مظلومیت امام علی در معارف و سیره امام باقر

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

مقدمه

شیوه عالمانه و بزرگوارانه ائمه دین در سلوک فردی و اجتماعی آنگونه بوده که در محیط زندگی خود مورد احترام عمیق مردم بودند، آنها که در همسایگی و در شهر محل زندگی ائمه زیسته‌اند و یا غریبه‌هایی که در دیدارهای اولیه با این بزرگواران به متانت و علو درجات روحی و معنوی آنها پی برده و شیفته شده‏اند، طبیعتاً فضای مسموم تبلیغاتی خلفا برایشان بی‌اثر بوده است، ولی در سرزمینی که ائمه حضور فیزیکی نداشته‌اند تبلیغات ناروای حکومت‌ها قوت گرفته و در ذهن مردم رسوخ می‌کرده است.

اغفال مردم توسط حجم عظیم تبلیغات حکومت‌ها از مصادیق بارز مظلومت ائمه به شمار می‌‌آید. حکومت‌های خودکامه با تبلیغات مداوم خود، ذهن مردم را نسبت به اهل‌بیت(ع) مخدوش می‌‌کردند و ائمه را در نظر مردم شورشگر و فاقد عقیده و ایمان معرفی می‌کردند. آنها با در دست داشتن امکانات گسترده سیاسی اجتماعی مردم را از جهت مادی و فرهنگی تغذیه می‌کردند و خوراک تبلیغی آنها ناشایست جلوه دادن ائمه در منظر مردم بود.

هدف حکومت‌ها از تبلیغات وسیع ضد امامت این بود که مردم به این الگوهای حق و اسوه‌های راستین نظری و عملی با بغض بنگرند تا گرایش پیدا نکنند تا بتوانند مردم را تابع حکام جور نگه دارند و از طرفی زشتی‌ها و پلیدی‌های خود را بپوشانند. موج مظلومیت امیرالمؤمنین علی(ع) در اکثر شهرهای عراق به صورت سب و ناسزاگویی همه جا را پر کرده بود، به دلیل اینکه از زمان معاویه که مردم شام، علی را ندیده بودند، فقط با حجم وسیع تبلیغات مسموم باند حاکم ذهن‌شان شده پر شده بود و پس از شهادت حضرت در سال ۴۰ (ه. ق) همین خط سب و ناسزاگویی را سایر خلفا تقویت کردند.

یحیی بن ابراهیم از عمران نقل می‌کند که در زمان حجاج به قصد عمره خارج شد، به او گفتم: آیا (در سفر عمره در مدینه) امام باقر(ع) را ملاقات کردی؟ گفت: آری! گفتم: امام چه چیزی به تو گفت؟ جواب داد: امام به من فرمود: ای عمران از مردم عراق چه خبر؟ گفتم: یابن رسول الله حجاج بالای منبر پدرت را ناسزا می‌گفت (یعنی سبّ علی می‌کرد) امام فرمود: دشمنان خدا چشم بسته ما را ناسزا می‌گویند[۱].

هشام بن عبدالملک که در روز عرفه خطبه می‌خواند چون به علی(ع) دشنام نداد، عبدالملک بن ولید به او یادآوری کرد و گفت: ای امیرالمؤمنین امروز روزیست که خلفا دشنام به ابوتراب را مستحب می‌دانستند. هشام گفت: ما برای چنین کاری به اینجا نیامده‌ایم[۲].

هشام بن عبدالملک نماینده‌ای را نزد اعمش فرستاد و به او گفت: مناقب عثمان و کردار ناپسند علی را بنویس! اعمش نامه را گرفت و داخل دهان گوسفند گذاشت و آن را از بین برد و به نماینده هشام گفت: به او بگو که این عمل جواب نامه توست. نماینده هشام گفت: او قسم خورده است که اگر من جواب تو را نبرم مرا بکشد! سپس نماینده هشام نزد برادران اعمش (معروف به سلیمان بن مهران) رفت و آنان را واسطه قرار داد.

برادران اعمش آمدند و به او فشار آوردند تا پاسخی بنویسد. اعمش در جواب نوشت: بسم الله الرحمن الرحیم اما بعد. اگر مناقب تمام اهل زمین از عثمان باشد برای تو سودی ندارد و اگر کردار شایسته اهل زمین از علی باشد به تو ضرری نمی‌رساند. تو باید به کارهای کوچکی که برای تو نافع است بپردازی والسلام[۳].

