ربیع بن زیاد حارثی در تاریخ اسلامی

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

مقدمه

ربیع بن زیاد بن ربیع حارثی از قبیله مذحج است[۱]. او در هنگام بعثت پیامبر (ص) حدود سیزده سال داشته[۲] و محل زندگی او شهر بصره بوده و به بصری معروف است[۳] وی مردی سفید چهره و لاغر بوده[۴] چنان که عمر درباره او گفته است: مرا به مردی راهنمایی کنید که هر گاه میان قومی به امیری رسد، چنان است که گویی امیر نیست و هر گاه امیر نباشد، چنان است که گویی امیر است. به او گفتند: کسی جز ربیع بن زیاد را این گونه نمی‌شناسیم[۵].

ربیع به ولایت خراسان گماشته شد و تمام آن سرزمین را فتح کرد[۶]. هرچند او در زمان پیامبر (ص) به مدینه نرفته، اما ایام نبوت پیامبر (ص) را درک کرده و به همین دلیل از صحابه شمرده می‌شود[۷].[۸]

ربیع و نقل حدیث از پیامبر (ص)

ربیع تنها یک روایت از پیامبر (ص) نقل کرده است؛ زمانی که پیامبر (ص) عازم جنگی بود جوانی را دید که در کنار لشکر راه می‌رود و از راه اصلی فاصله گرفته است. پیامبر (ص) فرمود: آیا آن فرد فلانی نیست؟ گفتند: آری، ای رسول خدا، خودش است. پیامبر (ص) فرمود: "به او بگویید بیاید". آن فرد نزد پیامبر (ص) آمد. پیامبر (ص) از او پرسید: چرا در کناره راه می‌روی؟ آن مرد گفت: "از گرد و غبار خوشم نمی‌آید و لذا در حاشیه راه که گرد و خاکی از حرکت اسب‌ها بلند نمی‌شود، راه می‌روم". پیامبر (ص) فرمود: از راه جدا مشو! سوگند به خدایی که جانم در دستان اوست، این گرد و خاک، عطر بهشت است[۹].[۱۰]

ربیع در عهد عمر

ربیع می‌گوید: "در زمان خلافت عمر که فرماندار بحرین بودم، عمر نامه‌ای به والیان مناطق مختلف نوشته بود که سری به مدینه بزنند. وقتی به مدینه آمدم، دیگران هم آمده بودند. به یکی از نزدیکان عمر گفتم، عمر چگونه می‌پسندد که نزد او برویم؛ مرتب و آراسته و یا ژولیده و زاهدانه؟ آن فرد اشاره کرد که عمر، خشن است و باید ظاهرت را نزد او کمتر نشان دهی! من رفتم و خودم را مطابق آنچه آن فرد گفته بود، درست کردم و به همراه دیگران نزد عمر رفتیم. همه نزد او به صف ایستادیم. عمر نگاهش را به طرف ما چرخاند و ما را نگاه کرد. ناگهان چشمش به من افتاد و اشاره کرد که به نزدیکش بروم. عمر و گفت: " تو کیستی؟ " گفتم: من ربیع بن زیاد حارثی هستم.

عمر گفت: " فرمانداری چه منطقه‌ای را بر عهده داری؟ "

گفتم: بحرین را. گفت: " چه مقدار درآمد داری؟ "

گفتم: بسیار.

عمر گفت: " با آن چه می‌کنی؟ "

گفتم: بخشی از آن را برای زندگی هزینه می‌کنم و قسمتی را هم به بستگانم می‌دهم و آنچه اضافه بیاید را هم به مسلمانان فقیر می‌دهم

عمر گفت: " خوب است! به محل مأموریت خود برگرد. وقتی به محل خودم در ردیف دیگران برگشتم، دوباره به من نگاه کرد و گفت: " چند سال داری؟ " گفتم: چهل و پنج سال. عمر گفت: اکنون مردی کامل و مستحکم هستی"[۱۱].

هم چنین ربیع می‌گوید: "مالی را از بحرین برای عمر بردم. چون به مدینه وارد شدم، نماز عشاء را با عمر خواندم؛ آنگاه بر او سلام کردم. پرسید: چرا آمده‌ای و چه آورده‌ای؟

گفتم: پانصد هزار آورده‌ام.

