واقفیه در معارف و سیره رضوی

واقفیه یکی از فرقه‌های شیعه است که امام کاظم (ع) را آخرین امام می‌دانند. این فرقه علاوه بر عقیدۀ غلط در امر امامت، عقاید خرافی دیگری از قبیل تناسخ و غلو نیز داشتند. مهم‌ترین علل گرایش به عقیده واقفه، مسائل مالی، قائم دانستن امام کاظم (ع) و فرزند نداشتن امام رضا (ع) بود.

مقدمه

در آغازین روزهای امامت علی بن موسی الرضا(ع) بخشی از سران شیعه امامی، از مسیر تعیین شده، یعنی تشیع اثنی عشری فاصله گرفته و فتنه‌ای تازه در مسیر شیعیان و خط راستین امامت برپا کردند. فعالیت این گروه که بعدها به عنوان «واقفیه»، یعنی توقف کنندگان در امامت موسی بن جعفر(ع) شناخته شدند، بسیار پرقدرت و مؤثر به نظر می‌رسید تا جایی که توانستند مدت‌ها شماری از شیعیان را فریفته و از ظرفیت‌های موجود برای مقابله با امام شیعیان استفاده کنند. افزون بر آنکه برخی مردم به دلیل ادعاهای این گروه سردرگم شدند. گفتنی است که در مقابل واقفیان، کسانی که به امامت امام رضا(ع) یقین داشتند، «قطعیه» خوانده شدند.

اثرگذاری این فرقه بیش از هر چیز، ریشه در جایگاه علمی، دینی و اجتماعی سران این گروه در میان شیعیان داشت. در میان سران این گروه، نام شخصیت‌های بزرگی دیده می‌شود که نجاشی (م ۴۵۰ق) برای معرفی برخی از آنان از عبارات «فقیه»، «ثقه» و «مشهور» استفاده کرده است. خطر این گروه برای آینده تشیع امامی از آن جهت بود که شمار درخور توجهی از آنها، رابطان میان شیعیان و امام کاظم(ع) در سازمان وکالت بودند که از جمله آنان می‌توان از علی بن ابی حمزه بطائنی و زیاد بن مروان قندی یاد کرد[۱].

این فرقه، علاوه بر عقیده غلطی که در امر امامت دارا بودند، عقاید خرافی دیگری از قبیل تناسخ و وحدت وجود و غلو داشتند[۲]. این گروه به امامت امام رضا (ع) اعتقادی نداشتند؛ اما برخی از دانشمندان و مردم این فرقه، با امام از مناظراتی داشتند که منجر به پذیرش امامت امام رضا (ع) و جدایی از فرقه واقفی گردید. گروه کثیری از یاران امام رضا (ع) واقفی بودند که بعد از پی بردن به حقیقت، به امامت امام رضا (ع) ایمان آوردند[۳].

سبب شکل‌گیری واقفیه

اما چگونگی شکل‌گیری این فرقه بدین صورت بود: زمانی که امام کاظم (ع) در زندان هارون‌الرشید به سر می‌بردند، ایشان تنی چند از شیعیان را در شهر کوفه وکیل اخذ خمس و زکات گردانید. آنها که مبلغ فراوانی از این راه در اختیار داشتند، بعد از شنیدن خبر شهادت حضرت، دچار حرص و طمع و دنیا‌طلبی شدند. همین امر باعث شد که شهادت امام کاظم (ع) را انکار کنند و در میان شیعیان شایع کردند که امام موسی کاظم (ع) زنده هستند؛ زیرا مهدی موعود (ع) کسی جز ایشان نیست. برخی شیعیان نیز بدون تحقیق به گفته آنها اعتماد کردند و با آنان هم عقیده شدند. نزد علی بن ابی حمزه بطائنی سی هزار دینار، نزد زیاد بن مروان قندی ۷۰ هزار دینار و نزد عثمان بن عیسی رواسی سی هزار دینار بود. هنگامی که امام رضا (ع) برای دریافت اموال پدر به نزد ایشان پیغام فرستادند، آنها از تحویل آن امتناع ورزیدند و شهادت امام کاظم (ع) را منکر شدند. دو تن از این افراد هنگام مرگ وصیت کردند که اموال را به وارثان امام کاظم (ع) برگردانند که این مطلب پرده از نیت پلید آنها برداشت[۴].[۵]

با این حال، به نظر می‌رسد آنچه زمینه اصلی این رخنه در میان شیعیان را پدید آورد، تفسیر نادرست آنان از روایات اهل بیت(ع) و برداشت‌های ناصواب از رخدادهای آخرین روزهای زندگانی امام کاظم(ع) است. برداشتی که ظرفیت ویژه‌ای را برای تبلیغ و ترویج اعتقادات آنان فراهم می‌ساخت. برای نمونه، آنان برخی روایات کلی امام صادق(ع) درباره امام کاظم(ع) را به نوعی تفسیر می‌کردند که بر اساس آنها امام کاظم(ع)، مهدی و قائم و بنابراین آخرین امام شیعه خواهد بود. آنان براساس همین برداشت‌ها و تطبیقی که میان ویژگی‌های شخصیتی امام کاظم(ع) و روایات مربوط به مهدویت می‌دادند، به غیبت امام کاظم(ع) معتقد شدند.

سران واقفی افزون بر موفقیتی که در همان آغاز در جذب برخی گروه‌های شیعه به دست آوردند، تلاش‌های متعددی در راستای رشد خود داشتند. برای نمونه، رسائل متعددی را در تبیین و اثبات آرای خود نوشتند، به برگزاری جلسات عمومی برای نشر آرای خود اهتمام ورزیدند و حتی پا را فراتر از آن گذاشتند و برای پیش بردن امور خود، به جعل و تحریف احادیث دست زدند. گفتنی است مطابق برخی اخبار، آنان با پرداخت بخشی از همان اموال به بعضی از مستضعفان شیعه، کوشیدند تا از تعداد پیروان امام رضا(ع) و حامیان آن حضرت بکاهند[۶].

