فرهنگ در نهج البلاغه
فرهنگ زمان حکومت امام(ع)
بیتردید سیاستهای فرهنگی امام(ع)، بیش از آن است که در یک فصل کوتاه بگنجد. علاوه بر این، آن حضرت با مسائل فراوانی درگیر بود که او را از دستیابی کامل به اهداف خویش، باز داشت. چنانکه خود فرمود: «لَوْ قَدِ اسْتَوَتْ قَدَمَايَ مِنْ هَذِهِ الْمَدَاحِضِ، لَغَيَّرْتُ أَشْيَاءَ»[۱]؛ «اگر گامهایم استوار ماند و از این لغزشگاهها (بدعتهایی که پدید آوردهاند) رهایی یابم، اموری را تغییر خواهم داد». امیرمؤمنان در خطبهای درازدامن بیش از سی مورد از کاستیهای اجتماع را نام میبرد که از تغییر آنها برای مصلحت جامعه چشم پوشی کرده است[۲]. هنگامی که وی به حکومت رسید، تنها یک ربع قرن از عروج پیامبر اعظم(ص) میگذشت، اما در همین مدت کوتاه بسیاری از ارزشهای بنیادین اسلام دگرگون شده بود. اگرچه پیامبر(ص) با رسالت خویش تا حدی تعصب جاهلیت را کنار زد و «نظام قبیلهای» را به «نظام اسلامی» تبدیل کرد؛ اما حکومتهای پس از پیامبر بار دیگر نظام قبیلهای را سامان دادند و با پرداخت بیتالمال براساس معیارهای ساختگی، اختلاف طبقاتی گستردهای را به وجود آوردند و بسیاری از مسلمانان با زراندوزی و به فراموشی سپردن اسلام، نظام اشرافیگری جدیدی را پیریزی کردند. اشرافیت جدید تنها نام مسلمانی را یدک میکشید و رفتار اشرافگرایانه برخی از مسلمانان، همان حرکات زمان جاهلیت بود. کبر، غرور، حیلهگری و... ثمره دوری مردم از تعلیمات پیامبر(ص) بود. از این رو امام(ع) در توصیف زمان خویش میفرماید: «وَ قَدْ أَصْبَحْتُمْ فِي زَمَنٍ لَا يَزْدَادُ الْخَيْرُ فِيهِ إِلَّا إِدْبَاراً وَ لَا الشَّرُّ فِيهِ إِلَّا إِقْبَالًا»[۳]؛ «در روزگاری هستید که پشت کردن به نیکی در آن رو به افزایش است و رو آوردن شرّ در آن رو به افزونی است».
سخن امام هشداری است به تحول ناصوابی که در جامعه اسلامی رخ داده است؛ زیرا حکومت پیامبر(ص) بر پایه خیر و نیکی استوار بود، ولی در روزگار وی به گونهای شده است که مسئله خیر و نیکی، که پیش از این یک ارزش بود، به ضد ارزش تبدیل شده است. امام(ع) در این باره میفرماید: «وَ لَقَدْ أَصْبَحْنَا فِي زَمَانٍ قَدِ اتَّخَذَ أَكْثَرُ أَهْلِهِ الْغَدْرَ كَيْساً وَ نَسَبَهُمْ أَهْلُ الْجَهْلِ فِيهِ إِلَى حُسْنِ الْحِيلَةِ»[۴]؛ «در زمانی به سر میبریم که بیشتر مردم آن، فریبکاری را زیرکی میشمارند و نادانان آنها را اهل چارهجویی و حسن تدبیر میخوانند». آنچه گذشت تنها بازگو کننده برخی از زوایای فرهنگی زمان امام(ع) است. وی در حکومت چهار سال و نه ماهه خویش، به اصلاح رفتار مردمی پرداخت که از فرهنگ نبوی دور افتاده بودند و با وجود این تا حدی توانست با یاران نیکاندیش خود فرهنگ علوی را شکل دهد. امام در ابتدا بیتالمال را مانند زمان پیامبر(ص)، به گونهای مساوی میان همگان تقسیم کرد و در این تقسیم، میان عرب و غیر عرب، توانگر و مستمند و... تفاوتی نگذاشت. امام با آغازی استوار، ریشه حرامخواری جامعه را خشکانید و آنگاه اصلاحات فرهنگی خویش را بر پایههای محکمی بنیان نهاد[۵].
