مقدمه

عمر بن خطاب در روزهای آخر عمر خود، برای انتخاب خلیفه بعدی، یک شورای شش نفری تشکیل داد[۱]. این شورا ترکیب خاصی داشت. عثمان، به همراه شوهرخواهرش عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابی‌وقاص، که هر دو از قبیله بنی زهره بودند، مثلثی را پدید آورده بود که احتمال انتخاب علی(ع) را پایین می‌آورد. با چنین شرایطی، عمر دستور داده بود در صورت تساوی آرا، نظر گروهی مقدم شود که عبدالرحمن در آن حضور دارد. این امتیاز ویژه، زمینه انتخاب حتمی عثمان را فراهم آورد. هرچند عمر اعتقاد داشت که اگر علی(ع) که بر سر کار آید، مردم را به راه حق هدایت خواهد کرد[۲]، به گونه‌ای هدفمند، اعضای شورا را به ترتیبی چید که علی به خلافت نرسد؛ چنان که امام علی هم، پیش از رای‌گیری برای انتخاب خلیفه، نتیجه آن را اعلام کرد[۳].

حذف امام نشان داد که اشراف قریش، ابزار تجدید حیات امویان شدند و زمینه سلطنت آنان را فراهم کردند. گذشت ایام و سال‌ها ثابت کرد که تنها نتیجه شورای شش نفره، حذف علی(ع) و به قدرت رسیدن عثمان نبود؛ بلکه حاصل آن شورا در واقع پذیرش سلطنت اموی و رای به تجدید حیات اشرافیت عربی بود؛ یعنی واسطه‌ای برای تبدیل تدریجی اوضاع و شرایط مطلوب برای پسر ابوسفیان و قدرت‌گیری قاتلان آینده شهدای کربلا[۴]. عثمان برگزیده شورایی محدود بود و دیگران ناچار بدان تن دادند. کسانی مانند امام علی تهدید شدند که در صورت بیعت نکردن، به قتل خواهند رسید[۵]. از این‌رو بیعت امام در واقع از روی اکراه بوده است.

ابوسفیان در همان روز که بنی امیه برای انتخاب عثمان در منزل او گرد آمده بودند، خطاب به آنان گفت: «ای بنی امیه؛ [حال که حکومت به دست شما افتاده است] آن را همچون گوی به یکدیگر پاس دهید و نگذارید از خاندان شما خارج شود. سوگند یاد می‌‌کنم به آنچه عقیده دارم، که نه عذابی در کار است و نه حسابی، نه بهشتی هست و نه جهنمی، و نه برانگیختنی هست و نه قیامتی»[۶].[۷]

مسلط‌کردن بنی امیه بر مردم

عثمان به این نصیحت جامه عمل پوشاند و بنی امیه را بر مردم مسلط کرد و تمام مراکز قدرت و مناطق زرخیز را به دست خویشاوندان خود سپرد. جرج جرداق در تعبیری کوتاه و کارآمد می‌گوید: «در زمان عثمان، بنی امیه هم کلید بیت المال را در دست داشتند و هم شمشیر سلطان را»[۸]. امویان به اتکای او به آرزوی دیرینه خود که ریاست بر مردم بود، رسیدند و از هر حیث تقویت شدند و برای قبضه کردن کامل امور به تکاپو افتادند و عثمان را به سوی منزلگاه مرگ کشاندند تا به خونخواهی او برخیزند[۹]. امیرمؤمنان درباره فرصت‌طلبی بنی امیه برای قبضه کردن قدرت و چپاول بیت المال در زمان خلافت می‌فرماید: … تا آنکه سومی (عثمان) به خلافت برخاست، در حالی که [همانند شتری] دو پای خود را در میان محل سرگین و علفزار گشوده بود و فرزندان نیاکان او همراه او برخاستند که مال خدا (بیت المال) را می‌جویدند و می‌خوردند؛ همانند شترانی که گیاهان بهاری را می‌جوند. تا آنکه بافته او از هم گسیخت و عملکردش کار او را یکسره کرد و شکم بارگی‌اش او را واژگون و نابود ساخت. «إِلَى أَنْ قَامَ ثَالِثُ الْقَوْمِ نَافِجاً حِضْنَيْهِ بَيْنَ نَثِيلِهِ وَ مُعْتَلَفِهِ وَ قَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِيهِ يَخْضَمُونَ مَالَ اللَّهِ [خَضْمَ] خِضْمَةَ الْإِبِلِ نِبْتَةَ الرَّبِيعِ إِلَى أَنِ انْتَكَثَ عَلَيْهِ فَتْلُهُ وَ أَجْهَزَ عَلَيْهِ عَمَلُهُ وَ كَبَتْ بِهِ بِطْنَتُهُ»[۱۰]

