ولایتعهدی امام رضا در تاریخ اسلامی
رخدادهای سیاسی قبل از ولایتعهدی
پس از پنج سال جنگ خونین و خانمانسوزی که هزاران قربانی از میان سرداران و سربازان گرفت، مأمون زمام حکومت را به دست آورد. خلافت عباسیان از هم گسست و به دو گروه تقسیم شدند، گروهی حکومت مأمون را تأیید میکردند و گروهی دیگر سر ناسازگاری با حکومت مأمون برداشتند.
پس از گذشت چهار سال از امامت امام رضا(ع)، اکنون در حکومت مأمون فضای باز سیاسی برای حضرت فراهم آمده بود و او به دلیل ارتباط مستقیم با وزیران و سرداران میتوانست با آزادی کامل سخن بگوید و در دایرهای بزرگتر از قبل؛ یعنی دایره دربار فعالیت داشته باشد.
مأمون که حکومت را از پدر و نیاکان خود به ارث برده بود، جز در مواردی نه چندان گسترده از همان شیوهای که پیشینان در پیش گرفته بودند پیروی میکرد. او همانند نیاکان خود حکومت خویش را در هالهای از قداست و مشروعیت قرار داده بود و از همینرو نامههایی که برای او فرستاده میشد، آکنده از عبارات و جملاتی بود که بار قدسی و معنوی داشت. از جمله این نامهها، نامهای بود که «طاهر بن حسین» خطاب به او نوشت. در این نامه چنین آمده بود: «خدای، آن مخلوع را کشت، در دام خیانت و پیمانشکنی خودش گرفتار نمود، امر (خلافت) را برای امیر المؤمنین فراهم ساخت و آنچه را که امیر المؤمنین از پیش در انتظار انجامش بود، محقق کرد. ستایش مختص خداوندی است که حق (خلافت) را به امیر المؤمنین بازگرداند، با خیانتورزان و پیمانشکنان با امیر، دشمنی ورزید، همدلی و الفت را جایگزین تفرقه کرد، پراکندگی امت را برای او به اتحاد و یکصدایی مبدل نمود و نشانههای دین را پس از آنکه به دست فراموشی شده بود به وسیله او (مأمون) زنده کرد»[۱].
با تمام این تلاشها و علیرغم اینکه با ترفندهایی حکومت مأمون را قداست و مشروعیت میبخشیدند و پارهای از فقیهان و قاضیان از مأمون پشتیبانی میکردند، اکثر مسلمانان مأمون را غاصب خلافت میدانستند. از دیگرسو و در نتیجه ستمهای انباشتشدهای که در روزگار حاکمیت عباسیان به وجود آمده بود و به دلیل رویگردانی این سلسله از روش حکومتی اسلامی، انقلابیون از یک طرف و دوستان امین برادر مأمون از طرفی روح انقلاب و سرپیچی را در وجود مسلمانان پدید آوردند و در نهایت، آتش انقلاب و شورشهایی را شعلهور کردند. سال اول خلافت مأمون (۱۹۸ق.) شاهد مخالفت «نصر بن شیث عقیلی» در «حلب» بود. نصر توانست علاوه بر حلب، بر شهرهای نزدیک آن نیز چیره شود. این مخالفت تا سال ۱۹۹ق. ادامه داشت و با شکست نصر پایان یافت[۲]. در همین سال (۱۹۸ق.) موصل شاهد آشوبی میان «یمانیان» و «نزاریان» بود که به کشته شدن شش هزار تن از نزاریان انجامید.
در سال ۱۹۹ق. آتش جنگ میان «بنی ثعلبه» و «بنی اسامه» شعلهور شد[۳]. این سال سرآغاز انقلاب بزرگی بود که علویان رهبری آن را برعهده داشتند. ابتدا «ابو السرایا، سری بن منصور شیبانی» در حالیکه «محمد بن ابراهیم بن اسماعیل حسنی» را همراه داشت، در عراق قیام کرد. او در کوفه سکه ضرب کرد و سپاه خود را به بصره، واسط و اطراف آن گسیل داشت. این قیام جبهههای متعددی را به وجود آورد:
- جبهه بصره به فرماندهی عباس بن محمد بن عیسی جعفری
- جبهه مکه به فرماندهی حسین بن حسن افطس
- جبهه یمن به فرماندهی ابراهیم بن موسی بن جعفر(ع)
- جبهه فارس به فرماندهی اسماعیل بن موسی بن جعفر(ع)
- جبهه اهواز به فرماندهی زید بن موسی بن جعفر(ع)
- جبهه مدائن به فرماندهی محمد بن سلیمان بن داوود بن حسن بن حسن(ع) این قیام فراگیر بیش از یک سال دوام یافت و در نهایت سرکوب شد[۴].
در سال ۲۰۰ق. «محمد بن امام جعفر صادق(ع)» قیام کرد، اما تسلیم گردید و به سوی مأمون گسیل شد[۵].
قیام علویان تأثیر بسزائی در آشفتگی و بینظمی داخلی و تصمیمگیری و موضعگیریهای نظامی و سیاسی داشت.
در سال ۲۰۱ق. مردم بغداد دستخوش نابسامانی و پریشانی بزرگی شدند تا آنجا که بغداد در آستانه ویرانی کامل قرار گرفت. بسیاری از مردم آن سامان به دلیل غارتگری، گرانی، اسارت و ویرانی خانههای خود را ترک کردند[۶].
سرانجام مأمون، علویانی را که رهبری شورش را برعهده داشتند، مورد عفو قرار داد، اما این بدان معنا نبود که از ترور و ایجاد وحشت دوری جسته بود، بلکه مانند پیشینیان خود برای خاموش کردن صدای معترضان و آنان که در اندیشه از میان برداشتن حکومت عباسیان بودند، از ابزار وحشت و ترور استفاده میکرد. مأمون «هرثمة بن اعین» را علیرغم اینکه نسبت به خلیفه اخلاص میورزید از پای درآورد. «حسن بن سهیل» رقیب هرثمه با دسیسه خود زمینه نابودی هرثمه را فراهم آورده بود[۷].
مأمون به مخالفان اجازه نمیداد تا برخلاف منش و روش او چیزی بگویند. او یکی از شاعران را به «سند» تبعید کرد؛ زیرا آن شاعر نگونبخت در مذمت و هجو یک قاضی منحرف که با مأمون رابطه داشت شعری سروده بود[۸].
افزون بر آشفتگی و نابسامانی داخلی، چالشها و هماوردیهای خارجی نیز خطر بزرگی برای حکومت عباسیان به شمار میرفت. دولتهای غیر مسلمان و مشرک در پی فرصتی بودند تا حکومت - هرچند به ظاهر- اسلامی و کیان اسلام را از میان بردارند و به همین منظور خود را برای فرصت مناسبی آماده میکردند. شاید یکی از دلایلی که مأمون را بر آن داشت تا رهبران قیامها را مورد عفو عمومی قرار دهد، همین تهدید خارجی بود[۹].
امام رضا(ع) و موضعگیری سیاسی
جنگ میان مأمون و امین برای به دست گرفتن قدرت مطلق، پیامدهای ناشی از این جنگ، آشفتگی جبهه داخلی و انشعاب در خاندان عباسی از عواملی بود که مأمون را از زیرنظر گرفتن، تحت تعقیب قرار دادن و جلوگیری از فعالیت انقلابی امام رضا(ع) بازمیداشت. امام رضا(ع) که فرصت را مناسب میدید، موضعگیریهایی متناسب با شرایط موجود اتخاذ کرد و از این آزادی حقیقی به نشر اندیشه و عقیده سیاسی اهلبیت همت گماشته، پایگاه مردمی خود را در تمام سرزمینهای اسلامی گستراند.
امام رضا(ع) همانند پدران و نیاکان خود، در پنهانکاری و خفای کامل تمام خطوط عملیات از جمله خط رویارویی با حاکمیت را زیر نظر داشت، اما رهبری مستقیم آن را به برادران و عموزادگان خود میسپرد تا بهطور مستقیم وارد میدان رویارویی با حاکمیت نشود. حضرت میدانست به عهده گرفتن رهبری مستقیم جنبشها و خطها پیش از اینکه بتواند زمینه را برای رهبر و امام پس از خویش فراهم کند با کشته شدن در یکی از جنگها یا به دست یکی از نزدیکان حکومت، فرجام کارش رقم خواهد خورد.
یکی دیگر از مزایای رهبری غیرمستقیم در رویارویی با حاکمیت این بود که اشتباهات و اقداماتی که در دوران انقلاب و قیام از سوی انقلابیون رخ میداد به حساب امام(ع) گذاشته نمیشد، بلکه مسئولیت آن، متوجه رهبر مستقیم که بر خط نظامی اشراف داشت میبود. در سال ۱۹۹ق. و پیش از قیام علیه مأمون، یاران «محمد بن سلیمان علوی» در مدینه گرد آمده، از او خواستند تا کسی را نزد امام رضا(ع) فرستاده، او را به قیام دعوت کند. محمد یکی از پیشنهاددهندگان را نزد امام(ع) فرستاد و امام(ع) در پاسخ فرمود: «پس از گذشت بیست روز خواهم آمد».
آنان مدتی درنگ کردند و چون هجده روز سپری شد سپاه عباسی به جنگ با ایشان پرداخته، قیام آنان را در آغاز کار خنثی کردند[۱۰].
در حالیکه امام رضا(ع) به رهبران خط نظامی اختیار مطلق میداد و آنان به مراجعه مستمر و نظرخواهی از حضرت نیازی نداشتند و ایشان از دور بر رویدادها و موضعگیریها نظارت میکرد. به دلیل شرایط خاص سیاسی، مسلمانان از نحوه برخورد امام رضا(ع) تصور میکردند که ایشان با انقلابیون رابطهای ندارد. زمانی که «محمد بن جعفر صادق(ع)» بر آن شد تا در روزی معین قیام کند، امام رضا(ع) خطاب به او فرمود: فردا قیام مکن که اگر قیام کنی شکست خواهی خورد و یارانت کشته میشوند[۱۱].
ماجرای بالا خود گواهی است بر اینکه حضرت رضا(ع) به دور از چشم نامحرمان، بر تمام رویدادهای انقلابی اشراف و نظارت داشت. دو سال از به قدرت رسیدن مأمون سپری شده بود؛ یعنی در سال ۲۰۰ق.
مأمون نامهای به امام رضا(ع) نوشت و از او خواست تا به خراسان برود. امام رضا(ع) در پاسخ به درخواست مأمون، عذر میآورد و بهانهتراشی میکرد، اما مأمون همچنان پافشاری کرده، امام(ع) را به خراسان فرامیخواند. امام(ع) دریافت که مأمون از خواسته خود منصرف نخواهد شد؛ لذا به درخواست مأمون تن در داد. مأمون به نگاهبان امام(ع) دستور داد تا او را از راهی جز راه کوفه و قم، نزد او بیاورد. نگاهبان نیز به منظور تأمین خواسته مأمون، امام(ع) را از مسیر بصره، اهواز و فارس به «مرو» بردند.
چون امام رضا(ع) به مرو رسید مأمون به امام رضا(ع) پیشنهاد پذیرش خلافت و امارت داد، اما امام نپذیرفت. گفتوگو در این زمینه دو ماه به درازا کشید و هماره امام(ع) از قبول چنین پیشنهادی سرباز میزد.
چون سخن در این زمینه زیاده از حد شد و نتیجهای به همراه نداشت، مأمون با اصرار فراوان از امام رضا(ع) خواست تا منصب ولایتعهدی را بپذیرد و بهطور غیرمستقیم امام(ع) را تهدید کرد که در صورت نپذیرفتن ولایتعهدی او را خواهد کشت.
امام(ع) که چارهای جز پذیرش این خواسته نداشت شروطی معین کرده، فرمود: به شرطی تن به پذیرش ولایتعهدی میدهم که به کاری فرمان ندهم، از چیزی باز ندارم، قضاوت نکنم، چیزی از وضعیت موجود را تغییر ندهم و تو باید بپذیری که مرا از تمام آنچه گفتم، معاف داری[۱۲].
مأمون شروط امام رضا(ع) را پذیرفت و در روز پنج ماه مبارک رمضان سال ۲۰۱ق. امام رضا(ع) به ولایتعهدی منصوب شد[۱۳].[۱۴]
توطئه تحمیل ولایتعهدی
قدرتهای فاسد و قدرتطلبان آلوده برای رسیدن به اهداف دنیایی خود گاهی به تصمیماتی میرسند که ظاهری آراسته دارند و برای عوام مردم بسیار فریبنده است، ولی در باطن حساب شده و زهرآگین است. در بین خلفای عباسی به زیرکی و کاردانی و فاضل بودن مأمون عباسی کمتر سراغ داریم، در عین کیاست از قدرتطلبی و دنیاخواهی عمیقی برخوردار بود و لذا سیاستهای حکومتی او در راستای دنیاطلبیاش ابداع و اجرا میشد.
در بحث پیشنهاد مأمون به حضرت رضا(ع) گاهی این سؤال مطرح است که آیا مأمون واقعاً میخواست حضرت رضا(ع) را جانشین خود کند؟ وقتی حضرت قبول نکرد با یک درجه تخفیف او را به ولایتعهدی خود منصوب کند تا پس از مرگ مأمون حضرت رضا(ع) حاکم و خلیفه دنیای اسلام شود و حکومت از عباسیان به علویون منتقل گردد؟ قطعاً این سؤال جوابش منفی است. هرگز قدرتطلبی مثل مأمون در مقام انتقال حکومت به علویون آن هم به امامت شیعه نیست! بلکه خلافت بتی است که مأمون هر لحظه در برابر آن به سجده میافتد و هیچگاه در اندیشه انتقالش به دیگری نخواهد بود.
راستی اگر این پذیرش ولایتعهدی صادقانه به حضرت رضا(ع) پیشنهاد میشود چطور است در صورت امتناع تهدید به قتل میشود؟ اگر خلافت یا ولایتعهدی به عنوان یکامتیاز به کسی پیشنهاد شود باید او مخیر باشد بین قبول و امتناع، در حالی که هیئت مذاکره کننده وقتی به مدینه میرود و از حضرت تقاضای قبول ولایتعهدی میشود و به دنبال آن، دعوت به هجرت از مدینه به مرو صورت میگیرد چرا وقتی حضرت تقاضای هیئت را رد میکند با تهدید به قتل مواجه میشود؟ وقتی امام به مرو تشریف میآورد دو ماه مأمون مذاکرات مختلف با حضرت دارد تا ایشان را متقاعد کند که ولایتعهدی را بپذیرد، وقتی حضرت امتناع میکند باز هم بار دوم تهدید به قتل میشود و حضرت در مقابل این تهدید تصمیم میگیرد حال که بناست کشته شویم چرا با دست خودمان؟
آیا هیچ عاقلی میتواند تصور کند که مأمون دنیاپرست که به جهت تثبیت پایههای قدرت و خلافت چندروزهاش امر میکند برادرش را سر ببرند و سرش را وقتی برایش آوردند، دستور داد بالای دار ببرند و لشکر خود را امر میکند همه برخیزند و بر این سر لعنت کنند و جایزه بگیرند، چنین کسی که اینقدر ریاستطلب است چگونه ممکن است حضرت رضا(ع) را از مدینه به مرو دعوت کند و به او اصرار کند میخواهم خود را از خلافت خلع کنم و لباس خلافت را بر تو بپوشانم آیا جز شیطنت و مکر چیز دیگری هست؟
نکته دیگری که دلالت بر توطئه مأمون میکند این است که ائمه اطهار از یوم الغدیر، خداوند خلافت حقه الهیه را برایشان تشریع فرمود و امامت واژهای است که با خلافت اسلامی و زمامداری عجین و سرشته است. تصور امامت بدون خلافت مثل تصور شکر بدون شیرینی است و لذا تمام ائمه خلافت را حق طبیعی و الهی خود میدانستند و در برابر طواغیت غاصب مترصد بودند تا بتوانند خلافت را به جایگاه اصلی خود برگردانند، چنانچه در کلمات ائمه اطهار از جمله حضرت صادق(ع) آمده که «فَوَ اللَّهِ لَقَدْ قَرُبَ هَذَا الْأَمْرُ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ» به خدا سه مرتبه نزدیک بود که خلافت اسلامی تحقق یابد ولی اسرار را فاش کردند و به تأخیر افتاد.
قطعاً حضرت رضا(ع) هم در راستای این تفکر است که روزی بتواند مثل جدش امیرالمؤمنین علی(ع) خلافت اسلامی را به دست آورد تا در آن پوسته حکومتی، بتواند حدود و احکام الهی را جاری کند و مظلومین را به حقشان برساند و دست ستمگران را کوتاه کند. حال این سؤال مطرح است که چرا وقتی مأمون از حضرت رضا(ع) دعوت به عمل میآورد تا خلافت را به او واگذارد، حضرت امتناع میکند؟ چرا ولایتعهدی به او پیشنهاد میشود حضرت قبول نمیکند؟
جواب اینست که امام رضا(ع) با کیاست و بینش عمیق سیاسی که داشت احساس میکرد توطئهای در شرف اجراست و ظاهر مسئله غیر از باطن و عمق کار میباشد. در باطن اهدافی تعقیب میشود که مأمون برای مقاصد شومی به این پیشنهاد پافشاری میکند. عدم رضایت حضرت رضا(ع) بلکه افسرده و غمناک بودنش از این پیشنهاد مأمون دلیل بر این است که بحث واگذاری خلافت نیست بحث توطئه پشت پرده است.
مدائنی در رجال مینویسد: وقتی حضرت رضا(ع) بر کرسی ولایتعهدی نشست خطبا و شاعران شدند و پرچمها بر روی سر آن حضرت به اهتزاز در آمد، شخصی از حاضرین که جزء اصحاب جمع خاص حضرت رضا(ع) بود: گفت من آن روز روبهروی حضرت رضا(ع) بودم، چشم آن حضرت به من افتاد که از این پیشآمد خوشحالم! اشاره کرد نزدیک شوم، نزدیک آن حضرت رفتم به طوری که کسی نمیشنید به من فرمود: دل به این کار مبند و خوشحال نباش این وضع عاقبت ندارد و به انجام نمیرسد[۱۵].
ریان بن شبیب گوید هنگامی که مأمون اراده کرد برای خود به عنوان امیرالمؤمنین و برای حضرت رضا(ع) به عنوان ولایتعهدی و برای فضل بن سهل به عنوان وزارت بیعت بگیرد، دستور داد سه کرسی کنار هم قرار دادند.
هنگامی که این سه نفر روی کرسیها قرار گرفتند، دستور داد مردم بیایند و بیعت کنند، مردم میآمدند و کف دست راست خود را در کف دست آنها قرار میدادند به طوری که انگشت ابهام و انگشت میانه روی دست آنها قرار میگرفت.
بعد از همه جوانی از انصار آمد و دست راست خود را از بالای انگشت خنصر تا بالای ابهام بالا برد و در دست امام رضا(ع) گذاشت، در اینجا حضرت رضا(ع) تبسم کردند و فرمودند: کسانی که با ما بیعت کردند همه نیت فسخ داشتند جز این جوان که درست و صحیح و از روی قصد و نیت بیعت کرد.
