آیه اذن واعیة از دیدگاه اهل سنت

نسخه‌ای که می‌بینید نسخه‌ای قدیمی از صفحه‌است که توسط فرقانی (بحث | مشارکت‌ها) در تاریخ ‏۶ مهٔ ۲۰۲۶، ساعت ۱۱:۰۷ ویرایش شده است. این نسخه ممکن است تفاوت‌های عمده‌ای با نسخهٔ فعلی بدارد.

آیه اُذُن واعیة از جمله آیاتی است که بر اساس برخی نصوص روایی صحیح در منابع معتبر فریقین، در شأن امیرالمومنین(ع) نازل شده و بر این اساس بر افضلیت و امامت آن حضرت دلالت دارد. خداوند سبحان در این آیه، از گوش شنوایی سخن گفته است که تعالیم وحیانی و معارف دینی را با هوشیاری می‌شنود، به خاطر می‌سپارد و حفظ می‌کند. مراد از آن گوش شنوای هوشیار، حضرت امیرالمؤمنین(ع) است. چرا که بر اساس حدیث صحیحی که در منابع معتبر و مقبول فریقین، وارد شده، پیامبر اکرم(ص) از خداوند درخواست کرد که گوش امیرالمؤمنین(ع) را طرف دریافت حقایق وحیانی قرار دهد و خداوند نیز دعای پیامبرش را اجابت فرموده است.

با این حال برخی مخالفان همچون ابن تیمیه، در رد این دلیل، اولاً حدیث دال بر نزول آیه ﴿وَتَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ در شأن حضرت علی(ع) را به اتفاق اهل علم، موضوع و جعلی دانسته است[۱]؛ ثانیاً اختصاص آن به علی(ع) را منکر شده است.

متن آیه

﴿لِنَجْعَلَهَا لَکُمْ تَذْکِرَةً وَتَعِیَهَا أُذُنٌ وَاعِیَةٌ[۲].

شأن نزول آیه

در بسیاری از کتب معروف اسلامی اعم از تفسیر و حدیث آمده است که پیغمبر گرامی اسلام به هنگام نزول این آیه فرمود: «سَألتُ رَبِّی أَن یَجعَلَها أُذُنُ عَلِیّ»: من از خدا خواستم که گوش علی را از گوش‌های شنوا و نگه دارنده حقایق قرار دهد» و به دنبال آن علی(ع) می‌فرمود: «مَا سَمِعتُ مِن رسولِ الله(ص) شَیئا قَطُّ فَنَسِیته، اِلاّ وَ حَفِظته»؛ من هیچ سخنی بعد از آن از رسول خدا(ص) نشنیدم که آن را فراموش کنم، بلکه همیشه آن را به خاطر داشتم».

در غایة المرام شانزده حدیث در این زمینه از طرق شیعه و اهل سنت نقل شده است و محدث بحرانی در تفسیر البرهان از محمد بن عباس نقل می‌کند که در این باره سی حدیث از طرق عامه و خاصه نقل شده است[۳] و این فضیلتی است بزرگ برای امیرالمؤمنین(ع) بود و به همین دلیل بعد از او در مشکلاتی که برای جامعه اسلامی در مسائل علمی پیش می‌آمد موافقان و مخالفان به آن حضرت پناه برده و حل مشکل را از ایشان مطلب می‌کردند[۴].[۵]

شرح و تفسیر آیه

مفسران اهل سنت در تفسیر آیه مذکور به دو نکته اهتمام ویژه‌ای دارند:

  1. مفهوم‌شناسی «اذن واعیة»: ایشان انسان دارای «اذن واعیة» را انسانی دانسته‌اند که توان حفظ سخنان دیگران به ویژه کلام الهی را داشته و درباره فرمایشات الهی، تأمل و تفکر کرده و از این فرمایشات بهره جوید[۶]. آنان بر این باورند که شأن «اذن واعیة» این است که هر چیزی را شنید، حفظ کند و آن را با ترک عمل ضایع نسازد[۷].
  2. مصداق‌شناسی «اذن واعیة»: به اعتقاد مفسران اهل سنت مفرد و نکره آمدن لفظ «اذن» دلالت بر این دارد که مصادیق «اذن واعیة» بسیار کم است. همچنین دلالت بر این دارد که گوش واحد مطرح‌شده در آیه مذکور (حضرت علی(ع) است)، هنگامی که دستورات الهی را حفظ و تعقل کند، سواد اعظم نزد خداوند است و به غیر او توجهی نمی‌شود، حتی اگر تعدادشان زیاد باشد[۸].

بنابراین، بر اساس تفاسیر اهل سنت «اذن واعیة» نامیده شدن حضرت علی(ع) در آیه مذکور، بر کمال علم و دانش وی دلالت دارد. روشن است که این مسأله مورد اهتمام مفسران شیعه نیز است. به عنوان مثال در تفسیر نمونه تطبیق اذن واعیة بر حضرت علی(ع)، فضیلتی بزرگ برای ایشان دانسته شده است؛ چراکه او را صندوقچه اسرار نبی اکرم(ص) و وارث تمام علوم ایشان معرفی می‌نماید[۹].[۱۰]

احادیث مرتبط با آیه

«عَنِ الثعْلَبِي فِي تَفْسِيرِهِ يَرْفَعُهُ بِسَنَدِهِ قَالَ: لَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ: ﴿وَتَعِیَهَا أُذُنٌ وَاعِیَةٌ، قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) لِعَلِى(ع): سَأَلْتُ اللَّهَ أَنْ يَجْعَلَهَا أَذْنَكَ يَا عَلَى. قَالَ عَلَىّ(ع): فَمَا نَسِيتُ شَيْئاً بَعْدَ ذَلِكَ وَ مَا كَانَ لِى أَنْ أَنْسَى.»[۱۱].

«ثعلبی در تفسیرش گوید: چون آیه: ﴿وَتَعِیَهَا أُذُنٌ وَاعِیَةٌ، نازل شد، رسول خدا(ص) به علی(ع) فرمود: یا علی، از خدا خواستم این گوش را گوش تو قرار دهد. علی(ع) گوید: از آن پس هرگز چیزی را فراموش نکرده‌ام».

«عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) لَعَلِي بن أبيطالب(ع): يَا عَلَىّ، إِنَّ اللَّهَ أمَرَنِي أَنْ أُدْنِيكَ وَ لَا أُقْصِيَكَ وَ أَنْ أُحِبَّكَ وَأَحِبَّ مَنْ يُحِبُّكَ وَ أَنْ أُعَلِّمَكَ وَتَعِيَ وَ حَقّ عَلَى اللَّهِ أَنْ تَعِيَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ: ﴿وَتَعِیَهَا أُذُنٌ وَاعِیَةٌ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): سَأَلْتُ رَبِّي أَنْ يَجْعَلَهَا أَذُنَكَ يَا عَلِیّ. قَالَ عَلَى(ع): فَمُنْذُ نَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ، مَا سَمِعَتْ أَذُنَاى شَيْئاً مِنَ الْخَيْرِ وَالْعِلْمِ وَالْقُرْآنِ إِلّا وَعَيْتُهُ وَ حَفِظْتُهُ»؛ «ابن عباس گوید: پیامبر خدا(ص) به علی بن ابیطالب(ع) فرمود: «یا علی، خداوند به من امر کرده که به تو نزدیک شوم و از تو دور نباشم و تو و کسانی را که تو را دوست دارند، دوست داشته باشم و به تو یاد بدهم و تو گوش فرا دهی و شایسته است بر خدا که تو گوش فرا دهی، پس خداوند نازل کرد: ﴿وَتَعِیَهَا أُذُنٌ وَاعِیَةٌ. پيامبر فرمود: یا علی از پروردگارم خواستم که گوش تو را چنین کند. علی می‌گفت: از وقتی که این آیه نازل شد، گوش من چیزی را از خیر و علم و قرآن نشنیده مگر اینکه آن را فهمیده و حفظ کرده‌ام»[۱۲].[۱۳]

آیه اذن واعیه در منابع اهل سنت

سیوطی در الدرالمنثور، از شش طریق از بریده صحابی معروف، از رسول خدا(ص) نقل می‌کند که به علی(ع) فرمود: : «خداوند به من امر فرموده که تو را به خود نزدیک سازم و دور نکنم، و تو را تعلیم دهم، و تو نگهداری کنی و شایسته تو است که چنین باشی، در این هنگام این آیه نازل شد: ﴿وَ تَعِيَهٰا أُذُنٌ وٰاعِيَةٌ[۱۴].

در همان کتاب از ابونعیم اصفهانی در حلیة الاولیاء از علی(ع) نقل می‌کند که پیامبر(ص) به او این چنین فرمود. (سپس همان مضمون حدیث بریده را ذکر می‌کند و در پایان آن می‌افزاید: «تو گوش‌های نگهدارنده علم و دانش منی»[۱۵].

