حدیث یومالدار در نگاه اهل سنت
بیشتر منابع اهل سنت حدیث یوم الدار را نقل کردهاند، حال یا به صورت کامل و یا اینکه برخی از قسمتهای آنکه مربوط به خلافت و جانشینی امیرالمؤمنین(ع) هست را حذف کردهاند. در میان اهل سنت، ابن تیمیه و برخی به تبع ایشان، این حدیث را انکار کرده و جعلی میدانند، اما ادله ایشان مورد نقد و پاسخ داده شده است.
مقدمه
درباره واقعه یوم الدار سه روایت از منابع اهلسنت که سند آنها از نظر عالمان اهلسنت معتبر است عبارت است از:
- احمد بن حنبل به سند معتبر از علی (ع) روایت میکند که وقتی آیه ﴿وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ﴾[۱] نازل شد، پیامبر اکرم (ص) خاندان خود را که سی نفر بودند جمع کرد، پس از پذیرایی به آنان فرمود: “چه کسی دَین و مواعید مرا ضمانت میکند تا در بهشت با من باشد و جانشین من در خاندانم باشد؟ ” من آن را پذیرفتم[۲].
- وی در حدیث دیگری با سند صحیح از علی (ع) روایت کرده است که پیامبر اکرم (ص) بنیعبدالمطلب را جمع کرد و با مدّی طعام از آنان پذیرایی کرد، بدون اینکه چیزی از آن کم شود. سپس به آنان فرمود: “من بهسوی شما بهطور خاص و بهسوی مردم بهطور عام مبعوث شدهام، و شما این معجزه را از من مشاهده کردید، کدامیک از شما با من بیعت میکند تا برادر و یاور من باشد؟[۳]“ هیچیک از آنان از جای خود برنخاست. من که کوچکترین آنان بودم برخاستم. پیامبر (ص) فرمود: “بنشین”. پیامبر (ص) دو بار دیگر آن سخن را فرمود، و تنها من برخاستم. پیامبر (ص) در مرتبه سوم دستش را بهدست من زد (بیعتم را پذیرفت)[۴].
- نسائی این حدیث را با دومین سندی که از احمد بن حنبل روایت کردیم، نقل کرده و پس از نقل این سخنِ علی (ع) که پیامبر (ص) دست خود را بر دست من زد، افزوده است: سپس پیامبر (ص) گفت: «أنت اخی و صاحبی و وارثی و وزیری، فَبِذَلِكَ وَرِثْتُ ابْنَ عَمِّي دُونَ عَمِّي»؛ تو برادر، یاور، وارث و وزیر من هستی، به این دلیل، من وارث پسر عمویم شدم نه عمویم”[۵].[۶]
دلالت حدیث
- دلالت حدیث بر امامت امیر المؤمنین (ع) براساس نقل طبری و دیگران که در آن عبارت «خَلِيفَتِي مِنْ بَعْدِي» آمده، روشن است، زیرا اولاً واژه خلیفه بر خلافت و امامت دلالت آشکار دارد و ثانیاً چون مقیّد به این نشده است که او جانشین پیامبر (ص) در چه چیزی و در میان چه کسانی است بر امامت و خلافت عامّه دلالت میکند.
- در روایت اول احمد بن حنبل نیز واژه خلافت به کار رفته است، با این تفاوت که به خاندان پیامبر (ص) مقید شده است، «خَلِيفَتِي فِي أَهْلِي»، ولی این قید، مدلول حدیث را مقید نمیسازد، زیرا هرکس به منصوص بودن امامت علی (ع) در خاندان پیامبر (ص) معتقد بوده است، امامت او را برای دیگر مسلمانان نیز پذیرفته است و این فرض از نظر همگان مردود است که علی (ع) تنها خلیفه پیامبر (ص) در خاندان اوست، نه در میان دیگر مسلمانان؛ مضافاً بر اینکه با توجه به برتری بنیهاشم بر دیگر قبایل قریش هرگاه علی (ع) خلیفه پیامبر (ص) در میان بنیهاشم باشد، خلیفه او بر دیگر قبایل قریش نیز خواهد بود و از طرفی، ابوبکر در سقیفه با استناد به حدیث نبوی «الْأَئِمَّةُ مِنْ قُرَيْشٍ» که او نقل کرد، دعوی انصار را در باب امامت رد کرد. بنابراین، قبول امامت علی (ع) در بنیهاشم مستلزم قبول امامت او در میان عموم مسلمانان است. از این بیان، نادرستی سخن "فیصل نور" نویسنده وهّابی معاصر روشن شد که در نقد استدلال شیعیان به حدیث بدءالدعوة گفته است: “در بیشتر روایات، خلافت و وصایت در بنی عبدالمطلب است نه دیگران. حداقل این است که خطاب پیامبر (ص) متوجه آنان بوده است و این بهترین گواه است بر اینکه بر فرض دلالت آنها بر وصایت علی (ع) به خاندان پیامبر (ص) اختصاص دارد و شامل عموم مردم نمیشود”[۷]. نادرستی این سخن از توضیحات پیشین به دست آمده و به تکرار، نیازی نیست.
- در روایت نسائی، واژه وراثت آمده است. روشن است که مقصود از آن، وراثت مالی نیست، زیرا چنین وراثتی تابع احکام ارث در اسلام است و خارج از آن قوانین نمیتوان کسی را وارث دانست. بنابراین، مقصود، امامت و رهبری امت اسلامی است[۸].
نقلهای متفاوت عامه
متأسفانه دولت بنی امیه به علت دشمنی که با اهل بیت(ع) و مخصوصا با امیرالمؤمنین(ع) داشتند، با شدت و حِدّت تمام میکوشید نام و نشانی از امیرالمؤمنین و اهل بیت پیامبر (ع) در جامعه اسلامی نباشد و بغض و دشمنی و کینه و لعن و سب نسبت به آنها همهگیر شود. به همین دلیل به جعل حدیث، تفسیر و واژگونه ساختن وقایع مهم تاریخی پرداختند[۹]. از جمله جریان یوم الانذار که در شمار مهمترین این وقایع است، به طور کلی انکار شده و به شکل کاملاً متفاوتی روایت شده است:
- روایت اول: عایشه میگوید: زمانی که آیه ﴿وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ﴾[۱۰] نازل شد، پیامبر بر بالای کوه صفا ایستاد و فرمود: ای فاطمه دختر محمد، ای صفیه دختر عبدالمطلب، ای فرزندان عبدالمطلب، من برای شما در محضر الهی کاری نمیتوانم بکنم (باید خودتان عمل کنید)[۱۱].
- روایت دوم: ابوهریره میگوید زمانی که آیه ﴿وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ﴾[۱۲] نازل شد، پیامبر فرمود: ای جماعت قریش ـ یا چیزی شبیه این جمله ـ سعادت خودتان را از خدا با عمل بخرید. من برای شما در محضر الهی کاری نمیتوانم بکنم، ای فرزندان عبد مناف من برای شما در محضر الهی کاری نمیتوانم بکنم، ای عباس بن عبدالمطلب من برای شما در محضر الهی کاری نمیتوانم بکنم، ای صفیه عمه پیامبر خدا من برای شما در محضر الهی کاری نمیتوانم بکنم، ای فاطمه دختر محمد از مال و ثروت من هر چه میخواهی طلب کن. من برای شما در محضر الهی کاری نمیتوانم بکنم[۱۳].
- روایت سوم: از ابن عباس روایت کردند که گفت: وقتی آیه ﴿وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ﴾[۱۴] نازل شد، رسول خدا (ص) قبیله ایشان را دعوت کرد[۱۵].
همان طور که مشاهده میکنید متن این احادیث و مشابه آنها، کاملاً متفاوت با احادیث یوم الانذار است که در آن امیرالمؤمنین، وزیر و وصی و خلیفه بعد از رسول خدا (ص) معرفی میشود[۱۶].
اشکالات سندی به این روایات
البته این دسته روایات که در مآخذ مکتب خلافت کم نیستند، از معایب و اشکالات فراوانی برخوردارند که اعتماد به آنها را از بین میبرند. از جمله:
- عایشه: ولادت او را در سال چهارم یا پنجم بعثت گفتهاند[۱۷]، یعنی یک یا دو سال بعد از حادثه یوم الانذار بوده است. به گفته مورخان و مفسران، نزول آیه ﴿وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ﴾[۱۸] و یوم الانذار در سال سوم بعثت بوده است[۱۹].
- ابوهریرة: او در سال هفتم بعد از هجرت مسلمان شده است که درست با زمان نزول آیه ﴿وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ﴾[۲۰] هفده سال فاصله دارد[۲۱].
- ابن عباس: او سه سال مانده به هجرت متولد شده است[۲۲]، یعنی وی هفت سال بعد از نزول آیه انذار به دنیا آمده است. چگونه میتواند ناقل مستقیم و بلاواسطه این واقعه باشد؟
این سه راوی (عایشه و ابوهریره و ابن عباس) و راویان دیگری که در غیر این دو حدیث، حادثه را به این شکل نقل کردهاند، هیچ کدام در عصر نزول آیه و جریان یوم الدار حضور نداشته، بلکه حتی وجود نداشتهاند.
اشکالات متنی به این روایات
- خطابهای پیامبر به دخترش فاطمه (س) از جمله مشکلات دیگر این روایات است؛ چراکه همان طور که گفته شده ماجرای یوم الانذار و نزول آیه در سال سوم بعثت بوده است[۲۳] اما ولادت دختر پیامبر فاطمه صدیقه بنابر نقل معتبر در سال پنجم بعد از بعثت بوده[۲۴]، پس در آن سال و در آن روز اصلاً به دنیا نیامده بوده که بتواند مخاطب پیامبر اکرم(ص) قرار گیرد.
- مشکل دومی که در این احادیث وجود دارد این است که پیامبر اکرم (ص) در ابتدای سخن، بر بالای کوه صفا میایستد و مردم را مورد خطاب قرار میدهد، این خطابات با مدلول و فحوی آیه انذار سازگاری ندارد؛ زیرا خطاب آیه مربوط به نزدیکترین بستگان پیامبر است نه عموم قریش که تنها شامل بنی هاشم و بنی المطلب میشود. اما روایاتی که در بالا آوردیم، پیامبر قریش و تیرههای آنان را صدا زده و انذار نمودند. درست است که رسالت پیامبر اکرم (ص) عام بوده است و همه مردم را در بر میگرفت اما نحوه ابلاغ آن توسط خدای متعال در آیه کاملاً مشخص میشده است. ایشان به امر الهی سه سال تبلیغ مخفیانه نمودند. بعد از آن مأمور شدند که تبلیغ خود را علنی کنند اما میزان این علنی شدن توسط آیه بیان شده که با اقربای خاص ایشان شروع شده است، این گام دوم رسالت آن حضرت بوده است. بر این اساس غیر از نزدیکان درجه اول پیامبر در این مرتبه جایی ندارند و سایر مردم در مأموریت ایشان داخل نیستند.