مهمترین اقدامات فرهنگی امام(ع)
۱. پاسداری از سنتهای نیکو[۶]: همه اقوام و ملتها، سنتهای پسندیدهای دارند که با آن انس گرفتهاند. امام(ع) سنتهایی را که با اسلام مخالفت نداشت، میستود و به حاکمان خویش دستور میداد که در برابر روشهای پسندیده مردم، ایستادگی نکنند. در سفارش ماندگار وی به مالک اشتر چنین آمده است: «وَ لَا تَنْقُضْ سُنَّةً صَالِحَةً عَمِلَ بِهَا صُدُورُ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ اجْتَمَعَتْ بِهَا الْأُلْفَةُ وَ صَلَحَتْ عَلَيْهَا الرَّعِيَّةُ وَ لَا تُحْدِثَنَّ سُنَّةً تَضُرُّ بِشَيْءٍ مِنْ مَاضِي تِلْكَ السُّنَنِ فَيَكُونَ الْأَجْرُ لِمَنْ سَنَّهَا وَ الْوِزْرُ عَلَيْكَ بِمَا نَقَضْتَ مِنْهَا»[۷]؛ «هرگز سنت پسندیدهای را که پیشوایان این امت به آن عمل کردهاند و ملت اسلام با آن انس و الفت گرفته و امور رعیت به وسیله آن اصلاح میگردد، نقض مکن! و نیز سنت و روشی را که به سنتهای گذشته زیان میرساند، پدید نیاور؛ چراکه اجر، برای کسی خواهد بود که آن سنتها را برقرار کرده و گناه بر تو که آنها را نقض نمودهای». پیام جمله فوق، پاسداشت وفاق اجتماعی است؛ البته شایان ذکر است که امام، هرگونه وفاقی را تأیید نمیکند، بلکه تنها سنتهای نیکو را میپذیرد. چنانچه در روایتی روش پسندیده، راه اطاعت از حق معرفی شده است.
۲. مبارزه با روشهای ناپسند: امام(ع) از بین بردن روشهای ناپسند را وظیفه حاکم اسلامی میداند و معتقد است که حکومت باید در برابر روشهای ناپسند ایستادگی کند: «فَاعْلَمْ أَنَّ أَفْضَلَ عِبَادِ اللَّهِ عِنْدَ اللَّهِ إِمَامٌ عَادِلٌ هُدِيَ وَ هَدَى فَأَقَامَ سُنَّةً مَعْلُومَةً وَ أَمَاتَ بِدْعَةً مَجْهُولَةً»[۸]؛ «بدان که برترین بندگان خدا، نزد خدا پیشوای عادلی است که خود، هدایت یافته و دیگران را هدایت کند. سنت معلومی را برپا دارد و بدعت مجهولی را بمیراند». رابطه سنت و بدعت بسیار حساس است و هدف امام از مبارزه با شیوههای ناپسند نیز، حفظ ارزشهای واقعی است؛ زیرا طرح برخی شیوهها و انتساب آنها به اسلام، چهره واقعی اسلام را ناهمگون مینماید. او اسلام را زیباتر از آن میداند که برخی از مسلمانان ناآگاه با پدید آوردن بدعتی آن را بیارایند. وی با صراحت میفرماید: «وَ مَا أُحْدِثَتْ بِدْعَةٌ إِلَّا تُرِكَ بِهَا سُنَّةٌ»[۹]؛ «هیچ بدعتی پدید نمیآید، جز آنکه در اثر آن سنتی ترک میشود».
۳. فرهنگسازی: پاسداری از سنتهای نیکو و مبارزه با سنتهای ناپسند، مقدمهای برای فرهنگسازی علوی است. امام با شناسایی ریشههای انحراف جامعه، فرهنگ مردم را دگرگون میساخت. او خوب میدانست که سیاستهای اقتصادی و حکومتی بدون تحول در فرهنگ عمومی تحقق نخواهد یافت. از این رو امام به اصلاح فرهنگ عمومی روی آورد[۱۰].
مهمترین اصلاحات فرهنگی در نهجالبلاغه
خردورزی
فرهنگ علی(ع) بر پایه خردورزی استوار است. اسلام اصیل، مردمانی عاقل و ژرفاندیش میطلبد و برخلاف مذهبهای دروغین، که با استفاده از خرافات به تخریب باورها میپردازند، فرهنگ شیعه بر خرد و خردورزی استوار است. قرآن کریم و سنت رسول گرامی و سخنان گرانبهای معصومین(ع)، همه بر پایه عقل سلیم بنیان نهاده شده است. چنانکه علی(ع) در بیانی زیبا، آشکار ساختن گنجینههای خرد را فلسفه بعثت انبیا میداند: «وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ»[۱۱]؛ «و با شیار کردن زمین دلها گنجینههای نهفته در عقول را برای آنها آشکار سازند». آیات بسیاری در قرآن بر تدبر، تفکر و تعقل تأکید میکند و اعتبار آدمی را به عقل و خرد او میداند. امام بارها بر اهمیت عقل و خرد تأکید فرموده، خرد را موهبتی الهی معرفی میکند: «هرگاه خداوند خیر بندهای را بخواهد، خردی استوار و کرداری درست بدو بخشد»[۱۲]. در برخی آموزههای منسوب به امام(ع)، اندیشهورزی و تفکر بسیار، از تکرار و آموختن سودمندتر[۱۳] است و مطابق سخنان امام، تدبر در وحی الهی، فراگیری دانش، ادب، تجربه، رایزنی با خردمندان، جهاد با نفس، یاد خدا، همنشینی با حکیمان و ترحم بر نادانان، جملگی از عواملی است که عقل را قوی و نیرومند میسازد و سبب رشد خرد میگردد[۱۴].
