قیام خوارج
قیامهای خوارج
طبیعت اندیشۀ خارجیگری و اساس عقیدۀ مشترک گروههای خوارج اقتضا میکرد که آنها همواره شورش کنند و دست به شمشیر برند و با حکومتها بجنگند و لذا خوارج هرگاه که فرصت مییافتند، یکی را به فرماندهی خود برمیگزیدند و دست به شورش و قیام میزدند. در این بخش بر سر آنیم که قیامهای متعدد خوارج را که بیشتر در زمان بنی امیه و چند مورد هم در عهد بنی عباس اتفاق افتاد، مورد بررسی قرار دهیم تا از لابلای حوادث، روح کلی حاکم بر خوارج را بشناسیم. این قیامها - چنانکه خواهیم دید - تقریبا مشابه یکدیگرند و در هر مورد خوارج سرسختانه جنگیده و دست آخر سرکوب شدهاند و این پیشبینی امیر المؤمنین(ع) دربارۀ آنها تحقق پیدا کرده است که فرمود: « أَمَا إِنَّكُمْ سَتَلْقَوْنَ بَعْدِي ذُلًّا شَامِلًا وَ سَيْفاً قَاطِعاً وَ أَثَرَةً يَتَّخِذُهَا الظَّالِمُونَ فِيكُمْ سُنَّةً». آگاه باشید بزودی پس از من ذلّت سراسر وجودتان را میگیرد و به شمشیر برنده گرفتار میشوید و دچار استبدادی خواهید شد که ستمگران آن را دربارۀ شما یک سنّت قرار خواهند داد. یادآوری میکنیم که در این بخش قیامهای مهم خوارج را که باعث دردسرها و مزاحمتهای بسیاری برای مسلمانان شد مطرح خواهیم کرد و قیامهای محدود آنها را که چه بسا به وسیلۀ یک یا چند تن انجام میگرفت و فورا سرکوب میشد و در واقع نوعی خودکشی به حساب میآید ذکر نخواهیم کرد، هرچند که بسیاری از این نوع قیامها نیز در لابلای کتابهای تاریخی آمده است.[۱]
قیام مستورد بن علفه[۲]
پس از شهادت امیر المؤمنین(ع) جمعی از خوارج که از نهروان گریخته و به ری رفته بودند و یا به سپاه امام پیوسته و مورد عفو قرار گرفته بودند به کوفه بازگشتند و دست به تحریکات سیاسی زدند. سران این گروه از خوارج عبارت بودند از حیان بن ظبیان و مستورد بن علفه و معاذ بن جوین. اینها در منزل حیان بن ظبیان جلسه میکردند و برای یک قیام مسلحانه علیه حاکم کوفه نقشه میکشیدند. حاکم کوفه در آن زمان مغیرة بن شعبه بود. به او گزارش دادند که خوارج در خانۀ حیان اجتماع میکنند و قصد دارند که از اول شعبان سال چهل و سه شورش کنند. مغیره به رئیس شرطههای خود دستور داد خانۀ حیان را محاصره و حدود بیست تن را دستگیر کردند و نزد مغیره آوردند. مغیره از آنها پرسید: به چه علت میخواستید وحدت مسلمانان را به هم بزنید؟ آنها گفتند: ما چنین تصمیمی نداشتیم، و اما اینکه در خانۀ حیان بن ظبیان اجتماع میکردیم برای این بود که او قرآن را خوب بلد است و میخواستیم از او قرآن بیاموزیم. مغیره دستور داد آنها را به زندان افکندند و حدود یک سال در زندان ماندند. مستورد پس از آزادی از زندان به حیره رفت و گروههایی از خوارج دور او جمع شدند و در خانهای به جمعآوری نیرو و اسلحه پرداختند و آمادۀ خروج شدند. این خبر به مغیره حاکم کوفه رسید. مغیره مردم کوفه را جمع کرد و طی سخنانی گفت: میدانید که من همواره عافیت شما را میخواستم، اکنون به من خبر رسیده که گروهی از شما ارادۀ شورش کردهاند. پیش از آنکه فاجعهای رخ بدهد آنها را از این کار بازدارید.
