صعق و صحو در عرفان اسلامی
صعق و صحو سالک فانی باقی
سالک الیالله چون حالات قبض و بسط را در خود تجربه کرد، بر آن است تا در مرتبتی فراتر درآید و قبض به گونهای باشد که برتر از آن مرتبتی در درون نباشد؛ پس سالک در این حالت به مرتبتی میرسد که خواهان مظهریت تمام همه اسماء و صفات شده و بر آن است تا در ظرف دنیا تجلیات الهی را در خود بیابد؛ پس فنای فیالله را میجوید و بقای بالله را میخواهد. اینگونه است که زبان به «أرنی» میگشاید تا «أنظر إلیک» را در تجلیات ذاتی در خود تحقق بخشد. خدا درباره این درخواست سالکان الیالله به خواسته حضرت موسی(ع) اشاره میکند و میفرماید: ﴿وَلَمَّا جَاءَ مُوسَى لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قَالَ لَنْ تَرَانِي وَلَكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ مُوسَى صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ﴾[۱]. پس به تجلی الهی در کوه، حقیقت ماهیتها فرو ریخت و تکثرات از میان رفت و جز وجود حق چیزی نماند و حضرت موسی(ع) نیز ماهیت خویش را بر باد داد و در دهشت تجلیات ذاتی چنان فرو رفت که نام و نشانی از او باقی نماند؛ پس چون به افاقه و صحو رسید و از مستی سکرآور و مدهوشکننده تجلیات تمامیت صفات و اسمای الهی برون آمد و از فنا به بقای بالله دست یافت، دانست که آن حقیقت به صفت در نمیآید و هر آنچه دیده میشود، تنها تجلیاتی از آن حقیقت است نه خود ذات حقیقت؛ پس تشبیه را به تمام ندانست و تحمید و تکبیر و تهلیل را به باران تسبیح بشست و به حقیقت بیمانند و بیمثل و مثال الهی ایمان آورد و خود را در مرتبه حقیقت ایمان یافت.
صعق را برخی مدهوشی در اثر تجلیات عظمت الهی دانستهاند که موجب دهشت فراگیر در وجود شخص میشود به طوری که همه فردیت او فرو میریزد؛ از همین روست که سخن از فرو افتادن «موسویت» در هنگام مدهوشی است. به این معنا که وقتی تجلیات نوری خدا در وجود شخصی رخ میدهد، همانند آن است که نور خورشید حقیقت ماه بدر وجود را در روز روشن نهان کند و هیچ اثری از ماه بدر تحت شعاع تجلیات نوری حقیقت خورشید باقی نماند. پس با آنکه ماه بدر در آسمان روز وجود دارد، ولی دیگر دیده نمیشود نه اینکه ماه نابود شود؛ بلکه ماه هست ولی دیده نمیشود؛ چنانکه در فنای عرفانی همین مقصود است؛ زیرا فنا در عرفان به معنای نابودی و نیستی نیست، بلکه به معنای ظهور تجلیات نوری خدا و نهان شدن ماهیت متکثر است. پس اگر در شب همه ستارگان و موجودات متکثر ظهور و بروزی دارند و دیده میشوند؛ در هنگام تجلی نوری و روز تجلیات الهی، دیگر به چشم نمیآیند و در سکر و مستی فنا ناپدید میشوند. نکته ظریف قابل تذکر در اینجا آنکه لیلةالقدر شب تجلیات مکثرات است بهطوری که هر ستاره وجودی به میزان و اندازه ظرفیت خویش بهرهای از حقیقت وجود نوری بر میگیرد و در آینه ذات خویش به نمایش میگذارد؛ اما در روز تجلی وحدت وجود حقیقت خورشید، ماهیات متکثر نه اینکه نابود و نیست شود، بلکه در وحدت فانی میشود. پس وحدت وجود به معنای نابودی موجودات نیست، بلکه نهان شدن در حجاب نوری تجلی وحدت وجود است. در این نکته تأمل و دقت نظر میتواند بسیاری از مشکلات را حل و فصل کند که درباره فنا یا وحدت وجود و اتحاد یا کوس «أنا الحق» زدن مطرح شده است.