گفت: " عجب! شاید پنجاه هزار آورده‌ای؟ "

گفتم: نه، بلکه پانصد هزار آورده‌ام.

گفت: " پانصد هزار چقدر است؟ "

گفتم: صد هزار بعلاوۀ صد هزار و تا پنج صد هزار شمردم.

گفت: " تو خواب آلودی و چرت می‌زنی! به خانه برو و شب را استراحت کن و بامداد به نزد من بیا ".

صبح نزد او رفتم. گفت: " چه آورده‌ای؟ "

گفتم: همان که دیروز گفتم.

گفت: " چه اندازه است؟ "

گفتم: " پانصد هزار. سپس باصحابه مشورت کرد. به وی گفتند تا دیوان و دفتر ترتیب دهد. چنین کرد و مال را میان مسلمانان تقسیم کرد. مقداری از آن زیاد آمد، مهاجران و انصار را جمع کرد. علی (ع) نیز در میان آنان بود به ایشان گفت: " درباره این مقدار که زیاد آمده نظر شما چیست؟ مردم گفتند: ما تو را به خاطر گرفتار ساختن به ولایت امور خودمان از تجارت و صنعت و کار شخصی باز داشته‌ایم؛ از این رو شایسته است که آنچه از مال زیاد آمده، برای تو باشد! عمر متوجه علی (ع) شد و گفت: " تو چه نظری می‌دهی؟ علی (ع) فرمود: " دیگران گفتند " عمر گفت گفت: " تو نیز بگو. " علی (ع) فرمود: «لم تجعل يقينك ظنّا»، عمر مقصود آن حضرت را نفهمید. علی (ع) فرمود: " آیا یادت هست که پیامبر (ص) تو را برای گرفتن صدقات فرستاد و تو نزد عباس بن عبدالمطلب رفتی و او صدقه نداد و به نزد من آمدید و گفتید: شما را به نزد پیامبر (ص) ببرم، و به نزد ایشان رفتیم و پیامبر (ص) را ناراحت دیدیم؛ برگشتیم و فردا صبح به نزد ایشان رفتیم و آن حضرت را شاد و خوشحال دیدیم. سپس پیامبر (ص) فرمود: " دیروز دو دینار از صدقات، نزد من باقی مانده بود، از این رو مرا ناراحت دیدید و امروز که آمده‌اید، آنها را به اهلش دادم؛ از این جهت خوشحالم. اکنون که این داستان به یادت آمد، من به تو در مقام مشورت می‌گویم که ازین زیاده برای خود هیچ نگیر و همه آن را میان فقیران از اهل اسلام تقسیم کن. " عمر گفت: " راست گفتی، به خدا سوگند از تو سپاسگزارم "[۱۲].[۱۳]

ربیع و عثمان

در زمان عثمان ابو موسی اشعری ربیع را فرستاد و او نواحی اطراف شیرجان را فتح کرد و با اهل بم و اندغار صلح کرد[۱۴]. ربیع از آنجا به وادی سنارود رفت و از آن گذشت. آنگاه به زرنج بازگشت و یک سال در آنجا ماند و نزد ابن عامر بازگشت. در آنجا فردی را به جای خود گماشت ولی مردم بر او شوریدند و او را بیرون کردند و در شهر متحصن شدند. حکومت ربیع، یک سال و نیم طول کشید؛ در این مدت، چهل هزار نفر را اسیر کرده و به بردگی گرفت و کاتب او حسن بصری بود[۱۵].

عثمان بار دیگر خراسان را به عبدالله بن عامر داد، و او ربیع بن زیاد را فرستاد تا سیستان را فتح کند و چون فتح سیستان صورت گرفت، ربیع بن زیاد به بصره بازگشت[۱۶].[۱۷]

دیدار امام علی (ع) با ربیع

روزی امام علی (ع) در بصره برای عیادت ربیع بن زیاد به خانه ربیع رفت. خانه ربیع وسیع و دارای وسایل زیاد و اشرافی بود. امام علی (ع) فرمود: نباید خانه‌ات را در دنیا به این وسعت می‌ساختی، و تو در آخرت به چنین خانه‌ای محتاج تری! مگر این که با مهمانی دادن و صله رحم کردن در آن و نیز کارهای سودمند دیگر، به نفع آخرت کار کنی. اگر چنین شد، برای تو فایده دارد[۱۸].