به خدا قسم اگر آنها شورش کنند چنان ادبشان خواهم کرد که مایۀ عبرت دیگران باشد. معقل بن قیس گفت: ای امیر! اگر نامهای آنان را میدانی به ما بگو که اگر از ما باشند آنها را بازبداریم. مغیره گفت: نامهای آنها را نمیدانم، اما همین قدر میدانم که آنها گروهی هستند که قصد خروج و آشوب دارند. آنگاه مغیره سران قبایل را دعوت کرد و از آنها خواست که به سوی خوارج بروند و هریک قبیلۀ خود را از شورش بازدارند. صعصعة بن صوحان طی سخنانی به مردم کوفه گفت: ای مردم! هیچ قومی نسبت به خدا و شما و اهل بیت پیامبر شما و به جماعت مسلمین خطرناکتر از این خوارج خطاکار نیستند. آنها از امام ما جدا شدند و خون ما را حلال دانستند و ما را به کفر متهم کردند. پس چنین مباد که آنها را در خانههای خود پناه بدهید و یا اسرارشان را کتمان کنید. وقتی خوارج از این صحبتها آگاهی یافتند خانهای را که در آن اجتماع میکردند ترک گفتند و به صراة رفتند. مغیره سران کوفه را جمع کرد و به آنها گفت: این اشقیا قصد خروج دارند. به نظر شما چه کسی را مأمور دفع آنها کنم؟ عدی بن حاتم گفت: ما نیز دشمن آنها هستیم. هریک از ما را که انتخاب کنی به سوی آنها خواهیم رفت.
معقل بن قیس[۳] برخاست و گفت: ای امیر! خداوند تو را اصلاح کند، گمان نمیکنم کسی را دشمنتر از من نسبت به خوارج پیدا کنی. این کار را به من واگذار کن که به خواست خداوند از عهدۀ آن برخواهم آمد. مغیره پذیرفت و سه هزار سپاهی در اختیار معقل گذاشت و او آمادۀ کارزار شد. خوارج از صراة به بهرسیر رفتند و خواستند از پل آنها عبور کنند که سماک بن عبیده راه را بر آنها بست. مستورد بن علفه نامهای به سماک نوشت و طی آن اظهار داشت: ما قومی هستیم که از جور احکام و تعطیل حدود ناراحت شدهایم و اینک تو را به کتاب خدا و سنّت پیامبر و ولایت ابو بکر و عمر و برائت از عثمان و علی دعوت میکنیم. اگر پذیرفتی رشد خود را درک نمودی، وگرنه هیچ عذری نداری و آمادۀ جنگ باش. سماک در پاسخ مستورد او را تهدید به جنگ نمود. خوارج که خود را آمادۀ جنگ با سماک میکردند شنیدند که معقل بن قیس با سپاهی انبوه به سوی آنها میآید. مستورد با یاران خود در این مورد مشورت کرد، بعضیها گفتند با او میجنگیم و بعضیها پیشنهاد کردند به جای دیگری برویم و مردم را به سوی خود جلب کنیم تا نیروی بیشتری داشته باشیم.
اما مستورد جنگ با معقل را انتخاب کرد، با این حال گفت که بهتر است در اینجا اقامت نکنیم و به سیر خود ادامه دهیم تا معقل ما را تعقیب کند و در این تعقیب افرادش خسته شوند و ما در فرصت مناسب به آنها حمله کنیم. طبق این تصمیم، خوارج از کنار دجله به سوی جرجرایا حرکت کردند و از دجله گذشتند و به جوخی رسیدند و موقتا در آنجا اقامت کردند. از این طرف، معقل با سپاه خود در تعقیب مستورد به کنار بهرسیر آمد. سماک بن عبید به استقبال او شتافت و غذا و امکانات در اختیار وی نهاد. معقل سه روز در مداین اقامت نمود، آنگاه یاران خود را جمع کرد و به آنان گفت: به نظر میرسد که این خوارج گمراه نقشه کشیدهاند که ما آنها را تعقیب کنیم و هنگامی به آنها برسیم که کاملا خسته شده و حال جنگ نداشته باشیم، ولی معلوم است که آنها نیز در این سیر کردن خسته خواهند شد. درعینحال، معقل برای آنکه سپاه خسته نشوند گروهی را به استعداد سیصد تن و به فرماندهی ابو رواغ شاکری به تعقیب خوارج فرستاد. این گروه منزل به منزل خوارج را دنبال کردند تا اینکه در محلی به نام مذار به آنها رسیدند و در نزدیکی آنها اردو زدند، سپس به آنها حمله بردند و بزودی فاصله گرفتند و این جنگوگریز را ادامه دادند و خوارج را در آن محل زمینگیر کردند تا سرانجام سپاه معقل به آنجا رسید و از سوی دیگر سپاهی هم به فرماندهی شریک بن اعور از بصره برای یاری معقل به آن محل عزیمت نمود. جنگ شروع شد و خوارج طبق معمول با تهور و بیباکی تمام میجنگیدند اما یارای مقاومت نداشتند.