برخی صعق را همان بیهوشی دانسته و گفتهاند در هنگام تجلی نوری حقیقت خدا در دل سالک، هوش و هوشیاری از میان و سکر و مستی دست میدهد. در حقیقت تجلیات نوری حقیقت محض حقتعالی همانند هوشربا عمل کرده، بهطوری که سالک دیگر خود را نمیبیند؛ چنانکه وقتی شخص مست عشق یا شراب باشد، دیگر خود را نمیبیند و روانگردان چنان اثری میگذارد که حجاب انانیت و ماهیت فرو میریزد و هویت محض وجودی حق همه هستی از جمله سالک را در بر میگیرد. با این تفاصیل میتوان گفت که صعق در آیه همان سکر عارفانه در مقام فنای فیالله و افاقه همان صحو عارفانه در مقام بقای بالله است؛ زیرا عارفان میگویند: سکر از مقامهای محبین به شمار نمیآید، و به انبساط و بسطی درونی اشاره دارد که سالک را از مالکیت نفس خارج کرده و به یک نوع سرگردانی شیرین میافکند؛ این معنا در مرحله نهم، حیرت و سرگردانی است که سالک بین حالت فنا و وجود احساس میکند[۲].
عارفان واصل الیالله درباره صحو نیز میگویند: صحو از سکر بالاتر است؛ زیرا حیرتی که در سکر بود، در صحو نابود میشود و سالک بین فنا و وجود مردد نیست، بلکه به فنای مطلق و وصال کامل میرسد و «واحد قهار» بر او تجلی میکند و حجابهای صفات از چهره ذات برداشته میشود[۳]. این معنا از مقام صحو مطابق چیزی است که در منازلالسائرین و اصطلاحات الصوفیه آمده است؛ زیرا مقام صحو در میان عارفان اسلامی معنای مشهوری دارد که عبارت از هوشیاری پس از مستی و بقای بعد از فنا است[۴]. بر پایه تفسیر خواجه عبدالله انصاری و محقق قاسانی از مقام صحو، این مقام همان است که زبان عارفان از آن به مقام محو یا محق یاد میکنند. البته این دو اصطلاح محو و محق در منازل صدگانه منازلالسائرین به کار نرفتهاند. با نگاهی به آموزههای عرفانی قرآنی باید گفت، وقتی حقیقت واحد قهار بر شخص تجلی کرد، دیگر کسی به عنوان ماهیات متکثر نمیماند، بلکه همه چیزی که بروز و ظهور دارد، تنها همان حقیقت تجلیات نوری الهی است که همه چیز را همچون خورشید در روز بروز تحت شعاع شدت نوری خویش محو کرده و در محاق برده است؛ پس ماهیتی از ماهیات متکثر نمیماند تا عرض اندام کند؛ چنانکه خدا میفرماید: ﴿يَوْمَ هُمْ بَارِزُونَ لَا يَخْفَى عَلَى اللَّهِ مِنْهُمْ شَيْءٌ لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ﴾[۵].
در حقیقت کسی که در مقام صعق و صحو میرود درمییابد که همانطوری که ملکوت در اختیار او نیست، همچنین ملک که به ظاهر از آن اوست، از آن او نیست؛ چه ماهیت اشیاء در مقام فنا از میان میرود و در صحو نیز این آگاهی به دست نمیآید و اقرار رخ میدهد که ملک و ملکوت چیزی جز تجلیات حقیقت واحد قهار نیست؛ پس چیزی در ملک و ملکوت جز او نیست و ادعای دیدن و نظر و رؤیت یک ادعای نادرست است؛ زیرا ناظری جز او نیست، پس رؤیت و رائی و مانند آن یاوه و بیهوده است؛ وقتی جز حق چیزی نیست، معنا ندارد که ماهیتی باشد و مدعی رؤیت و نظر. از همین روست در همان حال که همه هستی را تجلیات نوری خدا مییابد[۶] به تسبیح اقدام میکند و میگوید، همه هستی خدا است و خدا نیست؛ زیرا خدا برتر از موجودات و هستیها است و در حقیقت هر موجود در عالم کثرت چیزی جز شبکه آینههای محدود نیست که به ظرفیت خود خدا را بر میتابد. پس به این حقیقت ایمان آورده و تسبیحگو باشد[۷].
