عبدالله بن عبدالمطلب در تاریخ اسلامی

ازدواج عبدالله با آمنه

یعقوبی می‌نویسد: بیست سال پس از حفر زمزم و یک سال پس از فدیه دادن برای عبد الله، این ازدواج مبارک رخ داد و در آن هنگام آمنه دختر وهب چهارده‌ساله بود[۱].

ابن اسحاق می‌نویسد: عبد المطلب فرزندش عبد الله را با خود برد تا به خانه وهب بن عبد مناف بن زهره که در آن ایام از بزرگان بنی زهره به شمار می‌رفت، رسید و دخترش آمنه را برای پسرش عبد الله تزویج کرد و آمنه از بهترین زنانقریش از جهت شرافت و جایگاه خانوادگی بود و بدین ترتیب عبد المطلب او را به تزویج عبد الله درآورد و مراسم زفاف در خانه عبد المطلب انجام شد و آمنه به رسول الله(ص) حامله شد[۲].

طبرسی در احتجاج از امام کاظم به نقل از حضرت علی(س) روایت می‌کند که فرمود: آمنه دختر وهب در عالم رؤیا مشاهده کرد که به وی گفته شد: جنینی که به همراه داری از بزرگان است و پس از تولد اسمش را محمّد(ص) بگذار. سپس حضرت علی(ع) فرمود: خداوند اسمی از اسماء خودش را مشتق نمود، خداوند محمود است و این محمّد(ص) است[۳]. به همین مضمون شیخ طبرسی در اعلام الوری از سفیان بن عیینه نقل می‌کند که وی گفت: بهترین بیتی که عرب در شأن پیامبر گفته همان قول ابو طالب است:

و شقَّ له من اسمه کی یُجَلَّهُفذو العرش محمود و هذا محمد‏[۴]

سپس گفته است: دیگران می‌گویند این بیت از حسان بن ثابت است که آغاز قصیده‌اش این چنین است:

أ لم‌تر اَنّ اللهَ أرسل عبدهببُرهانه و اللهُ اعلی و أَمجَدُ[۵]

ابن اسحاق می‌نویسد: مردم می‌گویند: آمنه دختر وهب صحبت می‌کرده است که هنگامی که او به نبی اکرم(ص) حامله شد، مشاهده نمود که نوری از وی درخشید که به وسیله آن کاخ‌های بصری در سرزمین شام مشاهده گردیدند و به وی گفته شد: تو به سرور این امّت حامله گردیده‌ای و هنگامی که پا به عرصه هستی گذاشت، بگو: او را از شرّ هر حسودی در پناه خدا قرار می‌دهم و او را محمّد(ص) نام‌گذاری کن[۶].

سپس با سندی از عبد الله بن جعفر بن ابی طالب روایت می‌کند که وی از حلیمه سعدیه از آمنه دختر وهب نقل کرده است که گفت: هنگامی که به نبی اکرم(ص) حامله شدم نوری از من درخشید که کاخ‌های بصری در سرزمین شام را روشن کرد. سپس به خدا قسم که هیچ حملی را خفیف‌تر و راحت‌تر از این ندیدم و هنگامی که او را به دنیا آوردم، دست‌هایش را بر زمین گذاشت و سرش را به سوی آسمان گرفت.

سپس با سندی از ثور بن یزید نقل کرده است که گروهی از اصحاب رسول الله(ص) به آن حضرت گفتند: یا رسول الله، درباره خودت برای ما سخن بگو. حضرت فرمود: بلی، من بر طبق دعای پدرم و دعوت حضرت ابراهیم(ع) و بشارت برادرم، حضرت عیسی(ع) هستم.

هنگامی که مادرم به من حامله شد، مشاهده کرد که نوری از وی درخشید که کاخ‌های شام را برایش روشن کرد[۷]. شاید که سخن ابن اسحاق در ابتدای این حدیث که می‌گوید: «و یتحدّث الناس»، و مردم می‌گویند، اشاره به ضعف این خبر نیست، بلکه به شهرت آن در میان مردم اشاره دارد، چنان که طبری آن در إعلام الوری روایت کرده و قولش را چنین شروع کرده‌ است: از جمله خبرهای مستفیض این است که هنگامی که مادر رسول الله(ص) او را به دنیا آورد، نوری را مشاهده کرد[۸].

یعقوبی از امام صادق(ع) روایت کرده است: بین ازدواج عبد الله با آمنه و ولادت رسول الله(ص) ده ماه فاصله بوده است.[۹]

ولادت مبارک‌

از مادرش روایت شده که گفته است: هنگامی که او را به دنیا آوردم، نوری را دیدم که از من درخشید؛ به طوری که مرا به وحشت انداخت و به درد و مشکلاتی که زن‌ها از آن رنج می‌برند، مبتلا نشدم و از طریق دیگر روایت شده که وی گفت: نوری از من درخشید که به وسیله آن کاخ‌های شام را دیدم و پس از آن پا به عرصه هستی گذاشت، یک مشت خاک را برداشت و آنگاه سرش را به سوی آسمان گرفت[۱۰].

