حاکمیت در نهج البلاغه
حق حاکمیت
خاستگاه حکومت
مراد از حق حاکمیت، حق حاکم کردن است و حق در اینجا به معنای اجازه، رخصت و اختیار است[۱]، بدین معنا که اجازه و رخصت و اختیار تحقق حکومت و بر سر کار آوردن کسی یا کسانی برای اداره امور، از آن کیست و حکومت به عنوان سازمان و نهادی که حق استفاده از قدرت و اقتدار را دارد، با تکیه به خواست چه کسانی میتواند در عرصه جامعه، عمل نماید و به اداره امور بپردازد. آنچه از نهجالبلاغه برمیآید، این است که حق حاکمیت (یعنی اختیار بر سر کار آوردن زمامداران) برای مردم از سوی خدای متعال، رسمیت یافته است و خدای رحمان، حق تعیین سرنوشت سیاسی مردمان را به آنان واگذاشته و تحقق حکومت از آن مردم است و خداوند در این جهت، مردمان را با شناختهای فطری و ملاکهای عقلی و رهنمودهای دینی هدایت کرده است تا مردمان با آزادی و اختیار و از سر بینایی و دانایی، به صالحان و شایستگان، روی کنند و با اقبال به حق، حکومتی را تحقق بخشند که پاسدار حرمت و حقوق آنان باشد و عدالت و رفاه را بر پا نماید و مساوات و اخوت را فراهم سازد و بر اساس حرّیت و بصیرت، زمینه عبودیت پروردگار را محقق نماید. سخن امیرمؤمنان(ع) درباره اندیشه ضد حکومت و مخالف حق حاکمیت مردم که از جانب خوارج مطرح شده بود - چنانکه گذشت - نشاندهنده دیدگاه امام(ع) درباره خاستگاه حکومت است و اینکه حاکمیت مطلق در همه امور، از آن پروردگار عالمیان است و هم او حق حکومت را به انسانها بخشیده و مردمان را بر سرنوشت اجتماعی و سیاسی خویش، حاکم ساخته است: «نَعَمْ إِنَّهُ لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ، وَ لَكِنَّ هَؤُلَاءِ يَقُولُونَ لَا إِمْرَةَ إِلَّا لِلَّهِ، وَ إِنَّهُ لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِيرٍ، بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ»[۲]. آری! حُکم، جز از آن خدا نیست، لیکن اینان میگویند حکومت، جز برای خدا روا نیست؛ در حالی که مردمان را حاکمی باید، نیکوکار یا تبهکار.
امیرمؤمنان علی(ع) درباره تحقق حکومت خود نیز فرموده است: «أَمَا وَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ، وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ، لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ، وَ قِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ، وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلَّا يُقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ، وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ، لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا، وَ لَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا»[۳]. به حق آنکه دانه را شکافت و جان را آفرید، اگر حضور حاضران و اتمام حجت با اعلام وجود ناصران نبود و اگر خداوند از عالمان، پیمانی سخت نگرفته بود که در برابر شکمبارگی ستمگر و گرسنگی ستمدیده هیچ آرام و قرار نگیرند، بیتأمل، رشته حکومت را از دست میگذاشتم و پایانش را چون آغازش میانگاشتم و چون گذشته، خود را به کناری میداشتم. امام(ع) با سوگند خوردن به خدایی که همه چیز در یدِ قدرت اوست و حاکمیت مطلق بر جهان و انسان از آن اوست، خاستگاه حکومت را تبیین میکند. اینکه خاستگاه حکومت وی، تغلّب و تسلّط نبوده است و حکومت او بر دو خاستگاه حق استوار شده است و چنین حکومتی، هیچ نسبتی با إِمَارَةُ الْغَلَبَةِ یا إِمَارَةُ السُّلْطَةِ یا إِمَارَةُ الِاسْتِيلَاءِ ندارد. حکومت امام علی(ع) بر اساس پیمانی الهی و اقبالی مردمی شکل گرفت؛ پیمانی الهی که ماهیت حکومت حق را مشخص میکند و اقبالی مردمی که تحقق آن را فراهم مینماید. بنابراین، حکومت، خاستگاهی الهی و مردمی دارد، بدین معنا که خداوند از آگاهان و از فرهیختگان پیمان گرفته است که برای برپایی حق و عدالت بر خیزند. این، پیمانی فطری است؛ زیرا فطرت آدمی، عشق به کمال مطلق و انزجار از نقص است[۴] و عدالتدوستی و بیزاری از ستمگری، از همینجا بر میخیزد. هیچ انسانی به فطرت خود راضی نیست که ستمدیدهای، ستم بکشد و ستمگری، ستم کند؛ بلکه هر انسانی به فطرت خود، دوستدار عدالت و دادگری است و خواهان حکومت عدالت است و مشروعیت هر حکومت به ماهیت حقخواهانه و دادگرانه آن است و خداوند به چنین حکومتی، مهر تأیید زده و آن را مشروعیت بخشیده است. خاستگاه دیگر حکومت، خواست و تلاش در تحقق حکومت است که حکومت، جز با خواست و میل و رأی مردم، معنای حقیقی نمییابد.[۵]
بیمعنایی حکومت، بدون خواست و رضایت مردم
حکومت، بر دو پایه استوار است: مردم تشکیلدهنده حکومت و شایستگان ادارهکننده حکومت. در دیدگاه امام علی(ع)، حکومت بدون خواست و رضایت مردم، بیمعناست و شایستهترین اشخاص، در صورت ناخواهی و نارضایتی مردم، حق ندارند خود را بر مردم تحمیل کنند و حتی یک روز بدون خواست و رضایت عمومی بر سر کار بمانند. امیرمؤمنان علی(ع) در این باره فرموده است: «لَنَا حَقٌّ فَإِنْ أُعْطِينَاهُ، وَ إِلَّا رَكِبْنَا أَعْجَازَ الْإِبِلِ وَ إِنْ طَالَ السُّرَى»[۶]. ما را حقی است که اگر آن را به ما بدهند، بستانیم و اگر ندهند، ترک شتران سوار شویم و برانیم، هر چند شبروی به درازا بکشد. امام(ع) شایستگی خود را برای زمامداری امت، مطرح نموده و اینکه تا مردمان به شایستگان اقبال نکنند، آنان نمیتوانند تشکیل حکومت دهند و بدون خواست و رضایت ایشان بر سر کار آمدن و بر سر کار ماندنشان بیمعناست. این سخنی است که امیرمؤمنان(ع) پس از مرگ خلیفه دوم و به روز شورا، هنگامی که اعضای شورا برای انتخاب یک تن از میان خود اجتماع کردند، فرموده است[۷].
در سال ۲۳ هجری، چون عمر بن خطاب ضربت خورد و در بستر مرگ افتاد، فرمان داد که شورایی مرکب از شش نفر (عثمان بن عفان، عبدالرحمان بن عوف، سعد بن ابیوقاص، طلحه بن عبیدالله، زبیر بن عوام و علی بن ابیطالب(ع)) تشکیل شود و برای آنان، سه روز مهلت معین کرد تا از میان خود، یکی را به خلافت برگزینند و به ابوطلحه انصاری فرمان داد تا با پنجاه مرد مسلح، آنان را در خانهای گرد آورد تا کسی را از میان خود انتخاب نمایند. و فرمان داد که اگر پنج تن از آنان بر کسی همداستان شدند و یکی سر برتابید، او را گردن بزنند و اگر چهار تن بر کسی اتفاق کردند و دو کس مخالفت نمودند، گردن آن دو را بزنند و اگر سه تن به یک سوی شدند و سه تن دیگر به سویی دیگر، خلیفه از گروهی است که عبدالرحمان بن عوف در آن باشد و اگر آن سه تن دیگر با این گروه همداستان نشدند، آنان را به قتل برسانند. پس از مطرح شدن شورایی اینگونه، علی به بنیهاشم گفت: تصمیم عمر بر آن است که عثمان و بنیامیه را بر سر کار آورد؛ زیرا عمر فرمان داده است که از اکثریت پیروی شود و اگر دو تن، یکی را برگزینند و دو تن دیگر شخصی دیگر را، خلیفه در آن گروه است که عبدالرحمان بن عوف در میان ایشان است. اینک آشکار است که سعد بن ابیوقاص با پسر عموی خود، عبدالرحمان بن عوف، از در ناسازگاری در نیاید و عبدالرحمان بن عوف نیز داماد عثمان است و نتیجه شورا از پیش معلوم است.
