بحث:جنگ خندق در قرآن
مقدمه
جنگ احزاب در شوال سال پنجم (و بر اساس گزارش تاریخ یعقوبی در سال ششم) هجری (فوریه - مارس ۶۲۷ م) روی داد. انگیزه این رویداد بزرگ تاریخی، عبارت بود از این که: گروهی از یهودیان بنینضیر همچون عبدالله بن سلام بن ابی حقیق، حُیَیِّ بن اخطب، کِنانة بن ربیع بن ابی حُقَیق و دیگران، گروهی از سپاهیان گوناگون را به جنگ پبامبر خدا (ص) برانگیختند. ابتدا سراغ قریش آمدند و گفتند: ما همراه شما هستیم تا محمد (ص) را ریشهکن سازیم. سپس، نزد قبیله بنی غطفان آمدند و ایشان را دعوت کردند تا با پیامبر خدا (ص) بجنگند. غطفانیان نیز، مانند قریش پذیرفتند و خود را آماده جنگ کردند.
پیامبر (ص) چون گزارش کار آنها را شنید فرمان داد تا مسلمانان گرداگرد مدینه را گودال یا خندق بکنند. این اندیشه را سلمان پاک پارسی با پیامبر (ص) در میان گذاشت. پس از آن، خود پیامبر (ص) در کندن خندق با مسلمانان مشارکت فرمود و برای هر نفر از مسلمانان حدود چهل گز معین فرمود تا حفر نمایند. در این هنگام، هر کدام از مهاجران و انصار، سلمان را از خود میدانستند که پیامبر (ص) فرمود: سلمان از ما است یا از ما اهل بیت است.
سلمان، حُذَیْفه، نَعْمان بن مُقَرِّن، عمر بن عوف و شش نفر از انصار با یکدیگر همکاری میکردند که تخته سنگ بزرگی پدیدار شد و کلنگها را شکست. پیامبر (ص) را خبر کردند. آن حضرت همراه با سلمان به سوی آن رفت و کلنگ بر گرفت و چنان بر تخته سنگ فرو کوفت که بخشی از آن شکست و آذرخشی بیرون جهید و اطراف را روشن ساخت. پیامبر تکبیر گفت و مسلمانان نیز، تکبیر گفتند. تخته سنگ دوبار دیگر با فرو کوفتن پیامبر، آذرخش و روشنی بخشید و سرانجام خرد و خاکستر شد و هر بار، پیامبر و مسلمانان تکبیر گفتند.
سلمان از حضرت سؤال کرد که در پرتو روشنایی چه دیده است؟ پیامبر (ص) فرمود: در نخستین آذرخش، حیره و کاخهای خسرو، بر من پدیدار و در دومین روشنایی، کاخهای سرخ سرزمین شام و روم بر من آشکار و در سوّمین جرقه نیز، کاخهای صَنْعاء فرا دید من آمدند و در هر بار، جبرئیل به من گزارش داد که پیروان من بر همه آنها چیره خواهند شد. منافقان [بعدها] گفتند: آیا تعجب نمیکنید که پیامبر نوید فتح حیره و سرزمین شام و کاخهای صنعاء به شما میدهد در حالی که اکنون نمیتوانیم از ترس دشمن، ضروریات زندگی خود را برآورده سازیم[۱].
پیامبر (ص) پس از اتمام حفر خندق از هر قبیله فردی را برای نگهبانی بخشی از خندق تعیین کرد و زبیر بن عوام را فرمانده آنان گرداند و به او فرمود که اگر نبردی پیش آمد، نبرد کنند[۲]. در این شرایط، سپاه قریش و همپیمانان آنها که ده هزار نفر با ششصد یا هزار اسب بودند. فرا رسیدند و تعداد مسلمانان را سه هزار تن با سی و چند اسب گفتهاند؛ به گزارش یعقوبی، عده مسلمانان هفتصد جنگجو بوده است. هنگامی که مشرکان به خندق رسیدند و آن را مشاهده کردند از آن در شگفت شدند و گفتند عرب این شیوه دفاعی را نمیدانست.