امویان، انتخاب انحصاری کارگزاران عثمان از خویشاوندانش را، نه تنها موفقیت شخصی عثمان، بلکه پیروزی تمام طایفه خویش دانستند. (ابوسفیان نیز در موارد متعدد، به بنی امیه تذکر می‌دهد که از موقعیت به دست آمده، کمال استفاده را ببرند و هرگز آن را به دیگران واگذار نکنند)[۱۱] از همان آغاز خلافت عثمان، مشخص شد که او نقابی است که امویان در پشت آن پنهان شده بودند. مودودی، دانشمند معاصر پاکستانی از اهل سنت، ذیل عنوان «از خلافت راشده تا ملوکیت» درباره عملکرد عثمان در سپردن ولایات مهم به خویشاوندانش، این گونه اظهار نظر می‌کند که حکومت این عناصر که بیشترشان از «طلقا» بودند، نوعی حکومت قبیلگی بر جامعه مسلمانان بوده است. وی یکی از اشتباهات عثمان را، واگذاری تمام شامات به معاویه و نگه داشتن او برای چندین سال در حکومت آن ناحیه می‌داند که سبب استقلال معاویه و عدم پیروی او از حکومت مرکزی شد و او توانست هرچه بیشتر قدرت کسب کند[۱۲].

عثمان خود یک اشرافی، اما با سوابق اسلامی بود. از این‌رو در زمان وی، حکومت قدم به قدم به سوی حاکمیت اشرافی قریش و معیارهای قبیلگی در انتخاب کارگزاران پیش رفت. عثمان پسرعمو و دامادش، مروان را در مقام مشاور عالی خلیفه نصب کرد و او تمام همت خویش را برای اجرای خواسته‌های اشرافیت اموی به کار بست. در این دوره، استبداد شدیدتر شد و عثمان نظر خود را حتی در امور دینی، نافذ می‌شمرد و به مسلمانان درباره مخالفت با خود هشدار می‌داد. وی در پاسخ به اعتراض‌های مردم درباره بها دادن‌های بیجای او به بنی امیه گفت: اگر کلیدهای بهشت نیز در دست من بود، آنها را به بنی امیه می‌دادم تا همه وارد بهشت شوند. البته صحابه برجسته‌ای چون علی(ع)، ابوذر و عمار، با سیاست‌های نادرست او مخالفت می‌کردند. برخی از آنان چون ابوذر، به دلیل عدالت‌طلبی و امر به معروف و نهی از منکر، تبعید شدند[۱۳] و برخی دیگر چون عمار به شدت کتک خوردند[۱۴]؛ اما سیاست‌های خشن حکومت، سکوت در مقابل انحرافات را فراگیر کرد.[۱۵]

سرانجام عثمان

سرانجام عملکرد نادرست عثمان و کارگزارانش و رواج بدعت‌ها، مردمان برخی شهرها را بر ضد وی شوراند. با وجود تلاش امویان در مدت شورش برای انتقال عثمان به مکه[۱۶] یا شام[۱۷]، که دورنمایی از یک خلیفه ضعیف و آلت دست را تصویر می‌کرد، عثمان در محاصره قرار گرفت و سرانجام به قتل رسید. کشته شدن او سکوی پرش معاویه برای رسیدن به قدرت کامل بود. معاویه که در دوران محاصره این خلیفه به تقاضای کمک و استغاثه او پاسخی نداد[۱۸]، پس از قتل او، به خونخواهی‌اش برخاست و علی(ع) را متهم به قتل او کرد. بنابراین خلافت عثمان عملا نردبانی برای افزایش قدرت دشمنان قدیمی اسلام و زمینه‌سازی برای به خلافت رسیدن معاویه و پسرش یزید بود.[۱۹]