باید توجه داشت که صحو و هوشیاری پس از افزایش معرفت حقیقی در سالک الیالله تحقق مییابد و شخص با دریافت لذت وصال از شوق به آرامشی میرسد که فراتر از آن آرامش و سکونت نیست؛ چراکه شهود خالصی را از حقایق دریافت که هیچ شائبهای ندارد و کمال را به تمامیت آن دریافته است. این زمان است که به سبب تنزیه و تقدیس پروردگار بر خود لازم میبیند تا تسبیح و «سبحانالله» گوید؛ زیرا آنچه یافته با آنکه حقیقت ناب و خالص است، ولی چیزی جز تجلیات الهی نیست نه آنکه حقیقت الله و ذات او را رؤیت کرده است؛ بلکه تجلیات او را به تمام کمال دیده است؛ پس تسبیح میگوید و به این حقیقت ایمان میآورد که خالصتر از این نمیتوان دید؛ یعنی حقیقت لخت و عریانی که همهاش نور محض است نه طیف کثرات رنگارنگ؛ پس چون ماهیات متکثر را در یک حقیقت محض نوری دیده است، به همان میزان معرفت آرامش و سکون مییابد و میداند که بیرون از تشبیه یا تعطیل باید به تنزیه خدا پرداخت؛ زیرا ورود به منطقه ممنوع ذات یا صفات عین ذات شدنی نیست؛ زیرا انسان تنها از دایره فیض و تجلیات است که خدا را میبیند و میشناسد و با او در این محدوده ملاقات و میقات دارد، نه فراتر. پس ایمان میآورد که راهی به مناطق ممنوع نیست؛ نه اینکه راه است و بر او بسته است، بلکه ظرفیت وجودی انسان در هر اندازهای فراگیر باشد نمیتواند بر خدای بینهایت احاطه علمی یابد و خدا را در محیط علمی خود قرار دهد و بشناسد؛ پس محدودیتهای خود را مییابد و به نکته میرسد که خدا در حدیث قدسی خطاب به حضرت موسی(ع) فرموده است: «وُجُودُكَ ذَنْبٌ لا يُقاسُ مَعَهُ ذَنْبٌ»؛ «وجود خودت گناهی است که هیچ گناهی با آن قابل مقایسه نیست»؛ یعنی تا محدودیت وجودی خودت است نمیتوان به لایتناهی با محدود دست یافت؛ هر چند که خدا با اوست چنانکه خطاب به وی میفرماید: «يَا مُوسَى أَنَا بُدُّكَ اللَّازِمُ»؛ «ای موسی من همیشه با تو ملازم هستم و تو ناچار هستی که مرا داشته باشی، نمیتوانی بیمن باشی». این همان تعبیر قرآنی معیت قیومی است: ﴿وَهُوَ مَعَكُمْ﴾[۸]؛ به طوری که حقیقتی جز حقیقت خدا در وجود هیچکس نیست: ﴿واعلموا أن الله یحول بین المرء وقلبه﴾[۹]؛ «بدانید که خدا همان حقیقت حایل میان شخص و حقیقت وجودی و قلبش است. از اینرو از خود انسان به خودش نزدیکتر است: ﴿ونحن أقرب إلیه منکم ولکن لا تبصرون﴾[۱۰]؛ «و ما به آن محتضر از شما نزدیکتریم، ولی نمیبینید».
پس مهمترین حجاب همان حجاب موجودیت ماهیات است که برای وجود مطلق محدودیت میسازد؛ چنانکه در حدیث است: «لَيْسَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ حِجَابٌ غَيْرُ خَلْقِهِ احْتَجَبَ بِغَيْرِ حِجَابٍ مَحْجُوبٍ وَ اسْتَتَرَ بِغَيْرِ سِتْرٍ مَسْتُورٍ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْكَبِيرُ الْمُتَعالِ»[۱۱]؛ «میان او و خلقش حجابی جز خود خلق نیست؛ پس خداوند بدون هیچ پوششی پوشیده شده و بدون هیچ حجابی در حجاب است همان خدایی که جز او معبودی نیست و او کبیر و متعال است». پس هنگامی که این حجاب خودی و ماهیت متلاشی و فانی شد و وجود مطلق تابید، دیگر کسی نمیماند جز واحد قهار[۱۲].
