شجاعت فرمانده نظامی
مقدمه
از مهمترین ویژگیهای هر فرمانده نظامی است که به زیور شجاعت و پیشگامی آراسته باشد تا بیهراس از مرگ، دلاورانه در عرصههای نبرد حضور یابد. دیگر آنکه باید اراده آهنین داشته باشد و در اجرای رسالتی که بر دوش دارد و اصولی که به آن گردن نهاده است، در برابر دشمن، تا فداکردن جان خود، پایداری و ثبات قدم داشته باشد.
بیبهره بودن فرمانده از هر یک از این ویژگیها، شکست او و کسانی را که تحت فرماندهیاش هستند سبب خواهد شد؛ زیرا همچنان که شجاعت فرمانده، در سربازان او نیز شجاعت و اشتیاق به نبرد را پرورش میدهد، بیم او از مرگ، روحیه جنگاوری را در سربازان تضعیف میکند و به شکست میانجامد. پایداری فرمانده نیز ثبات قدم را در سربازان برمیانگیزد و آنان را بدان وامیدارد و در مقابل، سستی و تزلزل او، نهتنها به تضعیف و تزلزل سربازان میانجامد، بلکه حتی اگر آنان در پی ایستادگی در سایه فرمانده خود باشند، چون این ویژگی را در او نمییابند، در نهایت، از پایداری خود نتیجهای نخواهند گرفت.
نکته دیگر، اینکه باید دانست شایستهترین فرد به فداکاری در راه رسالت، اصول، آبرو، جان و مال مسلمانان کسی است که منصب فرماندهی آنان بر عهده او نهاده شده و جان و مالشان تحت مدیریت او قرار گرفته است.
با بررسی سیره پیامبر(ص) میتوان آشکارا دریافت که آن حضرت، بهعنوان کسی که رسالت الهی و ابلاغ مبانی اسلام بر عهدهاش نهاده شده است، نهتنها تمام توان، ظرفیت و داراییاش، بلکه جان خویش را نیز وقف تحقق رسالت خویش کرده بود و در اجرای این رسالت، سختترین دشواریها را بر خود هموار ساخته و با هجوم ناجوانمردانه مخالفان و دردناکترین شکنجهها روبهرو شده بود. او و ایمانآورندگانش، در شعب ابوطالب، در مکه محاصره شدند و حلقههای این محاصره چنان بر آنها تنگ شد که برای رهایی از فشار گرسنگی، برگ درختان را میخوردند. اما پیامبر اسلام(ص)، سخت شکیبایی ورزید و بیآنکه ارادهاش سست یا انگیزهاش تضعیف شود، برای ابلاغ رسالت و گسترش دعوتش پایداری کرد و با وجودی سرشار از اخلاص، در این راه گام برداشت تا خداوند او را بر دشمنانش غالب ساخت و بر بدخواهان و کینهتوزان پیروز کرد. بدین ترتیب حضرت(ص)، نسلی قرآنی و بیهمتا تربیت کرد و بهترین امتی را که برای مردم پدیدار شده بود، شکل داد و حکومتی بر پایههای عدالت و برابری بنیان نهاد.
پیامبر(ص) پس از برپاسازی حکومت خود، با سریّههایی که اعزام میکرد یا غزوههایی به فرماندهی خود، مبارزه با دشمنان دین را آغازید. تأمل در این سریّهها و غزوهها، مینمایاند که پیامبر اسلام(ص) فرمانده نظامی بیهمتایی بود که دلاوری شجاعان عرب در برابر شجاعتش، بیفروغ مینمود. پایداریاش در سختترین زمانها و تنگناها، چون ایستادگی کوههای استوار بود. او با تمام وجود در اجرای رسالت خود فداکار بود و چنان مهارت و تجربهای داشت که در دام حیلههای دشمنان گرفتار نمیشد. پیامبر(ص) در میدان نبرد، پیشاپیش صفوف جنگجویان سپاهش قرار میگرفت. دشوارترین مسئولیتها را عهدهدار میشد و حتی دلاورترین جنگجویانش، چون علی بن ابیطالب(ع) و دیگران، در سختترین لحظات نبرد، به او پناه میآوردند. علی(ع) نقل میکند: «آنگاه که جنگ شدّت مییافت و چشمها چون کاسه خون میشد، به رسولخدا(ص) پناه میآوردیم؛ حالآنکه او از هر کس دیگر به دشمن نزدیکتر بود»[۱].
