سیاست در نهج البلاغه
مقدمه
واژه سیاست بهمعنای "رامکردن اسب" و نیز "خط سیر و راهی که انسان پیشرو دارد" به معنا شده است. در فرهنگهای علوم سیاسی، از سیاست معنای برنامه، شیوه عمل، اصول و قواعدی اساسی، اصول راهنما و... را مراد کردهاند. گرچه از قرن پانزدهم به بعد که سوداگری برخی کشورها واژه استعمار را به فرهنگ سیاسی میافزاید شاهد تغییر در مفهوم سیاست بودهایم، اما سیاست در متون قدیم از ارزش معنوی برخوردار بوده است. از نظر افلاطون، سیاست عالیترین دانشها و والاترین هنرهاست. به عقیده او انسان اجتماعی تنها در دامان جامعه میتواند از تربیت صحیح برخوردار شود. اگر ساختار جامعه نتواند امکان تربیت مردمان را فراهم آورد، نه آن جامعه و نه هیچ فردی از آن روی نیکبختی را نخواهند دید.
در اسلام معنای حقیقی سیاست عبارت است از مدیریت، توجیه و تنظیم زندگی اجتماعی انسانها در مسیر حیات معقول، سیاست با این دید در پویشهای انسانی نقشی برجسته یافته و در اهداف پیامبران نیز منظور شده است. بر این اساس، امام علی(ع) پس از تحقیق دوران زمامداری خود و در زمان کوتاه خلافت ظاهری، مبانی و عملی سیاست اسلامی را تبیین میکند. در منظر امام، سیاست و حکومت هدف نیست، بلکه وسیلهای است برای احقاق حق. از اینرو اصل حکومت بر مردم را به خودی خود امری بیارزش تلقی میکند و آنرا بیارزشتر از آب بینی بز[۱]، استخوان خوک در دست جذامی[۲] و برگ جویدهای در دهان ملخ[۳] و کفشی کهنه[۴] میداند. در نظام سیاسی امام، حکومت و سیاست آنگاه ارزش دارد که در سایه آن بتوان حق از دست رفتهای را زنده یا باطلی را دفع کرد. در عین حال حکومت و مدیریت جامعه امری ضروری است، حتی وجود حاکم فاجر را بهتر را نبود آن و ایجاد هرجومرج در جامعه میداند.
نگاهی به سخنان امام(ع)، دو مبنای "درخواست عموم مردم" و "مسئولیت الهی" را بهعنوان دو دلیل و ضرورت اصلی شرکت در فعالیت سیاسی و ساختار حکومتی روشن میسازد، چنانکه فرمود: اگر نبود حضور گسترده جمعیّت و عهدی که خدا از عالمان گرفته تا بر سیری ظالم و گرسنگی مظلوم ساکت ننشینند، افسارش را بر گردنش میافکندم و رهایش میکردم[۵].[۶]
معناشناسی
سیاست واژهای عربی از ریشه «السوس» به معنای ریاست و تدبیر[۷] یا خلقوخو[۸] است. واژهشناسان در تعریف سیاست گفتهاند: السِّيَاسَةُ الْقِيَامُ عَلَى الشَّيْءِ بِمَا يُصْلِحُهُ[۹]؛ «سیاست تدبیر چیزی است به آنچه آن را اصلاح کند». واژهشناسان زبان فارسی نیز همین مفهوم را برگزیده در تعریف سیاست میگویند: «سیاست به معنی پاس داشتن ملک، حکم راندن بر رعیت، حکومت، ریاست و داوری است»[۱۰].[۱۱]
معنای اصطلاحی
واژه سیاست، در اصطلاح علم سیاست در معانی گوناگونی به کار رفته است. برخی از تعاریف اصطلاحی آن چنین است: «فن کشورداری و کسب قدرت اجتماعی»[۱۲]، «قدرت و فن کسب، توزیع و حفظ آن، علم حکومت بر کشورها، فن و عمل حکومت بر جوامع انسانی»[۱۳]. همانگونه که مشاهده میشود، معنای سیاست نزد سیاستمداران همسان نیست، برخی آن را «دانش و علم» میدانند و گروهی از آن به «فن و عمل» تعبیر میکنند؛ ولی مهمترین و کلیترین موضوعات علم سیاست؛ یعنی دولت، قدرت و حکومت در همه این تعریفها یکسان است.
استاد علامه محمد تقی جعفری در تعریف سیاست مینویسد: «مدیریت و توجیه و تنظیم زندگی اجتماعی انسانها در مسیر حیات معقول»[۱۴]. اما برخی از نویسندگان تعریف فوق را کامل ندانسته و در تعریف سیاست گفتهاند: «سیاست یعنی تدبیر و اداره امور جامعه در مسیر تحقق ولایت الهی»[۱۵]. اگرچه این دو تعریف با نگاه به آموزههای علوی ارائه شده؛ ولی پویایی چنین برداشتی زمانی نمایان خواهد شد که این تعریف با تعاریف دگراندیشان مقایسه شود. ژان ژاک روسو[۱۶] حکومت را که از ارکان سیاست است چنین میشناساند: «حکومت واسطهای است بین رعایا و هیئت حاکمه که آنها را با همدیگر مربوط میسازد و اجرای قانون و حفظ آزادی سیاسی را به عهده میگیرد»[۱۷]. برخی پژوهشگران نیز در تعریف نظام سیاسی میگویند: «نظام سیاسی عبارت است از مجموعهای از سازمانهای اجتماعی که برای تأمین روابط طبقات اجتماعی و حفظ انتظام جامعه به وجود میآیند»[۱۸]. سیاست در تعاریف مصطلح امروزین، رابطهای دوسویه میان حکومت و مردم است؛ اما در نگاه علوی، سیاست تنها رابطهای دوسویه نیست[۱۹].
سیاست در نهجالبلاغه
معانی گوناگون سیاست مبتنی بر اندیشههای مختلف فلسفی و نسبتی است که اندیشمندان علم سیاست با این دنیا برقرار کردهاند. براساس دیدگاههای برخی از سیاسیون، امام علی(ع) فاقد اندیشه سیاسی است؛ زیرا او به راحتی میتوانست نبرد با معاویه را به زمان مناسبتری واگذارد، یا در برابر زیادهخواهی برخی از اصحاب پیامبر، نرمش و ملاطفت اختیار کند؛ اما چنین نکرد و نتیجه عملکرد وی چنان شد که حکومتش دیری نپایید و به افولگرایید[۲۰]. یکی از اهداف بحث ما واکاوی اجمالی اندیشه سیاسی امام است. واژه سیاست در خطبهها و کلمات آن حضرت کاربرد چندانی ندارد و در موارد معدودی که این واژه در گفتار وی به کار رفته است، بیشتر در معنای خلقوخو یا تأدیب و تمرین استعمال شده و در تمام نهجالبلاغه تنها در یکجا واژه سیاست به معنای کلی اصطلاحی امروزی آن، یعنی حکومت، قدرت و دولت به کار رفته است و آن هم خطاب به معاویه است که میفرماید: «وَ مَتَى كُنْتُمْ يَا مُعَاوِيَةُ سَاسَةَ الرَّعِيَّةِ وَ وُلَاةَ أَمْرِ الْأُمَّةِ»[۲۱]؛ «ای معاویه! کی بود که شما زمامداران رعیت و فرماندهان امت بودید؟» با اینکه واژه سیاست به معنای حکومت در نهجالبلاغه کاربرد زیادی ندارد؛ اما خطبهها، نامهها و کلمات فراوانی از آن حضرت وجود دارد که موضوع اصلی یا فرعی آنها سیاست است[۲۲].[۲۳]
سیاستمدار کیست؟
امام علی(ع) در ردّ تصور و پندار آنانی که گمان برده بودند معاویه از امام علی سیاستمدارتر و زیرکتر است میفرماید: «وَ اللَّهِ مَا مُعَاوِيَةُ بِأَدْهَى مِنِّي وَ لَكِنَّهُ يَغْدِرُ وَ يَفْجُرُ وَ لَوْ لَا كَرَاهِيَةُ الْغَدْرِ لَكُنْتُ مِنْ أَدْهَى النَّاسِ وَ لَكِنْ كُلُّ غُدَرَةٍ فُجَرَةٌ وَ كُلُّ فُجَرَةٍ كُفَرَةٌ وَ لِكُلِّ غَادِرٍ لِوَاءٌ يُعْرَفُ بِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ اللَّهِ مَا أُسْتَغْفَلُ بِالْمَكِيدَةِ وَ لَا أُسْتَغْمَزُ بِالشَّدِيدَةِ»[۲۴]؛ “به خدا سوگند! معاویه هرگز از من زیرکتر و سیاستمدارتر نیست، اما او براساس “غدر و فجور” عمل میکند و حیلهگری و نیرنگ در صحنه سیاست را جایز میشمارد. و اگر نبود زشتی و قباحت و کراهت غدر و نیرنگ، البته که من سیاستمدارترین مردم بودم، لکن هر غدر و حقهای گناه و جزء فجور و هر گناهی نیز نافرمانی و کفرآور است. برای تمامی کسانی که اهل غدر و حیله باشند در قیامت پرچمی است که با آن شناخته میشوند. به خدا سوگند! من (همانگونه که در صحنه سیاست به کسی غدر و حیله نمیکنم) هرگز غافلگیر نمیگردم که دربارهام غدر و حیله کنند و مکر به کار ببرند و من هرگز در سختی و گرفتاری عاجز و ناتوان نمیشوم”.
این تفسیر و تعریف امام(ع) از سیاست و سیاستمداری، مبنای مکتب سیاسی اسلام را تشکیل میدهد[۲۵].
اهداف سیاست علوی
سیاست به معنای کشورداری در نگاه امیرالمؤمنین(ع) از ضروریات هر جامعهای است و امام در نفی دیدگاه خوارج، که مبلغان هرج و مرج و نفی حکومت بودند میفرماید: «هَؤُلَاءِ يَقُولُونَ: لَا إِمْرَةَ إِلَّا لِلَّهِ وَ إِنَّهُ لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِيرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ»[۲۶]؛ «اینها میگویند: زمامداری مخصوص خداست با آنکه مردم را حاکمی باید، نیکوکردار یا تبهکار». اما هدف امام بسیار فراتر از کشورداری و تأمین رفاه و امنیت مردم است؛ چراکه این امور از لوازم هر حکومتی است. هدف حکومت در نگاه علوی، برپایی فرمان خداست. به دیگر سخن: سیاست علوی ترکیبی از رابطه خدا، مردم و حکومت است و بدینسان رابطه دوسویه حکومت و مردم در نگاه آن حضرت، امری است که حتی فاجران و فاسقان نیز از عهده آن برمیآیند. امام فرماید: «لَيْسَ عَلَى الْإِمَامِ إِلَّا مَا حُمِّلَ مِنْ أَمْرِ رَبِّهِ الْإِبْلَاغُ فِي الْمَوْعِظَةِ وَ الِاجْتِهَادُ فِي النَّصِيحَةِ وَ الْإِحْيَاءُ لِلسُّنَّةِ وَ إِقَامَةُ الْحُدُودِ عَلَى مُسْتَحِقِّيهَا وَ إِصْدَارُ السُّهْمَانِ عَلَى أَهْلِهَا»[۲۷]؛ «همانا بر امام نیست جز آنچه از امر پروردگار به عهده او واگذار شده است: کوتاهی نکردن در موعظت و کوشیدن در نصیحت و زنده کردن سنت و جاری ساختن حدود بر مستحقان آن و رساندن سهمهای بیتالمال به درخور آن».
بنابراین «زنده کردن سنت» از اهداف حکومت الهی است[۲۸]؛ و کوشش در نصیحت، تنها پند و اندرز نیست؛ چراکه پند و اندرز وظیفه هر مسلمانی است، بلکه بنا بر سیاست علوی، مدیران جامعه اسلامی باید وسایل خیرخواهی مردم را فراهم آورند و تمامی برنامههای دولت اسلامی را بر پایه خیر و خوبی مردم سامان دهند. حکومت نزد علی(ع)، امانتی الهی است که باید در پاسداشت آن کوشید و نباید در فرمانروایی بر مردم به دیده امرار معاش و ارتزاق نگریست[۲۹]. اینگونه نگرش به مقوله سیاست، بار سنگین مسئولیت را دو چندان میکند و تلاش برای خشنود ساختن خلق خدا را لذتبخش میکند و زیادهخواهان بیمسئولیت را از اطراف مدیران میراند. امام در نجوای خویش با خداوند، هدف خود را اینچنین تشریح میکند: «اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ يَكُنِ الَّذِي كَانَ مِنَّا مُنَافَسَةً فِي سُلْطَانٍ وَ لَا الْتِمَاسَ شَيْءٍ مِنْ فُضُولِ الْحُطَامِ وَ لَكِنْ لِنَرِدَ الْمَعَالِمَ مِنْ دِينِكَ وَ نُظْهِرَ الْإِصْلَاحَ فِي بِلَادِكَ فَيَأْمَنَ الْمَظْلُومُونَ مِنْ عِبَادِكَ، وَ تُقَامَ الْمُعَطَّلَةُ مِنْ حُدُودِكَ»[۳۰]؛ «خدایا تو میدانی آنچه از ما رفت، نه به خاطر رغبت در قدرت بود و نه از دنیای ناچیز خواستن زیادت. بلکه میخواستیم نشانههای دینت را (که تغییر داده بودند) به جایی که بود بازگردانیم و اصلاح را در شهرهایت ظاهر گردانیم، تا بندگان ستمدیدهات ایمن گردند و حدود ضایع ماندهات اجرا گردد».
