تشکیل حکومت الهی در معارف و سیره امام صادق
مقدمه
حکومت اسلامی و تشکل صالحان در پوستهای به نام خلافت حقه الهیه از نوامیس تشریعی خداوند است که همه انبیا و ائمه دین به دنبال آن بودهاند و سرانجام در آخرالزمان شکل اکمل آن را حضرت صاحبالزمان(ع) تحقق خواهد داد. آنگونه که پیامبر اکرم خلافت الهی تشکیل داد و در مدینه حکومت عدل بر مردم تحقق عینی و ملموس پیدا کرد، غدیر استمرار آن خلافت صالحان را در بستر تاریخ رقم زد و امیرالمؤمنین پس از ۲۵ سال خانهنشینی در پنج سال خلافتش با انبوهی از مشکلات که توسط معاویه و ناسازگاران زمانش دست و پنجه نرم میکرد توانست رشحاتی از آن خلافت نور را به تاریخ نشان دهد و عصر حیات امام صادق(ع) که بیش از صد سال از آن زمان میگذرد در اندیشه شیعیان تشکیل آن حکومت، انتظاری دردآور بود که چرا موانعش برطرف نمیشود؟
راوی میگوید: من از امام صادق(ع) شنیدم که فرمود: خداوند برای این امر سال ۷۰ هجری را در نظر گرفته، یعنی ۱۰ سال بعد از شهادت امام حسین(ع)، «فَلَمَّا قُتِلَ الْحُسَيْنُ(ع) اشْتَدَّ غَضَبُ اللَّهِ عَلَى أَهْلِ الْأَرْضِ» وقتی حسین(ع) کشته شد این تاریخ را خداوند عقب انداخت.
تقدیر الهی با سهلانگاری و کوتاهی و عدم لیاقت مردم به تأخیر افتاد و تأخیر خلافت الهیه مجازاتی بود که مردم در پاسخ به ضعفهای خود دریافت کردند. اگر مردم در حادثه کربلا ضعف نشان نمیدادند وعده الهی تحقق مییافت و به تأخیر نمیافتاد.
ابان بن عثمان از أبیالصباح کنانی روایت کرده که گفت: امام باقر(ع) به فرزندش امام صادق(ع) نگاه کرده فرمود: این «پسر» را میبینی؟ این از کسانی است که خدای عزوجل دربارهشان فرموده: ﴿وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ﴾[۱][۲].
شاید تحت تأثیر همین بیانات است که اندیشه قیام و خلافت امام صادق(ع) در میان شیعیان خاص نیز رواج یافته بود و نزدیکترین یاران امام و پدر بزرگوارش آن را همچون آیندهای محتوم به خود نوید میدادند. شیخ «در رجال کشی» حدیثی نقل میکند که از آن میتوان میزان امیدواری یاران نزدیک را دانست. یکی از شیعیان مال بسیاری به مخالفان، مدیون میشود و چون از پرداخت آن عاجز میماند و میگریزد، زراره که یکی از برجستهترین شیعیان است نزد امام میآید و ماوقع را میگوید و سپس میپرسد که اگر این امر نزدیک است این شخص مدیون صبر کند تا با قائم خروج کند و اگر در آن تأخیری هست با طلبکاران از در مصالحه درآید؟ حضرت در پاسخ به این جمله اکتفا میکند: انشاءالله خواهد شد. زراره میپرسد تا یک سال؟ باز امام میگوید: انشاءالله خواهد شد، میپرسد تا دو سال؟ میفرماید: انشاء الله خواهد شد، زراره خود را قانع میکند که این امر تا دو سال دیگر واقع خواهد شد[۳].
در روایت دیگری هشام بن سالم که او نیز از چهرههای برجسته شیعه است نقل میکند که زراره به من گفته بود بر فراز پایههای خلافت کسی غیر از جعفر بن محمد را نخواهی دید. چون امام صادق(ع) وفات یافت نزد او رفتم و این سخن را یادش میآوردم و بیم آن داشتم که وی انکار کند که چنین سخنی به من گفته است، زراره در جواب گفت: من آن را طبق استنباط و نظر خود گفته بودم[۴].