آنان که در پرتو خرد زندگی میکنند، برترین ثروت را در اختیار دارند. خرد، مشاوری امینی است که بهترین راه را در اختیار آدمی مینهد، بنابراین تلاش در راه پویاسازی عقل بسیار پسندیده است. امام(ع) در فضیلت عقل میفرماید: «لَا يَغُشُّ الْعَقْلُ مَنِ اسْتَنْصَحَهُ»[۱۵]؛ «هر که از خرد نصیحتخواهی کند، او را فریب ندهد». کوشش امام این بود که جامعه نادان را به سوی تدبر و تعقل رهنمون شود و آن را از جهل نجات دهد و فروغ تابناک دانایی را بر آنان بتابد؛ زیرا وجود افراد سطحینگر و بیاندیشه عامل بدبختی و فلاکت مسلمین است. از این رو امام، برخی مردمان دوران خویش را سرزنش کرده میفرماید: «خَفَّتْ عُقُولُكُمْ وَ سَفِهَتْ حُلُومُكُمْ»[۱۶]؛ «عقلهاتان سبک است و خردهاتان سفیهانه است». مؤمنان بیخرد، طعمه نابی برای دشمنان اسلاماند؛ زیرا خود را مؤمن میپندارند و اسلام را بر خویش تطبیق میدهند. از سوی دیگر، دینگریزان نیز آنان را مجسمه ایمان میدانند و سفاهتهای آنان را نشانه ایمان میپندارند و بدین ترتیب از اسلام دور میافتند. دشمنان دین نیز آنان را نمادی از ایمان معرفی و با حیلههای زیرکانه، سخن خویش را از زبان آنان منتشر میکنند. بسیاری از سردمداران مکتبهای دروغین، مؤمنین بیخرد بودهاند. امام(ع) در وصف بیخردان میفرماید: «فَأَنْتُمْ غَرَضٌ لِنَابِلٍ وَ أُكْلَةٌ لِآكِلٍ وَ فَرِيسَةٌ لِصَائِلٍ»[۱۷]؛ «شما هدف تیراندازان و لقمه (چربی) برای خورندگان و شکاری برای صیادان هستید»[۱۸].
دانشپژوهی
دانستن و ندانستن در فرهنگ قرآنی همرتبه نیستند: ﴿هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون﴾[۱۹]: «آیا کسانی که میدانند و کسانی که نمیدانند یکساناند؟» در مکتب علی(ع) دانشاندوزی اهمیت ویژهای دارد و مجلس دانش نزد امام، همچون باغ بهشت[۲۰] است. ایشان در توصیف کسانی که راه دانشآموزی را برگزیدهاند، میفرماید: «مَنْ مَشَى فِي طَلَبِ الْعِلْمِ خُطْوَتَيْنِ وَ جَلَسَ عِنْدَ الْعَالِمِ سَاعَتَيْنِ وَ سَمِعَ مِنَ الْمُعَلِّمِ كَلِمَتَيْنِ أَوْجَبَ اللَّهُ لَهُ جَنَّتَيْنِ كَمَا قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: ﴿وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ﴾[۲۱]». هر کس دو گام در جستجوی دانش بردارد و دو ساعت[۲۲] نزد دانشمند بنشیند و دو کلمه از آموزگار بشنود، خداوند دو بهشت برای وی واجب میکند، همانگونه که خدا فرموده است: «و برای کسی که از مقام پروردگارش بهراسد، دو بهشت است»[۲۳].