- دیگر آنکه طبق نقلهای متعدد در همه مکاتب اسلام، پیامبر اکرم(ص) صاحب شفاعت عظمی هستند و شفاعت خویش را که شفاعتی مقبول و پذیرفته شده است[۲۵]، برای گناهکاران از امت خویش ذخیره کردهاند[۲۶]. پس چگونه ممکن است پیامبر مالک هیچ نفع و ضرری برای امت حتی دختر خویش نباشد و نتواند از افراد امت خویش دستگیری کند و به هیچ وجه نتواند ایشان را از عذاب الهی نجات دهد؟![۲۷]
ابن تیمیه و حدیث یوم الدار
ابن تیمیه مطابق عادت زشت خود، در انکار فضایل و مناقب امیر المؤمنین علی (ع) حدیث یوم الدار را با بیان دلایلی واهی انکار کرده است. او گفته است: “این حدیث از نظر حدیثشناسان کذب است و هیچ حدیثشناسی نیست، مگر اینکه میداند این حدیث، کذب و ساختگی است. بدین سبب هیچیک از آنان، آن را در کتابهایی که مرجع منقولات است، نقل نکرده است”[۲۸]. در اینجا خلاصه دلایل وی را آورده در حد مقدور پاسخ میدهیم:
در سند روایت طبری، ابو مریم کوفی است. دانشمندان رجال بر ترک او و نپذیرفتن روایات وی اجماع دارند. احمد بن حنبل میگوید: ثقه نیست. ابن المدائنی هم او را به جعل حدیث متهم کرده است[۲۹].
پاسخ: ابن عدی میگوید: شنیدم ابن عقده، از ابومریم کوفی تعریف و تمجید میکند و او را ثنا میگوید. وی در مدح ابومریم از حد گذشت[۳۰]. شعبه هم او را ثنا گفته است[۳۱]. ذهبی درباره او میگوید: به علم و رجال اهمیت میداد[۳۲]. علاوه بر این، در علت تضعیف وی توسط برخی از علمای رجال اهل سنّت، تصریح کردهاند که او شیعه بود. از نظر ما شیعه بودن زیانی نمیرساند. اصحاب صحاح سته خصوصا بخاری و مسلم از دهها نفر از راویان شیعه، حدیث روایت کردهاند[۳۳]. از این گذشته متقی هندی از طبری نقل کرده که وی این حدیث را صحیح دانسته است[۳۴]. اسکافی معتزلی[۳۵] و خفّاجی در شرح شفاء[۳۶] این حدیث را صحیح دانستهاند. احمد بن حنبل، این حدیث را با سندی روایت کرده که بیشک همه رجال آن از رجال صحاح هستند: شریک، اعمش، منهال، عباد و علی (ع)[۳۷]. به فرض که ادعای وی را بپذیریم، باید دانست که طرق این حدیث مستفیض است و همدیگر را تقویت میکند. بنابراین ضعف برخی از رجال در بعضی از سندها اشکالی ندارد.
این روایت تأکید دارد که فرزندان عبد المطلب را که چهل مرد میشدند، فراهم ساخت. روشن است که هنگام نزول آیه انذار جمعیت فرزندان عبد المطلب به این زیادی نبود. پاسخ: ظاهرا واژه «عبد» افزوده راویان است؛ زیرا به تصریح شماری از روایات، آن حضرت، بنی هاشم را دعوت کرد[۳۸]. در برخی از روایات آمده، بنی عبد المطلب و شماری از بنی مطلب را دعوت کرد[۳۹]. شاید امر بر راوی مشتبه شده و واژه «عبد» را او افزوده باشد. چنین مواردی در روایات فراوان است. بنابراین از چنین خطایی لازم نمیآید که اصل واقعه دروغ باشد. از سوی دیگر پسران عبد المطلب، ده نفر بودند و کوچکترین آنها در آن زمان شصتساله بود. حال اگر فرزندانشان را به این رقم اضافه کنیم، چرا به چهل مرد نرسد؟! ما احتمال میدهیم که شمارشان خیلی بیشتر از این باشد.
در حدیث نقل میشود که هر یک نفر از حاضران به تنهایی بزغالهای را همراه یک کوزه آب میخورد. این دروغ است؛ زیرا در میان بنی هاشم کسی به پرخوری شهرت نداشته است. پاسخ: مرحوم علّامه محمّد حسن مظفر چنین پاسخ داده است؛ حداکثر چیزی که اثبات میشود، مبالغه یا اشتباه راوی در این ناحیه روایت است، امّا اصل روایت همچنان به قوّت خود باقی است و آسیبی به آن نمیرساند. از این گذشته عدم معروفیت آنها به پرخوری دلیل بر عدم اتّفاق این واقعه نمیباشد. خصوصا با عنایت به این که مطابق شهادت کتب تاریخی بسیاری از مردمان قریش پرخور بودند[۴۰].
چگونه ممکن است، پیامبر (ص) به آن جماعت بگوید: هر یک از شما در این امر، مرا حمایت کند، وصی و خلیفه پس از من میشود؛ در حالی که صرف پذیرفتن چنین کاری موجب خلافت نمیگردد؛ زیرا تمام مسلمانان آن حضرت را حمایت کردند، ولی هیچ یک خلیفه نیستند. از این گذشته امکان داشت، همه یا تعدادی از این جماعت چهل نفری درخواست پیامبر (ص) را بپذیرند، در آن صورت کدام یک خلیفه میشد؟ آیا امکان دارد همه خلیفه باشند؟ پاسخ: علّامه مرحوم، "محمّد حسن مظفّر" در پاسخ میگوید: پیامبر (ص) نفرمود پذیرفتن دعوت، علّت تامّه خلافت پس از من است تا اینکه لازم بیاید، هر کس این کار را کرد، اگر چه از قبیله رسول خدا (ص) نباشد، خلیفه باشد؛ بلکه پیامبر به دستور خدا قصد داشت خویشاوندان نزدیک خود را انذار دهد و ترغیب نماید؛ زیرا آنان به پیامبر (ص) نزدیکتر بودند و سزاوارتر آن بود که ایشان حضرت را یاری کنند و آن حضرت نیز این مقام را تنها برای ایشان قرار داد. از سوی دیگر این کار را کرد تا از همان آغاز بدانند که این مقام، از آن علی (ع) است. ؛ چراکه خدا و رسولش میدانستند که کسی جز علی (ع) پیشنهاد پیامبر (ص) را به طور کامل نمیپذیرد و صد در صد از او حمایت نخواهد کرد. نتیجه آنکه این حادثه برای تثبیت امامت او و اتمام حجّت بر قومش بود. اگر به فرض چند نفر پاسخ میدادند، در این صورت پیامبر اکرم (ص) شخص سزاوارتر و شایستهتر را برای این کار تعیین میفرمود[۴۱]. حمزه، جعفر و عبیدة بن حارث همان پاسخ علی را دادند. حتی حمزه پیش از آنکه شمار مؤمنان به چهل برسد، مسلمان شد[۴۲].
پاسخ: این ایراد به هیچ وجه درست نیست، زیرا:
- اگر حمزه پیش از نزول آیه انذار مسلمان شده باشد، حضورش در این جمع لازم نبود. ما نمیتوانیم چنین مطلبی را محتمل بدانیم تا چه رسد که بدان یقین داشته باشیم؛ زیرا اگر نگوییم روایات درباره اسلام حمزه صراحت، حد اقل در این باره ظهور دارد که وی پس از دعوت علنی، و رویارویی پیامبر (ص) و قریش و مذاکرات آنان با ابوطالب، مسلمان شد.
- به فرض که بپذیریم، احتمال دارد که انذار خویشاوندان در اثنای دعوت سرّی و پیش از اسلام حمزه بوده است. حتی اگر حمزه در سال دوم بعثت مسلمان شده باشد، بنابراین ماجرای حمزه و ابو جهل، به منزله اعلان جزئی دعوت به شمار رود و قریش تعرّضات خود را به پیامبر اکرم (ص) در دوره دعوت سرّی شروع کرده باشند. آنچه بر این گفته دلالت دارد، روایتی است که میگویند، آیه: ﴿فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ﴾[۴۳] باعث شد که دعوت از مرحله سرّی به مرحله نهایی وارد شود. بدین ترتیب بدون تردید انذار خویشاوندان پیش از این زمان بوده است.
- اگر حمزه پیش از آن، ایمان آورده باشد، حضور وی در این جمع همانند حضور ابوطالب خواهد بود. احتمال دارد که آن دو فکر میکردند، در این دعوت، مورد نظر پیامبر (ص) نیستند. خصوصا اگر میدانستند که زنده ماندن آنان پس از پیامبر (ص) دورترین احتمال ممکن است؛ زیرا چنان که ادّعا میشود، حمزه هم سنّ پیامبر (ص) بود. البته ما معتقدیم که حمزه بیش از بیست سال از پیامبر (ص) بزرگتر بود؛ زیرا او از عبدالله، پدر حضرت و کوچکترین فرزند عبد المطلب، بزرگتر بود. در مورد عبّاس همچنین پاسخ میدهیم.
ابوطالب پیرمردی مسن بود که هرگز احتمال نمیداد، پس از پیامبر (ص) زنده باشد. بنابراین معنی ندارد که یکی از آنان خود را به عنوان خلیفه پیامبر (ص) مطرح کند یا چنین اندیشهای را بر زبان آورد.
بدین ترتیب معلوم میشود که اشکالات ابن تیمیه همانند سرابی است که تشنه گمان میبرد، آب است یا همچون خاکستری که طوفانی شدید بر آن وزیدن گیرد[۴۴].