در راستای امیدآفرینی است که زراره اینگونه سخن میگوید، زرارهای که از خواص است مسائل پشت پرده و اسرار را آگاه است. در کتاب نصوص از مسعده روایت کرده که گفت: نزد حضرت صادق(ع) بودم، پیرمردی قد خمیده که تکیه بر عصا کرده بود وارد شد و سلام کرد. آن حضرت جوابش را داد سپس عرض کرد: ای فرزند رسول خدا دستت را بده ببوسم، حضرت دستش را داد، پیرمرد بوسید و گریست. حضرت فرمود: ای پیرمرد سبب گریهات چیست؟ عرض کرد: قربانت گردم، صد سال است انتظار قائم شما را دارم و همیشه میگویم این ماه و این سال «میآید» و اکنون عمرم سپری شده و پوستم خشکیده و استخوانم باریک و عمرم به آخر رسیده و آنچه میخواهم «که موجب مسرت من باشد» در شما نمیبینم، «آنچه تاکنون» در شما «دیده» و میبینم همیشه از شما کشته و فراری هستند و در مقابل، دشمنانتان زمام امور را در دست دارند و با وسایلی که در اختیار دارند هرچه میخواهند میکنند پس چطور «اشک نریزم» و گریه نکنم؟
پس اشک آن حضرت نیز جاری گردید، سپس فرمود: ای پیرمرد اگر زنده بمانی تا قائم ما را ببینی با ما در درجات اعلی خواهی بود و اگر مرگت فرا رسد روز قیامت با ثقل حضرت محمد(ص) که ما هستیم خواهی بود؛ زیرا آن حضرت(ص) فرمود: من در میان شما دو ثقل و دو چیز سنگین میگذارم به آنان چنگ زنید تا هرگز گمراه نشوید: کتاب خدا و عترت من اهلبیتم[۵]. پیرمرد گفت هرچه بعد از این از من فوت شود باکی نخواهم داشت.
شیعه میداند که ائمه درصدد تشکیل خلافت اسلامی و براندازی غاصبان حکومت میباشند و در بین اصحاب سرّ گاهی زمان تحقق آن هم ذکر شده، گرچه بدأ صورت گرفته و به تأخیر افتاده ولی در عصر امام صادق(ع) این انتظار قویتر و پررنگتر میگردد و حضرت صادق(ع) مکرر به امامت و خلافت خود تصریح میکند و در انجمنهای عمومی و مجامعی که قاطبه امت اسلامی حضور داشتهاند مثل کنگره حج حقیقت را اعلام میکند. نظیر این حدیث روایتی است که امام اسامی ائمهٔ گذشته را یکیک میشمرد و چون به نام خود میرسد سکوت میکند[۶].
منصور دوانیقی میگوید: هَذَا الشَّجَا الْمُعْتَرِضُ فِي حُلُوقِ الْخُلَفَاءِ الَّذِي لَا يَحِلُّ قَتْلُهُ وَ لَا يَجُوزُ نَفْيُهُ وَ لَوْ لَا مَا تَجْمَعُنِي وَ إِيَّاهُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبَارَكَةٍ طَابَ أَصْلُهَا وَ بَسَقَ فَرْعُهَا وَ عَذُبَ ثَمَرُهَا بُورِكَتْ فِي الذَّرِّ وَ تَقَدَّسَتْ فِي الزُّبُرِ لَكَانَ مِنِّي إِلَيْهِ مَا لَا يُحْمَدُ فِي الْعَوَاقِبِ لِمَا يَبْلُغُنِي مِنْ شِدَّةِ عَيْبِهِ لَنَا وَ سُوءِ الْقَوْلِ فِينَا؛ این «امام صادق» همچون استخوانی در گلوی خلفا گیر کرده است نمیتوان تبعیدش کرد و نه میتوان کشتش، اگر ما از یک شجره نبودیم به خاطر عیبگیریهایش در خصوص ما و تلخزبانیهایش درباره ما بلایی بر سرش میآوردم که عاقبت خوشی نداشته باشد[۷].
عمرو بن ابی المقدام گفت: حضرت صادق(ع) را در روز عرفه دیدم در عرفات با صدای بلند میفرماید: ای مردم پیامبر(ص) رهبر مردم بود پس از او علی بن ابیطالب بعد حضرت حسن و بعد امام حسین پس از ایشان علی بن الحسین و بعد محمد بن علی بعد از ایشان من هستم بیایید هر سؤالی دارید بکنید، از هر طرف سه مرتبه این جملات را تکرار میکرد چپ و راست، عقب، جلو، مجموعاً دوازده مرتبه فرمود[۸].