مأمون گفت: فسخ بیعت چیست؟ امام رضا(ع) فرمودند: عقد بیعت از بالای انگشت خنصر تا بالای انگشت ابهام است، و فسخ آن به عکس میباشد، راوی گوید: مردم در اینجا با شنیدن این سخن به گفتگو مشغول شدند و همهمه شد، مأمون در این هنگام دستور داد تا دوباره مردم به همان طریق که امام رضا(ع) گفتند بیعت کنند. در اینجا مردم از این وضع ناراحت شدند و گفتند کسی که هنوز از گرفتن بیعت صحیح اطلاع ندارد چگونه میتواند بر مردم امامت کند و کسی که دانش او بیشتر است سزاوارتر است که امام باشد و همین موضوع باعث ناراحتی مأمون شد و او را وادار کرد تا امام رضا(ع) را مسموم کند[۱۶].
امام رضا(ع) ۲۹ سال و ۲ ماه داشتند که به امامت رسیدند و آغاز امامت ایشان با ادامه حکومت هارون الرشید معاصر بود، پس از هارون، محمد امین پسر زبیده مدت ۳ سال و ۲۵ روز حکومت کرد. سپس امین خلع شد و عمویش ابراهیم بن شکله را به مدت ۱۴ روز به جای او قرار دادند، سپس امین از حبس آزاد شد و مجدداً برای او از مردم بیعت گرفتند، این بار ۱ سال و ۶ ماه و ۲۳ روز حکومت کرد، سپس مأمون ۲۰ سال و ۲۳ روز خلافت کرد و در این مدت بود که حضرت رضا(ع) را بدون رضایت ایشان و بعد از تهدید آن حضرت به قتل، ولیعهد قرار داد.
مأمون برای این کار بارها و بارها به حضرت اصرار کرد ولی ایشان در هر بار امتناع میفرمودند تا اینکه بالاخره حضرت خود را در خطر مرگ دیدند، و دعا کردند «اللَّهُمَّ إِنَّكَ قَدْ نَهَيْتَنِي...» بار خدایا تو مرا از اینکه خود را با دست خویش به هلاکت اندازم، نهی فرمودهای، او مرا مجبور کرده است به گونهای که اگر ولایتعهدی او را نپذیریم در خطر کشته شدن قرار گیرم، من نیز همانگونه که یوسف و دانیال(ع) مجبور شدند تا ولایت و حکومت را از ظالم زمان خود قبول نمایند، (به این کار) مجبور شدهام. خداوندا، حکومتی نیست جز حکومت تو و من ولایتی ندارم جز آنچه از طرف تو به من اعطا شود. مرا در اقامه دین و احیاء سنت پیامبرت محمد(ص) موفق فرما؛ زیرا تویی مولی و یاور من، و چه خوب مولی و یاوری هستی![۱۷]
سپس حضرت رضا(ع) با گریه و حزن و اندوه ولایتعهدی را از مأمون قبول کردند مشروط بر این که کسی را عزل و نصب نکنند، هیچ آداب و رسوم و سنتی را تغییر ندهد، حضرت در خلال برخی اظهارات خود که اشاره به غم و اندوه عمیق وی دارد ناخشنودی خود را از ولایتعهدی ابراز میدارد، در عیون اخبار الرضا(ع) آمده: یاسر خادم گفت: هر وقت حضرت رضا(ع) روز جمعه از مسجد جامع مراجعت میکرد در حالی که عرق میریخت و گرد و غبار بر چهرهاش بود، دستهایش را بلند میکرد و میفرمود: «اللَّهُمَّ إِنْ كَانَ فَرَجِي مِمَّا أَنَا فِيهِ بِالْمَوْتِ فَعَجِّلْ لِيَ السَّاعَةَ» خدایا اگر فرج من از این گرفتاری با مرگ است هماکنون مرگ مرا برسان. پیوسته غمگین و افسرده بود تا از دنیا رفت صلوات الله علیه[۱۸].
و لذا بحث ولایتعهدی فقط یک توطئه بود که دو بعد داشت یک ظاهری داشت و یک باطن، یک تشریفاتی داشت و یک اهداف حساب شده که باید به آن پرداخت[۱۹].
ظاهر توطئه ولایتعهدی
تحلیل اولی که وجود دارد اینکه: مأمون مردی مدبر و سیاسی بود، قیامهای علویون که در عصر امام صادق(ع) و امام کاظم(ع) به اوج رسیده بودند قابل انکار نبود، نقل شده که بیش از چهل قیام و شورش علوی در آن سالها به وقوع پیوست و مأمون از وجود قیامهای علوی سخت در تشویش و نگرانی بود و به دنبال تدبیر و چاره میگشت و لذا به نمایندگان ملل اسلامی نوشت: هر کجا از اولاد بنی عباس و علویان باشد همه دعوت کنید به مرو حاضر شوند و با احترام آنها را به مرکز خلافت بفرستید.
به فاصله کوتاهی ۳۳۰۰۰ نفر از فرزندان عباس بن عبدالمطلب و علویین در زیر پرچم مأمون در مرو جمع شدند و مأمون درباره خوابانیدن فتنه به این وسیله متشبث شد که: من معتقدم خلافت حق امیرالمؤمنین علی بوده و باید اکنون به اولاد او برسد، هر کس را شما بهتر و فاضلتر و با تقواتر و عالمتر میدانید انتخاب کنید تا من خلافت را به او بسپارم! گفتگو زیاد شد تا رأی بر این صادر شد که حضرت علی بن موسی الرضا(ع) را برای خلافت انتخاب کنند که از مأمون پس به کرسی خلافت بنشیند و با این رشوه زبانی مردم را آرام کرده و فتنه خروج علویین و طالبین را خاموش کرد. آنگاه دایی خود رجاء بن ابیضحاک با عموی خود را خواست و با چند نفر دیگر از فصحای بزرگ عرب به مدینه فرستاد تا از امام رضا(ع) دعوت کند به مرکز خلافت حرکت نمایند و برنامه خود را به اجرا بگذارند، حضرت به خراسان آمدند و برای اصلاح عقاید و افکار پریشان مردم با شرایطی قبول ولایتعهدی به اجبار فرمودند.
تحلیل دوم: این است که به دنبال شهادت حضرت کاظم(ع) توسط هارونالرشید و ستمی که بر خاندان اهل بیت رفته است و قلب دنیای اسلام از این شهادت مظلومانه جریحهدار شده بود، مأمون به دنبال جبران برآمده تا صله ارحامی صورت گیرد و این پیشنهاد از طرف فضل صورت گرفته است.
عبیدالله جوید با صله
عبدالله بن طاهر گفت. فضل بن سهل به مأمون پیشنهاد کرد که تقرب به خدا جوید با صله رحم و بیعت گرفتن به ولایت عهد برای حضرت رضا(ع) تا بدین وسیله بر ستمی که هارون نسبت به این خانواده روا داشته، سرپوش نهاده شود. مأمون در هیچ کاری قدرت مخالفت با فضل را نداشت، از خراسان رجاء بن ابیضحاک و یاسر خادم را در سال دویست فرستاد تا محمد بن جعفر بن محمد و حضرت رضا(ع) را بیاورند[۲۰].
تحلیل سومی که وجود دارد این است که خود مأمون همه مکر و نیرنگش را سر هم کرده و انگیزه خود را از این دعوت و پیشنهاد بیان مینماید و موضوع را گر چه برای عوام قانع کننده است، ولی سالوسی و ریاکاری او اقتضا میکند اینگونه وانمود نماید که برای دفع فتنه برادرش امین به خداوند متوسل شده و با خلوص با پروردگار میثاق بسته که اگر بر مشکلات سیاسی فائق آید از خلافت کنار روم و آن را به جایگاه اصلیاش که امامت شیعه است برگردانم.
در عیون اخبار الرضا(ع) آمده که ریان بن صلت گفت: مردم از سپهداران و سایرین درباره ولایتعهدی حضرت رضا(ع) خیلی حرف میزدند، آنهایی که این پیشآمد را دوست نداشتند معتقد بودند که این کار را فضل بن سهل ذوالریاستین پیشنهاد کرده. این خبر به مأمون رسید، در دل شب از پی من فرستاد پیش او رفتم گفت: ریان شنیدهام مردم میگویند بیعت حضرت رضا(ع) از تدبیر فضل بن سهل بوده. گفتم: مردم این عقیده را دارند.
گفت: مگر چنین چیزی امکان دارد؟ کسی جرأت دارد به خلیفهای که بر کارها مسلط شده و لشکری و کشوری در تحت فرمان او هستند پیشنهاد کند که خلافت را رها کن و به دیگری تسلیم نما! آیا عقل باور میکند؟ گفتم: نه به خدا قسم یا امیرالمؤمنین! کسی چنین جرأتی نمیکند. گفت: به خدا آنطور که میگویند نیست! ولی من علت آن را برایت میگویم. وقتی برادرم محمّد (امین) نامه نوشت که پیش او بروم و من امتناع کردم، او عیسی بن ماهان را امیر لشکر نمود و دستور داد مرا دستبسته با غل جامعه پیش او ببرد این خبر را شنیدم. در همان موقع هرثمه بن اعین را به جانب کرمان و سیستان فرستاده بودم، کاری از پیش نبرده بود و فرار کرد. صاحب سریر نیز قیام کرد و بر استان خراسان پیروز شد، تمام این وقایع در یک هفته اتفاق افتاد.
در این موقع دیگر من نیروی مدافعه نه از نظر مالی و نه از لحاظ سپاه نداشتم، آشکارا سستی و ضعف را در فرماندهان و سپاهیان میدیدم، تصمیم گرفتم پیش پادشاه کابل بروم! با خود گفتم: فرمانروای کابل مردی کافر است، محمد به او پول خواهد داد مرا به او تسلیم مینماید! راهی بهتر از این نیافتم که از گناهان خود توبه کنم و از خدا کمک بخواهم و به او پناه برم! دستور دادم این خانه را جاروب کنند اشاره به اطاقی کرد، غسل کردم و دو جامه سفید پوشیدم و چهار رکعت نماز خواندم، هر چه قرآن از حفظ بودم در آن چهار رکعت خواندم، دعا کرده از خدا پناه خواستم، با نیت پاک با او عهد کردم که اگر حکومت به من رسید و از دست ستم محمد برادرم آسوده شدم و مشکلات من حل شد خلافت را به محلی که خداوند قرار داده برگردانم. دلم آرام شد طاهر را به جانب علی بن عیسی بن ماهان فرستادم و آن وقایع اتفاق افتاد، هرثمه را برگرداندم پیش رافع، بر او پیروز شد و او را کشت. به صاحب سریر پیغام دادم و با او صلح کردم و مقداری پول در اختیارش گذاشتم، برگشت. پیوسته کار من بالا میگرفت تا بالاخره محمد کشته شد و خداوند خلافت را به من سپرد و بر کارها مسلط شدم، وقتی خداوند آنچه خواسته بودم داد من نیز خواستم به عهد خود وفا کنم! کسی شایستهتر به خلافت از حضرت رضا(ع) نیافتم! به او پیشنهاد کردم ولی نپذیرفت، مگر به همان وضع که خود خبر داری. این بود علت ولایتعهدی ایشان[۲۱].
زمانی که حضرت رضا(ع) از مدینه به مرو احضار شد، مأمون روزی به عنوان شور با فضل و حسن پسران سهل در باب ولایتعهدی صحبت میکرد. حسن بن سهل فکر مأمون را نپسندید و گفت: خلافت از عباسیان خواهد رفت و بیم خطر میرود این فکر باطن خود مأمون بود، مأمون با مکر گفت: من با خدا عهد نمودم که اگر بر امین تسلط یافتم، خلافت را به خاندان علی برگردانم و در میان علویون بهتر از حضرت رضا(ع) نمیشناسم.
اما فضل بن سهل رای مأمون را نیکو شمرد به همین جهت وقتی مأمون از کار خویش پشیمان شد اول فضل را کشت. بعضی از روایات که از منابع غیر شیعه نقل شده، نوعاً همین نظر را تأیید میکنند، از جمله این حکایت است که دکتر حسن طاهر مصری در صفحه ۱۵۵ تاریخ سیاسی از اخبار الحکما نقل میکند: عبدالله بن سهل نوبخت منجمی بزرگ بود و از نزدیکان مأمون و ارزش او را در نجوم میشناخت، حتی مأمون به دستور او اطرافیهای خود را برای کار انتخاب مینمود. عبدالله بن سهل میگوید: خواستم نیت مأمون را بدانم که آیا باطن کار مثل ظاهر است؟ چون عمل مأمون کار بزرگی بود، دستگاه عباسیان را بر هم زدن و زیر و رو کردن بسیار مشکل به نظر میآمد.
نامهای نوشتم دادم به غلام مخصوصی که در مهماتی رابط من و مأمون بود و نوشتم کار ولیعهدی در وقت ساعتی که وزیر انتخاب نموده از نظر طالع ایام سرانجام نیک ندارد و نقصان خواهد یافت چون از نظر نجوم، مشتری اگر چه در خانه شرف است اما سرطان، طالعی انقلابانگیز است و در خانه چهارم مریخ است که نحوست دارد و وزیر از این معنی غافل است. مأمون به من جواب داد: رأی تو را دانستم! مبادا وزیر را از این نکته خبردار کنی که امر انجام نمیشود و تو او را بیدارش کردهای بر حذر باش.
میگوید از آن به بعد برای حفظ جانم نظر فضل را تأیید میکردم مبادا سستی در کار نشان دهد و مأمون از من بد دل شود، مراقب بودم تا کار ولایتعهدی انجام شد و خطر از من گذشت. سوء نیت مأمون از رفتارش معلوم میشود که چقدر مکر و خدعه نموده تا مطلب را وارونه نشان داده[۲۲].
آلودهترین چهره سیّاس تاریخ برای توجیه قتل حجت خدا و تبعیدش از مدینه به مرو با تحمل آن همه سختیهای چند هزار کیلومتر و برخورد دوگانهاش با امام معصوم اینگونه بهانه میآورد که در چالشهای سیاسیام به خدا متوسل شدم، نماز خواندم، قرآن خواندم، توبه کردم، با خدا میثاق بستم که در صورت حل مشکلاتم خلافت را به محلی که خداوند قرار داده برگردانم! آیا این ظواهر را بپذیریم؟ اگر قبول کنیم که خلیفه تشنه قدرت به خاطر خدا میخواهد از قدرت کنار برود و خلافت را به جایگاه حقش یعنی حضرت رضا(ع) برگرداند! اگر این بود چرا هیئتی که به مدینه رفتند تا حضرت را به آمدن به مرو متقاعد سازند، حضرت را تهدید به قتل کردند؟
اگر این بود پس چرا خود مأمون حضرت رضا(ع) را در قبول ولایتعهدی تهدید به قتل کرد و با عصبانیت به حضرت گفت: فَإِنْ فَعَلْتَ وَ إِلَّا ضَرَبْتُ عُنُقَكَ اگر این بود چرا حرف امام را قبول نکرد وقتی که حضرت به مأمون گفت: از جدم رسول خدا به من رسیده که من زودتر از شما دنیا را وداع میکنم حتی اگر لازم است قاتل را به شما معرفی کنم؟ این رویه ظاهری مسئله بود و اما پشت پرده سیاست چه میگذشت که لازم بود با حضرت رضا(ع) اینگونه برخورد شود؟[۲۳]
انگیزه مأمون از تحمیل ولایتعهدی بر امام رضا(ع)
اقدام مأمون به نصب امام رضا(ع) در مقام ولایتعهدی برآمده از دوستی و محبت او نسبت به اهلبیت(ع) نبود؛ زیرا فریباییهای قدرت و حکومت، بر دیگر تمایلات و دوستیها چیرگی دارد و مأمون نیز از این قاعده مستثنا نبوده، ادعاهای او مبتنی بر دروغ و تمایلش نسبت به علویان ریاکارانه و مکارانه بود[۲۴]. این مطلب روشن است که دوستی و ارادت مأمون زمانی قابل تأیید و تصدیق بود که او از قدرت کناره گرفته، آن را به امام رضا(ع) میسپرد و این، امری ناشدنی بود. هیچ عقل سلیمی نمیپذیرد که مأمون پس از آنکه هزاران فرمانده و سپاهی و برادرش امین و برخی از افراد خانواده خود را به کام مرگ فرستاد تا قدرت و خلافت را به تنهایی در اختیار گیرد، اینک آن را فقط و فقط به دلیل عشق و علاقهاش به اهلبیت نادیده گرفته، به امام رضا(ع) بسپارد.
بنابراین، انگیزه مأمون از واگذاری منصب ولایتعهدی خود به امام رضا(ع) از سر مصلحتاندیشی و حفاظت از سلطه و آینده خاندان خود بود؛ روشی که پیشتر حاکمان چون به قدرت میرسیدند در پیش میگرفتند؛ لذا میبینیم پس از آنکه مأمون از اصرار بر پذیرش ولایتعهدی از سوی امام رضا طرفی نیست، ابتدا به کنایه و سپس بهطور صریح امام(ع) را در صورت تن ندادن به خواستهاش به مرگ تهدید میکرد. البته دیری نپایید که مأمون - علیرغم پذیرش ولایتعهدی از سوی امام رضا(ع)- حضرت را از میان برداشت و خود همچنان زنده بود. همین امر، سالوسگری و ریاکاری مأمون را بر همگان آشکار میکند و دوستی دروغین او نسبت به خاندان رسالت را روشن میسازد. در اینجا بهطور مشخص انگیزه مأمون را از واگذاری منصب و ولایتعهدی به امام رضا(ع) بیان میکنیم:
تنشزدایی از جامعه
جامعه روزگار مأمون به شدت دستخوش آشفتگی و نابسامانی شده بود. مأمون پس از آنکه جنگ خونینی با برادرش پشت سر گذاشت و قدرت را به دست گرفت، بهطور غیر منتظرهای با قیام و جنبشهای مسلحانه روبرو شد که قیامهای علویان از آن جمله بود. دیگر مخالفان حکومت مأمون در سراسر گستره اسلامی پراکنده بودند. خود مأمون در توصیف اوضاع آن روزگار گفته است: «به خدا سوگند، قبیله «قیس» را به قیمت هزینه کردن تمام دارایی بیت المال سرکوب کردم بهگونهای که حتی یک درهم در بیت المال نماند و اما مردم سرزمین «یمن» پس بدانید که نه من آنان را هرگز دوست داشتهام و نه آنان مرا دوست داشتهاند. «قضاعه» نیز تن به حاکمیت من ندادهاند، چرا که مهمتران ایشان منتظر «سفیانی» و حکومت او هستند تا از او پیروی کنند.
«ربیعه» نیز همانند دیگر همگنان خود است؛ زیرا از زمانی که خداوند پیامبر خود را از قبیله «مضر» برانگیخت و برای هدایت مردم فرستاد با خدا سر ستیز و ناسازگاری داشتهاند»[۲۵].