اگرچه دغدغه امام رفاه ستمدیدگان و آبادانی شهرهاست، اما این دو مهم فرجام طبیعی هر حکومت دینی است، آن حضرت هدف خویش را چنین فریاد میزند: «إِنِّي أُرِيدُكُمْ لِلَّهِ»[۳۱]. آنگاه از مردم یاری میطلبد و میفرماید: «ای مردم! مرا بر کار خود یار باشید و فرمانم را پذیرفتار. به خدا سوگند، که داد ستمدیده را از آنکه بر او ستم کرده بستانم و مهار ستمکار را بگیرم و به ناخواه او تا به آبشخور حق بکشانم»[۳۲].[۳۳]
اصول سیاسی امام علی(ع)
نگاهی به سخنان امام در نهج البلاغه، مبانی بینش سیاسی ایشان را آشکار میکند. مواردی چون:
- پایبندی به قرآن و سنت که از آن بهعنوان حق جامعه بر گردن حاکم یاد میکند و میفرماید: حقی که شما بر گردن من دارید عمل به کتاب خدا و سنت پیامبر اکرم(ص) و قیام به حق و برپاداشتن سنت اوست[۳۴]. در این بینش سیاسی عمل کردن به قرآن، موجب رستگاری و سعادتمندی و عمل نکردن به آن موجب تیرهبختی است[۳۵]. از اینرو امام(ع) هنگامی که زمان امور را بهدست گرفت بر مبنای آگاهی منحصر به فردی که از قرآن کریم و سنت و سیره پیامبر اکرم(ص) داشت، نسبت به اجرای احکام و سنتهای تعطیل شده الهی، اقدام کرد.
- عدالت سیاسی: امام(ع) عدالت و اجرای آنرا بهعنوان یکی از اصلیترین اصول سیاسی در نظر داشت؛ مسئولیتی که بر مبنای پیمانی الهی بر عهده دانشمندان گذاشته شده است[۳۶]. از اینرو امام در روزهای آغازین حکومت خود بر این مسئله پای فشرد، چنانکه فرمود: به خدا سوگند اگر این املاک کابین همسران و بهای کنیزکان هم شده باشد، آنرا به بیت المال برمیگردانم[۳۷]. عدالت در سیره سیاسی امام، حافظ نظم و امنیت در جامعه است، از اینرو هرگز نمیتوان آنرا نادیده انگاشت. امام نیز در نخستین روزهای حکومتدست به اصلاحات گسترده در امور زد.
- آزادی سیاسی: اندیشه سیاسی امام علی(ع) مردمان را در تعیین سرنوشت خود آزاد میانگارد. از اینرو گرچه مردمان بهسوی مردمان ایشان هجوم میآورند و ایشان را به خلافت برمیگزینند، اما حق کسانی را که با ایشان بیعت نکردند، حفظ و خود ایشان جانشان را ضمانت میکند. در نگاه سیاسی امام، مشروعیت خلافت در بیعت آزادانه مردم معنا مییابد. از اینرو حکومت حق توده مردم است و حقی نیست که خداوند آن را به یکی از افراد بشر عطا کرده باشد[۳۸]. در بینش سیاسی امام، انتقاد از دستگاه حکومت حق مردم است. از اینرو برای ایجاد این فرهنگ با چاپلوسی و تملق که همیشه در کنار دستگاه قدرت وجود دارد، به مبارزه برخاست[۳۹].
- برخورد با مخالفان سیاسی: بینش سیاسی امام مدارا با مخالفان سیاسی را که اصلی تردیدناپذیر در جوامع مختلف است، میپذیرد و حفظ حقوق آنها را تا زمانیکه نظم و امنیت جامعه را از بین نبردهاند، امری واجب تلقی میکند. نمونه این امر در فتنه خوارج پیش آمد. امام در کلامی فرمود: "برای آنان زمانیکه نظم را بر هم نزنند، سه حق مفروض است: حضور در مسجد، پرداخت فیء و آزادی در جامعه".
- نقش مردم در ساختار سیاسی: امام(ع) برای مردم نقشی ویژه و محوری قائل است، بهگونهای که فقدان آن، امر حکومت را با خطر مواجه میکند. این نقش متقابل در کلام زیر نمود عینی پیدا میکند. فرمود: رعیت اصلاح نمیشود مگر اینکه زماندار اصلاح شود و زمامدار اصلاح نمیشود مگر اینکه رعیت درستکار باشد[۴۰]. در منطق امام، انتخاب مردم زمینه تحقیق حکومت است و بدون آن حکومت ممکن نخواهد شد. از اینرو بیعت اکثریت مردم یک اثر طبیعی و تکوینی داشت و آن حصول قدرت متمرکز و مردمی برای امام بود که در پرتو آن حکومت را به دست گرفت. از اینرو نقش مردم را از چند جهت میتوان در سخنان ایشان مورد نظر قرارداد: نقش ایجادی که با بیعت مردم بهوجود میآید[۴۱]؛ ۲. نقش ابقایی که با طاعت و مشارکت مردم در امور فراهم میآید؛ ۳- نقش اصلاحی که با نصیحت، مشورت و خیرخواهی مردمان در حکومت پدید میآید[۴۲]. از اینرو امام(ع) به زمامداران در ارتباط با مردم اموری را سفارش میکند که عبارتاند از: فروتنی در برابر مردم[۴۳]، پرهیز از امتیازخواهی[۴۴]، ارتباط رودررو با مردم[۴۵]، دوری از تشریفات در مواجهه با مردم[۴۶]، نزدیکی به سطح زندگی پایینترین مردم[۴۷]، محبت به مردم[۴۸]، جلب رضایت مردم[۴۹]، صداقت با مردم[۵۰]، خیرخواهی[۵۱]، عفو و گذشت نسبت به مردم[۵۲] و عیبپوشی[۵۳].
- تبیین روش و سیره سیاسی کارگزاران: انتخاب کارگزاران و سفارشهای امام به آنها در مواجهه با خدا، خویشتن و مردم، وجود سه محور را در اندیشه سیاسی امام مطرح میکند: محور نخست، فرد در آستانه مسئولیت؛ محور دوم، ویژگیهای فردی؛ محور سوم، ویژگیهای حکومتی[۵۴].
مبانی سیاست علوی
مبانی، جمع مبنا به معنای بنیان، شالوده و اساس هر چیزی است[۵۵]. سیاست علوی نیز بر پایههایی استوار است که در سراسر کلمات امام مشهود است. سفارشنامه مالک اشتر[۵۶]، اگرچه بسیار پربار است؛ اما تمام سیاستهای علوی را در بر نمیگیرد و بسیاری از سیاستهای اداری، فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی آن حضرت را باید در متون دیگر جستجو کرد[۵۷]. اکنون به واکاوی برخی مبانی سیاست علوی میپردازیم:
عدالت
بیتردید هیچ واژهای مانند عدالت همسنگ علی(ع) نیست، اما باید دانست که عدالت از اهداف و آرمانهای حکومت علوی نیست که در راه آن برخیزد، بلکه از اساسیترین پایههای سیاست امام است که در پیشگاه هیچ مصلحتی قربانی نمیشود و میتوان گفت که مرز حکومت علی(ع) همان عدالت است که به تعبیر زیبای وی، برترین چشمروشنی زمامداران است: «إِنَّ أَفْضَلَ قُرَّةِ عَيْنِ الْوُلَاةِ اسْتِقَامَةُ الْعَدْلِ فِي الْبِلَادِ وَ ظُهُورُ مَوَدَّةِ الرَّعِيَّةِ»[۵۸]؛ «برترین روشنی چشم زمامداران، برپا داشتن عدالت در شهرها و آشکار شدن دوستی میان شهروندان است». امام در همین نامه، عدالت فراگیر را از مالک اشتر میخواهد. ایشان با واقعبینی میداند که ترجیح یک خواسته از میان خواستههای گوناگون بسیار مشکل است؛ اما از زیردستان خود میخواهد که عدالت را بر تمامی خواستههای خود مقدم بدارند: «به درستی که چون خواستههای زمامدار گوناگون شود، او را فراوان از عدالت باز میدارد. پس باید کار مردم در آنچه حق است، نزد تو یکسان باشد؛ چراکه ستم، جانشین عدل نخواهد شد»[۵۹].
در بینش علوی، محبت و مهرورزی از ستونهای دین[۶۰] به شمار میرود؛ اما آنگاه که محبت با عدالت در تعارض قرار گیرد، عدالت بر آن مقدم میشود. در دوران امام(ع) عدهای از شهروندانی که تحمل عدالت را نداشتند به معاویه پناهنده شدند. امام در نامهای به فرماندار مدینه اعتراض آنان را نادیده گرفت و چنین نگاشت: «إِنَّمَا هُمْ أَهْلُ دُنْيَا مُقْبِلُونَ عَلَيْهَا وَ مُهْطِعُونَ إِلَيْهَا وَ قَدْ عَرَفُوا الْعَدْلَ وَ رَأَوْهُ وَ سَمِعُوهُ وَ وَعَوْهُ وَ عَلِمُوا أَنَّ النَّاسَ عِنْدَنَا فِي الْحَقِّ أُسْوَةٌ فَهَرَبُوا إِلَى الْأَثَرَةِ فَبُعْداً لَهُمْ وَ سُحْقاً»[۶۱]؛ «آنان مردم دنیایند روی بدان نهاده و شتابان در پیاش افتاده. عدالت را شناختند و دیدند، و شنیدند و به گوش کشیدند، و دانستند که مردم نزد ما در حق یکساناند، پس گریختند تا تنها خود را به نوایی برسانند. دور باشند، دور از رحمت خدا».