افرادی نظیر خالد بن عبدالله قسری مدام بر منبر به امام علی(ع) دشنام می‌دادند[۴]. و شدیدترین تعابیر را علیه امیرالمؤمنین ابراز می‌کردند[۵].

طبعاً برای توجیه این اقدام خود کسانی از محدثین را بر آن می‌داشتند تا احادیثی در ذم امام جعل کنند. زهری و امثال او از نقل این‌گونه جعلیات اِبایی نداشتند، از آنجا که شنیده بود امیرالمؤمنین(ع) محاسن خود را خضاب می‌کرده از تورات چنین نقل می‌کرد: کسی که محاسن خود را سیاه کند ملعون است[۶].

عمال بنی‌امیه در سرتاسر سرزمین اسلامی علی(ع) و فرزندانش را دشنام می‌دادند[۷] و این اقدامات به این دلیل بود تا شخصیت آنها را بد جلوه داده و ایشان را با بدترین اتهامات از صحنه فکری و سیاسی جامعه حذف کنند؛ لذا سخت‌گیری در لعن امام علی(ع) برای آنان کاملاً موجه بود. حجاج به والی خود در «فارس» نوشت تا عطیه بن سعد را فراخوانده و به او بگوید تا علی(ع) را لعن کند. افرادی نظیر ابن ابی لیلی را که از فقهای عراق بود مجبور می‌کرد تا علی(ع) را به صراحت لعن کند[۸].

ابن عساکر در شرح جنید بن عبدالرحمن گوید: از «حوران» به «دمشق» برای دریافت عطایم آمده بودم، نماز جمعه را خوانده و از «باب الدرج» بیرون می‌شدم که پیرمردی را که ابوشیبه القاص می‌گفتند، دیدم برای مردم داستان می‌‌گفت. او مردم را ترغیب به دین و دیانت می‌کرد و ما تحت تأثیرش واقع شده بودیم، می‌ترسانید و ما گریان می‌شدیم وقتی سخنش به پایان رسید، گفت: بیایید مجلس را به لعن ابوتراب پایان دهیم، آنگاه همه به لعن ابوتراب پرداختند. کسی که پهلوی من بود رو به من کرد، من به او گفتم: ابوتراب کیست؟ او گفت: علی بن ابیطالب ابن عم رسول خدا(ص) و شوهر دخترش و اول کسی از مردم که اسلام آورده و پدر حسن و حسین.

گفتم: این قصه گو، کار درستی نکرد! آنگاه به سرعت رفتم و ریش و موی سرش را که خیلی هم بود به دست گرفتم و سیلی‌های محکمی بر او زده سرش را سخت به دیوار کوفتم! فریادش بلند شد، خدمه مسجد جمع شدند عبایم را بگردنم افکنده مرا کشان کشان آوردند تا بر هشام بن عبدالملک وارد کردند، در آن حال ابوشیبه در پیشاپیش من فریاد زد: یا امیرالمؤمنین! داستان گوی تو، و قصه پرداز پدران و اجدادت را ببین امروز بر او چه مصیبت بزرگی گذشته است؟

هشام گفت: چه کسی با تو چنین کرد؟ گفت: این مرد! هشام که در حضورش رجال]و اشراف نشسته بودند، رو به طرف من کرد و گفت: ای ابایحیی! تو چه وقت آمدی؟ گفتم: دیروز آمدم و امروز سر راه بودم که بر امیرالمؤمنین وارد شوم، در نماز جمعه گیر افتادم، نماز را خواندم و از باب الدرج که بیرون می‌شدم، این پیرمرد ایستاده بود قصه می‌گفت، من هم نشستم و به گوش دادن پرداختم، او خواند و ما شنیدیم، گاهی مردم را به هیجان و نشاط و گاهی به ترس و بیم می‌‌انداخت. بعداً دعا کرد و ما آمین گفتیم و در آخر سخنش گفت: بیایید مجلس را به لعن ابوتراب پایان دهیم، پرسیدم: ابوتراب کیست؟ گفتند: علی بن ابیطالب، اولین مسلمان، پسر عم رسول خدا، پدر حسن و حسین و همسر دخت پیامبر خدا.