امام رضا (ع) و واقفیه

در مقابل، امام رضا(ع) به نوعی شرایط را مدیریت کرد که این گروه نتوانست تا پایان دوره امامت امام رضا(ع) لطمه‌ای جدی به سازمان به هم پیوسته شیعیان و باورهای آنان وارد کند. امام، نخستین اقدامشان را با مدارا و مماشات همراه کردند و از راه‌های گوناگون به سران واقفی توصیه کردند که توبه کرده، از اصرار بر باطل خود دست بردارند. آن حضرت برای جلوگیری از هدر رفتن سرمایه‌های مذهبی شیعه حتی از پذیرش و گفتگو با سران واقفی پرهیز نداشت و پرسش‌های صریح آنان را می‌شنید و پاسخ می‌داد و همواره بر موارد جعل و تحریف برخی روایات از سوی سران واقفیه تأکید می‌کرد. اقدام بعدی امام(ع) حفظ شیعیان در مقابل هجوم شبهات واقفیان بود؛ چنان که برخی اخبار تعداد این شبهات را بیش از حد تصور خوانده‌اند. نشر آموزه‌های واقفیان سبب می‌شد تا امام(ع) گاه برای واضح شدن حقیقت صراحت به خرج داده، بزرگان این فرقه را لعن کند و سزای آنان را دوزخ بداند. توصیه آن حضرت به شیعیان مبنی بر قطع همه روابط اجتماعی و اقتصادی با این گروه، نشانه تلاش‌های همه جانبه امام رضا(ع) برای مقابله با این فرقه است[۷].

علی بن عبدالله زهری گوید: «نامه‌ای به حضرت رضا (ع) نوشتم و در آن از واقفیه پرسیدم. امام (ع) در پاسخ من نوشتند: واقفیه، به حقیقت پشت کرده و بر باطل روی آورده‌اند، هرگاه چنین فردی با این تفکر بمیرد منزلگاهش جهنم می‌باشد و جهنم بد جایگاهی است»[۸].

مردی از اصحاب حضرت رضا (ع) خدمت آن حضرت رسید و عرض کرد: «واقفیه اعتقاد دارند امامت بر پدر شما موسی بن جعفر (ع) توقف کرده و آن حضرت وفات نکرده است. امام رضا (ع) فرمودند: دروغ گفته‌اند آنان به آنچه خداوند بر پیامبرش حضرت محمّد (ص) نازل کرده است، کافر شده‌اند»[۹] و در جای دیگر، امام (ع) از واقفیه، تعبیر به «زندیق» نموده‌اند و این تعبیر حاکی از عمق انحراف و گمراهی آنان است[۱۰].[۱۱]

مهاجرت امام رضا(ع) بسیار پرثمر بود و تأثیر بسیاری بر گرایش‌ها و نگرش‌ها در دوره‌های بعد داشت. تا آنجا که اندیشمندان تاریخ این رویداد را یکی از عوامل مؤثر در گسترش تشیع در ایران می‌دانند. ایشان در هر فرصتی به ذکر دلیل روشن امامت امام علی(ع) می‌پرداخت. برای نمونه، نقل شده است که در مسجد جامع مرو درباره امامت و فرقه فرقه شدن مردم سخن به میان آمد که امام(ع) با تبسم وارد شد و شروع به تشریح امامت و طرح بحث غدیر و اوصاف امامت کرد. همچنین آن حضرت در بسیاری موارد روایات خود را با حفظ سلسله سند از امامان قبل خود تا امام علی(ع) و پیامبر(ص) نقل می‌کرد یا در نامه‌های متعدد، مبانی تشیع را برای افراد مختلف تبیین می‌فرمود.

به دنبال همین کوشش‌ها برخی شیعیان جذب شده به واقفیان، پس از مدتی کوتاه، یا در طول دوره امامت امام رضا(ع)، حقیقت را دریافتند و از شک و تردید نجات پیدا کردند[۱۲].

دنیاطلبی واقفیه

گاهی یک خصلت زشت انسان را سمت و سوی اعتقادی می‌دهد و با تزئینات و تسویلات شیطانی او را از وادی ایمان به کفر می‌کشاند. واقفیه گروهی بودند که در امامت حضرت کاظم(ع) متوقف شدند و ایشان را مهدی موعود می‌دانند. معتقدند امام کاظم(ع) زنده است و از نظرها غایب می‌باشد، این فتنه اعتقادی را چند تن از مردم دنیاطلب از قبیل علی بن ابی‌حمزه بطائنی و زیاد بن مروان قندی و عثمان بن عیسی رواسی به وجود آوردند.

علت رویش این فکر که چون قارچ مسمومی بر سرزمین جامعه اسلامی رشد کرد، این بود که امام کاظم(ع) در دوران‌های سخت تبعید و زندان خود گروهی از شاگردان و اصحابش را در مناطقی از کشور اسلامی به نمایندگی از طرف خود تعیین کرد و شیعیان خود را به آنها ارجاع می‌داد تا احکام دینی خود را از ایشان بیاموزند و به آنها وکالت داده بود تا حقوق شرعی را بگیرند و بین فقرا و درماندگان از شیعه و در راه‌های خیر صرف و خرج کنند. مفضل بن عمر را وکیل قرار داد تا حقوق را بگیرد و به او اجازه داده بود که وجوه اخذ شده را به مستحقان برساند و همچنین حیان سراج، زیاد بن مروان قندی، علی بن ابی حمزه و دیگران از طرف امام وکالت داشتند.

این بود که اموال زیادی از شیعیان به دست اینها رسید، اما اینها به خدا و پیامبرش خیانت کردند و به وسیله آن اموال، زمین و باغ و کاخ خریدند و به مذهب واقفیه گرویدند و امامت امام رضا(ع) را انکار کردند. برای اینکه آن مبالغ را به حضرت رضا(ع) تسلیم نکنند، طمع به زخارف دنیا آنها را به کفر کشاند و امامت امام رضا(ع) را منکر شدند و اعلام کردند امام کاظم(ع) از دنیا نرفته، بلکه از نظرها غایب شده و مهدی موعود است.

واقفی‌مذهبان به این روایت از حضرت صادق(ع) رسیده که فرموده بود: از فرزندان من یکی قائم است، یا اینکه موسی قائم است متمسک شده‌اند، حضرت رضا(ع) توضیح می‌دهد که قائم از نسل امام موسی کاظم(ع) است نه اینکه خود او قائم باشد.

در روایت آمده که امام رضا(ع) فرمود: ابن السراج که وادار به مخالفت ما شد و سرپیچی از دستور ما کرد علتش این بود که پول زیادی از حضرت موسی بن جعفر(ع) در اختیارش بود، در زمان پدرم آنها را به نفع خود نگه داشت و با من لجاجت نمود و امتناع از تحویل آن کرد. تمام مردم آنچه در اختیار داشتند به من رد کردند.