از دیدگاه اسلام، همه ارزشها و زیباییها پیرامون دانش گرد آمده است. با دانش همه چیز زیبا و بیآن هر چیز، حتی عبادت، زشت و ناپسند مینماید[۲۴]. امام(ع)، که همه یاران پیامبر(ص) او را سرآمد دانشیان میشناختند و با عباراتی چون «أعلم الناس» و «أقضی الأمة» او را میستودند، در جملهای واقعنگر شرافت دانش را این چنین ترسیم میفرماید: «در شرف دانش همین بس که آدمی همواره مدعی آن باشد، هر چند بهرهای از آن هم نداشته باشد و اگر به کسی نسبت داده شود، خرسند میشود، و در ناپسندی نادانی همین کافی است که جاهل تلاش میکند خود را از آن پاک نشان دهد»[۲۵]. ایشان سرانجام عابدان بیدانش را گمراهی میداند و در نکوهش آنان میفرماید: «فَإِنَّ الْعَامِلَ بِغَيْرِ عِلْمٍ كَالسَّائِرِ عَلَى غَيْرِ طَرِيقٍ فَلَا يَزِيدُهُ بُعْدُهُ عَنِ الطَّرِيقِ الْوَاضِحِ إِلَّا بُعْداً مِنْ حَاجَتِهِ»[۲۶]؛ «زیرا هر کس بدون علم دست به عملی زند، همچون کسی است که بیرون از راه گام میزند، که هر چه پیشتر رود، بیشتر از مقصود دور گردد». علی(ع) در جمع مردمی که ثروت و زراندوزی را ارزش میدانستند و بر املاک و دارایی خویش فخر میفروختند، دانش را معیار ارزیابی انسانها معرفی میکند و در این باره میفرماید: «قِيمَةُ كُلِّ امْرِئٍ مَا يُحْسِنُهُ»[۲۷]؛ «ارزش هر کسی به چیزی است که نیک میداند». تأکید امام(ع) بر دانشپژوهی، بازتابی از اندیشه پیامبر اعظم(ص) است که درباره کار بدون دانش میفرماید: «آنکه بدون دانش بخواهد کاری را سامان دهد، پیش از آنکه اصلاح کند فساد برجای مینهد»[۲۸].[۲۹]
تبیین شیوههای رفتاری
امام در بسیاری از گفتارهای خویش، ارزشهای اخلاقی را بیان میکند، که ما در فصل اخلاق در نهجالبلاغه به برخی از آنها اشاره خواهیم کرد؛ اما در میراث به جا مانده علوی، کوشش حضرت در اصلاح شیوههای رفتاری، به وضوح مشاهده میشود. برای نمونه امام دانشپژوهی را بسیار ستوده است، ولی دانشمند بدون عمل را نکوهش میکند و رفتار عالم بدون عمل را سبب تباهی دانش میداند[۳۰]. اکنون برخی از شیوههای رفتاری امیرمؤمنان را مرور میکنیم:
۱. ستایش و انتقاد: علی(ع) فرایند ستایشگری را میپذیرد و سپاسگزاری را زیور توانمندی[۳۱] میداند؛ اما مراعات و حفظ مرز ستایش و چاپلوسی را ضروری میداند؛ چراکه ستایش بیش از حد، به چاپلوسی و برعکس ستایش کمتر از حد نیز به حسد منجر میشود[۳۲]. از این رو امام، فرهنگ نقدپذیری را در جامعه میگستراند و حتی درباره خویش میگوید: «فَلَا تَكُفُّوا عَنْ مَقَالَةٍ بِحَقٍّ أَوْ مَشُورَةٍ بِعَدْلٍ فَإِنِّي لَسْتُ فِي نَفْسِي بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِئَ وَ لَا آمَنُ ذَلِكَ مِنْ فِعْلِي إِلَّا أَنْ يَكْفِيَ اللَّهُ مِنْ نَفْسِي مَا هُوَ أَمْلَكُ بِهِ مِنِّي»[۳۳]؛ «پس، از گفتن سخن حق، یا مشورت آمیخته به عدل خودداری نکنید؛ زیرا من (به عنوان یک انسان) فراتر از آنکه خطا کنم نیستم و از خطا در کارم ایمن نیستم مگر آنکه خداوند کفایت کند مرا از کاری که او نسبت به آن کار از من مالکتر و تواناتر است (و در نتیجه کفایت و عنایت او، خطا نکنم)»[۳۴].