براء بن عازب نیز گفته است: «به خدا سوگند! هنگامی که نبرد شدّت مییافت، به او پناه میبردیم. در آن حال دلاورترین ما کسی بود که کنار او جای داشت»[۲]. «شبی، صدایی اهل مدینه را هراسان ساخت. گروهی از مردم بهسوی محل آن صدا راهی شدند. و پیامبر(ص) را دیدند که سوار بر اسب بیزین ابو طلحه و شمشیر بر دوش از آن محل باز میگشت. او فرمود: «مراقب نبودید! مراقب نبودید!»[۳].
در غزوه اُحُد نیز هنگامی که مسلمانان با حملههای ناگهانی سواران مشرکان، به فرماندهی خالد بن ولید، غافلگیر شدند، بسیاری از کارزار گریختند. در این هنگام ابی بن خلف، سوار بر اسب خود بهسوی پیامبر(ص) حرکت کرد و گفت: «از پشت همین اسب تو را میکشم». پیامبر پاسخ داد: «به خواست خدا من تو را خواهم کشت». هنگامی که اُبی به رسولخدا(ص) نزدیک شد، برخی مسلمانان برای کشتن او به سویش رفتند اما رسولخدا(ص) آنان را فرمود: «از او دور شوید».
آنگاه درحالیکه حربهای[۴] در دست داشت، برخاست و آن را بهطرف اُبی پرتاب کرد؛ حربه بر گردن او نشست و از اسب سرنگون شد و یکی از دندههایش شکست. قریشیان وی را از میدان نبرد خارج ساختند، اما او در مسیر بازگشت هلاک شد[۵].
درباره پایداری پیامبر(ص) در دشوارترین زمانهای نبرد نیز بسیاری از کتابهای سیره در جایگاههای فراوان نوشتهاند؛ برای نمونه در جنگ اُحُد که مسلمانان از گرد پیامبر(ص) پراکنده شده بودند و جز عدهای بسیار اندک کنارش نبودند، حضرت شمشیرش را از نیام کشید و با آن، چنان جنگید که تمام تیغه شمشیرش خونآلود شد. و با کمان خود آنقدر بهسوی دشمن تیر انداخت که کمان شکست و زه آن پاره شد[۶].
در غزوه اُحُد، جراحتهای بسیار و عمیقی بر پیکر مبارکش نشست اما او سرِ سوزنی عقب ننشست؛ حالآنکه بسیاری جنگاوران، از میدان نبرد بازگشتند و با رهاکردن حضرت، از معرکه گریختند. مسلم از انس بن مالک روایت میکند: روز اُحُد، یکی از دندانهای پیامبر(ص) شکست و سر مبارکش شکافته شد و حضرت درحالیکه خون را از صورتش پاک میکرد، فرمود: «قومی که پیامبرشان را که آنان را بهسوی خدا میخواند، سر بشکافند و دندانش را بشکنند، چگونه رستگار خواهند شد؟»[۷]
افزون بر این، با افتادن حضرت در یکی از حفرههایی که مشرکان حفر کرده بودند، زانوان مبارکش زخمی شد. خونِ زخم [سرش نیز] از پیشانیاش جاری شد و محاسن شریفش را آلود؛ لب پایینش شکافته شد و بینیاش شکست. شدّت جراحتهای وارد شده بر بدن حضرت، چنان ناتوانش ساخته بود که نای ایستاده نمازخواندن را از او گرفته بود؛ از همین رو، نمازش را نشسته با مسلمانان بهجا آورد. پس از نماز نیز چون توان برخاستن نداشت، طلحة بن عبید الله کنارش نشست و حضرت با تکیه بر او برخاست[۸]. پیامبر(ص) بهرغم تمام آنچه برایش رخ داده بود، پا برجا و استوار در میدان نبرد ماند؛ این پایداری، در جبران ضربه سهمگینی که دشمن به سپاهش وارد ساخته بود، نقش مهمی داشت. ثبات و پایداری حضرت در میدان نبرد که قرارگاه فرماندهی نیز بود، تأثیر مهمی در پیروزی عملیات و گرد آمدن نیروها داشت و سبب نجات یافتن حدود نود درصد سربازان مسلمان شد. بیشک اگر حضرت قرارگاه فرماندهیاش را رها میکرد، سپاه اسلام هرگز نمیتوانست پس از حمله ناگهانی خالد بن ولید، انسجام خود را بازیابد[۹].