مقام فنا در این مرتبت به معنای غفلت از غیر خدا حتی خویشتن است که بدترین حجاب میان انسان و خدا است. باید توجه داشت که فنا به معنای نابودی نیست؛ چراکه فنا کمالی از کمالات سالک عارف است نه نقص در حالی که نابودی نقص است. مقام فنا آن است که انسان به جایی برسد که به خود هیچ نیندیشد و نبیند و فقط خدا را ببیند. تا انسان به جای دیگر توجه دارد، شاهد لقای خدا نخواهد بود. البته در هنگام رؤیت در مقام فنا چنانکه برای موسی(ع) رخ داد این رؤیت بیرون از رؤیتهای عادی است. علامه طباطبایی میفرماید: این رؤیت، نه رؤیت بصری است و نه رؤیت فکری[۱۳]. این رؤیت و شهود از مصادیق شهود حضوری همانند چیزی همانند شهود ذات برای ذات است؛ با آنکه در این شهود، معلول به اصطلاح فلسفی و مظهر و متجلی به اصطلاح عرفانی و قرآنی، رؤیت میکند، ولی از مصادیق شهود حضوری است؛ چنانکه امام رضا(ع) میفرماید: او غایب نیست، بلکه او شاهد و مشهود است[۱۴]. اصولاً خدا در هر چیزی شاهد و مشهود است و آنچه غایب است، غیر است نه خدا؛ چنانکه میفرماید: ﴿وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ﴾[۱۵]؛ «و او بر هر چیزی شاهد و مشهود است». حضرت امیرالمؤمنین(ع) میفرمایند: «مَا رَأَيْتُ شَيْئًا إِلَّا وَ رَأَيْتُ اللهَ قَبْلَهُ وَ بَعْدَهُ وَ مَعَهُ وَ فيهِ»[۱۶]؛ «به هیچ چیز نظر نینداختم، مگر آنکه خدا را پیش از آن، پس از آن، همراه آن و درون آن مشاهده کردم». خدا در قرآن کریم میفرماید: ﴿فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ﴾[۱۷]. خدا درباره این شهود حضوری و رؤیت شهودی میفرماید: ﴿وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَاضِرَةٌ * إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ﴾[۱۸]. البته این جا سخن از نظر است نه رؤیت، ولی چیزی در حد رؤیت است. برخلاف کسانی که حتی در آخرت همچون دنیا گرفتار حجابها هستند و ناتوان از نظر و رؤیت نسبت به تجلیات خدا: ﴿كَلَّا إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ﴾[۱۹].
امیرالمؤمنین(ع) نیز فرموده است: «أَ فَأَعْبُدُ مَا لَا أَرَى»؛ «آیا خدایی را میپرستم که نمیبینم؟!». آنگاه در تبیین این سخن فرمود: «لَا تُدْرِكُهُ الْعُيُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْعِيَانِ وَ لَكِنْ تُدْرِكُهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِيمَانِ»[۲۰]؛ «دیدگان به شهود عیانی خدا را درک نمیکند، ولی قلبها با حقایق ایمان او را درک میکند». پس آنچه را دیدگان قلب به علم شهودی حضوری درمییابد را باور داشته و ایمان میآورد و آن را دروغ نمیداند؛ چنانکه خدا میفرماید: ﴿مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى﴾[۲۱]. رهاورد قرآن کریم این است که بنده میتواند حق را بدون واسطه مشاهده کند، البته به قدر میسور. از نظر قرآن حتی در مقام فنا یعنی در موقعیت عدم مشاهده تعین هم که انسان تنها وجود مطلق را میبیند، این رؤیت به اندازه توان او خواهد بود. از اینرو در مقام فنا هم اکتناه میسر نیست؛ زیرا چنانکه گفته شد، احاطه علمی باید از بالا نسبت به پایین باشد و هرگز خلق از خالق بالاتر نیست تا انسان محیط باشد و احاطه داشته باشد. پس اکتناه برای همیشه محال است؛ از اینرو خدا نسبت به مناطق ممنوع ذات و صفات عین ذات میفرماید: ﴿وَيُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ﴾[۲۲]. پس شناخت و معرفت به ذات نه مطلوب و نه مقصود و نه مأمور برای بنده است[۲۳].[۲۴]