و باز در همان کتاب از پنج طریق از مکحول (یکی از خدمتکاران پیامبر(ص) نقل می‌‌کند، هنگامی که آیه ﴿وَتَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ نازل شد، پیامبر(ص) فرمود: «از پروردگارم تقاضا کرده ام که این گوش شنوا و نگهدارنده را گوش علی(ع) قرار دهد»، مکحول می‌گوید: پس از آن علی(ع) می‌فرمود: «سخنی از رسول خدا نشنیدم که آن را فراموش کنم»[۱۶] و نیز زمخشری در کشّاف حدیث اخیر را نقل کرده، بی‌آنکه بر آن ایرادی بگیرد[۱۷].

جمعی دیگر از مفسّران مانند فخر رازی در تفسیر کبیر[۱۸] و آلوسی در روح المعانی[۱۹] و بروسوی در روح البیان[۲۰] و قرطبی در تفسیر جامع[۲۱] همگی ذیل آیه مورد بحث، حدیث اخیر را نقل کرده‌اند. طبری نیز در تفسیر خود، این حدیث و بعضی از احادیث دیگر را در این زمینه آورده است[۲۲].

حاکم حسکانی در شواهد التنزیل سیزده حدیث در ذیل این آیه ذکر کرده است که از راویان مختلف نقل شده، و سلسله سند آنها به پیامبر اکرم(ص) منتهی می‌‌شود، تعدادی از این احادیث از مکحول خدمت گزار پیامبر، و بعضی از بریده و بعضی از شخص علی بن ابیطالب(ع) و بعضی از جابر بن عبدالله انصاری است، که نمونه‌های آنها را در ذیل مطالعه می‌‌فرمائید.

در حدیثی از ابوالدنیا به نقل از علی(ع) می‌خوانیم: هنگامی که آیه: ﴿وَتَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ نازل شد، پیامبر اکرم(ص) به من فرمود: «ای علی! من از خدا تقاضا کردم که مصداق آن را گوش تو قرار دهد (آنچه را می‌شنوی، حفظ کنی و به کار بندی و منتشر سازی)»[۲۳].

در حدیث دیگری از مکحول می‌خوانیم هنگامی که پیامبر(ص) آیه: ﴿وَتَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ را تلاوت فرمود رو به سوی علی(ع) کرد و گفت: «از خدا خواسته‌ام که این گوش‌های نگهدارنده را گوش‌های تو قرار دهد»[۲۴]، پس از آن علی(ع) می‌گوید: «بعد از آن هر چه از پیامبر(ص) شنیدم هرگز فراموش نکردم»[۲۵].

در حدیث دیگری از بریده اسلمی مضمون حدیثی را که در آغاز نقل کردیم عیناً آورده است[۲۶] و بالاخره از جابر بن عبدالله انصاری، نقل می‌کند هنگامی که آیه فوق نازل شد پیامبر از خدا تقاضا کرد که (مصداق اتم آن را) گوش‌های علی(ع) قرار دهد و این خواسته پیامبر انجام شد[۲۷].

نویسنده کتاب فضائل الخمسه این حدیث را علاوه بر آنچه گفته شد از کنزالعمال و نورالابصار و مجمع الزوائد الهیثمی و اسباب النزول واحدی نیشابوری نیز نقل کرده است[۲۸].[۲۹]

دلالت آیه

دلالت بر افضلیت امیرالمومنین(ع)

بر اساس احادیثی که در تفسیر این آیه از مفسران و محدثان مشهور سنی همچون ثعلبی و ابونعیم روایت شده است، خداوند تنها گوش حضرت امیرالمؤمنین(ع) را گوش شنوای هوشیاری قرار داده که ظرف علم نبوی باشد و علم را از رسول خدا(ص) فراگیرد و حفظ کند. روشن است که براساس این احادیث، فضیلت برخورداری از گوش شنوا تنها به حضرت امیرالمؤمنین(ع) اختصاص یافته است و هیچ یک از صحابۀ دیگر از چنین جایگاه و فضیلتی برخوردار نشده‌اند. در نتیجه، آیۀ شریفه بیان‌گر افضلیت امیرالمؤمنین(ع) از سایر صحابه است. ضمن اینکه این احادیث را جمع کثیری از پیشوایان حدیثی و تفسیری اهل سنت در ذیل آیه روایت کرده‌اند که از میان آنها می‌توان مشاهیر زیر را نام برد: بلاذری؛ سعید بن منصور؛ محمّد بن جریر طبری؛ ابن منذر؛ ابن أبی حاتم؛ ثعلبی؛ ابن مردویه؛ أبو نعیمغ زمخشری؛ ماوردی؛ واحدی؛ رازی؛ قرطبی؛ نیشابوری؛ ابن کثیر؛ أبوحیّان؛ سیوطی؛ ابن عساکر؛ هیثمی و ضیاء مقدسی[۳۰].

مناقشات ابن تیمیه

ابن تیمیه، اندیشمندان نامدار و مورد اعتماد سنیان را بی‌اعتبار و غیر قابل اعتماد معرفی می‌کند و در مناقشه به استدلال علامۀ حلّی می‌نویسد: «پاسخ به وی وجوهی دارد:

۱. نخست بیان صحت این اسناد است. ثعلبی و ابونعیم احادیثی را روایت می‌کنند که به اجماع همگان به آنها احتجاج نمی‌شود.

۲. دوم: این حدیث به اتّفاق اهل دانش ساختگی است»[۳۱].

نقد و بررسی مناقشه در جعلی بودن حدیث

تواتر معنوی حدیث

در پاسخ به این اشکال باید گفت: حدیث نزول آیه ﴿وَتَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ در شأن حضرت علی(ع) متواتر معنوی است و در حدیث متواتر بحث از صحت، حُسن، ضعف، جعل و... معنا ندارد؛ چراکه در چنین حدیثی مهم تکیه داشتن حدیث به جمعی است که خبر مجموع، موجب یقین انسان به صدور آن از نبی اکرم(ص) گردد. به عبارت دیگر هرگاه حدیثی توسط جمعی نقل شد که امکان تبانی ایشان بر دروغ وجود نداشته باشد، انسان یقین به صدور آن از نبی اکرم(ص) خواهد کرد و با وجود چنین یقینی بحث از رجال حدیث و اینکه آنان عادل و ضابط و... هستند و نیز بحث از اینکه حدیث صحیح، حسن، ضعیف، مجعول و یا... است، معنا ندارد. در یک کلام وقتی تواتر حدیثی اثبات شد، آن حدیث بدون نیاز به هیچ بحث دیگری حجت و قابل احتجاج است حتی اگر تمام روات آن کافر باشند[۳۲]. اثبات تواتر حدیث نزول آیه ﴿وَتَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ (و گوشی شنوا آن را ضبط کند) در شأن حضرت علی(ع) متوقف بر دو امر است: تعریف حدیث متواتر و تطبیق آن تعریف بر حدیث مذکور.

تعریف حدیث متواتر:

حدیث متواتر به حدیثی گفته می‌شود که تا انتهای سند توسط تعداد زیادی از رواتی که امکان تبانی و توافقشان بر دروغ وجود ندارد، نقل شود[۳۳]. باید توجه داشت که عدد خاصی در تعداد روات حدیث متواتر، مطرح نیست، بلکه مهم این است که تعداد ایشان به اندازه‌ای باشد که عقل تبانی آنان بر کذب و یا وقوع کذب و اشتباه از آنان به صورت تصادفی را محال بداند[۳۴]. بنابراین، اقدام برخی از علماء به تعیین عدد روات و اینکه این عدد هفتاد یا دوازده یا چهار و یا... است، اقدام صحیحی نیست[۳۵].

طبقات حدیث

باید توجه داشت که در تمامی طبقات روات حدیث متواتر، باید تعداد ایشان به اندازه‌ای باشد که یقین به عدم کذب به صورت عمدی و یا اشتباهی شود، بنابراین اگر در برخی طبقات تعداد روات یقین‌آور باشد، اما در برخی دیگر این چنین نباشد، نمی‌توان به تواتر حدیث حکم کرد[۳۶]. نکته آخر اینکه مستند در حدیث متواتر باید حس باشد، بنابراین قضایای اعتقادی که مستند به عقل هستند مانند وحدانیت خداوند سبحان و نیز قضایای عقلی صرف مانند قضیه «یک نصف دو است»، نمی‌توانند از مصادیق حدیث متواتر باشند؛ چراکه چنین قضایایی به عقل تکیه دارند نه اخبار[۳۷]. تطبیق تعریف به حدیث مورد نزاع: نخست باید گفت حدیث نزول آیه ﴿وَتَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ در شأن حضرت علی(ع) از مصادیق قضایای اعتقادی مستند به عقل یا قضایای عقلی صرف نیست، پس می‌تواند از مصادیق حدیث متواتر باشد. در مورد تعداد روات حدیث مذکور نیز باید گفت: تعداد ایشان در تمامی طبقات به اندازه‌ای است که انسان یقین به عدم تبانی آنان به کذب یا عدم اشتباه ایشان نماید:

طبقه اول روات حدیث: حضرت علی(ع)[۳۸]، بریده بن حصیب اسلمی[۳۹]، ابن عباس[۴۰]، جابر بن عبدالله انصاری[۴۱] و انس بن مالک انصاری[۴۲].