امام دوازده بار حقیقت امامت و مصداق عینی امام و رهبری الهی را برای مردم بیان میکند که این سؤال را برانگیزاند و فکرها را با این مسئله درگیر کند که آیا اینهایی که سرکارند شایسته امامتند یا من؟ امام صادق(ع) درصدد این بود که خلافت و حکومت اسلامی تشکیل دهد، گرچه امام باقر(ع) و سجاد(ع) در فکر بودند تا زمینه را ایجاد کنند تا بعداً حکومت اسلامی تشکیل شود، ولی در زمان امام صادق(ع) وقتش رسیده است. از امام باقر(ع) در آخرین روزها سؤال میشود که یابن رسولالله قائم بعد از شما کیست؟ حضرت اشاره میکند به امام صادق(ع).
امام بهخاطر داعیه تشکیل حکومت است که بارها مورد تهدید خلیفه قرار میگیرد، منصور دوانیقی به او میگوید: قَتَلَنِي اللَّهُ إِنْ لَمْ أَقْتُلْكَ خدا مرا بکشد اگر تو را نکشم[۹].
مفضل بن عمر گفت: منصور دوانیقی شخصی را فرستاد پیش فرماندار خود حسن بن زید که فرمانداری مکه و مدینه را به عهده داشت، به او پیغام داد که خانه جعفر بن محمد را آتش بزند. خانه امام را آتش زدند، آتش بر در خانه و اطاقها رسید. حضرت صادق(ع) پای بر روی آتش گذاشت و از روی آتش میرفت و میگفت: من فرزند رگهای تپنده زمینم، من پسر اسماعیل پیامبرم، من پسر ابراهیم خلیلالله هستم[۱۰].
بین منصور و امام صادق(ع) برخوردها سخت است و حضرت بارها تهدید شده است. روایاتی که امام را ذلیل و کوچک در برابر منصور نشان میدهد اصل و اساسی ندارد، چون غالباً به ربیع حاجب که فاسق قطعی است و از درباریان منصور است میرسد. وقتی امام شرایط را برای تشکیل خلافت اسلامی مهیا میبیند در عین برخورداری و رعایت تقیه و اصول امنیتی، اصحاب خاص خود را در اقصی نقاط دنیای اسلام اعزام میکند تا زمینه را برای تحقق آن امر الهی مهیا کنند.
در روایت آمده: حارث بن حصیره گفت: مردی از کوفه به خراسان آمد و مردم را دعوت به امامت حضرت صادق(ع) نمود، گروهی پذیرفتند و عدهای منکر شدند، دسته سوم از روی پرهیزکاری و ورع متوقف شدند. هر دسته یک نفر را به نمایندگی خدمت آن حضرت فرستادند...
اینها مربوط به دوره اول عصر امامت حضرت است، هنوز منصور روی کار نیامده بود[۱۱].
مفضل بن عمر را امام صادق(ع) به منصب قضاوت مینشاند تا مردم «شیعه» به قضات بنیامیه مراجعه نکنند! مفضل میگوید: امام پولی را هم به من داد تا اگر دعوایی میبایستی با پول حل شود حل دعوا کرده باشم. این قرائن نشان میدهد که امام صادق(ع) دنبال حکومت است.
در جواب این سؤال که در عصر امامت حضرت صادق(ع) چطور شد که زمینه تشکیل حکومت اسلامی فراهم شد و در عصر سایر ائمه این زمینه کمتر به چشم میخورد؟ باید گفت: در عصر امامت ایشان نکته مهمی وجود داشت و آن این بود که خلافت هزار ماهه امویان رو به ضعف و افول میرفت و عباسیان هم با نیرنگ و فریب خود را به خلافت نزدیک میکردند، از ضعف انقراض بنیامیه و ضعف حکومت نوپای عباسی، امام استفاده کرد که هم بتواند خلافت اسلامی را که آرزوی دیرینه تشیع بود تحقق دهد و هم مبانی فقهی و اخلاقی و حکومتی امامت نور و تشیع راستین را که سالها مهجور و مکتوم بوده به صحنه نشر و تبلیغ آورد.
ولی با نیرنگ و سالوسی عباسیان تلاش امام در جهت تشکیل خلافت ناکام ماند، ولی در نشر تفکر شیعی و فقه اهلبیت، امام به موفقیتهای چشمگیری دست یافت. بنیعباس با حقه و تزویر جلو آمدند و از طرفی اسرار تشکیلاتی امام توسط بعضی سادهلوحان لو رفت و لذا حکومت مورد انتظار حضرت تحقق نیافت[۱۲].