این بود که شبهنگام و به طور مخفیانه محل را ترک کردند و به جای اول یعنی جرجرایا رفتند. معقل از نقشۀ جدید خوارج آگاه شد و پس از ملاقات با شریک ابن اعور، باز هم ابو رواغ را با ششصد تن به سوی خوارج روانه کرد. ابو رواغ در جرجرایا به خوارج رسید و چون خوارج خود را در برابر سپاه ابو رواغ یافتند گفتند پیش از آنکه سپاه معقل به ابو رواغ بپیوندد باید کارشان را تمام کنیم. و لذا حمله را شروع کردند. دو طرف در کار جنگ به سختی پای فشردند تا جایی که مستورد تصمیم گرفت آن محل را نیز ترک کند و لذا سپاه خوارج به سوی بهرسیر عقبنشینی کردند و ابو رواغ به تعقیب آنها پرداخت. مستورد به اصحاب خود گفت شجاعترین افراد سپاه معقل همان گروه ابو رواغ هستند، ما باید طوری به مسیر خود ادامه بدهیم که به خود معقل برسیم و او را از پای درآوریم. و لذا جمعیت اندکی را برای مشغول کردن ابو رواغ در کنار جسر ساباط گذاشتند و بقیه به دیلمایا که معقل در آنجا بود رفتند و همانگونه که پیشبینی کرده بودند معقل را با سپاهی اندک یافتند که آمادگی جنگ نداشت.
جنگ شروع شد و افراد اندک معقل با رشادت تمام به نبرد با خوارج پرداختند. در آن هنگام که خوارج احساس برتری میکردند ناگهان ابو رواغ که از جریان باخبر شده بود با سپاه خود از راه رسید و به خوارج حمله کرد. جنگ سختی درگرفت و بسیاری از خوارج کشته شدند. در این هنگام مستورد، معقل را به مبارزهطلبید. معقل شمشیر به دست به سوی مستورد رفت درحالیکه او نیزۀ بلندی در دست داشت. دو فرمانده به یکدیگر حمله کردند. نیزۀ مستورد در قلب معقل نشست و همزمان با آن شمشیر معقل مغز مستورد را متلاشی ساخت و هر دو کشته شدند. معقل پیش از این جریان گفته بود که اگر من کشته شدم امیر شما عمر بن محرز است. به همین جهت، عمر بن محرز پرچم را به دست گرفت و جنگ را ادامه داد تا اینکه خوارج بکلی تارومار شدند و فتنۀ مستورد به پایان رسید، و این واقعه در سال چهل و سوم هجری اتفاق افتاد[۴].[۵]
قیام نافع بن ازرق
پس از شکست مستورد بن علفه مدتها از سوی خوارج تحریکات مهمی صورت نگرفت و تنها گروههای کوچکی از آنان دست به شورشهای محدود میزدند و بلافاصله سرکوب میشدند تا اینکه نافع بن ازرق جمع کثیری از خوارج را در اطراف خود گرد آورد و فتنۀ بزرگی را ایجاد کرد که مدتها جامعۀ اسلامی درگیر آن بود. نافع بن ازرق پس از جدایی از ابن زبیر به بصره آمد و از اختلافات داخلی که میان قبایل موجود در بصره پدید آمده بود سود برد و گروهی از خوارج تندرو را دور خود جمع کرد. او میخواست بصره را تصرف کند اما مسلم بن عبیس به کمک مردم بصره در مقابل او ایستادند و نافع بن ازرق را از بصره دور کردند. نافع بن ازرق با سپاه خود به دولاب در نزدیکی اهواز عقبنشینی کرد. مردم بصره سپاهی را برای جنگ با ابن ازرق آماده ساختند. این سپاه به فرماندهی مسلم بن عبیس به سوی دولاب رفت و در آنجا جنگ سختی درگرفت و در این جنگ، هم مسلم ابن عبیس فرمانده سپاه بصره و هم نافع بن ازرق رئیس خوارج کشته شدند[۶]. طبری و ابن اثیر قیام نافع بن ازرق را به همین صورت نقل میکنند که به طور خلاصه آوردیم. اما دینوری با تفصیل بیشتر و به صورتی متفاوت از طبری آورده که به آن میپردازیم: خوارج ازرقی به رهبری نافع بن ازرق در عهد یزید خروج کردند.
