بحث:سلیمان بن عبدالملک
امام سجاد(ع) در عصر سلیمان بن عبدالملک
سلیمان تربیت شده پدری مثل عبدالملک بود که بار تربیتی رسواگر امویان را در آستین داشت که بعد از برادش ولید به خلافت رسید. سلیمان مردی بود حریص و شکمباره و خوشگذران و تجملپرست و پرخور[۱].
او زن و غذا را بیش از هر چیز دوست میداشت و در خلافت او عیاشی و خوشگذرانی در دربار رواج یافت و فساد رخنه کرد[۲].
طبیعی است نتیجه چنین روش ننگین و آلودهای که خلیفه در پیش گرفته باشد عکسالعمل آن در جامعه جز محرومیت و پریشانی و نارضایتی توده مردم نخواهد بود؛ زیرا اطرافیان او با خطدهی خلیفه بر مردم مسلط میشدند و هر روز که میگذشت اسرار تازهای از رسواییهای دربار خلافت فاش میگردید و پرده از ماهیت حکومت پلید اموی برداشته میشد.
در تاریخ نیشابور در باب پرخوری او نقل شده که صبح سلیمان ۴ مرغ پخته و ۴۰۰ تخم و ۸۴ قلوه با پیهای آن با ۸۰ نان میخورد. روزی نزدیک به ۱۰۰ رطل شامی طعام میخورد. گاهی طباخها جوجه مرغ برای او کباب میکردند همین که سیخهای کباب را برای او میآوردند فرصت نمیداد تا سرد شوند تا بتواند از سیخ بکشد، ناچار دست خود را در آستین میکرد و با آن جامه قیمتی لطیفی که داشت گوشتها را از سیخها میکشید و با آن حرارت در دهان میگذاشت[۳].
سلیمان بن عبدالملک سرداری خونآشام به نام یزید مهلب را حاکم عراق و ایران کرد. یزید مثل حجاج عمل مینمود وقتی بر اهل گرگان غالب شد همه آنها را از دم تیغ گذراند و از خون آنان آسیابی را به گردش درآورد تا گندم در آن آرد کنند و از آن نان بپزد و از آن نان بخورد. مردم را گوسفندوار کنار آسیاب سر برید با خون چهل هزار ایرانی که جاری ساخت گندم در آسیاب خونین آرد شد او به این جنایت اکتفا نکرد و دوازده هزار نفر دیگر را در مسیر حرکت خود حلقآویز کرد[۴].
سلیمان بن عبدالملک وقتی گروهی از مردم بیمار و دردمند جذامی را مشاهده کرد دستور داد آنها را بسوزانند و گفت اگر در اینان خیری بود خدا آنها را به این بلا گرفتار نمیکرد. وقتی سلمه پسر عبدالملک در جنگ با رومیان هزار مسیحی را اسیر گرفت و نزد سلیمان آورد و آنان اسلام امویان را نپذیرفتند دستور داد آنان را گردن زدند[۵].[۶]
امام باقر(ع) در عصر سلیمان بن عبدالملک
سلیمان مردی دو چهره و دو رو بود که ژن شرارت و ناپاکی را از اسلاف خود به ارث برده بود. در بدو ورود به صحنه قدرت برای جلب اعتماد عمومی و چسبیدن به خلافت و تثبیت آن، در اولین سخنرانی خود برای مردم سخن از حاکمیت خدا و رضایت به حکم الهی به میان آورد و در آغاز خلافتش نرمش به خرج داد. درهای زندانهای عراق را گشود و هزاران نفر بیگناه در بند اسارت حجاج را آزاد کرد و مأموران مالیاتی حجاج را از کار برکنار کرد و برنامههای ظالمانه را لغو نمود[۷].
ولی طولی نکشید به شیوه تجملی و اسراف و استبداد گذشتگان از خلفای اموی روی آورد و کارگزاران دوران ولید را بر پستهای خود باقی گذاشت. در عصر او تجمل به گونهای گستردهتر به دربار راه یافت و هر طیف و طبقهای با لباسی مخصوص به حضور او میرسیدند. مسعودی مینویسد: سلیمان مردی حریص، پر خور، شکمباره، خوش گذران و تجمل پرست بود[۸]. سلیمان زن و غذا را بیش از هر چیز دوست میداشت، در خلافت او عیاشی و خوشگذرانی در دربار رواج یافت و فساد رخنه کرد[۹].
در پرخوری او نوشتهاند که روزی نزدیک به ۱۰۰ رطل شامی طعام میخورد. گاهی طباخها جوجه مرغ را برای او کباب میکردند، همین که سیخهای کباب را برای او میآوردند، فرصت نمیداد تا سرد شوند تا بتواند از سیخ بکشد! ناچار دست خود را در آستین میکرد و با آن جامه قیمتی لطیف گوشتها را از سیخها میکشید و با آن حرارت در دهان میگذاشت[۱۰].