به خدا سوگند یا امیرالمؤمنین! اگر در آنچه گفت، می‌دانستم پشت‌گرمی‌‌اش به قرابت با شماست و به اتکاء شما چنین لعنی را مرتکب شده من غیر از عملی که با او کردم کار دیگری انجام نمی‌دادم. آیا من چگونه می‌‌توانم برای داماد پیغمبر خدا و همسر دخترش خشم نگیرم؟ هشام گفت: او بد غلطی کرده است[۹].

شیخ مفید از حسین بن علی بن الحسین(ع) نقل کرده که فرمود: ابراهیم بن هشام مخزومی والی مدینه بود و در روز جمعه نزدیک منبر پیامبر ما را جمع می‌کرد، پس شروع می‌کرد به بدگویی در حق امیرالمؤمنین تا آنکه در یکی از روزهای جمعه که ما را جمع کرده و آن مکان از جمعیت پر شده بود، من خود را به منبر چسبانده بودم که خوابم برد، ناگاه که قبر شکافته دیدم شد و مردی با جامه سفید از قبر بیرون آمد و به من گفت: تو را محزون نمی‌کند کلمات این شخص؟ گفتم: بلی و الله! فرمود: چشمان خود را باز کن ببین خدا با او چه خواهد کرد، ناگاه دیدم که ابراهیم در حالی که به امیرالمؤمنین بدگویی می‌کرد از بالای منبر افتاد و مرد[۱۰].

این ضدیت با فکر و اندیشه امامت شیعه در تمام حکومت‌های جور خوراک تبلیغی و محور مانور حکومتی بوده است. آنها وحشت داشتند اگر مردم ائمه را بشناسند، مبادا دور آنها خلوت شود و چرخ خلافت آنها متوقف گردد. همین شیوه تکان دهنده تبلیغی در عصر امامت حضرت باقر(ع) هم وجود داشت، به غیر از خلفایی مثل هشام سایر خلفا هم از این موضوع تبعیت می‌کردند.

امام صادق(ع) در این باره نکته‌ای را از سفر امام باقر(ع) به شام یادآور شده است می‌فرماید: زمانی که پدرم محمد بن علی به دمشق احضار شد، هنگام عبور از کوچه‌های دمشق شنید که مردم به یکدیگر (با لحنی تسمخرآمیز) می‌گویند: این فرد فرزند ابوتراب است! پدرم به دیوار تکیه داد.

نخست حمد ثنای خدا گفت و بر پیامبر و خاندان او درود فرستاد. سپس فرمود: ای وحدت‌شکنان و ای نسل نفاق و دورویی! ای تفاله‌های دوزخ و ای سنگ‌های جهنم! دست از ماه تابان و دریای متراکم و ستاره آسمان ایمان و صراط مستقیم بر می‌‌دارید؟ قبل از اینکه چهره‌هایتان به عذاب الهی تباه شود و یا مورد نفرین قرار گیرید، چنان که اصحاب سبت مورد لعن قرار گرفتند و فرمان خدا علیه ایشان جاری شد... آیا همدم و همراز و برادر پیامبر خدا «علی بن ابیطالب(ع)» را استهزاء می‌کنید یا پیشوای دین را مورد طعن و اشاره قرار می‌دهید؟ به خدا سوگند، علی(ع) نخستین چهره‌ای است که در میدان ایمان درخشید و با فضایل و ویژگی‌های برتر خویش رستگار شد و به اوج اعتدال و درستی رسید[۱۱].

در بیان امام باقر(ع) مظلومیت حضرت به وضوح به چشم می‌خورد، موقعیت اجتماعی عصر امام باقر(ع) و ترسیم دیدگاه توده‌های اغفال شده نسبت به خاندان رسالت معضلی است که خلفا نقش اساسی را در این زمینه داشته‌‌اند. این تبلیغات سوء خلفا در برابر شخص امام باقر(ع) اغفال شدگانی را پرورش داد که نسبت به حضرت اهانت و جسارت کنند.

