تربیت فرماندهان نظامی

بارور ساختن ظرفیت‌های نظامی سربازان و تربیت فرماندهان جدید

سیره پیامبر اکرم(ص) و غزوه‌های بسیار و سریه‌ها و گروه‌های اعزامی او که شمار آنها به هفتاد[۱] می‌‌رسد، بیانگر آن است که حضرت، توجه و رغبت فراوانی به بهره‌گیری از تمام توان و ظرفیت‌های نظامی سربازان و فرماندهانی داشت که دعوتش را پذیرفته و تحت امرش بودند.

او از میان آنان، فرماندهانی برای سریه‌ها، بعثه‌ها یا جبهه‌هایی از سپاه خود برمی‌گزید. حضرت آنان را زیر نظر خویش تربیت می‌کرد و اصول فرماندهی و مدیریت را به آنان می‌آموخت و از میانشان، پرچم‌داران و علم‌داران سپاه خویش را بر می‌گزید و به فرماندهی سریه‌های اطلاعاتی شناسایی‌اش می‌گمارد؛ برای نمونه: پیامبر(ص) ابوبکر را به فرماندهی سریه‌ای گمارد که در سال هفتم هجری به‌سوی بنی‌کلاب در نجد اعزام شد. این سریه پیروزمندانه بود و ابوبکر توانست فرمان‌های پیامبر(ص) را با موفقیت اجرا کند[۲].

پیامبر(ص) عمر بن خطاب را که در جاهلیت سفیر قریش بود[۳]، به فرماندهی سریه‌ای در سال هفتم هجری به‌سوی گروهی از مردمان قبیله هوازن، در سرزمین «تربه» اعزام کرد. این سریه نیز در تحقق اهداف خود موفق بود[۴].

پیامبر اکرم(ص)، علی بن ابی‌طالب(ع) را فرمانده چندین سریه، قرار داده بود. او، علی(ع) را در سال ششم هجری در رأس سریه‌ای به‌سوی بنی‌سعد بن بکر اعزام کرد که با پیروزی مسلمانان همراه بود. همچنین او را به فرماندهی سریه‌ای برای نابودکردن بت قبیله طیء نام‌بردار به «فلس» روانه ساخت. سریه علی(ع) بر جنگجویان طیء به فرماندهی عدی بن حاتم طایی غالب آمد[۵] و ضمن در هم شکستن آن بت، غنایم بسیاری نصیب مسلمانان گرداند[۶]. پیامبر(ص)، در موردی دیگر، علی بن ابی‌طالب(ع) را در رمضان سال دهم به فرماندهی سریه‌ای به‌سوی قبیله «مذحج» در یمن فرستاد. علی(ع) در نبرد با آنان پیروز شد و با غنایم فراوان بازگشت. او همچنین شمار بسیاری از آنان را اسیر کرد و با خود به مدینه برد. این اسیران، بعدها به اسلام گرویدند[۷].

پیامبر اکرم(ص) در سال نخست هجرت، حمزة بن عبدالمطلب را در رأس سریه‌ای، به مأموریت فرستاد. در برخی کتاب‌های سیره آمده است: نخستین پرچم در اسلام، پرچم حمزة بن عبدالمطلب بود[۸].

حضرت، عبیدة بن حارث بن عبدالمطلب را به فرماندهی نخستین سریه اسلام برگزید. از جمله یاران عبیده در این سریه، سعد بن ابی‌وقاص بود[۹]. پیامبر(ص) سعد بن ابی‌وقاص را به فرماندهی سریه‌ای به سرزمین «خرّار» اعزام کرد تا به کاروانی از قریش حمله کنند. این سریه در سال نخست هجرت واقع شد[۱۰].

حضرت، عبدالله بن جحش را به فرماندهی سریه‌ای برگزید و او را به سرزمین «بطن نخله» اعزام نمود. این سریه، نخستین سریه‌ای بود که مسلمانان در آن، کسانی از مشرکان را کشتند، کسانی را به اسارت گرفتند و غنایمی را از آنان به دست آوردند[۱۱].

پیامبر(ص) زید بن حارثه را در رأس سریه‌ای مأمور ساخت که به کاروانی از قریش حمله کند. عملیات پیروزمندانه مسلمانان سبب شد تمام همراهان این کاروان بگریزند. مسلمانان همچنین، راهنمای کاروان، فرات بن حیان را اسیر کردند[۱۲].