مادرش در ایام تشریق در جمره وسطی که عبد الله در آنجا استقرار داشت، به وی حامله شد و او را در شعب ابی طالب در منزل محمد بن یوسف[۱۱] در گوشه سمت چپ آن به دنیا آورد و خیزران آن مکان را خرید و به مسجدی تبدیل کرد که مردم در آن نماز می‌خوانند[۱۲].

و مجلسی از کتاب حدائق الریاض و التواریخ الشرعیة شیخ مفید نقل کرده است که میلاد رسول الله(ص) در هنگام طلوع فجر روز جمعه، هفدهم ربیع الاول سال عام الفیل بوده است[۱۳].

طبری می‌نویسد: آن حضرت در طلوع خورشید جمعه، در هفدهم ربیع الاول عام الفیل متولد شده است و در آن هنگام سی و چهار سال از زمان پادشاهی انوشیروان می‌گذشت[۱۴].

سید بن طاووس در اقبال می‌نویسد: بسیاری از علمایی که بدان‌ها مراجعه کردیم، قائل بودند که میلاد آن حضرت(ص) در طلوع فجر هفدهم ربیع الاول سال عام الفیل بوده است[۱۵].

برای همین علّامه مجلسی قدس سرّه می‌نویسد: بدانید که امامیه به استثنای عده بسیار کمی، اتفاق نظر دارند بر این که ولادت آن حضرت(ص) در هفدهم ربیع الاول بوده است و بیشتر اهل سنت بر این عقیده‌اند که ولادت آن حضرت در دوازدهم این ماه بوده است و مرحوم کلینی رحمه الله نیز همین قول را اختیار کرده است[۱۶].[۱۷]

جایگاه مولود در نگاه جدّ و عمویش‌

ابن اسحاق می‌گوید: هنگامی که مادرش آن حضرت را به دنیا آورد فرستاده‌ای را نزد جدّش عبد المطلب فرستاد تا به او بگوید که فرزندت متولد شده است و برای دیدنش تشریف بیاور.

عبد المطلب به ملاقاتش آمد و مولود را مورد ملاطفت قرار داد. آمنه در مورد آنچه که در زمان حاملگی‌اش رخ داده بود و دستورهایی که به وی در مورد نام‌گذاری‌اش داده شده بود، توضیح داد. سپس عبد المطلب او را در بغل گرفت و به داخل کعبه رفت و در آنجا به خاطر این نعمت به شکر و سپاس‌گزاری از خدای متعال پرداخت[۱۸].

قمی در تفسیرش و مرحوم صدوق در إکمال الدین و شیخ طوسی در امالی و قطب راوندی در الخرائج و الجرائح از امام صادق(ع) روایت می‌کنند که گفت: قنداقه نبی اکرم را نزد عبد المطلب آوردند تا او را ببیند و سخنان عجیب مادرش به وی رسیده بود. عبد المطلب او را گرفت و در اتاقش گذاشت و سپس او را به ارکان کعبه پناه داد و در شعری گفت:

الحمد الله الذی اعطانیهذا الغلام الطیب الاردان‌
قد ساد فی المهد علی الغلمان[۱۹]

ابن شهر آشوب از الابانة تألیف ابن بطّه نقل می‌کند: نبی اکرم(ص) در حالی متولد شد که‌ ختنه شده و نافش بریده شده بود. وقتی که این مطلب برای جدّش عبد المطلب بیان گردید، وی اظهار داشت که این فرزند من دارای شأن و مقامی خواهد بود[۲۰].

مرحوم کلینی با سندی از امام صادق(ع) روایت می‌کند که وقتی آمنه به درد زایمان مبتلا شد، فاطمه بنت اسد، همسر ابو طالب نزد وی آمد و پیش او ماند تا آنکه زایمان کرد و راحت شد. در این حال یکی از آنها به دیگری گفت: آیا آنچه را که من می‌بینم، تو هم می‌بینی؟ او گفت: چه می‌بینی؟ گفت: این نوری که بین مغرب و مشرق درخشیده است. پس از آن ابو طالب آمد و فاطمه برایش از نوری که دیده بود، تعریف کرد.