در آن زمان، عبید الله بن زیاد حاکم بصره بود. او اسلم بن ربیعه را همراه با دو هزار کس برای سرکوب خوارج فرستاد. دو سپاه در قریهای به نام آسک در نزدیکی اهواز به هم رسیدند و درگیر شدند. در این جنگ پیروزی اولیه نصیب خوارج شد و سپاه اسلم شکست خورد و عقبنشینی کرد. ابن زیاد از این شکست سخت به خشم آمد و در بصره هرکسی را که متهم به رأی خوارج بود دستگیر کرد و سپس کشت. کار خوارج در نواحی اهواز بالا گرفت و از هرطرف هواداران خوارج به آنجا رفتند و بخصوص پس از مرگ یزید و فرار ابن زیاد از بصره و کوفه قدرت و شوکت زیادی کسب کردند. اهل بصره که از حملۀ خوارج بیمناک بودند گرد هم آمدند و پنج هزار تن از شجاعان بصره را به فرماندهی مسلم بن عبیس مأمور جنگ با خوارج ازرقی کردند. این سپاه در محلی به نام دولاب با خوارج روبرو شد. جنگ سختی درگرفت و مسلم بن عبیس کشته شد و سپاه بصره باز هم شکست خورد.
این جریان باعث نگرانی شدید اهل بصره شد. این بار ده هزار تن را به فرماندهی عثمان بن معمر به جنگ خوارج فرستادند، ولی این بار نیز سپاه بصره شکست خورد و فرماندهش کشته شد. اهل بصره به فکر چارۀ اساسی افتادند و به عبدالله بن زبیر که در مکه ادعای خلافت داشت نامه نوشتند و از او استمداد نمودند و به ابن زبیر پیشنهاد کردند که مهلب ابی صفره که آن روز والی خراسان بود مأمور جنگ با خوارج باشد این پیشنهاد مورد قبول قرار گرفت و ابن زبیر طی نامهای به مهلب نوشت که در خراسان کسی را جانشین خود کند و فورا به بصره بیاید تا شورش خوارج ازرقی را سرکوب سازد[۷]. مهلب پس از دریافت این نامه از خراسان حرکت کرد و به بصره آمد. مردم دور مهلب جمع شدند و او طی سخنان کوتاهی گفت: ای مردم! دشمن نابکار به سراغ شما آمده و میخواهد خون شما را بریزد و اموالتان را غارت کند. من برای جنگ با این دشمن شرایطی دارم، اگر پذیرفتید اقدام خواهم کرد وگرنه کس دیگری را پیدا کنید. اهل بصره گفتند: شرایط تو چیست؟ مهلب گفت: من از میان شما طبقۀ متوسط را انتخاب خواهم کرد که نه بسیار ثروتمند باشد و نه بسیار فقیر، دیگر اینکه مناطق و زمینهایی را که فتح کردم از آن خود من باشد، و دیگر اینکه در جنگ هر تدبیری که من کردم مورد قبول همه باشد و هیچکس با آن مخالفت نکند. مردم بصره شرایط مهلب را پذیرفتند و مهلب به جمعآوری نیرو پرداخت و بیست هزار سپاهی جمع کرد[۸]، آنگاه با سپاه خود به سوی خوارج رفت و در کنار نهر شوشتر با خوارج روبرو شد و به آنها حمله کرد. خوارج تاب مقاومت نیاوردند و شکست خوردند و به طرف اهواز عقبنشینی کردند. مهلب چهل روز در کنار پل اقامت نمود و سپس به تعقیب خوارج پرداخت و در محلی به نام سلّی در نزدیکیهای اهواز با نافع بن ازرق درگیر شد و آتش جنگ شعلهور گردید. در این درگیری ضربتی به صورت مهلب خورد که در اثر آن بیهوش شد و سپاهیان او خیال کردند که مهلب کشته شده است. ولی جنگ ادامه یافت تا اینکه عدۀ بسیاری از خوارج کشته شدند و حتی رئیس آنها نافع بن ازرق نیز به هلاکت رسید و بقیه تارومار شدند و به طرف فارس گریختند[۹].[۱۰]