در تاریخ نیشابور نقل شده که سلیمان روزی ۴۰ مرغ پخته و ۴۰۰ تخم و ۸۴ قلوه با پیهای آن با ۸۰ نان میخورد. در کتاب اخبارالدول علت مرگش را اینگونه نوشته که ۴۰۰ تخم با ۸۰۰ دانه انجیر و ۴۰۰ قلوه و ۲۰ مرغ پخته خورد و تب کرد و تداخل غذا باعث مرگش شد. سلیمان در پرخوری و شکمبارگی کمنظیر بود. گرگی را میماند که پس از روزگاری گرسنگی به طعمهای دست یافته باشد، تنها اندیشهای که در سر او نبود اندیشه مردم و اسلام و عمل به قرآن بود. خود او اقرار میکرد غذای خوب خوردیم و لباس نرم پوشیدیم و مرکب راهوار سوار شدیم، لذتی برای من نمانده مگر دوستی که میان من و او تکلف نباشد[۱۱].
طبیعی است وقتی خلیفه که در رأس هرم جامعه به قبله شکم و شهوت سجده کند و بر بت زن و طعام اشک عشق بریزد، درباریانش باید متأثر از همان شیوه عمل کنند. در نتیجه توده مردم جز محرومیت و پریشانی و نارضایتی بهرهای نخواهند داشت. هر روزی که میگذشت اسرار تازهای از رسواییهای دربار فاش میشد و پرده از ماهیت حکومت پلید اموی برداشته میشد. به میزانی که خلیفه و درباریانش در طواف شکم و شهوت خود بودند، بنیهاشم و خاندان منسوب به پیامبر اکرم(ص) در سختترین شرایط اقتصادی به سر میبردند. اصولاً از زمان معاویه به بعد و حتی از زمان خلافت ابوبکر، یکی از محورهای اساسی سیاستهای دستگاه خلافت علیه اهلبیت که مدعیان خلافت حقه بودند، اعمال فشارهای اقتصادی و ضعیف نگه داشتن بنیه مالی آنان بود. چون در نتیجه ضعف اقتصادی امکان تجهیز و تدارک جریانهای ضد استبداد و مدافع ولایت کاهش مییافت.
عملکرد سلیمان در خلافت غاصبانهاش آنچنان بود که گویی به جنگ خدا آمده است، با چاه زمزم که یادگار عصر ابراهیم خلیل بود دشمنی میورزید. گویی با رسالت و نبوت در ستیز بود، در سالی که سلیمان خواست به حج برود به خالد بن عبدالله والی مکه که مردی شرور و پست و آلوده بود نوشت و به او دستور داد تا برایش چشمه آب شیرینی را که از ثقبه بیرون میآید جاری کند تا میان زمزم و رکن حجر الأسود ظاهر شود و به آن بر زمزم افتخار کند.
پس خالد حوضی را که در دهانه ثقبه است و به آن «برکه القسری» گفته میشود و تا امروز در پای کوه ثبیر باقی است، با سنگ نقاشی شده ساخت و آبش را از همان جا استخراج کرد. سپس از آن حوض چشمهای را که به وسیله لولهای از قلع تا مسجدالحرام جاری میشود، شق نمود تا آن را در فوارهای که در حوض مرمری میان رکن و زمزم میریزد ظاهر کرد و چون جاری شد و آبش ظاهر گردید، خالد دستور داد شترانی در مکه کشتند و میان مردم پخش کردند و خوراکی تهیه کرد و مردم را بدان دعوت نمود، سپس جارچی را گفت تا مردم را به نماز همگانی دعوت کند، آنگاه بالای منبر رفت و گفت: ای مردم خدا را ستایش کنید و برای امیرمؤمنان که شما را پس از آب شوری که نوشیده نمیشد، از آب شیرین سیراب کرد، دعا کنید. منظورش به آب شور، زمزم بود. لکن دو نفر بر سر آن آب جمع نمیشدند و برای آشامیدن از آب زمزم بیش از پیش ازدحام میشد و چون خالد چنان دید، به خطبه ایستاد و از مردم مکه بدگویی کرد و با سخنی زشت آنان را بر نیاشامیدن آن آب و روی آوردن به زمزم سخت ملامت نمود[۱۲].
یکی از نقاط سیاه و زشت زندگی ننگین سلیمان، قدرتطلبی و جاهطلبی او بود. روزی سلیمان بن عبدالملک بار عام داده بود و بزرگان دولت و ندما حاضر بودند. بر زبان او رفت که ملک من از سلیمان بن داوود اگر بیشتر نیست کمتر هم نیست، الا اینکه او را دد و دیو و پری به فرمان بودند مرا نیست و از گنج و تجمل و مملکت و فرمانروایی که امروز برای من است در تمام جهان برای کسی نیست. این عفریت قدرت خواه با این روحیات بلند پروازانهاش چگونه میتواند امامت نور را تحمل کند و به امام باقر(ع) اجازه اجرای احکام دین و خلافت الهیه بدهد؟
دیگر از نقاط تاریک و ظلمانی حیات ننگین سلیمان در عصر خلافتش، برخورد با امامت شیعه یعنی حضرت باقر(ع) و سایر علویون انقلابی بود. در خلافت سلیمان آنچنان خفقانی حاکم بوده که امامت حضرت باقر(ع) چون خورشید پشت ابر پنهان بود و شرایط سیاسی اجازه نمیداد که شیعه با امام و مقتدای خود ارتباط علنی داشته باشند و شیعیان قادر نبودند در مدت سه سال خلافت سلیمان صریحاً اعتقاد خود را به امامت آن حضرت اظهار نمایند. بلکه پیروان خاندان نبوت و معتقدان به ولایت در این دوران به شدت تحت فشار بودند[۱۳].