جامعهای که در آن نصیحت، انتقاد و خیرخواهی به عنوان یک اصل مطرح شود، جامعهای پویا و شاداب است. امام مردم را تشویق میکند تا از او انتقاد کنند و با این روش، چاپلوسان را ناامید میکند و به فرمانداران خود شیوه پسندیده نقدپذیری را تعلیم میدهد تا جامعه از آفت تملقگویان در امان باشد. امام مبنای پذیرش انتقاد را بزرگی و عظمت خدا میداند و میفرماید: «وَ إِنَّهُ لَا يَنْبَغِي لِمَنْ عَرَفَ عَظَمَةَ اللَّهِ أَنْ يَتَعَظَّمَ فَإِنَّ رِفْعَةَ الَّذِينَ يَعْلَمُونَ مَا عَظَمَتُهُ أَنْ يَتَوَاضَعُوا لَهُ»[۳۵]؛ «آنکه عظمت خدا را شناخت، سزاوار نیست که خود را بزرگ بشمارد زیرا بلندی قدر کسانی که بدانند عظمت خداوند چیست؟ در این است که در برابر او فروتنی کنند». امام در نامه خویش به مالک اشتر، پس از آنکه ویژگیهای محرمان شایسته را برمیشمرد، مینویسد: «ثُمَّ لْيَكُنْ آثَرُهُمْ عِنْدَكَ أَقْوَلَهُمْ بِمُرِّ الْحَقِّ لَكَ»[۳۶]؛ «باید از وزیرایت برگزیدهترینشان نزد تو کسی باشد که سخن تلخ حق را به تو بیشتر گوید». این موارد از جمله سفارشهایی است که امام به یاران خویش میفرماید؛ اما در مقام عمل نیز به همگان درس آموزندهای میدهد؛ شخصی در حضور امام عرض کرد: «تو امیر مایی، ما رعیت تو، به واسطه تو خداوند ما را از خواری بیرون آورد و با سروری تو بندگانش را از بند رهانید. تو برای ما انتخاب کن و انتخابت را به اجرا گذار و رایزنی کن و آن را به اجرا درآور؛ چراکه تو گویندهای راستگو و حکمرانی کامیاب و فرمانروایی بزرگواری. نافرمانیت را در هیچ زمینهای روا نمیدانیم و هیچ دانشی را با دانش تو نمیسنجیم که جایگاهت نزد ما بس بزرگ است و فضیلتت والاتر از اندیشه ماست»[۳۷].
اکنون با دقت در جملههای پیشین بنگرید، آیا مطلب ناحقی در آن دیده میشود؟ آیا علی(ع) امیر نبود؟ آیا دانش او از همه برتر نبود؟ آیا ستمدیدگان به واسطه آن حضرت از بند ذلت رهایی نیافتند؟ اما امام با شنیدن این سخنان فرمود: «إِنَّ مِنْ حَقِّ مَنْ عَظُمَ جَلَالُ اللَّهِ سُبْحَانَهُ فِي نَفْسِهِ وَ جَلَّ مَوْضِعُهُ مِنْ قَلْبِهِ أَنْ يَصْغُرَ عِنْدَهُ لِعِظَمِ ذَلِكَ كُلُّ مَا سِوَاهُ»[۳۸]؛ «کسی که جلال خداوند سبحان در جانش بزرگ آید، و منزلتش در دل او سترگ، سزاست که به خاطر این بزرگی هر چه جز خداست، نزد او خرد نماید».
۲. هماهنگی گفتار و کردار: گفتار بدون عمل چندان دشوار نیست، ولی نزد امیرمؤمنان ادعاکننده نابود میشود[۳۹]. سخنان بسیاری از علی(ع) هست که همسانی گفتار و کردار در آن مشاهده میشود. او در توصیف اهل جمل میفرماید: «(اصحاب جمل) تندروار خروشیدند و برقی زدند و این دو با سستی همراهاند، اما ما، تا نتازیم، تندروار نخروشیم و تا نباریم سیل روان نسازیم... (صدایمان بلند نمیشود و تا جاری نشویم، سیلبار حرکت نمیکنیم)»[۴۰]. علی(ع) گاهی یاران خویش را نکوهش میکند که سخن آنان در پیدا و نهان دو گونه است و نمیتوان گفتار آنان را تصدیق کرد[۴۱] و برای همین نمیتوان با پشتوانه چنین مردمی در برابر دشمن ایستاد، در حالی که او خود به هر چه میگوید، عمل میکند: «أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي وَ اللَّهِ مَا أَحُثُّكُمْ عَلَى طَاعَةٍ إِلَّا وَ أَسْبِقُكُمْ إِلَيْهَا وَ لَا أَنْهَاكُمْ عَنْ مَعْصِيَةٍ إِلَّا وَ أَتَنَاهَى قَبْلَكُمْ عَنْهَا»[۴۲]؛ «ای مردم، به خدا سوگند من شما را به طاعتی برنمیانگیزم، جز آنکه خود پیش از شما به گزاردن آن برمیخیزم و شما را از معصیتی بازنمیدارم، جز آنکه خود پیش از شما آن را فرو میگذارم».