ابن سراج پس از درگذشت پدرم موسی بن جعفر کناره‌گیری علی بن ابی حمزه و یارانش را از من غنیمت شمرد و سوء استفاده نمود و خود را به مریضی زد، با اینکه هیچ بیماری نداشت؛ فقط تصمیم گرفته بود که پول‌ها را به نفع خود نگهدارد. ولی ابن ابی حمزه اشتباه کرد مطالب را چنان توجیه کرد که وارد نبود، به مردم اعلام کرد و بعد سر حرف خود ایستاد. نخواست خود را تکذیب نماید و سخن قبلی خود را باطل شمارد با خود می‌گفت: اگر تصدیق نکند ائمه(ع) را در این مورد که فرموده‌اند حضرت موسی بن جعفر قائم است در نتیجه اعتماد به اخبار ائمه از بین می‌رود، شاید خبرهایی که در مورد خروج سفیانی و چیزهای دیگری که داده‌اند به طور کلی اتفاق نیفتد. آن وقت معتقد شد که هیچ چیز نمی‌تواند مانع از پذیرش گفتار آنها شود و ما حرفشان را رد کنیم ولی اشتباه کرده این تأویلها موجب بی‌اعتنایی به گفتار آباء گرامم نمی‌شود. او منظور را درک نکرده بود و از فهم حقایق قاصر بود، این امر موجب گمراهی او شد از چیزی که می‌ترسید در همان قرار گرفت.

حضرت باقر(ع) فرموده است: هر که خیال کند کارها تمام است دروغ گفته؛ زیرا خداوند پیوسته درباره زندگی مردم دارای اراده و خواست است، هر چه را بخواهد به وجود می‌آورد و آنچه بخواهد انجام می‌دهد. فرموده است: ﴿ذُرِّيَّةً بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ[۱۳] این خانواده به یکدیگر پیوستگی دارند اولی آنها به آخری و آخری با وی پیوسته است. اگر خبری دادند که در یکی از آنها به وقوع می‌پیوندد در صورتی در دیگری این مصداق پیدا کند مثل این است که در او پیدا کرده، مگر خود اینها نقل نکرده‌اند از حضرت صادق(ع) که فرموده: اگر بگویند فلان موضوع در فلان شخص است بعد همان موضوع در فرزندان او پس از فوتش واقع شود مثل این است که در خود او بوده[۱۴].

خصلت کریه طمع‌ورزی و چشم به دنیا دوختن را شیطان در وجودشان آن‌چنان پرورش داد که با انکار امامت حضرت رضا(ع) به وادی کفر کشیده شدند و سلسله مبارکه امامت را از امام کاظم(ع) به بعد انکار کردند.

ابن ابی یعفور گفت: خدمت حضرت صادق بودم که موسی بن جعفر(ع) وارد شده نشست، امام صادق(ع) فرمود: این بهترین فرزندان و محبوب‌ترین آنها نزد من است، جز اینکه گروهی از شیعیان ما را خدا گمراه می‌کند، کسانی هستند که بهره‌ای در آخرت ندارند و نه خدا در قیامت با آنها سخن خواهد گفت و نه آنها را پاک می‌نماید، دچار عذابی دردناک می‌شوند. عرض کردم: فدایت شوم دلم از آنها بیزار شد! فرمود: گروهی از شیعیان به واسطه او گمراه می‌شوند، پس از مرگش به واسطه شدت ناراحتی که بر او دارند، می‌گویند نمرده، به همین جهت امامان بعد از او را منکر می‌شوند و دیگران را دعوت به گمراهی خود می‌کنند که موجب از بین رفتن حق ما و دین می‌شود. پسر ابی یعفور! خدا و پیامبر و ما از آنها بیزاریم[۱۵].

در عصر امامت امام رضا(ع) شیعیان از نظر مذهبی به فتنه عجیبی گرفتار شدند. اساس این فتنه از آنجا ناشی گشت که عده‌ای از اصحاب امام هفتم با برداشت غلط از روایاتی که به آن حضرت نسبت قائمیت می‌داد معتقد به مهدویت آن حضرت و توقف در امامت حضرت کردند. به موجب بعضی از روایات برخی از سران واقفیه نیز با طمع در امانات مالی امام هفتم و غصب آن اموال به این فتنه مذهبی دامن زدند. در این میان آنچه بیش از هر چیز مایه تردید در امامت امام هشتم شده دو مسئله بود، یکی آنکه حضرتش تا آن زمان صاحب اولاد نشده بود و در اصطلاح بِلا عقب بود و دیگر آنکه آن حضرت بر خلاف سیره پدران خود امامت خویش را علناً اظهار کرده بود که این خود با پروا داشتن از قدرت خلیفه عباسی مغایرت داشت؛ اما امام رضا(ع) در پاسخ اشکالات فوق می‌فرمود که من با تأسی از رسول خدا به اظهار امامت خود اقدام کرده‌ام و ضمناً اطمینان می‌دهم از ناحیه هارون گزندی به من اصابت نخواهد کرد، علاوه بر آن حضرت به یاران خود متذکر می‌شد که از دنیا نخواهد رفت مگر آنکه فرزندی نصیب او خواهد شد[۱۶].

ابن ابی نجران و صفوان گفتند: حسین بن قیاما که از سران مذهب واقفیه بود، از ما درخواست کرد برایش از حضرت رضا(ع) اجازه بخواهیم. ما اجازه گرفتیم همین که وارد شد، گفت: تو امام هستی؟ فرمود: آری! گفت: من خدا را شاهد می‌گیرم که تو امام نیستی! حضرت رضا(ع) سر به زیر انداخته مدتی زمین را نگاه می‌کرد بعد سر برداشته فرمود: از کجا فهمیدی من امام نیستم؟ گفت: چون از حضرت صادق(ع) روایت داریم که امام هرگز عقیم و بدون فرزند نیست، تو به این سن رسیده‌ای هنوز فرزندی نداری! این مرتبه بیش از دفعه پیش امام نگاهش را به زمین انداخته بود، باز سر برداشته فرمود: خدا را گواه می‌گیرم که طولی نخواهد کشید که دارای فرزندی خواهم شد.

در روایت دیگر آمده: حضرت رضا(ع) سرش را به طرف آسمان بلند کرد و گفت: بارخدایا من گواهم که تو پس از گذشت چند شب و روز فرزندی به من عطا خواهی کرد که زمین را از عدل داد پر خواهد کرد پس از اینکه پر از ظلم و ستم شده باشد.

در روایت دیگر آمده: «فَأَجَابَهُ أَبُو الْحَسَنِ وَ مَا عِلْمُكَ أَنَّهُ لَا يَكُونُ لِي وَلَدٌ وَ اللَّهِ لَا يَمْضِي الْأَيَّامُ وَ اللَّيَالِي حَتَّى يَرْزُقَنِي وَلَداً ذَكَراً يَفْرُقُ بِهِ بَيْنَ الْحَقِّ وَ الْبَاطِلِ» حضرت رضا(ع) جواب داد: تو از کجا می‌دانی من فرزند نخواهم داشت، به خدا قسم این شب‌ها و روزها به پایان نمی‌رسد تا خداوند مرا پسری عنایت کند که به وسیله او خدا حق را از باطل جدا گرداند[۱۷].