طبقه دوم روات حدیث: مکحول، عبدالله بن رستم[۴۳] ابی داوود[۴۴]، ابوعمرو عثمان بن خطاب معروف به ابی الدنیا الاشجّ[۴۵]، زر بن حبیش الاسدی[۴۶]، عمر بن علی بن ابی طالب(ع)[۴۷]، صالح بن میثم[۴۸]، ابی زبیر[۴۹]، میمون بن مهران[۵۰]، سعید بن جبیر[۵۱]، و قتادة[۵۲] و...

طبقه سوم روات حدیث: علی بن حوشب[۵۳]، عبدالله بن زبیر[۵۴]، فضیل بن عبدالله[۵۵]، ابوبکر مفید[۵۶]، عدی بن ثابت[۵۷]، محمد بن عمر[۵۸]، محمد بن عبدالله[۵۹]، عباد بن کثیر[۶۰]، جعفر بن برقان[۶۱]، مسلم بن بطین[۶۲]، سعید بن بشیر[۶۳] و...

طبقه چهارم روات حدیث: زید بن یحیی، ولید بن مسلم[۶۴]، بشر بن آدم[۶۵]، اسماعیل بن ابراهیم ابویحیی تیمی[۶۶]، قاضی ابوالفضل احمد بن محمد بن عبدالله رشیدی[۶۷]، ابوسیعد بن ابی رشید[۶۸]، ابوعثمان بن ابی بکر زعفرانی[۶۹]، ابوعمر بن ابی زکریا شعرانی[۷۰]، اعمش[۷۱]، عبد الله بن عمر[۷۲]، علی بن سهل رملی[۷۳]، یحیی بن صالح[۷۴]، ابوتوبه[۷۵]، مسکین سمان[۷۶]، عباس بن بکار[۷۷]، عبدالله بن واقد[۷۸]، عبدالرزاق[۷۹] و...

طبقه پنجم روات حدیث: عباس بن ولید، حمد بن خلف[۸۰]، حسن بن حماد[۸۱]، سنان بن هارون[۸۲]، محمد بن عبدالله[۸۳]، ابو عمیر رملی[۸۴]، ابو امیه[۸۵]، محمد بن عبد الرحمان بن سهم انطاکی[۸۶]، علی بن سهم رملی[۸۷]، اسحاق بن ابراهیم بن ابی اسرائیل[۸۸]، سوید بن سعید[۸۹]، موسی بن عیسی بن منذر[۹۰]، اسماعیل بن غزوان بن محمد بن فضیل[۹۱]، حصین[۹۲]، محمد بن زکریا همان محمد بن غالب بغدادی همان ۴۳۵) عباس دوری همان ۴۳۷)، محمد بن یحیی بن ابی سمینه[۹۳]، ابو سالم بغدادی[۹۴]، سفیان[۹۵]، ابراهیم بن محمد یمانی[۹۶] و...

طبقه ششم روات حدیث: ابوزرعه دمشقی، محمد بن جریر طبری[۹۷]، زکریا بن یحیی زحمویه[۹۸]، محمد بن مسیب بن اسحاق[۹۹]، ابوعلی محمد بن محمد بن ابی حذیفه[۱۰۰]، احمد بن علی خراز[۱۰۱]، علی بن سراج مصری[۱۰۲]، عبدالله بن محمد بن ناجیه[۱۰۳]، ابوولید محمد بن ادریس شامی[۱۰۴]، عبدالرحمان بن داوود[۱۰۵]، محمد بن عبد الله بن سلیمان[۱۰۶]، ابواحمد بصری[۱۰۷]، ابوالقاسم بن فضل[۱۰۸]، ابو الحسن صفار[۱۰۹]، ولید بن ابان[۱۱۰]، ابو جعفر حضرمی[۱۱۱]، علاء بن مسلمه[۱۱۲]، فضل بن دکین[۱۱۳]، و... با توجه به این تعداد، باید گفت: به یقین حدیث دال بر نزول آیه ﴿وَتَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ در شأن حضرت علی(ع) دارای تواتر معنوی است؛ چراکه تبانی بر کذب پنج تن از صحابی آن هم صحابه‌ای همچون حضرت علی(ع)، حبر الأمة ابن عباس و... در طبقه اول روات و نیز تبانی بر کذب یازده راوی در طبقه دوم و سوم، هفده راوی در طبقه چهارم، بیست و یک راوی در طبقه پنجم و هجده راوی در طبقه ششم حدیث مذکور امری است که هیچ انسان منصفی آن را نمی‌پذیرد.[۱۱۴]

نمونه‌ای از اسانید حدیث

حدیث مذکور با طرق متعدد و اسانید گوناگون از رسول گرامی اسلام(ص) و نیز حضرت علی(ع) نقل شده است. حاکم حسکانی در کتاب شواهد التنزیل بعد از اشاره به اینکه حدیث مذکور توسط جماعتی از روات از حضرت علی(ع) نقل شده است، به اسامی برخی از آنها اشاره دارد که عبارتند از: اباعمرو عثمان بن خطاب معروف به آبی الدنیا الاشجح، زر بن حبیش الاسدی، عمر بن علی بن ابی طالب(ع) و مکحول شامی[۱۱۵]. همچنین وی بریده اسلمی، مکحول، جابر بن عبد الله انصاری، ابن عباس، انس بن مالک انصاری و... را نیز روات حدیث مذکور از نبی اکرم(ص) معرفی کرده است[۱۱۶]. از آنجا که بررسی تک‌تک اسانید حدیث مذکور در این مجال نمی‌گنجد، یک نمونه از این اسانید را مورد بررسی قرار می‌دهیم تا اثبات شود که حتی اگر حدیث مذکور متواتر نباشد، باز به لحاظ سندی قابل دفاع و احتجاج است.

ابن ابی‌حاتم در تفسیر خود می‌نویسد: حدثنا[۱۱۷] أبو زرعة الدمشقی، حدثنا العباس بن الولید بن صبح الدمشقی، حدثنا زید بن یحیی، حدثنا علی بن حوشب، سمعت مکحولا یقول: لما نزل علی رسول الله(ص) ﴿وَتَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ قال رسول الله(ص): «سألت ربی أن یجعلها أذن علی» فکان عليّ یقول: ما سمعت من رسول الله(ص) شیئا قط فنسیته. سیوطی بر این باور است که وی در این تفسیر ملتزم بود که صحیح‌ترین احادیث را نقل کند و هرگز در آن، حدیث موضوع نیاورده است[۱۱۸].[۱۱۹]

روات حدیث

ابوزرعة دمشقی: عبیدالله بن عبدالکریم بن یزید بن فروخ معروف به ابوزرعه دمشقی از شیوخ مسلم، نسائی، ابن ماجه و... است[۱۲۰]. نسائی او را ثقه دانسته است[۱۲۱]. به اعتقاد ابو حاتم او امام است[۱۲۲]. ابوبکر خطیب وی را امام، حافظ، متقن و صادق دانسته است[۱۲۳]. عبدالله بن احمد به نقل از پدرش ابوزرعه را از حفاظ معرفی کرده است[۱۲۴]. همچنین او به نقل از پدرش می‌گوید: «افقه از اسحاق بن راهویه و احفظ از ابی زرعه را ندیده‌ام»[۱۲۵]. اسحاق بن راهویه بر این باور است که هر حدیثی که ابو زرعة اطلاعی از آن نداشته باشد، اصل ندارد[۱۲۶]. ابن حبان نیز نام او را در کتاب ثقات آورده است[۱۲۷]. اینها بخشی از تعدیل‌هایی است که علماء درباره وی بیان داشته‌اند. قطعاً الفاظی همچون ثقة، حافظ، متقن، امام و... در نزد علمای رجال دلالت بر ضبط و عدالت راوی و در نتیجه حجیت حدیث او دارد[۱۲۸]، به خصوص اگر این الفاظ دال بر مبالغه باشند، مانند افقه و احفظ[۱۲۹].

عباس بن ولید بن صبح دمشقی: وی از شیوخ ابن ماجه و... است[۱۳۰]. ابو حاتم او را شیخ نامیده است[۱۳۱]. به اعتقاد ابن حجر او صدوق است[۱۳۲]. ابن حبان نیز نام عباس بن ولید را در کتاب الثقات آورده و او را مستقیم الامر فی الحدیث دانسته است[۱۳۳]. ذکر نام عباس در کتاب الثقات حکایت از ثقه بودن وی در نزد ابن حبان و در نتیجه حجیت حدیث او دارد[۱۳۴]. تعدیل با الفاظ شیخ و صدوق نیز چون دلالت بر ضبط راوی ندارد، موجب می‌شود که حدیث راوی نگاشته شده و در مورد ضبط وی تحقیق شود. بنابراین بر اساس تعدیل ابن حبان احادیث عباس بن ولید قابل احتجاج است و بر اساس تعدیل‌های ابو حاتم و ابن حجر نیز حدیث وی نگاشته شده و در مورد ضبط وی تحقیق می‌شود.