علاقهمندان امام وقتی شدت عدالت وی را عامل جدایی گروهی از افزونطلبان میدیدند، از او میخواستند تا از سیاست عدالتمحور خویش، برای مدتی روی گرداند و به گروهی از رؤسای قبایل و چهرههای پرنفوذ سیاسی امتیازات ویژه اقتصادی بدهد؛ اما امام چنین پیشنهادهایی را هرگز نپذیرفت و بر سیاست خود پای فشرد. گفتگوی زیبای آن حضرت با مالک اشتر در این زمینه خواندنی است. مالک به زیبایی دریافته است که مردم خواهان عدالتاند؛ اما تنها در حق دیگران و چنانچه عدالت در حق ایشان هم به جای آورده شود، نالان میشوند. اکنون بخشی از گفتگوی امام را با مالک اشتر ملاحظه نمایید: زمانی که علی(ع)، از فرار مردم به سوی معاویه، نزد مالک اشتر شکوه کرد، اشتر گفت: «ای امیر مؤمنان! ما با مردم جمل، با همراهی بصریان و کوفیان جنگیدیم در حالی که رأی [همگان] یکی بود؛ اما پس از آن اختلاف کردند و دشمنی برپا داشتند، نیتها سست شد و عدالت، کم گردید؛ و تو آنان را به عدالت میخوانی و در میانشان با حق رفتار میکنی و حق فروافتادگان را از مهتران میستانی و مهتران، نزد تو بر فروافتادگان هیچ برتری ندارند. گروهی از آنان که با تو بودند، وقتی به این امر مبتلا شدند، ناله سر دادند و از این عدالت، اندوهناک گشتند. [اما] هدیههای معاویه نزد ثروتمندان و بزرگان بود و جان مردم به سوی دنیا پرکشید، و کسانی که دل به دنیا نمیسپارند، اندکاند و بیشتر مردم، کسانی هستند که حق را دور میافکنند و با باطل همراهی میکنند و دنیا را ترجیح میدهند»[۶۲]. آنگاه مالک پیشنهاد میدهد تا حضرت بر آنان بذل و بخشش کند؛ اما امام پاسخهای زیبایی میدهد. جملههای مالک را یکایک نقل میکند و برایش پاسخی درخور میدهد. برای نمونه فرمود: «و اما آنچه بر زبان راندی که حق بر آنان گران است و بدین سبب از ما جدا شدند؛ پس خداوند آگاه است که آنان از ستم [ما] از جدا نشدند و آنگاه که از ما کناره گرفتند، به عدالت، فراخوانده نشدند، [بلکه] جز دنیای فانی را که گویا از آن جدا شدهاند، نجستند و روز رستاخیز، مورد بازخواست قرار گیرند که آیا دنیا را طلب کردند یا برای خدا رفتار کردند»[۶۳].[۶۴]
صداقت
دومین مبنای امام(ع) در سیاست، راستی و درستی است. مکر و حیله نه تنها در سیاست وی جایگاهی ندارد، بلکه آن را نافرمانی خدا میداند که نباید به آن نزدیک شد و در پاسخ به سرزنش کسانی که معاویه را از او زیرکتر میدانستند فرمود: «به خدا سوگند معاویه از من زیرکتر نیست؛ لیکن او حیله میکند و معصیت میورزد؛ و اگر نبود که حیله، زشت و ناپسند است، من از زیرکترین مردمان بودم»[۶۵]. کرامت انسان نزد علی(ع) یک اصل اصیل است، بنابراین از نظرگاه وی نمیتوان به انسان وعده دروغین داد و از همین روی از فرماندار خویش میخواهد که به تمام وعدههای خود، حتی وعدههایی که به دشمنان داده است، وفادار بماند: «وَ إِنْ عَقَدْتَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ عَدُوِّكَ عُقْدَةً أَوْ أَلْبَسْتَهُ مِنْكَ ذِمَّةً فَحُطْ عَهْدَكَ بِالْوَفَاءِ، وَ ارْعَ ذِمَّتَكَ بِالْأَمَانَةِ، وَ اجْعَلْ نَفْسَكَ جُنَّةً دُونَ مَا أَعْطَيْتَ»[۶۶]؛ «اگر با کسی که میان تو و او دشمنی است، پیمانی بستی، یا به وی امانی دادی، به عهدت وفا کن و امان را رعایت نما و خود را سپری برای انجام وعدهها قرار ده».
وفا به عهد تنها دستور الهی نیست، بلکه هر انسان عاقبتاندیشی، پیامدهای عهدشکنی را در مییابد و منفعتی که از عنوان وفاداری و صداقت به دست میآید، با هیچ دستاوردی قابل سنجش نیست. امام(ع) فرمود: «مشرکان نیز در میان خود، بدان وفای به عهد ملتزم بودند؛ چراکه فرجام تباه پیمانشکنی را احساس کرده بودند»[۶۷]. از سویی در برخی از کلمات امام، جنگ، به عنوان نیرنگ[۶۸] معرفی شده است و این سخن بازتاب گفتار پیامبر خداست که در نبرد خندق فرمود: «الْحَرْبُ خُدْعَةٌ»[۶۹]. در بررسی این دو سخن باید بگوییم که امام(ع) عملیات روانی را برای سرکوبی دشمن میپذیرد؛ اما معتقد است که در برابر دوستان هرگز نباید دست به نیرنگ زد و پیمان با دشمن نیز همواره استوار است و نباید آن را گسست[۷۰]. هنر امام این است که حتی در عملیات روانی خویش از دروغ پرهیز میکند. یکی از یاران امام نبرد صفین را چنین گزارش میکند: «به درستی که امیرالمؤمنین، هنگامی که در صفین با معاویه روبهرو شد، صدایش را بلند میکرد تا یارانش بشنوند و میفرمود: به خدا سوگند معاویه و یارانش را خواهم کشت[۷۱]. آنگاه در آخر سخن، صدایش را آهسته میکرد و میگفت: إن شاء الله! من نزدیک ایشان بودم گفتم: ای امیرمؤمنان! همانا سوگند یاد کردی بر آنچه انجام میدهی، آنگاه إن شاء الله گفتی. مقصودت از این کار چه بود؟ فرمود: جنگ نیرنگ است و من نزد مؤمنان دروغگو نیستم، خواستم تا یارانم را بر دشمن بشورانم تا سستی نکنند و [به نبرد] با آنان، رغبت پیدا کنند. پس در آینده، داناترین آنان از این سخن سود خواهد برد. إن شاء الله»[۷۲].[۷۳]
قانون و انضباط اداری
همانگونه که پیش از این گذشت، امام(ع) آشوبگری در جامعه را برنمیتابد و حتی حکومت مرد تبهکار را در صورتی که مؤمن به کار خویش پردازد و کافر بهره خود را ببرد، بهتر از ناامنی میداند[۷۴]. وفاداری امام به قانون تا آنجا پیش رفت که یکی از مسئولین فرهنگی حکومت خویش را مجازات کرد و سفارش احدی را نپذیرفت[۷۵]. نتیجه رعایت قانون و نظم اداری، سامان یافتن کارهاست. امام در سفارش خود به مالک اشتر مینویسد: «وَ أَمْضِ لِكُلِّ يَوْمٍ عَمَلَهُ فَإِنَّ لِكُلِّ يَوْمٍ مَا فِيهِ... وَ إِيَّاكَ وَ الْعَجَلَةَ بِالْأُمُورِ قَبْلَ أَوَانِهَا أَوِ التَّسَقُّطَ فِيهَا عِنْدَ إِمْكَانِهَا أَوِ اللَّجَاجَةَ فِيهَا إِذَا تَنَكَّرَتْ أَوِ الْوَهْنَ عَنْهَا إِذَا اسْتَوْضَحَتْ فَضَعْ كُلَّ أَمْرٍ مَوْضِعَهُ، وَ أَوْقِعْ كُلَّ أَمْرٍ مَوْقِعَهُ»[۷۶]؛ «کار هر روز را در همان روز انجام بده؛ چراکه هر روز، کار خود را دارد.... زنهار از شتاب در کارهایی که هنگام انجام دادن آنها نرسیده یا سهلانگاری به هنگام امکان آنها، یا اصرار بیجا وقتی که ناشناخته و مبهماند، یا سستی، هنگامی که آشکارند. هر چیزی را در جای خودش بگذار و هر کاری را به موقع انجام بده».
امام شتاب پیش از توانایی و درنگ پس از فراهم آمدن فرصت را ابلهی میداند[۷۷] و در آخرین اندرزهایش در بستر شهادت، فرزندان خویش را به رعایت نظم دعوت میکند[۷۸]. امیر(ع) نظم را از آغاز تا انجام نیکو میشمرد و ضابطه و قانون در نزد او فراتر از هر نسبتی است. یکی از بستگان امام از جایگاه خویش سوء استفاده کرد. آن حضرت او را به شدت نکوهش کرد و میزان پایبندی خود را به قانون چنین نگاشت: «اگر حسن و حسین چنان میکردند که تو انجام دادی (از من روی خوش نمیدیدند) روابط ما قطع میشد و بر فکر من اثر نمیگذاشتند»[۷۹]. اکنون با اعتراف به ناتوان ی خویش در استخراج مبانی سیاست علوی به همین مقدار بسنده میکنیم و در ادامه بحث به فرایند مدیریت در نهجالبلاغه میپردازیم[۸۰].
فرایند مدیریت در نهجالبلاغه
مدیریت، فرایند طراحی و حفظ محیط و شرایطی است که در آن افراد و گروهها برای دستیابی به اهداف منتخب گروهی، بهطور مؤثر و با انگیزه فعالیت کنند[۸۱]. اگرچه در تعریف مدیریت همه صاحبنظران همداستان نیستند و حتی در علم یا هنر بودن مدیریت اتفاق نظر ندارند، ولی همه آنان مدیریت را یک فرایند انسانی میدانند. به دیگر سخن: مدیر موفق، با شناختی که از مجموعه خویش دارد، بهترین راهکار را به سوی هدف تنظیم میکند. امیرمؤمنان(ع) حدود هزار و چهارصد سال پیش سازمان مدیریتی خویش را به گونهای بنیان نهاد که بسیاری از شاخصههای آن با همه سودمندی، در نظام نوین جهانی همچنان ناشناخته مانده است و چنانچه دانشمندان علوم سیاسی با تلاشهای میانرشتهای کمر همت ببندند، میتوانند، ساختار زیبایی از مدیریت آن حضرت را به جهانیان ارائه کنند. اکنون تنها به برخی از ویژگیهای مدیریتی امام اشاره میکنیم:
گزینش شایستگان
امیرمؤمنان(ع) در سفارشنامه خویش به مالک اشتر از وی میخواهد تا برای گزینش بهترین افراد، آزمون برگزار کند و نیازهای گوناگون را در نظر گیرد و هوشیارانه در گزینش آنان اقدام نماید. امام مینویسد: «ثُمَّ انْظُرْ فِي أُمُورِ عُمَّالِكَ فَاسْتَعْمِلْهُمُ اخْتِبَاراً وَ لَا تُوَلِّهِمْ مُحَابَاةً وَ أَثَرَةً فَإِنَّهُمَا جِمَاعٌ مِنْ شُعَبِ الْجَوْرِ وَ الْخِيَانَةِ وَ تَوَخَّ مِنْهُمْ أَهْلَ التَّجْرِبَةِ وَ الْحَيَاءِ مِنْ أَهْلِ الْبُيُوتَاتِ الصَّالِحَةِ وَ الْقَدَمِ فِي الْإِسْلَامِ الْمُتَقَدِّمَةِ فَإِنَّهُمْ أَكْرَمُ أَخْلَاقاً وَ أَصَحُّ أَعْرَاضاً وَ أَقَلُّ فِي الْمَطَامِعِ إِشْرَافاً وَ أَبْلَغُ فِي عَوَاقِبِ الْأُمُورِ نَظَراً»[۸۲]؛ «سپس در کار عاملان خود بیندیش و پس از آزمودن به کارشان بگمار، و به میل خود و بیمشورت دیگران به کاری مخصوصشان مدار، که به هوای خود رفتن و برای دیگران ننگریستن، از شاخههای ستمگری و خیانت است و عاملانی اینچنین را در میان کسانی بجوی که تجربت دارند و حیا، از خاندانهای صالح و در مسلمانی قدمی پیشتر دارند، - و دلبستگی بیشتر - چراکه اخلاق آنان کریمتر است و آبروشان محفوظتر و طمعشان کمتر، و عاقبتنگریشان فزونتر».
امانتداری، دینداری و تخصص از ابتداییترین شاخصههایی است که مدیر جامعه اسلامی در گزینش همکاران خود در نظر میگیرد. اگرچه همه این معیارها پسندیده است؛ اما باید دانست که فریبکاران بسیارند و با ظاهری آراسته خود را متدین و متخصص جلوه میدهند و از همین راه در اطراف مدیران خوشباور گرد میآیند و برای خویش متاعی برمیگزینند. امام در سفارش خویش چنین مینویسد: «البته در گزینش آنان، تنها به خواست و اطمینان و خوشگمانی خود اعتماد مکن؛ چراکه شخصیتها برای جلب نظر زمامداران، به آراستن ظاهر و خوشخدمتی میپردازند، ولی در پس آن، از خیرخواهی و امانتداری نشانی نیست. لیکن آنان را به خدمتی که برای کارگزاران نیکوکار پیش از تو عهدهدار آن بودهاند، بیازمای و بر کسی اعتماد کن که نیکوترین اثر را در میان همکاران داشته و به امانتداری، از همه شناختهشدهتر است که این نشانه خیرخواهی تو برای دین خدا و کسانی است که کار آنها را بر عهده گرفتهای»[۸۳].