حدیث یومالدار
حدیث «یوم الدار» یا «بدء الدعوة»، نخستین دلیل نقلی آشکار بر امامت و خلافت امیر مؤمنان علی(ع) است. مطابق این حدیث، آن گاه که پیامبر اکرم از سوی خداوند متعال مأموریت یافت تا نزدیکترین خویشاوندان خود را به آیین اسلام دعوت کند: ﴿وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ﴾[۴۵] آن حضرت آنان را در خانه ابوطالب(ع) گرد آورد، و دعوت الهی خویش را به آنان ابلاغ کرد و فرمود: «فَأَيُّكُمْ يُوَازِرُنِي عَلَى هَذَا الْأَمْرِ عَلَى أَنْ يَكُونَ أَخِي، وَ وَصِيِّي، وَ خَلِيفَتِي فِيكُمْ»: کدامیک از شما مرا بر این دعوت الهی یاری میکند تا برادر، وصی وجانشین من در میان شما باشد[۴۶]. علامه حلی در کتاب «منهاج الکرامة» این حدیث را به عنوان یکی از ادله نقلی امامت حضرت علی(ع) مطرح کرده است. ابن تیمیه در کتاب «منهاج السنة» چند شبهه سندی و دلالی را در این باره ذکر نموده، و استدلال به حدیث بر امامت حضرت علی(ع) را ناتمام انگاشته است. پس از وی، همه یا برخی از این شبهات، از سوی نویسندگان وهابی تکرار شده است. در این نوشتار به بررسی و نقد شبهات وی میپردازیم.
شبهه سندی
ابن تیمیه، حدیث یوم الدار را کذب و ساختگی انگاشته و مدعی است که در هیچ یک از کتابهای معتبر حدیث - اعم از صحاح، مسانید و سنن - و کتابهای مربوط به مغازی و تفسیر؛ کتابهایی که در زمینههای یاد شده، مرجع به شمار میروند، نیامده است[۴۷]. وی در ادامه افزوده: ابن جریر و بغوی این حدیث را با سندی که «عبدالغفار بن قاسم بن فهد، ابو مریم کوفی» در آن است، روایت کردهاند، که ترک نقل حدیث از او مورد اجماع است، سماک بن حرب و ابو داوود او را تکذیب کردهاند، و احمد عموم احادیث وی را باطل دانسته، یحی بن معین تعبیر «لَيْسَ بِشَيْءٍ» را دربارهاش به کار برده، ابن المدینی، وی را واضع حدیث معرفی کرده، نسایی و ابوحاتم، او را متروک الحدیث دانستهاند، ابن حبان گفته است: عبد الغفار بن قاسم تا حد مستی شرب خمر میکرد، و علاوه بر این اخبار را دگرگون میساخت و احتجاج به او جایز نیست. ابن ابیحاتم این حدیث را با سندی که عبد الله بن عبدالقدوس در آن است، روایت کرده و او ثقه نیست، یحی بن معین او را رافضی خبیث دانسته، نسایی غیر موثق، و دار قطنی او را ضعیف شمرده است[۴۸].[۴۹]
پاسخ
طبری در دو اثر خود - یعنی «تهذیب الآثار»[۵۰] و «تاریخ الأمم و الملوک»[۵۱] - سند حدیث را اینگونه نقل میکند: حَدَّثَنَا ابْنُ حُمَيْدٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا سَلَمَةُ بْنُ الْفَضْلِ، قَالَ: حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ إِسْحَاقَ، عَنْ عَبْدِ الْغَفَّارِ بْنِ الْقَاسِمِ، عَنْ الْمِنْهَالِ بْنِ عَمْرٍو، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَارِثِ بْنِ نَوْفَلِ بْنِ الْحَارِثِ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ. از آنجا که ابن تیمیه و پیروان او در اعتبار این سند - جز عبد الغفار بن قاسم - شبهه نکردهاند، به اثبات اعتبار آن از ناحیه دیگر رجال سند، نیازی نیست؛ لذا به بررسی سند حدیث در خصوص عبد الغفار بن قاسم میپردازیم.
- برخی از کسانی که عبد الغفار بن القاسم را تضعیف و جرح نمودهاند سبب تضعیف او را شیعه بودن او معرفی نمودهاند. ذهبی و ابن حجر عسقلانی، نخستین سخنی که در تضعیف عبدالغفار بن القاسم گفتهاند عبارت رَافِضِيٌّ لَيْسَ بِثِقَةٍ است[۵۲]. ابن حجر چنین میگوید: قَالَ أَحْمَدُ بْنُ حَنْبَلٍ: لَيْسَ بِثِقَةٍ، وَ كَانَ يُحَدِّثُ بِبَلَايَا فِي عُثْمَانَ[۵۳]. این در حالی است که مؤلفان صحاح ششگانه اهل سنت به ویژه بخاری و مسلم در کتابهای خود از دهها راوی شیعه روایت نقل کرده و روایات آنها را صحیح دانستهاند[۵۴]. حتی بخاری از کسانی که به عثمان دشنام و ناسزا گفتهاند نیز روایت نقل کرده. به عنوان نمونه، «عباد بن یعقوب الرواجنی» کسی است که كَانَ يَشْتِمُ عُثْمَانَ ولی بخاری در کتاب التوحید از او روایت نقل کرده است. بنابراین تشیع راوی، زیانی به وثاقت او نمیرساند. ابن تیمیه خود، عدالت راوی را میزان در پذیرش روایت او قرار میدهد و چنین میگوید: أَنَّ كَوْنَ الرَّاوِي مِنَ الشِّيعَةِ لَا يُوجِبُ أَنْ يَكُونَ كُلُّ مَا رَوَاهُ كَذِباً، بَلِ الِاعْتِبَارُ بِمِيزَانِ الْعَدْلِ[۵۵].
- عدهای از عالمان برجسته علم رجال و حدیث و صاحبنظران بنام جرح و تعدیل، عبد الغفار بن القاسم را مدح و توثیق کردهاند:
- ابن عقده از حافظان و دانشمندان برجسته، عبدالغفار بن مریم را مدح و ستایش نموده، به گونهای که در مدح و تمجید او مبالغه کرده است. ابن عقده بر این باور است که اگر عبدالغفار در جامعه شناخته و مشهور میشد، مردم برگرد شعبه جمع نمیشدند[۵۶]. در تعبیر دیگری ابن عقده میگوید: لَوْ ظَهَرَ عِلْمُ أَبِي مَرْيَمَ لَمَا احْتَاجَ إِلَى أَحَدٍ[۵۷] ناگفته نماند که ابن عقده در کتابهای جرح و تعدیل به عنوان «حافظ العصر»، «المحدث البحر»[۵۸] شناخته شده است. سمعانی ابن عقده را اینگونه مدح میکند: كَانَ حَافِظاً مُتْقِناً، مُكْثِراً، عَالِماً[۵۹].
- حافظ ابن حجر میگوید: «ابوحاتم معتقد است که عبدالغفار بن مریم متروک نیست، و وی از رؤسای شیعه است، و دیدگاه شعبه نسبت به او خوب و مثبت بوده است»[۶۰].
- از شعبة بن حجاج نقل شده که وی از عبدالغفار بن مریم روایت نقل مینمود و او را مورد تمجید و ستایش قرار میداد. شعبه بر این باور بود که حافظتر و ضبطکنندهتر از عبدالغفار ندیدهام[۶۱].
- ابن عدی، عبدالغفار بن القاسم را غالی در تشیع توصیف کرده و با اینکه او را ضعیف دانسته، اما تصریح کرده که حدیث او نوشته میشود: يُكْتَبُ حَدِيثُهُ مَعَ ضَعْفِهِ[۶۲]. این عبارت دلالت بر این دارد که وجه ضعف عبد الغفار بن القاسم از نظر ابن عدی، غلو در تشیع بوده است، نه چیز دیگر.
- نکته قابل توجه در مورد عبد الغفار بن القاسم این است که شعبة بن الحجاج از او روایت نقل نموده است[۶۳]. شعبة بن الحجاج کسی است که با عناوینی همچون «امیرالمؤمنین در حدیث»، «راستگوترین مردم در حدیث»، «پیشوای پرهیزکاران»، «امت واحده در علم رجال» «ثقه و مورد اطمینان» معرفی شده است[۶۴]. ابن تیمیه «شعبه» را جزو «پیشوایان حدیث» میداند و چنین میگوید: وَ لَيْسَ لِأَحَدٍ مِنْهُمْ مِنَ الْخِبْرَةِ بِالْأَسَانِيدِ مَا لِأَئِمَّةِ الْحَدِيثِ، كَشُعْبَةَ وَ يَحْيَى بْنِ سَعِيدِ الْقَطَّانِ وَ أَحْمَدَ بْنِ حَنْبَلٍ وَ يَحْيَى بْنِ مَعِينٍ وَ…، وَ أَمْثَالِ هَؤُلَاءِ مِنْ أَئِمَّةِ الْحَدِيثِ وَ نُقَّادِهِ وَ حُكَّامِهِ وَ حُفَّاظِهِ الَّذِينَ لَهُمْ خِبْرَةٌ وَ مَعْرِفَةٌ تَامَّةٌ بِأَحْوَالِ النَّبِيِّ وَ أَحْوَالِ مَنْ نَقَلَ الْعِلْمَ وَ الْحَدِيثَ عَنِ النَّبِيِّ مِنَ الصَّحَابَةِ وَ التَّابِعِينَ وَ مَنْ بَعْدَهُمْ مِنْ نَقَلَةِ الْعِلْمِ[۶۵]. همچنین یحیی بن سعید الأنصاری که از شیوخ عبدالغفار بن القاسم بوده از وی روایت نقل کرده است[۶۶]. چگونه امکان دارد دو نفر از ارکان و پایههای مهم علم حدیث یعنی «شعبه» و «یحیی بن سعید الأنصاری» از کسی روایت نقل کنند که مورد وثوق و اطمینان آنها نباشد؟
- بسیاری از دانشمندان بزرگ اهل سنت حدیث «یوم الدار» را با سندی که عبدالغفار بن القاسم در آن است، صحیح دانستهاند و صحت آن را تأیید نمودهاند. ابوجعفر اسکافی حدیث یوم الدار را تصحیح میکند و میگوید: قَدْ رُوِيَ فِي الْخَبَرِ الصَّحِيحِ[۶۷]. حاکم نیشابوری حدیث یوم الدار را در ضمن حدیث «فضایل العشرة» بیان نموده، و او و ذهبی هر دو آن را تصحیح میکنند[۶۸]. طبری نیز تصریح به صحت حدیث یوم الدار میکند[۶۹]؛ شهاب الدین خفاجی نیز حدیث مذکور را تصحیح مینماید[۷۰]. همچنین متقی هندی تصحیح ابن جریر طبری را نقل میکند[۷۱]. ابوجعفر طحاوی (م ٣٢١) نیز در کتاب خود «شرح معانی الآثار» در دو موضع حدیث یوم الدار را به دو طریق از عبدالله بن عبد القدوس و نیز عبدالغفار بن القاسم نقل نموده و به آن در مسایل فقهی خمس و وصیت و تبیین مفهوم «ذوی القربی» استناد میجوید بدون اینکه در این دو سند خدشه و انتقادی وارد کند[۷۲].