منابع
پانویس
- ↑ «و برآنیم که بر آنان که در زمین ناتوان شمرده شدهاند منّت گذاریم و آنان را پیشوا گردانیم و آنان را وارثان (روی زمین) کنیم» سوره قصص، آیه ۵.
- ↑ ارشاد، ج۲، ص۱۷۳.
- ↑ رجال کشی، ص۱۵۸؛ اختیار معرفة الرجال، ص۱۵۷.
- ↑ رجال کشی، ص۱۵۶.
- ↑ «مسعدة عن موسى بن مسلم عن مسعدة قال: كنت عند الصّادق(ع) إذ أتاه شيخ كبير قد انحنى متّكيا على عصاه، فسلّم فردّ عليه أبو عبد اللّه الجواب ثمّ قال: يابن رسول اللّه ناولني يدك أقبّلها، فأعطاه يده فقبّلها ثمّ بكى ثمّ قال أبو عبد اللّه: ما يبكيك يا شيخ؟ فقال: جعلت فداك أقمت على قائمكم منذ مائة سنة أقول هذا الشّهر و هذه السّنة و قد كبر سنّي ورقّ جلدي و دقّ عظمي و اقترب أجلي و لا أرى فيكم ما أحبّ، أراكم مقتّلين مشرّدين، و أرى أعداءكم يطيرون بالأجنحة فكيف لا أبكي؟ فدمعت عينا أبي عبد اللّه(ع) ثمّ قال: يا شيخ إن أبقاك اللّه حتّى ترى قائمنا كنت معنا في السّنام الأعلى، و إن حلّت بك المنيّة جئت يوم القيامة مع ثقل محمّد(ص) و نحن ثقله، و قد قال(ص): إنّي مخلّف فيكم الثّقلين فتمسّكوا بهما لن تضلّوا، كتاب اللّه و عترتي أهل بيتي». الانصاف، ص۲۹۵.
- ↑ اصول کافی، ج۱، ص۸۶.
- ↑ بحارالأنوار، ج۱۰، ص۲۱۸؛ امالی صدوق، ص۶۱۳؛ سیرة الائمه الاثنی عشر، ج۲، ص۲۷۲.
- ↑ «عَنْ عَمْرِو بْنِ أَبِي الْمِقْدَامِ قَالَ: رَأَيْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(ع) يَوْمَ عَرَفَةَ بِالْمَوْقِفِ وَ هُوَ يُنَادِي بِأَعْلَى صَوْتِهِ أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ(ص) كَانَ الْإِمَامَ ثُمَّ كَانَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ثُمَّ الْحَسَنُ ثُمَّ الْحُسَيْنُ ثُمَّ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ ثُمَّ هَهْ - فَيُنَادِي ثَلَاثَ مَرَّاتٍ لِمَنْ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ عَنْ يَمِينِهِ وَ عَنْ يَسَارِهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ اثْنَيْ عَشَرَ صَوْتاً». کافی، ج۴، ص۴۶۶؛ بحارالأنوار، ج۴۷، ص۱۶.
- ↑ بحارالأنوار، ج۴۷، ص۱۷۴.
- ↑ «الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ: وَجَّهَ الْمَنْصُورُ إِلَى حَسَنِ بْنِ زَيْدٍ وَ هُوَ وَالِيهِ عَلَى الْحَرَمَيْنِ أَنْ أَحْرِقْ عَلَى جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ دَارَهُ فَأَلْقَى النَّارَ فِي دَارِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع) فَأَخَذَتِ النَّارُ فِي الْبَابِ وَ الدِّهْلِيزِ فَخَرَجَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(ع) يَتَخَطَّى النَّارَ وَ يَمْشِي فِيهَا وَ يَقُولُ أَنَا ابْنُ أَعْرَاقِ الثَّرَى أَنَا ابْنُ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلِ اللَّهِ». بحارالأنوار، ج۴۷، ص۶۳؛ کافی، ج۱، ص۴۷۳.
- ↑ «قَدِمَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الْكُوفَةِ إِلَى خُرَاسَانَ فَدَعَا النَّاسَ إِلَى وَلَايَةِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ فَفِرْقَةٌ أَطَاعَتْ وَ أَجَابَتْ وَ فِرْقَةٌ جَحَدَتْ وَ أَنْكَرَتْ وَ فِرْقَةٌ وَرِعَتْ وَ وَقَفَتْ... فَخَرَجَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ رَجُلٌ فَدَخَلُوا عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ». بحارالأنوار، ج۴۷، ص۷۲.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام صادق، ص ۱۰.