همزمان با زمینگیر شدن دشمن در پشت خندق، حیّی بن اخطب به سراغ کعب ابن اسد رئیس قبیله بنی قریظه رفت تا او را با خود و مشرکین همراه سازد. کعب، ابتدا او را نپذیرفت، ولی با اصرار و حیله حیّی بن اخطب بالاخره او را پذیرفت و با دشمن همپیمان شد و به پیامبر خیانت ورزید. در این هنگام شرایط برای مسلمانان بسیار سخت شد و گروهی از آنها نسبت به وعدههای الهی بدگمان شدند و حرفهای ناشایست بر زبان راندند. قریش و همپیمانان آنها پنج روز درنگ کردند آنگاه عمر بن عبدود، نوفل بن عبدالله بن مغیره مخزومی، مکرمة بن ابی جهل، ضرار بن خطاب فِهری و هبیرة بن ابی وهب مخزومی از راهی که خندق تنگتر بود با تاخت و تاز اسبان خود به این سوی خندق پریدند. علی (ع) داوطلب مبارزه تن به تن با عمرو بن عبدود شد و او را کشت و دیگران گریختند. اسب نوفل بن عبدالله بن مغیره، او را به رو در انداخت و علی (ع) خود را به او رسانده و به قتلش رساند[۳].
به گزارش مجلسی، پیامبر اکرم (ص) آنچنان از کشته شدن عمرو بن عبدود به دست علی (ع) مسرور شد و آن را حادثهای بسیار مهم به شمار آورد که فرمود: یا علی اگر کار تو در این روز با کارهای همه مسلمانان سنجیده شود کار تو نسبت به آنها برتری دارد؛ زیرا با کشته شدن عمرو به دست تو، همه خانههای مشرکین را ذلّت و همه خانههای مسلمانان را عزّت فرا گرفت[۴]. پس از آن، نُعَیم بن مسعود اشجعی به نزد پیامبر (ص) آمد و گفت: من مسلمان شدهام، ولی هیچ کس از آن آگاه نیست. بنابراین، هرچه دستور فرمایی اطاعت خواهم کرد. پیامبر (ص) فرمود: تو یک نفر بیشتر نیستی و قدرت چندانی نداری ولی تو میتوانی با استفاده از موقعیت خود در بین آنان نفوذ کنی و آنها را نسبت به ادامه جنگ دلسرد نمایی و میانشان اختلاف افکنی. نعیم بن مسعود پذیرفت و به طور جداگانه و پنهانی نزد قریش و بنی قریظه رفت و بین آنان ایجاد اختلاف کرد به گونهای که هر کدام نسبت به دیگری بدگمان شده و نسبت به ادامه جنگ دلسرد شدند. افزون بر اختلاف و پراکندگی میان آنان در شبهای سرد زمستانی، بادی بسیار سرد و طوفانی شروع به وزیدن گرفت؛ چنان که دیگهایشان را واژگون میکرد و چادرهای استراحتشان را از جا بر میکند و بر زمین میکوبید. پیامبر (ص) حذیفه بن یمان را فراخواند و فرمود نزد آنان برو و حال ایشان را مشاهده و اخبارشان را بیاور و هیچ اقدام دیگری انجام مده. حذیفه گزارش میدهد که چون شبانه و پنهانی نزد آنان رفتم طوفان شدید و سردی، جان آنها را به لب رسانده بود و دیگهای آنان را واژگون و چادرهایشان را از جا کنده و آتشها را خاموش کرده بود. ابوسفیان در این هنگام برخاست و گفت: به خدا اسبان و اشتران ما نابود شدند و بنی قریظه پیمان خود را با ما گسستند و این طوفان سرد، آنچه میبینید به سر ما آورد. بنابراین حرکت کنید که من خود بلافاصله حرکت خواهم کرد. پس از آن به سوی شتر خود رفت و در حالی که هنوز عقال آن را نگشوده بود بر آن نشست. غطفانیان نیز، هنگامی که شنیدند قریش کوچ کردهاند با شتاب به سوی دیار خود بازگشتند. پیامبر (ص) چون خبر فرار آنان را دریافت کرد فرمود: از این پس ما به جنگ ایشان میرویم و آنان دیگر به جنگها نخواهند آمد [۵].