- دانشمندانی که حدیث مذکور را در کتابهای خویش نقل نمودهاند، مانند طحاوی[۷۳]، ضیاء مقدسی[۷۴]، نسایی[۷۵]، ابن أبی حاتم[۷۶]، بغوی[۷۷]، و دیگران همگی از کارشناسان جرح و تعدیل و از حافظان و اساتید حدیث به شمار میآیند، با این حال هیچکدام از آنها پس از نقل حدیث، آن را به خاطر وجود عبدالغفار بن مریم در سلسله حدیث، تضعیف و رد ننمودهاند.
- حدیث یوم الدار از روایات تفسیر طبری و تفسیر ابن أبی حاتم رازی و تفسیر بغوی است که ابن تیمیه در منهاج السنه به هر سه این تفاسیر احتجاج و استناد نموده است. وی بغوی را عالم به حدیث و أعلم از ثعلبی و واحدی میداند[۷۸]. ابن تیمیه بر این باور است که طبری و أبی حاتم در جرگه مفسرانی هستند که احادیث ساختگی و جعلی را ذکر نمیکنند و این افراد دارای لسان صدقی در اسلام هستند و تفاسیرشان در بردارنده نقلهای قابل اعتماد در تفسیر است[۷۹]. ابن تیمیه تفسیر طبری را صحیحترین تفاسیر دانسته است؛ زیرا طبری دیدگاههای سلف را با سندهای ثابتی نقل میکند و در آن بدعت وجود ندارد و از افراد متهم نیز نقل روایت نمیکند: أَمَّا التَّفَاسِيرُ الَّتِي فِي أَيْدِي النَّاسِ فَأَصَحُّهَا تَفْسِيرُ مُحَمَّدِ بْنِ جَرِيرٍ الطَّبَرِيِّ؛ فَإِنَّهُ يَذْكُرُ مَقَالَاتِ السَّلَفِ بِالْأَسَانِيدِ الثَّابِتَةِ، وَ لَيْسَ فِيهِ بِدْعَةٌ، وَ لَا يَنْقُلُ عَنِ الْمُتَّهَمِينَ[۸۰]. ابن تیمیه بر آن است که پیراستهترین تفاسیر از بدعت و احادیث ضعیف، تفسیر بغوی است[۸۱]. این در حالی است که هم تفسیر طبری و هم تفسیر بغوی هر دو در ذیل آیه انذار، حدیث یوم الدار را ذکر میکنند.
- حدیث «یوم الدار» با سندی متفاوت از آنچه طبری در تاریخ خود آورده، در کتاب مسند احمد بن حنبل[۸۲] ذکر شده و همه راویان آن ثقه و واجد شرایط نقل حدیث میباشند. راویان این حدیث عبارتند از: شریک، أعمش، منهال، عباد بن عبدالله أسدی، و علی(ع)، که همگی آنها از سوی کارشناسان علم رجال مورد توثیق و اعتماد میباشند. همچنین هر یک از این راویان مورد استناد صحاح اهل سنت هستند. بهویژه بخاری و مسلم این افراد را در صحیح خود ذکر نموده و آنها جزو راویان صحیح بخاری و مسلم میباشند[۸۳].
- طرق حدیث در حد مستفیض میباشد و یکدیگر را تقویت میکنند، از اینرو، ضعف برخی از راویان حدیث ضرری به سندهای دیگر نمیزند[۸۴]؛ زیرا اگر حدیثی دارای طرق متعدد باشد و با این حال راویان آن ضعیف باشند؛ میشود به آن حدیث استناد نمود. بدر الدین عینی به نقل از نووی بیان میکند که اگر حدیثی از طرق مختلف نقل شد اگرچه تک تک راویان آن حدیث ضعیف باشد؛ میتوان به آن حدیث استدلال و احتجاج نمود؛ زیرا طرق حدیث، گوناگون و زیاد است و همدیگر را تقویت میکنند: وَ قَالَ النَّوَوِيُّ فِي شَرْحِ الْمُهَذَّبِ: إِنَّ الْحَدِيثَ إِذَا رُوِيَ مِنْ طُرُقٍ، وَ مُفْرَدَاتُهَا ضِعَافٌ، يُحْتَجُّ بِهِ[۸۵].
ناصرالدین ألبانی - حدیثشناس و رجالی وهابی معاصر- بر آن است که اگر حدیثی طرق متعدد داشته باشد و همه راویان آنها ضعیف باشند؛ به شرط آنکه در میان آنها کسی متهم به کذب و دروغگویی نباشد؛ میشود به آن حدیث تمسک نمود؛ زیرا طرق متعدد حدیث همدیگر را تقویت میکنند[۸۶]. بر اساس این مبنای پذیرفته شده نزد دانشمندان رجال، حدیث یوم الدار به خاطر اینکه از طرق متعدد نقل شده، برخی از این طریقها برخی دیگر را تقویت میکند و ضعف برخی از راویان آن زیانی به اعتبار این حدیث نمیزند.
به برخی از مهمترین این طرق اشاره میشود: طریق اول را احمد بن حنبل در فضائل الصحابه و نیز بزار در مسندش و نیز ضیاء الدین المقدسی در الأحادیث المختاره خود اینگونه ذکر میکنند: حَدَّثَنَا أَسْوَدُ بْنُ عَامِرٍ، حَدَّثَنَا شَرِيكٌ، عَنِ الْأَعْمَشِ، عَنِ الْمِنْهَالِ، عَنْ عَبَّادِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَسَدِيِّ عَنْ عَلِيٍّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ. طریق دوم را نیز نسایی و احمد بن حنبل و طبری در تاریخش اینگونه بیان میکنند: حَدَّثَنِي عَفَّانُ بْنُ مُسْلِمٍ، عَنْ أَبِي عَوَانَةَ، عَنْ عُثْمَانَ بْنِ الْمُغِيرَةِ، عَنْ أَبِي صَادِقٍ، عَنْ رَبِيعَةَ بْنِ نَاجِدٍ. طریق سوم را نیز احمد بن حنبل در مسندش و نیز نسایی در السنن الکبری اینگونه نقل میکند: حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ، حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ حَمَّادٍ، حَدَّثَنَا أَبُو عَوَانَةَ، حَدَّثَنَا أَبُو بَلْجٍ، حَدَّثَنَا عَمْرُو بْنُ مَيْمُونٍ. طریق چهارم را ابو اسحاق ثعلبی اینگونه در تفسیرش الکشف و البیان ذکر میکند: أَخْبَرَنِي الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ، قَالَ: حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ شُبَيْبٍ الْمُعَمَّرِ، قَالَ: حَدَّثَنِي عِبَادُ بْنُ يَعْقُوبَ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ هَاشِمٍ، عَنْ صَبَاحِ بْنِ يَحْيَى الْمُزَنِيِّ، عَنْ زَكَرِيَّا بْنِ مَيْسَرَةَ، عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ، عَنْ الْبَرَاءِ. طریق پنجم را ابن عساکر دمشقی اینگونه میآورد: أَخْبَرَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ جَعْفَرٍ، أَنْبَأَنَا أَبُو الْفَضْلِ أَحْمَدُ بْنُ عَبْدِ الْمُنْعِمِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ بُنْدَارَ، أَنْبَأَنَا أَبُو الْحَسَنِ الْعَتِيقِيُّ، أَنْبَأَنَا أَبُو الْحَسَنِ الدَّارَقُطْنِيُّ، أَنْبَأَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ، أَنْبَأَنَا جَعْفَرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الْمُحَمَّدِيُّ، أَنْبَأَنَا عُمَرُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ عُمَرَ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ، عَنْ أَبِي رَافِعٍ. علاوه بر این، حدیث یوم الدار با سندهای معتبر و گوناگون که همه راویان آن ثقه هستند؛ نقل شده که ذکر آنها گذشت.[۸۷]
شبهات دلالی
اشکال اول: بر اساس فرازی از سخن پیامبر که فرمودند: «فَأَيُّكُمْ يُوَازِرُنِي عَلَى هَذَا الْأَمْرِ عَلَى أَنْ يَكُونَ أَخِي، وَ وَصِيِّي، وَ خَلِيفَتِي فِيكُمْ؟» چنین اشکال شده که: صرف پاسخ گفتن به دعوت پیامبر و جاری کردن شهادتین بر زبان و نیز صرف یاری و کمک رساندن به پیامبر موجب دستیابی به مقام خلافت و وصایت نمیشود؛ زیرا کسانی که به دعوت پیامبر پاسخ مثبت دادند و با جان و مال خود او را یاری رساندند کم نیستند، حتی از خود خاندان و خویشان پیامبر کسانی مانند: جعفر بن أبی طالب، حمزة بن عبدالمطلب، عقیل بن أبی طالب، و عباس بن عبدالمطلب و أبوطالب، دعوت پیامبر را اجابت نمودند و ایشان را یاری رساندند. آیا میشود گفت همه این افراد به مجرد اسلام آوردن و یاری کردن پیامبر جانشین و وصی او به شمار میآیند؟ علاوه بر این که این اشکال باقی است که اگر همه چهل نفر یا گروهی از آنها به دعوت پیامبر پاسخ مثبت میدادند و به او میگرویدند آیا معقول بود که همه آنها خلیفه و جانشین پیامبر باشند؟![۸۸] این در حالی است که علی(ع) در زمان حادثه «یوم الدار» کوچک بود و هیچگونه دفاع و یاریرسانی به پیامبر از طرف او در تاریخ ثبت نشده مگر آن شبی که در بستر پیامبر آرمید تا با جانفشانی خود از پیامبر اسلام دفاع نماید[۸۹].