ابو طالب گفت: آگاه باش که به زودی فرزندی را به دنیا می‌آوری که وصی این مولود خواهد بود[۲۱].[۲۲]

وفات عبد الله‌

یعقوبی از امام صادق(ع) روایت می‌کند که عبد الله دو ماه پس از تولد حضرت محمد(ص) وفات کرده است و سپس می‌گوید: بعضی گفته‌اند که او قبل از تولدش وفات کرده و این صحیح نیست؛ زیرا اجماع بر این است که وی بعد از تولدش وفات کرده است! دیگران گفته‌اند که وی یک سال بعد از میلاد وفات کرده است و محل وفاتش در شهر مدینه و در خانه‌ای معروف به خانه نابغه رخ داده است و در این حال در میان دایی‌هایش از بنی نجار به سر می‌برده است[۲۳].

از افراد معروفی که گفته‌اند عبد الله قبل از ولادت حضرت محمد(ص) وفات کرده است؛ ابن اسحاق است. چنان که در سیره ابن هشام و طبری و طبرسی به نقل از وی آمده است که عبد الله پس از مدت کوتاهی وفات کرد در حالی که مادر رسول الله(ص) حامله بود[۲۴].

فرد دیگر واقدی می‌باشد و طبری به نقل از او از زهری روایت کرده است: عبد المطلب، عبد الله را برای آوردن مقداری خرما به مدینه فرستاد و او در همان جا فوت کرد. پس از آنکه مراجعت عبد الله به درازا کشید، عبد المطلب فرزندش حارث را به دنبال وی فرستاد که حارث‌ متوجه فوت برادرش شد. سپس واقدی می‌گوید: آنچه که برای ما ثابت شده این است که عبد الله بن عبد المطلب به همراه کاروانی از قریش از شام برمی‌گشت و در مدینهمنزل کرد در حالی که عبد الله مریض بود. او در نزد اقوامش ماند و پس از مدتی وفات کرد و در خانه کوچکی که متعلق به نابغه بود به خاک سپرده شد و در این باره اصحاب ما اختلافی ندارند[۲۵].

شاید یعقوبی با ادعای اجماع می‌خواهد که عدم اختلاف در وفات عبد الله پس از تولد فرزندش را اثبات کند، به خصوص که چنین خبری را از امام صادق(ع) در مقابل خویش می‌بیند و بر خود لازم می‌داند که از قول امام صادق(ع)دفاع کند، اگر چه با ادعای اجماع بر عدم خلاف در این مطلب باشد.

کلینی هم با یعقوبی در این امر موافق است بدون این که آن را به امام صادق(ع) نسبت دهد و می‌گوید: پدرش عبد الله در مدینه در میان دایی‌هایی خویش فوت کرد، در حالی که محمد(ص) دوماهه بود[۲۶]. او روایت یعقوبی را به خاطر مرسله بودنش ذکر نکرده یا از آن مطلع نشده است.

اما مسعودی عقیده ابن اسحاق و واقدی را پذیرفته و گفته است: پدرش در شام به سر می‌برد که مریض شد و به سوی مدینه آمد و در آنجا فوت کرد و در این هنگام مادر رسول الله به وی حامله بود. سپس می‌گوید: بعضی گفته‌اند که عبد الله یک ماه بعد از ولادت نبی اکرم(ص) وفات کرده است و بعضی دیگر گفته که او دو سال بعد از ولادت فرزندش وفات کرده است[۲۷].

مرحوم مجلسی از کتاب المنتقی فی مولد المصطفی تألیف کازرونی که از عامه است، نقل می‌کند: عبد الله به همراه کاروانی تجارتی از قریش به سوی شام حرکت کرد، آنها پس از آنکه از تجارت خویش فارغ شدند، مراجعت کردند و در مسیر خویش از مدینه گذشتند. در آن هنگام عبد الله مریض بود و به رفقایش گفت: من چند روزی نزد دایی‌هایم، بنی عدی بن نجار می‌مانم. کاروان به سوی مکه حرکت کرد و هنگامی که عبد المطلب از آنها در مورد عبد الله سؤال کرد، گفتند: چون مریض بوده است، او را نزد دایی‌هایش در مدینه گذاشته‌ایم.

عبد المطلب فرزند بزرگش حارث را به مدینه فرستاد و او پس از آنکه به مدینه رسید، متوجه‌ شد که عبد الله فوت کرده است. دایی‌هایش در مورد مریضی عبد الله و اقداماتی که انجام داده بودند، توضیح دادند. حارث به مکه بازگشت و آنها را از مرگ عبد الله باخبر کرد و پدر و برادران و خواهرانش بسیار ناراحت و اندوهگین شدند و در آن زمان هنوز رسول الله(ص) متولد نشده بود و عبد الله به هنگام وفات بیست و پنج‌ساله بود. سپس می‌گوید: و روایت شده است که وی در هفت‌ماهگی رسول الله(ص) فوت کرده است و گفته شده است که در هنگام وفاتش، رسول الله(ص) بیست و هشت‌ماهه بوده است.