امام(ع) افزون بر معیار کلی شایستهسالاری، برخی ریز موضوعات را نیز یادآور میشود تا مدیران با دقت بیشتری همکاران خود را برگزینند. انسان بخیل در حکومت امیرمؤمنان جایگاهی ندارد؛ زیرا نسبت به اموال مردم حریص است. امام فرد نادان را نمیپسندد؛ زیرا معتقد است که مردم را به گمراهی میبرد و افراد بیعدالتی را که به گروهی میبخشند و گروهی را محروم میسازند شایسته مدیریت نمیداند[۸۴].[۸۵]
کنترل و نظارت
دنیا و دلمشغولیهای آن آفت همیشگی انسان است و هراندازه که انسان در مراتب بالاتر گام نهد، تندبادهای حرص قدرت، تکبر و... بر او هجوم میآورند تا آنجا که حتی دنیاگریزان را نیز راه گریزی نمیماند: «حَتَّى إِذَا أَنِسَ نَافِرُهَا وَ اطْمَأَنَّ نَاكِرُهَا»[۸۶]؛ «تا آنگاه که انس گیرد به او، کسی که از آن گریزان است و دل بندد به او، آنکه او را ناخوش دارد». اگرچه از نظرگاه امام بهترین راه مهار نفس، کنترل درونی (تقوا) است، اما با این همه او سیستمهای نظارتی گوناگونی را در عرصههای حکومت، اقتصاد و... سامان داد و از بهترین و مطمئنترین یارانش برای امر نظارت بهره جست. این اقدامات، افزون بر نظارتهای مستقیمی بود که آن حضرت از حوزه حکومتی خویش داشت. در برخی از بازرسیهای مستقیم، امام قیمت کالاها را میپرسید[۸۷] و با کمفروشان و نیرنگبازان در تجارت مسلمین برخورد میکرد؛ و وقتی أصبغ - نیکو یار علی(ع) - از وی میخواهد که امام در منزل نشیند و او به جای حضرت انجام وظیفه نماید، در جواب میفرماید: «مَا نَصَحْتَنِي»[۸۸].
امام به مالک اشتر مینویسد: «ثُمَّ تَفَقَّدْ أَعْمَالَهُمْ وَ ابْعَثِ الْعُيُونَ مِنْ أَهْلِ الصِّدْقِ وَ الْوَفَاءِ عَلَيْهِمْ، فَإِنَّ تَعَاهُدَكَ فِي السِّرِّ لِأُمُورِهِمْ حَدْوَةٌ لَهُمْ عَلَى اسْتِعْمَالِ الْأَمَانَةِ وَ الرِّفْقِ بِالرَّعِيَّةِ»[۸۹]؛ «پس کارهایشان را وارسی کن و جاسوسانی از مردم راستگوی و وفادار (به خود) بر آنان بگمار؛ زیرا مراقبت نهانی تو در کارهایشان آنان را به رعایت امانت و مدارا در حق رعیت وا میدارد». راستی و درستی از مفاهیم صداقت است و امام وجود دیدهبان صداقتپیشه و وفادار را شرط دادرسیهای خویش میداند و فرجام این بازرسیها را امانتداری مدیران و نرمخویی آنان با مردم میشمارد و حتی پس از آنکه چگونگی گزینش قضات را به مالک اشتر گوشزد میکند، برای او مینویسد: «آنگاه از داوری او بسیار مراقبت کن»[۹۰]. امام در مواردی افراد متخصص را برای نظارت برمیگزیند و محدودهای را برای بازرسی آنان مشخص میکند[۹۱] و گزارش کار آنان را به صورت مکتوب میخواهد[۹۲]. تأسیس صندوق گزارشها و شکایات از دیگر ابتکارات امام در زمینه نظارت دقیق بر امور است. ابن ابیالحدید در شرح نهجالبلاغه مینویسد: «امیرمؤمنان خانهای داشت به نام بیتالقصص (صندوق گزارشها) که مردم نامههای خود را در آن میافکندند»[۹۳].[۹۴]
آگاهی و توانایی
حرکت در قلمرو اعتدال شرط اساسی مدیران جامعه اسلامی است، از اینرو کارگزار جامعه باید آگاهی و توانایی لازم را برای پیشبرد اهداف تعیین شده، فراهم آورد. امیر(ع) سزاوارترین افراد را این گونه معرفی مینماید: «أَقْوَاهُمْ عَلَيْهِ وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللَّهِ فِيهِ»[۹۵]؛ «بر آن تواناترین باشد و در آن به فرمان خدا داناترین». امام در برابر مردمی که او را به ستوه آوردهاند، آگاهی و توانایی خویش را نشان میدهد و میفرماید: «من میدانم چگونه میتوان شما را درست کرد و از کجی به راستی آورد»[۹۶].
اما دست از اصلاح این مردم نافرمان برمیدارد؛ زیرا هزینه چنین اصلاحی، تباهی دین است و امام آن را نمیپسندد. دین، خط قرمز اصلاحات علوی است و دنیایی که با نابودی دین بنا شود، در نظام علوی محکوم است: «لَا تُصْلِحْ دُنْيَاكَ بِمَحْقِ دِينِكَ فَتَكُونَ مِنَ الْأَخْسَرِينَ أَعْمَالًا»[۹۷]؛ «دنیای خود را به نابودی دینت اصلاح مکن که در عمل از جمله زیانکارترینها باشی». حرکت در مرز اعتدال به معنای رعایت مصالح دنیوی و اخروی است، تا از یک سو دنیای مردم آباد گردد و از دگرسو مردم بتوانند در دنیای مطلوب خویش به سمت آخرت حرکت و عطر دلانگیز معنویت را استشمام کنند. آگاهی و توانایی مدیر در هر دو زمینه مطلوب است؛ زیرا وی باید به گونهای برنامهریزی کند که ایمان مؤمنان بیفزاید و اعتماد مردم بیتفاوت جامعه نیز به وی معطوف گردد[۹۸].
اعتماد به مردم
امام از یک سو شایستگان را برمیگزیند و بر حُسن انجام کار آنان نظارتی دقیق مینماید و از دگر سو به آنان سفارش میکند که به گونهای رفتار کنند که اعتماد مردم را به دست آورند: «بدان که هیچ چیز مانند نیکی در حق رعیت گمان والی را به آنها نیک نسازد،... پس رفتار تو چنان باشد که خوشگمانی به رعیت برایت فراهم آید؛ زیرا این حسن ظن و تفاهم، رنج بسیار و بار سنگینی را از تو میزداید»[۹۹]. در نگاه علی(ع) حاکم اسلامی نمیتواند خود را برتر از مردم بداند. ایشان از سویی با صراحت اعلام میفرماید: «إِنَّمَا الْوَالِي بَشَرٌ»[۱۰۰]. و از سوی دیگر رعایت حقوق همه مردم را چنین گوشزد میکند که نمیتوان مردم را به بهانههای واهی کنار نهاد؛ زیرا مردم یا همکیشان والیاند، یا همنوعان او، و رعایت حق هر دو گروه واجب است: «إِمَّا أَخٌ لَكَ فِي الدِّينِ وَ إِمَّا نَظِيرٌ لَكَ فِي الْخَلْقِ»[۱۰۱]؛ «(مردم دو صنفاند): یا برادر دینی تواند یا در آفرینش همانند تو». البته از دیدگاه امام، شرط ادامه مدیریت رضایت همگانی است و ناخشنودی عدهای از نزدیکان، مانع اجرای فعالیتهای سازنده نخواهد بود و رعایت منافع توده مردم بر منافع اقلیت ترجیح دارد: «وَ لْيَكُنْ أَحَبَّ الْأُمُورِ إِلَيْكَ أَوْسَطُهَا فِي الْحَقِّ وَ أَعَمُّهَا فِي الْعَدْلِ وَ أَجْمَعُهَا لِرِضَى الرَّعِيَّةِ فَإِنَّ سُخْطَ الْعَامَّةِ يُجْحِفُ بِرِضَى الْخَاصَّةِ وَ إِنَّ سُخْطَ الْخَاصَّةِ يُغْتَفَرُ مَعَ رِضَى الْعَامَّةِ»[۱۰۲]؛ «و باید از کارها آن را بیشتر دوست بداری که نه از حق بگذرد و نه فرو ماند و عدالت را فراگیرتر بود و رعیت را دلپذیرتر، که ناخشنودی همگان خشنودی نزدیکان را بیاثر گرداند و خشم نزدیکان، خشنودی همگان را زیانی نرساند».
چرا که این توده مردماند که مایه آبروی دین و جامعه اسلامی اند و در برابر دشمنان میایستند: «وَ إِنَّمَا عِمَادُ الدِّينِ وَ جِمَاعُ الْمُسْلِمِينَ وَ الْعُدَّةُ لِلْأَعْدَاءِ الْعَامَّةُ مِنَ الْأُمَّةِ فَلْيَكُنْ صِغْوُكَ لَهُمْ وَ مَيْلُكَ مَعَهُمْ»[۱۰۳]؛ «آنان که دین را پشتیباناند و موجب انبوهی مسلمانان و آماده پیکار با دشمنان، عامه مردماناند. پس باید گرایش تو به آنان بود و میل تو به سوی ایشان». به راستی اگر همین سیاست راهبردی علی(ع) در جامعه امروز نصبالعین مدیران قرار گیرد، کدام خویشاوندی میتواند از امکانات ویژه عمومی، استفاده خصوصی کند؟ بیتردید مدیر پیرو امام کسی است که در مرحله نخست گرفتاری توده مردم را حل کند و سپس به خویشان و اطرافیان خود بپردازد و تنها شیفتگان خدمتاند که به آن حضرت وفادارند. نکته آخر اینکه امیر(ع) به قضاوت افکار عمومی ارج مینهد و از مدیران میخواهد که خود را در معرض افکار عمومی قرار دهند: «مردم در کارهای تو چنان مینگرند که تو در کارهای والیان پیش از خود مینگری و درباره تو، آن میگویند که تو درباره آنان میگویی و نیکوکاران را به نام نیکی توان شناخت که خدا از ایشان بر زبانهای بندگانش جاری ساخت»[۱۰۴]. ایشان در عبارتی از همین نامه زیبا از مسئولان میخواهد که پاسخگوی افکار عمومی باشند و اگر خطایی کردهاند آشکارا از آنها پوزش بخواهند: «وَ إِنْ ظَنَّتِ الرَّعِيَّةُ بِكَ حَيْفاً فَأَصْحِرْ لَهُمْ بِعُذْرِكَ وَ اعْدِلْ عَنْكَ ظُنُونَهُمْ بِإِصْحَارِكَ»[۱۰۵]؛ «و اگر رعیت بر تو گمان ستم برد، عذر خود را آشکارا با آنان در میان گذار و با این کار از بدگمانیشان درآر»[۱۰۶].
تبیین ویژگیهای فرد در آستانه پذیرش مسئولیت
فرد در آغاز پذیرش مسئولیت با دشواریهای فراوان روبهروست. در عین حال، حاکم معاداندیش میداند که اگر کوچکترین خطایی از او سر زند، در پیشگاه الهی محاسبه میشود و اگر جبران آنرا نتواند، در عرصه حاکمیت الهی باید پاسخگو باشد. از اینرو مسئول تا پای جان باید در ادای مسئولیت خویش ایستادگی کند[۱۰۷]. زمامدار با عمل خویش باید خدا را به دل و دست و زبان خود یاری دهد؛ زیرا خداوند یاری یاوران خویش و بزرگداشت ارج گزارانش را خود بر عهده گرفته است[۱۰۸]. حکومتی امانتی است از طرف خداوند که باید آنرا [پاس داشت. امام مسئول را از تمسّک به ابراز زر و زور و تزویر بازمیدارد؛ زیرا این سه عامل شیوه مستکبران در حکومت است. از اینرو به یکی از کارگزاران فرمود: کاری که بر عهده توست، طعمهای نیست که به چنگ آورده باشی، بلکه بر گردنت امانتی است. آنکه تو را بدان کار گمارده، نگهبانی امانت را نیز بر عهدهات گذارده است[۱۰۹]. بنابراین باید فرد مسئول از پیش در امر خودسازی کوشیده و توفیق یافته باشد تا در انجام وظیفه نلغزد و گرفتار لغزشهای ناشی از قدرت نشود[۱۱۰].
تبیین ویژگیهای فرد کارگزار
تبیین ویژگیهای سیاسی
- عفو و اغماض از خطای مردم.
- ملاک، برتری امور، چنانکه فرمود: باید از کارها آن را بیشتر دوست بداری که نه از حق بگذرد و نه فروماند و عدالت را فراگیرتر بود و رعیت را دلپذیرتر.
- اولویت با حقمداران باشد.
- کینه مردم را برنینگیزد.
- گمان نیکو را در مردم بهوجود آورد.
- دوری از عیبجویان.
- بلندهمتی، مدد از خدا و صبر در راه موفقیت.
- در رفتارهای اجتماعی افراد، بین نیکوکار و بدکار فرق گذارد.
- نظارت مستقیم بر برخی وظایف محوله.
- زمامدار باید در میان مردم باشد.
- زمامدار از بذل و عنایت ویژه به نزدیکان و خویشان ممانعت ورزد.
- حاکم برتر از قانون نیست، چنانکه میفرماید: اگر مردم بر تو گمان ستم بردند، عذر خود را آشکارا با آنان در میان گذار و با این کار از بدگمانیشان در آر؛ که بدین رفتار خود را با عدالت، خوی داده باشی و با رعیت مدارا کرده و با عذری که میآوری به آنچه میخواهی رسیده و آنان را به راه حق درآوردهای.