عبدالرحمن بن ابی نجران گفت: از وقتی که حضرت رضا(ع) این فرمایش را فرمود، تاریخ گذاشتیم یک سال طول نکشید که خداوند حضرت جواد را به او عنایت کرد[۱۸]. در عیون اخبار الرضا(ع) آمده که ابومسروق گفت: گروهی از واقفی‌مذهبان از جمله علی بن ابی حمزه بطائنی و محمد بن اسحاق بن عمار و حسین بن عمران و حسین بن ابی سعید مکاری خدمت حضرت رضا(ع) رسیدند. علی بن ابی حمزه گفت فدایت شوم ما را از وضع پدر خود آگاه کن امام فرمود از دنیا رفت عرض کرد جانشین او کیست؟ فرمود: من. گفت: شما سخنی را می‌گویی که هیچ کدام از آباء گرامت از علی بن ابیطالب(ع) گرفته تا دیگران چنین آشکارا نگفتند.

امام فرمود: بهترین آباء من و جد گرامم رسول خدا که افضل آنهاست چنین حرفی را فرموده، علی بن ابی حمزه گفت: از اینها بر جان خود نمی‌ترسی؟ امام فرمود اگر بترسم شرکت در خون خود کرده‌ام. یک روز ابولهب خدمت پیغمبر رسیده آن حضرت را تهدید کرد، پیغمبر اکرم به او فرمود: اگر از جانب تو به من خدشه‌ای وارد شد من دروغگو هستم! این اولین معجزه‌ای بود که پیغمبر اکرم اظهار نمود، اینک من نیز اول نشانه امامت را اظهار می‌کنم اگر از جانب هارون الرشید به من خدشه‌ای وارد شد من دروغگو هستم.

حسین بن مهران گفت: بسیار خوب آنچه ما در جستجویش بودیم تمام است اگر آشکارا این سخن را اظهار کنی! امام فرمود: بالاتر از این چه می‌خواهی؟ مایلی بروم پیش هارون به او بگویم من امام هستم و تو هیچ کاره هستی؟ پیغمبر اکرم در ابتدای رسالت خود چنین نکرد این حرف را به خانواده و غلامان و خویشاوندانی که به آنها اعتماد داشت می‌گفت به آنها این امتیاز را داد. شما معتقد به امامت پدرانم که قبل از من بوده‌اند هستید، می‌گویید علی بن موسی از روی تقیه اظهار نمی‌کند که پدرش زنده است. من از شما تقیه نمی‌کنم در اینکه آشکارا می‌گویم امام هستم، اگر پدرم زنده باشد چطور تقیّه کنم در اظهار زنده بودن ایشان؟[۱۹]

سران واقفیه در مقام جعل حدیث و ایجاد شبهه همان نقشی را ایفا نمودند که غلات شیعه در حیات صادقین عمل کردند و امام رضا(ع) در مبارزه با این گروه همان رسالتی را بر دوش کشید که جدش امام صادق(ع) در مقابله با غلات آن را به انجام رسانده بود. امام کاظم(ع) به علی بن ابی حمزه بطائنی که از بزرگان واقفیه بود فرمود: ای علی تو و یارانت همانند خرانید[۲۰].

اولین کسی که این اعتقاد را اظهار کرد علی بن ابی حمزه بطائنی و زیاد بن مروان قندی و عثمان بن عیسی رواسی بودند. حبّ دنیا آنها را واداشت و به زیور آن فریفته شدند و گروهی را با پرداخت مبلغی پول از پول‌هایی که به خیانت صاحب شده بودند با خود همراه کردند، مثل حمزه بن بزیع و ابن المکاری و کرّام خثعمی و دیگران.

یونس بن عبدالرحمن گفت: حضرت موسی بن جعفر(ع) که از دنیا رفت هر یک از متصدیان اموال دستشان پول زیادی بود، همین مطلب باعث توقف در موسی ابن جعفر و انکار مرگ آن حضرت گردید، به واسطه طمع در اموالی که دستشان بود در اختیار زیاد بن مروان قندی هفتاد هزار دینار بود، در نزد علی بن ابی حمزه سی هزار دینار، چون من وضع را چنین دیدم و برایم حقیقت آشکار بود و در امامت حضرت رضا(ع) شکی نداشتم مردم را دعوت به امامت ایشان می‌کردم.

این دو نفر به من پیغام دادند تو را چه وادار به این کار کرده؟ اگر منظورت پول است، آن قدر می‌دهیم که بی‌نیاز شوی! ده هزار دینار تضمین کردند، گفتند: از تبلیغ خودداری کن! ولی من امتناع کرده، گفتم: برای ما روایت کرده‌اند از حضرت صادق یا باقر که فرموده‌اند: «إِذَا ظَهَرَتِ الْبِدَعُ فَعَلَى الْعَالِمِ أَنْ يُظْهِرَ عِلْمَهُ فَإِنْ لَمْ يَفْعَلْ سُلِبَ نُورَ الْإِيمَانِ» هرگاه بدعت در میان مردم پیدا شد، عالم باید علم خود را آشکار کند اگر نکرد، نور ایمان از او گرفته می‌شود. من مبارزه در راه خدا را به هیچ وجه رها نخواهم کرد با من به دشمنی پرداختند و کینه مرا به دل گرفتند.

در غیبت شیخ طوسی آمده که ابن یزید از یکی از اصحاب نقل کرد: وقتی حضرت موسی بن جعفر از دنیا رفت پیش زیاد قندی هفتاد هزار دینار بود و نزد عثمان ابن عیسی رواسی سی هزار دینار و پنج کنیز و خانه‌ای که در مصر می‌نشست. حضرت رضا(ع) پیغام داد که هر چه پول پیش شما است و هر چه اسباب و اثاثیه و کنیز پدرم پیش شما دارد من وارث و جانشین او هستم ما ثروتش را تقسیم کردیم! دیگر شما را بهانه‌ای نیست از نگه داشتن آنچه از اموال من و سایر وارثان پدرم نزد شماست[۲۱].

احمد بن حماد گفت: یکی از کارداران موسی بن جعفر(ع)، عثمان بن عیسی بود و در مصر سکونت داشت، مقدار زیادی مال با شش کنیز پیش او بود. حضرت رضا(ع) به او پیغام داد در مورد فرستادن اموال و کنیزان. در جواب نوشت: پدرت نمرده. امام(ع) در جواب نامه‌اش نوشت: پدرم از دنیا رفت و اموالش را تقسیم کردیم، خبر فوتش همه جا منتشر شده، من به استناد فوت او درباره میراثش آنچه باید انجام داده‌ام. عثمان بن عیسی جواب داد: اگر پدرت نمرده باشد که چیزی به تو نمی‌رسد و اگر طبق گفتار تو مرده باشد به من دستور نداده که چیزی به تو بدهم کنیزان را آزاد کردم و آنها را به ازدواج درآوردم[۲۲].