ربیع گفت: "یا علی! اما برادرم عاصم درست بر خلافف من، دنیا را ترک کرده و جامه زهد و گوشه نشینی اختیار کرده است".

امام علی (ع) فرمود: "برادرت عاصم را حاضر کن". ربیع در پی برادرش فرستاد و عاصم آمد. امام علی (ع) در حالی که روی خوشی به عاصم نشان نمی‌داد، به او فرمود: ای دشمن جان خود! این وسوسه‌های شیطان است که بر تو حاکم شده است. آیا بر خانواده‌ات رحم نمی‌کنی؟ آیا فکر می‌کنی خداوند چیزهایی را که برای تو حلال کرده است، کراهت دارد که از آنها بهره ببری؟ تو از خدا بهتر می‌دانی؟[۱۹] آنگاه امام علی (ع) به این آیات از قرآن اشاره فرمود که مردم را ترغیب می‌کند تا از نعمت‌های الهی استفاده کنند: ﴿يَا أَيُّهَا الرُّسُلُ كُلُوا مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَاعْمَلُوا صَالِحًا إِنِّي بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ[۲۰]، ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُلُوا مِنْ طَيِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاكُمْ وَاشْكُرُوا لِلَّهِ إِنْ كُنْتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ[۲۱].

عاصم در جواب امام علی (ع) گفت: "ای امیر مؤمنان! پس چرا تو خودت چنین زاهدانه زندگی می‌کنی و تارک دنیا شده‌ای؟ لباس درشت می‌پوشی و غذای نامطلوب می‌خوری؟ امام علی (ع) فرمود: اشتباه مکن! من مثل تو نیستم. خداوند بر رهبران جامعه واجب کرده است که زندگی خود را مطابق فقیر ترین فرد جامعه تنظیم کنند تا فقیران به خاطر فقرشان احساس کوچکی و ذلت نکنند[۲۲]. بعد از این گفتگویی که بین عاصم و امام علی (ع) اتفاق افتاد، امام (ع) نزد ربیع نشست و احوالش را پرسید. زخمی بر پیشانی ربیع بود که در هر سال این زخم گسترش می‌یافت و به گونه‌ای امان ربیع را بریده بود که بی تابی می‌کرد و در برابر سؤالات امام (ع) جواب‌های عجیبی داد. امام علی (ع) از ربیع پرسید: ای ابوعبدالرحمن! چگونه‌ای؟ ربیع گفت: "ای امیرمؤمنان! وضعم چندان رضایت بخش نیست. من حاضرم که بیماری‌ام برطرف شود و در عوض بینایی‌ام را از دست بدهم! امام (ع) فرمود: بینایی‌ات نزد تو چقدر ارزش دارد؟ ربیع گفت: "اگر همه دنیا برای من باشد، حاضرم تمام دنیا را بدهم و بینایی‌ام را به دست بیاورم". امام (ع) فرمود: خداوند، بدون تردید به همان اندازه تو را اجر می‌دهد؛ زیرا قانون خدا این است که به اندازه دردها و مصیبت‌ها پاداش بدهد و چند برابر کردن خدا بسیارست[۲۳].

هم چنین در جنگ جمل علی (ع) نیروهای جنگی خود را آراست و برای هر گروهی، فرمانده‌ای انتخاب کرد. در این جنگ، ربیع بن زیاد حارثی را بر قبیله مذحج فرماندهی داد[۲۴].[۲۵]

بی تابی ربیع در مرگ برادر

ربیع، برادری به نام مهاجر داشت. او در جنگ شوشتر همراه ابوموسی اشعری بوده و کشته شد. شاعری درباره‌اش چنین سروده است: روزی که ابوموسی برای سخنرانی برخاست، مهاجر با پسندیدگی برای جهاد به میدان رفت؛ آری، خانواده، خانواده دیان است که آن را میان قبیله مذحج چون گوهری گران بها می‌شناسیم. مهاجر در جنگ شوشتر در حالی که روزه بود، تصمیم گرفت خود را به خدا بفروشد و در راه او جانبازی کند. یکی از برادران او پیش ابوموسی آمد و او را از روزه بودن مهاجر آگاه ساخت. ابوموسی گفت: "همه روزه‌داران را سوگند می‌دهم که روزه بگشایند. مهاجر روزه گشود و به میدان رفت و کشته شد[۲۶]. ربیع بن زیاد پس از کشته شدن برادر به شدت بی تابی می‌کرد. ماتم برادرش را بسیار بزرگ و طاقت‌فرسا می‌دید. ابو موسی هم برای اندوه او متأثر و محزون گردید. او را فرمانده لشکر برادرش کرده و خود به سمت اصفهان رفت"[۲۷].[۲۸]