- پرهیز زمامدار از ریختن خون افراد بدون مجوز شرعی.
- پرهیز از منّتگذاری بر جامعه، بزرگنمایی اعمال و وعده دروغ.
- تلاش برای کشف حقیقت و عدم لجاجت.
- حاکم خود را به بیخبری نزند.
- از غرور بپرهیزد و زبان را مهار کند.
پاسخگویی حاکم در برابر مردم نتایج ارزشمند دارد:
- اگر بدگمانی و اتهام خلاف بود، واقعیت احراز و از بروز پدیده بدگمانی و اتهام جلوگیری میشود.
- کوشش حاکم برای رفع اتهام، خود، نوعی خودسازی و مقدمه قرار گرفتن در جذبه کمال است.
- این تلاش به مردم آرامش میبخشد و آنان را از اضطراب میرهاند و باعث وجود مهر و محبت مردم نسبت به حاکم میشود.
- بیان دلیل و رفع اتهام، خود، بهترین دلیل برائت حاکم از خطا و انحراف است و به حاکم این امکان را میدهد که با قدرت بیشتر به اداره جامعه بپردازد[۱۱۳].
جایگاه مباحث سیاسی در نهج البلاغه
سیاست در نگاه علی(ع)، اداره استوار جامعه بر اساس معیارهای الهی و حرکتی حقمدارانه است. او میگوید: «الْمُلْكُ سِيَاسَةٌ»[۱۱۴]؛ کشورداری، سیاست است و هرگز برای رسیدن به قدرت و حراست از قدرتِ به دست آمده، هر کاری را روا نمیداند، بلکه به عکس، توسل به ابزار نامشروع را حتی به بهای از دست دادن قدرتِ صحیح نیز جایز نمیداند. بر پایه آموزههای علوی، سیاستْ شناخت و بهرهوری از ابزارهای مشروع در اداره جامعه و تأمین رفاه مادی و معنویِ مردم است؛ به دیگر سخن، در آموزههای علوی، بهکارگیریِ شیوههای نامشروع و ابزار به ظاهر کارآمد، اما به واقع ناصحیح، سیاست نیست، بلکه خدعه، نیرنگ، فریب و به تعبیر امام صادق(ع)، «نکراء» است[۱۱۵]. از نگاه علی(ع)، حکومت، چیرگی بر دلها و تسخیر خردها و عاطفههاست، نه رامسازیِ «تن»ها و سلطه بر افراد و چیرگی بر گُردهها. چنان تفسیری از حکومت، چه نیازی به توسل به ابزار نامشروع سیاسی دارد. قدرت در نگاه او جز برای احقاق حق قداستی ندارد تا برای حفظ آن، به شیوههای باطل چنگ بیفکند. تصرف دلها راهی جز استفاده صحیح از شیوهها و راه سپردن بر اساس ارزشها ندارد. سیاستهای نامشروع و باطلگرایانه شاید روزگاری کوتاه با جست و خیز سلطه بیافریند، اما هرگز دوام نخواهد آورد و برای مردم، جز زیان چیزی نخواهد داشت: «لِلْحَقِّ دَوْلَةً وَ لِلْبَاطِلِ دَوْلَةً»[۱۱۶]؛ حق را دولتی است و باطل را دولتی.
در نهج البلاغه چند بار واژه سیاست آمده است که در تمام موارد، امام علی(ع) آن را در برخورد با معاویه به کار برده است. امیرالمؤمنین در پاسخ نامه معاویه که در آن دعاوی نادرست و سخنان بیهوده او را گوشزد کردهاند، و به تعبیر سید رضی، یکی از نیکو نامههاست، فرمودند: «... وَ زَعَمْتَ أَنَّ أَفْضَلَ النَّاسِ فِي الْإِسْلَامِ فُلَانٌ وَ فُلَانٌ، فَذَكَرْتَ أَمْراً إِنْ تَمَّ اعْتَزَلَكَ كُلُّهُ، وَ إِنْ نَقَصَ لَمْ يَلْحَقْكَ ثَلْمُهُ، وَ مَا أَنْتَ وَ الْفَاضِلَ وَ الْمَفْضُولَ، وَ السَّائِسَ وَ الْمَسُوسَ؟ وَ مَا لِلطُّلَقَاءِ وَ أَبْنَاءِ الطُّلَقَاءِ وَ التَّمْيِيزَ بَيْنَ الْمُهَاجِرِينَ الْأَوَّلِينَ وَ تَرْتِيبَ دَرَجَاتِهِمْ وَ تَعْرِيفَ طَبَقَاتِهِمْ؟ هَيْهَاتَ...»[۱۱۷]؛ و پنداشتی که برترین انسانها در اسلام فلان کس و فلان شخص است؟[۱۱۸] چیزی را آوردهای که اگر اثبات شود، هیچ ارتباطی به تو ندارد و اگر دروغ هم باشد به تو مربوط نمیشود. تو را با انسانهای برتر و غیر برتر، سیاستمدار و غیر سیاستمدار چه کار است؟ اسیران آزاده[۱۱۹] و فرزندانشان را چه رسد به امتیازهای میان مهاجران نخستین و ترتیب درجات و شناسایی منزلت و مقام آنان! هرگز![۱۲۰]
امام علی(ع) خطاب به معاویه میگوید: «... وَ مَتَى كُنْتُمْ يَا مُعَاوِيَةُ سَاسَةَ الرَّعِيَّةِ وَ وُلَاةَ أَمْرِ الْأُمَّةِ بِغَيْرِ قَدَمٍ سَابِقٍ، وَ لَا شَرَفٍ بَاسِقٍ، وَ نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ لُزُومِ سَوَابِقِ الشَّقَاءِ، وَ أُحَذِّرُكَ أَنْ تَكُونَ مُتَمَادِياً فِي غِرَّةِ الْأُمْنِيِّةِ مُخْتَلِفَ الْعَلَانِيَةِ وَ السَّرِيرَةِ...»[۱۲۱]؛ ... معاویه، از چه زمانی شما زمامداران امت و فرماندهان ملت بودید؟ نه سابقه درخشانی در دین و نه شرافت والایی در خانواده دارید. به خدا پناه میبرم از گرفتار شدن به دشمنیهای ریشهدار. تو را میترسانم از این که به دنبال آرزوها بکوشی و آشکار و نهانت یکسان نباشد...[۱۲۲]. در اینجا، حضرت سیاست را به معنای حکمرانی و زمامداریِ مردم گرفته و فرمود: تو را نرسد که حکمران و زمامدار امت اسلام و جامعه اسلامی باشی، چون نه سابقه خوبی داری و نه لاحقه مثبتی؛ یعنی کسی باید به امر سیاست مردم بپردازد که سابقه خوب و اخلاق درستی داشته باشد[۱۲۳]. حضرت علی(ع) عدالت و گذاشتنِ هر چیزی در جامعه در جای خودش و دادنِ حق هر کسی به آن را سیاست میداند و تدبیری را که بر اساس جور و ظلم باشد سیاست نمیداند، بلکه نوعی نیرنگ و خدعه میشمارد[۱۲۴].
ایشان در تعریف سیاست به خدعه و دروغ و نیرنگ میفرماید: این سیاست، شیطانی است؛ یعنی سیاست معاویه سیاست شیطانی بود. سیاست علی(ع) سیاست اسلامی و دینی بود. هدف از سیاست دینی که در سراسر نهج البلاغه جلوههای آن را میبینیم، اجرای عدالت، زعامت و رهبری و هدایت جامعه و مردم به سوی کمال و نزدیکی به خداست و همین سیاست دینی را علی(ع) در نامههایی که به حاکمان و والیان مینویسد تعلیم میدهد و آنها را به رعایت و اجرای آن توصیه میکند. جامعترین توصیف امام علی(ع) را از سیاست دینی در نامهای که آن حضرت برای والی مصر، مالک اشتر مینویسد مشاهده میکنیم. تاکنون شرحهای مختلفی بر این نامه نوشته شده است. در حقیقت، نامه حضرت به مالک اشتر تبیین دقیق سیاست دینی، شاخصها و ویژگیهای آن است که زمامداران و حکمرانان جوامع اسلامی باید به آن توجه کنند. به قسمتی از آن اشاره میشود: «... إِنْ عَقَدْتَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ عَدُوِّكَ عُقْدَةً، أَوْ أَلْبَسْتَهُ مِنْكَ ذِمَّةً فَحُطْ عَهْدَكَ بِالْوَفَاءِ، وَ ارْعَ ذِمَّتَكَ بِالْأَمَانَةِ، وَ اجْعَلْ نَفْسَكَ جُنَّةً دُونَ مَا أَعْطَيْتَ فَإِنَّهُ لَيْسَ مِنْ فَرَائِضِ اللَّهِ شَيْءٌ النَّاسُ أَشَدُّ عَلَيْهِ اجْتِمَاعاً مَعَ تَفَرُّقِ أَهْوَائِهِمْ وَ تَشَتُّتِ آرَائِهِمْ مِنْ تَعْظِيمِ الْوَفَاءِ بِالْعُهُودِ، وَ قَدْ لَزِمَ ذَلِكَ الْمُشْرِكُونَ فِيمَا بَيْنَهُمْ دُونَ الْمُسْلِمِينَ لِمَا اسْتَوْبَلُوا مِنْ عَوَاقِبِ الْغَدْرِ فَلَا تَغْدِرَنَّ بِذِمَّتِكَ وَ لَا تَخِيسَنَّ بِعَهْدِكَ، وَ لَا تَخْتِلَنَّ عَدُوَّكَ فَإِنَّهُ لَا يَجْتَرِئُ عَلَى اللَّهِ إِلَّا جَاهِلٌ شَقِيٌّ، وَ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ عَهْدَهُ وَ ذِمَّتَهُ أَمْناً أَفْضَاهُ بَيْنَ الْعِبَادِ بِرَحْمَتِهِ، وَ حَرِيماً يَسْكُنُونَ إِلَى مَنَعَتِهِ، وَ يَسْتَفِيضُونَ إِلَى جِوَارِهِ، فَلَا إِدْغَالَ وَ لَا مُدَالَسَةَ وَ لَا خِدَاعَ فِيهِ، وَ لَا تَعْقِدْ عَقْداً تُجَوِّزُ فِيهِ الْعِلَلَ وَ لَا تُعَوِّلَنَّ عَلَى لَحْنِ قَوْلٍ بَعْدَ التَّأْكِيدِ وَ التَّوْثِقَةِ، وَ لَا يَدْعُوَنَّكَ ضِيقُ أَمْرٍ لَزِمَكَ فِيهِ عَهْدُ اللَّهِ إِلَى طَلَبِ انْفِسَاخِهِ بِغَيْرِ الْحَقِّ فَإِنَّ صَبْرَكَ عَلَى ضِيقِ أَمْرٍ تَرْجُو انْفِرَاجَهُ، وَ فَضْلَ عَاقِبَتِهِ خَيْرٌ مِنْ غَدْرٍ تَخَافُ تَبِعَتَهُ، وَ أَنْ تُحِيطَ بِكَ مِنَ اللَّهِ فِيهِ طِلْبَةٌ لَا تَسْتَقْبِلُ فِيهَا دُنْيَاكَ وَ لَا آخِرَتَكَ...»[۱۲۵]؛ ... حال اگر پیمانی بین تو و دشمن منعقد شد یا او را در پناه خود امان دادی، به عهد خویش وفادار باش و آنچه را بر عهده گرفتی امانتدار باش و جان خود را سپر پیمان خود گردان؛ زیرا هیچیک از واجبات الهی همانند وفای به عهد نیست که همه مردم جهان با تمام اختلافهایی که در افکار و تمایلات دارند، در مورد آن متفقاند. تا آنجا که مشرکان زمان جاهلیت به عهد و پیمانی که با مسلمانان داشتند وفادار بودند؛ زیرا آینده ناگوار پیمانشکنی را آزمودند؛ پس، هرگز پیمانشکن مباش و در عهد خود خیانت مکن و دشمن را مفریب؛ زیرا کسی جز نادان بدکار، بر خدا گستاخی روا نمیدارد. خداوند عهد و پیمانی که با نام او شکل میگیرد با رحمت خود مایه آسایش بندگان و پناهگاه امنی برای پناهآورندگان قرار داده است، تا همگان به حریم امن آن روی بیاورند. پس، فساد، خیانت و فریب در عهد و پیمان راه ندارد. مبادا قراردادی را امضا کنی که در آن برای دغلکاری و فریب راههایی وجود دارد. پس از محکمکاری و دقت در قرارداد نامه، دست از بهانهجویی بردار. مبادا مشکلات پیمانی که بر عهدهات قرار گرفته و خدا آن را بر گردنت نهاده، تو را به پیمانشکنی وادارد؛ زیرا شکیباییِ تو در مشکلاتِ پیمانها، که امید پیروزی در آینده را به همراه دارد، بهتر از پیمانشکنی است که از کیفر آن میترسی و در دنیا و آخرت نمیتوانی پاسخگوی پیمانشکنی باشی...[۱۲۶].