آیات ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ رِيحًا وَجُنُودًا لَّمْ تَرَوْهَا وَكَانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرًا إِذْ جَاؤُوكُم مِّن فَوْقِكُمْ وَمِنْ أَسْفَلَ مِنكُمْ وَإِذْ زَاغَتْ الأَبْصَارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ وَتَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا هُنَالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزَالا شَدِيدًا وَإِذْ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلاَّ غُرُورًا وَإِذْ قَالَت طَّائِفَةٌ مِّنْهُمْ يَا أَهْلَ يَثْرِبَ لا مُقَامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا وَيَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِّنْهُمُ النَّبِيَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنَا عَوْرَةٌ وَمَا هِيَ بِعَوْرَةٍ إِن يُرِيدُونَ إِلاَّ فِرَارًا وَلَوْ دُخِلَتْ عَلَيْهِم مِّنْ أَقْطَارِهَا ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لَآتَوْهَا وَمَا تَلَبَّثُوا بِهَا إِلاَّ يَسِيرًا وَلَقَدْ كَانُوا عَاهَدُوا اللَّهَ مِن قَبْلُ لا يُوَلُّونَ الأَدْبَارَ وَكَانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسْؤُولا قُل لَّن يَنفَعَكُمُ الْفِرَارُ إِن فَرَرْتُم مِّنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَإِذًا لّا تُمَتَّعُونَ إِلاَّ قَلِيلا قُلْ مَن ذَا الَّذِي يَعْصِمُكُم مِّنَ اللَّهِ إِنْ أَرَادَ بِكُمْ سُوءًا أَوْ أَرَادَ بِكُمْ رَحْمَةً وَلا يَجِدُونَ لَهُم مِّن دُونِ اللَّهِ وَلِيًّا وَلا نَصِيرًا قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنكُمْ وَالْقَائِلِينَ لإِخْوَانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنَا وَلا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلاَّ قَلِيلا أَشِحَّةً عَلَيْكُمْ فَإِذَا جَاءَ الْخَوْفُ رَأَيْتَهُمْ يَنظُرُونَ إِلَيْكَ تَدُورُ أَعْيُنُهُمْ كَالَّذِي يُغْشَى عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَإِذَا ذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوكُم بِأَلْسِنَةٍ حِدَادٍ أَشِحَّةً عَلَى الْخَيْرِ أُوْلَئِكَ لَمْ يُؤْمِنُوا فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمَالَهُمْ وَكَانَ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرًا يَحْسَبُونَ الأَحْزَابَ لَمْ يَذْهَبُوا وَإِن يَأْتِ الأَحْزَابُ يَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُم بَادُونَ فِي الأَعْرَابِ يَسْأَلُونَ عَنْ أَنبَائِكُمْ وَلَوْ كَانُوا فِيكُم مَّا قَاتَلُوا إِلاَّ قَلِيلا لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا وَلَمَّا رَأَى الْمُؤْمِنُونَ الأَحْزَابَ قَالُوا هَذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَصَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَمَا زَادَهُمْ إِلاَّ إِيمَانًا وَتَسْلِيمًا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلا لِيَجْزِيَ اللَّهُ الصَّادِقِينَ بِصِدْقِهِمْ وَيُعَذِّبَ الْمُنَافِقِينَ إِن شَاء أَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ كَانَ غَفُورًا رَّحِيمًا وَرَدَّ اللَّهُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنَالُوا خَيْرًا وَكَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتَالَ وَكَانَ اللَّهُ قَوِيًّا عَزِيزًا ﴾[۶] عمدتاً درباره جنگ احزاب است.
در آیات به نکات مهمی اشاره شده است که برخی از آنها عبارتاند از:
- یادآوری نصرت و یاری خداوند نسبت به مسلمانان به وسیله باد و نیز لشکریانی یا فرشتگانی که مشاهده نمیشدند.
- یادآوری شرایط سخت و هولناکی که یاران پیامبر (ص) به آن مواجه شدند. به گونهای که از فراز و فرود مدینه در محاصره قرار گرفتند و چشمها از ترس خیره ماند و جانها به گلو رسید و برخی نسبت به خداوند، دچار گمانهای ناروا شدند و احیاناً آن را بر زبان آوردند و مؤمنان نیز، آزموده شدند و سخت به خود لرزیده و متزلزل شدند.
- یادآوری گفتار منافقان و بیماردلانی که گفتند: اینجا جای ماندن نیست و به بهانه در خطر بودن خانههای خود از پیامبر (ص) اجازه بازگشت میخواستند در حالی که قصد آنان تنها فرار از جنگ و شرایط سخت آن بود. کسانی که اگر مشرکین حتی از آنان درخواست اقرار به شرک میکردند آن را میپذیرفتند و پیمان خود را با خدا و رسولش زیر پا میگذاردند.