صدوق می‌نویسد: موسی بن جعفر کسی نبود که ثروت بر هم انباشته کند و در زمان هارون الرشید به واسطه کثرت دشمنان امکان تقسیم این مال برایش نبود! مگر مقدار اندکی به کسانی که اعتماد داشت سرّ نگه می‌دارند. این اموال به همین جهت جمع شد و می‌خواست حرف سخن‌چینان که می‌گفتند: از اطراف برای او پول می‌فرستند ثابت نشود که مردم اعتقاد به امامت او دارند و تصمیم خروج بر هارون دارد! اگر اینها نبود تمام پول‌ها را تقسیم می‌کرد با اینکه این پول‌ها مربوط به فقراء نبود، اموال خودش به حساب می‌آمد که دوستان از جهت عزت و احترام نسبت به ایشان کمک می‌کردند[۲۳].

منصور بن یونس بزرج گفت: روزی خدمت حضرت موسی بن جعفر رسیدم فرمود: منصور می‌دانی امروز چه کرده‌ام؟ عرض کردم: نه، فرمود: پسرم علی را وصی و جانشین بعد از خود نموده‌ام، پیش او برو و تهنیت بگو و به او اعلام کن که من تو را به این کار مأمور نموده‌ام. منصور گفت خدمت آن حضرت رسیده تهنیت عرض کردم و اعلام نمودم که پدرش مرا مأمور به این کار کرده منصور بعد از نقل این خبر و فوت موسی بن جعفر(ع) امامت حضرت رضا(ع) را انکار کرد و اموالی که در اختیار داشت از بین برد و صاحب شد[۲۴].

شیخ کشی روایت کرده که اموالی در دست منصور بن یونس بزرج بود، از امام کاظم(ع) وقتی امام به شهادت رسید به طمع آن اموال که به امام رضا(ع) تحویل ندهد امامت حضرت را انکارکرد[۲۵].

ربیع بن عبدالرحمن گفت: به خدا قسم موسی بن جعفر از کسانی بود که عبادت در چهره‌اش کاملاً اثر گذاشته بود، می‌دانست بعد از مرگش چه اشخاصی منکر امامت جانشینش می‌شوند و مذهب واقفه را به وجود می‌آورند؛ ولی خشم خود را فرو می‌خورد و به آنها چیزی نمی‌گفت به همین جهت کاظم نامیده شده[۲۶].

در غیبت شیخ طوسی آمده که حسین بن احمد بن حسن بن علی بن فضال گفت: پیرمردی را پیش عمویم علی بن حسن بن فضال از اهل بغداد می‌دیدم که با او شوخی می‌کرد. یک روز به او گفت: در دنیا بدتر از شما شیعیان وجود ندارد و یا گفت: رافضیان، عمویم به او گفت چرا خدا لعنتت کند؟ او در جواب عمویم گفت: من شوهر دختر احمد بن ابی بشر سراج هستم، هنگام مرگ به من گفت: در نزد من ده هزار دینار امانت از موسی بن جعفر است، من آن پول را پس از مرگ موسی بن جعفر به فرزندش ندادم، چون فهمیدم که موسی بن جعفر نمرده. شما را به خدا مرا از گرفتاری آتش جهنم نجات دهید و این پول را تسلیم حضرت رضا(ع) کنید. به خدا قسم ما پس از مرگ احمد بن ابی بشر او را یک شاهی ندادیم! همان‌طور گذاشتیم در جهنم بسوزد[۲۷]. ابراهیم بن ابی البلاد گفت که حضرت رضا(ع) به من فرمود: آن بدبخت شقی حمزه بن بزیع چه کرد؟ عرض کردم: او همین جا است تازه آمده. فرمود: گمان می‌کند پدرم زنده است! آنها امروز در شک هستند و با کفر از دنیا می‌روند. صفوان گفت: من با خود گفتم شکاک بودن آنها را فهمیدم اما چطور با کفر از دنیا می‌روند، چیزی نگذشت که شنیدم یکی از همان‌ها در موقع مرگ گفته: من قبول ندارم خدایی را که موسی بن جعفر را بمیراند و کافر به آن خدایم. صفوان گفت: این است گواهی صدق حدیث.

محمد بن سنان گفت: صحبت از علی بن ابی حمزه خدمت حضرت رضا(ع) شد، امام او را لعنت کرد آن‌گاه فرمود: علی بن ابی حمزه تصمیم دارد خدا در زمین و آسمان پرستش نشود، ولی خداوند نور خویش را تکمیل می‌کند گر چه بر خلاف میل کافران باشد. گر چه آن ملعون مشرک علاقه نداشته باشد. عرض کردم: آقا مشرک است؟ فرمود: آری به خدا قسم دماغش به خاک مالیده شود، این چنین در قرآن مجید آمده است: ﴿يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ[۲۸] درباره او و اشخاص شبیه او است که تصمیم دارند نور خدا را خاموش کنند.

جعفر بن محمد نوفلی گفت: خدمت حضرت رضا(ع) رسیدم در پل اربق (از نواحی رامهرمز خوزستان است) سلام کرده نشستم. گفتم: فدایت شوم، بعضی چنین می‌پندارند که پدرت زنده است! فرمود: دروغ می‌گویند خدا آنها را لعنت کند، اگر زنده می‌بود ما میراث او را تقسیم نمی‌کردیم و زنانش ازدواج نمی‌کردند. به خدا قسم او طعم مرگ را چشید همان طوری که علی بن ابی‌طالب چشید. عرض کردم: به من چه دستور می‌دهی فدایت شوم؟ فرمود: دست از دامن فرزندم محمد پس از من بر ندار ولی من به جایی مسافرت می‌کنم که برنخواهم گشت.

فرمود: باعث برکت است قبری که در طوس است و دو قبری که در بغداد است. عرض کردم: یک قبر را اطلاع داریم، اما دومی قبر کیست؟ فرمود: به زودی خواهید شناخت، آن‌گاه فرمود: قبر من و قبر هارون مثل این دو انگشت است انگشت‌های خود را بهم چسبانید[۲۹]. در رجال کشی آمده که بزنطی از محمد بن فضیل از حضرت رضا(ع) نقل کرد که گفت: عرض کردم فدایت شوم من ابن ابی حمزه و ابن مهران و ابن ابی سعید را دشمن‌ترین مردم دیدم نسبت به خدا فرمود. برای تو چه ضرر دارد گمراهی اشخاص در صورتی که خود هدایت یافته باشی؟ آنها پیامبر خدا را تکذیب کردند و فلانی و فلانی و حضرت صادق و موسی بن جعفر(ع) را نیز تکذیب کردند من از راه و روش آباء خود پیروی می‌کنم[۳۰].