سپس کازرونی از واقدی نقل می‌کند که عبد الله یک گله گوسفند و پنج شتر و یک کنیز به نام برکة از خویش به ارث گذاشت و این کنیز همان ام ایمن است که وظیفه حضانت از رسول الله(ص) را بر عهده داشت[۲۸]. طبرسی می‌گوید: گفته شده است که رسول الله به هنگام فوت پدرش، هفت‌ماهه بوده است[۲۹].

إربلی می‌نویسد: وی دو سال و چهار ماه با پدرش زندگی کرد و سپس می‌نویسد: گفته شده است که به هنگام فوت پدرش هفت‌ماهه بوده است[۳۰].

إربلی این سخنش را از طبرسی حکایت می‌کند و سخن اولش همان سخن هشام کلبی است، چنان که طبرسی گفته است: و اما هشام کلبی می‌گوید: عبد الله پس از آنکه رسول الله(ص) بیست و هشت‌ماهه شد[۳۱]، درگذشته است. اما آنچه که روایت ابن اسحاق در مورد وفات عبد الله قبل از میلاد رسول الله(ص) را تأیید می‌کند، این است که ما به هیچ خبر یا اثری از عبد الله در هنگام میلاد رسول اللهدست نیافتیم و بلکه جدش عبد المطلب را می‌بینیم که به دنبال یافتن دایه‌ای برای وی بوده است.[۳۲]