بنا بر فرمان خلیفه، شورا تشکیل شد. آنگاه عبدالرحمان بن عوف گفت: کدامیک از شما زمامداری را از گردن خود برمیدارد تا شخصی شایستهتر آن را به عهده گیرد؟ کسی پاسخ نگفت. عبدالرحمان گفت: من خود را کنار میکشم. عثمان، از عمل او اظهار خرسندی کرد و دیگران نیز پذیرفتند، اما علی بن ابیطالب(ع)، خاموش بود و هیچ نمیگفت. عبدالرحمان، نظر او را پرسید. فرمود: «مرا تعهدی استوار سپار که حق را برگزینی و از هوای نفس، پیروی نکنی و جانب خویشاوندی را نگیری و خیرخواهی را در باره امت، دریغ نداری». عبدالرحمان، تعهد سپرد که چنین عمل کند[۸]؛ اما مشخص بود که سرنوشت شورا چه میشود و همانگونه روی داد که علی(ع) پیشبینی کرده بود. در پایان روز سوم پس از آنکه عبدالرحمان با برخی سرکردگان و بزرگان سخن گفت، زمینه تصمیم از پیش گرفته شده را فراهم کرد. در آن شورا، عبدالرحمان بن عوف، نخست خطاب به علی(ع) گفت: من با تو بیعت میکنم به اجرای احکام کتاب خدا و سنت پیامبر خدا و رعایت سیره ابوبکر و عمر. علی(ع) فرمود: «بر کتاب خدا و سنت پیامبر خدا و آنچه اجتهاد رأی خودم است». عبدالرحمان، از علی(ع) روی برگرداند و پیشنهاد خود را به عثمان، ارائه کرد و عثمان پذیرفت. عبدالرحمان، دوباره پیشنهاد خود را به علی(ع) عرضه داشت و علی(ع) نیز سخن خود را تکرار کرد. عبدالرحمان، این کار را سه بار انجام داد و در هر سه بار، پاسخ علی(ع) یکسان بود. پس از این گفتگو، عبدالرحمان با عثمان بیعت کرد و علی(ع) به عبدالرحمان فرمود: «به خدا سوگند، این کار را نکردی، مگر به امیدی که دوست شما [عمر] از دوست خود ابوبکر داشت»[۹].
پس از اینکه عبدالرحمان بن عوف و حاضران با عثمان بیعت کردند، علی(ع) گفت: «لَنَا حَقٌّ إِنْ نُعْطَهُ نَأْخُذْهُ، وَ إِنْ نُمْنَعْهُ نَرْكَبْ أَعْجَازَ الْإِبِلِ، وَ إِنْ طَالَ السُّرَى»[۱۰]. ما را حقی است که اگر آن را به ما بدهند، بستانیم و اگر ندهند ترک شتران سوار شویم و برانیم، هر چند شبروی به درازا بکشد. امام(ع) شایستگی خود را برای زمامداری امت، مطرح نموده و اینکه تا مردمان به شایستگان اقبال نکنند، آنان نمیتوانند تشکیل حکومت دهند و بدون خواست و رضایت ایشان بر سر کار آمدن و بر سرکار ماندنشان بیمعناست. این، سخنی است که امیرمؤمنان(ع) پس از مرگ خلیفه دوم و به روز شورا، هنگامی که اعضای شورا برای انتخاب یک تن از میان خود اجتماع کردند، فرموده است[۱۱].
در سال ۲۳ هجری، چون عمر بن خطاب ضربت خورد و در بستر مرگ افتاد، فرمان داد که شورایی مرکب از شش نفر (عثمان بن عفان، عبدالرحمان بن عوف، سعد بن ابیوقاص، طلحه بن عبیدالله، زبیر بن عوام و علی بن ابیطالب(ع)) تشکیل شود و برای آنان، سه روز مهلت معین کرد تا از میان خود، یکی را به خلافت برگزینند و به ابوطلحه انصاری فرمان داد تا با پنجاه مرد مسلح، آنان را در خانهای گرد آورد تا کسی را از میان خود انتخاب نمایند. و فرمان داد که اگر پنج تن از آنان بر کسی همداستان شدند و یکی سربرتابید، او را گردن بزنند و اگر چهار تن بر کسی اتفاق کردند و دو کس مخالفت نمودند، گردن آن دو را بزنند و اگر سه تن به یک سوی شدند و سه تن دیگر به سویی دیگر، خلیفه از گروهی است که عبدالرحمان بن عوف در آن باشد و اگر آن سه تن دیگر با این گروه همداستان نشدند، آنان را به قتل برسانند. پس از مطرح شدن شورایی اینگونه، علی به بنیهاشم گفت: تصمیم عمر بر آن است که عثمان و بنیامیه را بر سر کار آورد؛ زیرا عمر فرمان داده است که از اکثریت پیروی شود و اگر دو تن، یکی را برگزینند و دو تن دیگر شخصی دیگر را، خلیفه در آن گروه است که عبدالرحمان بن عوف در میان ایشان است. اینک آشکار است که سعد بن ابیوقاص با پسر عموی خود، عبدالرحمان بن عوف، از در ناسازگاری درنیاید و عبدالرحمان بن عوف نیز داماد عثمان است و نتیجه شورا از پیش معلوم است.