حضرت علی(ع) برای اجرای عدالت و اصلاح جامعه، مرتکب هیچگونه بیعدالتی و فساد نگردید و فرمود: «... وَ لَكِنِّي لَا أَرَى إِصْلَاحَكُمْ بِإِفْسَادِ نَفْسِي...»[۱۲۷]؛ ... اما من اصلاح شما را با فساد و تباه ساختنِ خود جایز نمیدانم...[۱۲۸]. یکی از ارکان مهم سیاستْ حکومت است. حکومت لازمه طبیعت بشری است؛ زیرا انسان موجودی اجتماعی است و بدون وجود حکومت نمیتواند اجتماعی بودنِ خود را حفظ کند. علی(ع) نیز حکومت را امری ضروری و لازم میداند، اما نه به عنوان هدف یا یک شأن و مقام، بلکه آن را وظیفه تلقی میکند، تا با آن بتواند هدفهای عالی خود را تحقق بخشد. آن حضرت در نهج البلاغه، بارها به لزوم یک حکومت مقتدر تصریح کرده است و با فکر خوارج، که در آغاز مدعی بودند با وجود قرآن از حکومت بینیازیم، مبارزه کرده است.
شعار خوارج لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ بود. این شعار از قرآن مجید اقتباس شده است و مفادش این است که فرمان (قانون) تنها از ناحیه خداوند یا از ناحیه کسانی که خداوند به آنان اجازه قانونگذاری داده است، باید وضع شود، ولی آنها در ابتدا، به گونه دیگری این را تعبیر کردند و به تعبیر علی(ع) از کلمه حق، معنایِ باطل را در نظر گرفتند. حاصل تعبیر آنان این بود که بشر حق حکومت ندارد و حکومت منحصراً از آن خداست. علی(ع) در رد کلام خوارج میفرماید: «فِي الْخَوَارِجِ لَمَّا سَمِعَ قَوْلَهُمْ: «لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ» قَالَ(ع): كَلِمَةُ حَقٍّ يُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ، نَعَمْ إِنَّهُ لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ وَ لَكِنَّ هَؤُلَاءِ يَقُولُونَ: لَا إِمْرَةَ إِلَّا لِلَّهِ، وَ إِنَّهُ لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِيرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ يَعْمَلُ فِي إِمْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ، وَ يَسْتَمْتِعُ فِيهَا الْكَافِرُ، وَ يُبَلِّغُ اللَّهُ فِيهَا الْأَجَلَ، وَ يُجْمَعُ بِهِ الْفَيْءُ، وَ يُقَاتَلُ بِهِ الْعَدُوُّ، وَ تَأْمَنُ بِهِ السُّبُلُ، وَ يُؤْخَذُ بِهِ لِلضَّعِيفِ مِنَ الْقَوِيِّ حَتَّى يَسْتَرِيحَ بَرٌّ وَ يُسْتَرَاحَ مِنْ فَاجِرٍ. وَ فِي رِوَايَةٍ أُخْرَى: أَنَّهُ(ع) لَمَّا سَمِعَ تَحْكِيمَهُمْ قَالَ: حُكْمَ اللَّهِ أَنْتَظِرُ فِيكُمْ، وَ قَالَ: أَمَّا الْإِمْرَةُ الْبَرَّةُ، فَيَعْمَلُ فِيهَا التَّقِيُّ، وَ أَمَّا الْإِمْرَةُ الْفَاجِرَةُ، فَيَتَمَتَّعُ فِيهَا الشَّقِيُّ إِلَى أَنْ تَنْقَطِعَ مُدَّتُهُ، وَ تُدْرِكَهُ مَنِيَّتُهُ»[۱۲۹]؛ وقتی [علی(ع)] شنید که خوارج میگویند: لا حکم الا لله، فرمود: سخن حقی است که از آن اراده باطل شده. آری، درست است. فرمانی جز فرمان خدا نیست، ولی اینها میگویند: زمامداری جز برای خدا نیست؛ در حالی که مردم به زمامداریِ نیک یا بد نیازمندند تا مؤمنان در سایه حکومت به کار خود مشغول و کافران هم بهرهمند شوند و مردم در استقرار حکومت، زندگی کنند. حکومت بیتالمال را جمع میآورد و به کمک آن میتوان با دشمنان مبارزه کرد، جادهها امن و امان و حق ضعیفان از نیرومندان گرفته میشود، نیکوکاران در رفاه و از دست بدکاران در اماناند. منتظر حکم خدا درباره شما هستم. و نیز فرمود: اما در حکومت پاکان، پرهیزکار به خوبی انجام وظیفه میکند، ولی در حکومت بدکاران، ناپاک از آن بهرهمند میشود تا مدتش سرآید و مرگ فرا رسد[۱۳۰].
امام علی(ع) در این خطبه، ضرورت وجود دولت و حکومت برای جامعه را تا جایی میداند که حتی در شرایط اضطرار، حکومت ستمگر جائر را با همه پلیدیها و زشتیهایی که دارد از بیحکومتی بهتر میداند و کار ویژه حکومتها را ثبات سیاسی و امنیت روحی و روانی و نظامی در دفع متجاوز و احقاق حقوق ضعفا برمیشمارد. امام بر وسیله بودن، نه هدف بودنِ حکومت نیز مکرراً تأکید داشتند. ایشان در موارد متعددی از نهج البلاغه، نگاه ابزاری به حکومت را متذکر میشود و فینفسه برای آن هیچ ارزشی قائل نیست. اینک به چند مورد از آن اشاره میشود: «عِنْدَ خُرُوجِهِ لِقِتَالِ أَهْلِ الْبَصْرَةِ... قَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبَّاسِ: دَخَلْتُ عَلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ(ع) بِذِي قَارٍ وَ هُوَ يَخْصِفُ نَعْلَهُ، فَقَالَ لِي: مَا قِيمَةُ هَذَا النَّعْلِ؟ فَقُلْتُ: لَا قِيمَةَ لَهَا. فَقَالَ(ع): وَ اللَّهِ لَهِيَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ إِمْرَتِكُمْ إِلَّا أَنْ أُقِيمَ حَقّاً أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلًا»[۱۳۱]؛ ابن عباس میگوید: در سرزمین ذی قار[۱۳۲]، خدمت امام رفتم که داشت کفش خود را پینه میزد. تا مرا دید، فرمود: قیمت این کفش چقدر است؟ گفتم: بهایی ندارد. فرمود: به خدا سوگند، همین کفش بیارزش نزد من از حکومت بر شما محبوبتر است، مگر اینکه حقی را با آن به پا دارم یا باطلی را دفع کنم[۱۳۳].
علی(ع) پس از قبول حکومت نیز، بیارزشی آن را یادآور میشود و انگیزه خود را از پذیرفتنِ حکومت چنین ذکر میکند: «أَمَا وَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ، وَ قِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ، وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلَّا يُقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا، وَ لَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا وَ لَأَلْفَيْتُمْ دُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِي مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ»[۱۳۴]؛ سوگند به خدایی که دانه را شکافت و جان را آفرید، اگر حضور فراوان بیعتکنندگان نبود و یاران حجت را بر من تمام نمیکردند و اگر خداوند از علما عهد و پیمان نگرفته بود که در برابر شکمبارگیِ ستمگران و گرسنگیِ مظلومان سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را بر کوهان آن میانداختم و آن را رها میکردم و آخر خلافت را به کاسه اول آن سیراب میکردم. آنگاه میدیدید که دنیای شما نزد من از آب بینی گوسفندی بیارزشتر است[۱۳۵].
بنابراین، مهمترین دلیل پذیرش حکومت، گذشته از حضور بیعتکنندگان، عهد و پیمانی است که خداوند از دانایان و دانشمندان گرفته است که در برابر سیریِ ظالم و گرسنگیِ مظلوم ساکت ننشینند و در دفاع از مظلوم و ستمدیده بکوشند؛ بنابراین، برداشتن شکاف طبقاتی و فقر از جامعه، رسیدگی به ثروتهای بادآورده و برقراریِ نظم سالم اقتصادی، از وظایف مهم حاکمان است. علی(ع) در بخشی دیگر از فرمودههای خود در نهج البلاغه، هدف از تشکیل حکومت را چنین بیان میکند: «اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ يَكُنِ الَّذِي كَانَ مِنَّا مُنَافَسَةً فِي سُلْطَانٍ، وَ لَا الْتِمَاسَ شَيْءٍ مِنْ فُضُولِ الْحُطَامِ، وَ لَكِنْ لِنَرِدَ الْمَعَالِمَ مِنْ دِينِكَ، وَ نُظْهِرَ الْإِصْلَاحَ فِي بِلَادِكَ، فَيَأْمَنَ الْمَظْلُومُونَ مِنْ عِبَادِكَ، وَ تُقَامَ الْمُعَطَّلَةُ مِنْ حُدُودِكَ»[۱۳۶]؛ خدایا تو میدانی که جنگ و درگیریِ ما برای به دست آوردنِ قدرت و حکومت و دنیا و ثروت نبود، بلکه میخواستیم نشانههای حق و دین تو را در جایگاه خویش بازگردانیم و در سرزمینهای تو اصلاح را ظاهر کنیم، تا بندگان ستمدیدهات در امن و امان زندگی کنند و قوانین و مقررات فراموش شده تو بار دیگر اجرا شود[۱۳۷]. در اینجا نیز علی(ع) هدف و انگیزه خود را از قبول حکومت، نه به عنوان یک پست و مقام دنیوی، بلکه برای حاکمیت قانون الهی، برچیدنِ ظلم و ستم، انجام اصلاحات و ایجاد امنیت و اجرای حدود الهی شمرده است.
حضرت(ع) اصلاحات را جزء وظیفههای خود میداند و خود را اصلاحطلب معرفی میکند و ایجاد امنیت سیاسی، اجتماعی و اقتصادی را از اهداف حکومت خود میشمارد. از سخنان ایشان معلوم میشود که اگر برای اهداف فوق نبود، آن حضرت حکومت را نمیپذیرفت، چون در جای دیگر، همین مطلب را اینگونه بیان میکند: «وَ اللَّهِ مَا كَانَتْ لِي فِي الْخِلَافَةِ رَغْبَةٌ، وَ لَا فِي الْوِلَايَةِ إِرْبَةٌ، وَ لَكِنَّكُمْ دَعَوْتُمُونِي إِلَيْهَا، وَ حَمَلْتُمُونِي عَلَيْهَا، فَلَمَّا أَفْضَتْ إِلَيَّ نَظَرْتُ إِلَى كِتَابِ اللَّهِ، وَ مَا وَضَعَ لَنَا، وَ أَمَرَنَا بِالْحُكْمِ بِهِ فَاتَّبَعْتُهُ، وَ مَا اسْتَنَّ النَّبِيُّ(ص) فَاقْتَدَيْتُهُ»[۱۳۸]؛ به خدا سوگند، به خلافت رغبتی نداشتم و به ولایت بر شما علاقهای نشان نمیدادم و این شما بودید که مرا به آن دعوت کردید و آن را بر من تحمیل نمودید. روزی که خلافت به من رسید، در قرآن نظر دوختم، از هر دستوری که داده و هر فرمانی که فرموده پیروی کردم و به راه و رسم پیامبر(ص) اقتدا کردم[۱۳۹].