۳. برخورد با اندیشههای ویرانگر: بروز و گسترش اندیشههای انحرافی در دوران حکومت امیرمؤمنان(ع)، باعث شد تا آن بزرگوار در برابر هر گروه فراخور همان، با منحرفان برخورد کند. دو گروه عمده، یعنی غالیان، که در اظهار دوستی امام افراط میکردند و او را تا حد خدایی میستودند و عابدنمایانی که از اردوی آن حضرت خارج شدند و بر ضد وی توطئه میکردند که به خوارج مشهور شدند؛ از جمله گروههای منحرف در زمان امام هستند. از آنجا که بحث درباره غالیان بسیار گسترده است، تنها به قاطعیت امام در برابر هر دو جریان اشاره میکنیم. او در ابتدا با آنان سخن میگوید و از ایشان میخواهد تا از افکار منحرف خویش بازگردند، اما آنان نمیپذیرند. نکته زیبایی که در نهجالبلاغه وجود دارد، شیوه گفتگویی است که آن حضرت به عبدالله بن عباس آموخت تا او بتواند با خوارج گفتگو کند. امام از او خواست تا تنها از طریق سنت پیامبر(ص) با آنها احتجاج کند نه از طریق قرآن، زیرا: «فَإِنَّ الْقُرْآنَ حَمَّالٌ ذُو وُجُوهٍ تَقُولُ وَ يَقُولُونَ... وَ لَكِنْ حَاجِجْهُمْ بِالسُّنَّةِ فَإِنَّهُمْ لَنْ يَجِدُوا عَنْهَا مَحِيصاً»[۴۳]؛ «قرآن تاب معانی گوناگون دارد، تو میگویی (آیهای را حجت میآوری) و آنها هم میگویند (آیه دیگری را حجت میآورند و احتجاج پایان نمییابد)، ولی با سنت (پیامبر) با آنان به مناظره بپرداز که راه گریزی از آن نیابند (و سخن تو را بپذیرند)». آنچه از گزارشهای تاریخی برمیآید، این است که امام پس از مناظرهها و احتجاجات گوناگون، با هر دو جریان منحرف مبارزه کرد و اجازه ترویج افکار انحرافی به آنان نداد[۴۴].
گسترش آموزش و پرورش
از اقدامات اصلاحی امام برای فرهنگسازی، ترویج دانشپژوهی بود. اینک به تبیین یکی از راههای رسیدن به دانشپژوهی، یعنی توسعه آموزش و پرورش میپردازیم:
۱. اهمیت تعلیم و تربیت: جامعه اسلامی برای سیر کمال خویش، نیازمند حرکت نوین و مستمر آموزش است و وظیفه حاکم اسلامی، تبیین مرزهای عقیدتی اسلام و ایمان[۴۵] است. بیتردید توسعه فرهنگی با توسعه اقتصادی و اجتماعی همراه است و بیش از آنکه نان و آب مردم تأمین شود، باید راههای نادانی آنان مسدود گردد. گرچه بهبود وضع اقتصادی، مطابق مبانی علوی، پیشرفت فرهنگی را نیز در پی خواهد داشت؛ اما با این همه امام در شمار حقوقی که بر عهده فرمانروایان است، میفرماید: «وَ تَعْلِيمُكُمْ كَيْلَا تَجْهَلُوا وَ تَأْدِيبُكُمْ كَيْمَا تَعْلَمُوا»[۴۶]؛ «(از جمله حقوق شما بر من این است) شما را تعلیم دهم تا نادان نمانید، و آداب آموزم تا بدانید».
۲. محتوای آموزش: نخستین و مهمترین درسی که علی(ع) سفارش میکرد، فراگیری کتاب خدا بود. این جهتگیری فرهنگی در گفتارهای گوناگون وی نمایان است. چنانکه در فصل اول دیدیم که به پدر فرزدق - شاعر شهیر عرب - فرمود: «به وی قرآن بیاموز که برایش از شعر بهتر است». در فرهنگ علوی، یاد دادن قرآن به کودکان از وظایف پدر شمرده میشود[۴۷]. و آنگاه که اصحاب خویش را به قدرناشناسی نکوهش میکند، میفرماید: «قَدْ دَارَسْتُكُمُ الْكِتَابَ وَ فَاتَحْتُكُمُ الْحِجَاجَ وَ عَرَّفْتُكُمْ مَا أَنْكَرْتُمْ»[۴۸]؛ «کتاب خدا را به شما تعلیم دادم و استدلال کردن را به شما آموختم و آنچه را نمیشناختید، به شما شناساندم».
