بحث:حجر بن عدی کندی در تاریخ اسلامی

Page contents not supported in other languages.
از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

حجر بن عدی در دایره المعارف صحابه پیامبر ج۴

او از طایفه کنده و معروف به حجر الخیر است. او و برادرش هانی با نزد پیامبر(ص) آمده، اسلام آوردند. حجر به زهد و کثرت عبادت و نماز معروف بود تا جایی که نقل شده در هر شبانه روز هزار رکعت نماز می‌گذارد، و با وجود کمی سن، از بزرگان و فضلای صحابه پیامبر(ص) و از خواص یاران امیر مؤمنان علی(ع)و افسران لشکر ایشان به حساب می‌آمد.

امام علی(ع) او را در جنگ صفین، فرمانده طایفه کنده و در جنگ نهروان فرمانده مت چپ لشکر قرار داد. او در جنگ جمل هم در رکاب آن حضرت حضور داشته است. حجر دارای مقامی بسیار ارجمند و مردی شجاع و دلیر بود، مخصوصا در راه دین هرگونه رنج و اذیت و مصیبتی را تحمل می‌کرد تا این که در سال ۵۱ هجری به دستور معاویه، او و عده‌ای را در مرج عذراء که به دست او فتح شده بود، به قتل رساندند[۱].

حجر بن عدی کندی در دانشنامه سیره نبوی ج۳

حجر از عابدان و زاهدان بود و بسیار به مادرش[۲] نیکی می‌کرد و بسیار نماز می‌خواند و روزه می‌گرفت[۳]. شاید بدین سبب، یا به سبب آنکه سرشار از نیکی و خیر بود، او را «حجر الخیر» هم می‌خوانند در مقابل پسر عمویش، حجر بن یزید بن سلمه، که چون شرور بود، او را «حجر الشر» نامیده‌اند[۴]. با آنکه در برخی منابع به شرور بودن حجر الشر[۵] و نیکو بودن حجر الخیر[۶] تصریح شده، اما برخی بدون اشاره به دلیل شهرت این دو، حجر الخیر خوانده شدن حجر بن عادی را تنها به دلیل تمایز بین او و حجر الشر دانسته‌اند[۷]. ابن سعد[۸] نام حجر را در شمار اهل کوفه آورده است و نیز گفته‌اند وی در کوفه سکونت گزید[۹] از این رو، نسبت او را کوفی هم آورده‌اند[۱۰]. به سبب آنکه حجر هر دو زمان جاهلیت و اسلام را درک کرده است او را جاهلی اسلامی می‌دانند[۱۱].

نام حجر در شمار کسانی آمده که صحابی بودن آنان مورد اختلاف است[۱۲]. با آنکه بسیاری از منابع گفته‌اند حجر نزد رسول خدا(ص) آمد[۱۳] یا همراه با برادرش هانیء، نزد رسول خدا(ص) آمده[۱۴] و اسلام آوردند[۱۵] و با صراحت از صحابی بودن و وفود او خدمت رسول خدا(ص) یاد کرده[۱۶] و حتی او را از فضلای صحابه دانسته‌اند[۱۷]، اما شماری از منابع، حجر را در شمار تابعین یاد کرده[۱۸] و از صحابی بودنش با تردید سخن گفته‌اند[۱۹]. برخی نیز گفته‌اند صحابی بودن او ثابت نشده است[۲۰]. با این حال، ابن حجر[۲۱]، نام حجر را در بخش نخست صحابه آورده و به اقوال مختلف درباره صحابی بودن وی اشاره کرده است. به ظاهر، مستند صحابی دانستن وی از نظر ابن حجر چند مورد است. یکی اینکه ابن سعد (م ۲۳۰) و مصعب زبیری (م ۲۳۶) گفته‌اند جر و برادرش، هانیء نزد رسول خدا(ص) آمدند. دوم اینکه، ابن سکن ابوعلی، سعید بن عثمان بغدادی، م۳۵۳ و مؤلف کتاب الصحابه که کتاب او به صحابه اختصاص دارد، نام حجر را آورده و به حضور حجر در رده به هنگام رحلت ابوذر اشاره کرده است. سوم آنکه، ابن قانع [م ۳۵۱] روایتی از حجر نقل کرده است که دلالت بر صحابی بودن وی دارد. از سوی دیگر، ابن حجر به نظر بخاری، ابن ابی‌حاتم، خلیفة بن خیاط و ابن حبان که نام حجر را در شمار تابعین آورده‌اند نیز اشاره کرده، می‌گوید: اینکه ابن سعد نام حجر را در طبقه نخست اهل کوفه آورده، یا به گمان شخصی دیگر بوده، یا ناشی از فراموشی و غفلت است[۲۲]. پس از رسول خدا(ص) حجر در برخی فتوحات شرکت کرد و نقش مؤثری داشت. او در فتح قادسیه (به سال ۱۵) شرکت کرد و سپس مزج عذراء[۲۳] را فتح کرد[۲۴]. گفته‌اند حجر نخستین کسی بود که به هنگام فتح مرج عذراء تکبیر گفت و خداوند را به یگانگی وصف کرد[۲۵].