ربیع؛ عامل زیاد در خراسان

معاویه به زیاد بن ابی سفیان نوشت که مردی از اصحاب پیامبر خدا (ص) نزد تو است، او را والی خراسان کن و او حکم بن عمرو غفاری است. زیاد او را به حکومت خراسان فرستاد و در سال ۴۴ هجری به خراسان آمد. بعد از مرگ حکم بن عمرو، زیاد به جای او ربیع بن زیاد حارثی را به حکومت خراسان منصوب کرد[۲۹].

روزی زیاد به ربیع نامه‌ای نوشت و در آن یادآور شد که معاویه به تو دستور داده است که هر چه طلا و نقره در شهرهای خراسان به دست می‌آوری، برای ما بفرست و غیر از آن را بین مردم تقسیم کن. ربیع که روحیه آزاد منشی داشت، نامه‌ای به زیاد نوشت که من در کتاب خدا، قبل از نامه معاویه، همه چیز را درباره امور مالی شهرها و مسلمانان خوانده‌ام. او بر خلاف زیاده خواهی زیاد و معاویه، به مردم اعلام کرد که هر کس هر چه دارد از طلا و نقره، مال خودش است و غنایم جنگی هم در بین همین مبارزان حاضر در صحنه باید می‌تقسیم شود و فقط خمس آنها را می‌گیرم و در محل مناسب، مصرف خمس، به کار می‌برم[۳۰].[۳۱]

ربیع و برخورد با غیبت

مردی نزد ربیع بن زیاد آمد و گفت: "ای ابا عبدالرحمن! فلانی از تو غیبت می‌کند و چیزهایی را به تو نسبت می‌دهد". ربیع گفت: "به خدا قسم! از دستوری که به او داده است، خشمناکم! آن مرد گفت: "مگر چه کسی به او دستور داده است که از تو غیبت کند؟" ربیع گفت: "شیطان! آری، شیطان او را وادار کرده است که غیبت مرا بکند و بعد من وقتی سخن او را شنیدم، من هم علیه او اقدام کنم. شیطان اشتباه کرده است! من خواسته شیطان را اجابت نمی‌کنم. خداوند، گناه او را و گناه ما را ببخشد[۳۲].[۳۳]

سرانجام ربیع

بعد از شهادت حجر بن عدی، ربیع بعد از این که با مردم نماز ظهر را به جماعت گزارد، به منبر رفت و گفت: "ای مردم! امروز شنیده‌ام که حادثه اسفناکی در دنیای اسلام اتفاق افتاد که از زمان رحلت پیامبر (ص) تا کنون بی سابقه بوده است. به من خبر رسیده که معاویه، حجر بن عدی و یارانش را به شهادت رسانده است. اگر مسلمانان برای دفع این گونه جنایات اقدام کنند که هیچ و گرنه، از خدا می‌خواهم که هم اکنون جانم را بگیرد و از این وضعیت خلاص شوم"[۳۴].

ربیع بن زیاد در سال ۵۳ هجری در حالی که از طرف زیاد والی خراسان بود، در گذشت[۳۵].[۳۶]

ربیع بن زیاد حارثی در دانشنامه سیره نبوی ج3

وی ربیع بن زیاد بن انس بن دیان[۳۷] از تیره بنی حارث بن کعب، از قبیله مذحج، از قبایل یمنی است[۳۸]. برخی نام جدش را ربیع گفته‌اند[۳۹] و ابن حبان[۴۰] به خطا جد بالاترش را ذیال آورده است که تصحیف دیان است. در کنیه او اختلاف است[۴۱]، ولی شهرت کنیه او به ابوعبدالرحمن است[۴۲]. گفته‌اند ربیع چهره‌ای سفید و اندامی لاغر داشت و فردی متواضع و خیرخواه بود[۴۳]. از عمر نقل شده که می‌گفت: مرا به مردی راهنمایی کنید که هرگاه میان قومی به امیری رسد، گویی که امیر نیست و هرگاه امیر نباشد گویی که امیر است. به عمر گفتند: جز ربیع کسی را نمی‌شناسیم[۴۴].