عبدالله بن محمد بن علی بن ابیطالب از شهدایی است که با نقشه سلیمان بن عبدالملک مسموم و به شهادت رسید. عبدالله بن محمد به شام رفت و به دربار سلیمان بن عبدالملک بار یافت و کارهایی داشت که از سلیمان خواست آنها را انجام دهد (وی خواستهاش را انجام داد) و چون آماده بازگشت به مدینه گردید، بار و بنه و اثاث خود را از پیش فرستاد و خود برای خداحافظی به نزد سلیمان بن عبدالملک رفت، سلیمان وی را نزد خویش برای صرف طعام نگاه داشت و تصادفاً آن روز، روز بسیار گرمی بود، پس از صرف غذا از نزد سلیمان بیرون رفت که خود را به بار و بنه که خود پیش فرستاده بود برساند، در میان راه تشنه شد و شربت مسمومی را که سلیمان قبلاً تهیه کرده بود به او دادند، چون آن را آشامید بیحال شد و از اسب به زیر افتاد، در همان حال کسی را به نزد محمد بن علی بن عبدالله بن عباس و عبدالله بن حارث بن نوفل فرستاد تا آن دو را از حال او آگاه سازند، آنان خود را به عبدالله رسانیدند و با او بودند تا از دنیا رفت و در حمیمه جایی از سرزمین شام او را دفن کردند[۱۴].[۱۵]
امام باقر(ع) در دشمنی سلیمان نسبت به علی(ع)
سلیمان بن عبدالملک مثل اسلاف پلیدش تداوم خلافتش را در نفی امیرالمؤمنین و اولاد معصومش میدید. تقابل امویان با علی(ع) تقابل فسق بود با تقوی، آنها نمیخواستند از تقوی پردهبرداری شود، چون تقوی در عمق فطرت انسانها ریشه دارد و علی(ع) چون مجسمه تقوی بود، اگر در برابرش صفآرایی نمیکردند، فطرت مردم به او گرایش پیدا میکرد و لذا در جنگ تمام عیار با علی(ع) وارد شدند.
سلیمان بن عبدالملک نشسته بود که مردی با تکبر از آنجا گذشت. سلیمان گفت: چنان مینماید که این مرد از عراق باشد! بعد گفت: او را بیاورید، وقتی او را آوردند، پرسید: از چه طائفهای هستی؟ پاسخ داد: از مردم عراق از کوفه هستم، پرسید از کدام قبیله؟ گفت: از قبیله همدان. سلیمان پرسید: در حق ابوبکر چه میگویی؟ پاسخ داد: من زمان او را ادراک نکردهام، او هم به زمان من نرسیده، لکن مردم او را به نیکی یاد کردهاند، پرسید: در حق عمر چه میگویی؟ به پاسخی مانند آنچه برای ابوبکر گفته بود جواب داد. پرسید: درباره عثمان چه میگویی؟ گفت: زمان او را ادراک نکردهایم، لکن گروهی از مردم او را خوب و گروهی بد گفتهاند و خدا داناست. پرسید درباره علی(ع) چه میگویی؟ باز پاسخی همانند پاسخی که برای عثمان داده بود گفت، سلیمان گفت: علی را دشنام بده و ناسزایش بگو! گفت: نمیگویم، گفت: به خدا باید علی را سبّ کنی و ناسزا گویی. پاسخ داد: به خدا این کار را نمیکنم. سلیمان گفت: به خدا اگر علی را سب نکنی گردن تو را میزنم! باز هم گفت: به خدا قسم سب نمیکنم، سلیمان امر کرد آن مرد را گردن بزنند[۱۶].[۱۷]
پانویس
- ↑ مروج الذهب، ج۳، ص۱۷۵.
- ↑ تاریخ سیاسی اسلام، ج۱، ص۳۷۸.
- ↑ تتمه المنتهی، ص۱۰۹.
- ↑ تاریخ کامل، ج۴، ص۱۴۹.
- ↑ حدیقه الشیعه، ص۱۵۱.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام سجاد، ص ۲۰۴.
- ↑ مروج الذهب، ج۳، ص۱۷۵.
- ↑ مروج الذهب، ج۳، ص۱۷۵.
- ↑ تاریخ سیاسی اسلام، ج۱، ص۳۷۸.
- ↑ تتمه المنتهی، ص۱۰۹.
- ↑ مروج الذهب، ج۳، ص۱۷۶.
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۵۱.
- ↑ اثبات الوصیه، ص۱۵۳.
- ↑ ترجمه مقاتل الطالبین، ص۱۲۸.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام باقر، ص ۴۴.
- ↑ حلیه الاولیاء، ج۵، ص۱۰۵.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام باقر، ص ۴۷.