وی در نبرد جلولاء (به سال ۱۶ با ۱۷) فرمانده جناح راست سپاه عمرو بن مالک بن نجبه بود[۲۶]. در دوره عثمان، حجر در کنار عمرو بن حمق و سلیمان بن صرد خزاعی از جمله دوازده مرد عابد، سرشناس و صاحب نفوذ اهل کوفه بود که برای عثمان نامه نوشتند و او را نصیحت کرده، امر به معروف کردند و او را از ادامه کارهای ناشایست بر حذر داشتند[۲۷]. از حجر با عنوان شیعه علی(ع) یاد شده است[۲۸] و او را از بزرگان اصحاب امام علی دانسته‌اند. آن حضرت می‌خواست ریاست قبیله کنده را به حجر واگذارد و اشعث بن قیس کندی را عزل کند، اما حجر گفت تا اشعث بن قیس کندی زنده باشد، وی این ریاست را نمی‌پذیرد. حجر و اشعث از یک قبیله و هر دو از فرزندان حارث بن عمرو آکل المرار بودند[۲۹].

حجر در نبرد جمل و صفین همراه امام علی(ع) بود[۳۰] و نقش فعال داشت. هنگامی که ابوموسی اشعری داشت در مسجد کوفه با سخنان نادرستی مردم را از همراهی با امام علی(ع) برای نبرد جمل باز می‌داشت، امام حسن(ع) همراه با عمار به مسجد آمدند و ابوموسی را از مسجد بیرون کردند و به منبر رفتند و مردم را به همراهی با امام علی(ع) تشویق کردند. در این میان حجر نیز با خواندن خطبه‌ای، امام علی(ع)را ستود و با ندای انفروا خفافا و ثقالا رحمکم الله؛ مردم را به همراهی با آن حضرت در نبرد جمل تشویق کرد و مردم از هر سو با گفتن سمعا و طاعة؛ پاسخ دادند و برای نبرد آماده شدند[۳۱]. افزون بر این، حجر در این جنگ فرمانده سپاه کنده بود[۳۲]. پیش از جنگ صفین هنگامی که حجر بن عدی و عمرو بن حمق خزاعی اهل شام را لعنت کردند، امام علی(ع) آن دو را از لعن و دشنام بر حذر داشت[۳۳]. در جنگ صفین نیز حجر فرمانده نیروهای کنده، حضرموت، قضاعه و مهره بود[۳۴]. او در جنگ نهروان هم فرمانده جناح راست سپاه امام علی(ع) بود[۳۵].

در سال ۳۹ معاویه در ادامه غارت‌های خود ضحاک بن قیس را به برخی از مناطق فرستاد. ضحاک هجوم برد و برخی را کشت و اموالی را به غارت برد. چون خبر به امام علی(ع) رسید، حجر را همراه با ۴ هزار نفر برای مقابله با او فرستاد. محجر در تذمر به ضحاک برخورد و پس از کشتن نوزده تن از نیروهای ضحاک او را فراری داد[۳۶].