قیام عبدالله بن ماحوز
پس از کشته شدن نافع بن ازرق، خوارج ازرقی با عبدالله یا عبیدالله بن ماحور بیعت کردند. البته اگر روایت دینوری را بپذیریم این بیعت پس از واقعۀ سلّی بوده و اگر روایت طبری و مبرد را قبول کنیم و قتل نافع بن ازرق را قبل از ورود مهلب به جنگ با ازارقه بدانیم، بیعت پس از واقعۀ دولاب انجام گرفته است. طبق بعضی از تواریخ، خود نافع ابن ازرق پیش از کشته شدن، عبدالله بن ماحوز را جانشین خود تعیین کرده بود. بههرحال، خوارج ازرقی به فرماندهی عبدالله بن ماحوز به جنگ و گریز ادامه دادند و به پیروزیهایی دست یافتند. سپاه بصره عقبنشینی کرد و در کنار نهر دجیل اردو زد و سپاه ابن ماحوز هم نزدیکی همان موضع منتقل شد و در کنار شهر تیری حملات خود را متوجه افراد سپاه بصره کرد که باعث فرار بسیاری از آنها شد و حارثة بن بدر که فرمانده آنان بود در نهر دجیل غرق شد و بدینسان خوارج ازرقی قدرت بلامنازع در منطقۀ اهواز و نواحی آن شدند و به بدترین وضع دشمنان خود را سرکوب کردند بهطوریکه خانههای آنان را آتش میزدند و مردان و زنان و کودکان را سر میبریدند. ابن ماحوز سه ماه مالیات آن منطقه را گرفت و قدرت زیادی کسب کرد و شمار سپاه ازارقه به حدود ده هزار تن و به روایت ابن اعثم به بیست هزار تن رسید. طبیعتا چنین قدرتی ابن ماحوز را وادار کرد که مجددا به بصره حمله کند و آنجا را به تصرف خود درآورد. این بود که پسرعم خود زبیر بن علی بن ماحوز را با سپاهی به سوی بصره فرستاد. او به نزدیک فرات رسید و برای حمله به بصره پلی احداث نمود.
اهل بصره که خود را در خطر میدیدند با تمام قدرت که شامل همۀ کشتیها و مرکبها و افرادشان بود، به مقابله برخاستند. وقتی زبیر بن ماحوز ارادۀ آنها را دریافت پل را خراب کرد ولی در کنار دجله اقامت گزید[۱۱]. اینجا بود که مهلب بن ابی صفره به میدان آمد[۱۲] و کاردانی و شجاعت خود را به نمایش گذارد و به تعقیب ازارقه پرداخت. سپاهیان ازرقی در مقابل مهلب عقبنشینی کردند و او به آرامی آنها را دنبال نمود. در چند مورد سپاهیان ازرقی به سپاه مهلب شبیخون زدند و جمع کثیری از آنها را کشتند، ولی باز مهلب آنها را تعقیب نمود تا اینکه در منطقهای به نام سلّی و سلبری به هم رسیدند. دو سپاه به آرایش جنگی پرداختند. مهلب در میمنۀ سپاه خود، قبیلۀ ازد و تمیم و در مسیره، قبیلۀ بکر بن وائل و عبدالقیس را قرار داد. عبدالله بن ماحوز ازرقی نیز در میمنه، عبیدة بن هلال یشکری و در میسره، زبیر بن ماحوز را قرار داد.