اینجا نیز حضرت بیعلاقگیِ خود را به حکومت نشان میدهد و آن را یک وظیفه تلقی میکند و وظیفه خود را اجرای قانون الهی و ارزشهای اسلامی و سنت نبوی میداند. از طرفی دیگر، گروهی سیاست و حکومت علی(ع) را سیاست جمهوری اسلامی میدانند؛ زیرا در آن زمان، تعصبات نژادی و قومی و اقلیمی و امتیازهای طبقاتی، همه، در وحدت اسلامی ذوب میشد و از همه ملل مسلمان، بدون توجه به میهن و رنگ و زبان آنها، ملتی یکپارچه و با هدفی یگانه بر اساس شرایع اسلامی به وجود آمد. این وحدت و مساوات، ذمّیهای غیر مسلمان را هم که به قوانین و نظام دولت اسلامی تسلیم شده بودند شامل میشد[۱۴۰]. بنابراین، میبینیم که در نهج البلاغه، علاوه بر تأکید بر جنبههای مختلف زندگیِ اجتماعی و حیات مادی و معنوی انسانها، مباحث سیاسی نیز جایگاه برجسته و ویژهای دارد. مواردی چون تأکید مکرر امام علی(ع) در جای جای نهج البلاغه درباره اصل ضرورت وجود حکومت و لزوم حفظ آن؛ اصل نگاه ابزاری به حکومت و ضرورت وجود آن برای انجام وظیفه و دستیابی به اهداف عالی و والای انسانی؛ اصل احقاق حق توسط حکومت؛ اصل بهرهگیری از ابزارهای مشروع در سیاست و اداره جامعه؛ اصل تأمین رفاه مادی و معنویِ مردم؛ برشماری وظایف حاکمان از جمله ایجاد اصلاحات و ایجاد امنیت در جنبهها و زوایای مختلف جامعه به لحاظ اداری، نظامی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی و...؛ اصل تسخیر دلها و عواطف توسط حکومت و غلبه و قهر بر مردم؛ تأکید بر نقش تعیینکننده خواست و اراده مردم در تعیین رهبری و حکومت و حمایت از آن و سایر موارد اینچنینی، نشان میدهد که نهج البلاغه کتابی است که به لحاظ سیاسی مباحثی ناب، گرانقدر و پرمایه دارد که بذل توجه به این نکات در جامعه کنونی و امروزین ما نیز میتواند حلال و گرهگشای بسیاری از مشکلات باشد[۱۴۱].
مدیریت علوی در دوران معاصر
آنچه گذشت، شمهای از مبانی و ویژگیهای سیاست علوی در نهجالبلاغه بود. اما در دنیایی که دهکده جهانیاش خوانند، چگونه میتوان علوی زیست و مدیریت علی(ع) را در جامعه احیا کرد؟ آسانترین پاسخ آن است که ما کجا و امام کجا؟ یا چه کسی میتواند چون او زندگی کند؟ و... . آری افق جامعه علوی بسیار فراتر از افق ماست، اما توقف و تن دادن به زندگی امروزی زیبنده علیدوستان نیست و از سویی جمود بر راهکارهایی که امام براساس نیاز روز برگزید، ممکن نیست. امروزه باید اهداف امام را شناخت و مبانی مدیریتی او را به دست آورد و آنگاه با نگاه به اهداف حکومت امام علی(ع) و واکاوی ویژگیهای مدیریت وی، مدل مدیریتی علوی را با راهکارهای جدید طراحی کرد. برای نمونه اگر کنترل و نظارت در روزگار آن حضرت با فرستادن جاسوسان و حضور وی در بازار کوچک کوفه محقق میشد، امروز نیز نظارت بر همه درآمدها و هزینههای مدیران با استفاده از شبکههای الکترونیکی میسّر است. اگر در دسترس بودن مدیران در حکومت امام مایه افتخار شیعه بود، امروز نیز با استفاده از پایگاههای اطلاعرسانی میتوان از مدیران بازخواست کرد چراکه وظیفه مدیران همچنان پاسخگویی و تلاش برای خشنودی خلق خداست. مهم آن است که هدف امام محقق و ویژگیهای مدیریتی او شناخته شود و بر همان اساس، ساختار فرهنگی نو و سازمانی نوین پیریزی گردد[۱۴۲].
منابع
پانویس
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۳: «وَ لَأَلْفَيْتُمْ دُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِي مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ».
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۲۳۶: «وَ اللَّهِ لَدُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَهْوَنُ فِي عَيْنِي مِنْ عِرَاقِ [عُرَاقِ] خِنْزِيرٍ فِي يَدِ مَجْذُومٍ».
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۲۲۴: «وَ إِنَّ دُنْيَاكُمْ عِنْدِي لَأَهْوَنُ مِنْ وَرَقَةٍ فِي فَمِ جَرَادَةٍ تَقْضَمُهَا».
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۳۳: «قَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبَّاسِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ دَخَلْتُ عَلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ(ع) بِذِي قَارٍ وَ هُوَ يَخْصِفُ نَعْلَهُ فَقَالَ لِي مَا قِيمَةُ هَذَا النَّعْلِ فَقُلْتُ لَا قِيمَةَ لَهَا فَقَالَ(ع) وَ اللَّهِ لَهِيَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ إِمْرَتِكُمْ إِلَّا أَنْ أُقِيمَ حَقّاً أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلًا».
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۳: «أَمَا وَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلَّا يُقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَ لَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا وَ لَأَلْفَيْتُمْ».
- ↑ دینپرور، سید حسین، دانشنامه نهج البلاغه ج۱، ص۴۷۳-۴۷۴.
- ↑ المصباح المنیر.
- ↑ معجم مقاییس اللغة.
- ↑ لسان العرب.
- ↑ دهخدا، لغتنامه.
- ↑ غلامعلی، احمد، شناختنامه نهج البلاغه، ص ۲۳۸.
- ↑ بنیاد فلسفه سیاسی در غرب از هراکلیت تا هابز، حمید عنایت، ص۱۹.
- ↑ دانشنامه امام علی(ع)، «امام علی(ع) و سیاست»، محمدتقی جعفری، علی ذو علم، ج۶، ص۱۳.
- ↑ حکمت اصول سیاسی اسلام، محمد تقی جعفری، ص۴۷.
- ↑ دانشنامه امام علی(ع)، ج۶، ص۱۵.
- ↑ ژان ژاک روسو، از بزرگترین نویسندگان فرانسوی قرن هجدهم میلادی است که در مباحث اجتماعی عقاید ویژهای داشت؛ فرهنگ معین، ج۵، ص۶۲۳.
- ↑ خداوندان اندیشه سیاسی، مایکل برسفورد، ج۲، ص۳۸۹.
- ↑ فرهنگ علوم سیاسی، بهمن آقایی، ج۱، ص۲۴۵.
- ↑ غلامعلی، احمد، شناختنامه نهج البلاغه، ص ۲۳۹.
- ↑ برای مطالعه بیشتر ر.ک: حکمت اصول سیاسی اسلام؛ دانشنامه امام علی(ع)، ج۶؛ دانشنامه امیرالمؤمنین(ع)، محمد محمدی ری شهری، ج۴.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۱۰.
- ↑ دانشنامه امام علی(ع)، «امام علی(ع) و سیاست»، علی ذو علم، ج۶، ص۱۴.
- ↑ غلامعلی، احمد، شناختنامه نهج البلاغه، ص ۲۴۰.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۲۰۰.
- ↑ شکوری، ابوالفضل، فقه سیاسی اسلام، ص۷۴.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۴۰.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۱۰۵.
- ↑ ر.ک: دانشنامه امام علی(ع)، «اهداف و آرمانهای حکومت»، محمد سروش، ج۶، ص۴۵.
- ↑ ر.ک: نهجالبلاغه، نامه ۵.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۱۳۱.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۱۳۶: «من شما را برای خدا میخواهم».
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۱۳۶.
- ↑ غلامعلی، احمد، شناختنامه نهج البلاغه، ص ۲۴۱.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۶۹؛ نیز نیک: خطبه ۱۰۵: «إِنَّهُ لَيْسَ عَلَى الْإِمَامِ إِلَّا مَا حُمِّلَ مِنْ أَمْرِ رَبِّهِ، الْإِبْلَاغُ فِي الْمَوْعِظَةِ وَ الِاجْتِهَادُ فِي النَّصِيحَةِ وَ الْإِحْيَاءُ لِلسُّنَّةِ وَ إِقَامَةُ الْحُدُودِ عَلَى مُسْتَحِقِّيهَا وَ إِصْدَارُ السُّهْمَانِ عَلَى أَهْلِهَا».
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۳.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۵: «وَ اللَّهِ لَوْ وَجَدْتُهُ قَدْ تُزُوِّجَ بِهِ النِّسَاءُ وَ مُلِكَ بِهِ الْإِمَاءُ لَرَدَدْتُهُ. فَإنَّ فِي الْعَدْلِ سَعَةً، وَ مَنْ ضَاقَ عَلَيْهِ الْعَدْلُ فَالْجَوْرُ عَلَيْهِ أَضْيَقُ».
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۲۴۷.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۲۱۶.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۲۱۶: «فَلَيْسَتْ تَصْلُحُ الرَّعِيَّةُ إِلَّا بِصَلَاحِ الْوُلَاةِ، وَ لَا تَصْلُحُ الْوُلَاةُ إِلَّا بِاسْتِقَامَةِ الرَّعِيَّةِ».
- ↑ خطبههای ۳ و ۲۲۰: «فَمَا رَاعَنِي إِلَّا وَ النَّاسُ [إِلَيَ] كَعُرْفِ الضَّبُعِ إِلَيَّ يَنْثَالُونَ عَلَيَّ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ حَتَّى لَقَدْ وُطِئَ الْحَسَنَانِ وَ شُقَّ عِطْفَايَ مُجْتَمِعِينَ حَوْلِي كَرَبِيضَةِ الْغَنَمِ».
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۱۷ و ۲۱۶ و نامه ۵۳ و ۵۷.
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۴۶: «وَ اخْفِضْ لِلرَّعِيَّةِ جَنَاحَكَ وَ ابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَكَ وَ أَلِنْ لَهُمْ جَانِبَكَ».
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۵۳: «وَأَلْزِمِ الْحَقَّ مَنْ لَزِمَهُ مِنَ الْقَرِيبِ وَالْبَعِيدِ، وَکُنْ فِي ذَلِکَ صَابِرا مُحْتَسِباً، وَاقِعاً ذَلِکَ مِنْ قَرَابَتِکَ وَخَاصَّتِکَ حَيْثُ وَقَعَ، وَابْتَغِ عَاقِبَتَهُ بِمَا يَثْقُلُ عَلَيْکَ مِنْهُ، فَإِنَّ مَغَبَّةَ ذَلِکَ مَحْمُودَةٌ».
- ↑ همان؛ نیز نامه ۶۷: «وَاجْعَلْ لِذَوِي الْحَاجَاتِ مِنْکَ قِسْماً تُفَرِّغُ لَهُمْ فِيهِ شَخْصَکَ، وَتَجْلِسُ لَهُمْ مَجْلِساً عَامّاً، فَتَتَوَاضَعُ فِيهِ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَکَ، وَتُقْعِدُ عَنْهُمْ جُنْدَکَ وَأَعْوَانَکَ مِنْ أَحْرَاسِکَ وَشُرَطِکَ، حَتَّى يُکَلِّمَکَ مُتَکَلِّمُهُمْ غَيْرَ مُتَتَعْتِع».
- ↑ همان؛ نیز حکمت ۳۷: «وَ قَدْ لَقِيَهُ عِنْدَ مَسِيرِهِ إِلَى الشَّامِ دَهَاقِينُ الْأَنْبَارِ فَتَرَجَّلُوا لَهُ وَ اشْتَدُّوا بَيْنَ يَدَيْهِ، فَقَالَ(ع): مَا هَذَا الَّذِي صَنَعْتُمُوهُ؟ فَقَالُوا خُلُقٌ مِنَّا نُعَظِّمُ بِهِ أُمَرَاءَنَا. فَقَالَ وَ اللَّهِ مَا يَنْتَفِعُ بِهَذَا أُمَرَاؤُكُمْ، وَ إِنَّكُمْ لَتَشُقُّونَ عَلَى أَنْفُسِكُمْ فِي دُنْيَاكُمْ وَ تَشْقَوْنَ بِهِ فِي [أُخْرَاكُمْ] آخِرَتِكُمْ؛ وَ مَا أَخْسَرَ الْمَشَقَّةَ وَرَاءَهَا الْعِقَابُ، وَ أَرْبَحَ الدَّعَةَ مَعَهَا الْأَمَانُ مِنَ النَّار».