در غزوه حُنین، مسلمانان در تاریکی پیش از صبح و در راههای تنگ دشت حُنین و دهانههای درههای آن، با سیلی از تیرهایی مواجه شدند که پیوسته کمانداران هوازن بهسوی آنان سرازیر میکردند؛ فراوانی تیرها شیرازه سپاه مسلمانان را از هم پاشید، بهگونهای که سربازانش متواری شدند و تنها شمار اندکی از یاران، کنار پیامبر(ص) باقی ماندند. اما واکنش پیامبر(ص) به این رخداد چه بود؟
حضرت بهسان کوههای استوار، در میدان نبرد پابرجا و پایدار ایستاد و قهرمانانه جنگید و نهتنها سر سوزنی عقبنشینی نکرد، بلکه با مرکب خود بهسوی دشمن پیشروی کرد. پیامبر(ص) برای زشت شمردن فرار سربازانش، ندا سر داد: «ای مردم [مسلمانان]! کجا [میگریزید؟] من پیامبر خدایم نه دروغگو؛ من فرزند عبدالمطلب هستم».
سپس به عمویش عباس، که صدایی رسا داشت، فرمان داد انصار، اصحاب سوره بقره و اصحاب بیعت رضوان در حدیبیه را صدا زند. آنگاه خود بهسوی پروردگار روی آورد و از او یاری خواست: «بارالها! اگر تو بخواهی، دیگر پس از امروز پرستش نخواهی شد»[۱۰].
آوای عباس، یاران رسولخدا را به خود آورد. آنان به دعوتش پاسخ مثبت دادند و شتابان بهسوی پیامبر(ص) بازگشتند تا پیرامونش گرد آمدند و نبرد را از سر گرفتند. مسلمانان جنگ را دنبال کردند تا سرانجام خداوند آنان را بر دشمنان پیروز کرد و دشمنان، زنان، فرزندان و اموال خود را رها کردند و گریختند. مسلمانان نیز آنگونه که پیامبر(ص) بشارتشان داده بود، بازماندگان و اموال هوازن را غنیمت گرفتند. اکنون باید اشاره کنم که پیروزی پیامبر(ص) در این غزوه، از چند عامل نشئت میگیرد[۱۱]:
پایداری پیامبر فرمانده
پایداری فرمانده، نخستین و مهمترین سبب پیروزی است؛ زیرا سربازان را نیز به ثبات و ایستادگی وامیدارد و آنان از پایداری، شجاعت و پیشگامی فرمانده خود، امید، انگیزه و روحیه میگیرند و طرح و نقشههایش را محور عمل خود قرار میدهند و با اتکا به ویژگیهای پیشگفته فرمانده خود، همراه او مشغول اقدامها و اجرای تصمیمهای معیّن شده خواهند شد، و آموزشهای موردنیاز را فرامیگیرند. اما اگر فرمانده از میدان نبرد بگریزد، سربازان کسی را نخواهند یافت که پیرامونش گرد آیند، با او الفت گیرند، طرحها و نقشههایش را محور عمل خود قرار دهند و در پرتو اشراف و نظارت او، آنها را عملی سازند و با کاربست تصمیمهای کارشناسیشده او بر شرایط دشوار غالب آیند. پایداری رسولخدا(ص) در آغاز نبرد و در شرایطی که مسلمانان انسجام خویش را ازدستداده و پراکنده شده بودند، سبب شد سربازان مخلص، ندایش را اجابت گویند و دیگربار به عرصه جنگ و مبارزه با دشمن بازگردند[۱۲].
شجاعت فرمانده
پیامبر(ص) نهتنها در میدان نبرد پابرجا ماند، بلکه بر خلاف مسلمانان که کاملاً راه فرار در پیش گرفته بودند و میکوشیدند هر چه بیشتر از دشمن دور شوند، با اَسترش بهسوی دشمن میتاخت. در صحیح مسلم آمده است: «رسولخدا(ص)، استرش را بهسوی کافران پیش میراند؛ درحالیکه عباس برای بازداشتن اَستر از دویدن بهطرف دشمن، لجام آن را در دست گرفته بود. ابوسفیان[۱۳] نیز رکاب پیامبر(ص) را گرفته بود»[۱۴]. ابن کثیر در ادامه مینویسد: «این رفتار پیامبر(ص) اوج و غایت شجاعت است. حضرت در کارزار هنگامی که سربازانش از گردش پراکنده شدهاند، مرکب خود را که اَستری بود و حیوانی کندرو و نامناسب برای حمله یا گریز بود، بهسوی دشمن میراند و نام خود را با صدای بلند اعلام میکرد تا همگان او را بشناسند. این رفتار پیامبر(ص)، از اعتماد و توکل او بر خدای متعال و ایمانش به یاری خداوند در ادای رسالت خویش و غلبه بر پیروان دیگر ادیان ناشی میشد»[۱۵].[۱۶].
