایگزینی خودکار متن (-==منابع== +== منابع ==)
جز (ربات: جایگزینی خودکار متن (-\n\n\n +\n\n)) |
جز (ربات: جایگزینی خودکار متن (-==منابع== +== منابع ==)) |
||
| خط ۲۲: | خط ۲۲: | ||
*[[علی]]{{ع}} احتمال داد که [[خالد بن ولید]] به دنبال آنها بیاید، به همین [[دلیل]]، در نامهای به او نوشت: "هرگاه فرستادهام به تو رسید، توقف کن". آنگاه [[نامه]] را با پیکی برای خالد فرستاد، اما به ایشان خبر رسید که خالد توقف نکرده و به حرکت خود ادامه میدهد؛ از این رو به [[خالد بن سعید]] چنین نوشت: "جلوی خالد را بگیر و او را از حرکت بازدار". [[خالد بن سعید]] جلوی [[سپاه]] خالد را گرفت و آن را از ادامه حرکت بازداشت. [[علی]]{{ع}} به حرکت خود ادامه داد تا اینکه در وادی کسر، از مناطق صنعای [[یمن]]، به [[قبیله]] [[بنی زبید]] رسید. هنگامی که آنها، آن [[حضرت]] را دیدند، به [[عمرو بن معدیکرب]] گفتند: "ای [[ابو ثور]]، چگونه خواهی بود اگر این [[جوان]] [[قریشی]] با تو روبرو شود و از تو [[زکات]] بخواهد؟!" [[عمرو بن معدیکرب]] گفت: "به زودی خواهد فهمید که اگر او مرا [[ملاقات]] کند چه پیش میآید". سپس [[عمرو بن معدیکرب]] از سپاهش خارج شد و فریاد زد: "آیا مبارزی هست؟" همراه او [[برادر]] و برادرزادهاش نیز از [[لشکر]] خارج شده بودند و خود او [[شمشیر]] معروف صمصام را در [[دست]] داشت. [[خالد بن سعید]] به [[علی]]{{ع}} گفت: "یا اباالحسن، پدرم و مادرم به فدایت؛ اجازه بده تا به مبارزهاش بروم". [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} فرمود: "اگر میدانی که باید از من [[اطاعت]] کنی، سرجای خود بمان". سپس [[علی]]{{ع}} به [[مبارزه]] او رفت و فریادی کشید و در یک لحظه [[برادر]] و برادرزاده [[عمرو بن معدیکرب]] را کشت. به دنبال آن، [[عمرو بن معدیکرب]] و [[بنی زبید]] فرار کردند و زنانشان، از جمله [[زن]] [[عمرو بن معدیکرب]]، رکانه دختر سلامه و فرزندش، [[اسیر]] شدند. [[علی]]{{ع}} [[خالد بن سعید]] را در میان [[بنی زبید]] باقی گذاشت تا به هر کدام از فراریان که [[مسلمان]] میشوند، [[امان]] دهد و [[زکات]] را گرد آورد. [[عمرو بن معدیکرب]] بازگشت و از [[خالد بن سعید]] اجازه [[ملاقات]] خواست. [[خالد بن سعید]] اجازه داد. او زمانی که جلوی در [[خیمه]] [[خالد بن سعید]] [[ایستاده]] بود، [[ناقه]] نحر شدهای را دید و سپس چهار [[دست]] و پای [[ناقه]] را جمع کرد و روی هم گذاشت و با یک ضربه [[شمشیر]] صمصام همه را [[قطع]] کرد! سپس به نزد [[خالد بن سعید]] رفت و دوباره [[اسلام]] آورد و از او خواست که [[همسر]] و فرزندش را به او ببخشد. [[خالد بن سعید]] آنها را به او بخشید و در مقابل، [[عمرو بن معدیکرب]] [[شمشیر]] صمصام را به [[خالد بن سعید]] بخشید<ref>الارشاد، شیخ مفید، ج۱، ص۶۰-۱۵۸.</ref>.<ref>[[ حبیب عباسی| عباسی، حبیب]]، [[علی بن ابیطالب (مقاله)| مقاله «علی بن ابیطالب»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۱، ص:۱۷۷-۱۷۹.