پیامبر(ص) در بار دیگر، زید بن حارثه را به فرماندهی سریه‌ای منصوب کرد که در ربیع‌الآخر سال ششم به قبیله سلیم هجوم برد و ضمن اسیر کردن شماری از مردمان آن، غنایمی به دست آورد[۱۳].

حضرت، همو را به فرماندۀ سریه‌ای دیگر در جمادی‌الآخر سال ششم به‌سوی بنی‌تعبله روانه ساخت. دشمنان برای دوری از رویارویی با مسلمانان گریختند. بدین‌ترتیب، سریه مسلمانان با غنایم بسیار به مدینه بازگشت[۱۴]. حضرت او را در سریه‌ای دیگر، در جمادی‌الاولی سال ششم، مأمور ساخت به کاروانی از قریش حمله کند. در این سریه، زید بدون تلفات، غنایم فراوانی گرفت[۱۵].

پیامبر اکرم(ص) زید را به فرماندهی سریه‌ای برگزید و او را در جمادی‌الآخر سال ششم به‌طرف قبیله «جذام»، گسیل داشت. در این سریه، مسلمانان، هزار شتر و پنج هزار رأس گوسفند به غنیمت گرفتند و صد تن از دشمنان را اسیر کردند[۱۶]. حضرت همچنین او را در سریه‌ای دیگر به‌سوی عرب‌های بادیه‌نشین بنی‌فزاره در «وادی‌القری» اعزام کرد. این سریه با کشته‌ها و اسیرانی از مشرکان، پایان یافت[۱۷].

پیامبر اکرم(ص) عبدالله بن عتیک را به فرماندهی سریه‌ای گمارد که مأموریت آن، هلاک کردن ابورافع یهودی، دشمن سرسخت مسلمانان بود. این سریه در سال ششم هجری به‌سوی خیبر اعزام شد و مأموریت خود را بادقت تمام اجرا کرد. ظرفیت‌های ارزشمند رزمندگان مسلمان که شایسته توجه و برنامه‌ریزی برای استفاده بهینه از آن بود، در این سریه به‌روشنی نمود یافت.

فرمانده این سریه، عبدالله بن عتیک بود که زبان عبری را به‌خوبی می‌دانست و از این امتیاز برای ورود به دژ ابورافع و کشتن او بهره گرفت. برای بهتر پی‌بردن به ابعاد و ظرافت‌های این عملیات، روایت محمد بن اسماعیل بخاری از این رخداد را از نظر می‌گذرانیم: «پیامبر خدا(ص) گروهی از انصار را برای هلاک‌کردن ابو رافع یهودی به‌سوی آنان گسیل کرد و عبدالله بن عتیک را فرمانده آنان ساخت. ابورافع در دژ خود بود؛ از همین‌رو مسلمانان به آن سو رفتند. آنان غروب، که مردم چارپایان خود را از چَرا بازمی‌گرداندند، نزدیک دژ رسیدند. در این هنگام، عبدالله بن عتیک به یارانش گفت: «در جای خود بنشینید. من به‌سوی دربان می‌روم و می‌کوشم با چرب‌زبانی راهی به داخل دژ بیابم».

عبدالله پیش آمد تا نزدیک دروازه دژ رسید آنجا به‌گونه‌ای پیراهنش را بر سر کشید که گویی در حال قضای حاجت است. مردم به دژ بازگشته بودند و دربان که می‌خواست دروازه را ببندد، به عبدالله ندا داد: «اگر می‌خواهی وارد شوی، اکنون چنین کن؛ چون می‌خواهم دروازه را ببندم». عبدالله به دژ وارد شد و خود را پنهان کرد. دربان پس از بستن دروازه، کلیدها را بر میخی آویخت. عبدالله خود نقل می‌کند: «به‌طرف کلیدها رفتم؛ آنها را برداشتم و در را گشودم».

عبدالله، گروهی از یاران ابورافع را دید که به شب‌نشینی نزد وی پرداخته‌اند. پس پنهان شد تا آنها پراکنده شدند؛ سپس به‌طرف او حرکت کرد. از هر دری که می‌گذشت، آن را از داخل می‌بست تا کسی مانع اجرای مأموریتش نشود. او زمانی به ابورافع رسید که در خانه‌ای تاریک، در جمع خانواده‌اش بود. عبدالله که نمی‌دانست ابو رافع در کدام سوی خانه است، صدا زد: «ای ابورافع!»