بنا بر فرمان خلیفه، شورا تشکیل شد. آنگاه عبدالرحمان بن عوف گفت: کدامیک از شما زمامداری را از گردن خود برمیدارد تا شخصی شایستهتر آن را به عهده گیرد؟ کسی پاسخ نگفت. عبدالرحمان گفت: من خود را کنار میکشم. عثمان، از عمل او اظهار خرسندی کرد و دیگران نیز پذیرفتند، اما علی بن ابیطالب(ع)، خاموش بود و هیچ نمیگفت. عبدالرحمان، نظر او را پرسید. فرمود: «مرا تعهدی استوار سپار که حق را برگزینی و از هوای نفس، پیروی نکنی و جانب خویشاوندی را نگیری و خیرخواهی را در باره امت، دریغ نداری». عبدالرحمان، تعهد سپرد که چنین عمل کند[۱۲]؛ اما مشخص بود که سرنوشت شورا چه میشود و همانگونه روی داد که علی(ع) پیشبینی کرده بود. در پایان روز سوم پس از آنکه عبدالرحمان با برخی سرکردگان و بزرگان سخن گفت، زمینه تصمیم از پیش گرفته شده را فراهم کرد. در آن شورا، عبدالرحمان بن عوف، نخست خطاب به علی(ع) گفت: من با تو بیعت میکنم به اجرای احکام کتاب خدا و سنت پیامبر خدا و رعایت سیره ابوبکر و عمر. علی(ع) فرمود: «بر کتاب خدا و سنت پیامبر خدا و آنچه اجتهاد رای خودم است». عبدالرحمان، از علی(ع) روی برگرداند و پیشنهاد خود را به عثمان، ارائه کرد و عثمان، پذیرفت. عبدالرحمان، دوباره پیشنهاد خود را به علی(ع) عرضه داشت و علی(ع) نیز سخن خود را تکرار کرد. عبدالرحمان، این کار را سه بار انجام داد و در هر سه بار، پاسخ علی(ع) یکسان بود. پس از این گفتگو، عبدالرحمان با عثمان بیعت کرد و علی(ع) به عبدالرحمان فرمود: «به خدا سوگند، این کار را نکردی، مگر به امیدی که دوست شما [عمر] از دوست خود ابوبکر داشت»[۱۳].
پس از اینکه عبدالرحمان بن عوف و حاضران با عثمان بیعت کردند، علی(ع) گفت: «لَنَا حَقٌّ إِنْ نُعْطَهُ نَأْخُذْهُ، وَ إِنْ نُمْنَعْهُ نَرْكَبْ أَعْجَازَ الْإِبِلِ، وَ إِنْ طَالَ السُّرَى»[۱۴]. همانا ما را حقی است که اگر آن را به ما بدهند، بستانیم و اگر ندهند، ترک شتران سوار شویم و برانیم، هر چند شبروی به درازا بکشد.