زید بن یحیی: احمد بن حنبل، احمد بن عبدالله عجلی، اسحاق بن ابراهیم[۱۳۵] و ابن حجر عسقلانی[۱۳۶] او را ثقه دانسته‌اند. حافظ ابوعلی حسین بن علی نیشابوری نیز وی را ثقه مأمون دانسته است[۱۳۷]. ابوزرعة دمشقی درباره او می‌گوید: «او از اهل فتوی در دمشق بود»[۱۳۸]. ابن معین نیز می‌گوید: «از او حدیث نوشته‌ام و او پیرو مکتب رأی و اجتهاد بود»[۱۳۹]. اشاره شد که لفظ «ثقة» از الفاظی است که دلالت بر ضبط و عدالت راوی و در نتیجه حجیت حدیث او دارد[۱۴۰]. نکته قابل توجه این است که تکرار الفاظ توثیق حکایت از شدت ضبط و عدالت راوی دارد، خواه این تکرار تکیه بر یک لفظ داشته باشد، مثل اینکه گفته شود: ثقة ثقة و یا با الفاظ مختلف صورت پذیرد، به عنوان مثال گفته شود: ثقة ثبت، ثقة متقن، ثقة مأمون و...[۱۴۱]، بنابراین حافظ نیشاپوری با تکرار لفظ توثیق به دنبال اثبات شدت عدالت و ضبط زید بن یحیی است.

نکته دیگر اینکه ذهبی به نقل از ابن عدی مراد ابن معین از عبارت «یکتب حدیثه» را ضعف روای دانسته است[۱۴۲]. به عبارت دیگر هرگاه ابن معین درباره یک راوی بگوید: «یکتب حدیثه» (حدیث او نوشته می‌شود) یعنی وی از جمله ضعفا است. اما باید توجه داشت که: اولاً، عبارت «یکتب حدیثه» (حدیث او نوشته می‌شود) غیر از عبارت «کتبت عنه و کان صاحب رای» (از او حدیث نوشتم و او پیرو مکتب رأی و اجتهاد بود) است؛ چراکه فعل در جمله دوم به صورت معلوم آمده است. ثانیاً، بر فرض که جمله «کتبت عنه و کان صاحب رأی» (از او حدیث نوشتم و او پیرو مکتب رأی و اجتهاد بود) عبارت دیگر «یکتب حدیثه» (حدیث او نوشته می‌شود) باشد و بر ضعف زید بن یحیی دلالت نماید، باز اشکالی به ثقه بودن و حجیت حدیث زید وارد نیست؛ چراکه جرح با الفاظی همچون «یکتب حدیثه» جرح مبهم است و جرح مبهم توان مقابله با تعدیل آن هم تعدیلی که در آن لفظ توثیق تکرار شده باشد را ندارد[۱۴۳].

علی بن حوشب: عبدالرحمن بن ابراهیم و عجلی او را ثقه دانسته‌اند[۱۴۴]. ابن حبان نام او را در کتاب ثقات آورده است[۱۴۵]. دحیم و ابن حجر عسقلانی نیز می‌گویند: «لا بأس به»[۱۴۶]. باید توجه داشت که لفظ «لا بأس به» چون دلالت بر ضبط راوی ندارد، نمی‌توان با تکیه بر آن حجیت خبر راوی را اثبات نمود، بلکه باید حدیث راوی را نوشته و در مورد ضبط وی تحقیق کرد[۱۴۷]. درباره علی بن حوشب باید گفت: چون افرادی همچون عبدالرحمن بن ابراهیم و عجلی او را ثقه دانسته‌اند، پس می‌توان نتیجه گرفت که وی دارای قوه ضبط بوده و حدیث او حجت است.

مکحول: محمد بن منذر هروی او را فقیه شام دانسته است[۱۴۸]. سعید بن عبد العزیز نیز وی را افقه اهل شام معرفی کرده است[۱۴۹]. محمد بن عبد الله بن عمار موصلی بر این باور است که او امام اهل شام است[۱۵۰]. عجلی درباره وی می‌گوید: «تابعی، ثقة» (تابعی و ثقه است)[۱۵۱]. ابو حاتم می‌گوید: «در شام افقه از مکحول را نمی‌شناسم»[۱۵۲]. ابن حجر نیز می‌نویسد: «ثقة فقیه کثیر الارسال» (ثقه و فقیه است و احادیث مرسل زیاد نقل می‌کند)[۱۵۳]. بنابراین مکحول ثقه بوده و احادیث وی قابل احتجاج است.

با توجه به اینکه مکحول کثیر الارسال است، قطعاً روایت او از نبی اکرم(ص) مرسل است؛ چراکه او یک تابعی است[۱۵۴]، اما آیا روایت مرسل مترادف با روایت موضوع است؟ در پاسخ باید گفت: عدم صحت اصطلاحی حدیث و از آن جمله حدیث مرسل مترادف با موضوع بودن آن نیست[۱۵۵]. جالب اینکه امام ابوحنیفه، امام مالک و پیروان ایشان مراسیل افراد ثقه را از مصادیق حدیث صحیح و قابل احتجاج دانسته‌اند[۱۵۶]. آنان بر صحت ادعای خویش دو دلیل ارائه کرده‌اند: ۱. راوی ثقه از نبی اکرم(ص) نقل روایت نمی‌کند، مگر اینکه آن را از فرد ثقه‌ای شنیده باشد، به خصوص اینکه اگر آن راوی تابعی باشد؛ چراکه ظاهر امر این است که تابعین احادیث را از صحابه اخذ کرده‌اند و صحابه عدول می‌باشند[۱۵۷]. ۲. به شهادت نبی اکرم(ص) حال و وضعیت غالب در مردمان قرون نخست اسلام عدالت و صداقت است، بنابراین اگر به جرح یکی از روات آن عصر اطلاع نیافتیم، ظاهر این است که وی عادل و مقبول الحدیث است[۱۵۸]. به عبارت دیگر فرد محذوف در مراسیل ثقه به دورانی تعلق دارد که حال غالب در آن دوران عدالت و صداقت است و چون ما اطلاعی از وضعیت آن راوی محذوف نداریم و جرحی نیز در مورد وی در دسترس نیست، ظاهر این است که وی عادل و مقبول الحدیث است.

با توجه به آنچه گفته شد باید گفت: تمام روات سند حدیث مذکور ثقه بوده و احادیث ایشان قابل احتجاج است. همچنین الفاظ تحمل در این سند حکایت از سماع (شنیدن) حدیث توسط راوی و اتصال آن دارند. تنها اشکال موجود این است که روایت مکحول از نبی اکرم(ص) مرسل است که در پاسخ به این اشکال نیز گفته شد:

  1. روایت مرسل مترداف با روایت موضوع نیست.
  2. ابوحنیفه، مالک و پیروان ایشان مراسیل ثقه را حجت دانسته‌اند.[۱۵۹]

جبران ضعف حدیث با قاعده کثرت طرق و متابعات و شواهد

ابن صلاح در کتاب «علوم الحدیث» خاطرنشان می‌سازد: اگر ضعف حدیثی ناشی از ضعف راوی در حفظ، یا مرسل بودن حدیث باشد، چنین ضعفی با نقل آن حدیث از طریقی دیگر قابل جبران خواهد بود[۱۶۰]. دکتر محمد عجاج خطیب[۱۶۱] نیز اسباب ضعف و جرح روات را بر دو نوع دانسته است:

  1. اموری که عدالت راوی را از بین می‌برند، مانند: دروغ بستن به رسول الله(ص)، دروغ بستن به احادیث مردم، فسق، جهالت راوی، بدعت‌گذاری با امری کفرآمیز و اموری از این قبیل.
  2. اموری که حکایت از ضعف راوی در حفظ و ضبط دارند که عبارتند از: غفلت، زیادی غلط و اشتباه، سوء حفظ، وهم مانند متصل کردن حدیث مرسل یا منقطع و مانند اینها. محمد عجاج[۱۶۲] بر این باور است که اگر ضعف حدیث ریشه در قسم اول از اسباب ضعف داشته باشد، قاعده کثرت طرق قادر به جبران ضعف حدیث نخواهد بود؛ چراکه اسباب ضعف چنین حدیثی قدرت تخریب بیشتری دارند. اما اگر ضعف حدیث ناشی از قسم دوم اسباب ضعف باشد، این حدیث از طریق قاعده کثرت طرق تقویت شده و ضعف آن با نقل آن حدیث از طریقی دیگر جبران خواهد شد؛ چراکه با این روش روشن خواهد شد که راوی طریق اول ضعف در ضبط ندارد. بنابراین بر اساس قاعده کثرت طرق، حدیث از مرتبه ضعیف به مرتبه «حَسَن لغیره» ارتقا خواهد یافت. به اعتقاد وی[۱۶۳] ضعف حدیث به دلیل تدلیس و ارسال نیز با قاعده کثرت طرق قابل جبران است و نقل حدیث از طریق دیگر، آن را از مرتبه ضعیف به مرتبه حسن لغیره خواهد رساند. احمد بن محمد بن صدیق غماری[۱۶۴] پا را فراتر گذاشته و مدعی شده است که حدیثی را که ضعف شدید نداشته باشد، می‌توان با تکیه بر قاعده کثرت طرق و وجود متابعات و شواهد[۱۶۵] به مرتبه «صحیح لغیره» رساند. جالب اینکه روایات راویان ضعیف را نیز می‌توان به عنوان متابعات و شواهد مورد استناد قرار داد؛ چراکه در صحیح بخاری و مسلم روایات جماعتی از راویان ضعیف به عنوان متابعات و شواهد نقل شده است[۱۶۶]، البته این حکم فراگیر نبوده و روایت هر راوی ضعیفی چنین صلاحیتی را ندارد، و به این جهت است که دار قطنی و دیگران در توصیف روات ضعیف می‌گویند: «فلانٌ یعتبَر به و فلانٌ لا یعتبَر به» (روایت فلانی قابل اعتبار است و روایت فلان کس قابل اعتبار نیست)[۱۶۷].

با توجه به مطالب مذکور باید گفت: قاعده کثرت طرق و تقویت حدیث توسط متابعات و شواهد، از قواعد مسلم و پذیرفته شده نزد علمای حدیثی اهل سنت است. حدیث دال بر نزول آیه ﴿وَتَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ در شأن حضرت علی(ع) نیز از طرق متعددی نقل شده و دارای متابعات و شواهد مختلف است[۱۶۸]. بنابراین، حدیث مذکور بر مبنای علمای حدیثی اهل سنت از احادیث صحیح لغیره و یا حداقل از احادیث حسن لغیره است و روشن است که چنین حدیثی نزد جمهور علماء حجت بوده و قابل عمل است[۱۶۹].[۱۷۰]

نقل حدیث در تفسیر مورد اعتماد ابن تیمیه

در میان منابعی که حدیث مذکور را نقل کرده‌اند، تفسیر طبری قرار دارد. وی از سه طریق روایات نزول آیه ﴿وَتَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ در شأن حضرت علی(ع) را نقل کرده است[۱۷۱]. حال باید از ابن تیمیه پرسید که چگونه ممکن است در تفسیری که خود آن را تائید کرده و آن را اصح تفاسیر و خالی از بدعت دانسته است و معتقد است که صاحب آن از افراد متهم روایت نقل نکرده است[۱۷۲]، احادیث موضوع آن هم موضوع مورد اتفاق وجود داشته باشد؟[۱۷۳]





۳. وجه سوم ابن تیمیه پس از ساختگی شمردن حدیث، آیه را تفسیر به رأی می‌کند و می‌نویسد: مراد خداوند از "اذن واعیة" در این آیه: ﴿إِنَّا لَمَّا طَغَى الْمَاءُ حَمَلْنَاكُمْ فِي الْجَارِيَةِ * لِنَجْعَلَهَا لَكُمْ تَذْكِرَةً وَتَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ[۱۷۴]‌، گوش یکی از مردم نیست؛ چراکه این خطاب به بنی آدم است و نشاندن آنها در کشتی از بزرگترین آیات است. خدای تعالی می‌فرماید: ﴿وَآيَةٌ لَهُمْ أَنَّا حَمَلْنَا ذُرِّيَّتَهُمْ فِي الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ * وَخَلَقْنَا لَهُمْ مِنْ مِثْلِهِ مَا يَرْكَبُونَ[۱۷۵] و فرموده: ﴿أَلَمْ تَرَ أَنَّ الْفُلْكَ تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِنِعْمَةِ اللَّهِ لِيُرِيَكُمْ مِنْ آيَاتِهِ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ[۱۷۶]. پس چگونه همه اینها را یکی از مردم به خاطر می‌سپارد؟

آری، گوش علی [(ع)] از گوش‌های شنوای هوشیار است، همچون گوش ابوبکر و عمر، عثمان و غیر اینها و در اینجا علی(ع) به این امر اختصاص ندارد و این از مطالبی است که به ضرورت دانسته می‌شود. همانا گوش‌های شنوا، گوش علی(ع) به تنهایی نیست. آیا گوش رسول خدا(ص)، شنوا نیست‌؟ و همین طور گوش حسن، حسین، عمار، ابوذر، مقداد، سلمان فارسی، سهل بن حنیف و غیر اینها از کسانی که بر فضیلت و ایمانشان توافق دارند؟ و اگر گوش شنوا برای او و غیر او باشد، جایز نیست که گفته شود این افضلیت برای غیر او حاصل نشده است... .

سپس ادّعا شده که آیه در زمرۀ فضائل علی(ع) است، در حالی که به تحقیق چنین نیست. همچنین ادعا شده که این فضیلت برای غیر او نیست، در حالی که به تحقیق از فضائل مشترک است؛ پس همانا همۀ فضائلی که برای علی(ع) ثابت است، میان او و دیگران مشترک است، به خلاف فضائل ابوبکر و عمر که همه آنها اختصاصی است و اشتراکی در آنها نیست!

همچنین ادّعا شده که این فضیلت مستلزم امامت است، در حالی که معلوم است که فضیلت جزئی در امری از امور، مستلزم فضیلت مطلق و امامت نیست و به امام اختصاص ندارد، بلکه برای امام و غیر امام و برای فاضل مطلق و غیر او ثابت می‌شود. پس شیعه استدلال خود را بر این سه مقدمه بنا نهاده در حالی که هر سه آنها باطل است. از این رو آن را به مقدمۀ چهارمی پیوند می‌زند که مورد اختلاف است، لیکن ما در آن با او نزاعی نداریم، بلکه می‌پذیریم که هر کس افضل باشد، به امامت سزاوارتر است، لیکن رافضی بر آن حجتی ندارد[۱۷۷].[۱۷۸]

نقد و بررسی

ابن تیمیه ادّعا کرده که برخورداری از گوش شنوایی که ظرف علم نبوی است به امیرالمؤمنین(ع) اختصاص ندارد. اما این سخن وی ادّعایی است که هیچ دلیلی برای آن وجود ندارد و این همان تفسیر قرآن بر اساس هوای نفس است که با نص صریح مخالفت می‌کند. بنابر این ادّعای وی پوچ و باطل است. وی می‌کوشد با داخل کردن رسول خدا(ص) و حسنین(ع) در دایرۀ دارندگان گوش شنوا، اختصاص آن را به امیرالمؤمنین(ع) نفی می‌کند، اما بطلان این سخن هم روشن است، زیرا:

  1. گوش شنوا ظرفی برای فراگیری و حفظ علم نبوی و حقایق وحیانی است، پس خود رسول اکرم(ص) از این دایره خارج و فراتر از آن است.
  2. بحث افضلیت در میان صحابه پیامبر و برای اثبات شایستگی جانشین رسول خدا(ص) مطرح می‌شود و هرگز هیچ یک از صحابه حتی امیرالمؤمنین(ع) با پیامبر اکرم(ص) قابل مقایسه نیست و مقایسه آنها با رسول خدا(ص) خطایی آشکار و نابخشودنی است.
  3. برخورداری سایر ائمه و جانشینان امیرالمؤمنین(ع) از گوش شنوای علم نبوی، هرگز با نزول آیۀ شریف در شان امیرالمؤمنین(ع) منافقات ندارد.
  4. داخل ساختن سایر صحابه به ویژه حاکمان پس از پیامبر خدا(ص)، در این دایره بی‌اساس و بدیهی البطلان است. در نتیجه براساس نص صریح و سنّت صحیح، آیۀ شریف تنها در شأن امیرالمؤمنین(ع) نازل شده و این فضیلت در میان صحابه تنها به امیرالمؤمنین(ع) اختصاص دارد و بیان‌گر افضلیت ایشان است؛ از این‌رو برخلاف ادّعای ابن تیمیه، هر چهار مقدمۀ استدلال مرحوم علّامه و نتیجۀ حاصل از آن قطعا صحیح است.

مقدمات علّامه حلی:

  1. آیۀ شریفه ﴿وَتَعِیَهَا أُذُنٌ وَاعِیَةٌ بر پایۀ احادیث صحیح، در شأن امیرالمؤمنین(ع) نازل شده و بیان‌گر فضلیت ایشان است.
  2. نزول این آیۀ و برخورداری از این فضیلت تنها به امیرالمؤمنین(ع) اختصاص دارد و احدی در این فضیلت با او شریک نیست.
  3. برخورداری از این فضیلت اختصاصی، به روشنی بر افضلیت امیرالمؤمنین(ع) از سایر صحابه دلالت دارد.
  4. به حکم عقل، تقدم مفضول بر فاضل قبیح است.