پاسخ: در پاسخ به اشکال مذکور باید گفت: پیامبر اکرم خلافت و وصایت بعد از خود را صرفاً متوقف و منوط به شهادت زبانی و یاری و کمک اجمالی ننمودند، بلکه کلام ایشان اطلاق و فراگیری دارد، ایشان فرمودند: هر کسی من را در همه شرایط و احوال یاری نماید جانشین من خواهد بود، یعنی یک یاری و نصرت تام و تمام و مطلق بدون هیچ استثنائی. اینگونه یاری مطلق و بیقید و شرط و در همه حالات تنها از کسی سر میزند که بهرهمند از درجات برتر کمال و جهاد و از خودگذشتگی و شناخت و ایمان باشد، و حوادث رویدادهای تاریخ صدر اسلام بیانگر آن است که تنها و تنها امیرالمؤمنین علی(ع) دارای این ویژگیها و از خودگذشتگیها بود. نکته مهم دیگر آنکه حادثه انذار در شرایط و موقعیتی رخ داد که پیامبر نیاز شدید به یاری و مساعدت داشتند. شرایطی که پیامبر در برابر اکثریت کفر و معاند تنها بوده و دین حق در غربت و تنهایی قرار داشت، و اگر کسی به طور آشکار اظهار اسلام مینمود مورد طرد و کینهتوزی دشمنان اسلام و سران کفر قرار میگرفت، در این شرایط حساس اگر کسی ایمان و وابستگی خود را به پیامبر و دین اسلام اعلام مینمود بسیار ارزشمند و شایان ستایش میبود، نه کسانی که پس از این حادثه و بعد از قوت نسبی اسلام ایمان آوردند، که البته آنها هم در جایگاه خویش ستودنی هستند. کسانی چون حمزه، جعفر و عبیدة بن الحارث و دیگران که نامشان برده شد در روز حادثه سکوت کردند و پیامبر را در برابر خاندان و خویشان نزدیکش یاری نرساندند، با این که پیامبر نیاز شدیدی به نصرت و کمک آنها داشت، و تنها علی(ع) اظهار یاری و کمکرسانی کرد، و پیامبر هم چون خلوص و قوت ایمان علی(ع) را دید، ایشان را به اذن خداوند به عنوان جانشین و وصی خود معرفی نمود.
نکته دیگر آنکه علی(ع) پیش از هجرت نبی اکرم نیز فداکاریها و جانفشانیهای زیادی برای اعتلای کلمه توحید و نصرت پیامبر داشتند، خود حادثه انذار خویشان به خودی خود بهترین گواه و دلیل بر این فداکاری است. نکته دیگر آنکه بر فرض افرادی همچون جعفر، حمزه، ابوطالب، عبیدة بن حارث همگی در حادثه یوم الدار اسلام آورده بودند، ولی آنها به خاطر دلایلی، خود را شایسته مقام خلافت نمیدیدند، شاید آنها به خاطر سن زیاد خود و کهولت، امید به زنده بودن پس از وفات پیامبر نداشتند و با این که اسلام آوردند خود را مخاطب حقیقی آن سخن پیامبر ندانسته و سکوت کردند تا فرد جوانتر و شایستهتری همچون علی(ع) که واجد تمام شرایط خلافت بودند این مسئولیت را بپذیرند[۹۰]. برخی از اهل تحقیق نیز پاسخ دیگری به اشکال مذکور داده و گفتهاند این سخن پیامبر که فرمودند: «أَيُّكُمْ يُوَازِرُنِي عَلَى هَذَا الْأَمْرِ عَلَى أَنْ يَكُونَ أَخِي، وَ وَصِيِّي، وَ خَلِيفَتِي فِيكُمْ؟» بیانگر این نیست که نصرت و یاری پیامبر علت تامه و منحصر به فرد خلافت و جانشینی است، و خود پیامبر همچنین ادعایی ندارند، اگر چنین باشد سخن پیامبر دیگر مختص به خویشان نزدیک ایشان نخواهد بود؛ بلکه شامل هر کس دیگری خواهد شد. لکن آنچه از آیه انذار فهمیده میشود آن است که خداوند به پیامبر خود دستور داد تا خویشان نزدیک را انذار دهد؛ زیرا خویشاوندان ایشان شایستهتر از دیگران برای یاری رساندن و کمک به پیامبر هستند، پس این جایگاه ویژه، مختص خویشاوندان نزدیک پیامبر است. و پیامبر با شناختی که از ویژگیهای اخلاقی و اعتقادی خویشان خود داشت از اول میدانست که غیر از علی(ع) کس دیگری او را یاری نمیکند. از اینرو خواست تا امامت ایشان را با دلیل تثبیت کند، و با فرض اینکه اجابتکنندگان به درخواست پیامبر متعدد میبودند، پیامبر شایستهترین و لایقترین افراد برای این مسئولیت را از میان آنها انتخاب میکرد[۹۱]. برخی بر این باورند که خطاب پیامبر که فرمودند: «أَيُّكُمْ يُوَازِرُنِي عَلَى هَذَا الْأَمْرِ عَلَى أَنْ يَكُونَ أَخِي، وَ وَصِيِّي، وَ خَلِيفَتِي فِيكُمْ» بر اساس واحد علیالبدل میباشد؛ یعنی کدامیک از شما - که تنها یک نفر میباشد نه بیشتر - من را یاری میکند.
اشکال دوم: نهایت چیزی که حدیث یوم الدار بر آن دلالت دارد آن است که علی(ع) جانشین پیامبر در میان خانواده ایشان است، نه اینکه او خلیفه پیامبر در میان امتش باشد. در نقلی پیامبر فرمودند: «مَنْ يُوَاخِينِي وَ يُوَازِرُنِي وَ يَكُونُ وَلِيِّي وَ وَصِيِّي بَعْدِي وَ خَلِيفَتِي فِي أَهْلِي وَ يَقْضِي دَيْنِي»، در این نقل تعبیر شده به «وَ خَلِيفَتِي فِي أَهْلِي». در نقل دیگر آمده که پیامبر فرمودند: «مَنْ يَضْمَنُ عَنِّي دَيْنِي وَ مَوَاعِيدِي وَ يَكُونُ مَعِي فِي الْجَنَّةِ وَ يَكُونُ خَلِيفَتِي فِي أَهْلِي».
پاسخ: این اشکال از چند جهت نادرست و باطل است:
- هر کس که معتقد به جانشینی و خلافت علی(ع) در میان خانواده و خاندان پیامبر است، معتقد به خلافت عامه و فراگیر و مطلق علی(ع) بر همه امت نیز میباشد؛ و هر کس خلافت عامه و مطلق ایشان را نفی و رد نموده، خلافت خاصه و جانشینی ایشان در بین خانواده پیامبر را نیز رد و نفی کرده است و هیچکس از امت قائل به تفصیل نیست[۹۲].
- اگر منظور پیامبر خلافت و جانشینی امام علی(ع) در میان خانواده و خاندان ایشان باشد، مستلزم اجتماع دو خلیفه عام و خاص در یک زمان میباشد، و هیچکس از بزرگان چنین نظری ندارد. به بیان دیگر، اگر پیامبر امام و پیشوا و خلیفه همه مسلمانان است، خلیفه و پیشوای خاندان خویش هم میباشد، از اینرو معنی ندارد در یک زمان دو خلیفه بر مردم سرپرستی و پیشوایی داشته باشند، یکی پیامبر و یکی علی(ع)[۹۳].
- در تحلیل دیگر میتوان گفت که سخن پیامبر یک جمله شرطیه است که دربردارنده یک شرط و یک جزای شرط میباشد، و به تعبیر منطقی، متشکل از یک مقدم و یک تالی است. شرط یا مقدم عبارت است از: «مَنْ يُؤَاخِينِي وَ يُوَازِرُنِي عَلَى هَذَا الْأَمْرِ» یعنی «چه کسی من را در این امر یاری و پشتیبانی میکند؟»، و جزای شرط یا تالی عبارت است از: «يَكُونُ وَلِيِّي وَ وَصِيِّي بَعْدِي وَ خَلِيفَتِي فِي أَهْلِي وَ يَقْضِي دَيْنِي». با توجه به این شرط و جزاء، پیامبر از جمع حاضر دعوت نمودند ایشان را در امر رسالت و انذار یاری رسانند، جواب شرط نیز به قرینه سیاق و به قرینه شرط و جزاء نیز ناظر به خلافت و جانشینی در امر رسالت و انذار است. گویی پیامبر فرمودند: چه کسی من را در رسالت و انذار یاری میرساند تا جانشین من در امر رسالت و انذار باشد.
اگر این شرط و مشروط در یک سیاق بیان شده و ناظر به یکدیگر است پس این نتیجه بهدست میآید که خلافت و جانشینی در مقام رسالت چیزی جز ولایت و سرپرستی و فرمانروایی نیست، و این دو در حقیقت دو وجه از یک حقیقت واحد است. شاهد بر این مدعا، ذیل روایت مذکور است که فرزندان عبدالمطلب با خندهای تمسخرآمیز رو به ابوطالب نمودند و به ایشان گفتند: أَطِعْ ابْنَكَ فَقَدْ أُمِّرَ عَلَيْكَ یعنی: از فرزندت اطاعت محض و مطلق داشته باش زیرا او بر تو امیر و فرمانروا شده است.