سپس امام علی(ع) به آنان فرمود: «شما را به خدا سوگند میدهم، آیا میان شما، جز من کسی هست که پیامبر خدا(ص) هنگام بستن پیمان برادری میان مسلمانان، میان او و خودش پیمان برادری بسته باشد؟». گفتند: نه. فرمود: «آیا میان شما، جز من کسی هست که پیامبر خدا(ص) درباره او فرموده باشد: «هر که را من مولای اویم، این مولای اوست؟». گفتند: نه. فرمود: «آیا میان شما، جز من، کسی هست که پیامبر خدا(ص)، به او فرموده باشد: «جایگاه تو نسبت به من، چون جایگاه هارون نسبت به موسی است، جز اینکه پس از من پیامبری نیست؟». گفتند: نه. فرمود: «آیا میان شما، جز من، کسی هست که برای ابلاغ سوره برائت، امین شمرده شده باشد و پیامبر خدا(ص) در باره او فرموده باشد: «این سوره را شخصی جز خودم یا کسی که از خود من است، نباید ابلاغ کند؟». گفتند: نه! فرمود: «آیا نمیدانید که اصحاب پیامبر خدا(ص) مکرر از میدانهای جنگ گریختند و من، هرگز نگریختم؟». گفتند: آری. میدانیم! فرمود: «آیا نمیدانید که من، نخستین مسلمانم؟». گفتند: چرا. میدانیم! فرمود: «کدامیک از ما از نظر نسب به پیامبر خدا(ص) نزدیکتریم؟». گفتند: تو! در این هنگام، عبدالرحمان بن عوف، سخن او را قطع کرد و گفت: ای علی! مردم، جز عثمان را نمیخواهند. پس راه کشته شدن خود را مگشا. سپس عبدالرحمان، رو به ابوطلحه انصاری کرد و فرمود: «ای ابوطلحه! عمر به تو چه فرمان داده است؟». گفت: فرمان داده است که هر کس جماعت مسلمانان را پراکنده سازد، بکشم. پس عبدالرحمان به علی(ع) گفت: در این صورت، بیعت کن، وگرنه از راه مؤمنان پیروی نکردهای و ما آنچه را فرمان یافتهایم، درباره تو اجرا میکنیم[۱۵]. در این هنگام، علی(ع) فرمود: «لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّي أَحَقُّ النَّاسِ بِهَا مِنْ غَيْرِي؛ وَ وَ اللَّهِ لَأُسْلِمَنَّ مَا سَلِمَتْ أُمُورُ الْمُسْلِمِينَ، وَ لَمْ يَكُنْ فِيهَا جَوْرٌ إِلَّا عَلَيَّ خَاصَّةً، الْتِمَاساً لِأَجْرِ ذَلِكَ وَ فَضْلِهِ، وَ زُهْداً فِيمَا تَنَافَسْتُمُوهُ مِنْ زُخْرُفِهِ وَ زِبْرِجِهِ»[۱۶]. همانا میدانید که من، سزاوارتر از دیگران به خلافت هستم. به خدا سوگند، مادام که کار مسلمانان به سامان باشد و جز بر من بر دیگران ستمی نرود، گردن مینهم. پاداش چنین گذشت و فضیلت آن را از خدا چشم میدارم و به زر و زیوری که بدان دل بستهاید و بر سر آن با یکدیگر رقابت میورزید، دیده نمیگمارم.
بنابراین ممکن است حکومت بر اساس تغلّب و تسلّط و استیلا پا بگیرد، چنانکه چیرگی و سلطهگری و خودکامگی، وجه غالب تاریخ به شمار میآید. امام(ع) در این سخن خاستگاه حکومت را تبیین فرموده است؛ اینکه حکومت باید بر اساس شایستهسالاری و مردمسالاری باشد. از این رو امیرمؤمنان(ع)، دو حقیقت را یادآور شده است: روی کردن به شایستگان و سزاوارترین مردمان و به سامان آمدن امور مردمان. امور جامعه، زمانی به درستی به سامان میآید و حرّیت و عدالت و رفاه، رخ میگشاید که شایستهترین مردمان، زمام امور را به دست گیرند. امام(ع) درباره چنین کسانی، یعنی خاندان پیامبر(ع)، فرموده است: «هُمْ مَوْضِعُ سِرِّهِ، وَ لَجَأُ أَمْرِهِ، وَ عَيْبَةُ عِلْمِهِ، وَ مَوْئِلُ حُكْمِهِ، وَ كُهُوفُ كُتُبِهِ، وَ جِبَالُ دِينِهِ، بِهِمْ أَقَامَ انْحِنَاءَ ظَهْرِهِ، وَ أَذْهَبَ ارْتِعَادَ فَرَائِصِهِ»[۱۷]. راز پیامبر(ص) بدانها سپرده شده است و هر که آنان را پناه گیرد، به حق راه برده است. مخزن علم پیامبرند و بیانگر احکام شریعت او هستند. قرآن و سنت، نزد آنان در امان است. چون کوه افراشته، نگهبان دین هستند و پشت اسلام، بدانها راست و ثابت و پابرجاست.