نتیجه:

امیرالمؤمنین(ع) باید بر سایر صحابه مقدم شود، پس او امام و خلیفۀ بلافصل رسول خدا(ص) خواهد بود.

چون این برهان برهانی است بُرنده و روشن، از این رو ابن تیمیه چاره‌ای جز یاوه‌سرائی و بدگویی از شیعیان ندارد. به همین جهت است که در سخن دراز و باطل خود، شیعه را مورد حمله قرار داده و بسیار ناسزاگویی کرده و آنها را به بی‌عقلی و جهل متهم ساخته است! اما مطالبی که وی دربارۀ شیعیان تفوّه کرده، شایسته خود او و اسلاف و پیروانش است؛ از این‌رو ما از طرح و پاسخ‌گویی به آنها خودداری و تنها برهان قاطع علّامه را بازگو کردیم تا خوانندگان منصف، خود در این باره قضاوت کنند.

در پایان یادآور می‌شویم که غیر از احادیث مطرح شده از سوی مرحوم علّامه، احادیث صحیح دیگری در این باره در متون معتبر نزد سنیان و توسط اندیشمندان مورد اعتماد آنان روایت شده و احادیث دیگری نیز مضمون آن را تأیید می‌کنند و شاهدی بر صحّت آن هستند. به عنوان نمونه سیوطی در الدرّالمنثور از طبری، ابن أبی حاتم، واحدی، ابن مردویه، ابن عساکر و ابن نجار نقل می‌کند که هر یک به اسانید خود از بریده روایت کرده‌اند که گفت: «رسول خدا(ص) به علی(ع) فرمود: «همانا خداوند به من امر کرده که تو را به خود نزدیک سازم و از خویش دور نکنم و به تو علم بیاموزم و تو آن را فراگیری و به خاطر بسپاری و حق توست که آن را بیاموزی و حفظ کنی و ظرف آن باشی»، پس این آیه نازل شد»[۱۷۹].

با توجه به التزام ابن ابی‌حاتم مبنی بر نقل احادیث صحیح در کتاب خود و اجتناب از آوردن احادیث ضعیف و با توجه به نقل این تفسیر در کتاب وی، می‌توان به صحت تفسیر این آیه، اهل سنّت را ملتزم کرد[۱۸۰].

