عدالت امام در حدیث
مقدمه
روایات درباره شرط عدالت در حاکم پس از رسول خدا در دو مرحله بحث میشود:
- مرحلۀ نخست: شرط عدالت بالمعنی الأعم ـ عدالت جامع بین مرتبۀ عصمت و عدالت مادون آن ـ در حاکم پس از رسول خدا(ص) مطلقاً ـ منصوب بالمباشره یا بالواسطه -.
- مرحلۀ دوم: شرط عدالت بالمعنی الأخص یعنی عدالت در مرتبۀ عصمت، در حاکم منصوب بالمباشره از سوی رسول خدا(ص)[۱].
روایات دال بر شرط عدل حاکم بالمعنی الأعم در منابع حدیث اهلبیت(ع)
روایات فراوانی در منابع حدیث اهلبیت(ع) وجود دارد که بر شرط عدل در حاکم و امام دلالت دارد که در اینجا به نمونهای از آنها اکتفا میکنیم:
روایت اول
صدوق در خصال روایت میکند: «حَدَّثَنَا أَبِي - رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ - قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى الْعَطَّارُ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ، عَنْ عَبْدِ الصَّمَدِ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ حَنَانِ بْنِ سَدِيرٍ، عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِيهِ(ع) قَالَ: إِنَّ الْإِمَامَةَ لَا تَصْلُحُ إِلَّا لِرَجُلٍ فِيهِ ثَلَاثُ خِصَالٍ: وَرَعٌ يَحْجُزُهُ عَنِ الْمَحَارِمِ، وَ حِلْمٌ يَمْلِكُ بِهِ غَضَبَهُ، وَ حُسْنُ الْخِلَافَةِ عَلَى مَنْ وُلِّيَ، حَتَّى يَكُونَ لَهُ كَالْوَالِدِ الرَّحِيمِ»[۲]؛ حنان بن سدیر از امام صادق(ع) روایت میکند که پدرش (امام باقر(ع)) فرمود: همانا امامت و فرمانروایی کسی را شایسته نیست مگر کسی که سه خصلت را دارا باشد: وَرَعی که او را از محرمات باز دارد، و بردباری و حلمی که بتواند خشم خود را کنترل کند، و رسیدگی خوب به کسانی که ولایت بر آنها به عهدۀ اوست، به گونهای که برای آنها همچون پدری مهربان باشد.
سند روایت صحیح است؛ زیرا تمام روات آن موثقاند، و عبدالصمد بن محمد هرچند توثیق خاص ندارد، لکن از روات کامل الزیارات است، و توثیق عام ابن قولویه شامل او میشود. دلالت روایت نیز بر اعتبار شرط عدالت جای ابهام و تردید نیست؛ زیرا عبارت «وَرَعٌ يَحْجُزُهُ عَنِ الْمَحَارِمِ» بر همان عدالتی دلالت دارد که مورد نظر ماست.
این حدیث را کلینی به سندی دیگر و با تفاوت لفظی مختصری از امام باقر(ع) از رسولخدا(ص) روایت میکند. روایت کلینی چنین است: «عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ صَالِحِ بْنِ السِّنْدِيِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ بَشِيرٍ عَنْ حَنَانٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ(ع) قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): لَا تَصْلُحُ الْإِمَامَةُ إِلَّا لِرَجُلٍ فِيهِ ثَلَاثُ خِصَالٍ: وَرَعٌ يَحْجُزُهُ عَنْ مَعَاصِي اللَّهِ، وَ حِلْمٌ يَمْلِكُ بِهِ غَضَبَهُ، وَ حُسْنُ الْوِلَايَةِ عَلَى مَنْ يَلِي حَتَّى يَكُونَ لَهُمْ كَالْوَالِدِ الرَّحِيمِ»[۳]؛ کلینی به سندش از حنان از پدرش از امام باقر(ع) روایت میکند فرمود: رسولخدا(ص) فرمود: فرمانروایی شایسته نیست مگر آن کسی را که سه خصلت در او باشد: ورعی که او را از معصیتهای خداوند باز دارد، و بردباری و حلمی که به وسیلۀ آن خشم خود را کنترل کند و سرپرستی نیکو نسبت به آنان که ولایت بر آنان را بر عهده دارد به گونهای که برای آنان همچون پدری مهربان باشد.
روایت دوم
شیخ مفید در ارشاد نامۀ سید الشهدا را به مردم کوفه روایت کرده است. با توجه به اینکه این نامه متواتر است نیازی به نقل سند ندارد؛ زیرا نامۀ مذکور را همۀ راویان مقاتل نقل کردهاند و از جمله مشهورترین نامههایی است که از ائمۀ اطهار(ع) روایت شده است.
ذیل نامۀ مذکور چنین آمده است: «فَلَعَمْرِي مَا الْإِمَامُ إِلَّا الْحَاكِمُ بِالْكِتَابِ الْقَائِمُ بِالْقِسْطِ، الدَّائِنُ بِدِينِ الْحَقِّ، الْحَابِسُ نَفْسَهُ عَلَى ذَاتِ اللَّهِ وَ السَّلَامُ»[۴]؛ به جانم سوگند امام و فرمانروا تنها کسی است که حکم به کتاب نموده و قیام به قسط و عدل کند، و به دین حق پایبند باشد، و جان خود را دربند فرمان خداوند قرار داده باشد، و السلام.
این روایت را طبری از ابیمخنف نقل کرده است[۵]، همین روایت را مفید در ارشاد از ابومخنف روایت کرده است، ابن الاثیر در الکامل فی التاریخ نیز این روایت را بدون ذکر سند نقل کرده است[۶]، نجاشی در مشیخه دربارۀ ابومخنف راوی مقتل که نامش لوط بن یحیی است میگوید: شَيْخُ أَصْحَابِ الْأَخْبَارِ بِالْكُوفَةِ وَ وَجْهُهُمْ... که دلالت بر وثاقت و جلالت قدر او میکند سپس سندش را به کتب ابومخنف از جمله مقتل الحسین ذکر میکند و میگوید: أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ نُوحٍ قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ الْجَبَّارِ بْنُ شِيرَانَ السَّاكِنُ بِنَهْرِ جَطِّي، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ زَكَرِيَّا بْنِ دِينَارٍ الْغَلَّابِيُّ قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الضَّحَّاكِ الْمُرَادِيُّ قَالَ: حَدَّثَنَا هِشَامُ بْنُ السَّائِبِ الْكَلْبِيُّ عَنْ أَبِي مَخْنَفٍ[۷]؛ این سند برای همان کتاب مقتل ابیمخنف است که از زمان نجاشی شهرت داشته و طبری آن را روایت کرده است در این سند عبدالجبار بنشیران و عبدالله بن الضحاک توثیق ندارند، لکن با توجه به شهرت کتاب ابیمخنف و شهرت خصوص این نامه مجهول بودن دو راوی مذکور خللی در وثوق به روایت وارد نمیکند.
عبارت «الْحَابِسُ نَفْسَهُ عَلَى ذَاتِ اللَّهِ» صریح در دلالت بر عدالت بلکه بیش از عدالت است، افزون بر اینکه سایر مقاطع روایت نیز به دلالت التزامی بر شرط عدل دلالت دارند و عبارت «مَا الْإِمَامُ إِلَّا...» به صراحت بر شرط بودن صفات مذکور در امام دلالت دارد، که نتیجۀ آن عدم مشروعیت امامت و فرمانروایی حاکمی است که فاقد خصلتهای ذکر شده در روایت ـ از جمله شرط عدل ـ باشد.