منابع

پانویس

  1. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۹.
  2. سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۶۵. طبری هم آن را روایت کرده است، ج۲، ص۲۴۳. و علامه مجلسی در بحار الانوار در باب ابتدای خلقتش خبری را ذکر می‌کند که متضمن تفصیل طویلی در مورد خطبه آمنه و زفاف او می‌باشد که در چاپ‌های جدید بحار حدود هفتاد و هشت صفحه از جلد پانزدهم بحار را دربرمی‌گیرد. او در ابتدا می‌گوید: «شیخ ابو الحسن البکری، استاد شهید ثانی در کتابش به نام الانوار می‌نویسد: اسلاف و شیوخ راوی ما این حدیث را از ابو عمرو الانصاری نقل کرده‌اند که گفت: از کعب الاحبار و وهب بن منبّه و ابن عباس سؤال کردم که همگی گفتند: هنگامی که خداوند اراده کرد که محمد(ص) را خلق کند، به ملائکه‌اش گفت.»... و علامه مجلسی در آخر خبر می‌گوید: «می‌گویم: همانا این خبر را با وجود غرابت و ارسالش آورده‌ام، چون به مؤلف آن اعتماد دارم و مشتمل بر بسیاری از آیات و معجزاتی است که سایر اخبار آن را نفی نمی‌کند و بلکه تأیید می‌کند». با حفظ این مطلب باید گفت که شهید ثانی در سال ۹۶۶ ه ق به شهادت رسیده است و تحقیق‌کننده بحار الانوار، مرحوم آیة الله ربانی شیرازی از ریاض العلماء از بعضی از مؤرخان نقل کرده است که شهید ثانی نسخه عتیقه‌ای از کتاب الانوار الکبری را دیده است که تاریخ نوشتن آن،سال ۶۹۶ ه ق. بوده است و السمهودی در کتاب تاریخ مدینه که آن را در سال ۸۸۸ ه ق. تألیف کرده است؛ شرح حال البکری، صاحب الانوار الکبری را ذکر کرده و گفته است: سیره البکری کذب و باطل است! بنابراین چگونه ممکن است که وی از مشایخ شهید ثانی باشد؟! امّا ابو الحسن البکری که از مشایخ شهید ثانی بوده است در سال ۹۵۲ ه ق در قاهره فوت کرده است، چنان که این مطلب در شذرات الذهب آمده و او صاحب کتاب الانوار نبوده است، امّا علامه مجلسی یکی را با دیگری اشتباه گرفته است و به او حسن ظن پیدا کرده و اخبارباطل و کذبش را در بحار وارده کرده که البته با حسن نیت بوده است.
  3. الاحتجاج، ج۱، ص۳۲۱.
  4. و اسمش را از اسم خود اشتقاق نمود تا بزرگش بدارد که خداوند صاحب عرش محمود است و این محمد.
  5. آیا ندیدی که خداوند بنده‌اش را با دلایل و براهین به رسالت برگزید و خداوند برتر و بلندمرتبه‌تر است. سید زینی رحلان روایت کرده است که مادرش وقایعی که بر وی گذشته بود را برای عبد المطلّب تعریف کرد و عبد المطلّب او را محمد(ص) نامید و لکن مادرش او را احمد نامید سپس پنج بیت از اشعار ابو طالب رضی الله عنه را نقل کرده است که در آن نبی اکرم را أحمد نامیده است (انسان العیون فی سیرة الأمین المأمون معروف به سیره حلبیه، ص۹۲-۱۰۰).
  6. سیره ابن هشام، ج۱، ص۱۶۶ و طبری در تاریخ طبری، ج۲، ص۱۵۶ و ابن شهر آشوب در مناقب، ج۱، ص۲۹ از وی نقل کرده است و قمی در تفسیرش، ص۳۴۹ و صدوق در اکمال الدین، ج۱، ص۱۹۶ از ابن اسحاق به نقل از أبان بن عثمان الاحمر بجلی کوفی به صورت مرفوع این مطلب را نقل کرده و قطب راوندی در الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۶۹-۱۲۹ از امام صادق(ع) این مطلب را نقل کرده است. و در الروض الانف و ابن فورک در الفصول آورده است که: أحیحة بن جلاح و حمران بن ربیعة و سفیان به یکی از علمای یهود برخورد کردند که آنها را از بعثت نبی اکرم(ص) و اسمش باخبر کرد. آنها پس از آنکه اطلاع پیدا کردند رسول الله در نزدیکی همان زمان در سرزمین حجاز مبعوث خواهد شد، به طمع افتادند که این شخص یکی از فرزندان آنها باشد، برای همین فرزندانشان را محمد نام‌گذاری کردند. در میان عرب کسی به غیر از این سه نفر شناخته نشده‌اند که فرزندانشان را محمد نامیده باشد، با حفظ این مطلب باید گفت که زینی رحلان در سیرة الحلبیة، ج۱، ص۹۳ گفته است که تعداد کسانی که نام محمد را داشتند، به شانزده نفر می‌رسید و شعری را در این باره ذکر کرده که چنین است: ان الّذین سموا باسم محمّد من قبل خیر الناس ضعف ثمان. همانا کسانی که قبل از بهترین مردم،محمد نام‌گذاری شده بودند، دو برابر هشت نفر (۱۶) بودند.