مراتب و درجات صعق و صحو
آنچه بیان شد، مقام صعق و صحو بر اساس آموزههای وحیانی قرآن است. در عرفان اسلامی نیز با بهرهگیری از قرآن و روایات و دستاوردی فردی عارفانه، برخی از عارفان واصل به این مهم پرداختهاند. از مهمترین این افراد خواجه عبدالله انصاری در کتابهای آموزشی صد منزل و منازلالسائرین است. وی با استشهاد به آیه ۱۴۳ سوره اعراف مینویسد: قَالَ اللهُ حَاكِيًا عَنْ كَليمِهِ(ع): قَالَ رَبِّ أَرِني أَنْظُرْ إِلَيْكَ؛ «خداوند از کلیم خود نقل میکند که: پروردگارا خود را به من نشان ده تا به تو بنگرم». دلالت این آیه بر سکر موسی(ع) بدین نحو است که او پیامبر الهی و عارف به حق و عالم به علم توحید بود، و میدانست دیدن حقتعالی با بقای انانیت و حفظ ماهیت و حجاب خودی ناممکن است. پس اگر سکر حال نبود، با بقای انانیت، او هرگز چنین درخواستی نمیکرد. ایشان در تعریف منزل سکر مینویسد: السُّكْرُ فِي هَذا الْبابِ اسْمٌ يُشارُ بِهِ إِلَى سُقُوطِ التَّمالُكِ في الطَّرَبِ؛ وَ هَذا مِنْ مَقامَاتِ الْمُحِبّينَ خاصَّةً؛ فَإِنَّ عُيُونَ الْفَناءِ لَا تَقْبَلُهُ، وَ مَنازِلَ الْعِلْمِ لَا تَبْلُغُهُ؛ «سکر در این باب نامی است که با آن به زوال صبر در اثر قوت طرب و شادمانی و سیطره آن بر بنده اشاره میشود؛ و این از مقامات خصوص اهل محبت است. دلیل این اختصاص آن است که حقایق فناء که بالاتر از مقام محبت است، سکر را نمیپذیرد؛ زیرا در سکر آمیزهای از حیرت و جهل است و اهل فناء از هر حیرت و جهلی منزه هستند؛ و منزلهای علم که پایینتر از مقام محبت است بدان نمیرسد؛ زیرا علم به حد شهود نمیرسد». بنابراین، سکر نه برای کسانی است که به حق واصل شدهاند، و نه برای کسانی است که عالم و مرید هستند و هنوز از حدود علم فراتر نرفتهاند و به مبادی شهود نرسیدهاند. زمانی صعق و سکر دست میدهد که سالک مقام ولایت محبتی از خود گذشته باشد و مجنونوار در اندیشه لقای فنای است بهطوری که دیگر نمیخواهد «انانیت» خویش را ببیند، بلکه میخواهد خودش در «انانیت» معشوق و محبوب فانی شود و اثر و ظهور و بروزی از ماهیت و انانیت او نماند.
همچنانکه برای هر چیزی نشانههایی است، همچنین برای حالت صعق و سکر مستانه عاشق است که در عشق نمیخواهد ماهیتی حتی از عاشق باشد بلکه هر چه هست، معشوق باشد. نیاز این مرتبه آن است که سالک طلب فنای فیالله کند و بخواهد همچون ماه بدر در روز چهاردهم تحت شعاع تجلیات شدید و فراگیر حقیقت نوری خورشید فانی شود و هیچ بروز و ظهوری از او نماند، بلکه همهاش خورشید حقیقت باشد. البته محبوب به این درخواست پاسخ مثبت میدهد و چون معشوق عاشق فنا را برای عاشق رقم میزند؛ چنانکه در حدیث قدسی آمده است: «مَنْ طَلَبَني وَجَدَني، وَ مَنْ وَجَدَني عَرَفَني، وَ مَنْ عَرَفَني أَحَبَّني، وَ مَنْ أَحَبَّني عَشِقَني، وَ مَنْ عَشِقَني عَشِقْتُهُ، وَ مَنْ عَشِقْتُهُ قَتَلْتُهُ، وَ مَنْ قَتَلْتُهُ فَعَلَيَّ دِيَتُهُ، وَ مَنْ عَلَيَّ دِيَتُهُ فَأَنا دِيَتُهُ»[۲۵]؛ «آنکس که مرا طلب کند، مرا مییابد و آنکس که مرا یافت، مرا میشناسد و آنکس که مرا شناخت، مرا دوست میدارد و آنکس که مرا دوست داشت، به من عشق میورزد و آنکس که به من عشق ورزید، من نیز به او عشق میورزم و آنکس که من به او عشق ورزیدم، او را میکشم و آنکس را که من بکشم، خونبهای او بر من واجب است و آنکس که خونبهایش بر من واجب شد، پس خود من خونبهای او هستم».