وی از طرف ابوموسی اشعری والی بحرین بود[۴۵]. زمانی که عمر از کارگزارانش خواست، جانشینانی تعیین کنند و به مدینه بیایند؛ ربیع گوید: من همراه ابوموسی به مدینه آمدم و نزد یرفا، حاجب عمر، رفتم و به او گفتم: امیرالمؤمنین کارگزاران خود را در چه لباسی ببیند خوش‌تر است؟ او مرا به پوشیدن لباس خشن راهنمایی کرد. من لباس خشن پوشیدم و پاشنه کفشم که روی هم خوابیده بود پا کردم و خود را نامرتب بر سر کردم. همگی نزد عمر رسیدیم، او به همه نظر کرد و نظرش به سوی من جلب شد و گفت: جلو بیا، تو کیستی و کارگزار چه منطقه‌ای؟ گفتم: ربیع بن زیاد حارثی، والی بحرین. عمر پرسید: مقرری تو چقدر است؟ گفتم: هزار جریب. گفت: زیاد است و با آن چکار می‌کنی؟ گفتم: بخشی از آن مخارج روزانه زندگی من است، بخشی دیگر را به نزدیکان می‌دهم و هر آنچه اضافی آید میان مسلمانان فقیر تقسیم می‌کنم. عمر گفت: مانعی ندارد. به جای خودم برگشتم. دوباره به همه ما نظر کرد و نظرش بار دیگر به من جلب شد و به من گفت: چند سال داری؟ گفتم: ۴۵ سال. گفت: باید محکم و استوار باشی. سپس عمر دستور داد غذایی آوردند، همراهان من نپسندیدند، ولی من با اشتیاق نان خشک و پاره‌ای از گوشت که به استخوان چسبیده بود، خوردم. عمر زیر چشمی به من نگاه کرد و سخنی گفتم که ای کاش نمی‌گفتم. عمر تندی کرد، ولی سخنم را عوض کردم و گفتم: مناسب امیرالمؤمنین است که آرد بیخته یک روز قبل از مصرف برایتان پخته شود و گوشت را این گونه نپزند. با این سخن من عمر آرام گرفت و گفت: ای ربیع! اگر ما بخواهیم می‌توانیم ظرف‌ها را پر از گوشت تازه آب‌پز و بریان کنیم و آرد سفید بیخته و انواع خورشت‌ها را تهیه کنیم، ولی خداوند در روز قیامت ما را مؤاخذه می‌کند. سپس به ابوموسی دستور داد که مرا در کار خودم ابقا کند و دیگران را عوض کند[۴۶].

همچنین وی گزارش کرده است که از بحرین مالی را برای عمر آوردم و گفتم: ۵۰۰ هزار، او چندین بار از مقدار آن سؤال کرد و می‌گفت: ۵۰ هزار. عمر گفت: برو فردا بیا، من آن مقدار را آوردم و نزد او شمردم و گفتم: از مال حلال است. عمر با مشورت اصحابش، آن را تقسیم کرد و مقداری باقی ماند و نظر افراد را خواست. آنان گفتند: بقیه اموال از آن خودت باشد. عمر نظر امام علی(ع) را خواست و آن حضرت داستانی را یادآور شد و فرمود: بقیه اموال را میان مسلمانان فقیر تقسیم کن[۴۷]. وی گزارش‌های دیگری از عمر نقل کرده است[۴۸].