از دیگرسو قیامهای مسلحانه، وضعیت نظامی و سیاسی آن دوره را دچار پریشانی و آشفتگی کرده بود. مأمون با مراجعه به دیوانهای حکومتی دریافت که کشتگان حکومتی که در جنگهای «ابو السرایا» جان باخته بودند به دویست هزار تن میرسیدند[۲۶].
تمام این مسائل سبب شد تا مأمون، امام رضا(ع) را به پذیرش ولایتعهدی وادار کرده، او را به خویش نزدیک کند و بدین صورت یاران امام(ع) را جذب خود نموده، لشکرکشی و فعالیت نظامیشان را متوقف و آنان را به خود متمایل سازد. در صورتی که مأمون به این اندیشه خود جامه عمل میپوشاند، فرصتی به دست میآورد تا به سرکوب و نابود کردن دیگر شورشیانی که در مقایسه با علویان انقلابی، چندان قابلتوجه نبودند بپردازد.
مأمون که استقبال پرشور عالمان و فقیهان و محدثان را ـ که شمار آنان تنها در نیشابور به بیست و چهار هزار تن میرسید[۲۷]ـ از امام رضا(ع) دیده بود، به این نتیجه رسید که باید حمایت اکثریت قاطع مسلمانان را که پیوندی عاطفی و معنوی با امام(ع) داشتند، بهویژه مردم خراسان که او را در تصرف بغداد یاری کرده بودند، جلب کند.
از سوی دیگر مأمون با نزدیک کردن امام رضا(ع) به خود و حاکمیت، میتوانست خشم مخالفان را فرونشاند، فرصت را از مدعیان حکومت و آنان که در پی به دست آوردن حکومت هستند بگیرد و از طریق جذب برخی از مبارزان و واداشتن آنان به ترک مبارزه مسلحانه و نیز بیتوجهی به بخش دیگر از مبارزان، میان مبارزان تفرقه و جدایی بیندازد[۲۸].
مشروعیت بخشیدن به حکومت
از نظر مسلمانان، حاکم زمانی از مشروعیت برخوردار خواهد شد که از سوی پیامبر(ص) که همان رأی و دیدگاه اهلبیت(ع) است نصی در مورد حکومت او رسیده باشد، به صورت شورایی و موافقت «اهل حل و عقد» انتخاب شده باشد یا با تعیین از سوی حاکم پیشین، مشروط بر پذیرش همگانی امت ـ که نظر دیگر فقیهان است ـ باشد. البته این دسته از فقیهان حکومت مأمون را تأیید کردند، اما تأیید آنان، به دلیل تطمیع یا ترس از دستگاه حاکم بود یا از آنرو تسلیم حکومت شده بودند که قدرت حذف آن را نداشتند.
نداشتن امتیازهای یاد شده مأمون را بر آن داشت تا به حکومت خود مشروعیت بخشد. این بود که برای واگذاری قدرت و حکومت به امام رضا(ع) که مورد قبول و محل اتفاق مسلمانان بود اعلام آمادگی کرد. چون امام(ع) از پذیرش خواسته مأمون خودداری کرد، مأمون منصب ولایتعهدی را به او پیشنهاد داد و اینبار با فشار و تهدید، امام(ع) را به پذیرش این منصب وا داشت و امام(ع) به ناچار ولایتعهدی را پذیرفت. امام جواد(ع) در مورد مقبولیت فراگیر امام رضا(ع) فرموده است: «رَضِيَ بِهِ الْمُخَالِفُونَ مِنْ أَعْدَائِهِ كَمَا رَضِيَ بِهِ الْمُوَافِقُونَ مِنْ أَوْلِيَائِهِ، وَ لَمْ يَكُنْ ذَلِكَ لِأَحَدٍ مِنْ آبَائِهِ(ع)، فَلِذَلِكَ سُمِّيَ مِنْ بَيْنِهِمُ الرِّضَا»[۲۹]؛
دشمنان مخالف او، همانند دوستان موافق، به او رضایت داده بودند؛ امری که پدران ارجمند او از آن برخوردار نبودند و از همینرو تنها او از میان امامان، «رضا» خوانده شد.
از نظر مأمون و بسیاری از مسلمانان، پذیرفتن ولایتعهدی از سوی امام رضا(ع) بهمعنای اعتراف به مشروعیت حکومت مأمون که بر سر کار بود و عدم مبارزه و معارضه با او به شمار میرفت. در نتیجه، امت اسلامی که از نظر فکری و عاطفی از حضرتش پیروی میکرد، با تن دادن امام(ع) به خواسته مأمون و پذیرفتن ولایتعهدی، رضایت خود را از حکومت مأمون ابراز میکرد[۳۰].
بازداشتن امام رضا(ع) از دعوت به خویش
چنانکه روشن است، امام معصوم(ع) مأمور است تا امت را به برقراری رابطه فکری- اجتماعی با امام منصوص از سوی پیامبر(ص) و گام نهادن در مسیر حق که در او و منش اهلبیت(ع) متبلور است فراخواند. امام رضا(ع) نیز از این قاعده جدا نبود و دمی از ایفای این وظیفه کوتاهی نمیورزید. مأمون تمام اندیشه و تلاش خود را به کار بست تا امام رضا(ع) را از دعوت به خویش بهعنوان امام و گسترش دعوتش بازدارد، اما اگر در مقام ولایتعهدی قرار میگرفت، ابتدا برای حاکم، سپس برای خویش دعوت میکرد. مأمون از این انگیزه خود پرده برداشته، گفت: «این مرد (امام رضا(ع)) از نظر ما دور و پنهان بوده، برای خویش بهعنوان امام دعوت میکرد. او را به ولایتعهدی خود منصوب کردیم تا برای ما دعوت کند»[۳۱].[۳۲]
جدا کردن امام رضا(ع) از مردم
حضور امام(ع) در پایتخت خلافت و در کنار خلیفه به منزله دور ماندن او از مردم و پایگاههای مردمیاش بود. در این صورت بر دیدار مسلمانان با نمایندگان امام رضا(ع) که در سراسر گستره اسلامی حضور داشتند، فزونی میگرفت و به همین نسبت و به دلیل دور بودن امام(ع) از جامعه، از رهنمودهایی که به صورت مستقیم از امام(ع) دریافت میکردند کاسته میشد.
نتیجه اینکه اندک دیدارهایی که همه روزه با امام(ع) صورت میگرفت و نیز تحرکات آن حضرت از سوی دستگاه حکومتی به خوبی و با دقت کامل زیر نظر قرار میگرفت. به همین منظور، مأمون، «هشام بن ابراهیم راشدی» را در ظاهر به خدمت امام(ع) درآورد و منصب حاجبی امام را بدو سپرد و هشام سعی میکرد که به امام(ع) نزدیک شود. او بنا به وظیفهای که برعهده داشت، علیه امام جاسوسی میکرد، بسیاری از دوستداران آن حضرت را از دیدار با ایشان بازمیداشت و هرچه از امام میشنید به اطلاع مأمون میرساند[۳۳].[۳۴]
مصونیت حکومت از خطر وجود امام(ع)
از آنجا که حکومت، به تازگی از جنگهای خونین و خردکنندهای که میان مأمون و برادرش امین از یک سو و مأمون و نیروهای معارض از سوی دیگر درآمده بود، گرد آمدن مسلمانان گرد وجود مبارک امام رضا(ع) و گسترش پایگاه مردمی آن حضرت، در حکم قدرت گرفتن امام(ع) و ناتوان شدن مأمون بود که خطری بزرگ برای حکومت مأمون به شمار میرفت.
مأمون خود به این حقیقت اعتراف کرده، گفت: «بیم آن داشتیم اگر او را به همان حال (آزاد و در میان مردم) رها کنیم از سوی او خطری متوجه ما شود و چنان بلایی از او بر ما رود که توان دفع آن را نداشته باشیم و تحمل آن برای ما طاقتفرسا باشد»[۳۵].[۳۶]
بدنام کردن امام(ع)
شاید بتوان اقدام مأمون را برای بدنام کردن امام رضا(ع) از شومترین و پلیدترین انگیزههای او شمرد. مأمون در گزینش امام رضا(ع) برای ولایتعهدی در پی بدنام کردن تدریجی او بود و این کار را به جاسوسان و دستگاه تبلیغاتی خود سپرد. امام رضا(ع) که به نیت و هدف شوم مأمون پی برده بود، بیپرده هدف مأمون را آشکار کرده، فرمود: ای مأمون، با این کار میخواهی مردم بگویند: به یقین علی بن موسی الرضا نسبت به دنیا بیاعتنا نبوده، بلکه دنیا نسبت به او بیاعتناست. آیا نمیبینید چگونه به طمع خلافت، ولایتعهدی را پذیرفته است؟[۳۷].
مأمون خود در جمع عباسیان پارهای از انگیزههای خود را در انتخاب امام رضا(ع) بهعنوان ولیعهد بیان میکرد، از جمله گفت: «ما دنبال آن هستیم تا اندکاندک از منزلت و ارجمندی او نزد مردم بکاهیم و او را در نظر آنان چنان بنمایانیم که بپندارند شایستگی امامت را ندارد»[۳۸].[۳۹]
درهم شکستن جبهه مخالفان
قرار گرفتن امام رضا(ع) در مقام ولایتعهدی و منصوب شدن برادران و عموزادگان امام(ع) بهعنوان والی و امیر بر سرزمینهای اسلامی، از جمله منصوب شدن «عباس» و «ابراهیم» دو برادر امام(ع) از سوی مأمون بهعنوان والی کوفه و یمن[۴۰] این باور را در ذهن مخالفان تقویت و نهادینه میکرد که امام رضا(ع) بخشی از حاکمیت است.
در این صورت، دیگر مخالفان لزوما رودرروی یاران امام(ع) قرار میگرفتند؛ زیرا در صورت قیام مسلحانه، بهطور مستقیم با والی علوی مواجه بودند و والی علوی نیز براساس مسئولیتی که داشت فرمان سرکوب قیام میداد و مسئولیت آن را متوجه جریان قیامکننده میکرد. همین برخورد و مواجهه، بیتردید به درهم شکسته شدن و فروپاشی جمعیت مخالفان حکومت میانجامید. مأمون که برنامهای دقیق و حسابشدهای تدارک دیده بود و کارآیی آن را قطعی میدانست، منصب ولایتعهدی را به امام رضا(ع) سپرد. او با این کار دنبال هدف دیگری نیز بود،؛ چراکه با تعیین کسانی از علویان و یاران اهلبیت(ع) مسئولیت برخی از مفاسد اداری و حکومتی را متوجه آنان میکرد. مأمون با این کار در حقیقت همزمان، مسلمانان را به سوی خود متمایل میکرد، جبهه مخالفان را درهم میشکست، فساد اداری و حکومتی را به آن دسته از یاران امام(ع) و علویان که منصب ولایت و امارت داشتند نسبت میداد و مهمترین نتیجهای که میگرفت تخریب شخصیت امام رضا(ع) بود[۴۱].
شکل پیشنهاد ولایتعهدی به حضرت
مأمون با اهداف از قبل تعیین شده در تدارک تحمیل ولایتعهدی به حضرت رضا(ع) بود و بنا داشت با این کار هم نهضتهای علوی را سرکوب و متوقف کند و هم وجهه ملکوتی امامت را زمینی و محبّ دنیا و سیاستباز معرفی کند و در نتیجه شخصیت متعهد امام را به کنترل خود درآورد. در باب عملیاتی شدن این نقشه، با فضل بن سهل ملقب به ذوالریاستین که از مقربترین ارکان دولتش بود به مشورت پرداخت، برای اجرای این منظور رجاء بن ابی الضحاک را با چند نفر از خواص با نامهای به مدینه فرستاد تا با احترام و تجلیل تمام آن حضرت را به مرو بیاورند.
وقتی جریان را به اطلاع امام رساندند، حضرت در آغاز از قبول ولایتعهدی امتناع ورزید و هر چه هیئت اعزامی اصرار میکردند امام بیشتر انکار میکرد تا بالاخره امام را تهدید کردند و رجاء بن ابی الضحاک صراحتاً عرض کرد به خدا قسم مأمون به من دستور داده که اگر با این مخالفت کنی گردنت را بزنم[۴۲].
وقتی بحث تهدید به قتل مطرح شد، حضرت سکوت اختیار کرد. گویا میخواست بفرماید اگر بناست کشته شویم چرا با دست خود کشته شویم! امام آماده حرکت از مدینه به مرو شد، از حرم مطهر جدش پیامبر اکرم(ص) وداع گفت از اهل و عیالش خداحافظی آخر را نمود در مسیر حرکتش از مدینه تا مرو روشنگریها و افشاگریهای لازم را به مردم ارائه داد، مخصوصاً در شهر نیشابور با بیان حدیث سلسلةالذهب پیوند ناگسستنی توحید و ولایت را بیان فرمود و شرط ورود به بهشت و داشتن توحید مقبول نزد پروردگار را اعتقاد به ولایت ۱۴ معصوم معرفی کرد.
وقتی به مرو رسید، حدود دو الی سه ماه مأمون اصرار میکرد تا حضرت خلافت یا ولایتعهدی را بپذیرد و امام امتناع میکرد و در یک مناظره شنیدنی که به محاکمه مأمون تبدیل شد امام علت نپذیرفتند و اشکالات وارده به مأمون را که قبلاً متذکر شدیم بیان فرمود. مأمون که اهداف پلیدش را نزد امام افشا شده دید، گفت: شما همیشه خاطر مرا آزردهاید، چون ایمن از سطوت من شدهاید. به خدا قسم باید قبول کنی و تو را مجبور مینمایم به قبول و اگر قبول نکنی گردنت را خواهم زد. مأمون ادامه داد که: عمر هنگام مرگش دستور داد شورایی شش نفره تشکیل دهند که یکی از آنها جد تو بود «امیرالمؤمنین» و فرمان داد که هر کدام آنها مخالفت ورزید گردنش را بزنید و تو ناچاری که ولیعهدی مرا بپذیری! حضرت فرمود: خدا مرا نهی فرموده که خود را به مهلکه اندازم، اگر امر چنین است آنچه میگویی انجام میدهم، اما به شرطی که کسی را عزل و نصب نکنم، چیزی را نقض رسم ننمایم و از دور من مورد شور باشم، با این اجبار شدید قبول نمود. مأمون در یک روز پنجشنبهای جلوس رسمی کرد و فضل بن سهل در آن مجلس که غالب مردم از طبقات مختلف اکابر و اشراف و اعیان بودند، تصمیم خلیفه را به اطلاع عامه مردم رسانید و به مردم دستور دادند جامه سبز بپوشند و روز پنجشنبه آینده، بار دوم برای تجدید بیعت به نزد او بروند[۴۳].[۴۴]
دلایل تن دادن امام رضا(ع) به ولایتعهدی
مأمون به امام رضا(ع) گفت: «ای فرزند رسول خدا، از آنجا که برتری، دانش، زهد، پارسایی و عبادت تو را میدانم و از آن آگاه هستم. از اینرو تو را به خلافت، سزاوارتر از خود میبینم. امام رضا(ع) فرمود: به بندگی خدای افتخار میکنم، با زهدورزی در دنیا امید رهایی از شر آن دارم، با پرهیز از محارم و گناهان به نیل به سود الهی امید بستهام و با فروتنی در دنیا امید به رفعت و بلندی مرتبت نزد خداوند دارم. مأمون گفت: بر آن شدهام تا خود را از خلافت خلع کنم و آن را به تو سپارم و خود با تو بیعت کنم. امام رضا(ع) فرمود: اگر این خلافت از آن توست و خداوند آن را به تو عطا فرموده، نمیتوانی خلعتی را که خداوند بر اندام تو پوشانیده به دیگری بدهی و اگر خلافت از آن تو نیست، نمیتوانی چیزی را که از آن تو نیست به من بدهی. مأمون گفت: ای فرزند رسول خدا، باید به این کار تن در دهی. امام(ع) فرمود: هرگز به میل خود تن به این کار نمیدهم.
مأمون همچنان بر خواسته خود پافشاری میکرد، اما سودی نبخشید و امام(ع) تسلیم خواهش مأمون نشد. از اینرو مأمون به امام رضا(ع) پیشنهاد منصب ولایتعهدی را داده، گفت: اگر تن به پذیرش خلافت نمیدهی و خوش نداری با تو بهعنوان خلیفه بیعت کنم، ولایتعهدی را بپذیر تا خلافت پس از من به تو برسد.
آنگاه میان امام رضا(ع) و مأمون گفتوگوهایی مبادله شد و امام(ع) در ضمن این بحثها از انگیزه مأمون در تحمیل خلافت و ولایتعهدی سخنی بر زبان آورد. مأمون خشمگین شده، گفت: تو پیوسته در برخورد با من رفتار و گفتار ی داری که بر من ناگوار است و چنان است که خود را از اقتدار من ایمن میبینی. به خدا سوگند، یا ولایتعهدی را میپذیری یا تو را به پذیرش آن مجبور میکنم و اگر به آن تن ندهی بیپروا سرت را از تنت جدا خواهم کرد! امام(ع) فرمود: به یقین خداوند - عزّ و جلّ- مرا از گرفتار شدن در مهلکه خود ساخته بازداشته است. پس اگر وضع بدین منوال است، هرچه میخواهی بکن و من میپذیرم، اما به این شرط که: کسی را به کاری و مسئولیتی نگمارم، کسی را از منصبش عزل نکنم، پیمان و سنتی را نشکنم و در امر حکومت دور، اما مشورتدهنده باشم. مأمون به همین اندازه خشنود شده، امام رضا(ع) را علیرغم میل درونیاش به ولایتعهدی خود برگزید»[۴۵].
در روایتی دیگر آمده است: «مأمون به امام رضا(ع) گفت: عمر بن خطاب شش نفر را به عضویت شورا درآورد که یکی از آنان پدر تو امیر المؤمنین علی بن ابی طالب(ع) بود. آنگاه عمر مقرر داشت که هرکس مخالفت کند، گردنش زده شود، پس ناچار باید به آنچه میخواهم تن بدهی و راهی جز پذیرفتن آن نداری»[۴۶].
امام علی بن موسی الرضا(ع) در پاسخ کسانی که سبب تن دادن او به این کار را میپرسیدند یا آنان که به حضرتش اعتراض میکردند، فرمود: خداوند از ناخرسندی من از پذیرش آن آگاه است. زمانی که بر سر دوراهی پذیرش ولایتعهدی و کشته شدن قرار داده شدم، پذیرفتن ولایتعهدی را بر کشته شدن برگزیدم. وای بر آنان، آیا نمیدانند که یوسف(ع) پیامبر بود و چون به حکم ضرورت و ناچاری خزانهداری عزیز مصر را پذیرفت، گفت: «مرا بر خزانههای این سرزمین بگمار که من نگهبان دانا هستم»[۴۷]. من نیز به دلیل ضرورت و به اجبار و در حالیکه در معرض کشته شدن قرار گرفته بودم، این منصب را پذیرفتم و وارد شدن به این دستگاه برای من چونان خارج شدن از آن بود (هر دو حال برای من یکسان است). پس شکوه به درگاه خداوند میبرم و از او یاری خواسته میشود[۴۸]. نیز از امام رضا(ع) پرسیده شد: «چه چیزی تو را به پذیرش ولایتعهدی واداشت؟ امام(ع) فرمود: همان چیزیکه جدم امیر المؤمنین(ع) را به شرکت در شورا واداشت»[۴۹].