هر چند که عشق از اوصاف الهی نیست؛ چراکه عشق چیزی جز افراط و محبت شدید و هیجانی تحت تأثیر عوامل بیرونی نیست، در حالی خدا از تأثر تأثیر منزه و پاک است؛ از همین رو، در آیات و روایات به جای عشق از واژگانی چون محبت[۲۶] و مودت[۲۷] برای خدا استفاده شده است. البته در این روایت مرسل مقبول، واژه عشق به کار رفته است که از اوصاف انسانی است. در تصحیح استعمال عشق برای خدا باید گفت که خدا بر اساس کنش سالک، واکنش نشان داده تا حد او نگه دارد و تنزل به سطح او در تجلیات داشته باشد. پس براساس کنش خویش نسبت به سالک واکنش نشان نداده است تا به عنوان صفت خدا مطرح باشد. به هر حال، برای سکر نشانههایی گفتهاند؛ چنانکه خواجه عبدالله انصاری مینویسد: وَ لِلسُّكْرِ ثَلاثُ عَلامَاتٍ: الضِّيقُ عَنِ الِاشْتِغالِ بِالْخَبَرِ، وَ التَّعْظيمُ قائِمٌ، وَ اقْتِحامُ لُجَّةِ الشَّوْقِ وَ التَّمَكُّنُ دائِمٌ، وَ الْغَرَقُ في بَحْرِ السُّرورِ وَ الصَّبْرُ هائِمٌ. وَ مَا سِوَى ذَلِكَ فَحَيْرَةٌ تَنْحَلُّ اسْمَ السُّكْرِ جَهْلًا، أَوْ هَيْمانٌ يُسَمَّى بِاسْمِهِ جَوْرًا؛ وَ مَا سِوَى ذَلِكَ فَكُلُّهُ نَقائِضُ الْبَصائِرِ؛ كَسُكْرِ الْحِرْصِ، وَ سُكْرِ الْجَهْلِ، وَ سُكْرِ الشَّهْوَةِ؛
«سکر سه نشانه دارد:
- تنگی از پرداختن به خبر، با آنکه تعظیم پابرجاست؛ یعنی محب سکران، در اثر شدت وجد و اشتغال به محبوب، حال و حوصله شنیدن خبری را ندارد که بیانگر اعمال اهل حجاب است؛ اما با این همه، مقام نبوت را کاملاً بزرگ میدارد، و اطاعت کامل و مطلق از آن میکند؛ چنین کسی در واقع مشعوف پیامبر(ص) است و وقف طاعت اوست؛ و دیگر مجالی برای شنیدن خبر منقول از او برایش نیست؛
- فرورفتن در امواج دریای شوق، با آنکه تمکن در علم با عمل و رعایت تقوا مستمر است؛ و این استمرار تمکن نشانه صحت شوق است؛
- غرقهشدن در دریای سرور، حال آنکه صبر حیران است؛ یعنی شواهد قرب محبوب چنان سالک را مسرور ساخته که گویا در دریای سرور غرق گشته است، و در عین حال صبر بر دوری از محبوب را از دست داده است، چنانکه گویی متحیر و عین آشفته و شوریده حال گشته و بیهدف این سو و آن سو میرود؛ و چون مولی الموحدین امیرالمؤمنین و صدرالنتالهین و صفوة العارفین بالله میفرماید: «فَهَبْنِي يَا إِلَهِي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلَايَ وَ رَبِّي صَبَرْتُ عَلَى عَذَابِكَ فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَلَى فِرَاقِكَ»[۲۸]؛ «پس فرض کن بر عذابت صبر کردم پس چگونه میتوانم بر فراق و دوری تو صبر کنم».