پس از شهادت امام علی(ع)، چون امام حسن(ع) به امامت رسید و بنا بر مصالحی، از جمله حفظ جان شیعیان، ناچار شد با معاویه صلح کند، حجر بن عدی نخستین کسی بود که به این صلح اعتراض کرد و با آن حضرت برخوردی ناشایست داشت. وی با ایشان به درشتی سخن گفت و بازگشتن به جنگ را خواستار شد، اما آن حضرت با استدلال به اینکه مردم از نبرد گریزان بودند و باید برای حفظ جان شیعیان صلح را می‌پذیرفت، درخواست او را رد کرد. حجر سپس خدمت امام حسین(ع) آمد و اعتراض خود را به ایشان نیز ابلاغ کرد و در سخن گفتن با ایشان نیز تعابیر تند و نامناسبی به کار برد، اما امام حسین(ع) فرمود: ما بیعت کرده و پیمان بسته‌ایم و راهی برای نقض بیعتمان وجود ندارد[۳۷]. زمانی که مغیرة بن شعبه از سوی معاویه والی کوفه شد[۳۸]، بر منبر می‌رفت و از امام علی(ع) و شیعیان آن حضرت بدگویی می‌کرد. وی با لعن قاتلان عثمان، برای او طلب مغفرت می‌کرد و او را پاک می‌دانست. در این هنگام حجر[۳۹] با خواندن آیه ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ لِلَّهِ وَلَوْ عَلَى أَنْفُسِكُمْ[۴۰]. می‌گفت: «من شهادت می‌دهم کسانی را که تو سرزنش می‌کنی به برتری سزاوارترند از کسانی که تو برتر می‌دانی و کسانی را که تو پاکیزه می‌دانی به سرزنش سزاوارترند از آنان که تو عیب می‌گیری! مغیره می‌گفت: ای حجر وای بر تو! از این سخن بپرهیز و خود را از خشم سلطان و سیطره او بر حذر دار که او بسیاری مثل تو را به قتل می‌رساند»[۴۱]. بنا بر نقلی مغیره ۵ هزار درهم برای حجر فرستاد تا رضایت او را جلب کند[۴۲].

اوضاع چنین بود، تا آنکه مغیره در پایان روزهای عمرش بر منبر رفت و از امام علی(ع) بدگویی کرد و آن حضرت و شیعیان ایشان را لعن گفت، در این هنگام حجر برخاست و به گونه‌ای فریاد کشید که تمام کسانی که داخل و خارج مسجد بودند صدای او را شنیدند و گفت: ای انسان! به چه کسی دروغ می‌بندی، نکند پیر شده‌ای؟ دستور بده بخشیده‌ها و سهم ما را که جلوی پرداخت آن را گرفته‌ای بپردازند که این ممنوعیت نه در اختیار توست و نه در اختیار پیش از تو بود در حالی که تو از امیرالمؤمنین بد گفتی و مجرمان را تأیید کردی. در این هنگام بیش از سی نفر از مردان برخاستند و گفتند حجر راست می‌گوید. گفتگو در این باره بسیار شد. مغیره از منبر پایین آمد و چون اطرافیانش او را ملامت کردند که چرا سخنان حجر را تحمل کرده است، گفت: من او را به کشتن دادم. گفتند چگونه؟ گفت: به زودی کسی برای امارت به اینجا می‌آید که حجر فکر می‌کند او هم مثل من است و از این رو، همین کاری که می‌بینید انجام می‌دهد، اما او همان ابتدای کار حجر را دستگیر کرده و به بدترین شکل به قتل می‌رساند[۴۳].

معاویه پس از مغیره، زیاد بن ابیه را افزون بر بصره، بر کوفه گماشت. زیاد بن ابیه شش ماه در بصره و شش ماه در کوفه بود. زیاد، عمرو بن حریث را در غیاب خود در کوفه گمارد و او نیز به منبر رفت و از امام علی(ع) بدگویی کرد که حجر و یارانش به او نیز سنگریزه پرتاب کردند و عمرو بن حریث، زیاد را از این ماجرا باخبر ساخت[۴۴]. زیاد پس از آنکه وارد کوفه شد، حجر را که پیش از این با او دوست بود احضار کرد و گفت: من باخبر شدم که تو با مغیره رفتاری داشتی و او تحمل کرده است، اما من هرگز تو را بر این امور تحمل نخواهم کرد. ای کاش می‌دانستی که در آن محبت و دوستی که به علی داشتم به کینه و دشمنی تبدیل شده است و آن کینه و دشمنی که از من نسبت به معاویه اطلاع داشتی به محبت و دوستی تبدیل شده است. زیاد در این گفتگو از حجر خواست تا رفتار و حرکتی برخلاف میل او انجام ندهد و حجر هم پذیرفت، اما پس از مدتی، زیاد متوجه رفت و آمد شیعیان نزد حجر شد و او را دستگیر کرد و نزد معاویه فرستاد که به شهادت حجر منجر شد[۴۵].