شایان توجه است که امام رضا(ع) برای حفظ جان خود، تسلیم خواسته مأمون در پذیرش ولایتعهدی نشد، بلکه میدانست با کشته شدنش، نابسامانیهایی به وجود میآمد، از جمله:
- جنبش الهی و انقلابی با خسارتی جبرانناپذیر روبرو میشد؛
- آشوب و آشفتگی، تمام پایگاههای مردمی امام رضا(ع) را فرامیگرفت و سرآغازی بود برای کشتار گسترده خاندان و یاران آن حضرت؛
- قیامهای مسلحانهای که بدون تأمل و روال منطقی بروز میکرد و قیام امت را به جنبش خونخواهانه عاطفی تبدیل میکرد که فاقد هر نظم و نسقی میبود و تنها نتیجهای که به دست میداد فروپاشی توان نظامی بود و هیچ تغییر و تأثیری در رویدادها نداشت.
اینها دلایلی بود که امام رضا(ع) را به تن دادن به خواسته مأمون و پذیرش ولایتعهدی واداشت. حال با چنین پیشامدی، امام(ع) میبایست در راه احیای سنتهای فراموش، از میان برداشتن بدعتها، بسیج توانمندیها، خنثی کردن برنامههایی که مأمون برای آینده رقم زده بود و تصحیح اندیشه و مفاهیم نادرست سیاسی، از فرصت به دست آمده، نهایت استفاده را میکرد[۵۰].
امام در پیشنهاد دعوت به ولایتعهدی از طرف مأمون، حق انتخاب و آزادی عمل نداشت بلکه اجبار و در صورت عدم پذیرش، تهدید به قتل وجود داشته است. ریان بن صلت میگوید: بر امام رضا(ع) وارد شدم و اظهار داشتم که مردم نسبت به مسئولیتپذیری شما در دستگاه مأمون بدگمان هستند و میگویند این پذیرش با اظهار زهد امام جور درنمیآید. امام فرمود: خدا میداند چقدر کراهت دارم از این کار، «فَلَمَّا خُيِّرْتُ بَيْنَ قَبُولِ ذَلِكَ وَ بَيْنَ الْقَتْلِ اخْتَرْتُ الْقَبُولَ عَلَى الْقَتْلِ»[۵۱] چون مخیر شدم که یا ولایتعهدی را قبول کنم یا کشته شوم؛ لذا این امر را پذیرفتم. من اگر ولایتعهدی کذایی مأمون را پذیرفتهام به انگیزه اجبار و ناچاری بوده است، در عین حال که صورت واقعی این مسئولیت هم طوری است که انگار در دستگاه او نیستم. وای بر مردم آیا نمیدانند که یوسف(ع) رسول و پیغمبر بود چون ضرورت او را واداشت به متولی شدن خزینههای عزیز مصر، به عزیز گفت: ﴿اجْعَلْنِي عَلَى خَزَائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ﴾[۵۲] و مرا ضرورت واداشت به قبول این عمل از روی اکراه و اجبار بعد از آنکه مشرف بر هلاکت شدم علاوه اینکه من بر این امر داخل نشدم مگر مثل داخل شدن کسی که خارج باشد؛ یعنی آثار ولیعهدی مأمون و نائب شدن از حاکم جور جاری نمیکنم و به سوی خدا شکوه کنم و او یاری کننده بندگان است. تحلیل اولیه امام این است که اگر بناست کشته شویم چرا با دست خودمان؟ اگر بناست کشته شوم چرا بدون هیچگونه فعالیتی؟ امام علم داشت که سرانجام به دست مأمون کشته خواهد شد، حال که بناست امام به شهادت برسد پس لااقل جلوهای از حیات امامت را که از نبوت به ارث برده به مردم نشان دهد و مردم ببینند خلافت نبی مکرم چگونه بوده و شیوه سلوک پیامبر به عنوان خلیفه راستین الهی با مردم چگونه بوده است تا مردم با مشاهده تابلو حقی از خلافت بتوانند مقایسه کنند که خلافت معصومین با خلافت غاصبان و قلدران چقدر تفاوت دارد. آنچه که مسلم است حضرت رضا(ع) به هیچ وجه حاضر نبود در دستگاه مأمون عباسی رفت و آمد کند و یا متصدی کاری و یا متصدی ولایتعهدی گردد و شدیداً از پیشنهاد ولایتعهدی امتناع میورزید، ولی وقتی راه گریزی نیافت شرایطی برای قبول ظاهری ولایتعهدی پیشنهاد کرد تا مردم بدانند که آن حضرت از اینکار ناراضی است و ناگزیر و ناچار میباشد و آن شرایط این بود ۱. در دستگاه عباسی امر و نهی نکند. ۲. در این دستگاه فتوا ندهد و قضاوت ننماید. ۳. کسی را عزل و نصب ننماید ۴. چیزی را که برجاست جا بجا نکند[۵۳].
در کتاب عیون اخبار الرضا(ع) آمده: «وَ أَنَا أَقْبَلُ ذَلِكَ عَلَى أَنِّي لَا أُوَلِّي أَحَداً وَ لَا أَعْزِلُ أَحَداً وَ لَا أَنْقُضُ رَسْماً وَ لَا سُنَّةً وَ أَكُونُ فِي الْأَمْرِ مِنْ بَعِيدٍ مُشِيراً فَرَضِيَ مِنْهُ بِذَلِكَ وَ جَعَلَهُ وَلِيَّ عَهْدِهِ عَلَى كَرَاهَةٍ مِنْهُ(ع) بِذَلِكَ»[۵۴] امام شرط کرد که هیچگونه مداخلهای در امور سیاسی و جاری نداشته باشد و فرمود: من این امر را میپذیرم با این شرط که کسی را به کاری نگمارم، کسی را از مقامش عزل نکنم، رسم و روشی را نقض نکنم و فقط از دور مورد مشورت قرار گیرم. این شرط نشان میدهد که امام نمیخواست مسئولیت وضع موجود و کارهایی را که از طرف حکومت اعمال میشود به عهده بگیرد تا کسانی گمان کنند که آن حضرت نظارت و یا دخالتی در امور دارد، در این صورت طبعاً کسی او را متهم نمیکرد؛ زیرا مسائلی که در کشور مطرح شده و دستوراتی که به مرحله اجرا در میآمد به پای خود مأمون گذاشته میشد و این امتیاز بزرگی بود که امام موفق شد از مأمون بگیرد و بدین ترتیب مانع از آن شود که به خاطر حضورش در تشکیلات، بدنامی برای خود فراهم کند. از این رو خود فرمود: «أَنِّي مَا دَخَلْتُ فِي هَذَا الْأَمْرِ إِلَّا دُخُولَ خَارِجٍ مِنْهُ فَإِلَى اللَّهِ الْمُشْتَكَى وَ هُوَ الْمُسْتَعَانُ»[۵۵] من در این موقع داخل نشدم مگر مانند داخل شدن کسی که از آن خارج است.
شبلنجی شافعی مینویسد: مأمون وقتی مصمم شد مقام ولایتعهدی را به حضرت رضا(ع) واگذارد با فضل بن سهل مشورت کرد و گفت با برادرت حسن بن سهل شور کن هر دو نزد مأمون آمدند و حسن انتخاب را به مأمون تبریک گفتند ولی تذکر دادند که ممکن است خلافت با تعویض این مقام از خاندان عباسی به خاندان علوی برگردد. مأمون گفت: من با خدا عهد کردهام اگر به برادرم فائق آمدم خلافت را به افضل اولاد علی بسپارم و امروز علی بن موسی الرضا(ع) افضل این خاندان است و باید وفای به عهد کنم!
مرحوم مجلسی این واقعه را در اول رمضان ۲۰۱ نوشته، پسران سهل دیدند مأمون به این کار مصمم است، سخن را کوتاه کردند. مأمون گفت: اکنون بروید و او را از تصمیم من آگاه سازید! پسران سهل خدمت مهمان تازه وارد رسیدند و جریان را به عرض رسانیدند، امام رضا(ع) امتناع فرمود و آنها اصرار کردند ناچار قبول فرمود به شرط اینکه فرمان امر و نهی، عزل و نصب حکام، حکمیت در امور خلافت نداشته باشد و اساس چیزی را تغییر ندهد. مأمون این شرایط را قبول کرد و مجلسی از خواص دولت و اعیان ملت، امرا و وزرا، درباریان، فرماندهان، نویسندگان، گویندگان تشکیل داد و در روز پنج شنبه پنجم ماه رمضان سال ۲۰۱ (ه. ق) همه را از صاحبمنصبان کشوری و لشکری احضار کرد، چون همه حاضر شدند به فضل گفت: عهدنامه را بنویسد.
از معمر بن خلاد روایت شده که حضرت رضا(ع) به من فرمود: روزی مأمون به من گفت: یا ابا الحسن ببین چه کسی را که مورد وثوق شما باشد میتوانی به من معرفی نمایی که او را به حکومت بعضی از این شهرهایی که بر علیه ما خرابکاری میکنند، بگمارم. من گفتم: ای امیر! تو با آنچه با من عهد بستهای وفا میکنی من هم به آنچه با تو پیمان بستهام پایدار میمانم، من شرطم در قبول ولایتعهدی این بود که متعرّض این امور نباشم نه آمر باشم نه ناهی، نه کسی را عزل کنم و نه کسی را به کار گمارم و یا کسی را در پیکاری گسیل بدارم، تا اینکه خداوند پیش از تو مرا از دنیا ببرد، به خدا سوگند خلافت را هیچگاه با خود حدیث نفس نکردهام و فکر آن را در سر نپروراندهام.
من در مدینه بودم با همان چهار پای سواری خود در کوچههای آن رفت و آمد میکردم و مردم آن سامان و غیر از آنان از من حاجتشان را میخواستند و من آنچه در توانم بود اجابت میکردم و حاجتشان را بر میآوردم؛ لذا آنان برای من مانند اعمام (عموهایم) بودند و نامههای من به هر کجا و هر سرزمین و هر کس که مینوشتم نافذ بود و میپذیرفتند و شما بر من بر آنچه خداوند به من ارزانی داشته بود چیزی نیفزودی، مأمون تصدیق کرد و گفت: من هم به آن عهدنامه وفا خواهم کرد[۵۶].
نکته دیگری که در انگیزه پذیرش ولایتعهدی توسط حضرت استدلال میشود اینست که حضرت ولایتعهدی را قبول کرد به آن دلیلی که امیر المؤمنین ورود به شورای ۶ نفره را قبول کرد.
محمد بن عرفه گفت: به حضرت رضا(ع) عرض کردم، چه چیز موجب شد که این کار را پذیرفتی؟ فرمود: «مَا حَمَلَ جَدِّي أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى الدُّخُولِ فِي الشُّورَى» آنچه جدم امیرالمؤمنین را وادار نمود که در شوری وارد شود. یعنی تا مردم از خلافت ما مأیوس نشوند و بفهمند که مخالفین هم اعتراف دارند که ما را در خلافت حقی است.
در روز پنجشنبهای بود که مأمون مجلسی برای نزدیکان خود ترتیب داد، و فضل بن سهل از آن مجلس بیرون آمده به همگان اعلام کرد که مأمون تصمیم گرفته ولی عهدی خود را به علی بن موسی واگذار کند و او را رضا نامیده، و دستور داد لباس سبز بپوشند (و لباس سیاه که تا آن روز شعار بنی عباس بود از تن بیرون آرند) و همگی برای پنجشنبه آینده برای بیعت کردن با حضرت رضا(ع) به مجلس مأمون حاضر شوند و به اندازه حقوق یکسال خود را نیز از مأمون بگیرند! چون روز موعود رسید طبقات مختلف مردم از سرلشکران و پردهداران و قاضیان و دیگر مردم لباس سبز پوشیده به جانب قصر مأمون حرکت کردند. مأمون در مجلس نشست سپس به پسرش عباس بن مأمون دستور داد که پیش از همه مردم با آن حضرت بیعت کند، حضرت دست خود را بالا گرفت به طوری که پشت دست به طرف خود آن بزرگوار بود و کف آن به روی مردم، مأمون عرض کرد: دست خود برای بیعت باز کن (و زیر بگیر) حضرت رضا(ع) فرمود: رسول خدا(ص) اینگونه بیعت میکرد، پس مردم با آن حضرت بیعت کردند و همچنان دستش بالای دستها بود، آنگاه کیسههای اشرفی را پیش آوردند و سخنوران و شاعران برخاسته هر کدام در فضیلت حضرت رضا(ع) و ولایتعهدی او سخنها گفته و شعرها سرودند. سپس مأمون به حضرت رضا گفت: برای مردم خطبه بخوان و با ایشان سخنی بگوی، حضرت حمد و ثنای پروردگار را به جا آورده آنگاه فرمود: «فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ قَالَ إِنَّ لَنَا عَلَيْكُمْ حَقّاً بِرَسُولِ اللَّهِ وَ لَكُمْ عَلَيْنَا حَقّاً بِهِ فَإِذَا أَدَّيْتُمْ إِلَيْنَا ذَلِكَ وَجَبَ عَلَيْنَا الْحَقُّ لَكُمْ وَ لَمْ يُذْكَرْ عَنْهُ غَيْرُ هَذَا فِي ذَلِكَ الْمَجْلِسِ» همانا از برای ما بر شما حقی است به واسطه رسول خدا(ص) و از شما نیز به واسطه آن حضرت بر ما حقی است، پس هرگاه شما حق ما را دادید بر ما نیز مراعات حق شما لازم است[۵۷].
در جمله «إِنَّ لَنَا عَلَيْكُمْ حَقّاً بِرَسُولِ اللَّهِ» امام بیان میکند که این حق خلافت اصلا مال ماست و عهدی است که از طرف جدم پیامبر به ما واگذار شده و چیزی نیست که مأمون بخواهد به ما واگذار کند، و شما بر عهده ما حقی دارید و حق شما اینست که ما شما را اداره کنیم.
اباصلت هروی گفت: به خدا قسم حضرت رضا(ع) به میل خود این کار را نپذیرفت او را به اجبار به کوفه بردند و از آنجا از راه بصره و فارس به مرو. (حتی مسیر حرکت را آنها برایش تعیین کردند)[۵۸]
دو خلیفه اول که خلافت را از بیت امامت جدا کرده و به تاراج برده بودند، تلاش میکردند که بین خلافت و امامت جدایی قائل شوند و خلافت را که میتوانست منافع دنیایی آنها را تأمین کند از آن خود کرده و امامت را در محدوده پاسخ به مسائل شرعی و فقهی به علی(ع) نسبت دهند. وقتی عمر در بستر مرگ افتاده بود و خود را مسافر دیار آخرت میدید، دستور داد شورای ۶ نفره تشکیل شود و آنها خود شخصی را به عنوان خلیفه تعیین نمایند. وقتی علی(ع) به این شورا دعوت شد چرا ورود به شوری را حضرت پذیرفتند؟
اولین دلیلی که متبادر به ذهن است اینکه وقتی بعد از رحلت پیامبر خلفا تبلیغات کردهاند که خلافت از امامت جداست، یا به تعبیر امروز نغمه جدایی دین از سیاست را سر دادهاند، حضرت برای رد این ادعا حضور در شورا را پذیرفت، اگر چه میدانست با حق ویژهای که خلیفه برای عبدالرحمن بن عوف قائل شده خلافت هرگز به حضرت نمیرسد؛ ولی برای اثبات اینکه دین از سیاست جدا نیست و خلافت حق مسلم امامت شیعه است و آنها که امروز زمامدارند غاصبند، با این استدلال حضرت در شورا حضور یافت.
حضرت رضا(ع) حضورش به همان دلیلی است که امیرالمؤمنین حضور یافت. حضرت رضا(ع) میخواست اولاً ثابت کند که این خلافت اصالتاً حق ماست که به زور غصب شده است. ثانیاً: مردم چهره مأمونها و هارونها را در اریکه قدرت و خلافت دیده بودند، چون خلافت پیامبر و امیرالمؤمنین را ندیده بودند با تبلیغات وسیع فکر میکردندکه اینها خلیفه رسول الله میباشند، حضرت رضا(ع) میخواست به مردم بفهماند که این ریختوپاشها و اسرافها و به ناحق عمل کردنها در خلافت معصومین نبوده و نیست.
آنها که طالب و مشتاق دیدن مدلی از خلافت پیامبرند بیایند و مرا مشاهده کنند. ثالثاً: امام در مقام دفاع از انقلابیون شیعه و تقویت شیعیانی بود که در طول خلافت غاصبانه حکام جور عباسی سالها در رنج و سختی زندگی کردهاند و به جرم دفاع از ولایت شکنجه و زندان دیدهاند، امام در موضوع قبول ولایتعهدی قطعاً مسئله دفاع از شیعه و سازماندهی و انسجام تشکیلات شیعیان را مد نظر داشته و این یک آرزویی است که پس از سالهای متمادی برآورده شده است. امام با این اهداف پیشنهاد را میپذیرد.
نکته سومی که وجود داشت اینکه: حضرت میبیند اینها در مدینه برای بردن مصمّماند، اگر نیاید شاید به زور ببرند، امام برای رفتن حاضر شد، ولی تصمیم گرفت که به مردم تفهیم کند چرا میرود؟
۱. امام دید به تمام مبارزین میتواند امکانات دهد و عناصر انقلابی را تقویت کند.
۲. امام نمیتوانست به شیعیان در خراسان و ایران سر بزند و این مسافرت را برای رفتن و دیدن و تشکیلاتی کردن و رساندن فکر خود به شیعیان در ایران، (آن روز که رسانه نبود ارتباط قطع بود) امام آمد تا از نزدیک ساماندهی کند.
۳. به مردم مدینه که خلاء امام را حس میکنند یک انگیزه و احساس مظلومانه داد که بدانید مأمون مرا به زور برد و جو خاصی در آنجا ایجاد کرد.