دوران خلافت عثمان

دوران خلافت عثمان، دوران تثبیت و حفاظت از دستاوردهایی به شمار می‌رفت که طیّ سال‌ها مجاهدت و فداکاری لشکر اسلام به دست آمده بود. در این دوران همچنین نظم و آرامش حاکم بر مناطق تازه فتح شده به مسلمانان امکان داد تا عقاید و ارزش‌های نوین مکتب را در این مناطق ترویج کرده و پایه‌های فرهنگی نظام اسلامی را مستحکم سازند. همچنین سرازیر شدن سیل غنایم و وجوهات از سرتاسر جهان پهناور اسلام به خزانه بیت‌المال، پشتوانه‌های مالی نظام خلافت را به شدت تقویت کرد و زمینه‌های ایجاد یک تحول اساسی در وضعیت معیشتی مسلمانان حجاز و عراق را فراهم آورد؛ اما متأسفانه مدیریت ضعیف، منفعت‌طلبی، فامیل‌گرایی و بذل و بخشش‌های بی‌حساب و کتاب خلیفه سوم به برخی از اطرافیان، مانع از آن شد که امکانات به دست آمده، به شکل مطلوب مورد استفاده قرار گیرد؛ بنابراین به جای اصلاح وضعیت اقتصادی عموم مسلمین، اشرافی‌گری در جامعه اسلامی رواج یافت و گروه معدود و تازه‌ای از سرمایه‌داران که در کمترین زمان، به مال و قدرت دست یافته بودند، در میان مسلمین پدیدار شدند[۲۰].

بدین ترتیب اندکی پس از رحلت پیامبر اکرم (ص) در شهر مدینه که پایگاه سیاسی، فرهنگی و معنوی آن حضرت بود، برخی از اساسی‌ترین آموزه‌های اجتماعی مکتب، زیر پا گذاشته شد و تبعیض و شکاف طبقاتی، در بدترین شکل ممکن نمایان گردید. عثمان، نه تنها در توزیع بیت‌المال، بلکه در گزینش کارگزاران حکومت نیز بسیار غیر عادلانه رفتار می‌کرد و همه مناصب مهم اجتماعی را به بنی‌امیه که در دشمنی با اسلام سابقه فراوان داشتند، می‌سپرد؛ حتی کسانی از این خاندان بر سر کار گماشته شدند که مشکلات زیادی داشتند؛ از جمله حکم بن ابی العاص که تبعید شده رسول خدا (ص) بود و شیخین او را باز نگردانده بودند، به مدینه فرا خوانده شد و برای جمع‌آوری صدقات بنی خزاعه به کار گماشته شد. در این دوران نکته منفی دیگری نیز در کارنامه نظام خلافت ثبت شد و آن عبارت از برخورد بسیار خشن دستگاه حکومت با برخی از صحابه مشهور پیامبر، مانند ابوذر غفاری و ابن مسعود بود که به جرم عدالت‌خواهی و اصلاح‌طلبی این افراد، صورت گرفت[۲۱].

امام علی (ع) در دوران عثمان نیز تلاش می‌کرد تا همچنان به مشاوره و خیرخواهی خلیفه را ادامه دهد؛ اما نابه‌سامانی اوضاع حکومت و بی‌اعتمادی شخص عثمان، به اهل‌بیت پیامبر، ایفای این نقش را برای امام دشوار کرده بود با این وجود بسیاری از گره‌های خلافت در این دوران نیز به دست توانای امام علی (ع) گشوده شد و در روزهای بسیار سخت پایان حکومت عثمان، تنها کمک‌های ویژه امیرالمؤمنین (ع) بود که ادامه زندگی را برای خلیفه و اطرافیانش امکان‌پذیر می‌ساخت[۲۲].

در آخرین سال حکومت عثمان، نظام خلافت با یک بن‌بست اساسی روبه‌رو شد. این نظام که از ابتدا با “بحران مشروعیت” مواجه بود و نحوه انتخاب حاکمان آن، هیچ پایه قابل قبولی نداشت، به تدریج از لحاظ کارآمدی نیز دچار ضعف‌های عمده گردید و نقایص اصول و برنامه‌های اداره آن آشکار شد؛ بنابراین جنبش مردمی علیه این نظام آغازگردید و مسلمانان مصر، بصره، کوفه و حتی شهر مدینه به مخالفت با حکومت برخاستند[۲۳].