هر چند دروس دیگر نیز برای زندگی لازم و ضروری است؛ اما چنانچه جامعه با قرآن، که زیربنای همه تفکرات است، آشنا شود، در تمامی علوم تجربی و انسانی به پیشرفت قابل ملاحظهای خواهد رسید؛ زیرا تعلیمات قرآنی جز تفکر، تدبر و مدد گرفتن از یگانه بینیاز نیست. پس از فراگیری قرآن، آموزش احکام اسلامی و شناخت حلال و حرام مهمترین سفارش آن حضرت است. امام در نامه خویش به امام حسن(ع) مینویسد: «وَ أَنْ أَبْتَدِئَكَ بِتَعْلِيمِ كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ تَأْوِيلِهِ وَ شَرَائِعِ الْإِسْلَامِ وَ أَحْكَامِهِ وَ حَلَالِهِ وَ حَرَامِهِ»[۴۹]؛ «(چنین دیدم) که در آغاز، کتاب خدا را همراه تأویل و تفسیرش و قوانین اسلام و احکامش و حلال و حرام آن را به تو تعلیم دهم».
۳. زمان آموزش: در مکتب امیرمؤمنان همه زمانها زمان آموزش است، چنانکه وی هرگاه از نبرد باز میگشتند، به آموزش مسلمانان میپرداختند[۵۰]. روش و سیره آن بزرگوار چنین بوده است که هر روز پس از نماز صبح تا طلوع آفتاب در حال تعقیبات نماز بودند و هنگامی که آفتاب سر میزد، مردم بر گرد ایشان مینشستند و امام، فقه و قرآن تعلیم میداد، این مجلس، زمان مشخصی داشت و هنگامی که وقت مقرر تمام میشد، امام درس را به پایان میرساندند[۵۱].
۴. روشهای تدریس: آموزشهای امام تنها به منبر و سخنرانی محدود نمیشد، مکاتبه، پاسخ به سؤالات، مباحثه با اهل علم و سؤال کردن از دانشپژوهان، نمونههایی از شیوههای تدریس اوست. امام(ع) نامه را گویاترین سخن میداند[۵۲] و به نگارش نامههای زیبا همت میگمارد. وی در نامهای به حاکم مکه، روشهای مختلف تعلیم را پاسخ به پرسشها، آموزش نادانها و گفتگو با اهل علم میداند[۵۳]؛ مذاکره و گفتگو با دانشمندان بر دانش استاد میافزاید از سوی دیگر او معتقد است که هرگونه پرسشی پسندیده نیست. میفرماید: «برای فهمیدن بپرس نه برای آزار دادن، که نادان آموزنده، همانند داناست و دانای بیرون از انصاف، همانند نادان پر از چون و چراست»[۵۴]. با این همه، پرسش اهمیت ویژهای دارد، به گونهای که امام میفرماید: «الْمَسْأَلَةُ خِبَاءُ الْعُيُوبِ»[۵۵]؛ «پرسش پوشش عیبهاست». امام از پرسشهای نیکو، آن هم در حضور همگان، استقبال میکرد چنانکه مردی از ایشان درباره ایمان پرسید، او فرمود: «إِذَا كَانَ الْغَدُ فَأْتِنِي حَتَّى أُخْبِرَكَ عَلَى أَسْمَاعِ النَّاسِ فَإِنْ نَسِيتَ مَقَالَتِي حَفِظَهَا عَلَيْكَ غَيْرُكَ»[۵۶]؛ «چون فردا شود نزد من بیا، تا در جمع مردمان تو را پاسخ گویم تا اگر تو گفته مرا فراموش کردی، دیگری آن را به خاطر سپارد و آن را به یاد تو آورد».
۵. آداب آموختن: اخلاص[۵۷]، مهارت خوب گوش دادن[۵۸]، پرسش[۵۹]، حقپذیری[۶۰] و شناخت آراء گوناگون[۶۱] از مهمترین آداب آموختن است. البته در آموزههای دینی به موارد زیادی از جمله آموزگار شایسته، رعایت اولویتها، تفکر، استمرار، شکیبایی، پرهیزکاری و فروتنی در برابر استاد اشاره شده است. ولی با توجه به محدودیت درس و نیز لزوم وفاداری به متن نهجالبلاغه از توضیح و شرح هر یک از موارد فوق پرهیز میکنیم. علاقهمندان نیز میتوانند جلد نخست کتاب علم و حکمت در قرآن و حدیث را مطالعه کنند[۶۲].
منابع
پانویس
- ↑ نهجالبلاغه، حکمت ۲۷۲.
- ↑ ر.ک: الکافی، ج۸، ص۵۸، ح۲۱.