منابع

پانویس

  1. ابن تیمیه حرانی، منهاج السنة النبویة فی نقض کلام الشیعة القدریة، ج۷، ص۵۲۲.
  2. «تا آن را وسیله تذکّری برای شما قرار دهیم و گوش‌های شنوا آن را دریابد و بفهمد» سوره حاقه، آیه ۱۲.
  3. بحرانی، هاشم بن سلیمان،البرهان فی تفسیر القرآن، ج۵، ص۴۷۰.
  4. نک: مکارم شیرازی، ناصر،تفسیر نمونه، ج۲۴، ص۴۴۳؛ طوسی، محمد بن حسن، التبیان فی تفسیر القرآن، ج۱۰، ص۹۸؛ همو، مجمع البیان فی تفسیرالقرآن، ج۱۰، ص۵۱۹؛ طباطبایی، محمد حسین، المیزان، ج۱۹، ص۳۹۴؛ فخر رازی، التفسیرالکبیر، ج۳۰، ص۶۲۴؛ حویزی، عبد علی بن جمعه، تفسیر نور الثقلین، ج۵، ص۴۰۲.
  5. جمعی از نویسندگان، فرهنگ‌نامه علوم قرآنی، برگرفته از مقاله «آیه گوش».
  6. طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج۲۹، ص۶۷؛ آلوسی بغدادی، محمود بن عبد الله، روح المعانی، ج۲۹، ص۶۴؛ مراغی، احمد بن مصطفی، تفسیر المراغی، ج۲۹، ص۵۳؛ قرطبی، محمد بن احمد، الجامع الاحکام القرآن، ج۱۸، ص۲۶۳؛ نسفی، عبد الله بن احمد، تفسیر النسفی، ص۱۲۷۴؛ بغوی، حسین بن مسعود، معالم التنزیل، ج۵، ص۲۷۴؛ ماتریدی، ابو منصور محمد، تاویلات اهل السنة، ج۱۰، ص۱۷۲-۱۷۳؛ سلمی دمشقی، عبدالعزیز بن عبد السلام، تفسیر القرآن، ج۳، ص۳۵۶؛ حلاق قاسمی، جمال الدین بن محمد، محاسن التأویل، ج۹، ص۳۱۰.
  7. ابن جوزی، ابو الفرج عبد الرحمن، زاد المسیر فی علم التفسیر، ج۴، ص۴۸؛ زمخشری، الکشاف عن حقائق التنزیل، ج۴، ص۶۰۴؛ آلوسی بغدادی، محمود بن عبد الله، روح المعانی، ج۲۹، ص۶۴؛ بیضاوی، ناصر الدین، تفسیر البیضاوی، ج۵، ص۳۷۹؛ مراغی، احمد بن مصطفی، تفسیر المراغی، ج۲۹، ص۵۳؛ قرطبی، محمد بن احمد، الجامع الاحکام القرآن، ج۱۸، ص۲۶۳؛ محلی، محمد بن احمد، و سیوطی، عبدالرحمن بن ابی بکر، تفسیر الجلالین، ص۵۶۷؛ عمادی، محمد بن محمد، ارشاد العقل السلیم الی مزایا الکتاب الکریم، ج۹، ص۲۳.
  8. زمخشری، الکشاف عن حقائق التنزیل، ج۴، ص۶۰۴؛ رازی، فخر الدین محمد، التفسیر الکبیر، ج۳۰، ص۹۵؛ ابن عادل حنبلی، عمر بن علی، اللباب فی علوم الکتاب، ج۱۹، ص۳۲۳؛ ابن عرفه، محمد بن محمد، تفسیر ابن عرفه، ج۴، ص۲۸۱.
  9. مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج۲۴، ص۴۴۵.
  10. فرمانیان و پورعلی سرخه دیزج، دلالت آیه و تعیها اذن واعیه بر امامت حضرت علی و پاسخ به شبهات ابن تیمیه، ص ۱۰۰.
  11. مجلسی، بحارالانوار، ج۳۵، ص۳۲۸.
  12. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل، ج۲، ص۳۷۷.
  13. برازش، علیرضا، تفسیر اهل بیت، ج۱۶، ص۵۲۲-۵۲۵.
  14. «إِنَّ اَللَّهَ أَمَرَنِي أَنْ أُدْنِيَكَ وَ لاَ أُقْصِيَكَ، وَ أُعَلِّمَكَ لِتَعِيَ وَ أُنْزِلَتْ عَلَيَّ هَذِهِ اَلْآيَةُ:﴿وَ تَعِيَهٰا أُذُنٌ وٰاعِيَةٌ»؛ الدرالمنثور، ج۶، ص۲۶۰.
  15. «فَأَنْتَ أُذُنٌ وَاعِيَةٌ لِعِلْمِي»؛ الدرالمنثور، ج۶، ص۲۶۰.
  16. الدرالمنثور، ج۶، ص۲۶۰.
  17. کشّاف، ج۴، ص۶۰۰.
  18. فخر رازی، ج۳۰، ص۱۰۷.
  19. روح المعانی، ج۲۹، ص۴۳.
  20. روح البیان، ج۱۰، ص۱۳۶.
  21. قرطبی، ج۱۰، ص۶۷۴۳.
  22. تفسیر جامع طبری، ج۲۹، ص۶۷۴۳.
  23. شواهد التنزیل، ج۲، ص۲۷۱.
  24. « سَأَلْتُ اَللَّهَ أَنْ يَجْعَلَهَا أُذُنَكَ».
  25. شواهد التنزیل، ج۲، ص۲۷۱، ص۲۷۷ (ح ۱۰۱۵).
  26. شواهد التنزیل، ج۲، ص۲۷۱، ص۲۸۲ (ح ۱۰۲۲).
  27. شواهد التنزیل، ج۲، ص۲۷۱، ص۲۸۰ (ح ۱۰۱۹).
  28. فضائل الخمسه، ج۱، ص۳۲۰ و ۳۲۱.
  29. مکارم شیرازی، ناصر، پیام قرآن ج۹، ص۳۳۶.
  30. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶، ص۱۱۲-۱۱۳.
  31. و الجواب من وجوه: أحدها بیان صحّة الإسناد، والثعلبی وأبونعیم یرویان ما لایحتج به بالإجماع. الثانی: إنّ هذا موضوع باتّفاق أهل العلم. منهاج السنة، ج۷، ص۱۲۱.
  32. عتر، نورالدین، منهج النقد فی علوم الحدیث، ص۴۰۵.
  33. عتر، نورالدین، منهج النقد فی علوم الحدیث، ص۴۰۴.
  34. عتر، نورالدین، منهج النقد فی علوم الحدیث، ص۴۰۴.
  35. عتر، نورالدین، منهج النقد فی علوم الحدیث، ص۴۰۴.
  36. عتر، نورالدین، منهج النقد فی علوم الحدیث، ص۴۰۴.
  37. عتر، نورالدین، منهج النقد فی علوم الحدیث، ص۴۰۴.
  38. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۲۱-۴۲۸.
  39. طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج۲۹، ص۶۷.
  40. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۲۹-۴۴۲.
  41. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۲۹-۴۴۲.
  42. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۲۹-۴۴۲.
  43. طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج۲۹، ص۶۷.
  44. طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج۲۹، ص۶۷.
  45. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۲۱-۴۲۸.
  46. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۲۱-۴۲۸.
  47. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۲۱-۴۲۸.
  48. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۲۹.
  49. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۴.
  50. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۹.
  51. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۴۰.
  52. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۴.
  53. طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج۲۹، ص۶۷.
  54. طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج۲۹، ص۶۷.
  55. طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج۲۹، ص۶۷.
  56. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۲۱.
  57. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۲۴.
  58. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۲۶.
  59. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۴.
  60. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۴.
  61. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۹.
  62. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۴۰.
  63. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۴۱.
  64. طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج۲۹، ص۶۷.
  65. طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج۲۹، ص۶۷.
  66. طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج۲۹، ص۶۷.
  67. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۲۱.
  68. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۲۱.
  69. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۲۱.
  70. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۲۱.
  71. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۲۴.
  72. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۲۶.
  73. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۱.
  74. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۲.
  75. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۳.
  76. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۴.
  77. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۴.
  78. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۹.
  79. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۹.
  80. طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج۲۹، ص۶۷.
  81. طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج۲۹، ص۶۷.
  82. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۲۴.
  83. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۲۶.
  84. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۲۷.
  85. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۲۹.
  86. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۰.
  87. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۱.
  88. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۱.
  89. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۲.
  90. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۲.
  91. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۳.
  92. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۴.
  93. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۸.
  94. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۹.
  95. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۴۰.
  96. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۴۱.
  97. طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج۲۹، ص۶۷.
  98. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۲۴۲.
  99. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۲۷.
  100. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۲۹.
  101. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۰.
  102. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۱.
  103. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۱.
  104. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۲.
  105. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۲.
  106. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۳.
  107. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۴.
  108. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۵.
  109. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۷.
  110. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۷.
  111. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۸.
  112. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۳۹.
  113. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۴۰.
  114. فرمانیان و پورعلی سرخه دیزج، دلالت آیه و تعیها اذن واعیه بر امامت حضرت علی و پاسخ به شبهات ابن تیمیه، ص ۹۱.
  115. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۲۱-۴۲۸.
  116. حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۲۹-۴۴۲.
  117. باید توجه داشت که الفاظی همچون «حدثنا» و «سمعت» از الفاظ تحملی هستند که حکایت از سماع حدیث توسط راوی از مروی‌عنه و در نتیجه اتصال سند حدیث دارند (عتر، نورالدین، منهج النقد فی علوم الحدیث، ص٣۴٨).
  118. سیوطی، جلال الدین، اللآلیء المصنوعة فی الاحادیث الموضوعة، ج۱، ص۱۹.
  119. فرمانیان و پورعلی سرخه دیزج، دلالت آیه و تعیها اذن واعیه بر امامت حضرت علی و پاسخ به شبهات ابن تیمیه، ص ۹۴.