  7. سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۷۱-۱۷۵ و طبری با سند از ثور بن یزید شامی از مکحول شامی از شداد بن أوس روایت می‌کند که گفت: ما نزد رسول الله(ص) نشسته بودیم! در این حال پیرمرد مسنّی از بنی عامر که بزرگ آنها به حساب می‌آمد، پیش آمد. او در حالی که به عصایش تکیه زده بود، در مقابل رسول الله(ص) ایستاد و گفت: ای پسر عبد المطلب! مطلع شده‌ام که تو گمان می‌کنی که رسول الله هستی!؟ و خدا تو را همانند ابراهیم و موسی و عیسی و سایر انبیا برای هدایت مردم ارسال کرده است. تو ادعای بسیار بزرگی کرده‌ای. تمام انبیا و خلفا از دو خانه در میان بنی اسرائیل برخاسته‌اند و تو از اقوامی هستی که سنگ و چوب و بت می‌پرستند و در این صورت تو را چه به ادعای نبوّت و رسالت؟! و لکن هر سخنی حقیقتی دارد و از تو می‌خواهم که مرا به حقیقتسخن و شأن و مقام خویش آگاه کنی. نبی اکرم(ص) از سؤال این پیر مرد خوشش آمد و به وی گفت: ای برادر بنی عامر! این سؤالی که مطرح کرده‌ای، دارای حقیقتی است و باید بنشینی تا برایت توضیح دهم. پیر مرد هم نشست. آنگاه پیامبر اکرم(ص) به وی گفت: ای برادر بنی عامر، حقیقت سخنم و شأن و مقام من این است که من بر طبق دعای پدرم ابراهیم و بشارت برادرم، عیسی بن مریم هستم و من اولین فرزند مادرم بودم... سپس مادرم در خواب دید که آنچه در شکمش می‌باشد، نور است و مادرم گفت نوری را که از من درخشید، پی‌گیری کردم و دیدم که آن نور مشارق و مغارب زمین را برایم روشن کرد. (تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۱) و کازرونی این مطلب را با همین سند در المنتقی فی مولود المصطفی نقل کرده است و ابن ابی الحدید هم مختصر آن را در شرح نهج البلاغه از طبرسی نقل کرده است‌ ظاهراً این خبر همان چیزی است که ابن اسحاق از ثور بن یزید نقل کرده است. الّا این که وی سند خبر را فراموش کرده و گفته است: «از بعضی از اهل علم و گمان نمی‌کنم که جز از خالد بن معدان کلاعی باشد» و چنان که در تهذیب التهذیب آمده، خالد در سال ۱۰۸ وفات کرده است و شاید برای همین وی بخشی از خبر را به صورت نقل به معنا آورده است.
  8. اعلام الوری، ج۱، ص۵۵.
  9. [[محمد هادی یوسفی غروی|یوسفی غروی،محمد هادی]]، تاریخ تحقیقی اسلام، ج۱، ص۲۱۰-۲۱۴.
  10. علی بن ابراهیم قمّی به طور مفصّل این خبر را در تفسیرش به صورت مرسل چنین ذکر کرده است: از آمنه، مادر نبی اکرم نقل شده است که گفت: هنگامی که به رسول الله حامله شدم، هیچ احساس حاملگی نکردم و در عالم رؤیا نوری را مشاهده کردم و گویی سروش غیبی نزد من آمد و گفت: هرآینه تو به بهترین انسان‌ها حامله شده‌ای. پس از آنکه وی را به دنیا آوردم، دست‌ها و زانوهایش را بر زمین گذاشت و سرش را به سوی آسمان گرفت و نوری از من درخشید که مابین زمین و آسمان را روشن کرد و شیطان‌ها به وسیله شهاب‌ها و ستارگان سنگباران شدند و از پهنه آسمان ناپدید گردیدند و قریشی‌ها شهاب‌ها را می‌دیدند که در آسمان سیر می‌کردند و از این جنب و جوش زیاد به وحشت افتادند و گفتند: این نشانه برپایی قیامت است و برای همین، نزد ولید بن مغیره که پیر مردی باتجربه بود، جمع شدند و از او در این مورد سؤال کردند: او گفت: به این ستارگانی که در ظلمت‌های دریاها و خشکی‌ها، راهنمای مسافران هستند، نگاه کنید. اگر این ستارگان زایل شده‌اند، موعد قیامت فرا رسیده است و اگر اینها در جای خویش ثابت هستند، این اتفاق به خاطر پدیده‌ای است که رخ داده است. و در مکه مردی یهودی زندگی می‌کرد که به وی یوسف می‌گفتند. هنگامی که وی حرکت‌های غیر عادی ستارگان و شهاب‌ها را مشاهده کرد، به محل اجتماعقریش آمد و گفت: ای قریشیان! آیا در این شب مولودی در میان شما متولد شده است؟ گفتند: نه. او گفت: به تورات قسم که اشتباه می‌کنید. در این شب آخرین و برترین، پیامبر متولد شده است. او کسی است که در کتاب‌های ما درباره‌اش صحبت شده است که به هنگام تولدش، شیطان‌ها در آسمان سنگباران می‌شوند و ناپدید می‌گردند. پس از آن، هر کسی که به منزلش می‌رفت از خانواده‌اش در این باره سؤال می‌کرد و جواب می‌شنید که عبد الله بن عبد المطلب صاحب پسری شده است. یهودی گفت که او را نزد مولود ببرند و همراه عده‌ای به در خانه آمنه آمدند و به وی گفتند: فرزندت را بیاور تا این یهودی او را ببیند، آمنه فرزندش را که در قنداقی پیچیده بود، به آنها عرضه کرد. یهودی در چشمانش خیره شد و شانه‌اش را نگاه کرد و خال سیاهی را بر آن دید که چند تار مو بر آن روئیده بود. در این حال یهودی غش کرد و بر زمین افتاد. اطرافیانش بر وی خندیدند و یهودی به آنها گفت: ای قریشیان! آیا می‌خندید؟ این پیامبر شمشیر است که بر شما مسلط خواهد شد و نبوّت تا ابد از بنی اسرائیل خارج شده است. مردم از آنجا متفرق شدند در حالی که درباره سخنان یهودی صحبت می‌کردند. علی بن ابراهیم می‌گوید: هنگامی که شیطان‌ها به وسیله ستارگان سنگباران شدند، نزد ابلیس رفتند و گفتند: ما از ورود به آسمان منع شدیم و به وسیله شهاب‌ها سنگباران می‌شویم. ابلیس گفت: تحقیق کنید که در دنیا حادثه‌ای رخ داده است. آنها نزد ابلیس آمدند و گفتند: حادثه‌ای را مشاهده نکردیم. ابلیس گفت: خودم آن را پیگیری خواهم کرد. بنابراین مابین مشرق و مغرب به جست و جو پرداخت تا به حرم رسید و دید که ملائکه در آنجا مزدحم شده‌اند و جبرئیل در حالی که حربه‌ای در دست دارد، جلوی در حرم ایستاده است. ابلیس خواست که وارد حرم شود؛ اما جبرئیل فریاد زد: دور شو ای ملعون و به جانب کوه حراء آمد و به صورت سدّی مرتفع درآمد. آنگاه ابلیس گفت: ای جبرئیل می‌خواهم که سؤالی را از تو بپرسم.جبرئیل گفت که آن سؤال چیست؟ ابلیس گفت: این ازدحام چیست؟ چرا در دنیا جمع شده‌اید؟ جبرئیل گفت: این پیامبر این امت و آخرین و برترین انبیاست که متولد شده است. ابلیس گفت: آیا من می‌توانم در او تأثیر بگذارم؟ جبرئیل گفت: نه. گفت: آیا نصیبی در امتش دارم؟ جبرئیل گفت: بله. ابلیس گفت: راضی شدم. (تفسیر قمی، ج۱، ص۳۷۳-۳۷۴). در اینجا باید این نکته را در نظر داشته باشیم که شیطان گفت: آیا من می‌توانم در او تأثیر بگذارم و جبرئیل گفت: نه. و آن را با آنچه که در مورد حفظ قلب آن حضرت(ص) گفته شد، مقایسه کنیم تا بدانیم که جبرئیل به طور خاص بهره و نصیب شیطان را از قلب آن حضرت زایل کرده است! با توجه به این که یوسف یهودی در مکه به آمنه می‌گوید: «نبوت تا ابد از بنی اسرائیل خارج شده است» نمی‌توان گفت که این خبر از اسرائیلیات است. البته در خبر استبعادی وجود دارد و آن این است که ولید بن مغیره را به گونه‌ای توصیف می‌کند که در هنگام ظهور اسلام، یعنی چهل سال پس از ولادت نبی اکرم(ص) به آن صفات موصوف بوده است و آیا قبل از چهل سالگی‌اش صفاتی شبیه بعد از هشتاد سالگی‌اش داشته است؟!
  11. علامه مجلسی در حاشیه بحار الانوار می‌نویسد: مورّخان می‌گویند: این منزل، برای نبی اکرم(ص) بوده است که آن را به عقیل بن ابی طالب بخشیده است و فرزندانش آن را به محمد بن یوسف، برادر حجاج ثقفی فروختند و بعد از آن به خانه محمد بن یوسف مشهور شد و او آن را به کاخی که آن را بیضاء (خانه سفید) می‌نامیدند، ضمیمه کرد و بعد از انقضای دولت بنی امیه، خیزران، مادر هادی و هارون الرشید به حج آمد و محل میلاد نبی اکرم(ص) را از کاخ جدا کرد و آن را به مسجد تبدیل کرد و در حال حاضر در آن مسجد نماز خوانده می‌شود و محل زیارت زائران است. (بحار الانوار، ج۱۵، ۲۵۰-۲۵۲) و سید أمین در اعیان الشیعة می‌نویسد: این مسجد بر همان حالت سابق خویش باقی بود تا این که وهابیان بر مکه مستولی شدند و آن را منهدم ساخته و از زیارت آن جلوگیری کردند و آن را به طویله چهار پایان تبدیل نمودند. (اعیان الشیعة، ج۳، ص۷) و فعلا به صورت خانه‌ای در بسته در برابر مسعی است که تابلوی با عنوان «مکتبه مکة الکرمة» بر آن است.
  12. اصول کافی، ج۱، ص۴۳۹ و تاریخ مسعودی، ج۲، ص۱۷۴.
  13. بحار الانوار، ج۱۵، ص۲۵۱.