روایت سوم
کلینی روایت میکند: «مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع) قَالَ: إِنَّ اللَّهَ أَجَلُّ وَ أَعْظَمُ مِنْ أَنْ يَتْرُكَ الْأَرْضَ بِغَيْرِ إِمَامٍ عَادِلٍ»[۸]؛ به سندش از ابیبصیر از امام صادق(ع) که فرمود: خداوند بزرگتر و والاتر از آن است که زمین را بدون امام و فرمانروایی عادل رها کند.
روات این روایت همگی ثقاتاند، لکن علی بن ابیحمزه مشترک است بین علی بن ابیحمزۀ بطائنی که تضعیف شده، و بین علی بن ابیحمزه ثمالی که وثاقتش مسلّم است و بحث و مناقشهای در وثاقت و جلالت قدر او نیست.
از نظر ما ضعف علی بن ابیحمزۀ بطائنی نیز ثابت نیست؛ زیرا تضعیف او به لحاظ اتهام او به وقف است که بنابر نقل معتبر از وقف برگشته و معتقد به امامت حضرت رضا(ع) شده و مورد عنایت آن حضرت بوده است و تضعیف او از جهت روایت ثابت نیست، و در مقابل ادلۀ متعدد بر وثاقت او وجود دارد از جمله روایت مشایخ ثلاثه ـ ابن ابیعمیر؛ و بزنطی و صفوان ـ از او و نیز روایت علی بن ابراهیم در تفسیر از او و غیر ذلک از ادلۀ داله بر وثاقت او که در کتب رجال آمده است، بنابراین اشتراک بین علی بن ابیحمزه بطائنی، و علی بن ابیحمزه ثمالی ضرری به صحت سند روایت مذکور نمیرساند.
و وجه دلالت روایت بر مدعا این است که تعبیر وارد در روایت که «إِنَّ اللَّهَ أَجَلُّ وَ أَعْظَمُ مِنْ أَنْ يَتْرُكَ الْأَرْضَ بِغَيْرِ إِمَامٍ عَادِلٍ» بر این دلالت دارد که عدم نصب امام عادل از سوی خداوند با مقام الوهیت و ربوبیت خداوند منافات دارد، بنابراین نصب امام عادل در هر زمان از سوی خدا امری حتمی و تخلف ناپذیر است. و با توجه به وجوب اطاعت همگان از امام عادل منصوب من الله امامت هر امام دیگری نامشروع خواهد بود؛ زیرا اطاعت امام منصوب من الله بر او واجب است؛ بنابراین بر اساس مدلول این روایت عادل بودن شرط امامت مشروع و منصوب از سوی خداوند در شریعت اسلام است.
روایت چهارم
کلینی روایت میکند: «عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَمَّنْ ذَكَرَهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حُمْرَانَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ السَّكَنِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع) قَالَ: قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ(ع): اعْرِفُوا اللَّهَ بِاللَّهِ، وَ الرَّسُولَ بِالرِّسَالَةِ وَ أُولِي الْأَمْرِ بِالْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ الْعَدْلِ وَ الْإِحْسَانِ»[۹]؛ امیرالمؤمنین(ع) فرمود: خداوند را به خودش بشناسید، و رسول را با رسالتش و اولیالامر را با امر به معروف و عدل و احسان بشناسید.
روایت از نظر سند به سبب ارسال دچار خلل است، لکن باتوجه به آیات و روایات صحیحۀ کثیرۀ دیگر که موافق با مضمون آنند، میتوان اطمینان به صدور مضمون آن داشت. اما دلالتش بر اعتبار شرط عدل در ولیّ امر یا حاکم بدین جهت است که به قرینه سیاق در مقام بیان ولیّ امری است که حق ولایت امر دارد، و چون عدل را بهعنوان معرِّف ولیّ امر حق بیان کرده است، بر این معنا دلالت دارد که آنجا که ولیّ امر فاقد صفت عدل باشد حق ولایت امر ندارد، و ولیّ امر حقیقی و مشروع نیست.
روایت پنجم
روایت تحف العقول، قال: «سَأَلَ الصَّادِقَ(ع) سَائِلٌ فَقَالَ: كَمْ جِهَاتُ مَعَايِشِ الْعِبَادِ الَّتِي فِيهَا الِاكْتِسَابُ وَ التَّعَامُلُ بَيْنَهُمْ وَ وُجُوهُ النَّفَقَاتِ؟ فَقَالَ(ع): جَمِيعُ الْمَعَايِشِ كُلِّهَا مِنْ وُجُوهِ الْمُعَامَلَاتِ فِيمَا بَيْنَهُمْ مِمَّا يَكُونُ لَهُمْ فِيهِ الْمَكَاسِبُ أَرْبَعُ جِهَاتٍ مِنَ الْمُعَامَلَاتِ» - الی ان قال: - «فَأَوَّلُ هَذِهِ الْجِهَاتِ الْأَرْبَعَةِ الْوِلَايَةُ» - الی ان قال: - «تَفْسِيرُ مَعْنَى الْوِلَايَاتِ: وَ هِيَ جِهَتَانِ: فَإِحْدَى الْجِهَتَيْنِ مِنَ الْوِلَايَةِ وِلَايَةُ وُلَاةِ الْعَدْلِ الَّذِينَ أَمَرَ اللَّهُ بِوِلَايَتِهِمْ وَ تَوْلِيَتِهِمْ عَلَى النَّاسِ وَ وِلَايَةِ وُلَاتِهِ» - الی ان قال: - «فَوَجْهُ الْحَلَالِ مِنَ الْوِلَايَةِ وِلَايَةُ الْوَالِي الْعَادِلِ الَّذِي أَمَرَ اللَّهُ بِمَعْرِفَتِهِ وَ وِلَايَتِهِ وَ الْعَمَلِ لَهُ فِي وِلَايَتِهِ وَ وِلَايَةِ وُلَاتِهِ وَ وُلَاةِ وُلَاتِهِ بِجِهَةِ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ الْوَالِي الْعَادِلُ بِلَا زِيَادَةٍ فِيمَا أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لَا نُقْصَانٍ مِنْهُ وَ لَا تَحْرِيفٍ لِقَوْلِهِ وَ لَا تَعَدٍّ لِأَمْرِهِ إِلَى غَيْرِهِ، فَإِذَا صَارَ الْوَالِي وَالِيَ عَدْلٍ بِهَذِهِ الْجِهَةِ فَالْوِلَايَةُ لَهُ وَ الْعَمَلُ مَعَهُ وَ مَعُونَتُهُ فِي وِلَايَتِهِ وَ تَقْوِيَتُهُ حَلَالٌ مُحَلَّلٌ وَ حَلَالٌ الْكَسْبُ مَعَهُمْ وَ ذَلِكَ أَنَّ فِي وِلَايَةِ وَالِي الْعَدْلِ وَ وُلَاتِهِ إِحْيَاءَ كُلِّ حَقٍّ وَ كُلِّ عَدْلٍ وَ إِمَاتَةَ كُلِّ ظُلْمٍ وَ جَوْرٍ وَ فَسَادٍ فَلِذَلِكَ كَانَ السَّاعِي فِي تَقْوِيَةِ سُلْطَانِهِ وَ الْمُعِينُ لَهُ عَلَى وِلَايَتِهِ سَاعِياً فِي طَاعَةِ اللَّهِ مُقَوِّياً لِدِينِهِ وَ أَمَّا وَجْهُ الْحَرَامِ مِنَ الْوِلَايَةِ فَوِلَايَةُ الْوَالِي الْجَائِرِ وَ وِلَايَةُ وُلَاتِهِ...»