۴. در صورت عدم پذیرش حضرت، میتوانستند بعضی بگویند: ای آل علی شما که میگفتید حق ما غصب شد، چرا هارون به شما خلافت و ولایتعهدی داد شما نگرفتید؟ مأمون که حاضر شد خلافت را به شما برگرداند شما مسامحه کردید، کوتاهی نمودید! حضرت ولایتعهدی را قبول کرد تا ثابت کند او دغلباز است. زمانی که تلاش امام برای نیآمدن و نپذیرفتن ولایتعهدی سودی نبخشید، امام در پی آن شد تا از این مسئله در جهت اهداف سیاسی خویش بهره ببرد. در این باره نکته مهم آن بود که امام این اقدام مأمون را به عنوان اقدامی در جهت شناخت حق علویان در امر خلافت نشان دهد، میدانیم که تا آن زمان خلفای عباسی چنین حقی را برای علویون نپذیرفته بودند، این اقدام به خوبی میتوانست بطلان اقدامات خلفای قبل را در خلاف این جهت اعم از اموی و عباسی نشان دهد و لذا امام فرمود: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي حَفِظَ مِنَّا مَا ضَيَّعَ النَّاسُ وَ رَفَعَ مِنَّا مَا وَضَعُوهُ حَتَّى لَقَدْ لُعِنَّا عَلَى مَنَابِرِ الْكُفْرِ ثَمَانِينَ عَاماً وَ كُتِمَتْ فَضَائِلُنَا وَ بُذِلَتِ الْأَمْوَالُ فِي الْكَذِبِ عَلَيْنَا وَ اللَّهُ تَعَالَى يَأْبَى لَنَا إِلَّا أَنْ يُعْلِيَ ذِكْرَنَا وَ يُبَيِّنَ فَضْلَنَا»[۵۹] سپاس خدایرا که آنچه مردم از ما تباه کرده بودند حفظ فرمود و قدر و منزلت ما را که پایین برده بودند بالا برد هشتاد سال بر بالای چوبهای کفر ما را لعن و نفرین کردند. فضایل ما را کتمان نمودند و اموالی در جهت دروغ بستن به ما هزینه شد و خداوند جز بلندی یاد ما و آشکار شدن فضل ما را نخواست و نیز فرمود: «قَدْ عَلِمَ اللَّهُ كَرَاهَتِي لِذَلِكَ فَلَمَّا خُيِّرْتُ بَيْنَ قَبُولِ ذَلِكَ وَ بَيْنَ الْقَتْلِ اخْتَرْتُ الْقَبُولَ عَلَى الْقَتْلِ»[۶۰] خدا میداند که من از قبول این امر کراهت داشتم؛ ولی وقتی در وضعی قرار گرفتم که میان قبول ولایتعهدی یا قتل یکی را میبایست اختیار کنم به ناچار پذیرش ولایتعهدی را بر کشته شدن ترجیح دادم. به هر حال امام را به پذیرش ولایتعهدی مجبور کردند و امام هم در برابر کوشید تا مانع از آن شود که مأمون به اهدافش برسد.
در خطبهای که آن حضرت پس از تثبیت ولایتعهدی خواندند به نکات مهمی اشاره شده است، از جمله آنکه فرمودند: «أَنَا عَلِيُّ بْنُ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ إِنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عَضَدَهُ اللَّهُ بِالسَّدَادِ وَ وَفَّقَهُ لِلرَّشَادِ عَرَفَ مِنْ حَقِّنَا مَا جَهِلَهُ غَيْرُهُ فَوَصَلَ أَرْحَاماً قُطِعَتْ وَ آمَنَ أَنْفُساً فَزِعَتْ بَلْ أَحْيَاهَا وَ قَدْ تَلِفَتْ وَ أَغَنْاهَا إِذِ افْتَقَرَتْ مُبْتَغِياً رِضَا رَبِّ الْعَالَمِينَ لَا يُرِيدُ جَزَاءً مِنْ غَيْرِهِ وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ وَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ فَإِنَّهُ جَعَلَ إِلَيَّ عَهْدَهُ وَ الْإِمْرَةَ الْكُبْرَى إِنْ بَقِيتُ بَعْدَهُ»[۶۱] منم علی بن موسی بن جعفر که امیرالمؤمنین عضده الله بالسداد و وفقه للرشاد حق ما را آن مقدار شناخت که نزد غیر آن مجهول بود، پس ارحامی که قطع شده بود صله کرد و نفسهایی که به جزع و فزع درآمده بود، ایمن گردانید، بلکه آنها را زنده گردانید و حال آنکه تلف شده بودند و بینیاز گردانید آنها را که از روی ظلم محتاج شده بودند و پروردگار عالمیان به این امر خشنود است و غیر از خدا پاداش نمیخواهد و حق تعالی به زودی پاداش شکرکنندگان را عطا فرماید و اجر نیکوکاران را ضایع نگذارد و همانا او عهد خود را از برای من قرار داده است و امارت بزرگ به من واگذار کرده است اگر من بعد از او باقی باشم.
گرفتن اعتراف از مأمون بر این که «خلافت حق اهل بیت است» جزو نکات اساسی این مسئله بود که امام آن را دنبال میکرد؛ زیرا برعکس آنچه مأمون میخواست، امام رضا(ع) را به تأیید خلافت خود وادارد، خود مجبور شده بود امامت و خلافت اهل بیت را تأیید کند.
۵. با ورود امام به صحنه ولایتعهدی باب روشنگری را امام به روی مردم گشود، یعنی افراد متقلبی بودند که دین را تحریف شده به خورد مردم میدادند و سنت پیامبر را عوضی تحویل میدادند و توجیهگر ستم ستمگران بودند و برای حضرت این فرصت پیش آمد که آنها را افشا کند و خط انحرافی آنها را برای مردم پرده بردارد.
ریان گفت: خدمت حضرت رضا(ع) رسیده عرض کردم یا ابن رسول الله مردم میگویند: شما ولایتعهدی مأمون را چگونه پذیرفتی با اینکه زاهد و پارسا در دنیا هستی! فرمود: خدا میداند من به میل خود نپذیرفتم وقتی بین کشته شدن و بین قبول ولایتعهد مخیر شدم، پذیرفتم تا کشته نشوم! وای بر آنها مگر نمیدانند یوسف با اینکه پیامبر بود مجبور شد که متصدی خزائن عزیز مصر شود. به او گفت: ﴿اجْعَلْنِي عَلَى خَزَائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ﴾[۶۲] من مجبور شدم به قبول این کار با نارضایتی و اجبار، پس از اینکه نزدیک بود کشته شوم با اینکه من این امر را پذیرفتم به طوری که عملاً فاصله دارم از آن درد دل خود را به خدا میکنم و از او مدد میخواهم.
در امالی طوسی آمده که یاسر خادم گفت: وقتی حضرت رضا(ع) ولیعهد شد دیدم دستهای خود را به آسمان بلند کرده میگوید: «عَنْ يَاسِرٍ قَالَ: لَمَّا وُلِّيَ الرِّضَا(ع)الْعَهْدَ سَمِعْتُهُ وَ قَدْ رَفَعَ يَدَيْهِ إِلَى السَّمَاءِ وَ قَالَ اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنِّي مُكْرَهٌ مُضْطَرٌّ فَلَا تُؤَاخِذْنِي كَمَا لَمْ تُؤَاخِذْ عَبْدَكَ وَ نَبِيَّكَ يُوسُفَ حِينَ دُفِعَ إِلَى وَلَايَةِ مِصْرَ» خدایا تو میدانی که به زور و اجبار پذیرفتم! مرا مؤاخذه نفرمایی همانطوریکه یوسف پیامبر را مؤاخذه نکردی وقتی عهدهدار فرمانروایی مصر شد[۶۳].
در عیون اخبار الرضا(ع) آمده: اصحاب ما از حضرت رضا(ع) نقل کردهاند که مردی به آن حضرت عرض کرد: چگونه ولایتعهدی مأمون را پذیرفتی؟ این کار را عیب میدانست. امام(ع) به او فرمود: بگو ببینم پیامبر بالاتر است یا وصی؟ گفت: پیامبر. پرسید: مسلمان بهتر است یا مشرک؟ گفت: مسلمان. فرمود: عزیز مصر مشرک بود و یوسف پیامبر خدا مأمون مسلمان است و من وصی هستم! یوسف از عزیز خواست که او را متصدی داراییاش کند گفت: ﴿اجْعَلْنِي عَلَى خَزَائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ﴾[۶۴] ولی مرا مجبور به این کار کردند[۶۵].
محمد بن زید گفت: در خدمت حضرت رضا(ع) بودم آن موقعی که ولیعهد مأمون بود، مردی از خوارج که در دست کاردی مسموم داشت وارد شد، او به دوستان خود گفته بود میروم پیش این کسی که مدعی است پسر پیغمبرم و ولیعهد مأمون شده! ببینم چه دلیلی برای این کار خود دارد؟ اگر دلیل قانع کنندهای داشت قبول میکنم و گرنه مردم را از دستش آسوده میکنم. بر امام وارد شد، حضرت رضا(ع) به او فرمود: جواب سؤالت را میدهم مشروط بر اینکه یک شرط را بپذیری. گفت: چه شرط؟ فرمود: به شرط اینکه اگر جواب سؤالت را دادم و قانع شدی کاردی که در آستین پنهان کردهای بشکنی و دور بیندازی. مرد خارجیمذهب متحیّر ماند و کارد را خارج نموده دستهاش را شکست. آنگاه پرسید: چرا ولایتعهدی این ستمگر را پذیرفتی با اینکه آنها را کافر میدانی؟ و تو پسر پیامبری چه واداشت شما را بر این کار؟ فرمود: بگو ببینم اینها در نظر تو کافرند یا عزیز مصر و اطرافیانش؟ مگر اینها به وحدانیت خدا قائل نیستند با اینکه آنها نه خدا را میشناختند و نه موحد بودند، یوسف پسر یعقوب پیغمبر و پدرش نیز پیامبر بود، به عزیز مصر که کافر بود گفت: مرا وزیر دارایی خود قرار ده که مردی وارد و امین هستم و با فرعونها نشست و برخاست میکرد. من از اولاد پیامبرم مرا به این کار مجبور کرد و به زور مرا وادار کرد، چرا کار مرا نمیپسندی و از من خوشت نمیآید[۶۶].
کشف الغمه مینویسد که در سال ۶۷۷ (ه. ق) یکی از خدمتگزاران حرم حضرت رضا(ع) آمد و به همراه او عهدنامه مأمون بود که درباره ولایتعهدی حضرت رضا(ع) نوشته بود، به خط خود در بین خطوط و در پشت عهدنامه جملاتی از امام(ع) بود به خط خودش که من روی خطها را بوسیدم و این موفقیت را که زیارت خط حضرت رضا(ع) است از الطاف و نعمتهای خدا میدانم. عهدنامه را به طور کامل بدون افتادن یک حرف نقل کردم که اینست: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ» این نامهایست که عبدالله مأمون پسر هارون الرشید امیرالمؤمنین نوشته برای علی بن موسی بن جعفر ولیعهد خود.
خداوند اسلام را برگزید به عنوان دین و از میان بندگان خود گروهی را به منصب رسالت اختصاص داد، که راهنما و هادی به سوی او باشند. اولین پیامبر بشارت آمدن آخرین پیغمبر را میداد و پیامبر بعد تصدیق پیامبر قبل را مینمود تا بالاخره مقام نبوت منتهی به محمد مصطفی(ص) شد، بعد از آنکه مدتی بود که پیامبری نیامده بود و علم دین به دست فراموشی میرفت و وحی قطع شده بود و قیامت نزدیک میگردید، سلسله پیامبران به وسیله او ختم شد و آن حضرت را شاهد و گواه بر پیامبران قرار داد و قرآن کریم که اشتباهبردار نیست و از جانب خدای عزیز است بر او فرو فرستاد که دارای حلال و حرام و بیم و امید و امر و نهی است تا حجت رسای او بر خلق باشد و هر کس منحرف شد؛ واقعاً کوتاهی از خود او باشد و هر که حیات و زندگی جاوید یافت که با دلیل و برهان پذیرفته باشد خدا شنوا و داناست.
پیامبر اکرم(ص) رسالت خویش را انجام داد و مردم را دعوت به دین خدا کرد با همان وضعی که به او دستور داده بود، به وسیله حکمت و پند و اندرز و بحث و مناظره نیکو، بعد به وسیله جنگ و جهاد و سختگیری تا بالاخره آن حضرت مأموریت خویش را انجام داد و از دنیا رفت. وقتی نبوت پایان پذیرفت و وحی و رسالت تمام شد خداوند پایداری و قوام دین و رهبری مسلمانان را به خلافت و جانشینی پیامبر واگذاشت.
تکمیل شدن مقام خلافت و انجام وظایف بستگی به اطاعت و فرمانبرداری مردم است تا بتوان حدود خدا و فرائض را انجام داد و دستورات اسلام و سنت پیغمبر را اجرا نموده و با دشمنان دین به پیکار برخاست. خلفا باید مطیع خدا باشند در مورد چیزی که حفظ و حراست آن را از ایشان خواسته از قبیل مسائل دینی و امور بندگان و بر مسلمانان لازم است از خلفا اطاعت نمایند و آنها را کمک کنند بر انجام حق خدا و عدالت و امنیت و جلوگیری از خونریزی و اصلاح بین مردم و ایجاد اتحاد که در غیر این صورت اختلاف در بین مردم و ملت پدید میآید و دین شکست خورده، دشمن پیروز میشود و هماهنگی از میان میرود و موجب زیان دنیا و آخرت میگردد.
واقعاً لازم است کسی که نماینده خداست بین مردم کوشش کند و آنچه موجب رضای خدا است بر هر کاری مقدم دارد، در مورد اموری که خدا از او بازخواست مینماید اهمیت بدهد، در فرمانروایی خویش عدالت و دادگری کند، چنانچه خداوند به پیامبر خود داوود چنین میفرماید: ﴿يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ بِمَا نَسُوا يَوْمَ الْحِسَابِ﴾[۶۷] شنیدهایم که عمر بن خطاب گفته است: اگر یک گوساله در کنار شط فرات گم شود میترسم خداوند از من بازخواست کند. به خدا قسم کسی که فقط از او بازخواست راجع به عمل خودش میکند و در مقابل خدا میایستد تا رسیدگی به کارهای شخصی او شود در یک موقعیت بس خطرناک قرار دارد، چه رسد به کسی که جوابگوی مسئولیت رهبری مردم را دارد. به خدا پناهنده میشوم و امید به او دارم در توفیق و نگهداری و کمک و هدایت به راه راست و نائل شدن به رضا و رحمت پروردگار.
داناترین مردم نسبت به خود و خیرخواهترین آنها در راه دین از میان مردم کسی است که عمل به دستور خدا و سنت پیامبر نماید، از زمان حکومت خود و بعد از آن و تمام کوشش خود را به کار ببرد درباره انتخاب کسی که او را ولیعهد خویش و پیشوای مسلمانان و فرمانروای آنها بعد از خویش قرار میدهد و او را پناه آنها و مدافع حقوق ایشان و مانع اختلاف و موجب امنیت و برطرف کننده کشمکش و نزاعهای مردم و جلوگیر از وسوسههای شیطان و حیلهبازی قرار میدهد.
خداوند عزیز جانشین تعیین نمودن را پس از خلافت سبب کمال و تکمیل شدن دین قرار داده و به خلفاء دستور داده که بسیار توجه داشته باشند در مورد انتخاب کسی که او را پس از خود حافظ و نگهبان مسلمانان قرار میدهند، خداوند حیلهبازی گمراهان و اختلافاندازی دشمنان را از میان برمیدارد و کسانی را که سعی در ایجاد اختلاف و فتنهانگیزی دارند سرکوب میکند.
از وقتی خلافت به امیرالمؤمنین رسیده پیوسته با دقت نظر خود و سنگینی مسئولیت و رنج فراوان در اندیشه آن بوده که به چه کس بسپارد که مطیع خدا باشد و مراقب وظیفه سنگین رهبری، خیلی در این مورد زحمت کشیده و بیدار خوابی دیده و فکر نموده که کاری کند که موجب عزت دین و ریشهکن نمودن مشرکین و نفع مردم و نشر عدل و داد و به پاداشتن دستورات قرآن و سنت پیامبر شود.
این مسئولیت او را از آسایش و راحتی و خوشگذرانی بازداشته، چون متوجه است که خداوند از او بازخواست خواهد نمود و بسیار مایل است کسی را انتخاب کند که صلاح دین و مردم باشد و شخصی را ولیعهد و فرمانروای مردم پس از خود بنماید که از تمام آنها در دین و دانش و تقوی و پرهیزکاری برتر باشد و از همه بیشتر متوجه وظیفه خویش باشد، پیوسته از خدا در دل شب تقاضا داشته که یک نفر از خاندان خویش از میان فرزندان عباس و علی بن ابی طالب پیدا کند، از آنها که میشناسد دارای علم و دین و مذهب هستند و تمام کوشش را در این راه به کار برده تا بالاخره پس از بررسی کامل و مشاهدات احوال و اخبار و وضع آنها و تقاضای راهنمایی کردن خدا در مورد انجام وظیفه از میان دو فامیل «عباسی و ابوطالب» علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب را انتخاب نموده، چون دارای فضل و کمال بینظیر و دانش فراوان و پرهیزگاری و پارسایی و بیاعتنایی به دنیا بود و مقام او مورد توجه تمام مردم است.
برای خلیفه آشکار گردید؛ زیرا همه در فضل و شخصیت و عظمت او اتفاق داشتند، او را از کودکی تا جوانی و بزرگی به فضل و دانش میشناخت، به همین جهت او را ولیعهد خویش قرار داد تا بعد از او خلیفه باشد، با اطمینان به اینکه برگزیده خدا همین است؛ زیرا خدا میداند که این کار را برای دین کرد و از جهت مصلحت اسلام و مسلمین انجام داد تا آسایش و رستگاری خود را در روز رستاخیز تأمین کند.
امیرالمؤمنین فرزند خود و بستگان و نزدیکان و سپهداران و خدمتکاران را خواست، همه با آغوش باز بیعت کردند، چون میدانستند اطاعت خدا را برخواسته نفس خویش در مورد فرزندان و خویشاوندان نزدیک خود مقدم داشته و او را رضا(ع) لقب داد؛ زیرا در نزد امیرالمؤمنین پسندیده است.
اینک بیعت کنید ای خانواده امیرالمؤمنین و سپهداران و ساکنین این مرز و بوم و تمام مسلمانان با امیرالمؤمنین و با حضرت رضا(ع) به ولایتعهدی و غنیمت شمارید این نعمت و برکت را که خداوند مقرر فرمود، بیعتی با دست گشاده و آغوش باز و خدا را سپاسگزار باشید در مورد این تصمیم امیرالمؤمنین که اطاعت خدا را بر خواسته خود مقدم داشت که مراعات شما را نمود خدا او را به راه راست و طریق استوار راهنمایی کرد. امیدوار است که این کار موجب همبستگی شما گردد و از خونریزی جلوگیری نماید، باعث اتحاد و دفاع از مرز و تقویت دین و سرکوبی دشمنان و انتظام امور شما گردد.