  14. اعلام الوری، ج۱، ص۴۲ و در مورد اوصاف کسری (خسرو) نوشته است: او قاتل و درهم کوبنده مزدکیان و زندیق‌ها بوده است و او همان کسی است که به گمان عده‌ای مورد تمجید رسول الله(ص) بوده و درباره‌اش گفته است: «در زمان پادشاه عادل صالح متولد شده‌ام» و این اوّلین کتابی است که این خبر را به صورت مرسل نقل می‌کند و آن را از پندارهای عده‌ای از مردم می‌داند! و قبل از طبری در هیچ کتابی از عامه و خاصه این خبر را ندیده‌ام و بلکه خبری را نقل کردیم که مخالف این قول است و آن این که رسول الله(ص) به هنگام پیروزی عرب‌ها فرمودند: «این اوّلین روزی است که عرب‌ها بر عجم‌ها (فارسیان) پیروز شدند و این پیروزی به خاطر من بوده است». و در این جنگ بر کسری (خسرو) انوشیروان پیروز شدند و در این صورت چگونه ممکن است که پیامبر اکرم(ص) وی را به عادل و صالح توصیف کند؟! ابن شهر آشوب می‌گوید: در هنگامه طلوع فجر روز جمعه، برابر با هفدهم ربیع الاوّل که بیست و پنج روز از هلاکت اصحاب فیل گذشته بود، متولد شده است و اهل سنت می‌گویند: روز دوشنبه که هشت یا ده روز از حادثه اصحاب فیل گذشته بود، متولد شده است و آنگاه روایت طبری در مورد انوشیروان را نقل کرده است، ج۱، ص۱۷۲.
  15. اقبال الاعمال، ج۳، ص۱۲۱.
  16. بحار الانوار، ج۱۵، ص۲۴۸. شیخ إربلی هم به اختلاف در تاریخ ولادت اشاره کرده و نوشته است: به نظر من که بروز اختلاف ساده و قابل قبول است؛ زیرا عرب‌های جاهلی بی‌سواد بوده‌اند و با ثبت تاریخ ولادت‌ فرزندانشان آشنا نبودند و از طرفی شأن و مقام او را در آینده نمی‌دانسته‌اند و در صدد ضبط تاریخ ولادت آن حضرت نبوده‌اند. اما اختلافشان در تاریخ وفات آن حضرت عجیب است! چنان که اختلافشان در اذان و اقامه عجیب است. البته در مورد اذان و اقامه ممکن است هر قومی ادّعا کنند که از نبی اکرم(ص) این چنین روایت شده است، ولی روز وفات آن حضرت چیزی است که باید معلوم و مشخص باشد «کشف الغمة، ج۱، ص۱۵». سید جعفر مرتضی این کلام إربلی را در الصحیح نقل کرده و آنگاه در حاشیه‌اش گفته است: عجیب‌تر از آن این است که آنها در بسیاری از اموری که سال‌ها هر روز آن را تکرار می‌کرده‌اند،اختلاف دارند و حتی در مورد وضو و نماز که روزانه پنج مرتبه آن را همراه نبی اکرم(ص) به جای می‌آوردند روایات متناقض روایت می‌کنند تا جایی که بعضی از آنها می‌گویند: در نماز ظهر و عصر تنها از این که می‌دیدند موهای محاسنش حرکت می‌کند می‌فهمیدند که آن حضرت می‌خواند! الصحیح، ج۱، ص۸ به نقل از صحیح بخاری، ج۶، ص۹۰ و ۹۳ و مسند احمد، ج۵، ص۱۰ و ۱۲ و السنن الکبری از بیهقی، ج۲، ص۳۷ و ۵۴ به نقل از صحیحین.
  17. یوسفی غروی، محمد هادی، تاریخ تحقیقی اسلام، ج۱، ص۲۱۴-۲۱۶.
  18. سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۶۸-۱۶۹ و طبری هم آن را با اضافاتی از وی نقل کرده است، ج۲، ص۱۵۷.
  19. خدا را شکر که این طفل پاک و آراسته را به ما عنایت کرد طفلی که در گهواره‌اش بر دیگران برتری دارد. تفسیر قمی، ص۳۴۹، و اکمال الدین، ج۱، ص۱۹۶، و أمالی شیخ طوسی، ص۱۷۱ و الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۶۹-۷۱، حدیث ۱۲۹، و مناقب حلبی، ج۱، ص۳۰.
  20. المناقب، ج۱، ص۳۲.
  21. روضة الکافی، ص۳۰۲. و مثل همین مطلب را با سندی دیگر ابن شهر آشوب در مناقب، ج۱، ص۲۳ نقل کرده است.
  22. یوسفی غروی، محمد هادی، تاریخ تحقیقی اسلام، ج۱، ص۲۱۷-۲۱۸.
  23. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۰.
  24. سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۱۶۷ و تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۵ و إعلام الوری، ج۱، ص۵۲.
  25. تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۵ و ۲۴۶ و در ص۱۶۵ می‌گوید: اما هشام کلبی گفته است: عبد الله پس از آنکه رسول الله ۲۸ ماهه شد، درگذشت. قابل ذکر است که خانه‌ای که پدر نبی اکرم(ص) در آن به خاک سپرده شد تا سال ۱۳۹۰ ه برپا بود و سپس در هنگام توسعه مسجد النبی(ص) منهدم شد و اثری از آن باقی نماند.
  26. اصول کافی، ج۱، ص۴۳۹.
  27. مروج الذهب، ج۲، ص۲۷۴.
  28. بحار الانوار، ج۱۵، ص۱۲۴-۱۲۵ به نقل از المنتقی فی مولد المصطفی تألیف محمد بن مسعود کازرونی و در ص۱۱۶ از کتاب العدد نقل شده است که نبی اکرم(ص) این اموال را از مادرش به ارث برد.
  29. إعلام الوری، ج۱، ص۵۲.
  30. کشف الغمة، ج۱، ص۱۶.
  31. تاریخ طبری، ج۲، ص۱۶۵.
  32. یوسفی غروی، محمد هادی، تاریخ تحقیقی اسلام، ج۱، ص۲۱۸-۲۲۰.