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۲۰۹ و نامه ۴۵: «وَ لَوْ شِئْتُ لَاهْتَدَيْتُ الطَّرِيقَ إِلَى مُصَفَّى هَذَا الْعَسَلِ وَ لُبَابِ هَذَا الْقَمْحِ وَ نَسَائِجِ هَذَا الْقَزِّ، وَ لَكِنْ هَيْهَاتَ أَنْ يَغْلِبَنِي هَوَايَ وَ يَقُودَنِي جَشَعِي إِلَى تَخَيُّرِ الْأَطْعِمَةِ وَ لَعَلَّ بِالْحِجَازِ أَوْ الْيَمَامَةِ مَنْ لَا طَمَعَ لَهُ فِي الْقُرْصِ وَ لَا عَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ، أَوْ أَبِيتَ مِبْطَاناً وَ حَوْلِي بُطُونٌ غَرْثَى وَ أَكْبَادٌ حَرَّى، أَوْ أَكُونَ كَمَا قَالَ الْقَائِلُ: "وَ حَسْبُكَ [عَاراً] دَاءً أَنْ تَبِيتَ بِبِطْنَةٍ - وَ حَوْلَكَ أَكْبَادٌ تَحِنُّ إِلَى الْقِدِّ". أَ أَقْنَعُ مِنْ نَفْسِي بِأَنْ يُقَالَ هَذَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ لَا أُشَارِكُهُمْ فِي مَكَارِهِ الدَّهْرِ أَوْ أَكُونَ أُسْوَةً لَهُمْ فِي جُشُوبَةِ الْعَيْشِ».
- ↑ نامه ۵۳: «وَ أَشْعِرْ قَلْبَكَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعِيَّةِ وَ الْمَحَبَّةَ لَهُمْ وَ اللُّطْفَ بِهِمْ».
- ↑ همان: «وَلْيَکُنْ أَحَبَّ الاُمُورِ إِلَيْکَ أَوْسَطُهَا فِي الْحَقِّ، وَأَعَمُّهَا فِي الْعَدْلِ، وَأَجْمَعُهَا لِرِضَى الرَّعِيَّةِ، فَإِنَّ سُخْطَ الْعَامَّةِ يُجْحِفُ بِرِضَى الْخَاصَّةِ، وَإِنَّ سُخْطَ الْخَاصَّةِ يُغْتَفَرُ مَعَ رِضَى الْعَامَّةِ».
- ↑ همان: «"وَالْصَقْ بِأَهْلِ الْوَرَعِ وَالصِّدْقِ"».
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۰۵: «وَ الِاجْتِهَادُ فِي النَّصِيحَةِ».
- ↑ همان، نامه ۲۹: «فَعَفَوْتُ عَنْ مُجْرِمِكُمْ».
- ↑ پیشین: «فَإِنْ خَطَتْ بِكُمُ الْأُمُورُ الْمُرْدِيَةُ».
- ↑ دینپرور، سید حسین، دانشنامه نهج البلاغه ج۱، ص۴۷۴ ـ ۴۷۶.
- ↑ فرهنگ فارسی، محمد معین، ج۳، ص۳۷۷۷.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ برای اطلاع بیشتر، ر.ک: سیاستنامه امام علی(ع)، ص۳۵-۹۱.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۹.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۱۹۸.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۷۰.
- ↑ الغارات، ج۱، ص۷۱.
- ↑ الغارات، ج۱، ص۷۲.
- ↑ غلامعلی، احمد، شناختنامه نهج البلاغه، ص ۲۴۳.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۲۰۰.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ صحیح بخاری، محمد بن اسماعیل بخاری، ج۱، ص۲۵۳۹، ح۶۵۳۱.
- ↑ تهذیب الاحکام فی شرح المقنعة، ج۶، ص۱۶۲، ح۲۹۸.
- ↑ عملیات روانی گونهای هوشیاری در برابر نیرنگهای دشمن است و با از بین بردن زمینههایی که دشمن به آن دل بسته است، عملیات روانی وی خنثی میشود، در پارهای موارد هم میتوان با پوشیده نگه داشتن واقعیت، دشمن را فریب داد.
- ↑ «لَأَقْتُلَنَّ مُعَاوِيَةَ وَ أَصْحَابَهُ».
- ↑ الکافی، ج۷، ص۴۶۰، ح۱؛ سیاستنامه امام علی(ع)، ص۶۰۲، ح۵۰۹.
- ↑ غلامعلی، احمد، شناختنامه نهج البلاغه، ص ۲۴۵.
- ↑ ر.ک: نهجالبلاغه، خطبه ۴۰.
- ↑ ر.ک: سیاستنامه امام علی(ع)، ص۲۷۴، ح۹۰.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ نهجالبلاغه، حکمت ۳۶۳.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۴۷.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۴۵.
- ↑ غلامعلی، احمد، شناختنامه نهج البلاغه، ص ۲۴۷.
- ↑ مدیریت منابع انسانی، حسن زارعی متین، ص۲۳.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۱۳۱؛ سیاستنامه امام علی(ع)، ص۲۸۶، ح۱۰۸.
- ↑ غلامعلی، احمد، شناختنامه نهج البلاغه، ص ۲۴۸.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۸۳.
- ↑ فضائل الصحابه لابن حنبل، ج۱، ص۵۴۷، ح۹۱۹؛ سیاستنامه امام علی(ع)، ص۳۶۰، ح۱۹۳.
- ↑ دعائم الاسلام و ذکر الحلال و الحرام و القضایا و الأحکام، نعمان بن محمد تمیمی مغربی، ج۲، ص۳۵۸، ح۱۹۱۳: «برایم خیرخواهی نکردی».
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ سیاستنامه، ص۲۹۰، ح۱۱۵.
- ↑ الغارات، ج۱، ص۳۳۷.
- ↑ شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید، ج۱۷، ص۸۷.
- ↑ غلامعلی، احمد، شناختنامه نهج البلاغه، ص ۲۵۰.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۱۷۳.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۶۹.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۴۳.
- ↑ غلامعلی، احمد، شناختنامه نهج البلاغه، ص ۲۵۲.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۳: «والی هم یک بشر است».
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ غلامعلی، احمد، شناختنامه نهج البلاغه، ص ۲۵۳.
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۲۷؛ نیز نک: نامه ۵۹.
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۵۳: «وَ إِنَّ عَمَلَكَ لَيْسَ لَكَ بِطُعْمَةٍ وَ لَكِنَّهُ فِي عُنُقِكَ أَمَانَةٌ وَ أَنْتَ مُسْتَرْعًى لِمَنْ فَوْقَكَ؛ لَيْسَ لَكَ أَنْ تَفْتَاتَ فِي رَعِيَّةٍ وَ لَا تُخَاطِرَ إِلَّا بِوَثِيقَةٍ؛ وَ فِي يَدَيْكَ مَالٌ مِنْ مَالِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ أَنْتَ مِنْ خُزَّانِهِ حَتَّى تُسَلِّمَهُ إِلَيَّ؛ وَ لَعَلِّي أَلَّا أَكُونَ شَرَّ وُلَاتِكَ لَكَ؛ وَ السَّلَام».
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۵.
- ↑ دینپرور، سید حسین، دانشنامه نهج البلاغه ج۱، ص۴۷۶.
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۴۵.
- ↑ دینپرور، سید حسین، دانشنامه نهج البلاغه ج۱، ص۴۷۶.
- ↑ دینپرور، سید حسین، دانشنامه نهج البلاغه ج۱، ص۴۷۷.
- ↑ عبد الواحد تمیمی آمدی، غررالحکم و دور الکلم، با مقدمه میر جلال الدین حسینی ارمویی، ص۳۳۱.
- ↑ امام صادق(ع) درباره هوش سیاسی معاویه میفرماید: «تِلْكَ النَّكْرَاءُ تِلْكَ الشَّيْطَنَةُ وَ هِيَ شَبِيهَةٌ بِالْعَقْلِ وَ لَيْسَتْ بِالْعَقْلِ»؛ «این نیرنگ و شیطنت است و به عقل ماند، اما عقل نیست». (الکافی، ج۱، ص۱۱).
- ↑ الکافی، ج۲، ص۴۴۷.
- ↑ علینقی فیض الاسلام، ترجمه و شرح نهج البلاغه، نامه ۲۸، ص۸۹۳.
- ↑ فلان و فلان یعنی ابابکر و عمر.
- ↑ ابوسفیان و فرزندانشان در روز فتح مکه تسلیم شدند. پیامبر آنها را آزاد گذاشت و خطاب به آنها فرمود: «اذْهَبُوا فَأَنْتُمُ الطُّلَقَاءُ».
- ↑ علامه محمدتقی جعفری ذیل این عبارت میفرماید: یعنی تو، معاویه، برو به دنبال خودکامگی و خودمحوریها و سلطهجوییها و فرصتطلبیها و حیلهگریها و مکایدهای خود... (حکمت اصول سیاسی اسلام، ص۱۰۱). یعنی ای معاویه، تو را نرسیده است که مردم را سیاست و هدایت و رهبری کنی. این امر به تو نیامده است. تو را با سیاست و هدایت و مدیریت مردم چه کار! تو به دنبال خدعه و نیرنگ و فساد خود باش!
- ↑ علینقی فیض الاسلام، ترجمه و شرح نهج البلاغه، نامه ۱۰، ص۸۵۱.
- ↑ محمد دشتی، ترجمه نهج البلاغه امام علی(ع)، نامه ۱۰، ص۴۹۱.
- ↑ محمدمهدی باباپور، درآمدی بر سیاست و حکومت در نهج البلاغه، ص۲۵.
- ↑ محمدمهدی باباپور، درآمدی بر سیاست و حکومت در نهج البلاغه، ص۲۶.
- ↑ علینقی فیض الاسلام، ترجمه و شرح نهج البلاغه، نامه ۵۳، ص۱۰۲۷-۱۰۲۸.
- ↑ دشتی، ترجمه نهج البلاغه، نامه ۵۳، ص۵۸۷-۵۸۹.
- ↑ علینقی فیض الاسلام، ترجمه و شرح نهج البلاغه، خطبه ۶۸، ص۱۶۴.
- ↑ دشتی، ترجمه نهج البلاغه، خطبه ۶۹، ص۱۱۹.
- ↑ علینقی فیض الاسلام، ترجمه و شرح نهج البلاغه، خطبه ۴۰، ص۱۲۵-۱۲۶.
- ↑ محمد دشتی، ترجمه نهج البلاغه، خطبه ۴۱؛ (پس از جنگ صفین در سال ۳۷ هجری در کوفه ایراد فرمود)، ص۹۳-۹۵.
- ↑ علینقی فیض الاسلام، ترجمه و شرح نهج البلاغه، خطبه ۳۳، (ومن خطبة له(ع) عند خروجه لقتال أهل البصرة...)، ص۱۱۱.
- ↑ ذیقار، محلی است در نزدیکی شهر بصره، که در گذشته جنگ مسلمانان با ایران نیز آنجا صورت گرفت.
- ↑ محمد دشتی، ترجمه نهج البلاغه، خطبه ۳۳ (در سال ۳۶ هجری به هنگام عزیمت به شهر بصره، برای جنگ با ناکثین در سرزمین ذیقار فرمود)، ص۸۵.
- ↑ فیض الاسلام، ترجمه و شرح نهج البلاغه، خطبه ۳ معروف به شقشقیه، ص۵۲.
- ↑ محمد دشتی، ترجمه نهج البلاغه، خطبه ۳، (معروف به خطبه شقشقیّه که درد دلهای امام(ع) از ماجرای سقیفه و غصب خلافت در این خطبه مطرح است). ص۴۹.
- ↑ فیض الاسلام، ترجمه و شرح نهج البلاغه، خطبه ۱۳۱، ص۴۰۶-۴۰۷.
- ↑ محمد دشتی، ترجمه نهج البلاغه، خطبه ۱۳۱، (این خطبه در منبر کوفه ایراد شد و به خطبه «منبریّه» معروف است که در آن، دلایل پذیرش حکومت و صفات یک رهبر عادل را بیان میدارد)، ص۲۴۹.
- ↑ علینقی فیض الاسلام، ترجمه و شرح نهج البلاغه، خطبه ۱۹۶: وَ مِنْ كَلَامٍ لَهُ(ع) كَلَّمَ بِهِ طَلْحَةَ وَ الزُّبَيْرَ بَعْدَ بَيْعَتِهِ بِالْخِلَافَةِ وَ قَدْ عَتَبَا عَلَيْهِ مِنْ تَرْكِ مَشُورَتِهِمَا وَ الِاسْتِعَانَةِ فِي الْأُمُورِ بِهِمَا، ص۶۵۶.
- ↑ محمد دشتی، ترجمه نهج البلاغه، خطبه ۲۰۵، (طلحه و زبیر پس از بیعت با امام(ع) اعتراض کردند که چرا در امور کشور با آنان مشورت نکرده و از آنها کمک نگرفته است. فرمود...، ص۲۴۷.
- ↑ محمدحسین مشایخ فریدنی، نظرات سیاسی در نهج البلاغه، ص۲۸.
- ↑ عربیفر، مهدیه، مفهوم و حقوق شهروندی در نهج البلاغه، ص ۵۷-۶۸.
- ↑ غلامعلی، احمد، شناختنامه نهج البلاغه، ص ۲۵۵.