نکته دیگر آنکه سرپرستی و خلافت در میان خانواده پیامبر مستلزم امامت و رهبری بر همه امت است؛ زیرا جایز نیست که هر طایفه و گروهی برای خود امام و رهبری جداگانه داشته باشند، نمیشود بر خاندان و اهل پیامبر کسی رهبری کند و بر سایر مردم یا قبایل دیگر کسانی دیگر، چنانکه عمر بن الخطاب در سقیفه در پاسخ به سخن انصار که میگفتند: مِنَّا أَمِيرٌ وَ مِنْكُمْ أَمِيرٌ «یک امیر و رهبر از ما و یک امیر و رهبر از شما»، چنین گفت: «دو شمشیر در یک غلاف جای نشوند» کنایه از این که نمیشود بر یک جامعه دو حاکم و دو سرپرست حکومت کنند. اما این که چرا پیامبر خلافت و جانشینی را نسبت به اهل و خاندان خود اختصاص داد و فرمود: «وَ خَلِيفَتِي فِي أَهْلِي» باید گفت که پیامبر در آن مقطع از زمان مأمور به انذار نزدیکترین خویشاوندان خود بودند؛ لذا به آنها خطاب نمود و فرمودند: «مَنْ يُؤَاخِينِي وَ يُوَازِرُنِي عَلَى هَذَا الْأَمْرِ وَ يَكُونُ وَلِيِّي وَ وَصِيِّي بَعْدِي وَ خَلِيفَتِي فِي أَهْلِي». از سوی دیگر کسی که جانشین پیامبر در میان اهل ایشان باشد، به طریق اولی شایستگی خلافت و امامت بر همه امت را دارد؛ زیرا خاندان پیامبر خاندان نبوت و رسالتند و ولایت و سرپرستی آنها مهمتر از سرپرستی بر سایر مردم است، از اینرو اگر کسی لیاقت سرپرستی خاندان نبوت را دارد به طریق اولی شایستگی سرپرستی سایر مردم را هم دارد[۹۴]؛ هرچه خود عبارت «وَصِيِّي بَعْدِي» بهترین دلیل بر خلافت و جانشینی بعد از پیامبر است؛ زیرا این وصایت، مطلق است و شامل وصایت علی(ع) در همه شؤون و وظایف فردی و اجتماعی پیامبر میشود. به بیان دیگر، این وصایت مقید و منحصر به وصایت در میان خانواده پیامبر نیست، بلکه امام علی(ع) وصی و جانشین پیامبر است؛ چه در میان خانواده ایشان و چه در میان امت اسلامی. اشکال سوم: اشکال دیگری که ابن تیمیه به دلالت حدیث یوم الدار وارد میکند آنست که «حمزه» و «جعفر» و «عبیده بن الحارث» نیز به همان دعوتی که امام علی(ع) اجابت نمود، پاسخ مثبت دادند و به پیامبر ایمان آوردند و ایشان را یاری کردند، بلکه حضرت حمزه پیش از آنکه تعداد مسلمانان به چهل نفر برسد اسلام آورد[۹۵].
پاسخ: در پاسخ به اشکال مذکور بایستی زمان اسلام آوردن افراد مذکور به لحاظ تاریخی بررسی شود که آیا پیش از حادثه یوم الدار و انذار خویشان نزدیک پیامبر بوده یا بعد از آن؟ در مورد حضرت حمزه باید گفت که سیره نگاران سبب اسلام آوردن ایشان را اینگونه ذکر کردهاند که ابوجهل در کنار کوه صفا به پیامبر اعتراض کرد و ایشان را به خاطر دینش و رسالتی که بر دوش گرفته مورد آزار و دشنام قرار داد. حضرت حمزه تا این برخورد توهینآمیز ابوجهل را شنید نزد ابوجهل رفت و با کمان خود بر سر ابوجهل زد و بیان نمود که بر من آشکار است که خدایی جز خدای یکتا نیست و پیامبر فرستاده خداوند است. و این بود سبب اسلام آوردن حضرت حمزه(ع)[۹۶]. و آزار و اذیت و توهین ابوجهل نسبت به پیامبر پس از اظهار دعوت و بعد از علنی کردن رسالت خویش بوده است؛ یعنی حادثه اهانت به پیامبر بعد از حادثه یوم الدار اتفاق افتاده است. بنابراین حضرت حمزه پس از حادثه یوم الدار اسلام آوردهاند؛ از اینرو ابن اسحاق در ضمن بیان سبب اسلام آوردن حمزه تصریح میکند که: وَ كَانَ حَمْزَةُ يَوْمَئِذٍ مُشْرِكاً عَلَى دِينِ قَوْمِهِ؛ همچنین شبلنجی تصریح میکند حضرت حمزه سال ششم بعثت پیامبر اسلام آوردند[۹۷]. علاوه بر این که تا زمانی که حضرت ابوطالب(ع) زنده بودند، قریش پیامبر را مورد آزار و اذیت قرار نداد، و حضرت ابوطالب نیز بعد از حادثه یوم الدار از دنیا رفتند. اما نسبت به جعفر بن ابی طالب و عبیدة بن الحارث دلیل معتبر و متقنی بر مسلمان بودن آنها در روز حادثه یوم الدار وجود ندارد[۹۸].[۹۹]
شبهاتی دیگر
١. اشکال دیگری که ابن تیمیه و برخی از پیروانش بر حدیث «یوم الدار» وارد میکنند، این است که طبق حدیث مذکور چهل نفر از فرزندان عبدالمطلب در آن مجلس حضور داشتند؛ در حالی که بررسیهای تاریخی نشانگر آن است که هنگام نزول آیه انذار تعداد فرزندان عبدالمطلب اساساً به چهل نفر نمیرسیده است. و این خود گواهی بر نادرست بودن حدیث یوم الدار است[۱۰۰].
پاسخ: نسبشناسان تعداد فرزندان عبدالمطلب را هجده نفر میدانند، دوازده پسر به نامهای: حارث، زبیر، حجل، ضرار، مقوم، أبولهب، عباس، حمزه، ابوطالب، عبدالله، غیداق، قثم[۱۰۱]. و عبدالمطلب شش دختر داشت به نامهای عاتکه، أمیمة، أم حکیم، برة، صفیه، أروی[۱۰۲]. فرزندان عبدالمطلب نیز خود دارای فرزندانی بودند که نسبشناسان نامهای آنها را در کتابهای خود ثبت نمودهاند: زبیر بن عبدالمطلب چهار فرزند داشت به نامهای طاهر، حجل، قرة، عبدالله[۱۰۳]. و مقوم بن عبدالمطلب دو فرزند داشت به نامهای بکر و عبدالله[۱۰۴]. حمزة بن عبدالمطلب سه پسر به نامهای عمارة، یعلی، عامر، و یک دختر داشت که به ازدواج سلمة بن أبی سلمة درآمد[۱۰۵]. در مجموع چهار فرزند برای حمزه در تاریخ ذکر شده است. عباس بن عبدالمطلب نیز ده پسر به نامهای: فضل، عبدالله، عبیدالله، قثم، معبد، عبدالرحمن، تمام، کثیر، حارث، عون[۱۰۶]، و چهار دختر به نامهای: أم حبیبه، صفیة، أمینة، أم کلثوم[۱۰۷] داشت، که مجموع فرزندان عباس سیزده نفر بودهاند.
ابوطالب بن عبدالمطلب چهار پسر به نامهای: جعفر، علی(ع)، عقیل، طالب[۱۰۸]، و دو دختر به نامهای أم هانی، جمانة[۱۰۹] داشت. أبولهب بن عبدالمطلب سه پسر به نامهای عتبة، معتب، عتیبة، و یک دختر به نام «درة» داشت[۱۱۰]. حارث بن عبدالمطلب نیز شش پسر به نامهای: أبوسفیان، نوفل، ربیعة، عبدشمس، أمیة، أبرص[۱۱۱]، و یک دختر به نام أروی[۱۱۲] داشت.
دو نفر از فرزندان عبدالمطلب یعنی مقوم و حجل، گرچه در تاریخ به طور دقیق نام فرزندانشان ذکر نشده ولی ابن سعد در الطبقات الکبری تصریح میکند که آن دو نیز فرزندانی داشتند که از دنیا رفتهاند[۱۱۳]. دختران عبدالمطلب که در واقع عمههای پیامبر محسوب میشوند نیز فرزندانی داشتند که در تاریخ نامهای آنها ثبت شده است و ما به تناسب، نام پسران آنها را در اینجا ذکر میکنیم: أم حکیم یک پسر داشت به نام عامر، عاتکه دو پسر داشت به نامهای عبدالله و زهیر، برة یک پسر داشت به نام أباسلمة بن عبدالأسد، أمیمة سه پسر داشت به نامهای عبدالله، عبیدالله، أبا أحمد؛ أروی یک پسر داشت به نام طلیب، صفیه سه پسر داشت به نام زبیر، سائب و عبدالکعبه[۱۱۴]. از آنچه ذکر شد به این نتیجه میرسیم که تعداد پسرعموهای پیامبر سی و دو نفر، و تعداد پسرعمههای ایشان یازده نفر بوده است که مجموعاً چهل و سه نفر هستند. اگر چهار نفر عموهای پیامبر را به این تعداد اضافه کنیم، چهل و هفت نفر میشوند.
با این توضیح، بر فرض که چهار عموی پیامبر یعنی حارث، زبیر، مقوم، قثم پیش از بعثت پیامبر از دنیا رفته باشند، پسران آنها در زمان حادثه یوم الدار، پیامبر اسلام را درک کرده و در آن مجلس حضور داشتند و عنوان «بنی عبدالمطلب» بر فرزندان آنها صدق میکند. بر فرض که تنها چهار عموی پیامبر یعنی حمزه و عباس، ابوطالب و ابولهب در زمان حادثه یوم الدار زنده بودند و سایر عموهای پیامبر از دنیا رفته بودند، باز هم عدد شرکتکنندگان در مجلس یوم الدار بیش از چهل نفر خواهد رسید؛ زیرا سی و دو نفر تعداد پسرعموهای پیامبر است و یازده نفر تعداد پسرعمههای ایشان، که اگر به چهار عموی ایشان اضافه گردد میشود چهل و هفت نفر. نکته شایان توجه آنکه نقلهای گوناگونی از تعداد شرکتکنندگان در حادثه یوم الدار وجود دارد، در برخی از نقلهای معتبر تعداد شرکتکنندگان سی نفر ذکر شده است[۱۱۵]. همچنین در نقلهای صحیح دیگر بیان شده که پیامبر «بنی هاشم» را فراخواندند و آنها را مورد انذار قرار دادند[۱۱۶]، و چنانکه روشن است «بنی هاشم» أعم از «بنی عبدالمطلب» میباشد و در بردارنده افراد بیشتری است.
٢. اشکال دیگری که از سوی ابن تیمیه مطرح شده مربوط به این فراز از حدیث است که: «إِنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ لَيَأْكُلُ الْجَذَعَةَ وَ يَشْرَبُ الْفَرَقَ مِنَ اللَّبَنِ». واژهپژوهان به مادهشتری که چهار سال را تمام کرده و وارد پنجسالگی میشود «جذعة» گویند. همچنین به گوسفند یکساله «جذع» گفته میشود[۱۱۷]. «الفرق» یا «الفَرَق» در لغت به پیمانه بزرگی گفته میشود که گنجایش آن شانزده رطل یا سه صاع باشد که تقریباً معادل نه کیلوگرم میباشد[۱۱۸]. در برخی از نقلهای حدیث یوم الدار آمده که هر نفری از شرکتکنندگان به اندازه یک گوسفند یکساله و سه صاع شیر مصرف نمود. ابن تیمیه این امر را غیر عادی، و نشانه ساختگی بودن حدیث دانسته است[۱۱۹].