[۱۰]؛ کسی از امام صادق(ع) پرسید: جهات معیشت بندگان که در آن کسب و کار و تعامل و داد و ستد میکنند چیست؟ حضرت فرمود: کلّیۀ معایش بندگان و آنچه با آن داد و ستد میکنند و کسب و درآمد بهدست میآورند چهار وجه از داد و ستد است - تا آنجا که فرمود: - نخستین جهت از این جهات چهارگانه کار در دستگاه دولت است - تا آنجا که فرمود: - تفسیر کار برای دولت که ولایت از سوی ولیّامر است چنین است که ولایت و کار برای دولت دو وجه دارد: وجه نخستین ولایت والیان عادل است آنان که خدای متعال به ولایت آنان امر فرموده و آنان را بر مردم ولیّ قرار داده است، و کار برای این والیان - تا آنجا که فرمود: - پس وجه حلال از ولایت، ولایت والی عادلی است که خداوند امر فرموده به معرفت او و پذیرش ولایت او و کار برای او در ولایت او یا در ولایت والیانی که از سوی او یا از سوی والیان منصوب از سوی او انجام میگیرد در همان جهتی که خداوند به والی عادل دستور داده است بیکم و بیش و بدون تحریف سخن او و بدون فراتر از دستور او رفتن است پس آنگاه که والی، والی عدلی در این جهت باشد در ولایت او کار کردن و برای او خدمت کردن و یاری او کردن در ولایتش و تقویت او حلال و گواراست و کسب و کار با اینان حلال است؛ زیرا در ولایت والی عدل و والیان از سوی او زنده کردن هر حق و عدل است و نابود کردن و میراندن هر ستم و جور و فساد است و لذا کسی که در راه تقویت قدرت و حاکمیت او تلاش کند و او را یاری کند در ولایتش، در راه طاعت خدا تلاش کرده و دین خدا را تقویت نموده است. و اما وجه حرام از ولایت و کار برای حاکم کردن، کار در ولایت حاکم جائر و برای او و برای والیانی است که از سوی او بر مردم حکم میرانند.
روایت تحف العقول به لحاظ جلالت شأن راوی آن (ابنشعبه حرانی حلبی) و به لحاظ موافقت مضمون آن با مسلّمات و قواعد معلومۀ شرعی، و وجود آیات و روایات مؤیدۀ مضامین آن، و عدم وجود داعی بر جعل و کذب در روایتی از این دست، روایتی است که از وثوق مُخبَری برخوردار است هرچند به دلیل عدم انطباق قواعد فنی صحة الحدیث بر آن وثوق مُخبِری آن محرز نیست؛ لذا به رغم فقدان سند قابل استناد است.
دلالت حدیث بر شرطیت وصف عدل در والی و حاکم اسلامی روشن است؛ زیرا عبارتی نظیر: «فَوَجْهُ الْحَلَالِ مِنَ الْوِلَايَةِ وِلَايَةُ الْوَالِي الْعَادِلِ الَّذِي أَمَرَ اللَّهُ بِمَعْرِفَتِهِ وَ وِلَايَتِهِ»؛ «پس وجه حلال از ولایت والی عادلی که خداوند به معرفت و ولایت او امر کرده است» از آنجا که در مقام تفصیل بین وجه حلال و وجه حرام ولایت، و بیان خصوص وجه حلال از ولایت است ظهور در حصر وجه حلال از ولایت در ولایت والی عادل دارد.
نیز عبارت: «فَإِذَا صَارَ الْوَالِي وَالِيَ عَدْلٍ بِهَذِهِ الْجِهَةِ فَالْوِلَايَةُ لَهُ وَ الْعَمَلُ مَعَهُ وَ مَعُونَتُهُ فِي وِلَايَتِهِ وَ تَقْوِيَتُهُ حَلَالٌ مُحَلَّلٌ وَ حَلَالٌ الْكَسْبُ مَعَهُمْ...»؛ «پس آنگاه که والی، والی عدلی بدین صورت باشد پس با او و در ولایت او کار کردن، و کمک و یاری به او رساندن در ولایت و حکومتش و تقویت او کردن حلال و گواراست، و کسب و کار با آنان انجام دادن حلال است.».. با مفهوم روشن و واضحی که دارد بر اختصاص مشروعیت ولایت، و متفرّعات بر آن به خصوص ولایت والی عادل، و نفی مشروعیت از ولایت والی غیر عادل و متفرّعات بر آن دلالت دارد؛ زیرا مفهوم این نص چنین است «فَإِذَا لَمْ يَصِر الْوَالِي وَالِيَ عَدْلٍ بِهَذِهِ الْجِهَةِ فَلَيْسَ الْعَمَلُ مَعَهُ وَ مَعُونَتُهُ فِي وِلَايَتِهِ... حَلَالاً مُحَلَّلاً...»؛ «پس چنانچه والی، والی عدلی بدین صورت نبود کار با او و برای او و یاری او در ولایتش حلال و گوارا نخواهد بود».
روایت ششم
احمد بن محمد بن خالد برقی در محاسن روایت میکند: «عَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِينٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ(ع) يَقُولُ: إِنَّ مَنْ دَانَ اللَّهَ بِعِبَادَةٍ يُجْهِدُ فِيهَا نَفْسَهُ بِلَا إِمَامٍ عَادِلٍ مِنَ اللَّهِ فَإِنَّ سَعْيَهُ غَيْرُ مَقْبُولٍ»؛ به سندش از محمد بن مسلم گفت: شنیدم امام باقر(ع) میفرماید: همانا کسی که خدا را با عبادتی که خود را در آن فرسوده کند بپرستد بدون امام عادلی که از سوی خداوند تعیین شده باشد، تلاشش مورد قبول خداوند نخواهد بود.
تا آنجا که فرمود: «مَنْ أَصْبَحَ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ لَا إِمَامَ لَهُ مِنَ اللَّهِ عَادِلٌ أَصْبَحَ تَائِهاً مُتَحَيِّراً إِنْ مَاتَ عَلَى حَالِهِ تِلْكَ مَاتَ مِيتَةَ كُفْرٍ وَ نِفَاقٍ، وَ اعْلَمْ يَا مُحَمَّدُ أَنَّ أَئِمَّةَ الْحَقِّ وَ أَتْبَاعَهُمْ عَلَى دِينِ اللَّهِ...»[۱۱]؛ هرکس از این امت که روزش را در حالی آغاز کند که امامی که از سوی خداوند باشد نداشته باشد، روزش را در حالی آغاز کرده که گمراه و در حیرت است، و اگر در همین حال بمیرد، به مرگ بر کفر و نفاق مرده است، و بدان ای محمد، که امامان حق و پیروان آنهایند که بر دین خدایند.