- ↑ نهجالبلاغه، ترجمه انصاریان، خطبه ۱۲۹.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۴۱.
- ↑ غلامعلی، احمد، شناختنامه نهج البلاغه، ص ۲۰۰.
- ↑ برای اطلاع بیشتر ر.ک: سیاستنامه امام علی(ع)، محمد محمدی ریشهری، ص۳۳۱.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۱۶۴.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۱۴۵.
- ↑ غلامعلی، احمد، شناختنامه نهج البلاغه، ص ۲۰۲.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۱.
- ↑ غرر الحکم و درر الکلم، ح۴۱۱۳.
- ↑ غرر الحکم و درر الکلم، ح۶۵۶۴.
- ↑ خردگرایی در قرآن و حدیث، محمد محمدی ریشهری، ص۱۰۰-۱۱۳.
- ↑ نهجالبلاغه، حکمت ۲۸۱.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۱۴.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۱۴.
- ↑ غلامعلی، احمد، شناختنامه نهج البلاغه، ص ۲۰۳.
- ↑ زمر، آیه ۹.
- ↑ الدرة الباهرة، ص۲۱: «مَجْلِسُ الْعِلْمِ رَوْضَةُ الْجَنَّةِ».
- ↑ «و برای آن کس که از ایستادن در برابر پروردگار خویش هراسیده است دو بهشت خواهد بود» سوره الرحمن، آیه ۴۶.
- ↑ مراد از ساعت، پاسی از وقت است، نه ساعت شصت دقیقه مصطلح.
- ↑ علم و حکمت در قرآن و حدیث، ج۱، ص۳۲۸، ح۹۰۴؛ به نقل از: إرشاد القلوب، أحمد بن محمد حلی أسدی، ص۱۹۵.
- ↑ ر.ک: عدة الداعی و نجاح الساعی، أحمد بن محمد حلی أسدی، ص۶۶.
- ↑ بحارالانوار، ج۱، ص۱۸۵، ح۱۰۷.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۱۵۴.
- ↑ نهجالبلاغه، حکمت ۸۱.
- ↑ الکافی، ج۱، ص۴۴، ح۳.
- ↑ غلامعلی، احمد، شناختنامه نهج البلاغه، ص ۲۰۵.
- ↑ ر.ک: نهجالبلاغه، حکمت ۳۷۲.
- ↑ نهجالبلاغه، حکمت ۳۴۰.
- ↑ ر.ک: نهجالبلاغه، حکمت ۳۴۷.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۲۱۶.
- ↑ دقت کنیم که این عبارات با عصمت امام(ع) منافات ندارد؛ زیرا عصمت هم با عنایت و لطف خداوند است - البته نه آنکه اختیار شخص معصوم(ع) از او سلب شود - و امام موحدی مانند امیر المؤمنین(ع) هیچ چیز را از حوزه قدرت و عنایت خداوند بیرون نمیداند.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۱۴۷.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ الکافی، ج۸، ص۳۵۵، ح۵۵.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۲۱۶.
- ↑ «هَلَكَ مَنِ ادَّعَى».
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۹.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۲۹.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۱۷۵.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۷۷.
- ↑ غلامعلی، احمد، شناختنامه نهج البلاغه، ص ۲۰۷.
- ↑ غرر الحکم و درر الکلم، ص۶۱۹۹.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۳۴.
- ↑ نهجالبلاغه، حکمت ۳۹۹.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۱۸۰.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۳۱.
- ↑ ارشاد القلوب، ص۲۱۸.
- ↑ شرح نهجالبلاغه، ج۴، ص۱۰۹.
- ↑ نهجالبلاغه، حکمت ۳۰۱.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۶۷.
- ↑ نهجالبلاغه، حکمت ۳۲۰.
- ↑ نهجالبلاغه، حکمت ۶.
- ↑ نهجالبلاغه، حکمت ۲۶۶.
- ↑ الکافی، ج۸، ص۱۷۲، ح۱۹۳: «فَرَحِمَ اللَّهُ امْرَأً... يَتَعَلَّمُ لِلتَّفَقُّهِ وَ السَّدَادِ».
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۷۶: «رَحِمَ اللَّهُ امْرَأً سَمِعَ حُكْماً فَوَعَى وَ دُعِيَ إِلَى رَشَادٍ فَدَنَا».
- ↑ نهجالبلاغه، حکمت ۶.
- ↑ نهجالبلاغه، حکمت ۷۹ و ۸۰.
- ↑ نهجالبلاغه، حکمت ۱۷۳.
- ↑ غلامعلی، احمد، شناختنامه نهج البلاغه، ص ۲۱۱.