ایستادگی اندک شماری از سربازان در کنار فرمانده
یکی از عوامل پیروزی سپاه اسلام در این غزوه، آن بود که شمار اندکی از مسلمانان کنار فرمانده شجاع و ثابتقدم خود باقی ماندند و برای دفاع از پیامبر و فرمانده خویش، جنگیدن را ادامه دادند. اگر کسی از این گروه اندک شهید میشد، دیگران هراسان و ناشکیبا نمیشدند، بلکه ستیز خود را با همان روحیه و پایداری پی میگرفتند. نبرد فداکارانه بازماندگان کمشمار، مسلمانان میدانگریز را به خود آورد و سبب شد ندای فرمانده خویش را اجابت کنند و به میدان بازگردند. بازگشت آنان، گروه اندک همراه پیامبر(ص) را نیرومندتر ساخت، شمار و سازوبرگ مسلمانان بسیار شد و تمام سربازان اسلام، از روحیهای سرشار بهرهمند شدند[۱۷].[۱۸]
اشتباه نظامی بزرگ دشمنان اسلام
این اشتباه، تعقیبنکردن سربازان سپاه اسلام به شکل پیوسته و جدّی، پس از پنهانشدن آنان بود که فرصتی را برای سپاه اسلام فراهم کرد تا توان از دست رفته خود را بازیابند، به میدان نبرد بازگردند و در پرتو رهبری فرماندهی ثابتقدم و دلاور، مبارزه را از سر گیرند. بیتردید اگر دشمنان اسلام، جدّی مسلمانان را تعقیب میکردند و فرصت تجدید قوا به آنان نمیدادند، کار بر مسلمانان بسیار دشوار میشد. اما اراده خدای متعال بر آن بود که دشمنان اسلام از این اقدام نظامی حیاتی غافل شوند.
استاد فرج، در این باره سخنی نیکو ابراز کرده است: «مالک بن عوف، فرمانده نظامی دشمن در حُنین مرتکب یک اشتباه نظامی بزرگ شد که تاوانش، شکست در جنگ بود! به سبب همین اشتباه، مسلمانان پس از شکست و گریز، توانستند بار دیگر کفه ترازوی نبرد را به نفع خود سنگین سازند. اشتباه او آن بود که از پیروزی بهدستآمده، استفاده مناسب را نکرد؛ زیرا میبایست مسلمانان آواره و گریزان را تعقیب کند. سپاه شکستخورده و در حال فرار، آن هنگام بهشدّت ناتوان بود و نیرویی برای مقاومت یا رودررو شدن نداشت. تنها کاری که از آنان بر میآمد، تسلیمشدن بود. استفاده از این موقعیت، به معنای واردساختن ضربه کشنده و نهایی به مسلمانان بود. ولی مالک بن عوف، از موقعیتی که مسلمانان در حال فرار در آن گرفتار آمده بودند، بههیچوجه بهره نبرد و دستور تعقیب آنان را صادر نکرد. به همین دلیل سپاه اسلام، تمام نیروی خود را حفظ کرد و هنگام بازگشت، با تمام توان وارد میدان نبرد شد و توانست در نبردی که در آستان شکستخوردن در آن قرار داشت، پیروز شود»[۱۹].
درباره فداکاری فرمانده، نزدیکان و یاران او نیز باید گفت که این امر از اهمیت بسیار والایی برخوردار است؛ زیرا سربازان به اُسوههایی نیازمندند که به آنان اقتدا کنند و با دیدن پیشگامی، پایداری و فدا ساختن جان و مال از سوی آنان، به دعوتشان پاسخ مثبت دهند.
آنچه سرباز را به فداکردن جان و مال خود وامیدارد، این است که ببیند فرماندهان و نزدیکانشان، پیشاپیش صفوف رزمندگان، آماج ضربات شمشیرها و نیزهها و تیرهای دشمن قرار میگیرند.