سند روایت صحیح و بسیار قوی و عالی است. دلالت روایت بر مدعا کاملاً تام و واضح است؛ زیرا روایت افزون بر آنکه بر وجوب معرفت امام دلالت دارد، بر شرطیت پیروی از امام عادل حق در قبول اعمال نیز دلالت دارد؛ زیرا فرمود: «إِنَّ مَنْ دَانَ اللَّهَ بِعِبَادَةٍ يُجْهِدُ فِيهَا نَفْسَهُ بِلَا إِمَامٍ عَادِلٍ مِنَ اللَّهِ فَإِنَّ سَعْيَهُ غَيْرُ مَقْبُولٍ»؛ «همانا کسی که خدا را به عبادتی که خود را در آن فرسوده کند بپرستد بدون امام عادلی که از سوی خدا باشد تلاش او مورد قبول خدا نخواهد بود» و افزون بر آن بر شرط بودن عدل در مشروعیت امامت و فرمانروایی امام و حاکم دلالت دارد؛ زیرا فرمود: «مَنْ أَصْبَحَ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ لَا إِمَامَ لَهُ مِنَ اللَّهِ عَادِلٌ أَصْبَحَ تَائِهاً مُتَحَيِّراً إِنْ مَاتَ عَلَى حَالِهِ تِلْكَ مَاتَ مِيتَةَ كُفْرٍ وَ نِفَاقٍ»؛ «کسی که روزش را در حالی آغاز کند که از امامی از سوی خداوند باشد پیروی نکرده باشد روزش را در حالی آغاز کرده که گمراه و در حیرت است و اگر در همین حال بمیرد به مرگ کفر و نفاق مرده است».
بنابراین کسی که امامت امام غیر عادل را پذیرفته باشد ـ طبق نص روایت ـ گمراه و متحیر است، و اگر بر همین حال، مرگ او را فرا رسد به حال کفر و نفاق مرده است، مردن بر کفر و نفاق کسی که امامت امام غیر عادل را پذیرفته باشد و به معنای عدم مشروعیت این امام است، و اینکه در شریعت اسلام امامت چنین امامی پذیرفته نیست.
بنابراین کسی که با اعتقاد به امامت چنین امامی بمیرد مصداق روایت متواتری است که از رسول الله(ص) روایت شده و سابقاً مورد بحث قرار گرفت که فرمود: «مَنْ مَاتَ وَ هُوَ لَا يَعْرِفُ إِمَامَهُ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً»[۱۲]؛ «کسی که در حالی بمیرد که امام خود را نشناخته است به مرگ جاهلی مرده است».
روایت هفتم
کلینی روایت میکند: «عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ حَبِيبٍ السِّجِسْتَانِيِّ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ(ع) قَالَ: قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى: لَأُعَذِّبَنَّ كُلَّ رَعِيَّةٍ فِي الْإِسْلَامِ دَانَتْ بِوَلَايَةِ كُلِّ إِمَامٍ جَائِرٍ لَيْسَ مِنَ اللَّهِ وَ إِنْ كَانَتِ الرَّعِيَّةُ فِي أَعْمَالِهَا بَرَّةً تَقِيَّةً وَ لَأَعْفُوَنَّ عَنْ كُلِّ رَعِيَّةٍ فِي الْإِسْلَامِ دَانَتْ بِوَلَايَةِ كُلِّ إِمَامٍ عَادِلٍ مِنَ اللَّهِ وَ إِنْ كَانَتِ الرَّعِيَّةُ فِي أَنْفُسِهَا ظَالِمَةً مُسِيئَةً»[۱۳]؛ امام باقر(ع) فرمود: خداوند تبارک و تعالی فرمود: بهطور حتم کیفر خواهم کرد هر رعیت مسلمانی را که ولایت و فرمانروایی ظالم و جائری را که از سوی خدا نیست بپذیرد هرچند این رعیت در اعمالش نیکوکار و پارسا باشد، و خواهم بخشید هر رعیت مسلمانی را که فرمانروایی فرمانروای عادلی را که از سوی خداست بپذیرد، هرچند که این رعیت در اعمالش گنهکار و خطاکار باشد.
سند روایت صحیح است، و دلالت روایت بر شرط بودن عدالت در فرمانروایی که منصوب از سوی خداست و حاکمیتش مشروع میباشد، تام است؛ زیرا در این روایت امام جائر در مقابل امام عادل ذکر شده، و امام جائر با قید «لَيْسَ مِنَ اللَّهِ» آمده و امام عادل با قید «مِنَ اللَّهِ» ذکر شده است، که بر این معنا دلالت دارد که حاکمی که منصوب از سوی خداست حاکم و امام عادل است.
حاصل آنکه معنای روایت به قرینۀ مقابله بین امام جائر و امام عادل از یکسو، و به قرینۀ تفصیل بین دو نوع رعیت، رعیتی که مورد عذاب واقع میشود، و رعیتی که مورد عفو واقع شود، و عدم وجود شق ثالثی برای این دو قسم ـ یعنی رعیتی که نه مشمول عفو باشد و نه مستحق عذاب ـ از سوی دیگر، بر این معنا دلالت میکند که بیش از دو نوع امام وجود ندارد، امامی که جائر است، این امام «لَيْسَ مِنَ اللَّهِ» است؛ یعنی خداوند او را برای حاکمیت نصب نکرده است و لذا فرمانروایی او نامشروع است، و امامی که عادل است که «مِنَ اللَّهِ» است؛ یعنی خداوند او را برای فرمانروایی و حاکمیت تعیین نموده است، بنابراین تنها حاکمی که حاکمیتش در شرع اسلام مشروع است حاکمی است که عادل باشد.
روایت هشتم
صدوق در خصال روایت میکند: «حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ إِسْحَاقَ الطَّالَقَانِيُّ - رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ - قَالَ: أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ الْكُوفِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا(ع) قَالَ: لِلْإِمَامِ عَلَامَاتٌ: أَنْ يَكُونَ أَعْلَمَ النَّاسِ، وَ أَحْكَمَ النَّاسِ، وَ أَتْقَى النَّاسِ، وَ أَحْلَمَ النَّاسِ، وَ أَشْجَعَ النَّاسِ، وَ أَسْخَى النَّاسِ، وَ أَعْبَدَ النَّاسِ»؛ حضرت رضا(ع) فرمود: فرمانروا و امام علاماتی دارد: از همۀ مردم داناتر باشد، و از همه حکیمتر باشد، و از همه پارساتر و خدا ترستر باشد، و از همه بردبارتر باشد، و از همه دلیرتر باشد و از همه بخشندهتر باشد، و از همه عابدتر باشد.
تا آنجا که میفرماید: «وَ يَكُونُ أَشَدَّ النَّاسِ تَوَاضُعاً لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ يَكُونُ آخَذَ النَّاسِ بِمَا يَأْمُرُهُمْ بِهِ وَ أَكَفَّ النَّاسِ عَمَّا يَنْهَى عَنْهُ...»[۱۴]؛ و از همۀ مردم در برابر خداوند خاکسارتر باشد و از همۀ مردم به آنچه آنها را بدان امر میکند پایبندتر، و از همۀ مردم از آنچه آنها را از آن باز میدارد خودبازدارندهتر باشد... .
روایت از نظر سند صحیح است؛ زیرا تمام روات آن ثقاتند: محمد بن ابراهیم طالقانی از آن دسته مشایخ صدوق است که صدوق روایات کثیره از او روایت کرده، و مکرراً - از جمله در همین روایت - بر او ترضی کرده است، و در جای خود توضیح دادهایم که ترضی صدوق نه تنها دلالت بر وثاقت دارد بلکه بیش از وثاقت را میرساند.