البته غیر آن حالاتی که فاقد نشانههای ذکر شدهاند حیرتی است که از روی نادانی آن را سکر میخوانند، یا هیمانی است که به ستم و نادرستی آن را سکر مینامند؛ و حیرت و هیمان اگرچه در حد سکر نیستند، اما با این همه از مقامات پسندیده به شمار میرود؛ و اما حالات دیگر، غیر حیرت و هیمان که فاقد نشانههای سهگانهاند، و به غلط سکر خوانده میشوند همگی اموری مذموم و نکوهیدهاند که در برابر بصائر مقام بصیرت و عقل هستند؛ زیرا بصیرت آن را نفی مینماید و عقل، حکم به منافات آن با فضیلت میکند، چه رسد به حقیقت؛ مانند سکر حرص، سکر نادانی و سکر شهوت.
خواجه عبدالله انصاری درباره صحو به آیه قرآن استناد کرده و مینویسد: قَالَ اللهُ: ﴿حَتَّى إِذَا فُزِّعَ عَنْ قُلُوبِهِمْ قَالُوا مَاذَا قَالَ رَبُّكُمْ قَالُوا الْحَقَّ﴾[۲۹]. وی درباره مرتبه صحو در عرفان اسلامی مینویسد: الصَّحْوُ فَوْقَ السُّكْرِ، وَ هُوَ يُناسِبُ مَقامَ الْبَسْطِ؛ وَ الصَّحْوُ مَقامٌ صاعِدٌ عَنِ الِانْتِظارِ، مُغْنٍ عَنِ الطَّلَبِ، طاهِرٌ مِنَ الْحَرَجِ، فَإِنَّ السُّكْرَ إِنَّما هُوَ في الْحَقِّ؛ وَ الصَّحْوُ إِنَّما هُوَ بِالْحَقِّ. وَ كُلُّ ما كانَ في عَيْنِ الْحَقِّ لَمْ يَخْلُ مِنْ حَيْرَةٍ؛ لَا حَيْرَةِ الشُّبْهَةِ، بَلِ الْحَيْرَةِ في مُشاهَدَةِ نُورِ الْعِزَّةِ. وَ مَا كانَ بِالْحَقِّ لَمْ يَخْلُ مِنْ صِحَّةٍ، وَ لَمْ يُخَفْ عَلَيْهِ مِنْ نَقيقَةٍ، وَ لَمْ تَتَعاوَرْهُ عِلَّةٌ. وَ الصَّحْوُ مِنْ مَنازِلِ الْحَياةِ، وَ أَوْدِيَةِ الْجَمْعِ، وَ لَوائِحِ الْوُجودِ؛ «صحو بالاتر از سکر است؛ زیرا سکر حیرتآور است و نشاندهنده غیب و وجود بقیه است؛ اما صحو معرفتآور است و بیانگر خلوص شهود و فنای کامل بقیه است و با مقام بسط تناسب دارد؛ زیرا هنگام تسکین از شوق با دریافت لذت وصال است و این تسکین به بنده فراغت میدهد، و فراغت اقتضای بسط دارد. پس صحو مقامی برتر از انتظار است؛ زیرا صحو مقام شهود تام و تمکن در حضرت جمع و شهود است؛ و بالاتر از آن مقامی نیست که شاهد در انتظار آن بهسر برد. همچنین صحو بینیازکننده از طلب است؛ زیرا طلب، پ س از دستیابی به مطلوب، انحطاط به نقصان است؛ پس سالک در مرتبه صحو از هرگونه تنگی و مشقتی پاک است؛ زیرا سکر تنها در حق است، یعنی در تجلیات صفات و اسماء و در محبت ذات است؛ اما صحو تنها به حق پس از کشف سبحات جلال و شهود انوار جمال است؛ پس هر چه در عین حق و از ورای سبحات جلال باشد، خالی از حیرت نیست؛ البته نه حیرت شبهه در اینکه مشاهد حق است؛ بلکه حیرت به سبب مشاهده نور عزت نور سبحات جلال است. پس آنچه به حق است، خالی از صحت نیست؛ زیرا بنده ابتدا به کلی از عین و رسم خود فانی شده است و آنگاه با وجود حقانی در مقام بقاء به حق موجود گشته است؛ و در نتیجه شهودش صحیح و وجودش حقیقی خواهد بود؛ و از هیچ نقصیهای بر او بیم نمیرود؛ زیرا صفات او در صفات حق فانی گشته و کمال او به کمالات صفات، که همان سبحات جلال است، تام و کامل شده است؛ و عیب و نقصی بر او عارض نمیشود.