ابورافع پاسخ داد: «کیستی؟» ابن عتیک، خود در وصف آن لحظات می‌گوید: «به‌سوی محل صدا رفتم با شمشیر، ضربه‌ای بر او زدم. در آن حال بسیار مضطرب بودم و از همین‌رو، نتوانستم کار را یک‌سره سازم. وی فریادی کشید و من از خانه خارج شدم. پس از اندکی درنگ بار دیگر به خانه‌اش وارد شدم و به او گفتم: «این چه صدایی بود ای ابو رافع؟» گفت: «وای بر تو! ناشناسی در خانه هست؛ اندکی پیش مرا با شمشیر زد». با خود گفتم ضربه‌ای بر او وارد ساخته‌ام که ناتوانش ساخته، اما هنوز نمرده است.

پس تیغ شمشیر را بر شکمش قرار دادم و چنان شمشیر را فروکردم که از پشتش خارج شد و دانستم که هلاک شده است. از خانه خارج شدم و درها را یکی پس از دیگری گشودم. در همین هنگام پایم شکست و من با عمامه [دستار]م آن را بستم. سپس راه افتادم و کنار دروازه آمدم. همان‌جا نشستم و با خود گفتم امشب از این دژ خارج نمی‌شوم تا یقین کنم او را کشته‌ام. با فرارسیدن فجر، خبر مرگ او را در دژ اعلام کردند[۱۸].

در سریه موته، پیامبر(ص)، زید بن حارثه را اول فرمانده سپاه مسلمانان برگزید. در این سریه شمار رزمندگان سه‌هزار تن بود که برای رویارویی با لشکر دویست‌هزارنفری نصرانیان رومی و عرب اعزام می‌‌شد. زید در همین سریه شهید شد.

حضرت، ابو عبیدة عامر بن جراح را به فرماندهی سریه‌ای به‌سوی بنی‌ثعلبه در سرزمین «ذی القصه» اعزام کرد. در این سریه که در ربیع‌الآخر سال ششم روی داد، مشرکان از منزلگاه خود متواری شدند و مسلمانان، چهارپایان و دارایی‌هایشان را غنیمت گرفتند[۱۹]. حضرت، همو را به فرماندهی سریه«خبط» برگزید و در رجب سال هشتم، او را به‌سوی قبیله جهینه اعزام فرمود[۲۰]. همچنین او را در رأس سریه‌ای به یاری عمر و بن عاص در سریه ذات‌السلاسل فرستاد[۲۱].

پیامبر(ص)، غالب بن عبدالله لیثی را به فرماندهی سریه‌ای برگزید و او را در رمضان سال هفتم، به‌سوی بنی‌عوال و بنی‌ثعلبه فرستاد. همچنین او را به‌سوی بنی‌ملوح و نیز بنی‌مرّه، در سرزمین «قرن» در فدک فرستاد. هدف سریه بنی‌مرّه، گرفتن انتقام خون مسلمانانی بود که مردان این قبیله آنان را به شهادت رسانده بودند. در این سریه، مسلمانان شماری از افراد این قبیله را کشتند و با به غنیمت‌گرفتن گوسفندان و شترهای آنان به‌سلامت بازگشتند[۲۲].

آنچه بدان اشاره شد، جلوه‌هایی از پرورش فرماندهان و بهره‌گیری از ظرفیت‌های نظامی مسلمانان از سوی پیامبر(ص) بود.

حضرت، شیوه دیگری را نیز در همین زمینه به کار می‌گرفت؛ این شیوه آن بود که فرماندهان، پرچم‌داران و عَلَم‌دارانی را در غزوه‌های خود بر می‌گزید که فرمان‌بردارش بودند. مصعب بن عمیر، پرچم‌دار مسلمانان در بدر و اُحُد بود.

علی بن ابی‌طالب(ع)، عبیدة بن حارث (پسرعموی پیامبر) و حمزة بن عبدالمطلب (عموی حضرت) افرادی بودند که پیامبر(ص)، برای نبرد با جنگاوران مشرکان برگزیده بود. در غزوه خیبر، زمانی پرچم به دست ابوبکر بود و زمانی در دست علی بن ابی‌طالب(ع)[۲۳].