احمد بن محمد بن سعید کوفی که به همدانی نیز توصیف شده و معروف به «ابن عقده» است از اجلۀ ثقات است هرچند به او نسبت دادهاند که زیدی جارودی بوده، لکن قرائنی بر خلاف آن وجود دارد، و در هر صورت وثاقت او نزد اصحاب جای تردید نیست. بنیفضال نیز ثقاتند و جایی برای تشکیک در وثاقت آنان وجود ندارد.
اما دلالت روایت: روایت در مقام بیان علامات امام است، و معنای علامت امام بودن آنها انتفای اهلیت برای امامت با انتفای هریک از علامات و ملازمت آنها با مقام امامت است، بنابراین اتصاف امام به این اوصاف شرط امامت است.
از جمله شرایط و علاماتی که در این روایت برای امام ذکر شده است: «أَتْقَى النَّاسِ... وَ أَعْبَدَ النَّاسِ... وَ يَكُونُ أَشَدَّ النَّاسِ تَوَاضُعاً لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ يَكُونُ آخَذَ النَّاسِ بِمَا يَأْمُرُهُمْ بِهِ وَ أَكَفَّ النَّاسِ عَمَّا يَنْهَى عَنْهُ»؛ «پارسا و پرهیزگارتر بودن از همۀ مردم و عابدتر بودن از همۀ مردم... نیز خاکسارتر بودن از همۀ مردم در برابر خداوند، و پایبندتر از همه به اوامر الهی، و خودبازدارندهتر از همه از معاصی و نواهی الهی است» این اوصاف بر شرطی بیش از عدالت دلالت دارد، و دلالتش بر عدالت متیقن و قطعی است هرچند مجموع علاماتی که در این روایت ذکر شده است بر خصوص معصوم قابل تطبیق است، لکن با توجه به اینکه مقصود در اینجا اثبات این مطلب است که در نصب الهی حاکم و فرمانروا اجمالاً عدالت شرط است، این روایت برای اثبات این مدعا کافی است.
روایت نهم
کلینی روایت میکند: «عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ الْعَزِيزِ الْعَبْدِيِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي يَعْفُورٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع):... أَ لَا تَسْمَعُ لِقَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ﴿اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ﴾[۱۵] يَعْنِي مِنْ ظُلُمَاتِ الذُّنُوبِ إِلَى نُورِ التَّوْبَةِ وَ الْمَغْفِرَةِ لِوَلَايَتِهِمْ كُلَّ إِمَامٍ عَادِلٍ مِنَ اللَّهِ وَ قَالَ: ﴿وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ﴾[۱۶] إِنَّمَا عَنَى بِهَذَا أَنَّهُمْ كَانُوا عَلَى نُورِ الْإِسْلَامِ فَلَمَّا أَنْ تَوَلَّوْا كُلَّ إِمَامٍ جَائِرٍ لَيْسَ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ خَرَجُوا بِوَلَايَتِهِمْ إِيَّاهُ مِنْ نُورِ الْإِسْلَامِ إِلَى ظُلُمَاتِ الْكُفْرِ، فَأَوْجَبَ اللَّهُ لَهُمُ النَّارَ مَعَ الْكُفَّارِ فَـ ﴿أُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ﴾[۱۷]»[۱۸]؛ از امام صادق(ع) روایت است که در ضمن حدیثی فرمود: آیا نمیشنوی فرمودۀ خداوند را ﴿اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ...﴾؛ «خداوند ولیّ مؤمنان است آنها را از تاریکیها به سوی نور برون میبرد» مراد، خروج از تاریکیهای گناهان به سوی نور توبه و مغفرت است که به سبب پیروی آنها از هر امام عادلی که از سوی خداوند است حاصل میشود، نیز فرمود: ﴿وَالَّذِينَ كَفَرُوا...﴾؛ «و آنان که کفر ورزیدند فرمانروایان و والیان آنها طاغوت است که آنها را از نور به سوی تاریکیها میبرند»، همانا مقصود این آیه آنست که اینان در نور اسلام قرار داشتند؛ لکن هنگامی که فرمانروایی و امامت و ولایت هر فرمانروای ستمگری که از سوی خداوند نیست را پذیرفتند، با پذیرش این ولایت و فرمانروایی از نور اسلام به سوی تاریکیهای کفر برون شدند، و بدین سبب خداوند دوزخ را برای آنان همراه کفار واجب کرد پس ﴿أُولَئِكَ أَصْحَابُ...﴾؛ اینان همراهان دوزخند که در آن جاودانه به سر خواهند برد.
سند روایت صحیح است، و با توجه به اینکه در آیۀ کریمه مؤمنان به وصف ﴿يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ﴾ توصیف شدهاند، و در روایت این مطلب آمده است که «اخراج من الظلمات الی النور» در این آیه به وسیلۀ پذیرش ولایت امام عادل تحقق میپذیرد؛ بنابراین روایت بر شرط بودن عدالت در امامی که از سوی خداست و به وسیلۀ او مؤمنان را از ظلمات به سوی نور میبرد، دلالت دارد.
روایت دهم: مرسلۀ معروف حماد از امام کاظم(ع) در باب خمس و انفال که در ضمن آن آمده است: «لَوْ عُدِلَ فِي النَّاسِ لَاسْتَغْنَوْا، ثُمَّ قَالَ: إِنَّ الْعَدْلَ أَحْلَى مِنَ الْعَسَلِ، وَ لَا يَعْدِلُ إِلَّا مَنْ يُحْسِنُ الْعَدْلَ»[۱۹]؛ اگر در میان مردم به عدل رفتار شود توانگر خواهند شد سپس فرمود: عدل از عسل شیرینتر است و تنها کسی به عدالت رفتار میکند که به خوبی عدل را شناخته و با آن خو گرفته باشد.
مقصود از جملۀ «لَا يَعْدِلُ إِلَّا مَنْ يُحْسِنُ الْعَدْلَ» این است که کسی به عدل رفتار میکند که خود عادل باشد؛ زیرا مراد از «يُحْسِنُ الْعَدْلَ» نمیتواند صرفاً عمل به عدل باشد چون در حکم قضیه به شرط المحمول میشود و غیر مفید خواهد شد چون معنای آن چنین میشود لَا يَعْدِلُ إِلَّا مَنْ يَعْدِلُ حمل الشیء علی نفسه است و غیر مفید است.
بنابراین مراد از «مَنْ يُحْسِنُ الْعَدْلَ» کسی که متصف به عدل است، و کنایه از تحقق ملکۀ عدل در ذات فاعل عدل است.
بنابر آنچه گفته شد با توجه به مسلّم بودن وجوب عدل بر حاکم در شرع اسلام بهویژه با توجه به صراحت آیۀ کریمۀ: ﴿وَإِذَا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ﴾[۲۰] دلالت روایت مذکور بر وجوب اتصاف حاکم اسلامی به ملکۀ عدل تام خواهد بود.
ارسال در سند روایت، به صحت استدلال آسیبی نمیرساند، زیرا:
- اولاً: مرسلۀ حماد مشهور بین اصحاب است به شهرت روایی و فتوایی است، و مورد استناد عامۀ فقهای اصحاب از زمان غیبت صغری بوده است، شهرت روایت مخصوصاً در عصور قریبه به عصر حضور موجب قوّت ظن به صدور روایت از معصوم(ع) است.