اما مهم آن است که چنین کسان، با همه شایستگیشان، باید با خواست و رضایت مردمان، زمام امور ایشان را به دست گیرند؛ زیرا حکومت از آن مردم و برای مردم است. این منطق سیاسی با حکومت پیامبر(ص) تحقق یافت و ایشان به علی(ع) سفارش کرده بود که جز بر این منطق، راه نسپارد. بعد از ماجرای سقیفه، امیرمؤمنان علی(ع) در پاسخ عبد الله بن عباس، به این منطق سیاسی اشاره کرد و فرمود: «إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ(ص) أَوْصَى إِلَيَّ وَ أَوْصَانِي أَنْ لَا أُجَرِّدَ سَيْفاً بَعْدَهُ حَتَّى يَأْتِيَنِي النَّاسُ طَوْعاً»[۱۸]. همانا رسول خدا(ص) به من سفارش کرد که پس از او شمشیر از نیام در نیاورم [و به زور و با غلبه بر سر کار نیایم] تا اینکه مردم با میل خود به من روی آورند.
شیخ مفید، شیخ طوسی، قاضی نعمان و علامه اربلی روایت کردهاند که عبدالرحمان بن ابی لیلی[۱۹] نزد امیرمؤمنان علی(ع) برخاست و گفت: ای امیرمؤمنان! از تو میپرسم تا فراگیرم. ما منتظر بودیم تا از امر خود (بر سر کار نیآمدن خویش پس از پیامبر) بگویی، اما نگفتی. آیا از امر خود برای ما نمیگویی که آیا موضعت در این باره به سبب عهدی از جانب پیامبر خدا(ص) بوده یا نظر خودت بوده است؟ ما سخنان بسیار درباره تو شنیدهایم و درستترین آنها نزد ما، آن است که از دهان خودت بشنویم و بپذیریم. ما میگفتیم: اگر زمامداری پس از پیامبر خدا(ص) به شما منتقل میشد، هیچکس با شما به مقابله برنمیخاست. به خدا سوگند، [اکنون] اگر از من پرسش شود، نمیدانم چه بگویم؟ اگر بگویم آنان از تو به زمامداری سزاوارتر بودند، پس چرا پیامبر خدا(ص) پس از حج بدرود، تو را نصب کرد و گفت: «أَيُّهَا النَّاسُ مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ»؛ «ای مردم! هر که من سرپرست اویم، پس علی، سرپرست اوست». و اگر تو از آنان به زمامداری سزاوارتری، پس چگونه آنان را به سرپرستی بپذیریم؟ امیرمؤمنان(ع) گفت: «يَا عَبْدَ الرَّحْمَنِ! إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَبَضَ نَبِيَّهُ(ص) وَ أَنَا يَوْمَ قَبَضَهُ أَوْلَى بِالنَّاسِ مِنِّي بِقَمِيصِي هَذَا، وَ قَدْ كَانَ مِنْ نَبِيِّ اللَّهِ إِلَيَّ عَهْدٌ لَوْ خَزَمْتُمُونِي بِأَنْفِي لَأَقْرَرْتُ سَمْعاً لِلَّهِ وَ طَاعَةً... وَ قَدْ كَانَ لِي عَلَى النَّاسِ حَقٌّ لَوْ رَدُّوهُ إِلَيَّ عَفْواً قَبِلْتُهُ وَ قُمْتُ بِهِ وَ كَانَ إِلَى أَجَلٍ مَعْلُومٍ»[۲۰]. ای عبدالرحمان! همانا خدای متعال، پیامبرش(ص) را برگرفت و در روز رحلت او، سزاواری من بر زمامداری مردم، بیشتر از سزاواریام به این پیراهنم بود. پیامبر خدا(ص) مرا متعهد به پیمانی کرده بود که اگر مرا با ریسمان هم میکشیدید، برای اطاعت از فرمان الهی، مخالفت نمیکردم.... حق حکومت بر مردم، از آن من بود که مهلتی معین داشت و اگر خود [با خواست و رضایت خویش] آن را به من میدادند، میپذیرفتم و بدان میپرداختم. بدین ترتیب، حکومت، برخاسته از حق حاکمیتی است که حاکم مطلق بر جهان و انسان، به مردمان واگذاشته و جز با خواست و رضایت و اقبال آنان به معنای مردمیاش تحقق نمییابد.[۲۱]
منابع
پانویس
- ↑ ر.ک: تفسیر موضوعی نهجالبلاغه (ویراست دوم)، ص۸۰-۸۱.