در غزوه فتح مکه، پیامبر(ص) هنگامی که تصمیم گرفت وارد مکه شود، سپاهش را به سه بخش تقسیم و برای هر یک، فرماندهی منصوب کرد و مقرر فرمود هر بخش، از سویی وارد شوند. او، زبیر بن عوام را به فرماندهی جناح چپ، خالد بن ولید را به فرماندهی جناح راست و ابو عبیدة عامر بن جراح را به فرماندهی رزمندگان بی‌زره سپاهش منصوب فرمود[۲۴].

در غزوه اُحُد، پیامبر(ص) پس از ابلاغ فرمان‌های نظامی خود به کمان‌داران، عبدالله بن جبیر را فرمانده آنان ساخت. در غزوه بنی‌قریظه، مقرر فرمود که سعد بن معاذ درباره یهودیان تصمیم بگیرد و پیشاپیش یاد آورد که حکم او ـ هر چه باشد ـ آن را خواهد پذیرفت.

یهودیان بنی‌قریظه، خیانتی بسیار بزرگ مرتکب شده بودند. آنان به توطئه‌ای دست زده بودند که امنیت عمومی امت و حکومت اسلامی را به خطر افکنده بود و هدفش نابودکردن حکومت اسلامی بود. برگزینی سعد برای تصمیم‌گیری درباره یهودیان کینه‌توزی که در عصر جاهلیت، هم‌پیمانان او بودند آشکارا می‌نمایاند که پیامبر(ص) به فرماندهان مسلمان، توجهی ویژه داشته است و آنان را در طرح‌ریزی، اجرا و فرماندهی سهیم می‌کرد. حضرت به فرماندهان خود، امکان می‌داد که با آزادی تمام تصمیم بگیرند؛ حتی اگر این تصمیم‌ها، بسیار سرنوشت‌ساز می‌بود! هدف پیامبر(ص) از این اقدام‌ها، آن بود که شخصیت فرماندهی را در فرماندهان خود، رشد دهد تا ظرفیت‌ها و توانایی‌های آنان را شکوفا سازد و از متوقف‌شدن آنها در حد مشخصی، جلوگیری کند. البته تمام این اقدامات، زیر نظر پیامبر(ص)، با راهنمایی‌های او انجام می‌پذیرفت و حضرت در مواقع لزوم، تصمیم‌های فرماندهان خود را اصلاح می‌کرد.

بنابراین، پیامبر(ص)، فرماندهی خودرأی نبود که خود تمام تصمیم‌ها را بگیرد و تمام قدرت را در سیطره خویش قرار دهد و همه شخصیت‌های پیرامونش را در خود ذوب نماید.

نکته دیگر آنکه پیامبر(ص) توجه ویژه‌ای به جذب فرماندهان نظامی دشمن به‌سوی خود و واردساختن آنان به دین اسلام داشت. او با این شیوه تمام توان و ظرفیت‌های نظامی، علمی و فنی این فرماندهان را به خدمت اسلام و مسلمانان در می‌آورد.

پیامبر(ص)، ارزش نظامی و توانایی‌های جنگی خالد بن ولید را خوب می‌شناخت؛ از همین‌رو کوشید وی را به خود جذب کند. حضرت، در این راه از برادر او که پیش‌تر اسلام آورده بود، بهره گرفت. خالد بن ولید، در وصف ماجرای اسلام‌آوردن خود می‌گوید: «پیامبر(ص)، برای عمره گزاردن به مکه آمده بود. من آن هنگام خود را پنهان ساخته بودم و شاهد وارد شدنش نبودم. برادرم، ولید بن ولید نیز همراه حضرت برای عمره‌گزاری آمده بود. او در پی من گشت اما مرا نیافت. از این‌رو، نامه‌ای برایم نوشت که در آن آمده بود: «﴿بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ برای من چیزی عجیب‌تر از روی‌گردانی تو از اسلام نیست. آیا کسی از شناخت اسلام روی می‌گرداند؟

پیامبر(ص)، سراغت را از من گرفت و فرمود: «خالد کجاست؟» پاسخ دادم: «خداوند او را خواهد آورد». فرمود: «کسی چون او نباید از اسلام روی‌گردان باشد. اگر توانایی‌هایش را در جبهه مسلمانان بر ضد مشرکان به کار می‌گرفت، برایش بسیار خوب بود. او توانایی‌های خود را در راه‌های دیگری آزموده و اثبات کرده است. پس ای برادر! آنچه را از دست داده‌ای بازیاب. فرصت‌های نیکویی را از دست داده‌ای».