ابن سعد[۴۶]، در گزارشی مشابه این آورده است که زیاد بن ابیه پس از آنکه والی کوفه شد حجر بن عدی را احضار کرد و به تفصیل با او سخن گفت و حجر را از اینکه بخواهد بر ضد او یا حکومت معاویه حرکتی کند، به شدت بر حذر داشت. حجر این سخن را پذیرفت، اما همچنان به رفتار خود ادامه داد تا آنکه سرانجام زیاد او را بازداشت کرد و از هفتاد تن از بزرگان اهل کوفه نیز علیه حجر و یارانش شهادت گرفت و آنان را همراه با حجر و پارانش نزد معاویه فرستاد. چون خبر به عایشه رسید، عبدالرحمن بن حارث بن هشام مخزومی را نزد معاویه فرستاد و از معاویه خواست تا حجر را آزاد کند. اما از سوی دیگر، عبدالرحمن بن عثمان ثقفی از معاویه خواست تا کار را از ریشه حل کند؛ از این رو، معاویه با خواندن نامه زیاد و شهادت شاهدان بر ضد حجر، دستور داد تا او و یارانش را به «مرج عذراء» برده و به قتل برسانند[۴۷]. بر پایه برخی اخبار، زیاد بن ابیه از حجر خواست که از این به بعد از علی(ع) به نیکی یاد نکند و از معاویه هم به بدی یاد نکند، اما بعد شنید که حجر و یارانش بر ضد زیاد بن ابیه و معاویه تدبیر‌هایی به کار می‌برند و از بدی آن دو یاد می‌کنند؛ از این رو، حجر و سیزده تن از یارانش را دستگیر کرد و نزد معاویه فرستاد[۴۸].

براساس گزارش مسعودی[۴۹]، پس از آنکه معاویه، حجر و یارانش را که سیزده تن، نه تن از کوفه و چهار تن از غیر کوفه، بودند به مرج عذراء در ۱۲میلی دمشق فرستاد، پیکی، اخبار حجر را نزد معاویه برد و او مردی[۵۰] را که یک چشمش نابینا بود نزد حجر و یارانش فرستاد. یکی از آنان چون این مرد را دید گفت: اگر تفأل به پریدن مرغان درست باشد او نیمی از ما را می‌کشد و نیمی نجات می‌یابند؛ گفتند چطور؟ گفت: مگر نمی‌بینید مردی که می‌آید یک چشم ندارد؟[۵۱] آن مرد نزدیک حجر آمد و گفت: ای رئیس گمراهان و منبع کفر و سرکشی و دوستدار ابوتراب! معاویه دستور داده است تا تو و یارانت را به قتل برسانم مگر آنکه از کفر خود برگردید و دوستتان امام علی(ع) را لعن کنید و از او تبری بجویید. حجر و گروهی از یارانش گفتند: «تحمل تیزی شمشیر برای ما آسان‌تر است از آنچه تو ما را به آن می‌خوانی و نزد خدا و رسول او و وصی او رفتن برای ما دوست داشتنی‌تر است از داخل شدن در آتش»؛ اما نیمی از باران حجر از امام علی(ع) برائت جستند[۵۲].