سبقت بگیرید بر یکدیگر در راه اطاعت خدا و امیرالمؤمنین، که این موجب آسایش شما است، اگر قدر بدانید خدا را، سپاسگزار باشید و خواهید فهمید چه نعمتی به شما داده ان شاء الله. این عهدنامه را با دست خود نوشت در روز دوشنبه هفتم ماه رمضان سال ۲۰۱ (ه. ق). اما آنچه که پشت عهدنامه به خط حضرت رضا(ع) بود این است: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، الْحَمْدُ لِلَّهِ الْفَعَّالِ لِمَا يَشَاءُ لا مُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ وَ لَا رَادَّ لِقَضَائِهِ يَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَ ما تُخْفِي الصُّدُورُ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ فِي الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ وَ عَلَى آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ» من علی بن موسی بن جعفر میگویم: امیرالمؤمنین که خدایش استوار دارد و توفیقش دهد متوجه حق ما که دیگران توجه نداشتند شد، رعایت خویشاوندی را نموده که دیگران قطع کرده بودند، بلکه او زنده کرد با اینکه از بین رفته بود و خویشاوندان خود را بینیاز کرد با اینکه فقیر شده بودند، به جهت رضای خدا که جز او از دیگری پاداش و اجری نمیخواهد. به زودی خدا جزای سپاسگزاران را میدهد و پاداش نیکوکاران را ضایع نخواهد کرد. او مرا ولیعهد خود نمود و فرمانروایی بزرگ را به من واگذار کرد در صورتی که پس از او زنده بمانم.
هر کس گرهی را که خدا دستور داده بسته شود بگشاید و دستآویزی را که خدا خواسته محکم باشد، بشکند، خون خود و خانوادهاش را مباح نموده؛ زیرا با این کار سوء قصد نسبت به امام نموده و هتک حرمت اسلام کرده همین روش را جدّ بزرگوارم در گذشته در پیش گرفت و بر کارهای بیمطالعه آنها صبر کرد و اعتراضی بر تصمیمهای ایشان ننمود. مبادا اختلاف در دین به وجود آید و اتحاد مسلمانان از بین برود، چون آنها تازه زمان جاهلیت را پشت سر گذاشته بودند و منافقین انتظار فرصت میکشیدند و چشم به آتش فتنه داشتند.
با خدای خود پیمان بستهام اگر به خلافت رسیدم و قرار شد در میان مردم حکومت کنم در میان تمام مردم مخصوصاً بنیعباس اطاعت از خدا و پیامبرش کنم و خونریزی نکنم و بیاحترامی به ناموس مردم ننمایم، مگر در مواردی که حدود و مقررات خدا اجازه و الزام چنین عملی را نموده باشد. تمام سعی و کوششم را به کار برم در انتخاب کسانی که لیاقت فرمانروایی دارند، پیمانی محکم بستهام که خداوند از من باز خواست نماید او میفرماید: ﴿أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كَانَ مَسْئُولًا﴾[۶۸] اگر تغییر و تبدیل بیجا دادم مستوجب کیفر و آماده عقوبت باشم، به خدا پناه میبرم از خشم او، امیدوارم او خود توفیق عنایت فرماید در راه بندگی و اطاعتش و فاصله شود بین من و نافرمانی خودش در صورتی که صلاح و سلامتی من و مسلمانان در آن باشد.
اما جامعه و جفر برخلاف این دلالت دارند ﴿وَمَا أَدْرِي مَا يُفْعَلُ بِي وَلَا بِكُمْ * إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ يَقُصُّ الْحَقَّ وَهُوَ خَيْرُ الْفَاصِلِينَ﴾[۶۹]، ﴿﴾[۷۰] اما من فرمان امیرالمؤمنین را پذیرفتم و خواسته او را قبول کردم خداوند من و او را نگه دارد، خدا را گواه میگیرم در آنچه گفتم او خوب گواهی است. به خط خود در حضور امیرالمؤمنین و فضل بن سهل و سهل بن فضل و یحیی بن اکثم و عبدالله بن طاهر و ثمامه بن اشرس و بشر بن معتمر و حماد ابن نعمان در ماه رمضان سال ۲۰۱ (ه. ق) نوشتم[۷۱].[۷۲]
استفاده امام رضا(ع) از فرصتها
حضرت رضا(ع) در شرایطی که دست داده بود و برای آن حضرت، آزادی نسبی به همراه داشت، چند زمینه را عرصه فعالیت خویش ساخت که ذیلا بررسی میشود:
اقامه دین و احیای سنت
موقعیت به دست آمده، فرصتی بود تا امام رضا(ع) و خاندان و یارانش به تبیین معالم دین، احیای سنت پیامبر(ص) و نشر و ترویج منش و روش اهلبیت در عرصههای سیاسی و اجتماعی بپردازند. امام(ع) در دربار بود و میتوانست با وزیران، سرداران و نزدیکان مأمون دیدار و فعالیت خود را دنبال کند، برادرانش در شهرهای خود رهبران جنبش شده بودند و یارانش نیز هرجا که بودند در میان امت به فعالیت انقلابی خود میپرداختند. امام رضا(ع) با اشاره به همین امر به درگاه خداوند عرضه میداشت: خداوندا، از اینکه خویش را به ورطه هلاکت افکنم بازم داشتی و خود میدانی که از سر ناچاری و ناخرسندی تن به پذیرش ولایتعهدی دادم و اگر مخالفت کرده، آن را نمیپذیرفتم، عبدالله مأمون مرا میکشت.
بار خدایا، میدانم و اعتقاد و ایمان دارم که عهدی جز عهد تو نیست و ولایت و سرپرستیها تنها از جانب توست. پس مرا توفیق ده تا دینت را برپا دارم و سنت پیامبرت محمد(ص) را زنده کنم که تو سرپرست و یاریکننده و نیکو سرپرست و نیکو یاریکنندهای[۷۳]. امام رضا(ع) در این شرایط و در برابر وزیران، قاضیان، فقیهان و پیروان دیگر ادیان که به فرمان و درخواست مأمون برای مناظره با امام(ع) گرد آمده بودند، به بیان روش سالم اداره جامعه و حکومت میپرداخت. حضرتش همچنین مأمون را در تصمیمگیری و موضعگیری مناسب و حل مسائل سخت و مشکل راهنمایی میکرد[۷۴].
بسیج توانمندیها
پس از ناکام ماندن قیام علویان و شکست نظامی آنان، شرایط پیشآمده سبب شد تا آنان دیگر مورد پیگرد حاکمیت قرار نگیرند. انقلابیون در این فرصت، به بسیج نیرو و توانمندیها پرداختند تا پس از دورهای آرام گرفتن و خستگی جنگ و گریز از تن زدودن خود را برای قیام در زمانی مناسب آماده کنند. مسلّم آن است که اگر امام رضا(ع) به پذیرش ولایتعهدی تن نمیداد چنین دستاوردهایی حاصل نمیشد[۷۵].
ناموفق گذاردن برنامههای مأمون
در صورتی که امام رضا(ع) از پذیرش ولایتعهدی سرباز میزد، مأمون از اجبار او به پذیرش این منصب یا کشتن او چشمپوشی میکرد، اما یکی از افراد خاندان امام رضا(ع) را به ولایتعهدی برمیگزید که چند احتمال درباره او میرفت:
- معاملهگر و فرصتطلب بود؛
- مخلص، اما از بینش کمی برخوردار بود؛
- مخلص بود، اما در معرض فرو غلتیدن در فریباییهای قدرت و حکومت قرار داشت.
در هرسه صورت یادشده، وجود چنین شخصی در مقام ولایتعهدی به ایجاد شکاف در صف یاران اهلبیت(ع)، درگیر کردن ولیعهد علوی به کارهای نادرستی که اهلبیت(ع) را بدنام میکرد و مسئول بودن در برابر هر اقدامی که از سوی حکومتیان انجام میدادند، میانجامید و بسا که چنین فردی پا را فراتر نهاده، با امام رضا(ع) به مبارزه پرداخته، یاران و پیروان آن حضرت را مورد پیگرد قرار میداد.
امام رضا(ع) با پذیرش این مسئولیت، ابتکار عمل را از دست مأمون گرفته، برنامههای او را که ایجاد تفرقه در صفوف یاران اهلبیت(ع) در سر میپروراند و میخواست مسئولیت مفاسد و نابسامانی را متوجه فرد منسوب به اهلبیت(ع) کند، ناموفق گذارد[۷۶].
تصحیح اندیشه نادرست سیاسی
غالب مسلمانان به این اندیشه و باور رسیده بودند که دین از سیاست جدا بوده، شایسته امامان و فقیهان نیست که سیاسی شده، با آن سروکار داشته باشند یا در منصبی سیاسی قرار گیرند. آنان بیاعتنایی به حکومت و خلافت را معیار ارزشگذاری میدانستند. حاکمان عباسی نیز این برداشت و مفهوم سیاسی را در باور مسلمانان پرورانده، بدان دامن میزدند. امام رضا(ع) با پذیرش ولایتعهدی در صدد برآمد تا این اندیشه غلط سیاسی که در ذهن مسلمانان رسوخ کرده بود بزداید و به آنان بفهماند که اگر شرایط و فضای مناسبی فراهم آید، بر امام(ع) واجب است زمام حکومت را در دست گرفته، به اداره امور دینی، سیاسی و اجتماعی بپردازد.
امام رضا(ع) در زمانی که چنین اندیشهای بر جامعه و افکار مسلمانان حاکم بود منصب ولایتعهدی را پذیرفت. روزی یکی از یاران امام رضا(ع) بر او وارد شده، گفت: «ای فرزند رسول خدا، مردم میگویند: علیرغم اینکه نسبت به دنیا زهد میورزی، ولایتعهدی را پذیرفتهای»[۷۷].
پرواضح است که زدودن چنین باور و اندیشهای با گفتار امکان نداشت، بلکه افزون بر رهنمودهای درازمدت و مکرر، امام(ع) میبایست به صورت عملی بدان دست بزند و مردم را از نادرست بودن این اندیشه آگاه کند و این امر تنها با پذیرش منصب ولایتعهدی ممکن مینمود[۷۸].
چگونگی بیعت
پس از آنکه امام رضا(ع) از سر اجبار تن به پذیرش ولایتعهدی داد، مأمون نزدیکان خود را از جمله: وزیران، امیران، حاجبان، دبیران و «اهل حل و عقد» (ریشسفیدان) را گرد آورد. آنگاه از «فضل بن سهل» خواست تا موضوع ولایتعهدی امام رضا(ع) را به اطلاع آنان برساند و از آنان بخواهد که به جای تنپوش سیاه (که شعار و پوشش رسمی عباسیان بود) لباسهایی سبز بر تن کنند. سپس حقوق یک سال آینده ایشان را داد و آنان را مرخص کرد.
پس از گذشت یک هفته مردم جمع شده، هرکس در جایی که فراخور موقعیت و شأن او بود نشست و مأمون نیز در جای خود قرار گرفت، سپس امام رضا(ع) وارد مجلس شد. او جامههای سبز بر تن و عمامه بر سر داشت و شمشیری حمایل کرده بود. در این هنگام، مأمون از فرزندش «عباس» خواست نخستین کسی باشد که با امام رضا(ع) بهعنوان ولیعهد بیعت میکند. عباس دست پیش برد تا با امام(ع) بیعت کند و امام(ع) دست خود را از بالا بر دست او نهاد. مأمون به امام(ع) گفت: دستت را بگشا تا بیعتکننده دست در دست تو گذارد. امام(ع) فرمود: پیامبر(ص) اینگونه بیعت میکرد (بیعت میگرفت) و دست خود را بر دست آنان میگذارد.مأمون گفت: هرگونه میخواهی بیعت بگیر.
آنگاه هدایایی میان حاضران توزیع شد و خطیبان و شاعران، ولایتعهدی را شادباش گفته، فضایل و افتخارات امام رضا(ع) را برشمردند. سپس مأمون از امام رضا(ع) خواست خطبهای ایراد کند، امام(ع) نیز برخاسته، خدای را سپاس گفت و پیامبر مکرم اسلام را ستود، آنگاه فرمود: «أَيُّهَا النَّاسُ! إِنَّ لَنَا عَلَيْكُمْ حَقًّا بِرَسُولِ اللّهِ(ص)، وَ لَكُمْ عَلَيْنَا حَقٌّ بِهِ، فَإِذَا أَدَّيْتُمْ إِلَيْنَا ذَلِكَ، وَجَبَ لَكُمْ عَلَيْنَا الْحُكْمُ وَ السَّلَامُ»؛ ای مردم، ما به حرمت و حقوق رسول اللّه(ص) بر شما حقی داریم و شما نیز همانسان بر ما حقی دارید. پس اگر حقوق ما را پاس داشته، آن را ادا کردید بر ما واجب است که زمام حکومت را در دست بگیریم، و السلام[۷۹].
آنگاه مأمون بر فراز منبر شد و گفت: «ای مردم، رعایت بیعت علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن ابی طالب(ع) بر گردن شما واجب آمد. به خدا سوگند اگر این نامها را بر کر و لال میخواندم به فرمان خدای - عزّ و جلّ- شفا مییافتند»[۸۰]. امام رضا(ع) میدانست که منصب ولایتعهدی او به سامان نخواهد رسید و چون شادمانی یکی از دوستان خود را در این مورد دید، نجواکنان به او فرمود: دل مشغول آنچه دیدی مباش و آن را خجسته و نیکفرجام مدان که این کار به انجام نخواهد رسید[۸۱] و همانگونه که امام(ع) فرمود، خود پیش از مأمون بدرود زندگی گفت[۸۲].
بخشهائی از فرمان ولایتعهدی
مأمون خود فرمان ولایتعهدی امام رضا(ع) را نگاشت و دلیل خود را از انتخاب امام(ع) برای این منصب چنین برشمرد: «... علی بن موسی (الرضا) بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن ابی طالب(ع) را به ولایتعهدی برگزید م که او را دارای فضل درخشان و عیان، دانش فراگیر، پارسایی آشکار و زهد خالصانه و سودبخش دید م. دنیا را رها کرده و از مردم دوری جسته بود. آنچه درباره او و فضایل و بزرگواری او گفته شده و مردمان همصدا و متفق، آن را در او مییافتند، آشکار گشته است و از آنجا که از خردسالی، نوجوانی میانسالی و کهنسالی با فضایل او آشنا هستیم، فرمان ولایتعهدی و خلافت پس از خود را به نام او صادر کردیم... آنگاه در ادامه چنین آورده است: و امیر المؤمنین، فرزند، خاندان، نزدیکان، سرداران و فرماندهان و خادمان خود را به بیعت با او فراخواند و همگان، فرمانبردار، شادمان و شتابان با او بیعت کردند»[۸۳].[۸۴]
پشتنوشت فرمان ولایتعهدی
امام رضا(ع) نیز پشت فرمان مأمون نوشت: او (مأمون) ولایتعهدی خود را و در صورت بودنم خلافت پس از خویش را به من واگذارد. بیم پراکنده شدن احکام و معالم دین و آشفتگی کار مسلمانان و به منظور پرهیز از دادن فرصت به نالایقان و پیشی گرفتن ناشایستگان پرهیاهو، تن به این منصب دادم و با خدای خویش عهد و پیمان بستم که اگر کار مسلمانان را به من سپرد و مرا حاکم بر ایشان کرد،... در میان آنان، به فرمان خدا و فرمان پیامبرش رفتار کنم.
جز آنجا که خداوند ریختن خونی را که به حد و کیفر کردار روا داشته، تصرف زنی را به رضایت او و عقد نکاح شرعی جایز شمرده، خونی بیگناه نریزم، تصرف زنی را به باطل مباح نخوانم و مالی به ناحق روا ندارم و در حد توان، شایستگان را به کار گمارم... و اگر بدعتی گذاردم، و حکمی و سنتی را تغییر دادم مستحق عزل و کیفر باشم. نمیدانم خدای شما با من چه خواهد کرد که حکومت و داوری تنها از آن خداست، همو بیانکننده حق و بهترین داوران است[۸۵].
امام رضا(ع) با این بیان محکم روش و رفتار سیاسی شایسته حاکم اسلامی، نقش او در اجرای احکام شریعت، عواملی که موجب عزل او میشود و نیز دیگر مفاهیم سیاسی را برای امت اسلامی روشن کرد. فرمان مأمون و نامه امام رضا(ع) در روز هفتم ماه مبارک رمضان سال ۲۰۱ق. نگاشته شد[۸۶].
دستور مأمون پس از بیعت با امام رضا(ع)
پس از آنکه فرمان ولایتعهدی امام رضا(ع) صادر شد، مأمون فرمان داد تا همگان پوشش سیاه را که ویژه عباسیان بود کنار گذاشته، پوشش سبز را جایگزین آن کرده، با امام رضا(ع) بهعنوان ولیعهد بیعت کنند. آنگاه نامههایی با این مضمون به سراسر شهرهای اسلامی نوشت و خود سکه به نام امام رضا(ع) زد. چون نامه مأمون به بغداد رسید برخی به آن تن داده، فرمان مأمون را پذیرفتند و عدهای از آن سر برتافتند[۸۷].
مأمون سه تن از سرداران خود را که از بیعت با امام رضا(ع) سرپیچی کرده بودند، به زندان افکند[۸۸]. عباسیان بغداد از پذیرش بیعت با امام(ع) سرباز زده، علیه مأمون شوریدند و با «ابراهیم بن مهدی» که در بغداد بود بیعت کردند[۸۹].
کوفه نیز صحنه تمرد و سرپیچی شد و شورشیان شعار میدادند: ای ابراهیم، ای یاری شده، مأمون را شایستگی اطاعت نیست (دیگر در بند بیعت او نیستیم)[۹۰].
شورشیان نتوانستند نافرمانی خود را ادامه دهند؛ زیرا تمام مردم سرزمینهای اسلامی از فرمان مأمون اطاعت کرده، با امام رضا(ع) بهعنوان ولیعهد بیعت نمودند. ولایتعهدی امام(ع) با این عبارت بیان میشد، «وَلِيُّ عَهْدِ الْمُسْلِمِينَ عَلِيُّ بْنُ مُوسَى بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ(ع)»؛ ولیعهد مسلمانان، علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب -که درود بر آنان باد- میباشد. سپس بیت زیر به عبارت یاد شده افزوده میشد: شش پدران او؛ برترین کسانی بودند که از ابر بارانزا آب مینوشیدند (بهترین آفریدگان خداوند بودند)»[۹۱].[۹۲]
رخدادهای پس از بیعت با امام(ع)
با گذشت ۲۳ روز از نوشتن فرمان ولایتعهدی و فرا رسیدن عید فطر، مأمون از امام رضا(ع) خواست گزاردن نماز عید را به عهده گیرد و خطبه بخواند تا مردم به آرامش دست یابند، فضل و برتری حضرت را بشناسند و نسبت به دولت آسودهخاطر شوند و قرار و آرام گیرند. امام رضا(ع) در پاسخ فرمود: شرطهایی را که هنگام پذیرش این امر (ولایتعهدی) میان من و تو گذشت میدانی. مأمون پاسخ داد: منظور من از این کار جای گرفتن ولایتعهدی تو در دل عامه مردم، سپاهیان و خادمان است تا دل آنان آرام گیرد و نسبت به برتریات که خداوند به تو ارزانی داشته اقرار کنند.
مأمون همچنان با امام(ع) در حال گفتوگو و اصرار بر پذیرش امامت نماز عید بود. چون امام(ع) اصرار مأمون را دید به او فرمود: اگر مرا از این کار معاف داری مرا خوشتر است، اما اگر غیر از این باشد، همانگونه که رسول خدا(ص) و امیر المؤمنین(ع) به نماز عید میرفتند، خواهم رفت.