مردی غیر مسلمان (نصرانی) در یکی از روزها با امام باقر(ع) روبه‌رو شد، آن مرد نسبت به آن حضرت کینه داشت، از این رو دهان به بدگویی گشود و با تغییر اندکی در اسم امام باقر(ع) گفت: تو بقر هستی! امام بدون اینکه خشمناک شود و عکس العمل شدید نشان دهد با آرامش خاصی فرمود: من باقرم، مرد نصرانی که از سخن قبل به مقصود نرسیده بود و احساس می‌کرد نتوانسته است امام را به خشم وا دارد گفت: تو فرزند زنی آشپز هستی؟ امام فرمود: این حرفه او بوده است. مرد نصرانی پا فراتر نهاد و با گستاخی هر چه تمام‌تر گفت: تو فرزند زنی سیاه چرده و زنگی و... هستی. امام فرمود: اگر تو راست می‌گویی و مادرم آن گونه که تو توصیف می‌کنی بوده است بس از خداوند می‌خواهم او را بیامرزد و اگر ادعاهای تو دروغ و بی‌اساس است از خداوند می‌خواهم که تو را بیامرزد[۱۲].

نمونه این توهین‌ها را خلفای جور به امام کردند تا به سایر مردم سرایت کرد و آنها هم به خود اجازه دادند با مقام والای امامت اهانت‌آمیز عمل کنند.

از شعبی که بزرگ محدثان عراق بود اقراری به جا مانده است به این مضمون که: از دست آل علی چه کنیم؟ اگر بخواهیم آنها را دوست بداریم به دست خلفا کشته می‌شویم و اگر بخواهیم دشمنی بورزیم در قیامت داخل آتش می‌شویم. وقتی بزرگان اهل سنت در اظهار دوستی نسبت به علی(ع) با چنین مشکلاتی درگیر بوده‌اند، تکلیف شیعیان مشخص می‌باشد. بنابراین در این شرایط یاران اهل بیت(ع) جز آنکه اعتقادات خود را مخفی ساخته و مطابق با فرهنگ و رسومات اهل سنت زندگی کنند و یا در مجالس درسی به گونه آنان فتوی دهند چاره‌ای در مقابل خود نمی‌دیدند[۱۳].

در این حجم وسیع از تبلیغات ضد اهلبیت فقهای درباری و جیره‌خواران به ظاهر عالم‌نما نقش مؤثری را ایفا کردند و مردم با پول خلفا و انکار علما از اهل‌بیت جدا شدند و موج وسیع تبلیغات آنها امامان شیعه را خانه‌نشین کرد. سدیر گوید: زمانی که امام باقر(ع) وارد مسجدالحرام می‌‌شد و من خارج می‌شدم، دست مرا گرفت و رو به کعبه ایستاد و فرمود: ای سدیر! همانا ملائکه مأمور شدند که نزد این سنگ‌ها (کعبه) آیند و گرد آن طواف کنند. سپس نزد ما آیند و ولایت خود را نسبت به ما اعلام دارند، و همین است گفته خداوند ﴿وَإِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا ثُمَّ اهْتَدَى[۱۴] همانا من آمرزنده‌ام آنکه را ایمان آورد و کار شایسته کند و سپس رهبری شود. آنگاه با دست به سینه‌اش اشاره کرد و فرمود: به سوی ولایت ما «رهبری شود».

سپس فرمود: ای سدیر کسانی که مردم را از دین خدا مانع می‌شوند به تو می‌نمایم، آنگاه به ابوحنیفه و سفیان ثوری که در آن زمان جلوگیر دین خدا بودند و در مسجد حلقه زده بودند، نگریست و فرمود: اینهایند که بدون هدایت از جانب خدا و سندی آشکار، از دین خدا جلوگیری می‌کنند، همانا این پلیدان اگر در خانه‌های خود نشینند، مردم به گردش می‌‌افتند و چون کسی را نیابند که از خدای تبارک و تعالی و رسولش به آنها خبر دهد، نزد ما آیند، تا ما به آنها از خدای تبارک و تعالی و رسولش خبر دهم[۱۵].[۱۶]