</ref> | *[[علی]]{{ع}} احتمال داد که [[خالد بن ولید]] به دنبال آنها بیاید، به همین [[دلیل]]، در نامهای به او نوشت: "هرگاه فرستادهام به تو رسید، توقف کن". آنگاه [[نامه]] را با پیکی برای خالد فرستاد، اما به ایشان خبر رسید که خالد توقف نکرده و به حرکت خود ادامه میدهد؛ از این رو به [[خالد بن سعید]] چنین نوشت: "جلوی خالد را بگیر و او را از حرکت بازدار". [[خالد بن سعید]] جلوی [[سپاه]] خالد را گرفت و آن را از ادامه حرکت بازداشت. [[علی]]{{ع}} به حرکت خود ادامه داد تا اینکه در وادی کسر، از مناطق صنعای [[یمن]]، به [[قبیله]] [[بنی زبید]] رسید. هنگامی که آنها، آن [[حضرت]] را دیدند، به [[عمرو بن معدیکرب]] گفتند: "ای [[ابو ثور]]، چگونه خواهی بود اگر این [[جوان]] [[قریشی]] با تو روبرو شود و از تو [[زکات]] بخواهد؟!" [[عمرو بن معدیکرب]] گفت: "به زودی خواهد فهمید که اگر او مرا [[ملاقات]] کند چه پیش میآید". سپس [[عمرو بن معدیکرب]] از سپاهش خارج شد و فریاد زد: "آیا مبارزی هست؟" همراه او [[برادر]] و برادرزادهاش نیز از [[لشکر]] خارج شده بودند و خود او [[شمشیر]] معروف صمصام را در [[دست]] داشت. [[خالد بن سعید]] به [[علی]]{{ع}} گفت: "یا اباالحسن، پدرم و مادرم به فدایت؛ اجازه بده تا به مبارزهاش بروم". [[امیرالمؤمنین]]{{ع}} فرمود: "اگر میدانی که باید از من [[اطاعت]] کنی، سرجای خود بمان". سپس [[علی]]{{ع}} به [[مبارزه]] او رفت و فریادی کشید و در یک لحظه [[برادر]] و برادرزاده [[عمرو بن معدیکرب]] را کشت. به دنبال آن، [[عمرو بن معدیکرب]] و [[بنی زبید]] فرار کردند و زنانشان، از جمله [[زن]] [[عمرو بن معدیکرب]]، رکانه دختر سلامه و فرزندش، [[اسیر]] شدند. [[علی]]{{ع}} [[خالد بن سعید]] را در میان [[بنی زبید]] باقی گذاشت تا به هر کدام از فراریان که [[مسلمان]] میشوند، [[امان]] دهد و [[زکات]] را گرد آورد. [[عمرو بن معدیکرب]] بازگشت و از [[خالد بن سعید]] اجازه [[ملاقات]] خواست. [[خالد بن سعید]] اجازه داد. او زمانی که جلوی در [[خیمه]] [[خالد بن سعید]] [[ایستاده]] بود، [[ناقه]] نحر شدهای را دید و سپس چهار [[دست]] و پای [[ناقه]] را جمع کرد و روی هم گذاشت و با یک ضربه [[شمشیر]] صمصام همه را [[قطع]] کرد! سپس به نزد [[خالد بن سعید]] رفت و دوباره [[اسلام]] آورد و از او خواست که [[همسر]] و فرزندش را به او ببخشد. [[خالد بن سعید]] آنها را به او بخشید و در مقابل، [[عمرو بن معدیکرب]] [[شمشیر]] صمصام را به [[خالد بن سعید]] بخشید<ref>الارشاد، شیخ مفید، ج۱، ص۶۰-۱۵۸.</ref>.<ref>[[ حبیب عباسی| عباسی، حبیب]]، [[علی بن ابیطالب (مقاله)| مقاله «علی بن ابیطالب»]]، [[دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم ج۱ (کتاب)|دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم]]، ج۱، ص:۱۷۷-۱۷۹.</ref> | ||
==منابع== | == منابع == | ||
== پانویس == | == پانویس == | ||