پیامبر(ص) چگونه در غزوههایش، پیشاپیش یاران خود به کارزار میشتافت و بیآنکه به جان خویش یا کسی از دوستان و نزدیکانش بخل ورزد، خود و نزدیکانش را با مرگ رودررو میساخت. مردم از این امر آگاه شده و نبردهای فداکارانه او و نزدیکانش را دیده بودند؛ از همین رو به او عشق میورزیدند، به او اقتدا میکردند و با اُسوه قراردادن او تمام توان خود را برای رسالت مشترک با پیامبر اسلام(ص) مبذول میکردند.
جلوهای از این فداکاری در سیره نظامی پیامبر(ص) را در غزوه بدر میتوان یافت. در این غزوه، هنگامی که شیبة بن ربیعه، برادرش عتبة بن ربیعه و ولید بن عتبه از لشکر مشرکان، به میدان آمدند و مبارزطلبیدند، رسولخدا(ص)، حمزة بن عبدالمطلب، عبیدة بن حارث و علی بن ابیطالب(ع)؛ یعنی عموی خود، و دو پسرعموی خویش را پیشاپیش دیگران به میدان فرستاد.
بهواقع، فرمانده راستین اینگونه است. او بیآنکه در پی رهاندن خود و نزدیکانش از مرگ باشد، همراه آنان، پیشاپیش دیگران، راهی عرصه نبرد و برای جانفشانی در راه دیگران پیشگام میشود.
اگر سربازان ببینند که فرمانده، خود و بستگانش را در قصری مرمرین جای داده است و فقط دیگران و خانوادههایشان را با مرگ رودررو میسازد، اعتمادشان را به او و فرماندهیاش از دست میدهند و انگیزهای برای فداکاری در راه اندیشه و رسالت وی نخواهند داشت.
در غزوه اُحُد، پیامبر اکرم(ص)، چگونه پیشاپیش صفوف رزمندگان میجنگید و در برابر دشمنان پایداری میورزید و بهرغم آنکه سرش شکافته شد، دندانش شکست، زانوانش مجروح شد، لبش زخم برداشت، توان بدنیاش بهشدّت کاهش یافت و عمویش حمزه اسدالله به شهادت رسید، سر سوزنی عقب ننشست[۲۰].
در غزوه خندق (احزاب) نیز عمرو بن عبدود عامری و نوفل بن عبدالله بن مغیره مخزومی به میدان آمدند و هماوردطلبیدند. رسولخدا(ص)، پسرعموی خود علی بن ابیطالب(ع) و پسرعمهاش زبیر بن عوام را به میدان فرستاد. علی(ع)، عمرو بن عبدود را کشت و زبیر، نوفل بن عبدالله را هلاک کرد[۲۱].
در سریّه موته، پیامبر(ص)، سه فرمانده، به ترتیب: زید بن حارثه، جعفر بن ابیطالب و عبدالله بن رواحه را برای سپاهش برگزید[۲۲].
زید بن حارثه، فرزندخوانده پیامبر(ص) بود؛ جعفر بن ابیطالب(ع)، پسرعموی او، عبدالله بن رواحه از نزدیکترین یاران حضرت، که در نهایت، هر سه شهید شدند. پیامبر(ص) بهرغم آنکه از دشواری این جنگ آگاه بود و احساس میکرد هر سه فرمانده به شهادت برسند، فرزندخوانده، پسرعمو و یکی از نزدیکانش را برگزید تا در عرصه جانفشانی برای رسالت الهی اسلام، پیشگام شوند.
در غزوه خیبر، هنگامی که فتحکردن دژ استوار یهودیان بر مسلمانان دشوار گردید، پیامبر(ص) پرچم را به دست علی بن ابیطالب(ع) داد تا با گردنکشترین جنگجوی خیبر: «مرحب»، مبارزه کند. علی(ع) در نبرد با او پیروز شد و او را هلاک کرد و خداوند با دست او دژ خیبر را گشود.
این رخدادها که نشاندهنده پیشگامی پیامبر(ص) و بستگان و نزدیکان او در میدانهای نبرد و رویارویی با مرگ بود، بسیاری از صحابیان پیامبر(ص) را تحتتأثیر قرار داده و آنان را واداشته بود که با اُسوه قراردادن پیامبر، در راه رسالت و هدف او که همان رسالت و هدف آنان نیز بود، جان و مال خود را با گشادهدستی فدا کنند.