بنا بر نقلی، عده‌‍ای درباره شش تن از یاران حجر با کسی که مأمور قتل آنان بود صحبت کردند و او از کشتن آنان صرف نظر کرد، اما هفت تن دیگر را به قتل رساند که حجر نیز در شمار آن هفت تن بود[۵۳]. البته یعقوبی[۵۴]، با آنکه می‌گوید آنان هفت تن بودند، اما نام شش تن را آورده است. بنا بر نقلی، عبدالرحمن بن حارث بن هشام، فرستاده عایشه، که برای بر حذر داشتن معاویه از قتل حجر و یارانش نزد معاویه رفته بود، هنگامی نزد معاویه رسید که حجر و یارانش به شهادت رسیده بودند؛ از این رو، به معاویه گفت: چرا شکیبایی ابوسفیان در تو نیست و او گفت: چون از خویشانم کسی مانند تو نزد من نیست[۵۵]. گفته‌اند. حجر پیش از شهادت اجازه خواست تا دو رکعت نماز بخواند. به او اجازه داده شد و او وضو ساخت و نماز گزارد، اما نمازش را طول داد. به او گفتند نمازت را طول دادی، آیا ترسیدی؟ گفت: هرگز وضو نساختم مگر آنکه با آن نماز خواندم و هرگز نمازی کوتاه‌تر از این نخواندم[۵۶] و اگر متهم به ترس از مرگ نمی‌شدم دوست داشتم بیش از این نماز بخوانم[۵۷] و گفت اگر ترسیده باشم هم شمشیری بیرون از نیام و کفنی آماده و قبری حفر شده می‌بینم، این بدان سبب بود که خویشاوندان حجر و یارانش برای آنان کفن آورده و قبر کنده بودند. برخی نیز گفته‌اند معاویه برای آنان کفن فرستاده و قبر آماده کرده بود. سپس حجر گفت: خدایا در برابر امت خود از تو یاری می‌جوییم، مردم عراق علیه ما شهادت دادند و مردم شام ما را به قتل رساندند. پس از این به حجر گفتند: گردنت را بیاور! حجر گفت: این خونی است که من بر ریختن آن یاری نمی‌کنم؛ از این رو او را پیش آوردند و گردنش را زدند[۵۸]. گفته‌اند هنگامی که حجر را نزد معاویه می‌بردند زنی شیعه از انصار به نام هند دختر زید بن مخربه، شعری سرود[۵۹]. برخی این اشعار را از دختر حجر، که نسل حجر تنها از طریق او ادامه یافته است، دانسته‌اند[۶۰]، حجر را مستجاب الدعوه دانسته[۶۱] و او را به عابد و زاهد بودن، بسیار امرکننده به معروف، پیشگام در نهی از منکر و دارای تعبد و صلاح ستوده‌اند[۶۲]. از حجر با عنوان «راهب اصحاب محمد» یاد شده است[۶۳].

پسران حجر به نام‌های عبدالرحمن و عبیدالله نیز از شیعیان امیرالمؤمنین(ع) بودند[۶۴] که به دست مصعب بن زبیر با شیوه قتل صبر [یعنی در حالی که دست بسته بودند به شهادت رسیدند[۶۵]. با آنکه به گفته ابن حجر[۶۶]، ابن قانع روایتی از حجر از رسول خدا(ص) درباره تغییر نام شراب و خوردن آن به وسیله برخی افراد نقل کرده است [که در معجم الصحابه موجود از ابن قانع یافت نشد] اما بنا بر قول مشهور، حجر از رسول خدا(ص) روایتی نقل نکرده است[۶۷]، اما از امام علی(ع) و برخی صحابه روایت دارد. حجر به سال ۵۰[۶۸]، ۵۱ یا ۵۳[۶۹] به شیوه قتل صبر به شهادت رسید[۷۰]. حجر در مقاطع مختلف به شدت از امام علی(ع) حمایت و نسبت به ایشان اظهار وفاداری کرد و آن حضرت را جانشین بر حق رسول خدا(ص) می‌دانست که نمونه‌هایی از آن را در نبرد صفین می‌توان دید[۷۱]. حجر در حمایت از امیرالمؤمنین(ع) چنان ثابت قدم بود که بنا بر نقلی به هنگام شهادت درخواست کرد که اگر قرار است پسر او را نیز به شهادت برسانند ابتدا پسرش را به شهادت برسانند مبادا که پسرش چون شمشیر را بالای سر پدرش ببیند دست از ولایت امیرالمؤمنین بردارد[۷۲]. شهادت حجر را از نخستین خواری‌هایی دانسته‌اند که بر کوفه وارد شد[۷۳]. در برخی منابع، شهادت امام حسن(ع)، انتساب زیاد بن ابیه به ابوسفیان (استلحاق) و شهادت حجر را از عوامل خواری مردم دانسته‌اند[۷۴]. همچنان که شهادت حجر را از ضعف‌های عمده و جبران‌ناپذیر معاویه دانسته‌اند که حتی عایشه همسر رسول خدا(ص)[۷۵]، برخی از شیعیان و به ویژه امام حسین(ع) آن را بر معاویه عیب گرفته و نابخشودنی دانستند[۷۶]. هنگامی که عایشه به معاویه اعتراض کرد و او با دلیلی نادرست درصدد توجیه کار خود بود، عایشه گفت: از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: به زودی در عذراء عده‌ای کشته می‌شوند که خداوند و اهل آسمان از کشتن آنان خشمگین می‌شوند[۷۷].