خالد می‌گوید: «هنگامی که این نامه به دستم رسید، انگیزه یافتم که از مخفیگاه خود خارج شوم و در وجودم علاقه‌ای به اسلام پیدایی گرفت. سخن رسول خدا(ص)، مرا شادان ساخته بود»[۲۵].

هنگامی که خالد بن ولید اسلام آورد، پس از اندک زمانی، پیامبر(ص)، او را به فرماندهی چند سریه برگزید. در نبرد موته نیز پس از به‌ شهادت ‌رسیدن هر سه فرمانده سپاه اسلام، مسلمانان اتفاق‌نظر داشتند که او فرمانده سپاه اسلام باشد. پیامبر(ص)، این رخداد را یک پیروزی به شمار آورده و فرموده بود: «پرچم سپاه را خالد بن ولید به دست گرفته است؛ خداوند با دست او پیروزی را نصیب مسلمانان می‌گرداند». همچنین در فتح مکه، حضرت، او را به فرماندهی جناح راست سپاه اسلام منصوب فرمود.

پیامبر(ص)، به همین شکل، بی‌درنگ پس از اسلام‌آوردن عمرو بن عاص[۲۶]، از توانایی‌های او بهره برد. حضرت او را به فرماندهی سریه ذات السلاسل برگزید و ابوبکر و عمر بن خطاب را تحت فرمان او قرار داد. در جریان این سریه، هنگامی که عُمر به عمرو بن عاص اعتراض کرد که چرا اجازه نمی‌دهد در سرمای شب، آتش برافروزند. ابوبکر به عُمر گفت: «به او اعتراض نکن؛ پیامبر(ص)، او را به سبب دانشش به فنون جنگ، به فرماندهی ما گمارده است»[۲۷].

به‌واقع او یک فرمانده نابغه بود. روزی عمر بن خطاب او را در حال راه رفتن دید و به او گفت: «سزاوار است که ابوعبدالله همواره در حال فرماندهی بر زمین گام بردارد».

در الاصابة درباره او آمده است: «هنگامی که عمرو بن عاص اسلام آورد، پیامبر(ص)، او را به سبب دانش و شجاعتش به خود نزدیک ساخت»[۲۸]. پس عجیب نیست که پیامبر(ص)، او را به حکومت عمان منصوب کند.

مالک بن عوف، فرد دیگری بود که حضرت توانست قلب او را به خود متمایل سازد. او فرمانده «هوازن» بود و کینه شدیدی به اسلام داشت. او پس از فتح مکه، قبیله هوازن را به نبرد مسلمانان آورد اما شکست خورد و گریخت. اکنون باید دید پیامبر(ص)، چگونه این فرمانده دشمن را به خود جذب کرد و از سربازان و بلکه فرماندهان سپاه اسلام گرداند.

در کتاب‌های سیره آمده است: هنگامی که نمایندگان هوازن نزد پیامبر(ص) آمدند، از حضرت خواستند که اسیران و اموال به غنیمت گرفته شده از قبیله‌شان را باز گرداند.

حضرت از آنان پرسید: «مالک بن عوف پس از شکست چه کرد؟» گفتند: «گریخت و نزد قبیله ثقیف به دژ طایف رفت». فرمود: «به او خبر دهید اگر اسلام آورد و نزد من بیاید خانواده و دارایی‌اش را به او باز می‌گردانم و افزون بر این، صد شتر به او عطا می‌کنم». در آن هنگام پیامبر(ص)، فرمان داده بود خانواده مالک، در مکه نزد عمه‌شان، ام‌عبدالله بنت ابی امیه، حبس شوند. فرستادگان هوازن گفتند: «ای رسول خدا! آنان بزرگان و عزیزترین افراد ما هستند». فرمود: «من خیرشان را می‌خواهم». حضرت، دارایی مالک را نیز نگاه‌داشته و آن را تقسیم نکرده بود.