ابوموسی اشعری در سال ۱۷ هجری او را به جانشینی خود در جنگ مناذر (ناحیه‌ای میان بصره و اهواز) گماشت و او آن ناحیه را فتح کرد و عده‌ای را به اسارت گرفت[۴۹]. در نقل دیگر است که وی بر مرگ برادرش مهاجر که در جنگ مناذر یا بیروذ کشته شد، بسیار ناراحت بود و ابوموسی به سبب التیام دادن به او، او را جای خود، فرمانده قرار داد و خود به سوی اصفهان رفت. ربیع، بیروذ را فتح کرد و غنایم بی‌شمار گرفت[۵۰]. بر پیشانی ربیع تیری اصابت کرده بود که هر از گاه درد می‌گرفت. حضرت علی(ع) به عیادت او آمد و فرمود: ای عبدالرحمن! حالت چطور است؟ ربیع گفت: اگر این درد جز با از میان رفتن نور چشمم برطرف نمی‌شود، آرزو می‌کردم که نور چشمم از میان برود. علی(ع) حضرت فرمود: بهای نور چشمت چقدر است؟ گفت: اگر همه دنیا مال من باشد، فدای آن می‌کنم. آن حضرت فرمود: باید خداوند به همان اندازه، به تو پاداش دهد و خداوند به اندازه درد و مصیبت پاداش خواهد داد[۵۱]. وی سپس از برادرش عاصم شکایت کرد و آن حضرت به عاصم نصیحت کرد که لباس خوب بپوشد و غذا بخورد و از خانواده‌اش کناره‌گیری نکند[۵۲].

در زمان خلافت عثمان، عبدالله بن عامر والی خراسان، ولایت سیستان را در سال ۲۹ هجری به ربیع سپرد[۵۳] و وی «ذالق» را فتح کرد و پس از مصالحه با مردم زرنج، به سیستان بازگشت[۵۴]. وی ریاست قبیله مذحج در جنگ جمل را بر عهده داشت[۵۵] و والی خراسان[۵۶] یا سیستان[۵۷] از سوی معاویه در سال ۴۶ یا ۴۴ بود که قسمتی از آن بخش‌ها را او فتح کرده بود[۵۸]؛ زیرا ترکان و شاه کابل به مسلمانان حمله کردند و آنان را از کابل بیرون راندند و توانستند تا بُست پیشروی کنند، اما ربیع در بُست آنان را شکست داد و به تعقیب آنان پرداخت[۵۹].

در گزارشی دیگر آمده است که زیاد بن ابیه او را در سال ۴۵ هجری با ۵۰ هزار نفر به خراسان فرستاد[۶۰]. زیاد بن ابیه به او نوشت: معاویه مرا امر کرد که تو کالاهای با ارزش طلا و نقره (صفراء و بیضاء) را نگه دار و بقیه را تقسیم کن. ربیع، خمس آن غنایم را برداشت و سپس آن را میان مردم تقسیم کرد. سپس از خداوند مرگ خود را خواست و پیش از جمع اموال درگذشت[۶۱]. وی تا زمانی که مغیرة بن شعبه والی عراق بود، ولایت سیستان را به عهده داشت تا آنکه زیاد بن ابیه در سال ۵۰ هجری والی عراق شد و او را عزل، و والی خراسان قرار داد و در بلخ به جنگ پرداخت[۶۲]. اما طبری[۶۳] می‌گوید که در سال ۵۱ هجری زیاد، ربیع را بعد از مرگ حکم بن عمرو غفاری والی خراسان کرد. وی به مدت دو سال و چند ماه حاکم خراسان بود[۶۴]. وی نامه‌ای به زیاد ننوشت، مگر آنکه منفعتی را جلب یا شری را دفع کرد، در کاروانی هیچ گاه مرکبش مقدم نمی‌شد و پایش به پای رفیق همراهش تماس نداشت[۶۵]. وقتی وی خبر شهادت حجر بن عدی را شنید و دید که مردم حرکتی نکردند، ناراحت شد و چنین دعا کرد: خداوندا اگر در پیش تو خیری هست هر چه زودتر مرا نزد خود ببر. مردم آمین گفتند. هنوز از دید مردم پنهان نشده بود که بر زمین افتاد و او را به خانه بردند[۶۶] و پسرش عبدالله را جانشین خود کرد و درگذشت[۶۷]. گرچه طبری[۶۸] نامی از او در حوادث سال ۱۰۲ هجری آورده، که نشان می‌دهد تا آن زمان حیات داشته، ولی احتمال اینکه نساخ در این متن نام پسرش را به خطا انداخته باشند وجود دارد. ابن عبدالبر[۶۹] می‌گوید: برای او روایتی از رسول خدا(ص) نمی‌شناسم» و راویان او را معروف بن الشخیر و حفصة بنت سیرین ذکر کرده است.[۷۰]