احمد بن محمد گفت: حضرت رضا(ع) در محله بنی زریق ایستاد و با صدای بلند گفت: احمد! عرض کردم: بلی. فرمود: وقتی پیامبر اکرم از دنیا رفت مردم کوشیدند نور خدا را خاموش کنند، ولی خدا امتناع ورزیده جز اینکه نور خود را به وسیله امیرالمؤمنین تکمیل نماید. پس از درگذشت حضرت موسی ابن جعفر، علی بن ابی حمزه و اصحابش کوشش کردند که نور خدا را خاموش کنند؛ ولی خدا نور خویش را تکمیل می‌کند، اهل حق وقتی یک نفر با آنها هم‌آهنگ شود خوشحال می‌شوند، ولی وقتی کسانی از میان آنها خارج شد ناراحت نمی‌شوند، چون در دین و اعتقاد خود یقین دارند؛ اما پیروان باطل وقتی کسی وارد آنها شود شاد می‌شوند، اگر کسی از میانشان خارج شود ناراحت می‌گردند، چون در اعتقاد خود شک دارند.

خداوند عزوجل می‌فرماید: ﴿فَمُسْتَقَرٌّ وَمُسْتَوْدَعٌ[۳۱] آن‌گاه امام صادق(ع) فرمود: ایمان مستقر ثابت است و ایمان مستودع عاریه و امانت است[۳۲].

عبدالله زبیری گفت: نامه‌ای برای حضرت رضا(ع) نوشتم و در آن نامه سؤال از واقفه کردم. در جواب نوشت: واقفی‌مذهبان از حقیقت منحرفند و به گناهی گرفتارند که اگر با آن وضع بمیرند جایگاه آنها جهنم است که بد جایی است[۳۳].

یوسف بن یعقوب گفت: به حضرت رضا(ع) عرض کردم به اینها که معتقدند پدر شما زنده است از زکات چیزی بدهم؟ فرمود: به آنها چیزی مده ایشان کافر و مشرک و زندیق هستند[۳۴].

بکر بن صالح گفت: از حضرت رضا(ع) شنیدم می‌فرمود: مردم درباره این آیه چه می‌گویند. عرض کردم: فدایت شوم کدام آیه؟ فرمود: این آیه ﴿وَقَالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُوا بِمَا قَالُوا بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشَاءُ[۳۵] گفتم: در تفسیر آن اختلاف دارند. فرمود: من می‌گویم این آیه درباره واقفی‌ها نازل شده، آنها می‌گویند بعد از موسی بن جعفر امامی نیست خداوند آنها را رد می‌کند و می‌فرماید: دست‌های خدا گشاده است. دست در باطن قرآن، تأویل به امام است، منظور اشاره به این اعتقاد آنها است که می‌گویند: پس از موسی بن جعفر امام نیست[۳۶]. سلیمان بن جعفری گفت: خدمت حضرت رضا(ع) در مدینه بودم مردی از اهالی مدینه وارد شد، از واقفی‌مذهبان پرسید، امام(ع) فرمود: «مَلْعُونُونَ أَيْنَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِيلًا» ملعون هستند هر کجا باشند باید آنها را بگیرند و بکشند، روش خداست در گذشته، هرگز تغییری در سنت خدا نخواهی دید[۳۷].

در رجال کشی آمده که حکم بن عیص گفت: با دایی‌ام سلیمان بن خالد خدمت حضرت صادق(ع) رسیدم فرمود: سلیمان! این پسر کیست؟ گفت: پسر خواهرم. فرمود: امام شناس هست؟ عرض کرد: بلی. فرمود: الحمد لله که خدا او را شیطان قرار نداد، سپس فرمود: سلیمان! فرزندانت را به خدا بسپار از فتنه شیعیان ما! عرض کردم: کدام فتنه؟ فرمود: منکر ائمه می‌شوند و در فرزندم موسی امامت را تمام می‌نمایند، منکر مرگ او می‌شوند و خیال می‌کنند، امامی بعد از او نیست، آنها بدترین مردمند[۳۸].

حسین بن محمد بن عمر بن یزید از عموی خود نقل کرد که گفت: ابتدای پیدایش مذهب واقفه این بود که سی هزار دینار پیش اشعث‌ها از زکات مال‌شان و سایر پول‌هایی که واجب بود بپردازند جمع شد، این پول را دادند به دو وکیل موسی ابن جعفر(ع) در کوفه یکی به نام حیان سراج و مرد دیگری که با او بود. در آن زمان حضرت موسی بن جعفر(ع) زندانی بود، آنها با این پول خانه‌ها خریدند و معامله می‌کردند گندم و جو می‌خریدند پس از شهادت حضرت موسی بن جعفر، وقتی آنها خبردار شدند مرگ امام را انکار کردند و در بین مردم منتشر کردند که او نخواهد مرد چون قائم است.

گروهی نیز بر سخن آنها اعتماد کردند تا بین مردم مشهور شد. موقع مرگ آنها که رسید وصیت کردند که آن مال را به وارث موسی بن جعفر(ع) بپردازند، شیعیان فهمیدند که این کار آنها به واسطه طمع در تصاحب اموال بوده[۳۹].

از مجموع روایات فوق حقیقتی که به دست می‌آید اینکه: امام معصوم در بیان افشاگری از این فرقه منحرف که در درون شیعه رشد کردند و تفکر شیطانی پیدا کردند و طمع شیطانی داشتند، به چند نکته اشاره دارد: اولاً: امام کاظم(ع) از تفکر غلط آنها خشم خود را فرو می‌خورد. ثانیاً: امام رضا(ع) فرمود: آنها با کفر از دنیا می‌روند و در مقام خاموش کردن نور خدایند. ثالثاً: تکذیب خدا و رسول کردند. رابعاً: آنها ایمان عاریه‌ای داشتند بعد کافر شدند. خامساً: جایگاهشان جهنم است و در دنیا مصداقی از آیه ﴿وَقُتِّلُوا تَقْتِيلًا[۴۰] می‌باشند که باید کشته شوند. سادساً: امام فرمود: به آنها زکات ندهید چون مشرکند.