همچنین باید توجه داشت که صحو از منازل حیات است؛ زیرا صحو به حق است، و حیات هم تنها به حق تحقق مییابد؛ همچنین صحو از وادیهای جمع و لوایح وجود است. وادیهای جمع همان لوایح وجود است. پس هر دو به یک چیز اشاره دارند. بنابراین صحو منزل حیات در درجه سوم، در وادی جمع و حضرت وجود است؛ و از اینجا دانسته میشود که صحو برتر از سکر است[۳۰].[۳۱]
منابع
پانویس
- ↑ «و چون موسی به وعدهگاه ما آمد و پروردگارش با وی سخن سر کرد، گفت: پروردگارا! خویش را به من بنمای تا در تو بنگرم، فرمود: مرا هرگز نخواهی دید اما در این کوه بنگر! اگر بر جای خود استوار ماند مرا نیز خواهی دید و همین که پروردگارش بر آن کوه تجلّی کرد آن را با خاک یکسان ساخت و موسی بیهوش افتاد و چون به خویش آمد، گفت: پاکا که تویی! به پیشگاهت توبه آوردم و من نخستین مؤمنم» سوره اعراف، آیه ۱۴۳.
- ↑ شرح منازل السائرین، ملا عبدالرزاق قاسانی، ص۷۴۱؛ اصطلاحات الصوفیه، ص۳۳۰.
- ↑ شرح منازل السائرین، ملا عبدالرزاق قاسانی، ص۷۴۱.
- ↑ الرسالة القشیریه، ص۱۴۴.
- ↑ «روزی که آنان آشکارند و هیچ چیز از ایشان بر خداوند پوشیده نیست؛ فرمانفرمایی در این روز از آن کیست؟ از آن خداوند یگانه دادفرما» سوره غافر، آیه ۱۶.
- ↑ سوره نور، آیه ۳۵.
- ↑ سوره اعراف، آیه ۱۳۴.
- ↑ «و او با شماست» سوره حدید، آیه ۴.
- ↑ سوره انفال، آیه ۲۴.
- ↑ سوره واقعه، آیه ۸۵.
- ↑ بحارالانوار، ج۳، ص۳۲۷.
- ↑ سوره غافر، آیه ۱۶.
- ↑ المیزان، ج۸، ص۲۴۱.
- ↑ بحارالانوار، ج۳، ص۳۳.
- ↑ سوره مائده، آیه ۱۱۷؛ سوره احزاب، آیه ۵۵.
- ↑ عینالیقین، فیض کاشانی، ج۱، ص۴۹.
- ↑ «پس هر سو رو کنید رو به خداوند است» سوره بقره، آیه ۱۱۵.
- ↑ «چهرههایی در آن روز شاداب است * (که) به (پاداش و نعمت) پروردگارش مینگرد» سوره قیامه، آیه ۲۲-۲۳.
- ↑ «آری، بیگمان آنان در آن روز از پروردگارشان باز داشته خواهند بود» سوره مطففین، آیه ۱۵.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۱۷۹.
- ↑ «دل، آنچه میدید، دروغ نگفت» سوره نجم، آیه ۱۱.
- ↑ «و خداوند، شما را از خویش پروا میدهد» سوره آل عمران، آیه ۲۸.
- ↑ ر.ک: آیتالله جوادی آملی، تفسیر موضوعی قرآن، ج۷، سیره پیامبران(ع) در قرآن.
- ↑ منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۵۴۷.
- ↑ الحقائق فی محاسن الاخلاق، فیض کاشانی، محقق: محسن عقیلی، ص۳۶۶؛ تفسیر المحیط الاعظم، آملی، ج۲، ص۴۲۹.
- ↑ سوره آل عمران، آیه ۳۱؛ سوره مائده، آیه ۵۴.
- ↑ سوره بروج، آیه ۱۴.
- ↑ مفاتیحالجنان، دعای کمیل.
- ↑ «تا چون هراس از دلهاشان برخیزد گویند: پروردگارتان چه گفت؟ میگویند: حقیقت را و او فرازمند بزرگ است» سوره سبأ، آیه ۲۳.
- ↑ منازل السائرین، خواجه عبدالله انصاری، شرح علی شیروانی، ذیل منازل سکر و صحو.
- ↑ منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۵۵۴.