یکی از این افراد، مصعب بن عمیر بود. او در غزوههای بدر کبری و اُحُد، پرچم سپاه اسلام را در دست داشت و در اُحُد، از اندک اصحابی بود که پس از گریختن بسیاری از مسلمانان، کنار رسولخدا(ص) باقی ماند. ابن قمیئه که از مشرکان بود به او نزدیک شد و با ضربهای دست راست مصعب را قطع کرد. مصعب گفت: ﴿وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ﴾[۲۳]. سپس پرچم سپاه اسلام را با دست چپ بر افراشت. ابن قمیئه دست چپ او را نیز قطع کرد؛ مصعب پرچم را با بازوانش برگرفت و به سینه چسباند و گفت: ﴿وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ﴾. ابن قمیئه بار سوم با نیزه حمله برد و سرانجام او را شهید کرد.
پس از شهادت مصعب، برای پوشاندن پیکر او، چیزی جز چادری یمانی نیافتند که چون کوتاه بود، اگر سر مصعب را با آن میپوشاندند، پاهایش پوشیده نمیشد و اگر پاهایش را میپوشاندند، سرش بی پوشش میماند. بههمیندلیل، پیامبر(ص) امر فرمود که قسمت بالای پیکرش را با چادر بپوشانند و برای پوشاندن پاهای او، از «اذخر» که گیاهی خوشبو بود، استفاده شود.
این قهرمان، پیش از اسلامآوردن، از نازپروردهترین و ثروتمندترین جوانان مکه بود؛ اما پس از اسلامآوردن، زندگی او با سختی و زهد همراه شده بود. عمر بن خطاب نقل کرده است: «پیامبر(ص)، مصعب بن عمیر را دید درحالیکه قطعهای از پوست گوسفند را بر کمر بسته بود، پیش میآمد. حضرت فرمود: به این مرد که خداوند قلبش را نورانی ساخته است بنگرید. او را دیده بودم که والدینش نیکوترین غذاها و نوشیدنیها را به او میخوراندند. اما اکنون، حب خدا و رسولش او را به حالی که میبینید درآورده است»[۲۴].
یکی دیگر از این افراد، حنظله غسیلالملائکه است که شب جنگ اُحُد، شب عروسیاش بود. هنگامی که ندای منادی جهاد را شنید، بدون غسل، از حجله خارج شد، سلاح خود را برگرفت و به پیامبر(ص) که در حال ساماندادن صفهای رزمندگان بود، ملحق شد. هنگامی که مسلمانان از گرد پیامبر(ص) پراکنده شده بودند، او به ابوسفیان بن حرب حمله برد و با واردساختن ضربهای بر ساق پای اسبش، او را سرنگون ساخت. در این هنگام، مردی از مشرکان به حنظله حمله آورد و او را شهید کرد. پس از شهادت او بود که پیامبر(ص) فرمود: «فرشتگان را دیدم که حنظلة بن ابی عامر را میان آسمان و زمین، با آب باران و با ظرفهایی سیمینفام غسل میدهند»[۲۵].
عباس بن عباده خزرجی و خارجة بن زید که هر دو انصاری بودند[۲۶] نیز از جمله افراد پیشگفتهاند. زمانی که تیراندازانی با نافرمانی از دستور پیامبر(ص) از کوه پایین آمدند و مشرکان از پشت به آنان هجوم آوردند، مسلمانان از ترس حمله مشرکان، پراکنده شدند. در این هنگام، عباس بن عباده همراه گروهی از خزرجیان پیشآمده و با صدای بلند گفت: «ای مسلمانان! خدا و پیامبرتان [را رها نکنید]! آنچه بدان گرفتار آمدهاید، نتیجه نافرمانی از پیامبرتان است. او به شما وعده پیروزی میداد اما شما برای تحقق این وعده، شکیبا نبودید». آنگاه کلاهخود و زره خویش را از تن در آورد و به خارجة بن زید گفت: «آیا به آنها نیاز داری؟» خارجه پاسخ داد: «نه؛ من همان چیزی را میخواهم که تو در پی آنی».
سپس با هم به صفوف مشرکان حملهور شدند. عباس در آن حال میگفت: «اگر ما زنده باشیم و آسیبی به پیامبر(ص) برسد، چه عذری در پیشگاه خداوند خواهیم داشت؟» خارجه نیز پاسخ میداد: «هیچ عذر و دلیلی در پیشگاه خدا نخواهیم داشت»[۲۷].
عباس جنگید تا به شهادت رسید؛ ضربههای نیزه، پیکر خارجه را نیز پارهپاره کرده بود. درحالیکه اندک رمقی در جسم خارجه بود، مالک بن دخشم بر او گذر کرد و به وی گفت: «آیا نمیدانی که محمد کشته شده است؟».