پاسخ: در پاسخ به این پرسش باید گفت دانشمندان بزرگ اهل سنت در کتابهای خود بابی را گشودهاند تحت عنوان «معجزه پیامبر در مورد طعام و برکت آن»[۱۲۰]، یا «ظهور نشانهها و معجزات پیامبر که با غذای اندکی جمع زیادی را اطعام نمود»[۱۲۱]. حافظ عبدالملک خرکوشی نیشابوری از بزرگان قرن پنجم در کتاب خویش «شرف المصطفی»، همچنین حافظ نورالدین هیثمی در ذیل باب معجزات پیامبر درباره غذا و برکت یافتن آن، حدیث یوم الدار را نمونهای از معجزات پیامبر میشمارد[۱۲۲]. این دو دانشمند اهل سنت حادثه یوم الدار و نیز حوادث متعدد دیگری را در کتابهای خود ذکر میکنند که نشانگر معجزات پیامبر در مورد برکت یافتن غذا است. از سوی دیگر میتوان گفت چنین توصیفی از خوردن این افراد، شاید مبالغهای از سوی راوی حدیث برای عظمت اعجاز پیامبر در اطعام این جمع زیاد با غذایی اندک باشد و این ضرری به صحت اصل قضیهای که به صورت مستفیض نقل شده، نمیزند.[۱۲۳]
نتیجهگیری
حدیث یوم الدار به عنوان نخستین سند ولایت و خلافت امیر مؤمنان علی(ع) دارای ویژگی خاصی است؛ زیرا در این حدیث موثق و متواتر برای نخستین بار میان نبوت و ولایت پیوند برقرار شده و امام علی(ع) به عنوان برادر، وصی، و جانشین پیامبر اسلام(ص) مطرح شدهاند. ابن تیمیه در کتاب منهاج السنة این حدیث را از نظر سند و دلالت مورد هجوم قرار داده و آن را رد میکند. این در حالی است که حدیث یوم الدار با طرق مختلف و سندهای متعدد نقل شده است. عمده اشکالات ابن تیمیه، مربوط به نقل طبری است که در سند آن عبد الغفار بن القاسم ابو مریم کوفی آمده است. در این نوشتار ثابت گردید که عبد الغفار بن القاسم تنها به دلیل تشیعش و این که طعن در عثمان نموده، مورد جرح قرار گرفته است. اما سندها و طرق دیگری برای حدیث یوم الدار وجود دارد، مانند سندی که طبری در تهذیب الآثار خود آن را صحیح میداند: حَدَّثَنَا أَسْوَدُ بْنُ عَامِرٍ، حَدَّثَنَا شَرِيكٌ، عَنِ الْأَعْمَشِ، عَنِ الْمِنْهَالِ، عَنْ عَبَّادِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَسَدِيِّ عَنْ عَلِيٍّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ. طبری پس از نقل حدیث میگوید: وَ هَذَا خَبَرٌ عِنْدَنَا صَحِيحٌ سَنَدُهُ[۱۲۴]. همچنین احمد بن حنبل به طریق صحیحی حدیث یوم الدار را اینگونه نقل میکند: حَدَّثَنِي عَفَّانُ بْنُ مُسْلِمٍ، عَنْ أَبِي عَوَانَةَ، عَنْ عُثْمَانَ بْنِ الْمُغِيرَةِ، عَنْ أَبِي صَادِقٍ، عَنْ رَبِيعَةَ بْنِ نَاجِدٍ[۱۲۵]. از نظر دلالی نیز ابن تیمیه پنج اشکال به دلالت و مضمون این حدیث وارد نمود که به تفصیل پاسخ داده شد.[۱۲۶]
منابع
پانویس
- ↑ «و نزدیکترین خویشاوندانت را بیم ده!» سوره شعراء، آیه ۲۱۴.
- ↑ المسند، ج۱، ص۵۴۵، حدیث۸۸۳. رجال سند این حدیث عبارتاند از: اسود بن عامر، شریک، اعمش، منهال، عباداللّه بن عبداللّه اسدی، احمد محمد شاکر اسناد آن را حسن دانسته و از حافظ هیثمی نقل کرده که گفته است: اسناده جیّد (مجمع الزوائد، ج۹، ص۱۱۳، شماره۱۳۷۱).
- ↑ «أَيُّكُمْ يُبَايِعُنِي عَلَى أَنْ يَكُونَ أَخِي وَ صَاحِبِي».
- ↑ المسند، ج۲، ص۱۶۴-۱۶۵؛ حدیث ۱۳۷۱. رجال حدیث عبارتاند از: عفان ابوعوانه، عثمان بن مغیره، ابو صادق، ربیعة بن ناجذ. همه رجال حدیث موثقاند. أحمد محمد شاکر گفته است: اسناده صحیح. وی سپس درباره توثیق رجال حدیث توضیح داده و افزوده است، هیثمی در مجمع الزوائد، ج۸، ص۳۰۲ آن را نقل کرده و گفته است: رواه أحمد و رجاله ثقات.
- ↑ خصائص امیر المؤمنین علی ابن ابی طالب (ع)، ص۹۹-۱۰۰، حدیث۶۶.
- ↑ ربانی گلپایگانی، علی، براهین و نصوص امامت، ص ۱۱۳.
- ↑ الإمامة و النص، ص۴۰۲.
- ↑ ربانی گلپایگانی، علی، براهین و نصوص امامت، ص ۱۱۶.
- ↑ ابن تیمیه که مروج و مبلغ اسلام اموی است کوشیده است که به طور کلی همه چیز این حادثه و حوادث نظیر آن را انکار کند، اصلاً برای آن به وجود روایتی معتقد نباشد، اگر هم بر فرض کسی روایتی نقل کند آن را جعلی و کذب بداند. (منهاج السنة النبویة، ج۷، ص۲۹۹).
- ↑ «و نزدیکترین خویشاوندانت را بیم ده!» سوره شعراء، آیه ۲۱۴.
- ↑ صحیح مسلم، ج۱، ص۱۹۲، ش۳۵۰.
- ↑ «و نزدیکترین خویشاوندانت را بیم ده!» سوره شعراء، آیه ۲۱۴.
- ↑ صحیح البخاری، ج۶، ص۱۱۱، ش۴۷۷۱.
- ↑ «و نزدیکترین خویشاوندانت را بیم ده!» سوره شعراء، آیه ۲۱۴.
- ↑ صحیح البخاری، ج۴، ص۱۸۴.
- ↑ جاودان، محمد علی، جانشین پیامبر، ص ۴۳.
- ↑ الإصابة، ج۸، ص۲۳۱.
- ↑ «و نزدیکترین خویشاوندانت را بیم ده!» سوره شعراء، آیه ۲۱۴.
- ↑ السیرة النبویة، ج۱، ص۲۶۲؛ تاریخ الطبری، ج۲، ص۳۱۸؛ الکامل، ج۲، ص۶۰-۶۲؛ البدایة والنهایة، ج۳، ص۳۷؛ الاکتفاء، ص۲۸۰؛ سبل الهدی، ج۲، ص۴۳۱؛ التفسیر الکبیر (رازی)، ج۳۲، ص۳۴۸.
- ↑ «و نزدیکترین خویشاوندانت را بیم ده!» سوره شعراء، آیه ۲۱۴.
- ↑ شرح نهج البلاغه لابن ابی الحدید، ج۱۱، ص۴۴.
- ↑ نسب قریش، ص۲۶؛ انساب الاشراف، ج۴، ص ۲۷ و اسدالغابة، ج۳، ص۲۹۱.
- ↑ تاریخ الطبری، ج۲، ص۳۱۸.
- ↑ الکافی، ج۸، ص۳۴۰؛ ج۱، ص۴۵۸؛ دلائل الامامة، ص۷۹، ش۱۸؛ المناقب، ج۳، ص۱۳۲؛ کشف الغمة، ج۲، ص۷۶؛ مروج الذهب، ج۲، ص۲۸۹. ان مولد فاطمة رضی الله تعالی عنهما کان قبل الهجرة بثمان سنین.
- ↑ صحیح مسلم، ج۴، ص۱۷۸۲، ش۲۲۷۸؛ سنن ابی داود، ج۴، ص۲۱۸، ش۴۶۷۳؛ مصنف (ابن ابی شیبة)، ج۶، ص۱۳۱۷؛ دلائل النبوة (ابی نعیم)، ص۶۶؛ دلائل النبوة (بیهقی)، ج۵، ص۴۷۶.
- ↑ «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): إِنَّمَا ادَّخَرْتُ لِأَهْلِ الْكَبَائِرِ مِنْ أُمَّتِي»؛ پیامبر اسلام (ص) فرمودند: همانا من شفاعت خویش را برای گناهکاران امتم ذخیره کردهام. المسند، ج۲۰، ص۴۳۹ (اسناده صحیح)؛ المستدرک علی الصحیحن، ج۱، ص۱۳۹ (هذا حدیث صحیح)؛ سنن ابن ماجه، ج۵، ص۳۶۳ (حدیث صحیح)؛ السنن الکبری (بیهقی)، ج۸، ص۳۲؛ من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۵۷۴؛ الامالی (طوسی)، ص۵۷؛ الامالی (صدوق)، ص۳۷۰؛ الاختصاص (مفید)، ص۴۰.
- ↑ جاودان، محمد علی، جانشین پیامبر، ص ۴۴.
- ↑ منهاج السنة النبویة، ج۷، ص۱۶۳، با تعلیق و تحقیق محمد ایمن الشبراوی.
- ↑ منهاج السنه، ج۴، ص۸۱.
- ↑ بنگرید: لسان المیزان، ج۴، ص۴۳.
- ↑ لسان المیزان، ج۴، ص۴۲.
- ↑ لسان المیزان، ج۴، ص۴۲؛ میزان الاعتدال، ج۲، ص۶۳۱.
- ↑ لسان المیزان، ج۴، ص۴۲؛ میزان الاعتدال، ج۲، ص۶۳۱.
- ↑ کنز العمّال، ج۱۵، ص۱۱۳.
- ↑ بنگرید: شرح نهج البلاغه، ج۳، ص۲۴۴.