واقفیه با طمع‌ورزی‌های دنیاخواهانه خود به جهت‌گیری‌های کفرآمیزی کشانده شدند و یکی از اصول مسلمه اعتقادی را که سال‌ها مدافعش بودند انکار کردند. امامت اصل و اساس اعتقاد شیعه است که انکارش قبر را پر از آتش می‌کند و در قیامت جز خذلان و خواری و دوزخ سرنوشتی نخواهد داشت. حضرت رضا(ع) در مقابل سران اصلی جریان واقفیه تندترین مواضع را اتخاذ کرده و آنان را مورد لعنت و تکفیر قرار داد و مطابق برخی از روایات، شیعیان را از هرگونه تماس و رفت و آمد با آنها برحذر داشت.

در حدیثی از فضل بن شاذان در مورد امام رضا(ع) آمده است که درباره همین جریان فرمود: «يَعِيشُونَ حَيَارَى وَ يَمُوتُونَ زَنَادِقَةً» یعنی آنان در کمال حیرت زندگی کرده و به عنوان زنادقه از دنیا می‌روند[۴۱].

از حضرت رضا(ع) روایت شده که علی بن حمزه بطائنی را در قبر نشاندند و از امامان او سؤال کردند، او به نام‌های ایشان جواب داد تا رسید به من توقف کرد، پس بر سر او ضربتی زدند که قبر او پر از آتش شد، او کسی است که ۳۰ هزار اشرفی از امام کاظم(ع) نزد او بود، در آن پول‌ها طمع کرد[۴۲].

از طبری نقل شده که روایت نموده از حسن وشا که گفت: در خراسان بودم روزی حضرت رضا(ع) شخصی را فرستاده و مرا‌طلبیدند، وقتی به حضورشان رفتم به من فرمودند: ای حسن آگاه باش! علی بن ابی حمزه بطائنی مرد و همین ساعت او را داخل قبرش کردند پس دو ملک قبر بر او وارد شدند و به او گفتند: پروردگار تو کیست؟ در جواب گفت: الله پروردگار من است، سپس از او سؤال نمودند: پیغمبر تو کیست؟ جواب داد: محمد(ص)، گفتند: دین تو کدام است؟ جواب داد: اسلام، به او گفتند: کتاب تو کدام است؟ گفت: آن، پس از او پرسیدند: ولی تو کیست؟ جواب داد: علی! به او گفتند بعد از او چه کسی است؟ گفت: حسن، گفتند: بعد از او؟ گفت: حسین، بعد از او؟ گفت: علی بن حسین، بعد از او؟ گفت: محمد بن علی، گفتند: بعد از او؟ گفت: جعفر بن محمد، گفتند: بعد از او؟ گفت: موسی بن جعفر، گفتند: بعد از او؟ ساکت شد.

بار دوم پرسیدند، ساکت ماند! گفتند: آیا موسی بن جعفر به تو این امر کرد؟ آن‌گاه گرزی بر او زدند که قبرش آتش گرفت و تا روز قیامت شعله‌ور است. گفت: من از خدمت حضرت رضا(ع) خارج شدم و تاریخ فوتی را که امام فرموده بود یادداشت کردم. طولی نکشید که نامه کوفیان رسید که خبر از فوت بطائنی می‌دادند در همان روز و نوشته بودند که در همان ساعت او را به قبر سپرده‌اند[۴۳].

عدم اعتقاد به ولایت اهل بیت از آفات سنگین اعتقادی است که هرگز قابل آمرزش نیست و واقفیه که به این جریان باطل کشیده شدند، اگر بایکوت سیاسی و اجتماعی نمی‌شدند فساد فکری و اعتقادیشان جامعه را به تباهی می‌کشاند و لذا در تفکر ائمه اطهار باید با این گروه منحرف معامله کافر را انجام داد و از حشر و نشر و اختلاط اجتماعی پرهیز کرد. قائلین به واقفیه منافقینی هستند که در دل کافرند، ولی در ظاهر خود را به اسلام متشبت کرده‌اند و لذا در فرامین اهل بیت است که از آنها تبرّی و بیزاری بجویید تا مجوزی برای نشر افکار انحرافی‌شان نداشته باشند.

احمد بن محمد بن مطهر گفت: یکی از یاران و اصحاب نامه‌ای برای حضرت عسکری نوشت، او از اهالی جبل بود (همدان) در نامه سؤال کرد کسانی که واقفی‌مذهب هستند و توقف در امامت حضرت موسی بن جعفر کرده‌اند ما می‌توانیم آنها را دوست داشته باشیم یا باید از ایشان تبری نماییم و بیزار باشیم؟ امام در جواب نوشت دل ت به حال عمویت می‌سوزد؟ خدا عمویت را رحمت نکند و از او بیزار باشد! من از آنها بیزارم تو نیز از آنها کناره بگیر! به عیادت مریضشان مرو و تشییع جنازه ایشان را مکن و هرگز بر مرده آنها نماز نخوان.

کسی که امامی را به امامت بپذیرد که امام نباشد، مساوی است با کسی که منکر امامی شود که از طرف خدا به امامت تعیین شده، او مثل همان کسی است که شریک برای خدا قائل است و معتقد به سه خدا است. کسی که امامت امام آخر را منکر باشد مثل کسی است که امامت امام اول ما را منکر شود و کسی که دیگری را به تعداد ائمه اضافه نماید مثل کسی است که از امامان یکی را قبول نداشته باشد[۴۴].

ابراهیم بن عقبه گفت: نامه‌ای نوشتم به حضرت عسکری که فدایت شوم این سگ‌های باران‌خورده (منظورش واقفی‌مذهبان است که در عرف شیعه به سگ‌های باران خورده مشهور بودند چون عقیده فاسد آنها به دیگران سرایت می‌کرد) را می‌شناسم در قنوت نماز بر آنها نفرین کنم؟ در جواب فرمود: آری در قنوت نماز بر آنها نفرین کن. یحیی بن مبارک گفت: نامه‌ای برای حضرت رضا(ع) نوشتم و چند مسأله پرسیدم که جواب آنها را داد، در آخر نامه این آیه را نوشتم: ﴿مُذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذَلِكَ لَا إِلَى هَؤُلَاءِ وَلَا إِلَى هَؤُلَاءِ[۴۵] فرمود: درباره واقفی‌مذهبان نازل شده.

جواب نامه تمام به خط خود امام بود که نوشته بود: آنها نه از مؤمنین و نه از مسلمانان به شمار می‌آیند، از کسانی هستند که آیات خدا را تکذیب نموده‌اند ما همان ماه‌های معلوم هستیم که جنگ و جدال و حرف ناشایست و کار بد در ما نیست. یحیی! هر چه می‌توانی با آنها دشمنی کن.