  120. مزی، یوسف بن عبد الرحمن، تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، ج۱۹، ص۷۹-۹۱.
  121. مزی، یوسف بن عبد الرحمن، تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، ج۱۹، ص۹۲-۹۴.
  122. مزی، یوسف بن عبد الرحمن، تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، ج۱۹، ص۹۲-۹۴.
  123. مزی، یوسف بن عبد الرحمن، تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، ج۱۹، ص۹۲-۹۴.
  124. مزی، یوسف بن عبد الرحمن، تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، ج۱۹، ص۹۲-۹۴.
  125. مزی، یوسف بن عبد الرحمن، تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، ج۱۹، ص۹۲-۹۴.
  126. مزی، یوسف بن عبد الرحمن، تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، ج۱۹، ص۹۲-۹۴.
  127. ابن حبان، محمد، الثقات، ج۸، ص۴۰۷.
  128. عتر، نورالدین، منهج النقد فی علوم الحدیث، ص۱۰۶.
  129. عتر، نورالدین، منهج النقد فی علوم الحدیث، ص۱۰۹.
  130. مزی، یوسف بن عبد الرحمن، تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، ج۱۴، ص۲۵۳.
  131. مزی، یوسف بن عبد الرحمن، تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، ج۱۴، ص۲۵۴.
  132. ابن حجر عسقلانی، تقریب التهذیب، ج۱، ص۲۷۷.
  133. ابن حبان، محمد، الثقات، ج۸، ص۵۱۲.
  134. عتر، نورالدین، منهج النقد فی علوم الحدیث، ص۱۱۰.
  135. مزی، یوسف بن عبد الرحمن، تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، ج۱۰، ص۱۱۹.
  136. ابن حجر عسقلانی، تقریب التهذیب، ج۱، ص۲۲۵.
  137. ابن حجر عسقلانی، تقریب التهذیب، ج۱، ص۲۲۵.
  138. ذهبی، محمد، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر والاعلام، ج۵، ص۷۷.
  139. ذهبی، محمد، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر والاعلام، ج۵، ص۷۷.
  140. عتر، نورالدین، منهج النقد فی علوم الحدیث، ص۱۰۶.
  141. عتر، نورالدین، منهج النقد فی علوم الحدیث، ص۱۰۹.
  142. ذهبی، محمد، میزان الاعتدال فی نقد الرجال، ج۱، ص۷۰.
  143. لکهنوی هندی، محمد، الرفع والتکمیل فی الجرح والتعدیل، ص۱۱۷.
  144. مزی، یوسف بن عبد الرحمن، تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، ج۲۰، ص۴۱۹؛ ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج۷، ص۳۱۵.
  145. ابن حبان، محمد، الثقات، ج۷، ص۲۰۸.
  146. ابن حجر عسقلانی، تقریب التهذیب، ج۱، ص۱۴؛ ذهبی، محمد، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر والاعلام، ج۱۰، ص۳۶۷.
  147. عتر، نورالدین، منهج النقد فی علوم الحدیث، ص۱۱۰.
  148. مزی، یوسف بن عبد الرحمن، تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، ج۲۸، ص۴۶۸.
  149. مزی، یوسف بن عبد الرحمن، تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، ج۲۸، ص۴۷۱.
  150. مزی، یوسف بن عبد الرحمن، تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، ج۲۸، ص۴۷۲.
  151. مزی، یوسف بن عبد الرحمن، تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، ج۲۸، ص۴۷۲.
  152. مزی، یوسف بن عبد الرحمن، تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، ج۲۸، ص۴۷۲.
  153. ابن حجر عسقلانی، تقریب التهذیب، ص۵۴۵.
  154. ذهبی، محمد، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر والاعلام، ج۷، ص۴۷۸؛ مزی، یوسف بن عبد الرحمن، تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، ج۲۸، ص۴۶۸.
  155. لکهنوی هندی، محمد، الرفع والتکمیل فی الجرح والتعدیل، ص۱۹۱.
  156. عتر، نورالدین، منهج النقد فی علوم الحدیث، ص۳۷۲.
  157. عتر، نورالدین، منهج النقد فی علوم الحدیث، ص۳۷۲.
  158. عتر، نورالدین، منهج النقد فی علوم الحدیث، ص۳۷۲.
  159. فرمانیان و پورعلی سرخه دیزج، دلالت آیه و تعیها اذن واعیه بر امامت حضرت علی و پاسخ به شبهات ابن تیمیه، ص ۹۴.
  160. ابن صلاح، علوم الحدیث لابن الصلاح، ص۳۴.
  161. عجاج خطیب، محمد، اصول الحدیث، ص۲۳۰.
  162. عجاج خطیب، محمد، اصول الحدیث، ص۲۳۰.
  163. عجاج خطیب، محمد، اصول الحدیث، ص۲۳۱.
  164. غماری، احمد بن محمد بن صدیق، فتح الملک العلی بصحة حدیث باب مدینة العلم علی(ع)، ص۶۱.
  165. در مثال: روی حماد بن سلمة عن ایوب عن محمد بن سیرین عن أبی هریرة عن النبی(ص) حدیثا؛ اگر همان حدیث را غیر حماد از ایوب یا غیر ایوب از محمد یا غیر محمد از ابی هریره یا غیر ابوهریره از نبی اکرم(ص) نقل کند، هر یک از این نقل‌ها متابع نامیده می‌شوند. اما اگر معنای این حدیث از طریقی دیگر و توسط صحابی دیگر نقل گردد، آن را شاهد می‌نامند.
  166. ابن صلاح، علوم الحدیث لابن الصلاح، ص۸۴.
  167. ابن صلاح، علوم الحدیث لابن الصلاح، ص۸۴.
  168. ر.ک: طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج۲۹، ص۶۷؛ حاکم حسکانی، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج۲، ص۴۲۱؛ ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج۴۵، ص۴۵۵؛ قرطبی، محمد بن احمد، الجامع الاحکام القرآن، ج۱۸، ص۲۶۴؛ متقی هندی، علی بن حسام، کنز العمال، ج۱۳، ص۱۷۷؛ شوکانی، محمد بن علی، فتح القدیر، ج۵، ص۲۸۲؛ ابن کثیر، اسماعیل، تفسیر ابن کثیر، ج۶، ص۲۹۱؛ سیوطی، جلال الدین، الدر المنثور فی التفسیر بالماثور، ج۸، ص۲۴۹؛ ابن مردویه اصفهانی، مناقب علی بن ابی طالب(ع)، ص۳۸۸؛ ابن طلحه شافعی، مطالب السؤول فی مناقب آل الرسول، ص۱۰۱؛ زمخشری، الکشاف عن حقائق التنزیل، ج۴، ص۶۰۴؛ رازی، فخر الدین محمد، التفسیر الکبیر، ج۳۰، ص۹۵؛ کنجی شافعی، کفایة الطالب فی مناقب علی بن ابی طالب امیر المؤمنین(ع)، ص۹۴؛ زرندی، جمال الدین محمد بن یوسف، نظم درر السمطین، ص۹۲؛ ابن المغازلی، مناقب امیر المؤمنین علی بن ابی طالب، ص۳۸۴؛ ابو نعیم اصفهانی، معرفة الصحابة، ج۱، ص۸۸.
  169. عتر، نورالدین، منهج النقد فی علوم الحدیث، ص۲۷۱.
  170. فرمانیان و پورعلی سرخه دیزج، دلالت آیه و تعیها اذن واعیه بر امامت حضرت علی و پاسخ به شبهات ابن تیمیه، ص ۹۷.
  171. طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج۲۹، ص۶۷.
  172. ابن تیمیه حرانی، التفسیر الکبیر، ج۲، ص۲۵۴-۲۵۷.
  173. فرمانیان و پورعلی سرخه دیزج، دلالت آیه و تعیها اذن واعیه بر امامت حضرت علی و پاسخ به شبهات ابن تیمیه، ص ۹۹.
  174. «ما آنگاه که آب سر برکشید، شما را در کشتی (نوح) سوار کردیم. تا آن را برایتان یادکردی کنیم و گوش‌های نیوشنده آن را به گوش گیرند» سوره حاقه، آیه ۱۱-۱۲.
  175. «و برای (پندگیری) آنها نشانه‌ای (دیگر این) است که ما فرزندانشان را در کشتی انباشته برداشتیم. و مانند آن را برای آنان آفریدیم که بر آن سوار می‌شوند» سوره یس، آیه ۴۱-۴۲.
  176. «آیا ندیده‌ای که کشتی‌ها در دریا به نعمت خداوند روانند تا (خداوند) برخی از نشانه‌های خود را به شما نشان دهد؛ بی‌گمان در این، نشانه‌هایی برای هر شکیب پیشه سپاسمندی است» سوره لقمان، آیه ۳۱.
  177. الثالث: أنّ قوله: ﴿إِنَّا لَمَّا طَغَى الْمَاءُ حَمَلْنَاكُمْ فِي الْجَارِيَةِ * لِنَجْعَلَهَا لَكُمْ تَذْكِرَةً وَتَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ ‌ لم یرد به أذن واحدٍ من الناس فقط، فإنّ هذا خطاب لبنی آدم. وحملهم فی السفینة من أعظم الآیات. قال تعالی: ﴿وَآيَةٌ لَهُمْ أَنَّا حَمَلْنَا ذُرِّيَّتَهُمْ فِي الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ * وَخَلَقْنَا لَهُمْ مِنْ مِثْلِهِ مَا يَرْكَبُونَ و قال: ﴿أَلَمْ تَرَ أَنَّ الْفُلْكَ تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِنِعْمَةِ اللَّهِ لِيُرِيَكُمْ مِنْ آيَاتِهِ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ فکیف یکون ذلک کلّه لیعی ذلک واحد من الناس‌؟ نعم، أذن علیّ من الآذان الواعیة، کأذن أبی بکر، وعمر، وعثمان، وغیرهم. وحینئذ فلا اختصاص لعلیّ بذلک. وهذا مما یعلم بالإضطرار: أنّ الآذان الواعیة لیست أذن علیّ وحدها. أتری أذن رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم لیست واعیة‌؟ ولا أذن الحسن، والحسین، وعمّار، وأبی‌ذر، والمقداد، وسلمان الفارسی، وسهل بن حنیف، وغیرهم ممّن یوافقون علی فضیلتهم وإیمانهم‌؟ وإذا کانت الأذن الواعیة له ولغیره، لم یجز أن یقال: هذه الأفضلیّة لم تحصل لغیره. ولا ریب أنّ هذا الرافضی الجاهل الظالم یبنی أمره علی مقدّمات باطلة؛ فإنّه لایعلم فی طوائف أهل البدع أوهی من حجج الرافضة، بخلاف المعتزلة ونحوهم، فإنّ لهم حججاً وأدلّةً قد تشتبه علی کثیر من أهل العلم والعقل، وأمّا الرافضة فلیس لهم حجّة قط تنفق إلّاعلی جاهل أو ظالمٍ صاحب هوی، یقبل ما یوافق هواه، سواء کان حقّاً أو باطلاً. ولهذا یقال فیهم: لیس لهم عقل ولا نقل، ولا دین صحیح، ولا دنیا منصورة. و قالت طائفة من العلماء: لو علّق حکماً بأجهل الناس لتناول الرافضة، مثل أن یحلف: إنّی أبغض أجهل الناس، ونحو ذلک. وأما لو وصّی لأجهل الناس، فلا تصحّ الوصیّة، لأنّها لا تکون إلّاقربة، فإذا وصّی لقوم یدخل فیهم الکافر جاز، بخلاف ما لو جعل الکفر والجهل جهة وشرطاً فی الإستحقاق. ثمّ الرافضی یدّعی فی شیء أنّه من فضائل علیّ‌، وقد لا یکون کذلک. ثمّ یدّعی أنّ تلک الفضیلة لیست لغیره، وقد تکون من الفضائل المشترکة؛ فإنّ فضائل علیّ الثابتة عامّت‌ها مشترکة بینه وبین غیره، بخلاف فضائل أبی بکر وعمر، فإنّ عامّت‌ها خصائص لم یشارکا فیها. ثمّ یدّعی أنّ تلک الفضیلة توجب الإمامة، ومعلوم أنّ الفضیلة الجزئیّة فی أمر من الأمور لیست مستلزمة للفضیلة المطلقة ولا للإمامة، ولا مختصّة بالإمام، بل تثبت للإمام ولغیره، وللفاضل المطلق ولغیره. فبنی هذا الرافضی أمره علی هذه المقدمات الثلاث، والثلاث باطلة. ثمّ یردفها بالمقدّمة الرابعة، وتلک فیها نزاع، لکن نحن لا ننازعه فیها، بل نسلّم أنّه من کان أفضل کان أحقّ بالإمامة، لکنّ الرافضی لا حجّة معه علی ذلک، منهاج السنة، ج۷، ص۱۲۱-۱۲۳.
  178. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶، ص۱۱۳-۱۱۷.
  179. «قال رسول اللّه (ص) وسلّم لعلیّ‌: «إنّ اللّه أمرنی أن أدنیک و لا أقصیک، و إن أعلمک و تعی و حقّ لک أن تعی، فنزلت الآیة وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَةٌ‌»، الدرّالمنثور، ج۶، ص۲۶۰. همچنین ر.ک: تفسیر ابن أبی‌حاتم، ج۱۰، ص۳۳۶۹-۳۳۷۰، ش۱۸۹۶۲؛ کنزالعمّال، ج۱۲، ص۱۳۵-۱۳۶، ش۳۶۴۲۶ و ج۱۳، ص۱۷۷، ش۳۶۵۲۵؛ تفسیر الطبری، ج۲۹، ص۶۹، ش۲۶۹۵۶؛ تفسیر الثعلبی، ج۱۰، ص۲۸؛ شواهد التنزیل، ج۲، ص۳۶۶، ش۱۰۱۲ و ص۳۷۲، ش۱۰۲۰ و منابع دیگر.
  180. حسینی میلانی، سید علی، جواهر الکلام فی معرفة الامامة و الامام ج۶، ص۱۱۸-۱۲۰.