مسلمانان معترض که نسبت به عملکرد عثمان و فاصله گرفتن وی از سنت پیامبر، اعتراض داشتند، ابتدا به مخالفت آرام با حکومت پرداختند؛ اما شیوه برخورد حیله‌گرانه عثمان با آنان، نشان داد که او در نظام خلافت، جایگاهی برای حقوق مردم قائل نیست؛ از این رو خانه خلیفه به محاصره مخالفان درآمد و سرانجام پس از چهل و نه روز محاصره، عثمان کشته شد.

همچنان که گذشت، روی کار آمدن خلفا که به عنوان “جانشین” رسول خدا (ص) از آن تلقی می‌شد در مورد خلفای سه‌گانه با سه روش مختلف صورت گرفت. تنوع منابع مشروعیت در آغاز شکل‌گیری نظام خلافت سبب شد که روش‌های دیگری همچون غلبه نیز، وسیله به قدرت رسیدن خلیفه قرار گیرد. نظریه‌پردازان نظام خلافت به جای استناد به نصوص دینی، به فعل و عمل صحابه تمسک جسته و برای روش‌های معمول آنان، توجیه شرعی و مقبولیت می‌ساختند و چون رویه منسجم و یکپارچه‌ای در مشروعیت نظام سیاسی، وجود نداشت، موجب پراکندگی آرا و نظریات ارایه شده در این موضوع مهم، گردید. چنین نگرشی به مشروعیت خلافت، از آنجا ناشی شد که عده‌ای بدون توجه به تصریح پیامبر گمان بردند که منصب خلافت و اداره امور دنیوی مردم، در متون دینی، قرآن و کلام رسول الله (ص) بدان تصریح نشده و امر حکومت و شکل آن، به مسلمین و اجتهاد آنان واگذار شده است[۲۴].

دلیل اهل سنت بر خلافت عثمان و نقد آن

اهل سنت می‌گویند: عمر در بستر بیماری، "علی (ع)"، "عثمان"، "عبدالرحمن بن عوف"، "سعد بن ابی وقاص"، "زبیر بن عوام" و "طلحة بن عبدالله" را به عنوان شورای انتخاب خلیفه برگزید و شرط کرد از میان خود یکی را به عنوان خلیفه مسلمانان برگزینند. از این افراد، طلحه و زبیر با علی، عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابی وقاص با عثمان بودند. عمر گفته بود که اگر نیمی یک طرف و نیمی طرف دیگر قرار گرفتند، رأی آن نصف حاکم است که عبدالرحمن بن عوف در میان آنهاست و عبدالرحمن بن عوف از بستگان عثمان بود و او شرط کرد با علی که اگر به کتاب خدا و سنت پیامبر و سیره شیخین عمل کنی با تو بیعت می‌کنم امّا علی (ع) فرمود: بر اساس کتاب خدا و سنت پیامبر و اجتهاد خودم عمل می‌کنم و عبدالرحمن بن عوف می‌دانست که علی شرط او را نمی‌پذیرد، رو به عثمان کرد و با همان شروط با وی بیعت نمود و سرانجام عثمان با رأی نیمی از اعضای شورا، خلیفه مسلمانان گردید[۲۵].

این شیوه عمر در انتخاب جانشین خویش به چند دلیل مشروعیت نداشته است، زیرا:

  1. مشروعیت خلافت او نیز ثابت نشده است تا اینکه حق انتخاب جانشین را داشته باشد.
  2. چرا عمر نیز مانند خلیفه پیشین از سیره پیامبر (ص) تخلف کرد و عده‌ای را برای جانشینی خود تعیین و معرفی نمود؟
  3. چرا از روش ابوبکر متابعت نکرد و فرد خاصی را برای تصدی خلافت انتخاب نکرد؟!
  4. آیا در ترکیب اعضای شورا نشان از تبانی قبلی بر انتخاب عثمان نیست؟[۲۶]