- ثانیاً: مضامین وارده در روایت، مطابق با قواعد مسلّمۀ شریعت است، و قوّت مضمون آن قرینۀ دیگری بر صحت صدور روایت از معصوم(ع) است.
- ثالثاً: ارسال روایت توسط حماد بن عیسی که از اجلۀ ثقات اصحاب است و اکتفا در نقل مرویعنه به عبارت بَعْضِ أَصْحَابِنَا بر اعتماد حماد بن عیسی به راوی مباشر روایت دلالت دارد.
این قرائن رویهمرفته موجب اطمینان به صدور روایت از معصوم(ع) میشود[۲۱].
شرط عدالت بالمعنی الأخص (عصمت)
ادلۀ روایی دال بر عصمت خلفای پیامبر(ص) در منابع روایی اتباع اهلبیت(ع) فراوان است، ما در اینجا به گزیدهای از آنها بسنده میکنیم و ابتدا به احادیثی اشاره میکنیم که نظیر آن در منابع اهلسنت آمده با این تذکر که در اینجا قصد استقصا نداریم و تنها به نمونهای از این احادیث اشاره میکنیم:
حدیث ثقلین
حدیث ثقلین در منابع اتباع اهلبیت(ع) به طرق متعدد وارد شده است از جمله: کلینی در اصول کافی به سندش از امام صادق(ع) روایت میکند که در ضمن حدیثی فرمود: «وَ قَالَ(ص): إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمْ أَمْرَيْنِ إِنْ أَخَذْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا: كِتَابَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَهْلَ بَيْتِي عِتْرَتِي، أَيُّهَا النَّاسُ اسْمَعُوا وَ قَدْ بَلَّغْتُ إِنَّكُمْ سَتَرِدُونَ عَلَيَّ الْحَوْضَ فَأَسْأَلُكُمْ عَمَّا فَعَلْتُمْ فِي الثَّقَلَيْنِ، وَ الثَّقَلَانِ كِتَابُ اللَّهِ جَلَّ ذِكْرُهُ وَ أَهْلُ بَيْتِي فَلَا تَسْبِقُوهُمْ فَتَهْلِكُوا وَ لَا تُعَلِّمُوهُمْ فَإِنَّهُمْ أَعْلَمُ مِنْكُمْ...»[۲۲]؛ و ایشان(ص) فرمودند: به یقین در میان شما دو چیز میگذارم اگر آن دو را گرفتید هرگز گمراه نمیشوید: کتاب خدا و اهلبیت عترتم، ای مردم گوش کنید که به من خبر رسید به یقین شما بر حوض کوثر بر من وارد میشوید پس از شما میپرسم با ثقلین چه کردید، ثقلین همان کتاب خدا و اهلبیتم هستند از ایشان پیشی نگیرید که هلاک شوید و چیزی به ایشان نیاموزید که به یقین آنها از شما داناترند... .
نیز کلینی به سندش از امام صادق(ع) روایت میکند - در ضمن حدیثی - که رسول اکرم(ص) فرمود: «أُوصِيكُمْ بِكِتَابِ اللَّهِ وَ أَهْلِ بَيْتِي فَإِنِّي سَأَلْتُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ لَا يُفَرِّقَ بَيْنَهُمَا حَتَّى يُورِدَهُمَا عَلَيَّ الْحَوْضَ، فَأَعْطَانِي ذَلِكَ، وَ قَالَ: لَا تُعَلِّمُوهُمْ فَهُمْ أَعْلَمُ مِنْكُمْ وَ قَالَ: إِنَّهُمْ لَنْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ بَابِ هُدًى وَ لَنْ يُدْخِلُوكُمْ فِي بَابِ ضَلَالَةٍ...»[۲۳]؛ شما را توصیه به کتاب خدا و اهلبیتم میکنم پس به یقین از خداوند خواستم که بین آن دو فاصله نیندازد تا بر حوض کوثر بر من واردشان کند، پس اجابت کرد، و فرمودند: چیزی به ایشان نیاموزید که آنها از شما داناترند. و فرمودند: به یقین آنها هرگز شما را از در هدایت بیرون نبرند و هرگز به در گمراهی وارد نکنند... .
صدوق در امالی به سندش از زید بن ثابت روایت میکند: «قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ: كِتَابَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي أَلَا وَ هُمَا الْخَلِيفَتَانِ مِنْ بَعْدِي، وَ لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ»[۲۴]؛ گفت: پیامبر خدا(ص) فرمودند: به یقین من در میان شما ثقلین را میگذارم: کتاب خدا و اهلبیت عترتم، هان پس از من این دو جانشینند و هرگز از یکدیگر جدا نشوند تا بر حوض کوثر بر من وارد شوند.
نیز صدوق در خصال به سندش از عطیۀ عوفی از ابیسعید خدری روایت میکند: «قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمْ أَمْرَيْنِ أَحَدُهُمَا أَطْوَلُ مِنَ الْآخَرِ كِتَابُ اللَّهِ حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ وَ عِتْرَتِي، أَلَا وَ إِنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ، فَقُلْتُ لِأَبِي سَعِيدٍ: مَنْ عِتْرَتُهُ؟ قَالَ: أَهْلُ بَيْتِهِ»[۲۵]؛ گفت: پیامبر خدا(ص) فرمودند: به یقین در میان شما دو چیز میگذارم یکی بلندتر بلند مرتبه از دیگری است کتاب خدا که ریسمانی است کشیده شده از آسمان به زمین و عترتم، هان که آن دو هرگز از یکدیگر جدا نشوند تا بر حوض کوثر بر من وارد شوند، پس به ابوسعید گفتم: عترتش کیانند؟ گفت: اهلبیتش.
شیخ طوسی در امالی به سندش از ابیسعید خدری روایت میکند: «أَنَّهُ سَمِعَ رَسُولَ اللَّهِ(ص) يَقُولُ: إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ، أَلَا إِنَّ أَحَدَهُمَا أَكْبَرُ مِنَ الْآخَرِ: كِتَابَ اللَّهِ حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ، وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي، وَ إِنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ...»[۲۶]؛ از رسول خدا(ص) شنید که میفرمودند: به یقین من در میان شما دو ثقل میگذارم؛ هان به یقین یکی بزرگتر از دیگری است کتاب خدا که ریسمانی است کشیده شده از آسمان به زمین و عترتم اهلبیتم، و به یقین آن دو هرگز از یکدیگر جدا نشوند تا بر حوض کوثر بر من وارد شوند... .
این حدیث از طرق بسیار دیگری در منابع حدیث اهلبیت روایت شده که در اینجا به همین مقدار اکتفا میکنیم[۲۷].
حدیث سفینه
صدوق به سندش از ابن عباس روایت میکند: «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) لِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ(ع): مَثَلُكَ وَ مَثَلُ الْأَئِمَّةِ مِنْ وُلْدِكَ بَعْدِي مَثَلُ سَفِينَةِ نُوحٍ مَنْ رَكِبَهَا نَجَا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا غَرِقَ»[۲۸]؛ گفت: پیامبر خدا(ص) به علی بن ابیطالب(ع) فرمودند: تو و امامان از نسلت پس از من مانند کشتی نوحاید هرکس بر آن سوار شد، نجات یابد، و هرکس از آن باز ماند، غرق شود.