منابع

پانویس

  1. الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۶، ص۶۰۸.
  2. الاصابه، ابن حجر، ج۲، ص۳۸۰.
  3. اعیان الشیعه، امین عاملی، ج۶، ص۴۵۸.
  4. الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۶، ص۶۰۸.
  5. اسد الغابه، ابن اثیر، ج۲، ص۵۴.
  6. الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۶، ص۶۰۸.
  7. الاصابه، ابن حجر، ج۲، ص۳۸۰.
  8. کاظمی، محمد ایوب، مقاله «ربیع بن زیاد حارثی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۵، ص:۱۰۲.
  9. اسد الغابه، ابن اثیر، ج۲، ص۵۵.
  10. کاظمی، محمد ایوب، مقاله «ربیع بن زیاد حارثی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۵، ص:۱۰۳.
  11. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۱، ص۱۷۵.
  12. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۱۲، ص۱۰۰؛ المعرفة و التاریخ، بسوی، ج۱، ص۵۰۰؛ مسند ابویعلی موصلی، ح۱، ص۴۱۴.
  13. کاظمی، محمد ایوب، مقاله «ربیع بن زیاد حارثی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۵، ص:۱۰۳-۱۰۵.
  14. فتوح البلدان، بلاذری (ترجمه: توکل)، ص۵۴۵.
  15. تاریخ ابن خلدون، ابن خلدون (ترجمه: آیتی)، ج۱، ص۵۶۶ (با اندکی تغییر).
  16. فتوح البلدان، بلاذری (ترجمه: توکل)، ص۵۴۷.
  17. کاظمی، محمد ایوب، مقاله «ربیع بن زیاد حارثی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۵، ص:۱۰۵.
  18. اصول کافی، کلینی، ج۱، ص۴۱۰؛ نهج البلاغه، خطبه ۲۰۹. الگو:متن حدییث.
  19. اصول کافی، کلینی، ج۱، ص۴۱۰. الگو:متن حدییث.
  20. "ای پیامبران! از چیزهای پاکیزه بخورید و کاری شایسته کنید که من به آنچه می‌کنید دانایم" سوره مؤمنون، آیه ۵۱.
  21. "هان ای مؤمنان! از چیزهای پاکیزه‌ای که روزیتان کرده‌ایم بخورید و خداوند را سپاس بگزارید اگر تنها او را می‌پرستید" سوره بقره، آیه ۱۷۲.
  22. نهج البلاغه، خطبه ۲۰۹. الگو:متن حدییث.
  23. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۱۱، ص۳۵. «لاَ جَرَمَ لَيُعْطِيَنَّكَ اَللَّهُ عَلَى قَدْرِ ذَلِكَ إِنَّ اَللَّهَ تَعَالَى يُعْطِي عَلَى قَدْرِ اَلْأَلَمِ وَ اَلْمُصِيبَةِ وَ عِنْدَهُ تَضْعِيفٌ كَثِيرٌ».
  24. الاخبار الطوال، دینوری (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ص۱۸۳.
  25. کاظمی، محمد ایوب، مقاله «ربیع بن زیاد حارثی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۵، ص:۱۰۶-۱۰۸.
  26. الطبقات الکبری، ابن سعد (ترجمه: مهدوی دامغانی)، ج۶، ص۶۰۹.
  27. الکامل، ابن اثیر (ترجمه: حالت - خلیلی)، ج۹، ص۷۸.
  28. کاظمی، محمد ایوب، مقاله «ربیع بن زیاد حارثی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۵، ص:۱۰۸.
  29. تاریخ الیعقوبی، یعقوبی (ترجمه: آیتی)، ج۲، ص۱۵۱-۱۵۲ (با تلخیص).
  30. اسد الغابه، ابن اثیر، ج۲، ص۵۵.
  31. کاظمی، محمد ایوب، مقاله «ربیع بن زیاد حارثی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۵، ص:۱۰۹.
  32. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۱۰، ص۱۵۸.
  33. کاظمی، محمد ایوب، مقاله «ربیع بن زیاد حارثی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۵، ص:۱۰۹.
  34. شرح الاخبار، قاضی نعمان مغربی، ج۲، ص۵۳۸.
  35. الکامل، ابن اثیر (ترجمه: حالت -خلیلی)، ج۱۱، ص۳۹.