- ↑ نهجالبلاغه، حکمت ۴۰.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۳.
- ↑ طلب و اراده، ص۱۵۲.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، حکومت و مدیریت در نهج البلاغه ص ۵۱.
- ↑ نهجالبلاغه، حکمت ۲۲.
- ↑ شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید، ج۱۸، ص۱۳۳.
- ↑ تاریخ الطبری، ج۴، ص۲۲۹-۲۳۱؛ الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۶۶-۶۹.
- ↑ شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید، ج۱، ص۱۸۸.
- ↑ شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید، ج۱، ص۱۸۸؛ غریب الحدیث ابن قتیبه، ج۱، ص۳۷۰؛ تاریخ الطبری، ج۴، ص۲۳۶؛ الفتوح، ج۲، ص۹۶-۹۷؛ الفائق فی غریب الحدیث و الأثر، ج۲، ص۳۳۶؛ تاریخ مدینة دمشق، ج۴۲، ص۴۲۹؛ النهایة فی غریب الحدیث و الأثر، ج۲، ص۱۸۵؛ الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۷۴؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید، ج۱، ص۱۹۵؛ ج۶ و ص۱۶۷؛ ج۹، ص۳۰۷؛ ج۱۰، ص۲۸۶؛ ج۱۸، ص۱۳۲؛ ج۱۹، ص۱۳۴.
- ↑ شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید، ج۱۸، ص۱۳۳.
- ↑ تاریخ الطبری، ج۴، ص۲۲۹-۲۳۱؛ الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۶۶-۶۹.
- ↑ شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید، ج۱، ص۱۸۸.
- ↑ غریب الحدیث ابن قتیبه، ج۱، ص۳۷۰؛ تاریخ الطبری، ج۴، ص۲۳۶؛ الفتوح، ج۲، ص۹۶-۹۷؛ الفائق فی غریب الحدیث و الأثر، ج۲، ص۳۳۶؛ تاریخ مدینة دمشق، ج۴۲، ص۴۲۹؛ النهایة فی غریب الحدیث و الأثر، ج۲، ص۱۸۵؛ الکامل فی التاریخ، ج۳، ص۷۴؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابیالحدید، ج۱، ص۱۹۵؛ ج۶، ص۱۶۷؛ ج۹، ص۳۰۷؛ ج۱۰، ص۲۸۶؛ ج۱۸، ص۱۳۲؛ ج۱۹، ص۱۳۴.
- ↑ شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید، ج۶، ص۱۶۷-۱۶۸.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۷۴.
- ↑ نهجالبلاغه، خطبه ۲.
- ↑ الفصول المختارة، ص۲۵۰؛ رستگاری در پرتو امامت، ص۹۳؛ الصراط المستقیم إلی مستحقی التقدیم، ج۳، ص۱۵۸؛ الدرجات الرفیعة، ص۸۴.
- ↑ از اصحاب و راویان امیرمؤمنان علی(ع) که در جنگهای ایشان همراه وی بوده است. او صد و بیست نفر از صحابی پیامبر(ص) از انصار را درک کرد و از بسیاری از آنان، روایت کرد. درگذشت او به سال ۸۲ هجری بوده است (ر.ک: الطبقات الکبری، ج۶، ص۱۰۹-۱۱۳؛ رجال البرقی، ص۶؛ رجال الکشی، ص۹۸، ۱۰۰، ۱۰۱)؛ تهذیب التهذیب، ج۶، ص۲۳۴-۲۳۶.
- ↑ شرح الأخبار، ج۲، ص۲۶۰-۲۶۱؛ الأمالی مفید، ص۲۲۳-۲۲۴؛ الأمالی طوسی، ج۱، ص۷-۸؛ کشف الغمة، ج۲، ص۳.
- ↑ دلشاد تهرانی، مصطفی، حکومت و مدیریت در نهج البلاغه ص ۵۳.