شهادت حجر در بیداری مردم نقش مهمی داشت و به عنوان یکی از عوامل ضعف معاویه قلمداد شد. پس از شهادت حجر معاویه به حج رفت و چون امام حسین(ع) را در آنجا دید، به آن حضرت گفت: آیا شنیدی که ما با جر و باران و پیروانش و شیعیان پدرت چه کردیم؟ فرمود: چه کردید؟ گفت: آنان را کشتیم و کفن کردیم و بر آنان نماز خواندیم؛ امام حسین(ع) خندید و فرمود: آنان در قیامت با تو مخاصمه خواهند کرد، اما ما اگر پیروان تو را بکشیم نه آنان را کفن می‌کنیم و نه بر آنان نماز می‌خوانیم و نه آنان را دفن می‌کنیم. کنایه از اینکه آنان را مسلمان نمی‌دانیم[۷۸]. در رثای حجر شعرهایی هم سروده‌اند[۷۹]. از حجر به عنوان قتیل مرج عذراء یاد شده[۸۰] و مرقد او در عذراء مشهور است[۸۱]. حجر از دیرباز مورد توجه بوده و درباره او کتاب‌های مستقلی نوشته شده که اخبار حجر بن عدی نوشته ابن عمار ثقفی (م ۳۱۴ یا ۳۱۹)[۸۲] از آن جمله است.[۸۳].