البته سپاه مهلب از نظر تعداد بیشتر بود، ولی سپاه ازارقه از لحاظ وسایل جنگی برتری داشت[۱۳]. به روایت مبرد دو سپاه سه روز در حال آمادهباش جنگی بسر بردند تا اینکه یکی از افراد خوارج به دست افراد مهلب کشته شد. اینجا بود که سپاه خوارج حملۀ سریع و گستردهای را شروع کرد[۱۴]. جنگ شدیدی درگرفت و جمع کثیری از دو طرف کشته شدند و بسیاری از سپاهیان مهلب پا به فرار گذاشتند. وقتی خبر شکست سپاه مهلب به بصره رسید مردم آنچنان وحشتزده شدند که میخواستند بصره را تخلیه کنند و به بیابانها بروند[۱۵]. تا اینکه مهلب سپاه شکستخوردۀ خود را جمع کرد و به آنها سروسامانی داد و بعضی از فراریان نیز بازگشتند. مهلب طی سخنانی به سپاه شکستخوردۀ خود گفت: ای مردم! گاهی خداوند جمعیت بسیار را به حال خودشان واگذار میکند و آنها شکست میخورند و پیروزی را به جمعیت اندک میدهد. ای مردم! تصمیم من این است که هریک از شما ده عدد سنگ بردارید و با هم به سوی لشکرگاه ازارقه برویم! آنان اکنون آسودهخاطر مشغول استراحت هستند و بسیاری از سپاهیانشان در تعقیب فراریان، از لشکرگاه خود دور شدهاند. به خدا قسم، امیدوارم که آنها به لشکرگاه خود برنگردند مگر اینکه شما آن را تصرف کردهاید و امیرشان را کشتهاید. سپاه مهلب دستور فرمانده خود را اجرا کردند و ناگهانی بر سر خوارج ازرقی ریختند و با سنگ آنها را تارومار کردند و ساعتی نگذشت که فرماندهشان عبدالله بن ماحوز را هم کشتند و مهلب لشکرگاه خوارج را تصرف نمود و در سر راه آن گروه از خوارج که به تعقیب فراریان از سپاه بصره رفته بودند نیروهایی گمارد و آنان را نیز که به لشکرگاه خود بازمیگشتند تارومار کردند و بدینسان خوارج ازرقی شکست فاحشی خوردند و تنها گروه اندکی جان سالم بهدر بردند و آنها هم به سوی کرمان و اصفهان گریختند. مهلب خبر این پیروزی را طی نامهای به حارث بن عبدالله والی بصره نوشت و گزارش مفصلی از جنگ با ازارقه را ارائه داد[۱۶].[۱۷]
منابع
پانویس
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۷۹.
- ↑ ابن ابی الحدید از او به عنوان مستورد بن سعد تمیمی یاد میکند (ج ۴، ص۱۳۴)
- ↑ دربارۀ همکاری صعصعه و عدی و معقل سه تن از یاران امیر المؤمنین(ع) با مغیره که حاکم کوفه بود پیش از این صحبت کردیم
- ↑ تاریخ طبری (چاپ دار الکتب العلمیۀ بیروت، ۱۴۰۸)، ج ۳، صص ۱۷۳ و ۱۷۸ - ۱۹۳ نقل به اختصار
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۸۰-۸۵.
- ↑ تاریخ طبری، ج ۳، ص۴۲۵؛ ابن اثیر: الکامل، ج ۳، ص۳۴۹
- ↑ در بعضی از روایتهای تاریخی آمده که این نامه را اهل بصره خودشان نوشتند منتها از زبان ابن زبیر (فرقة الازارقه، ص۹۷)
- ↑ مبرد شمار سپاهیان مهلب را دوازده هزار تن ذکر میکند و میگوید که مهلب بودجۀ کافی در بیتالمال نیافت و به ناچار از تجار بصره قرض کرد (الکامل فی الادب، ج ۳، ص۱۰۶)
- ↑ ابو حنیفۀ دینوری: الاخبار الطول، صص ۲۶۹-۲۷۳
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۸۵.
- ↑ فرقة الازارقه، ص۹۶
- ↑ بهطوریکه پیش از این گفتیم طبق روایت دینوری، مهلب قبل از فرماندهی ابن ماحوز و در زمان خود ابن ازرق وارد جنگ شده بود به تفصیلی که گذشت
- ↑ تاریخ طبری، ج ۳، ص۴۲۷
- ↑ کامل مبرد، ج ۳، ص۱۰۸۴
- ↑ فرقة الازارقه، ص۱۰۱
- ↑ تاریخ طبری، ج ۳، ص۴۲۸
- ↑ جعفری، یعقوب، خوارج در تاریخ، ص ۸۹.