شیخ طوسی به سندش از رافع مولای ابوذر روایت میکند: «قَالَ: صَعِدَ أَبُو ذَرٍّ (رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ) عَلَى دَرَجَةِ الْكَعْبَةِ حَتَّى أَخَذَ بِحَلْقَةِ الْبَابِ، ثُمَّ أَسْنَدَ ظَهْرَهُ إِلَيْهِ، فَقَالَ: أَيُّهَا النَّاسُ، مَنْ عَرَفَنِي فَقَدْ عَرَفَنِي وَ مَنْ أَنْكَرَنِي فَأَنَا أَبُو ذَرٍّ، سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ(ص) يَقُولُ: إِنَّمَا مَثَلُ أَهْلِ بَيْتِي فِي هَذِهِ الْأُمَّةِ كَمَثَلِ سَفِينَةِ نُوحٍ، مَنْ رَكِبَهَا نَجَا، وَ مَنْ تَرَكَهَا هَلَكَ، وَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ(ص) يَقُولُ: اجْعَلُوا أَهْلَ بَيْتِي مِنْكُمْ مَكَانَ الرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ، وَ مَكَانَ الْعَيْنَيْنِ مِنَ الرَّأْسِ، فَإِنَّ الْجَسَدَ لَا يَهْتَدِي إِلَّا بِالرَّأْسِ، وَ لَا يَهْتَدِي الرَّأْسُ إِلَّا بِالْعَيْنَيْنِ»[۲۹]؛ گفت: ابوذر (رض) بر پله کعبه بالا رفت تا حلقۀ در را گرفت، سپس پشتش را بر آن تکیه داد و گفت: ای مردم هرکس مرا میشناسد که میشناسد و هرکس نمیشناسد بداند من ابوذرم، از پیامبر خدا(ص) شنیدم که میفرمودند: به یقین اهلبیت من در میان این امت مانند کشتی نوحاند، هرکس بر آن سوار شد، نجات یابد و هرکس آن را رها کرد هلاک شود، و شنیدم که پیامبر خدا(ص) میفرمودند: اهلبیتم را نسبت به خود همانند سر نسبت به بدن، و دو چشم نسبت به سر قرار دهید، پس به یقین بدن جز با سر راه نیابد، و سر جز با دو چشم راه نیابد.
شیخ طوسی به سندش از حذیفة بن اسید روایت میکند: «قَالَ: رَأَيْتُ أَبَا ذَرٍّ (رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ) مُتَعَلِّقاً بِحَلْقَةِ بَابِ الْكَعْبَةِ، فَسَمِعْتُهُ يَقُولُ: أَنَا جُنْدَبٌ لِمَنْ عَرَفَنِي، وَ مَنْ لَمْ يَعْرِفْنِي فَأَنَا أَبُو ذَرٍّ، سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ(ص) يَقُولُ: مَنْ قَاتَلَنِي فِي الْأُولَى وَ قَاتَلَ أَهْلَ بَيْتِي فِي الثَّانِيَةِ، فَهُوَ مِنْ شِيعَةِ الدَّجَّالِ، إِنَّمَا مَثَلُ أَهْلِ بَيْتِي فِي أُمَّتِي كَمَثَلِ سَفِينَةِ نُوحٍ فِي لُجَّةِ الْبَحْرِ، مَنْ رَكِبَ فِيهَا نَجَا، وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا غَرِقَ، أَلَا هَلْ بَلَّغْتُ؟ - قَالَهَا ثَلَاثاً -»[۳۰]؛ گفت: ابوذر (رض) را دیدم که دست در حلقۀ در کعبه آویخته، پس شنیدم که میگفت: من جندبم برای هرکس که میشناسدم، و هرکس نمیشناسدم من ابوذرم، از پیامبر خدا(ص) شنیدم که میفرمودند: هرکس نخستین بار با من بجنگد و دوم بار با اهلبیتم بجنگد، پس او از پیروان دجال است، تنها اهلبیت من در امتم مانند کشتی نوحاند در گرداب دریا، هرکس در آن سوار شد، نجات یابد و هرکس از آن باز ماند غرق شود، هان آیا رساندم؟ - این را سه بار تکرار فرمودند -[۳۱].
حدیث «أَهْلُ بَيْتِي أَمَانٌ لِأُمَّتِي»
این حدیث نیز در منابع حدیث اهلبیت از طرق فراوان و به الفاظ متقارب وارد شده است، از جمله: شیخ طوسی به سندش از ایاس بن سلمه روایت میکند: «عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): النُّجُومُ أَمَانٌ لِأَهْلِ السَّمَاءِ، وَ أَهْلُ بَيْتِي أَمَانٌ لِأُمَّتِي»[۳۲]؛ از پدرش نقل کرد که گفت: پیامبر خدا(ص) فرمودند: ستارگان موجب ایمنی اهل آسمانند، و اهلبیتم موجب ایمنی امتم هستند.
شیخ صدوق به سندش از امام جعفر صادق(ع) روایت میکند: «عَنْ أَبِيهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ(ع) قَالَ: نَحْنُ أَئِمَّةُ الْمُسْلِمِينَ وَ حُجَجُ اللَّهِ عَلَى الْعَالَمِينَ، وَ سَادَةُ الْمُؤْمِنِينَ، وَ قَادَةُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِينَ، وَ مَوَالِي الْمُؤْمِنِينَ، وَ نَحْنُ أَمَانُ أَهْلِ الْأَرْضِ كَمَا أَنَّ النُّجُومَ أَمَانٌ لِأَهْلِ السَّمَاءِ»[۳۳]؛ از پدرش امام باقر از پدرش امام سجاد(ع) نقل کرد که فرمود: ما امامان مسلمانان، حجتهای خدا بر جهانیان، سروران مؤمنان، رهبران سپیدرویان و اولیای مؤمنان هستیم، و ما موجب ایمنی اهل زمینیم چنانکه ستارگان موجب ایمنی اهل آسمانند.
شیخ طوسی روایت میکند به سندش از جابر بن عبدالله انصاری، و ابوموسی اشعری و ابن عباس: «قَالُوا: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): النُّجُومُ أَمَانٌ لِأَهْلِ السَّمَاءِ، وَ أَهْلُ بَيْتِي أَمَانٌ لِأُمَّتِي، فَإِذَا ذَهَبَتِ النُّجُومُ ذَهَبَ أَهْلُ السَّمَاءِ، وَ إِذَا ذَهَبَ أَهْلُ بَيْتِي ذَهَبَ أَهْلُ الْأَرْضِ»[۳۴]؛ گفتند: پیامبر خدا(ص) فرمودند: ستارگان موجب ایمنی اهل آسمانند، و اهلبیتم موجب ایمنی امتم هستند، پس هرگاه ستارگان رفتند آسمانیان نیز میروند، و هرگاه اهلبیتم رفتند زمینیان نیز میروند.
در منابع حدیث اهلبیت(ع) روایات فراوانی با مضامین نزدیک به مضمون روایات فوقالذکر وارد شده که در اینجا به همین مقدار اکتفا میکنیم[۳۵].