پانویس

  1. ر.ک: جلد دوم دایرة المعارف صحابه.
  2. یا پدر و مادرش، ر.ک: صفدی، الوافی بالوفیات، ج۱۱، ص۲۴۷.
  3. ابن کثیر، البدایة و النهایه، ج۸، ص۵۵.
  4. ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۴، ص۳۲.
  5. ر.ک: ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج۱۲، ص۲۳۵؛ ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۴، ص۳۲.
  6. ر.ک: ابن کثیر، البدایة و النهایه، ج۸، ص۵۴.
  7. عسکری، تصحیفات المحدثین، ج۳، ص۹۴۷.
  8. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۲۴۲.
  9. زرکلی، الاعلام، ج۲، ص۱۶۹.
  10. ابن کثیر، البدایة و النهایه، ج۸، ص۵۴.
  11. ابن کلبی، نسب مع والیمن الکبیر، ج۱، ص۷۴؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۲۴۲.
  12. مغلطای، الإنابة الی معرفة المختلف فیهم من الصحابه، ج۱، ص۱۵۵.
  13. ابن حبیب، المحبر، ص۲۹۲.
  14. ابن کلبی، نسب مع والیمن الکبیر، ج۱، ص۷۴؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۲۴۲.
  15. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۲۴۲.
  16. ابن اثیر، اسد الغابه، ج۱، ص۶۹۷؛ ذهبی، سیر أعلام النبلاء، ج۳، ص۴۶۳.
  17. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۱، ص۳۸۹.
  18. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۲۴۱؛ ابن حبان، کتاب الثقات، ج۴، ص۱۷۶.
  19. ابن حبان، کتاب الثقات، ج۴، ص۱۷۶؛ ابن حزم، جمهرة أنساب العرب، ص۴۲۶.
  20. ابن جوزی، تلقیح فهوم أهل الأثر، ص۱۸۰.
  21. ابن حجر، الاصابه، ج۲، ص۳۲.
  22. ر.ک: ابن حجر، الاصابه، ج۲، ص۳۲-۳۳.
  23. از نواحی دمشق، ر.ک: یاقوت حموی، ج۴، ص۹۱.
  24. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۲۴۲.
  25. ابن حبیب، المحبر، ص۲۹۲.
  26. دینوری، الأخبار الطوال، ص۱۲۸.
  27. امین، أعیان الشیعه، ج۴، ص۵۸۵.
  28. یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۳۰؛ ذهبی، سیر أعلام النبلاء، ج۳، ص۴۶۳.
  29. دینوری، الأخبار الطوال، ص۲۲۴.
  30. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۲۴۲.
  31. دینوری، الأخبار الطوال، ص۱۴۵؛ مفید، الجمل، ص۳۲۰.
  32. مفید، الجمل، ص۳۲۰.
  33. منقری، وقعة صفین، ص۱۰۳.
  34. منقری، وقعة صفین، ص۱۱۷.
  35. ابن قتیبه، الامامة و السیاسه، ص۱۶۹؛ دینوری، الأخبار الطوال، ص۲۱۰.
  36. طبری، تاریخ، ج۵، ص۱۳۵.
  37. دینوری، الأخبار الطوال، ص۲۲۰.
  38. یا به جای معاوبه در کوفه بود، ر.ک: دینوری، الأخبار الطوال، ص۲۲۳.
  39. و بارانش به او سنگریزه می‌زدند، ر.ک: دینوری، الأخبار الطوال، ص۲۲۳ و حجر.
  40. «ای مؤمنان! به دادگری بپاخیزید و برای خداوند گواهی دهید هر چند به زیان خود یا پدر و مادر و یا نزدیکان (تان) باشد و اگر (هر یک از دو طرف دعوا) دارا باشد یا نادار، خداوند به (دستگیری از) هر دو سزاوارتر است، پس (در گواهی دادن) از هوا (ی نفس) پیروی نکنید که به یک سو‌گرایید و اگر (در گواهی دادن) زبان بگردانید یا (از آن) رو برتابید بی‌گمان خداوند از آنچه می‌کنید آگاه است» سوره نساء، آیه ۱۳۵.
  41. ابو الفرج اصفهانی، الاغانی، ج۱۷، ص۱۳۸.
  42. دینوری، الأخبار الطوال، ص۲۲۳.
  43. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۱۷، ص۱۳۸.
  44. دینوری، الأخبار الطوال، ص۲۲۳.
  45. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۱۷، ص۱۳۸-۱۵۷.
  46. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۲۴۲.
  47. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۲۴۲-۲۴۳؛ با اندکی تغییر، یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۳۰.
  48. یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۳۰.
  49. مسعودی، مروج الذهب، ج۳، ص۴.
  50. به نام هدبة بن فیاض، ر.ک: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۲۴۳.
  51. و با اندکی تغییر، ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۲۴۳.
  52. مسعودی، مروج الذهب، ج۳، ص۴.
  53. یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۳۰.
  54. یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۳۰.
  55. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۲۴۳.
  56. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۲۴۳.
  57. أبوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۱۷، ص۱۵۵.
  58. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۲۴۳.
  59. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۲۴۳.
  60. مسعودی، مروج الذهب، ج۳، ص۴.
  61. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۱، ص۳۹۱؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ج۱، ص۶۹۸.
  62. ذهبی، سیر أعلام النبلاء، ج۳، ص۴۶۳.
  63. حاکم نیشابوری، المستدرک، ج۳، ص۴۶۸.
  64. ابن کلبی، نسب مع والیمن الکبیر، ج۱، ص۷۴؛ ابن قتیبه، المعارف، ص۳۳۴.
  65. ابن قتیبه، المعارف، ص۳۳۴.
  66. ابن حجر، الاصابه، ج۲، ص۳۳.
  67. ذهبی، سیر أعلام النبلاء، ج۳، ص۴۶۳.
  68. مسعودی، مروج الذهب، ج۳، ص۴.
  69. ابن قتیبه، المعارف، ص۳۳۴؛ ابن حبان، کتاب الثقات، ج۴، ص۱۷۶.
  70. ابن قتیبه، المعارف، ص۳۳۴.
  71. ر.ک: منقری، وقعة صفین، ص۱۰۴ و ۳۸۱.
  72. امین، أعیان الشیعه، ج۴، ص۵۷۱.
  73. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۱۷، ص۱۵۷.
  74. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۵۰؛ قاضی نعمان، شرح الاخبار، ج۳، ص۱۳۱.
  75. ابن قتیبه، الامامة و السیاسه، ج۱، ص۲۰۶؛ حاکم نیشابوری، المستدرک، ج۳، ص۴۷۰.
  76. ابن قتیبه، الامامة و السیاسه، ج۱، ص۲۰۴.
  77. طبرسی، اعلام الوری، ج۱، ص۹۳؛ ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج۱۲، ص۲۲۶.
  78. طبرسی، الاحتجاج، ج۲، ص۱۹.
  79. ر.ک: ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۱۷، ص۱۳۵.
  80. امین، أعیان الشیعه، ج۱، ص۱۱۶.
  81. ابن اثیر، اسد الغابه، ج۱، ص۶۹۸.
  82. ابن ندیم، الفهرست، ص۱۶۶؛ زرکلی، الاعلام، ج۱، ص۱۶۶.
  83. خانجانی، قاسم، مقاله «حجر بن عدی کندی»، دانشنامه سیره نبوی ج۳، ص۱۲-۱۵.