مأمون گفت: هرگونه که خود میخواهی و دوست داری به نماز برو. آنگاه مأمون به سرداران و مردم دستور داد تا بر در سرای امام رضا(ع)، گذرگاهها و بر فراز بامها به انتظار بیرون شدن امام(ع) بنشینند. چون خورشید برآمد، امام(ع) در حالیکه عمامهای سفید بر سر داشت و یک سر آن پیش روی و بر سینه خود و سر دیگر آن را از پشت سر آویخته و دامان پیراهن خود را برگرفته بود، با پای برهنه از خانه خارج شد.
غلامان امام(ع) نیز با همین حالت حضرت را همراهی میکردند. امام(ع) سر به سوی آسمان بلند کرد، چهار تکبیر گفته، سپس با صدای بلند گفت: «اللَّهُ أَكْبَرُ، اللَّهُ أَكْبَرُ، اللَّهُ أَكْبَرُ عَلَى مَا هَدَانَا، اللَّهُ أَكْبَرُ عَلَى مَا رَزَقَنَا...»؛ مردم با دیدن این صحنه ناگهان به گریه و مویه پرداختند، فرماندهان و سرداران از مرکبهای خود به زیر آمدند و پیاده راه پیمودند و مردم مرو همگان گریه و ضجه سر دادند و کسی را یارای خویشتنداری نبود. امام(ع) پس از پیمودن ده گام توقف میکرد. چون این وضعیت را به اطلاع مأمون رسانیدند، فضل بن سهل به او گفت: ای امیر المؤمنین، اگر امام رضا با همین حال به مصلا برسد، مردم را شیفته و فریفته خود خواهد کرد. راه درست و رأی مناسب این است که از او بخواهی بازگردد. مأمون از امام(ع) خواست که از گزاردن نماز عید صرفنظر کند و امام(ع) کفش خود را خواسته، آن را به پا کرد و بازگشت»[۹۳].
امام رضا(ع) با این رفتار، سنت رسول خدا را که بر اثر بیتوجهی حاکمان و والیان به بوته فراموشی سپرده شده بود احیا کرد و توانست با روشی دفعی و آنی در دل مردم جای گرفته، آنان و نیز سرداران و فرماندهان مأمون را تحت تأثیر منش و سلوک خویش قرار دهد[۹۴].
پذیرش ولایتعهدی و دستاوردهای آن
هر موضعگیری که از سوی هر امام معصومی اتخاذ شود، لزوما و بالضروره، منافع و مصالحی برای اسلام، مسلمانان و پیروان اهلبیت(ع) دارد. امام رضا(ع) نیز از این قاعده مستثنا نبود. او پس از آنکه وادار به پذیرش ولایتعهدی شد، به دستاوردهایی رسید که جز با پذیرش ولایتعهدی تحقق چنین امری امکان نداشت. در این مقوله به پارهای از این دستاوردها اشاره میکنیم:
اعتراف مأمون به حقانیت اهلبیت(ع)
حکومت امویان و پس از آنان خاندان عباسی با به کار گرفتن ابزار ترغیب و تشویق و ترساندن، سعی در پنهان کردن فضایل اهلبیت(ع) و کاستن از جایگاه و منزلت آنان داشتند، اما پس از آنکه امام رضا(ع) منصب ولایتعهدی را پذیرفت اوضاع دگرگون شد. اکنون مأمون فضایل اهلبیت(ع) را بر میشمرد و از مظلومیت اهلبیت(ع) و ستمی که از سوی حاکمان پیشین بر آنان رفته بود سخن میگفت.
مأمون در پاسخ نامهای که بنی هاشم به او نوشته بودند، به تبیین حقایق پرداخته، مطالبی نوشت، از جمله: «... هیچیک از مهاجران همانند علی بن ابی طالب(ع) در کنار رسول خدا(ص) نایستاد و همو بود که به یاری رسول خدا(ص) پرداخت و جان خویش را سپر جان پیامبر(ص) کرد... او صاحب ولایتی است که در حدیث غدیر از آن سخن رفته و همو مخاطب گفته رسول خداست که فرمود: «أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي»؛ ای علی، نسبت تو به من همانند نسبت هارون به موسی است، جز اینکه پس از من پیامبری نخواهد بود... و بدانید ای بنی هاشم، علی محبوبترین خلق نزد خدا و رسولش و «صاحب الباب» بود و پیامبر(ص) تمام درهایی که به مسجد باز میشد، بست، اما درب خانه علی(ع) را باز گذاشت. او در روز خیبر پرچمدار و در جنگ خندق هماورد و حریف «عمرو بن عبدود» بود و چون رسول خدا(ص) میان مسلمانان پیوند برادری به وجود آورد او (علی) برادر رسول خدا(ص) بود.
آنگاه لب به اعتراف گشوده، با برشمردن دیگر موارد مظلومیت اهلبیت(ع)، جنایتهایی را که عباسیان در حق آنان روا داشته بودند بیان کرده، گفت: «... همانگونه که گفتهاید، ما و آنان یک دست و از یک ریشه هستیم. زمانی که خدا حکومت و خلافت را به ما داد، آنان (اهلبیت(ع)) را ترسانیده، بر آنان سخت گرفتیم و بیش از آنچه بنی امیه از این خاندان کشتند، کشتیم و نابود کردیم»[۹۵].
زمانی دیگر، مأمون درباره فضایل و اولویت و شایستگی امام علی(ع) به امر خلافت، با فقیهان به احتجاج و جدل پرداخت و فقیهان گفتههای او را تأیید کردند. از جمله تأییدکنندگان گفته مأمون، قاضی «یحیی بن اکثم» بود. او در تأیید گفته مأمون گفت: «ای امیر المؤمنین، حقیقت را برای کسانی که خداوند خیر آنان را خواسته، بیان کردی و حقیقتی را ثابت نمودی که کسی را یارای رد آن نیست. فقیهان نیز از یحیی پیروی کرده، گفتند: ما همگی گفته امیر المؤمنین ـ که خدایش عزیز بدارد ـ پذیرفته و بدان معتقدیم»[۹۶].
مأمون در بیشتر مجالس خود درباره فضایل اهلبیت(ع) سخن میگفت. این روش مأمون به منزله تشویق امیران و والیان بود تا همانند او از فضیلت اهلبیت(ع) سخن بگویند و نیز یاران و طرفداران اهلبیت(ع) را به بیان آزادانه فضایل این خاندان پاک وامیداشت و ترغیب میکرد. چنین روشی که خلیفه در پیش گرفته بود و یاران اهلبیت(ع) و سران حکومت خود را بدان تشویق میکرد، بیتردید پایگاه مردمی فکری، معنوی، روحی و رفتاری اهل بیت(ع) را گستردهتر میکرد و نیز به دوستداران و پیروان ایشان میافزود.
مأمون برتری و شایستهتر بودن امام رضا(ع) را نسبت به خلافت پذیرفته، بدان اعتراف کرده بود. او این باور و اندیشه خود را با نزدیکان و خاصان خود در میان گذاشته، گفت: «خاندان عباس و خاندان علی را- که خداوند از آنان خشنود باد- کاویدم و در این روزگار کسی را برتر و در امر خلافت سزاوارتر از علی بن موسی الرضا ع نیافتم»[۹۷].
بهکارگیری ابزار تبلیغاتی به نفع امام رضا(ع)
مأمون دستگاهها و ابزار تبلیغاتی خود را برای فعالیتهای مثبت به نفع امام رضا(ع) به کار گمارد. از اینرو آوازه امام(ع) فراگیر شد و مسلمانان و غیر مسلمانان او را شناختند. والیان، امیران، خطیبان و امامان جمعه در هرروز جمعه و هر مناسبتی به نام او خطبه میخواندند و در تمام سرزمینهای اسلامی به نام او سکه زدند. خطیبان و شاعران که فرصت را برای معرفی شخصیت او و پدران و نیاکان او مناسب یافته بودند، خطابهها و اشعار فراوان خود را که از فضایل و مناقب او و اهلبیت پیامبر(ص) حکایت میکرد نثار آن بزرگوار میکردند. این رویه بدون استثنا سراسر گستره اسلامی را فراگرفته بود.
وضعیت موجود بر تعمیق پیوند با امام(ع) و پذیرفتن اندیشهها و آرای امام(ع) که با روش سلیم شریعت اسلامی همسو بود، دلالت داشت. باتوجه به این امر که رسانههای تبلیغاتی نه در دست امام(ع) که در دست مأمون و دستگاههای وابسته به او قرار داشت، حال اگر امام(ع) تن به ولایتعهدی نمیداد، ممکن نبود که مفاهیم، معارف و آموزههای اهلبیت(ع) اینچنین گسترش یابد.
مأمون در سرودن شعر، گوی سبقت را از دیگران ربوده بود. او پس از ولایتعهدی امام رضا(ع) شعری درباره آن حضرت سرود که در آن آمده است: «مرا به جهت دوستی و محبت ابو الحسن (امام علی(ع)) ملامت میکنند؛ و از نظر من این کار آنان از شگفتیهای این روزگار است. او جانشین بهترین مردم و نخستین کسی است که؛ در نهان و آشکار پیامبر خدا را یاری کرد»[۹۸]. و نیز سروده است: «توبه هیچ توبهکننده پذیرفته نمیشود؛ مگر اینکه با محبت و دوستی علی فرزند ابو طالب همراه باشد. همو که برادر رسول خدا و همپیمان هدایت است؛ و پرواضح است که برادر، از دوست و همنشین والاتر و بالاتر است»[۹۹]. این شعر و دیگر اشعاری که مأمون درباره اهلبیت(ع) و فضیلت آنان سرود، بعدها ثمر بخشید و هشت سال پس از شهادت امام رضا(ع)؛ یعنی سال ۲۱۱ق مأمون فرمان داد تا ندا دردهند: «هرکس از معاویه به نیکی یاد کند، او را از قید اسلام رها میدانم و آگاه باشید که پس از پیامبر خدا(ص) علی بن ابی طالب(ع) برترین خلق خداست»[۱۰۰].[۱۰۱]
مناظره آزادانه امام رضا(ع) با پیروان دیگر ادیان
مأمون، امام رضا(ع) را آزاد گذارده بود تا اعتقادات، اندیشهها و آرای سیاسی خود را بر زبان آورد. او به فضل بن سهل دستور داد تا به منظور فراهم شدن زمینه بحث و گفتوگو برای امام(ع)، اصحاب آرا و اندیشهها را گرد آورد. او نیز عالمانی گرد آورد که «جاثلیق» (معرب کاتولیک) رئیس اسقفها، «رأس الجالوت» دانشمند یهودی، رؤسای صابئی (مندایی)ها، بزرگان مجوسی هند، پیروان زرتشت، عالمان روم و متکلمان از آن جمله بودند. امام رضا(ع) براساس کتابهای معتبر آنان با ایشان به محاجّه و بحث پرداخت که پس از استناد به منابع محترم نزد ایشان، دلایلشان را مردود و باطل خواند، در نهایت، همگی تسلیم گفتار او شده، به درست بودن اندیشه و افکار او اعتراف کردند.
جاثلیق، پس از مناظرهای طولانی که با امام(ع) داشت، گفت: «الْقَوْلُ قَوْلُكَ، وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ»؛ «آنچه تو میگویی درست است و خدایی جز خدا ی یگانه نیست»[۱۰۲]. «عمران صابی» بزرگ صابئیان که در جدل و مناظره هماوردی نداشت و کسی را یارای آن نبود که برهان او را سست بخواند نیز پس از گفتوگویی دراز که با حضرت داشت، مسلمان شد و گفت: «أَشْهَدُ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى عَلَى مَا وَصَفْتَ وَ وَحَّدْتَ، وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ الْمَبْعُوثُ بِالْهُدَى وَ دِينِ الْحَقِّ»؛ گواهی میدهم که خدای متعال همان است که تو وصف نمودی و گواهی میدهم که محمّد(ص) بنده خداست و با ابزار هدایت ودین حق، برای خلق فرستاده شده است»، سپس روی به قبله نمود و سر به سجده گذارد.
متکلمان که شاهد مسلمان شدن عمران صابی بودند، به امام(ع) نزدیک نشده از او چیزی نپرسیدند[۱۰۳]. مأمون مجلسی دیگر آراست و امام رضا(ع) را فراخواند تا با «سلیمان مروزی» متکلم خراسانی به مناظره بپردازد. امام(ع) حاضر شد و آن دو در مورد «بداء»، «صفات خدا» و «تفاوت میان ذات خدا و صفات فعل او» به مناظره پرداختند. امام(ع) تمام پرسشهای سلیمان را پاسخ گفت و با برهان و دلایل قاطع، او را محکوم کرد، چنانکه سلیمان نتوانست آرای امام(ع) را رد کند. در این هنگام مأمون گفت: ای سلیمان، این عالمترین کس در میان هاشمیان است[۱۰۴].
در مجلسی دیگر، مأمون شماری از عالمان ادیان و صاحبان نظریه و مکتب را گرد آورد. هریک از آنان که زبان به سخن گشود، امام رضا(ع) با دلایل و برهان او را قانع کرد. یکی از عالمانی که در این مجلس حضور داشت «علی بن محمد بن جهم» بود. او با تکیه بر آیات متشابه قرآن کریم، شبهههایی درباره عصمت پیامبران(ع) و نیز درباره عصمت پیامبر اسلام(ص) مطرح کرد.
امام رضا(ع) با دلیل عقلی و نقلی، عصمت پیامبران(ع) را اثبات کرده، شبهههایی که در ذهن علی خلجان داشت، زدود. علی بن محمد که پی به اشتباه خود برده بود گریست و گفت: «ای فرزند رسول خدا، من به درگاه خدای توبه میکنم و از امروز از پیامبران خدا ـ که درود بر آنان باد ـ آنگونه که آنها را به من شناساندی و از آنان یاد کردی، از ایشان سخن میگویم»[۱۰۵].
در مجلسی، مأمون درباره عصمت پیامبران به گفتوگو پرداخته، آیاتی متشابه در اینباره برشمرد. امام رضا(ع) شبهات او را پاسخ کافی داده، آیاتی را که مأمون خوانده بود برخلاف ظاهر تأویل کرد. مأمون به امام(ع) گفت: «ای فرزند رسول خدا، جوشش و ناآرامی درون سینهام را آرامش بخشیدی و آنچه را که بر من مشتبه شده بود روشن گردانیدی»[۱۰۶].
مرحوم «صدوق» بر این باور است که: «مأمون از تشکیل جلسههای مناظره و شرکت دادن امام رضا(ع) در آنها در پی این هدف بود که امام(ع) در مناظره با حریفان هرچند یک مورد هم باشد بازماند تا بدین ترتیب از منزلت و جایگاه علمی او کاسته، او را ناتوان معرفی کند»[۱۰۷].[۱۰۸]
نشر آموزهها و فضایل اهلبیت(ع)
نشر و گسترش آموزهها و فضایل اهلبیت پیامبر(ص) فرصت مناسبی را میطلبید. پس از روزگاری که حاکمان در تلاش بودند تا آن فضایل را از مردم پنهان کنند، اینک امام رضا(ع) آن فرصت را به دست آورده بود. از اینرو به نشر فضایل و آموزههای اهلبیت(ع) میان مردم، بهویژه در میان فقیهان، قاضیان، سرداران، وزیران و آنان که به هر شکلی با دربار ارتباط داشتند، پرداخت. امام(ع)، فضایل اهلبیت(ع) را در قالب روایاتی از پیامبر(ص) بیان کرد که به مواردی از آن میپردازیم: پیامبر اکرم(ص) فرمود: «علی إمام کل مؤمن بعدی»[۱۰۹] پس از من علی امام و پیشوای هر مؤمن است».
نیز از پیامبر(ص) نقل کرد که فرموده است: «يَا عَلِيُّ! أَنْتَ حُجَّةُ اللَّهِ، وَ أَنْتَ بَابُ اللَّهِ، وَ أَنْتَ الطَّرِيقُ إِلَى اللَّهِ، وَ أَنْتَ النَّبَأُ الْعَظِيمُ، وَ أَنْتَ الصِّرَاطُ الْمُسْتَقِيمُ، وَ أَنْتَ الْمَثَلُ الْأَعْلَى؛ يَا عَلِيُّ! أَنْتَ إِمَامُ الْمُسْلِمِينَ، وَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ، وَ خَيْرُ الْوَصِيِّينَ، وَ سَيِّدُ الصِّدِّيقِينَ؛ يَا عَلِيُّ! أَنْتَ الْفَارُوقُ الْأَعْظَمُ، وَ أَنْتَ الصِّدِّيقُ الْأَكْبَرُ... أَنَّ حِزْبَكَ حِزْبِي، وَ حِزْبِي حِزْبُ اللَّهِ، وَ أَنَّ حِزْبَ أَعْدَائِكِ حِزْبُ الشَّيْطَانِ»[۱۱۰]؛ ای علی، تو حجت خدا، دروازه خدا و راه به سوی خدایی. ای علی، تو «خبر بزرگ»، تو صراط مستقیم و تو نمونه والایی. ای علی، تو امام و پیشوای مسلمانان، امیر مؤمنان، بهترین جانشینان و سرور و مهتر راستگویانی. ای علی، تو سترگترین جداکننده حق از باطل و بزرگترین راستگویان و امانتدارانی... حزب تو حزب من است و حزب من حزب خداست و حزب دشمنان تو حزب شیطان است. نیز از پیامبر(ص) روایت کرده است که فرمود: زمانی فاطمه(س) را به خانه شوی فرستادم که خداوند مرا بدان فرمان داد[۱۱۱]. آنگاه امام رضا(ع) دهها حدیث و روایت در اینباره بیان فرمود.
هنگامی که مأمون برای گروهی از عالمان عراق و خراسان مجلس آراست، از آنان درباره آیه ﴿ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتَابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنَا مِنْ عِبَادِنَا﴾[۱۱۲] پرسید، عالمان پاسخ دادند: خداوند از این آیه، تمام امت را اراده کرده است. مأمون به امام رضا(ع) که در مجلس حضور داشت گفت: ای ابو الحسن، نظر تو چیست؟ امام(ع) فرمود: من سخنی غیر از گفته آنان دارم. من میگویم: مراد خدای از بندگان برگزیده عترت پاک پیامبر است.
آنگاه امام(ع) دوازده آیه از قرآن خواند که همگی بر افضلیت عترت پاک پیامبر(ص) دلالت داشت. مأمون و عالمان، امام(ع) را ستوده، گفتند: خدا از سوی این امت به شما خاندان پیامبر(ص) پاداش نیکو دهد. شرح، تفصیل و بیان اموری را که بر ما مشتبه میشود تنها نزد شما مییابیم»[۱۱۳].