مالک هنگامی که از رفتار و وعده پیامبر(ص)، در قبال خانواده و دارایی خود آگاه شد و دانست که خانواده و دارایی‌اش برای بازگردانده شدن به او آماده‌اند، از آن بیمناک شد که ثقیف، از آنچه پیامبر(ص)، به او وعده داده است آگاه شوند و او را به حبس کنند و آزارش رسانند. از همین‌رو، فرمان داد شترش را در «دحنا» آماده سازند، آن‌گاه دستور داد شبانه اسبی برایش مهیا کنند. او شبانه از دژ خارج شد و خود را به «دحنا» رساند و از آنجا با شترش به‌سوی حضرت، ره سپرد و در «جعرانه» یا مکه به او رسید. پیامبر(ص) خانواده و دارایی‌اش را به او بازگرداند و صد شتر نیز به او عطا فرمود؛ مالک نیز اسلام آورد. او هنگام اسلام‌آوردن این ابیات را سرود[۲۹]: «در میان تمام مردم، کسی را چون محمد نیافته‌ام.

هنگامی که از او پیروی شد، به وعده‌اش وفا کرد و پاداشی نیکو عطا نمود. هرگاه که بخواهی، او تو را از رخدادهای آینده آگاه می‌سازد.

هنگامی که لشکر دشمن نیزه‌ها و شمشیرهای تیزش را بر او بکشد، گویی او شیری است که همراه فرزندان خود در میان غبار نبرد، در کمینگاه خود به کمین دشمنان نشسته است».

پیامبر(ص)، پس از اسلام‌آوردن مالک بن عوف او را سرپرست و بزرگ مسلمانان قوم خود و نیز مسلمانان هوازن، بنی‌فهم، بنی‌سلمه و بنی‌ثماله ساخت. گروهی از مسلمانان دیگر نیز به او پیوستند و او با یاری آنان، لشکری تشکیل داد که با آن به نبرد مشرکان می‌رفت و بر قبیله ثقیف، حمله می‌برد. هرگاه چارپایان این قبیله به چراگاه‌ها می‌رفتند بر آنها هجوم می‌برد. در آن هنگام مردمان قبیله ثقیف می‌پنداشتند که با عقب‌نشستن پیامبر و سپاهش از سرزمین آنان، دیگر خطری تهدیدشان نمی‌کند؛ از همین‌رو، چارپایان خود را برای چَرا بیرون می‌آوردند. او هرگاه به چارپایان مشرکان دست می‌یافت، آن را به غنیمت می‌گرفت و اگر کسی از مردانشان را می‌دید، او را می‌کشت. او خمس غنیمت‌ها را برای پیامبر(ص) می‌فرستاد که گاه صد شتر بود و گاه هزار گوسفند. او در یکی از حمله‌هایش، بر گله‌ای از چارپایان مردم طایف در یک صبح، هزار گوسفند غنیمت گرفت[۳۰].

پیامبر(ص)، توجه ویژه‌ای به بهره‌گیری از ظرفیت‌های نیروهای جوان و شکوفا ساختن آن داشت تا از بین آنان جانشینانی برای فرماندهانش خود تربیت کند. حضرت، اسامة بن زید بن حارثه را که هنوز ۲۰ سال نداشت، به فرماندهی سریه‌ای برگزید که به سرزمین فلسطین اعزام کرد[۳۱].

در فتح مکه نیز پرچم سپاه خود را از دست سعد بن عباده گرفت و به قیس، فرزند جوان سعد، سپرد[۳۲].

حضرت پس از اسلام‌آوردن «باذان بن ساسان» او را به حکومت یمن گمارد. پس از درگذشت باذان، فرزندش «شهر» را به‌جای پدرش حاکم آن سرزمین ساخت[۳۳].

خلاصه سخن آنکه، فرمانده نظامی موفق کسی است که از تمام ظرفیت‌های موجود نظامی، بهره گیرد و در عین ‌حال به ارتقا و تقویت آن بپردازد و با مأموریت‌های نظامی، بر مهارت و تجربه نیروهایش بیفزاید.

البته او به این اقدامات بسنده نمی‌کند بلکه با آموزش نیروهای جوان، تحت اشراف و نظارت خویش، از آنان فرماندهانی جوان می‌سازد و سپس آنها را در غیاب خود به فرماندهی عملیات‌های نظامی می‌گمارد تا فرماندهی را در عرصه عمل نیز تجربه کنند.

نکته دیگر اینکه: فرمانده نظامی موفق، تمام تلاشش را به کار می‌گیرد تا فرماندهان و نیروهای نظامی زبده مخالف را نیز به‌سوی خود جذب کند و توان و ظرفیت آنان را در خدمت اهداف خویش قرار دهد.