منابع

پانویس

  1. ابن سعد، محمد، الطبقات الکبری، تصحیح محمد بن صامل سلمی، ج۳، ص۳۴۲ به بعد؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، ج۳، ص۲۹۳ به بعد.
  2. صنعانی، عبدالرزاق، المصنف، ج۵، ص۴۴۶؛ معتزلی، ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، ج۱، ص۱۸۶.
  3. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، ج۳، ص۲۹۷؛ معتزلی، ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۱۹۱-۱۹۲؛ ابن اثیر، علی بن ابوالکرم، الکامل فی التاریخ، تحقیق مکتب التراث، ج۳، ص۶۷.
  4. زرگری‌نژاد، غلامحسین، نهضت امام حسین و قیام کربلا، ص۵۴-۵۵.
  5. بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلی، ج۶، ص۱۲۸؛ معتزلی، ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، ج۱، ص۱۹۴.
  6. معتزلی، ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۹، ص۵۳؛ مسعودی، مروج الذهب، تحقیق محمد محی الدین عبدالحمید، ج۲، ص۳۵۱-۳۵۲؛ ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، تحقیق علی محمد معوض و عادل احمد عبدالموجود، ج۴، ص۲۴۰؛ مقریزی، النزاع والتخاصم فیما بین بنی امیه و بنی هاشم، ص۱۷-۱۸.
  7. پیشوایی، مهدی، مقتل جامع سیدالشهداء، ج۱، ص ۲۰۷-۲۲۲.
  8. جرج جرداق، الامام علی صوت العداله الانسانیه، ج۱، ص۱۵۴.
  9. زرگری‌نژاد، غلامحسین، نهضت امام حسین و قیام کربلا، ص۵۷.
  10. امام علی(ع)، نهج البلاغه، ص۱۰، خطبه۳.
  11. مسعودی، مروج الذهب، تحقیق محمد محی الدین عبدالحمید، ج۲، ص۳۴۳-۳۴۴؛ اصفهانی، ابوالفرج، الاغانی، تحقیق علی محمد بجاوی، ج۶، ص۳۵۵-۳۵۶.
  12. مودودی، ابوالاعلی، خلافت و ملوکیت، ص۶۴-۷۸؛ مودودی، ابوالاعلی، خلافت و ملوکیت، ص۶۵.
  13. احمد بن حنبل، المسند للامام احمد بن حنبل، تصحیح محمد جمیل العطار، ج۱، باب مسند عثمان بن عفان، ص۴۹۲، ش۴۳۹؛ یعقوبی، احمد بن ابی اسحاق، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۷۱-۱۷۲؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، ج۳، ص۳۳۵؛ ابن اعثم کوفی، احمد، کتاب الفتوح، تحقیق علی شیری، ج۲، ص۳۷۳ به بعد.
  14. ابن شبه، عمر، تاریخ المدینه المنوره، تحقیق فهیم محمد شلتوت، ج۳، ص۱۰۹۹؛ بلاذری، احمدبن یحیی، انساب الاشراف، تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلی، ج۵، ص۵۳۸؛ شیخ مفید، الجمل، تحقیق سید علی میرشریفی، ص۱۸۵.
  15. پیشوایی، مهدی، مقتل جامع سیدالشهداء، ج۱، ص ۲۰۷-۲۲۲.
  16. شیخ مفید، الجمل، تحقیق سید علی میرشریفی، ص۱۴۶.
  17. ابن خلدون، عبدالرحمن، تاریخ ابن خلدون (العبر)، ص۵۶۸.
  18. یعقوبی، احمدبن ابی یعقوب، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۱۷۵؛ ابن اعثم کوفی، احمد، کتاب الفتوح، تحقیق علی شیری، ج۲، ص۴۱۶-۴۱۷؛ ابن اعثم کوفی، احمد، کتاب الفتوح، تحقیق علی شیری، ج۲، ص۴۹۵.
  19. پیشوایی، مهدی، مقتل جامع سیدالشهداء، ج۱، ص ۲۰۷-۲۲۲.
  20. مروج الذهب، ج۲، ص۳۴۹؛ الغدیر، ج۸، ص۲۸۶.
  21. عبدالرحمن السیوطی، الدر المنثور، ج۳، ص۲۳۲.
  22. صبحی صالح، نهج‌البلاغه ص۳۵۸.
  23. النمیری، تاریخ المدینة المنوره، ج۳، ص۱۱۱۱. ۱۱۲۱.
  24. نصرتی، علی اصغر، نظام سیاسی اسلام، ص ۱۹۷.
  25. ر.ک: شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۱، ص۱۸۷ - ۱۸۸؛ الاحکام السلطانیه، جزء اول، ص۱۰ و ۱۲.
  26. ابراهیم‌زاده آملی، عبدالله، امامت و رهبری، ص:۱۲۵-۱۲۶.