مأمون از امام رضا(ع) خواست تا به اختصار، اسلام ناب و سره را برای او بنگارد. امام رضا(ع) اصول عقاید، از جمله مبحث امامت را برای مأمون نوشت که در آن آمده است: آنکه پس از او (پیامبر) راهنما و حجت بر مؤمنان، متولی و سرپرست امور مسلمانان، سخنگو و آگاه به احکام قرآن بود برادر، جانشین، وصی و دوست او علی بن ابی طالب(ع)، امیر مؤمنان، پیشوای پرهیزکاران، راهبر سپیدچهرگان، برترین جانشینان و وارث علم پیامبر بود؛ همو که نسبت به پیامبر(ص) جایگاهی چون جایگاه هارون نسبت به موسی داشت. پس از او حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشت امام و راهنما و جانشین آن دو بزرگ هستند.
آنگاه امام رضا(ع) امامان را یکایک نام برده، فرمود: هرکس آنان را نشناخته بمیرد، به یقین بر آیین جاهلی مرده است. پرهیزگاری، پاکدامنی، راستگویی، صلاح و درستکاری، استقامت در راه خدا، کوشش در انجام وظیفه رسالت، و بازپس دادن امانت به نیکوکار و بدکردار شیوه و آیین آنان است[۱۱۴].
امام رضا(ع) در مقام تبیین مفاهیم امامت و مسئولیتهای امام برآمده، فرمود: «إِنَّ الْإِمَامَةَ أُسُّ الْإِسْلَامِ النَّامِي وَ فَرْعُهُ السَّامِي، بِالْإِمَامِ تَمَامُ الصَّلَاةِ، وَ الزَّكَاةِ، وَ الصِّيَامِ، وَ الْحَجِّ، وَ الْجِهَادِ، وَ تَوْفِيرُ الْفَيْءِ وَ الصَّدَقَاتِ، وَ إِمْضَاءُ الْحُدُودِ وَ الْأَحْكَامِ، وَ مَنْعُ الثُّغُورِ وَ الْأَطْرَافِ؛ الْإِمَامُ يُحَلِّلُ حَلَالَ اللَّهِ وَ يُحَرِّمُ حَرَامَ اللَّهِ، وَ يُقِيمُ حُدُودَ اللَّهِ وَ يَذُبُّ عَنْ دِينِ اللَّهِ وَ يَدْعُو إِلَى سَبِيلِ رَبِّهِ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ الْحُجَّةِ الْبَالِغَةِ»[۱۱۵]؛ به یقین امامت، اساس رشد یابنده و شاخه بالنده اسلام است. با بودن و پذیرفتن امام، نماز، زکات، روزه، حج، جهاد پذیرفته شده، کمال مییابد و هم با وجود او خمس و صدقات جمعآوری شده، حدود و احکام خدا اجرا میشود و مرزها از گزند دشمن ایمن میگردد. امام، حلال خدا را حلال و حرام حضرتش را حرام کرده، حدود خدا را برپا میدارد، از دین خدا دفاع میکند و با گفتار حکیمانه، پندهای نیکو و حجت و برهان رسا، مردم را به راه روشن و راست خدا فرا میخواند.
امام رضا(ع) در دیدارهای گوناگون و پاسخهای متعدد خود، صفات امام، ضرورت وحدت امام در هر زمان و حقوق امام بر امت را برمیشمرد تا زمینه شناخت امام را- هرچند از فعالیت ممنوع شده باشد- برای امت فراهم کرده، به ایشان آگاهی دهد که هرکس قدرت و حاکمیت را در دست گرفت لزوما امام نیست، بلکه باید از ویژگیهایی - که از ثوابت اسلام است- برخوردار باشد، از جمله: در دانش، داوری، پرهیزگاری، بردباری، دلاوری، بخشش و بندگی خداوند، سرآمد مردم باشد[۱۱۶].
بیان احادیث اهلبیت(ع) در زمینه توحید، ردّ تمام شبهههای اعتقادی در مورد صفات خداوند و تشبیه او و نیز باطل و مردد شمردن آرای مشبّهه، مجسّمه، مجبّره، مفوّضه و غلات، از دیگر مواردی بود که حضرت امام رضا(ع) در دوره ولایتعهدی خود بدان پرداخت[۱۱۷].
حفظ جان اهلبیت(ع)
حفظ جان اهلبیت(ع) و پیروان ایشان از دیگر رهآوردهای پذیرش ولایتعهدی از سوی امام رضا(ع) بود،؛ چراکه مأمون برای نزدیک شدن به امام(ع) و دلجویی از حضرتش، تمام رهبران قیامها از جمله، زید برادر امام رضا(ع)، ابراهیم و محمد فرزندان امام صادق(ع) را مورد عفو خود قرار داد و برخی از آنان را بهعنوان والی به کار گمارد. اصلاح آرام و مسالمتآمیز اوضاع، تجدید ساختار پایگاه مردمی پیرو اهلبیت(ع)، سامان دادن صف آنان و بهرهجویی از امکانات فراهم شده برای دگرگونی تحول بخشیدن به جنبش انقلابی، فرصتی را میطلبید که اینک بهطور مطلوبی فراهم شده بود.
در صورتی که امام رضا(ع) به پذیرش ولایتعهدی تن نمیداد، پیش از آنکه جنبشهای انقلابی، نقش خود را در میان امت ایفا کنند، خونهای فراوانی ریخته میشد؛ لذا امام رضا(ع) با در نظر گرفتن تمام شرایط آن روز و نیز باتوجه به اینکه اهلبیت(ع) و پیروان ایشان برای حرکت انقلابی مسالمتآمیز ـ نه رویارویی مسلحانه که بسیار گران تمام میشد و اوضاع داخلی را آشفته میکرد ـ به فرصتی نیاز داشتند، بهترین گزینه را در پذیرش ولایتعهدی دید[۱۱۸].
منابع
پانویس
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۴۴۲.
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج۶، رویدادهای سال ۱۹۸ق.
- ↑ تاریخ الموصل، ص۳۳۲- ۳۳۶.
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج۶، رویدادهای سال ۱۹۹- ۲۰۰ق.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۲۰۷.
- ↑ العبر فی خبر من غبر، ج۱، ص۲۶۳.
- ↑ تاریخ ابن خلدون، ج۵، ص۵۲۱.
- ↑ مروج الذّهب، ج۳، ص۳۴۵.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۶۱.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۲۰۸.
- ↑ اصول کافی، ج۱، ص۴۹۱؛ مناقب آل أبی طالب، ج۴، ص۳۶۸؛ بحار الانوار، ج۴۹، ص۵۷.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۱۴۹- ۱۵۰.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۲۴۵.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۶۵.
- ↑ بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۴۸.
- ↑ «عيون أخبار الرضا(ع) بِإِسْنَادِهِ إِلَى الرَّيَّانِ بْنِ شَبِيبٍ أَنَّ الْمَأْمُونَ لَمَّا أَرَادَ أَنْ يَأْخُذَ الْبَيْعَةَ لِنَفْسِهِ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنِينَ وَ لِلرِّضَا(ع) بِوَلَايَةِ الْعَهْدِ وَ لِلْفَضْلِ بِالْوِزَارَةِ أَمَرَ بِثَلَاثَةِ كَرَاسِيَّ فَنُصِبَتْ لَهُمْ فَلَمَّا قَعَدُوا عَلَيْهَا أَذِنَ لِلنَّاسِ فَدَخَلُوا يُبَايِعُونَ فَكَانُوا يُصَفِّقُونَ بِأَيْمَانِهِمْ عَلَى أَيْمَانِ الثَّلَاثَةِ مِنْ أَعْلَى الْإِبْهَامِ إِلَى الْخِنْصِرِ وَ يَخْرُجُونَ حَتَّى بَايَعَ فِي آخِرِ النَّاسِ فَتًى مِنَ الْأَنْصَارِ فَصَفَّقَ بِيَمِينِهِ مِنْ أَعْلَى الْخِنْصِرِ إِلَى أَعْلَى الْإِبْهَامِ فَتَبَسَّمَ أَبُو الْحَسَنِ(ع) فَقَالَ كُلُّ مَنْ بَايَعَنَا بَايَعَ بِفَسْخِ الْبَيْعَةِ غَيْرَ هَذَا الْفَتَى فَإِنَّهُ بَايَعَنَا بِعَقْدِهَا... وَ أَمَرَ الْمَأْمُونُ بِإِعَادَةِ النَّاسِ إِلَى الْبَيْعَةِ عَلَى مَا وَصَفَ أَبُو الْحَسَنِ(ع) فَقَالَ النَّاسُ كَيْفَ يَسْتَحِقُّ الْإِمَامَةَ مَنْ لَا يَعْرِفُ عَقْدَ الْبَيْعَةِ إِنَّ مَنْ عَلِمَ أَوْلَى بِهَا مِمَّنْ لَا يَعْلَمُ فَحَمَلَهُ ذَلِكَ عَلَى مَا فَعَلَهُ مِنْ سَمِّهِ». بحار الأنوار، ج۶۴، ص۱۸۵.
- ↑ «فَقَالَ(ع): اللَّهُمَّ إِنَّكَ قَدْ نَهَيْتَنِي عَنِ الْإِلْقَاءِ بِيَدِي إِلَى التَّهْلُكَةِ وَ قَدْ أُكْرِهْتُ وَ اضْطُرِرْتُ كَمَا أَشْرَفْتُ مِنْ قِبَلِ عَبْدِ اللَّهِ الْمَأْمُونِ عَلَى الْقَتْلِ مَتَى لَمْ أَقْبَلْ وَلَايَةَ عَهْدِهِ وَ قَدْ أُكْرِهْتُ وَ اضْطُرِرْتُ كَمَا اضْطُرَّ يُوسُفُ وَ دَانِيَالُ(ع) إِذْ قَبِلَ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا الْوِلَايَةَ مِنْ طَاغِيَةِ زَمَانِهِ اللَّهُمَّ لَا عَهْدَ إِلَّا عَهْدُكَ وَ لَا وَلَايَةَ لِي إِلَّا مِنْ قِبَلِكَ فَوَفِّقْنِي لِإِقَامَةِ دِينِكَ وَ إِحْيَاءِ سُنَّةِ نَبِيِّكَ مُحَمَّدٍ(ص) فَإِنَّكَ أَنْتَ الْمَوْلَى وَ أَنْتَ النَّصِيرُ وَ نِعْمَ الْمَوْلى أَنْتَ وَ نِعْمَ النَّصِيرُ ثُمَّ قَبِلَ(ع) وِلَايَةَ الْعَهْدِ مِنَ الْمَأْمُونِ وَ هُوَ بَاكٍ». عیون أخبار الرضا(ع)، ج۱، ص۲۰.
- ↑ عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۱۴۱.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۹۳.
- ↑ بحارالانوار، ج۴۹، ص۱۳۲؛ عیون اخبار الرضا(ع)، ج۱، ص۲۰.
- ↑ بحار الانوار، ج۴، ص۱۳۷؛ عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۱۴۱.
- ↑ حکومت عباسیان، ص۲۵۲.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۹۸.
- ↑ شذرات الذهب، ج۲، ص۳.
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۴۳۲- ۴۳۳.
- ↑ الفصول المهمه، ص۲۵۱؛ نور الابصار، ص۱۷۰.
- ↑ الفصول المهمه، ص۲۵۱؛ نور الابصار، ص۱۷۰.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۶۹؛ راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص۱۰۳ ـ ۱۱۲.
- ↑ بحار الانوار، ج۴۹، ص۴ (به نقل از: عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۱۳).
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۷۰؛ راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص۱۰۳ ـ ۱۱۲.
- ↑ فرائد السمطین، ج۲، ص۲۱۴.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۷۲؛ راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص۱۰۳ ـ ۱۱۲.
- ↑ بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۳۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۷۲؛ راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص۱۰۳ ـ ۱۱۲.
- ↑ فرائد السمطین، ج۲، ص۲۱۴.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۷۳؛ راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص۱۰۳ ـ ۱۱۲.
- ↑ علل الشرایع، ص۲۳۸.
- ↑ فرائد السمطین، ج۲، ص۲۱۵.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۷۴.
- ↑ تاریخ ابن خلدون، ج۵، ص۵۲۷- ۵۳۳.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۷۴؛ راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص۱۰۳ ـ ۱۱۲.
- ↑ مقاتل الطالبین، ص۵۲۴.
- ↑ ترجمه مقاتل الطالبین، ص۵۲۴.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۱۱۳.
- ↑ علل الشرایع، ص۲۳۷- ۲۳۸.
- ↑ الارشاد، ج۲، ص۲۵۹- ۲۶۰.
- ↑ ﴿قَالَ اجْعَلْنِي عَلَى خَزَائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ﴾ «(یوسف) گفت: مرا بر گنجینههای این سرزمین بگمار که من نگاهبانی دانایم» سوره یوسف، آیه ۵۵.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۱۳۹.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۱۴۱.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۷۵.
- ↑ عیون اخبار الرضا(ع)، ج۳، ص۱۳۹.
- ↑ «(یوسف) گفت: مرا بر گنجینههای این سرزمین بگمار که من نگاهبانی دانایم» سوره یوسف، آیه ۵۵.
- ↑ مناقب، ج۴، ص۳۶۳.
- ↑ عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۱۳۸؛ وسائل الشیعه، ج۱۲، باب ۴۸، ص۱۴۵.
- ↑ عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۱۳۸.
- ↑ عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۳۸۱.
- ↑ الإرشاد، ج۲، ص۲۶۲.
- ↑ عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۳۱۶.
- ↑ عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۱۳۸.
- ↑ عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۱۳۸.
- ↑ بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۲۸؛ عیون اخبار الرضا(ع)، ج۲، ص۱۴۶.
- ↑ «(یوسف) گفت: مرا بر گنجینههای این سرزمین بگمار که من نگاهبانی دانایم» سوره یوسف، آیه ۵۵.
- ↑ بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۳۰؛ امالی، شیخ صدوق، ص۶۵۹.
- ↑ «(یوسف) گفت: مرا بر گنجینههای این سرزمین بگمار که من نگاهبانی دانایم» سوره یوسف، آیه ۵۵.
- ↑ بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۳۶.
- ↑ بحار الانوار، ج۴۹، ص۵۶.
- ↑ «ای داود! ما تو را در زمین خلیفه (خویش) کردهایم پس میان مردم به درستی داوری کن و از هوا و هوس پیروی مکن که تو را از راه خداوند گمراه کند؛ به راستی آن کسان که از راه خداوند گمراه گردند، چون روز حساب را فراموش کردهاند، عذابی سخت خواهند داشت» سوره ص، آیه ۲۶.
- ↑ «و به پیمان وفا کنید که از پیمان خواهند پرسید» سوره اسراء، آیه ۳۴.
- ↑ «و نمیدانم با من و شما چه خواهند کرد» سوره احقاف، آیه ۹.
- ↑ «داوری جز با خداوند نیست (که) حق را پی میگیرد و او بهترین جداکنندگان (حق از باطل) است» سوره انعام، آیه ۵۷.
- ↑ بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۵۲.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام رضا، ص ۱۱۴-۱۲۸.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۱۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۷۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۸۰.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۸۰.
- ↑ علل الشرایع، ص۲۳۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۸۱.
- ↑ اعلام الوری، ج۲، ص۷۴ (به نقل از: الارشاد، ج۲، ص۲۶۲)؛ فصول المهمه، ص۲۵۵- ۲۵۶؛ و نک: خطبه آن حضرت در عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۱۴۶.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۱۴۷.
- ↑ الارشاد، ج۲، ص۲۶۳ (به نقل از: مدائنی تاریخنگار)؛ اعلام الوری، ج۲، ص۷۴؛ بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۴۷ (به نقل از الارشاد، ج۲، ص۲۶۳)؛ الفصول المهمه، ص۲۵۸.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۸۲.
- ↑ الفصول المهمه، ص۲۵۸.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۸۴.
- ↑ الفصول المهمه، ص۲۵۸- ۲۵۹ و متن دو نامه را نک: عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۱۵۴- ۱۵۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۸۵.
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۳۲۶.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۱۵۰.
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج۶، ص۷۲۷.
- ↑ تاریخ طبری، ج۸، ص۵۶۰.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۱۴۵؛ مقاتل الطالبیین، ص۵۶۵؛ الارشاد، ج۲، ص۲۶۲: «سِتَّةٌ آبَاؤُهُمْ مَنْ هُمْ *** أَفْضَلُ مَنْ يَشْرَبُ صَوْبَ الْغَمَامِ» این شعر از«نابغه ذبیانی» است که حاکم مدینه، عبد الجبار، سعید مساحقی بدان تمثل جست.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۸۶.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۱۵۰- ۱۵۱.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۸۷.
- ↑ بحار الانوار، ج۴۹، ص۲۱۰.
- ↑ العقد الفرید، ج۵، ص۳۵۸- ۳۵۹.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۸۹.
- ↑ أَلَامَ عَلَى حُبِّ الْوَصِيِّ أَبِي الْحَسَنِ وَ ذَلِكَ عِندِي مِنْ عَجَائِبِ ذِي الزَّمَنِ خَلِيفَةُ خَيْرِ النَّاسِ وَ الْأَوَّلُ الَّذِي أَعَانَ رَسُولَ اللَّهِ فِي السِّرِّ وَ الْعَلَنِ
- ↑ تذکرة الخواص، ص۳۲۰ (به نقل از: صولی، کتاب الاوراق): لَا تُقْبَلُ التَّوْبَةُ مِنْ تَائِبٍ *** إِلَّا بِحُبِّ ابْنِ أَبِي طَالِبِ أَخُو رَسُولِ اللَّهِ حِلْفُ الْهُدَى *** وَ الْأَخُ فَوْقَ الْخِلِّ وَ الصَّاحِبِ
- ↑ تذکرة الخواص، ص۳۱۹؛ تاریخ الخلفاء، ص۲۴۷.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۹۱.
- ↑ مناقب آل ابی طالب، ج۴، ص۳۵۲.
- ↑ طبرسی، الاحتجاج، ج۲، ص۴۱۹.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۱۷۹- ۱۹۱.
- ↑ طبرسی، الاحتجاج، ج۲، ص۴۲۳.
- ↑ طبرسی، الاحتجاج، ج۲، ص۴۳۶.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ص۱۹۱. شماری از این احتجاجها را نک: باب ۴، فصل ۳ همین کتاب.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۹۳.
- ↑ علامه حلی، کشف الیقین، ص۱۷.
- ↑ بحار الانوار، ج۲۸، ص۱۱۱.
- ↑ فرائد السمطین، ج۱، ص۹۰.
- ↑ «سپس این کتاب را به کسانی از بندگان خویش که برگزیدهایم به میراث دادیم» سوره فاطر، آیه ۳۲.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۲۲۲۸- ۲۴۰؛ تحف العقول، ص۴۲۵- ۴۳۶.
- ↑ بحار الانوار، ج۶۸، ص۲۳۶، حدیث ۲۰.
- ↑ طبرسی، الاحتجاج، ج۲، ص۴۴۱- ۴۴۲.
- ↑ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۲۱۳.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۹۵.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱۰، ص ۱۹۹.