خارجه پاسخ داد: «اگر محمد کشته شده است، خداوند زنده است و هرگز نخواهد مُرد. محمد رسالت خویش را ابلاغ فرمود، حال، تو در راه دینت مبارزه کن»[۲۸]. او پس از این سخنان، به شهادت رسید.
کتابهای سیره از مهارت و تجربه نظامی پیامبر(ص) نیز سخن گفتهاند که روشن میسازد حضرت، در امور نظامی و نیز تعامل با دشمنان آشکار و دشمنانی که لباس دوست بر تن داشتند، تیزهوش، خردمند و کارآزموده بود. نیرنگ فریبکاران، او را فریب نمیداد و حیله دشمن، هر چقدر هم زیرکانه، او را در دام خود گرفتار نمیکرد، بلکه در برابر چنین رفتارهایی بسیار هوشیار و آگاه بود و حیلههای دشمن را با جنگی روانی که ضدّ فرماندهان آن به راه میانداخت، کاملاً بیاثر میکرد و با در هم شکستن روحیه دشمنان، امید پیروزی را از آنان میگرفت و با شکست و ذلت بدرقهشان میکرد.
در غزوه احزاب، ابوسفیان، فرمانده مشرکان، در مسیر حرکت خود، ناگهان با خندقی مواجه شد که لشکرش را از پیشروی بازداشت. او پس از آنکه حیرتزده، دانست نقشه او باتدبیر پیامبر(ص) ناکام شده است، فرستادگانی را نزد حضرت گسیل داشت تا با تحریک و فریفتن او، وی را وادارند که همراه مسلمانان، از پشت خندق، خارج شوند. اما حضرت تحتتأثیر تحریکهای ابوسفیان قرار نگرفت و او را در رسیدن به هدفش ناکام کرد.
در پیام ابوسفیان به پیامبر(ص) آمده بود: «بِاسْمِكَ اللَّهُمَّ. سوگند به لات و عُزّی و اِساف و نائله و هُبل، به سویت آمدم تا تو را ریشهکن کنم اما میبینم خود را در پناه خندق قرار دادهای و از مواجهه با ما ترسیدهای. و [بدان که] تو از سوی من به روزی چون روز اُحُد گرفتار خواهی شد».
پس از آنکه ابی بن کعب، پیام ابوسفیان را برای رسولخدا(ص) خواند. حضرت در پاسخ او نوشت: «نامهات به دست ما رسید. ای نادانترین بنی غالب! از دیرباز، شیطان حیلهگر تو را نسبت به خدا فریب داده است. خداوند میان تو و آنچه در پی آن هستی، جدایی میافکند و عاقبت نیکو را نصیب ما خواهد کرد. ای نادانترین بنی غالب! روزی برایت میرسد که در آن لات و عُزّی و اِساف و نائله و هُبل را درهم خواهم شکست»[۲۹].
چنانکه در عبارات پیامبر(ص) مشهود است، قلب حضرت، آکنده از امید به پیروزی بر دشمن و اطمینان کامل به آن است. این امیدواری در عباراتی که حضرت در آن از پیروزی مسلمانان در پایان و شکستهشدن بتهای قبایل مختلف و پیشاپیش آنها بتهای بزرگ جزیرةالعرب یعنی لات، عُزّی، اِساف، نائله و هُبل خبر میدهد، کاملاً به چشم میآید[۳۰].
منابع
پانویس
- ↑ الرحیق المختوم، ص۵۴۵.
- ↑ صحیح مسلم (شرح النووی، ج۱۲، ص۱۲۰).
- ↑ الرحیق المختوم، ص۵۴۵؛ به نقل از: صحیح بخاری و صحیح مسلم.
- ↑ حَربه: نیزه کوچک و تیز.
- ↑ امتاع الاسماع، ج۱، ص۱۳۹؛ نک: غزوه اُحُد، ص۸۲.
- ↑ نک: ترجمه مغازی، صص۱۷۴-۱۷۶؛ سیره ابن هشام، ج۳، ص۱۰۶.
- ↑ صحیح مسلم (شرح النووی، ج۱۲، صص۱۴۸-۱۴۹).
- ↑ غزوه اُحُد، صص۸۳-۸۴.
- ↑ الرسول العربی، ص۱۷۲.