  36. کاظمی، محمد ایوب، مقاله «ربیع بن زیاد حارثی»، دایرة المعارف صحابه پیامبر اعظم، ج۵، ص:۱۱۰.
  37. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۲۰۲؛ ابن ماکولا، الاکمال، ج۳، ص۳۱۲.
  38. ابن حزم، جمهره انساب العرب، ص۴۱۷.
  39. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۲، ص۶۸؛ ابن اثیر، اسدالغابه، ج۲، ص۲۵۵.
  40. ابن حبان، کتاب الثقات، ج۴، ص۲۲۵.
  41. ر.ک: مزی، تهذیب الکمال، ج۹، ص۷۹؛ ابن حجر، تهذیب التهذیب، ج۳، ص۲۱۱.
  42. مزی، تهذیب الکمال، ج۹، ص۷۸؛ ابن حجر، تهذیب التهذیب، ج۳، ص۲۱۱.
  43. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۲۰۲.
  44. ابن کلبی، نسب معد والیمن الکبیر، ج۱، ص۲۷۲؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۲۰۲؛ ابن اثیر، اسدالغابه، ج۲، ص۲۵۵.
  45. مبرد، الکامل فی اللغه والادب، ج۱، ص۱۲۲؛ ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۱۷۵.
  46. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۱۵۶ و ج۱، ص۱۷۵.
  47. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۲، ص۹۹.
  48. ابن شبه، تاریخ المدینه المنوره، ج۲، ص۶۹۸؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۴۴، ص۲۹۹.
  49. خلیفه بن خیاط، تاریخ، ص۹۴؛ بلاذری، فتوح البلدان، ج۲، ص۴۶۵؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۲، ص۶۸؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۳، ص۷۶.
  50. طبری، تاریخ الطبری، ج۴، ص۱۸۴؛ نویری، نهایه الارب، ج۱۹، ص۲۸۱.
  51. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۱، ص۳۵.
  52. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۱، ص۱۳۵؛ حویزی، تفسیر نور الثقلین، ج۲، ص۲۴.
  53. خلیفه بن خیاط، تاریخ، ص۱۳۴؛ زرکلی، الاعلام، ج۳، ص۱۴.
  54. خلیفه بن خیاط، تاریخ، ص۱۳۴؛ بلاذری، فتوح البلدان، ج۲، ص۴۸۴.
  55. دینوری، الاخبار الطوال، ص۱۴۷.
  56. ابن حبان، کتاب الثقات، ج۴، ص۲۲۵؛ یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۲۲.
  57. خلیفه بن خیاط، تاریخ، ص۱۵۶؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۲، ص۶۸.
  58. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۱، ص۳۷.
  59. خلیفه بن خیاط، تاریخ، ص۱۵۶؛ بلاذری، فتوح البلدان، ج۲، ص۴۸۹.
  60. طبری، تاریخ الطبری، ج۵، ص۲۲۶.
  61. ابن کلبی، نسب معد والیمن الکبیر، ج۱، ص۲۷۲؛ ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۱، ص۳۷؛ ابن اثیر، اسدالغابه، ج۲، ص۲۵۵؛ احمدی میانجی، مواقف الشیعه، ج۳، ص۱۸۳.
  62. خلیفه بن خیاط، تاریخ، ص۱۵۸-۱۵۹؛ ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۲، ص۶۸؛ ابن اثیر، اسدالغابه، ج۲، ص۲۵۵؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۳۸، ص۱۳۲.
  63. طبری، تاریخ الطبری، ج۵، ص۲۸۵-۲۸۶.
  64. طبری، تاریخ الطبری، ج۵، ص۲۹۱.
  65. ابن اثیر، اسدالغابه، ج۲، ص۲۵۵.
  66. ابن اثیر، اسدالغابه، ج۲، ص۲۵۵.
  67. طبری، تاریخ الطبری، ج۵، ص۲۹۱؛ ابن اثیر، اسدالغابه، ج۲، ص۲۵۵.
  68. طبری، تاریخ الطبری، ج۶، ص۶۰۰.
  69. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج۲، ص۶۸.
  70. مرادی‌نسب، حسین، مقاله «ربیع بن زیاد حارثی»، دانشنامه سیره نبوی ج۳، ص۳۱۴-۳۱۶.