- ↑ بنگرید: الغدیر، ج۲، ص۲۸۰.
- ↑ الغدیر، ج۲، ص۲۸۰؛ مسند احمد، ج۱، ص۱۱۱.
- ↑ سیره ابن کثیر، ج۱، ص۴۵۹؛ مسند احمد، ج۱، ص۱۱۱؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۷.
- ↑ الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۶۲.
- ↑ دلائل الصدق، ج۲، ص۲۳۴.
- ↑ دلائل الصدق، ج۲، ص۲۳۶.
- ↑ منهاج السنه، ج۴، ص۸۱- ۸۳.
- ↑ «از این روی آنچه فرمان مییابی آشکار کن» سوره حجر، آیه ۹۴.
- ↑ عاملی، سید جعفر مرتضی، سیرت جاودانه ج۱، ص ۳۰۴؛ ربانی گلپایگانی، علی، براهین و نصوص امامت، ص ۱۱۵.
- ↑ «و نزدیکترین خویشاوندانت را بیم ده!» سوره شعراء، آیه ۲۱۴.
- ↑ طبری، محمد بن جریر، تهذیب الآثار، ج٣، ص۶٢؛ همو، تاریخ الأمم و الملوک، ج۲، ص٣١٩.
- ↑ فَإِنَّ هَذَا الْحَدِيثَ لَيْسَ فِي شَيْءٍ مِنْ كُتُبِ الْمُسْلِمِينَ الَّتِي يَسْتَفِيدُونَ مِنْهَا عِلْمَ النَّقْلِ؛ لَا فِي الصِّحَاحِ وَ لَا فِي الْمَسَانِيدِ وَ السُّنَنِ وَ الْمَغَازِي وَ التَّفْسِيرِ الَّتِي يُذْكَرُ فِيهَا الْإِسْنَادُ الَّذِي يُحْتَجُّ بِهِ (ابن تیمیه، منهاج السنة النبویة، ج٧، ص٢٩٨).
- ↑ ابن تیمیه، منهاج السنة النبویة، ج٧، ص٢٩٨.
- ↑ عزیزی علویجه، مصطفی، بررسی شبهات ابن تیمیه درباره حدیث یومالدار، ص ۷۶.
- ↑ طبری، محمد بن جریر، تهذیب الآثار، ج٣، ص۶٢.
- ↑ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الأمم و الملوک، ج٢، ص٣١٩.
- ↑ ذهبی، شمس الدین، میزان الإعتدال فی نقد الرجال، ج٢، ص۶۴٠؛ عسقلانی، ابن حجر، لسان المیزان، ج۴، ص۴٢.
- ↑ عسقلانی، ابن حجر، تعجیل المنفعة، ج١، ص۸۲۵.
- ↑ شرف الدین، عبدالحسین، المراجعات، ص١٠۴.
- ↑ ابن تیمیه، منهاج السنة النبویة، ج۴، ص۱۳۳.
- ↑ عسقلانی، ابن حجر، لسان المیزان، ج۴، ص۴٣.
- ↑ عسقلانی، ابن حجر، تعجیل المنفعة، ج١، ص٨٢۵.
- ↑ ذهبی، شمس الدین، تذکرة الحفاظ، ج٣، ص٨٣٩.
- ↑ سمعانی، عبدالکریم، الأنساب، ص٣٩۴.
- ↑ عسقلانی، ابن حجر، تعجیل المنفعة، ج١، ص٨٢۵.
- ↑ عسقلانی، ابن حجر، تعجیل المنفعة، ج١، ص٨٢۵.
- ↑ ابن عدی، الکامل فی ضعفاء الرجال، ج۵، ص٣٢٨.
- ↑ عسقلانی، ابن حجر، تعجیل المنفعة، ج١، ص٨٢۵.
- ↑ مزی، جمال الدین یوسف، تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، ج٨، ص٣۵١-٣۵۶.
- ↑ ابن تیمیه، منهاج السنة النبویة، ج٧، ص٣١٠-٣١١.
- ↑ عسقلانی، ابن حجر، تعجیل المنفعة، ج١، ص٨٢۵.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج١٣، ص٢۴۴.
- ↑ حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج٣، ص١٣٢.
- ↑ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الأمم و الملوک، ج٣، ص۶٢.
- ↑ خفاجی، شهاب الدین، نسیم الریاض، ج٣، ص٣۵.
- ↑ متقی هندی، کنزالعمال، ج١٣، ص١٢٩.
- ↑ طحاوی، ابوجعفر، شرح معانی الآثار، ج٣، ص٢٨۴-٢٨۵؛ ج۴، ص٣٨۶-٣٨٧.
- ↑ طحاوی، ابوجعفر، شرح معانی الآثار، ج٣، ص٢٨۴-٢٨۵.
- ↑ المقدسی، ضیاء الدین، الأحادیث المختارة، ج٢، ص١٣١.
- ↑ نطنزی، الخصائص العلویه، ص١٨؛ نسائی، السنن الکبری، ج۵، ص١٢۵-١٢۶.
- ↑ تفسیر ابن أبی حاتم، ذیل آیه ٢١۴ شعراء.
- ↑ بغوی، معالم التنزیل، ذیل آیه ٢١۴ شعراء.
- ↑ ابن تیمیه، منهاج السنة النبویة، ج٧، ص١٢.
- ↑ ابن تیمیه، منهاج السنة النبویة، ج٧، ص١٧٨-۱۷۹.
- ↑ ابن تیمیه، مقدمة فی أصول التفسیر، ص۵١.
- ↑ ابن تیمیه، مقدمة فی أصول التفسیر، ص۵١.
- ↑ احمد بن حنبل، المسند، ج١، ص٢٣۶.
- ↑ میلانی، سید علی الحسینی، تشیید المراجعات و تفنید المکابرات، ج٣، ص١۴۴.
- ↑ العاملی، جعفر مرتضی، الصحیح من سیرة النبی الأعظم، ج٣، ص١۵٨.
- ↑ عینی، بدرالدین، عمدة القاری، ج٣، ص٣٠٧.
- ↑ ألبانی، محمد ناصر الدین، إرواء الغلیل، ج١، ص١۶٠.
- ↑ عزیزی علویجه، مصطفی، بررسی شبهات ابن تیمیه درباره حدیث یومالدار، ص ۷۷.
- ↑ ابن تیمیه، منهاج السنة النبویة، ج۴، ص١٣٠.
- ↑ ابن تیمیه، منهاج السنة النبویة، ج۴، ص١٣٠.
- ↑ العاملی، جعفر مرتضی، الصحیح من سیرة النبی الأعظم، ج۳، ص۱۹۴-۱۹۵.
- ↑ مظفر، محمد حسن، دلائل الصدق لنهج الحق، ج٢، ص٣۶۴-٣۶۵.
- ↑ شرف الدین، عبدالحسین، المراجعات، ص٢١١.
- ↑ ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج۴٢، ص۴٨.
- ↑ موسوی بهبهانی، سید علی، مصباح الهدایة فی إثبات الولایة، ص١٣٢.
- ↑ ابن تیمیه، منهاج السنة النبویة، ج۴، ص٨٣.
- ↑ ابن اسحاق، سیرة ابن اسحاق، ص١٧١؛ ابن کثیر، السیرة النبویة، ج١، ص۴۶٠.
- ↑ شبلنجی، مؤمن بن حسین، نور الأبصار فی مناقب آل النبی المختار، ج١، ص۶١.
- ↑ شبلنجی، مؤمن بن حسین، نور الأبصار فی مناقب آل النبی المختار، ج٢٧، ص٢٢-٢٣.
- ↑ عزیزی علویجه، مصطفی، بررسی شبهات ابن تیمیه درباره حدیث یومالدار، ص ۸۱.
- ↑ ابن تیمیه، منهاج السنة النبویة، ج۴، ص١٢٩.
- ↑ بلاذری، احمد بن یحیی، أنساب الأشراف، ج١، ص٩۶ و٩٧؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج١، ص٩٢.
- ↑ طبری، ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی، ص٢۵٠؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج١، ص٩٢.
- ↑ ابن حزم، جمهرة أنساب العرب، ص١٧.
- ↑ ابن حزم، جمهرة أنساب العرب، ص١٧.
- ↑ ابن حزم، جمهرة أنساب العرب، ص١٧.
- ↑ ابن حزم، جمهرة أنساب العرب، ص١٨؛ طبری، ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی، ص٢۴٩.
- ↑ طبری، ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی، ص٢۴٠ و٢۴١.
- ↑ ابن حزم، جمهرة أنساب العرب، ص٣٧.
- ↑ طبری، ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی، ص٢٢٣-٢٢۴؛ ابن حزم، جمهرة أنساب العرب، ص٣٧.
- ↑ ابن حزم، جمهرة أنساب العرب، ص٧٢؛ طبری، ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی، ص٢۴٨.
- ↑ ابن حزم، جمهرة أنساب العرب، ص٧٠.
- ↑ طبری، ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی، ص٢۴١.
- ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۱، ص٩۴.
- ↑ طبری، ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی، ص٢۵٠-٢۵٢.
- ↑ احمد بن حنبل، المسند، ج١، ص٢٣۶.
- ↑ بزار، البحر الزخار، ج٢، ص١٠۵؛ ابن کثیر، السیرة النبویة، ج١، ص۴۵٩.
- ↑ ابن منظور، لسان العرب، ج٢، ص٢١٩.
- ↑ ابن منظور، لسان العرب، ج١٠، ص٢۴٨.
- ↑ ابن تیمیه، منهاج السنة النبویة، ج۴، ص١٣٠.
- ↑ هیثمی، مجمع الزوائد، ج٨، ص٣٠٢.
- ↑ خرکوشی، شرف المصطفی، ج٣، ص۴٣٧.
- ↑ هیثمی، مجمع الزوائد، ج٨، ص٣٠٢.
- ↑ عزیزی علویجه، مصطفی، بررسی شبهات ابن تیمیه درباره حدیث یومالدار، ص ۸۶.
- ↑ طبری، محمد بن جریر، تاریخ الأمم و الملوک، ج٣، ص۶١.
- ↑ احمد بن حنبل، المسند، ج١، ص٢۵٧.
- ↑ عزیزی علویجه، مصطفی، بررسی شبهات ابن تیمیه درباره حدیث یومالدار، ص ۸۹.