مکتب نظامی پیامبر(ص)، بهترین نمونه در این زمینه است. در ایام فتوحات اسلامی، در فاصله زمانی سال‌های یازدهم تا نود و چهار هجری، سپاه اسلام، ٢۵۶ فرمانده به خود دید. دویست و شانزده تن از این فرماندهان، از صحابیان رسول خدا(ص)، و بقیه از تابعان بودند[۳۴].

این مسئله می‌نمایاند که مکتب نظامی پیامبر(ص)، تا چه اندازه در تربیت فرماندهان نظامی موفق بوده است و نقش کوشش‌ها و نبوغ شخصی رسول خدا(ص)، در این موضوع به چه اندازه بوده است[۳۵].

منابع

پانویس

  1. ابن حجر در فتح الباری (ج ۸، ص۲۳۸) می‌نویسد: «ابن اسحاق، شمار سریه‌ها و گروه‌های اعزامی پیامبر(ص) را شصت و سه مورد، واقدی هشتاد و چهار، ابن الجوزی در التلقیح شصت و پنج، مسعودی، شصت، شیخ ما در نظم السیرة، بیش از هفتاد و حاکم نیشابوری در الاکلیل آنها را بیش از صد مورد دانسته‌اند. احتمالاً حاکم، شمار غزوه‌ها را نیز به آنها افزوده است». این کلام ابن حجر می‌نمایاند که شمار سریه‌ها و گروه‌های اعزامی بیش از هفتاد مورد است؛ زیرا شمار غزوه‌ها، بیست و هفت مورد بوده است.
  2. نک: الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۱۷؛ سیره نبوی ابن کثیر، ج۳، ص۴١٨؛ زاد المعاد، ج۳، ص٣۵٩-٣۶٠.
  3. مؤلف محترم برای این سفارت، مأخذی ارائه نداده است.
  4. نک: الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۱۷-۱۱۸؛ شرح المواهب اللدنیة، ج۲، ص٢۴٩؛ سیره نبوی ابن کثیر، ج۳، ص۴١٧؛ تاریخ طبری، ج۳، ص۹۹.
  5. نک: اقتباس النظام العسکری، ص۷۲-۷۳.
  6. اقتباس النظام العسکری، ص۹۰-۹۱.
  7. اقتباس النظام العسکری، ص۹۲-۹۳.
  8. سیره نبوی ابن هشام، ج۱، ص۵۹۵؛ سیره نبوی ابن کثیر، ج۲، ص۳۳۸؛ الطبقات الکبری، ج۲، ص۶.
  9. سیره نبوی ابن هشام، ج۱، ص۵۹۱.
  10. سیره نبوی ابن هشام، ج۱، ص۶٠٠.
  11. سیره نبوی ابن هشام، ج۱، ص۶٠١-۶٠۵.
  12. سیره نبوی ابن هشام، ج۲، ص۵۰؛ الطبقات الکبری، ج۲، ص٣۶.
  13. اقتباس النظام العسکری، ص۷۰-۷۱.
  14. اقتباس النظام العسکری، ص۷۰-۷۱.
  15. اقتباس النظام العسکری، ص۷۰-۷۱.
  16. اقتباس النظام العسکری، ص۷۰-۷۱؛ سیره نبوی ابن هشام، ج۲، ص۶١٢-۶١۶.
  17. سیره نبوی ابن هشام، ج۲، ص۶١٧-۶١٨.
  18. عمدة القاری، ج۱۷، ص۱۳۵-۱۳۸.
  19. اقتباس النظم العسکری، ص۶٨-۶٩.
  20. نک: الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۲۲؛ عمدة القاری، ج۱۸، ص١۵-١۶؛ مغازی واقدی، ج۲، ص٧٧۴-٧٧٧؛ سیره نبوی ابن هشام، ج۲، ص۶٣٢-۶٣٣.
  21. نک: مغازی واقدی، ج۲، ص٧۶٩-٧٧۴؛ الطبقات الکبری، ج۲، ص١٣١؛ عیون الاثر، ج۲، ص١۵٧.
  22. نک: غزوة الحدیبیة، ص۱۸۷-۱۸۸، ۱۹۰-۱۹۲.
  23. البته پیروزی به دست علی بن ابی‌طالب(ع) حاصل شد.