علی بن ابی حمزه بطائنی به حضرت رضا(ع) گفت: ما از آباء کرامت روایت داریم که عهده‌دار غسل و کفن امام نمی‌شود مگر امامی مانند خودش، فرمود: بگو ببینم حسین بن علی امام بود یا نه؟ گفت: امام بود! پرسید: چه کسی عهده‌دار غسل و کفن او گردید؟ گفت: علی بن الحسین، فرمود: علی بن الحسین کجا بود؟ او که در زندان ابن زیاد به سر می‌برد. گفت: به طوری که آنها متوجه نشدند خارج شد و امر غسل و کفن و دفن پدر خویش را به پایان رسانید، آن‌گاه برگشت. حضرت رضا(ع) فرمود: در صورتی که ممکن باشد برای علی بن الحسین(ع) بیاید به کربلا و کار دفن و کفن پدر را انجام دهد، برای امام وقت نیز امکان دارد که وارد بغداد شود و متصدی کفن و دفن پدر گردد، باز به محل خود مراجعت نماید با اینکه در زندان و اسارت هم به سر نمی‌برده[۴۶].[۴۷]

منابع

پانویس

  1. پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، تاریخ اسلام بخش دوم ج۲، ص ۱۰۳.
  2. معارف و معاریف، ج۱۰، ص۲۹۹.
  3. محمدی، حسین، رضانامه، ص ۷۹۱.
  4. عیون أخبار الرضا (ع)، ج۱، باب ۱۰، ص۲۲۵-۲۲۶؛ الغیبة طوسی، ص۲۹.
  5. محمدی، حسین، رضانامه، ص ۷۹۱.
  6. پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، تاریخ اسلام بخش دوم ج۲، ص ۱۰۳.
  7. پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، تاریخ اسلام بخش دوم ج۲، ص ۱۰۳.
  8. رجال کشی، ص۴۵۵.
  9. رجال کشی، ص۴۵۸.
  10. رجال کشی، ص۴۶۰.
  11. محمدی، حسین، رضانامه، ص ۷۹۱.
  12. پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، تاریخ اسلام بخش دوم ج۲، ص ۱۰۳.
  13. «در حالی که برخی از فرزندزادگان برخی دیگرند» سوره آل عمران، آیه ۳۴.
  14. بحار الانوار، ج۴۹، ص۲۶۸.
  15. «عَنِ ابْنِ أَبِي يَعْفُورٍ قَالَ كُنْتُ عِنْدَ الصَّادِقِ(ع) إِذْ دَخَلَ مُوسَى(ع) فَجَلَسَ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(ع) يَا ابْنَ أَبِي يَعْفُورٍ هَذَا خَيْرُ وُلْدِي وَ أَحَبُّهُمْ إِلَيَّ غَيْرَ أَنَّ اللَّهَ جَلَّ وَ عَزَّ يُضِلُّ قَوْماً مِنْ شِيعَتِنَا فَاعْلَمْ أَنَّهُمْ قَوْمٌ لا خَلاقَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ‏... يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لا يُزَكِّيهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَدْ أَزَغْتَ قَلْبِي عَنْ هَؤُلَاءِ قَالَ يَضِلُّ بِهِ قَوْمٌ مِنْ شِيعَتِنَا بَعْدَ مَوْتِهِ جَزَعاً عَلَيْهِ فَيَقُولُونَ لَمْ يَمُتْ وَ يُنْكِرُونَ الْأَئِمَّةَ(ع) مِنْ بَعْدِهِ وَ يَدْعُونَ الشِّيعَةَ إِلَى ضَلَالَتِهِمْ وَ فِي ذَلِكَ إِبْطَالُ حُقُوقِنَا وَ هَدْمُ دِيْنِ اللَّهِ يَا ابْنَ أَبِي يَعْفُورٍ فَاللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْهُمْ بَرِي‏ءٌ وَ نَحْنُ مِنْهُمْ بِرَاءٌ». بحار الانوار، ج۴۸، ص۲۵۰.
  16. پژوهشی در تاریخ حدیث شیعه، ص۳۳۴.
  17. بحار الانوار، ج۵۰، ص۱۸؛ کافی، ج۲، ص۵۰۹.
  18. بحار الانوار، ج۴۹، ص۳۴؛ المناقب، ج۴، ص۳۳۵.
  19. بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۱۵؛ عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۲۰۵.
  20. بحار الانوار، ج۱۲، ص۳۰۹.
  21. غیبت طوسی، ص۴۷.
  22. علل الشرائع، ص۲۳۶؛ عیون اخبار الرضا(ع)، ج۱، ص۱۱۳.
  23. بحار الانوار، ج۴۸، ص۲۵۴؛ عیون اخبار الرضا(ع) ج۱، ص۱۱۴.
  24. عیون اخبار الرضا(ع)، ج۱، ص۲۲؛ بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۴.
  25. رجال کشی، ج۲، ص۷۶۸.
  26. عیون اخبار الرضا(ع)، ج۱، ص۱۱۲.
  27. غیبت شیخ طوسی، ص۴۹.
  28. «برآنند که نور خداوند را با دهان‌هاشان خاموش گردانند» سوره توبه، آیه ۳۲.
  29. عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۲۱۶؛ بحار الانوار ج۴۸، ص۲۶۰.
  30. رجال کشی، ص۲۵۵.
  31. «آنگاه آرامشگاه و ودیعه‌گاهی است» سوره انعام، آیه ۹۸.
  32. رجال کشی، ص۲۷۸.
  33. رجال کشی، ص۲۸۱.
  34. رجال کشی، ص۲۸۴.
  35. «و یهودیان گفتند که دست خداوند بسته است، دستشان بسته باد و بر آنچه گفته‌اند لعنت بر ایشان باد بلکه دست‌های او باز است و هرگونه بخواهد می‌بخشد» سوره مائده، آیه ۶۴.
  36. رجال کشی، ص۲۸۴.
  37. بحار الانوار، ج۴۸، ص۲۶۵.
  38. رجال کشی، ص۲۸۵.
  39. بحار الانوار، ج۴۸، ص۲۶۶.
  40. «باید بی‌درنگ گرفتار و کشته شوند» سوره احزاب، آیه ۶۱.
  41. پژوهشی در تاریخ حدیث شیعه، ص۳۳۵.
  42. تحفة الاحباب، ص۳۱۷.
  43. مناقب اهل البیت، ج۲، ص۱۶۶؛ بحار الانوار، ج۴۹، ص۵۸.
  44. بحار الانوار، ج۵۰، ص۲۷۴.
  45. «میان آن (دو گروه) سرگردان مانده‌اند، نه با اینانند نه با آنان» سوره نساء، آیه ۱۴۳.
  46. بحار الانوار، ج۴۸، ص۲۷۰.
  47. راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۱۴۱-۱۵۵.