منابع

پانویس

  1. «يَحْيَى بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ أَبِي الْبِلَادِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ عَنْ رَجُلٍ مِنْ أَصْحَابِهِ يُقَالُ لَهُ عِمْرَانُ‏ أَنَّهُ خَرَجَ فِي عُمْرَةٍ زَمَنَ الْحَجَّاجِ فَقُلْتُ لَهُ هَلْ لَقِيتَ أَبَا جَعْفَرٍ(ع) قَالَ نَعَمْ قُلْتُ فَمَا قَالَ لَكَ قَالَ قَالَ لِي يَا عِمْرَانُ مَا خَبَرُ النَّاسِ فَقُلْتُ تَرَكْتُ الْحَجَّاجَ يَشْتِمُ أَبَاكَ عَلَى الْمِنْبَرِ أَعْنِي عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ فَقَالَ أَعْدَاءُ اللَّهِ‏ يَبْدَهُونَ‏ سَبَّنَا»؛ بحارالانوار، ج۵، ص۲۵۲.
  2. شرح ابن ابی الحدید، ج۳، ص۴۷۶.
  3. مراجعات، ص۱۲۳؛ شذرات الذهب، ج۱، ص۲۲۱.
  4. طبری، ج۵، ص۴۸۷.
  5. اغانی، ج۲۲، ص۱۵.
  6. طبقات، ج۱، ص۴۴۱.
  7. البیان و التبیین، ج۳، ص۲۲۱.
  8. انساب الاشراف، ج۲، ص۱۸۱؛ تاریخ خلفا، ج۲، ص۶۲۲.
  9. تاریخ ابن عساکر، ج۳، ص۴۰۷؛ ترجمه الغدیر، ج۶، ص۴۹؛ اعیان الشیعه، ج۱، ص۴۶۳.
  10. تحفه الاحباب، ص۱۰۷.
  11. المناقب، ج۴، ص۲۰۳؛ ائمتنا، ج۱، ص۳۵۸.
  12. بحار الانوار، ج۴۶، ص۲۸۹.
  13. پژوهشی در تاریخ حدیث شیعه، ص۲۷۲؛ رجال نجاشی، رقم ۴۹۳.
  14. «و به راستی من آمرزنده آن کسم که توبه کند و ایمان آورد و کاری شایسته کند سپس به راه آید» سوره طه، آیه ۸۲.
  15. «عَنْ سَدِيرٍ، قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ(ع)، و هُوَ دَاخِلٌ و أَنَا خَارِجٌ‏، و أَخَذَ بِيَدِي‏، ثُمَّ‏ اسْتَقْبَلَ‏ الْبَيْتَ، فَقَالَ: «يَا سَدِيرُ، إِنَّمَا أُمِرَ النَّاسُ أَنْ يَأْتُوا هذِهِ الْأَحْجَارَ، فَيَطُوفُوا بِهَا، ثُمَّ يَأْتُونَا فَيُعْلِمُونَا وَلَايَتَهُمْ لَنَا، و هُوَ قَوْلُ اللَّهِ: ﴿وَإِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا ثُمَّ اهْتَدَى - ثُمَّ أَوْمَأَ بِيَدِهِ إِلى‏ صَدْرِهِ- إِلى‏ و لَايَتِنَا». ثُمَّ قَالَ: «يَا سَدِيرُ، أفَأُرِيكَ‏ الصَّادِّينَ عَنْ دِينِ اللَّهِ؟». ثُمَّ نَظَرَ إِلى‏ أَبِي حَنِيفَةَ وَ سُفْيَانَ الثَّوْرِيِّ فِي ذلِكَ الزَّمَانِ و هُمْ حَلَقٌ فِي الْمَسْجِدِ، فَقَالَ: «هؤُلَاءِ الصَّادُّونَ عَنْ دِينِ اللَّهِ بِلَا هُدًى مِنَ اللَّهِ و لَاكِتَابٍ مُبِينٍ، إِنَّ هؤُلَاءِ الْأَخَابِثَ لَوْ جَلَسُوا فِي بُيُوتِهِمْ، فَجَالَ النَّاسُ، فَلَمْ يَجِدُوا أَحَداً يُخْبِرُهُمْ عَنِ اللَّهِ- تَبَارَكَ و تَعَالى‏- و عَنْ رَسُولِهِ(ص) حَتّى‏ يَأْتُونَا، فَنُخْبِرَهُمْ عَنِ اللَّهِ- تَبَارَكَ و تَعَالى‏- و عَنْ رَسُولِهِ‏(ص)»؛ الکافی، ج۱، ص۳۹۳.
  16. راجی، علی، مظلومیت امام باقر، ص ۲۱.