- ↑ ابن کثیر در سیره خود، ج۳، ص۶۲۱ آورده است: «اسناد این حدیث سهگانه و مبتنی بر شروط شیخین است ما هیچیک از صاحبان کتابها آن را بدین صورت نقل نکرده است». ولی باید اشاره کنم که این دعای نبوی را ابن ابی شیبه در مصنّف خود، ج۱۴، ص۵۲۲، نقل کرده است.
- ↑ ابوفارس، محمد عبدالقادر، مکتب نظامی پیامبر اعظم، ص ۳۵.
- ↑ ابوفارس، محمد عبدالقادر، مکتب نظامی پیامبر اعظم، ص ۳۹.
- ↑ منظور: ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب است، نه ابوسفیان بن حرب.
- ↑ صحیح مسلم (شرح النووی، ج۱۲، صص۱۱۳-۱۱۷).
- ↑ تفسیر ابن کثیر، ج۳، ص۳۷۹.
- ↑ ابوفارس، محمد عبدالقادر، مکتب نظامی پیامبر اعظم، ص ۳۹.
- ↑ نک: غزوه حنین.
- ↑ ابوفارس، محمد عبدالقادر، مکتب نظامی پیامبر اعظم، ص ۴۰.
- ↑ العبقریة العسکریة فی غزوات الرسول، صص۵۹۹-۶۰۰.
- ↑ نک: صفة الصفوة، ج۱، صص۳۹۰-۳۹۳؛ سیره نبوی ابن هشام، ج۲، ص۷۳.
- ↑ نک: ترجمه مغازی، صص۳۵۴ و ۳۷۵، درباره کشتهشدن نوفل سه نقل است: ۱. در خندق افتاد و مسلمانان او را سنگباران کرده کشتند؛ ۲. زبیر او را کشت؛ ۳. علی(ع) او را کشت.
- ↑ از نظر شیعه، فرمانده اول در جنگ موته «جعفر بن ابیطالب(ع)» است و دلیل آن افزون بر روایات، شعر حسان بن ثابت است: فَلَا يُبْعِدَنَّ اللَّهُ قَتْلَى تَتَابَعُوا *** بِمُؤْتَةَ مِنْهُمْ ذُو الْجَنَاحَيْنِ جَعْفَرُ وَ زَيْدٌ وَ عَبْدُ اللَّهِ حِينَ تَتَابَعُوا *** جَمِيعًا، وَ أَسْبَابُ الْمَنِيَّةِ تَخْطِرُ برای آگاهی بیشتر، نک: صفوة الصحیح من سیرة النبی الأعظم، ص۲۸۸.
- ↑ «و محمد جز فرستادهای نیست که پیش از او (نیز) فرستادگانی (بوده و) گذشتهاند» سوره آل عمران، آیه ۱۴۴.
- ↑ نک: پیغمبر و یاران، ج۵، ص۲۵۳؛ ترجمه مغازی، صص۱۷۳ و ۲۲۴.
- ↑ این حدیث، حدیث صحیحی است که ابن سعد در طبقات، ابن اسحاق در سیره خود، حاکم [نیشابوری] در مستدرک (ج ۳، ص۲۰۴)، بیهقی در دلائل النبوة و نیز خصائص (ج ۱، ص۵۳۸)، ابونعیم در دلائل النبوة خود (به شماره ۴۲۰) و ابن الجوزی در صفة الصفوة (به شماره ۶۰۹۱) آن را نقل کردهاند.
- ↑ نک: امتاع الاسماع، ج۱، صص۱۴۱-۱۴۵، ج۱، ص۱۵۱.
- ↑ ترجمه مغازی، ص۱۹۸.
- ↑ مؤلف به منبع این سخن اشاره نکرده است؛ در منابع تاریخی این سخن به «ثابت بن دحداحه» و در برخی از آنها به «انس بن نضر» نسبت داده شده است. نک: اسد الغابه، ج۱، ص۲۶۷؛ إمتاع الأسماء، ج۱، ص۱۶۵؛ البدایة و النهایة، ج۴، ص۲۳.
- ↑ نک: انساب الاشراف، ج۱، ص۳۴۴؛ امتاع الاسماع، ج۱، ص۲۳۹؛ السیرة الحلبیة، ج۲، ص۶۵۷؛ السیرة النبویة و الآثار المحمدیة، ج۲، ص۱۲؛ العبقریة العسکریة فی غزوات الرسول، صص۴۶۸-۴۶۹؛ خاتم النبیین، صص۹۲۰-۹۲۱.
- ↑ ابوفارس، محمد عبدالقادر، مکتب نظامی پیامبر اعظم، ص ۴۰-۴۷.