حدیث «نَحْنُ مُطَهَّرُونَ مَعْصُومُونَ»
صدوق در عیون اخبار الرضا روایت میکند: «حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْوَرَّاقُ الرَّازِيُّ قَالَ: حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، قَالَ: حَدَّثَنَا الْهَيْثَمُ بْنُ أَبِي مَسْرُوقٍ النَّهْدِيُّ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عُلْوَانَ عَنْ عَمْرِو بْنِ خَالِدٍ عَنْ سَعْدِ بْنِ طَرِيفٍ عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ(ص) يَقُولُ: أَنَا وَ عَلِيٌّ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ وَ تِسْعَةٌ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ مُطَهَّرُونَ مَعْصُومُونَ»[۳۶]؛ علی بن عبداللّه وراق رازی برای ما روایت کرده و گفت: سعد بن عبداللّه برای ما روایت کرده و گفت: هیثم بن ابو مسروق نهدی از حسین بن علوان از عمرو بن خالد از سعد بن طریف از اصبغ بن نباته از عبداللّه بن عباس روایت کرده است که گفت: از رسول خدا(ص) شنیدم که میفرمودند: من، علی، حسن، حسین و نُه تن از فرزندان حسین پاکیزه و معصومیم.
کلینی روایت میکند: به سندش از امام صادق(ع) که در ضمن حدیثی فرمود: «نَحْنُ خُزَّانُ عِلْمِ اللَّهِ، نَحْنُ تَرَاجِمَةُ أَمْرِ اللَّهِ، نَحْنُ قَوْمٌ مَعْصُومُونَ أَمَرَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بِطَاعَتِنَا وَ نَهَى عَنْ مَعْصِيَتِنَا، نَحْنُ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ عَلَى مَنْ دُونَ السَّمَاءِ وَ فَوْقَ الْأَرْضِ»[۳۷]؛ ما خزانهداران علم خداییم، ما ترجمان امر خداییم، ما گروهی معصومیم، خدای تبارک و تعالی امر به فرمانبرداری از ما فرموده و از نافرمانی ما نهی کرده، ما بر همۀ آنکه زیر آسمان و روی زمین است حجت رساییم.
مراد از «نَحْنُ» امامان دوازدهگانه اهلبیتاند چنانکه در روایات فراوان آمده است از جمله: کلینی به سند صحیح از امام باقر(ع) روایت میکند: «نَحْنُ اثْنَا عَشَرَ إِمَاماً مِنْهُمْ حَسَنٌ وَ حُسَيْنٌ ثُمَّ الْأَئِمَّةُ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ(ع)»[۳۸]؛ ما دوازده امام هستیم که حسن و حسین و سپس امامان از نسل حسین(ع) از آنان هستند.
نیز کلینی به سند صحیح از ابوحمزۀ ثمالی روایت میکند: «قَالَ: سَمِعْتُ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ(ع) يَقُولُ: إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ مُحَمَّداً وَ عَلِيّاً وَ أَحَدَ عَشَرَ مِنْ وُلْدِهِ مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ فَأَقَامَهُمْ أَشْبَاحاً فِي ضِيَاءِ نُورِهِ يَعْبُدُونَهُ قَبْلَ خَلْقِ الْخَلْقِ يُسَبِّحُونَ اللَّهَ وَ يُقَدِّسُونَهُ، وَ هُمُ الْأَئِمَّةُ مِنْ وُلْدِ رَسُولِ اللَّهِ(ص)»[۳۹]؛ گفت: از امام سجاد(ع) شنیدم که میفرمود: به یقین خدا، محمد، علی و یازده تن از فرزندانش را از نور عظمت خود آفرید و آنها را پرتویی در نور خود برپا داشت که پیش از آفرینش آفریدگان میپرستیدندش، و خدا را تسبیح و تقدیس میکردند و آنان همان امامان از فرزندان پیامبر خدا(ص) هستند[۴۰].
منابع
پانویس
- ↑ اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۵، ص ۱۳۸.
- ↑ خصال، ج۱، ص۱۱۶.
- ↑ کافی، ج۱، ص۴۰۷.
- ↑ ارشاد، ج۲، ص۳۹.
- ↑ تاریخ طبری، ج۵، ص۳۵۳، در تاریخ طبری به جای «الْقَائِمُ بِالْقِسْطِ»، الْآخِذُ بِالْقِسْطِ آمده است.
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۲۶۷.
- ↑ مشیخة النجاشی، ص۳۲۰.
- ↑ کافی، ج۱، ص۱۷۸.
- ↑ کافی، ج۱، ص۸۵.
- ↑ بحار الانوار، ج۷۵، ص۳۴۷-۳۴۸.
- ↑ محاسن، ج۱، ص۱۷۶، چاپ مجمع اهلالبیت(ع).
- ↑ محاسن، ج۱، ص۲۵۱.
- ↑ کافی، ج۱، ص۳۷۶.
- ↑ خصال، ص۵۲۷ و ۵۲۸.
- ↑ «خداوند سرور مؤمنان است که آنان را به سوی روشنایی از تیرگیها بیرون میبرد» سوره بقره، آیه ۲۵۷.
- ↑ «اما سروران کافران، طاغوتهایند که آنها را از روشنایی به سوی تیرگیها بیرون میکشانند» سوره بقره، آیه ۲۵۷.
- ↑ «آنان دمساز آتشند، آنها در آن جاودانند» سوره بقره، آیه ۲۵۷.
- ↑ کافی، ج۱، ص۳۷۵ و ۳۷۶.
- ↑ کافی، ج۱، ص۵۴۲.
- ↑ «و چون میان مردم داوری میکنید با دادگری داوری کنید» سوره نساء، آیه ۵۸.
- ↑ اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۵، ص ۱۸۴-۱۹۷.
- ↑ کافی، ج۱، ص۲۹۴.
- ↑ کافی، ج۱، ص۲۸۷.
- ↑ امالی صدوق، مجلس ۶۴، ح۱۵؛ ترتیب الامالی، ج۳، ح۱۲۱۰.
- ↑ خصال، ج۱، ص۶۵.
- ↑ امالی شیخ طوسی، مجلس ۹، ح۵۳؛ ترتیب الامالی، ج۳، ح۱۲۱۴.
- ↑ اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۵، ص ۲۳۸.
- ↑ امالی صدوق، مجلس ۴۵، ح۱۹؛ ترتیب الامالی، ج۳، ح۱۲۰۰.
- ↑ امالی طوسی، مجلس ۱۷، ح۲۴؛ ترتیب الامالی، ج۳، ص۱۵۲، ح۱۲۰۳.
- ↑ امالی طوسی، مجلس ۱۶، ح۳۲؛ ترتیب الامالی، ج۳، ح۱۲۰۴.
- ↑ اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۵، ص ۲۴۰.
- ↑ امالی شیخ طوسی، مجلس ۱۰، ح۸؛ ترتیب الامالی، ج۳، ص۱۶۶، ح۱۲۱۸.
- ↑ امالی صدوق، مجلس ۳۴، ح۱۵؛ ترتیب الامالی، ح۱۲۱۶.
- ↑ امالی شیخ طوسی، مجلس ۱۳، ح۶۳؛ ترتیب الامالی، ح۱۲۱۹.
- ↑ اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۵، ص ۲۴۲.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۶۵.
- ↑ کافی، ج۱، ص۲۶۹ و ۲۷۰.
- ↑ کافی، ج۱، ص۵۳۳.
- ↑ کافی، ج۱، ص۵۳۱.
- ↑ اراکی، محسن، فقه نظام سیاسی اسلام ج۵، ص ۲۴۴.