  24. نک: غزوة الفتح الاعظم، ص۹۷.
  25. نک: مغازی واقدی، ج۲، ص٧۴۶-٧۴٩؛ صفة الصفوة، ج۱، ص۶۵٠-۶۵٢؛ سیره نبوی ابن کثیر، ج۳، ص۴۵٠-۴۵٣؛ امتاع الاسماع، ج١، ص٣۴٢.
  26. عمرو بن عاص و پدرش عاص بن وائل، از آزاردهندگان و دشمنان سرسخت پیامبر(ص) بودند و آیه ﴿إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ سوره کوثر در شأن همین عاص بن وائل است. عمرو بن عاص با گفتار و رفتارش پیامبر(ص) را می‌آزرد. اشعاری در هجو پیامبر(ص) می‌گفت و به کودکان یاد می‌داد تا بخوانند و آن حضرت را آزار دهند. او از جمله کسانی بود که زهدان شتر روی آن حضرت در حالت سجده انداختند. او از هیچ کوششی برای ضربه‌زدن به اسلام و مسلمانان دریغ نمی‌ورزید. و در سفری به حبشه، پادشاه حبشه را برای بیرون‌راندن مسلمانان یا کشتن آنها تشویق می‌کرد. عمروعاص بعد از مسلمان شدن هم، نقش منافقانه داشت؛ در جریان قتل عثمان از توطئه‌گران بود ولی بعد از کشته‌شدن او به معاویه پیوست و به خون‌خواهی او برخاست! و شجاعت او در جنگ صفین آشکار شد، وقتی خود را به شمشیر امیرمؤمنان گرفتاردید، با برهنه شدن، خود را نجات داد! قرآن به نیزه کردن و فریب‌دادن ابوموسی در حکمیت نیز از نقش‌های شیطانی او در همین جنگ بود. همچنین در شهادت محمد بن ابی‌بکر نیز نقش مستقیم داشت برای آگاهی بیشتر، نک: پیغمبر و یاران، ج۵، ص۵۴؛ سفینة البحار، ج۶، ص۴۶۴؛ تلخیص الغدیر، ص١٣٧-١۴٧.
  27. فتح الباری، ج۹، ص۱۳۷.
  28. الاصابة، ج۳، ص۲.
  29. مَا إِنْ رَأَيْتُ و لَا سَمِعْتُ بِمِثْلِهِ *** فِي النَّاسِ كُلِّهِمُ بِمِثْلِ مُحَمَّدِ أَوْفَى و أَعْطَى لِلْجَزِيلِ إِذَا اجْتَدَى *** و إِذَا تَشَأْ يُخْبِرْكَ عَمَّا فِي غَدِ و إِذَا الْكَتِيبَةُ عرّدت أنيابها *** أُّمّ الْعِدَى فيها بكُلِّ مُهَنَّد فَكَأَنَّهُ لَيْثٌ لَدَى أَشْبَالِهِ *** وَسْطَ الْهَبَاءَةِ و خَادِرٌ فِي مَرْصَدِ
  30. سبل الهدی والرشاد، ج۵، ص۵۸۸-۵۹۰؛ نک: تاریخ الخمیس، ج۲، ص۱۱۳؛ تاریخ طبری، ج۳، ص۱۳۵؛ شرح المواهب، ج۳، ص۵؛ السیرة الحلبیة، ج۳، ص۹۷-۹۸؛ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص٢۶٩؛ امتاع الاسماع، ج۱، ص۴٣؛ حدائق الانوار، ج۲، ص۶٩١-۶٩٢.
  31. سیره نبوی ابن هشام، ج۲، ص۶۴١-۶۴٢.
  32. نک: سیره نبوی ابن کثیر، ج۳، ص۵۵٠؛ الدرر فی اختصار المغازی و السیر، ص١۶١؛ السیرة الحلبیة، ج۳، ص۲۲؛ جوامع السیرة النبویة، ص۱۸۲؛ امتاع الاسماع، ج۱، ص٣٧۵.
  33. نک: زاد المعاد، ج۱، ص۳۱-۳۲؛ سیره نبوی ابن هشام، ج۲، ص۶۰۰.
  34. اقتباس النظام العسکری، ص١٣۴.
  35. ابوفارس، محمد عبدالقادر، مکتب نظامی پیامبر اعظم، ص ۲۲۹-۲۴۰.