- تذکر این حقیقت برای همه و بهویژه منافقین که فرار از مرگ (کشته شدن) هیچ سودی ندارد و جز خداوند یار و یاوری برای انسان نیست.
- اشاره به برخی دیگر از ویژگیهای منافقان که: کارشکنی میکنند؛ جز اندکی در کارزار نمیپایند؛ بسیار بخیل هستند؛ هنگامی که اسباب ترس فراهم شود بسیار میترسند و چون اسباب آن، برطرف گردد با زبانهای تند و تیز، آزار میرسانند و آزمند غنایم میباشند. هنگامی که دشمن فرار کرد گمان میکنند که هنوز صحنه را ترک نکرده است و خوش دارند که در بیابانی به دور از معرکه جنگ و مشکلات آن زندگی کنند و از دور، اخبار مؤمنان را پرس و جو نمایند.
- یادآوری ویژگیهای مؤمنین واقعی که: پیامبر (ص) را الگوی خود قرار داده و به خدا و روز رستاخیز امید داشته و بسیار یاد خدا میکنند؛ چون احزاب یا گروههای متشکل دشمن را مشاهده کنند میگویند این همان چیزی است که خدا و رسول او به ما وعده دادهاند و خدا و رسول او را راستگو میدانند و سرانجام، جز ایمان و تسلیم آنان فزونی نیاید.
- یادآوری این که برخی از مؤمنین راستین بر سر عهد و پیمان خود با خدا، زندگی خود را به پایان رسانده و به شهادت رسیدهاند و گروهی هم در انتظار شهادت میباشند.
- یادآوری قطعی بودن پاداش خداوند برای راستگویان و احتمال عذاب یا آمرزش الهی برای منافقان و بیماردلان.
- آیه ﴿وَرَدَّ اللَّهُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنَالُوا خَيْرًا وَكَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتَالَ وَكَانَ اللَّهُ قَوِيًّا عَزِيزًا﴾[۷] با توجه به شکست و ناکامی دشمن و حمایت خداوند از مؤمنان میفرماید: "و خداوند کافران را در عین خشم و غضبشان بازگرداند که هیچ کامی نیافتند و خداوند در جنگ مؤمنان را حمایت کرد و خداوند توانای پیروزمند است".
بیشتر تاریخنویسان، جنگ احزاب را از وقایع سال پنجم هجری به شمار آوردهاند، ولی برخی از آنان نیز، همچون یعقوبی، آن را از حوادث سال ششم هجرت برشمردهاند. افزون بر این در مورد تعداد سپاه قریش و همپیمانان آنان و نیز، تعداد مسلمانان اختلاف گزارش وجود دارد؛ ولی آنچه باید به آن اشاره کرد اختلاف تاریخنگاران شیعه و سنی در برخی گزارشها میباشد که به طور خلاصه میتوان گفت تاریخنویسان اهل سنت از جزئیات پیشنهاد سلمان فارسی در حفر خندق و نیز، پرسش او از پیامبر اکرم (ص) در مورد انگیزه تکبیر آن حضرت هنگام مشاهده آذرخش و همچنین مبارزهطلبی عمرو بن عبدود و سکوت مسلمانان و پاسخ مثبت علی (ع) و جزئیات آن و سخنان پیامبر (ص) درباره علی (ع) و امثال آن در بین تاریخنویسان شیعه و سنی اختلاف وجود دارد؛ به این صورت که تاریخنویسان شیعه، موارد فوق را گزارش و احیاناً برجسته کردهاند ولی تاریخنگاران اهل سنت از نقل یا گزارش برخی جزئیات آن چشمپوشی کردهاند و در مواردی نیز از افراد دیگری نام برده شده است که با گزارش تاریخنگاران شیعه هماهنگی ندارد.
همان نکتهای که نسبت به تفاوت دیدگاه تاریخنگاران اشاره کردیم در بین مفسران شیعه و سنی نیز در تفسیر آیات مربوط به جنگ احزاب و نیز، گزارش حوادث آن به طور برجسته تری وجود دارد. به عنوان نمونه، آنچه در مورد جزئیات کشته شدن عمرو بن عبدود به دست حضرت علی (ع) درجلد بیستم بحارالانوار مجلسی و یا برخی تفاسیر شیعه آمده است، در کتب تفسیری اهل سنت کمتر به آن اشاره شده است.
جنگ احزاب، نقطه عطفی در تاریخ اسلام و جنگهای پیامبر اسلام (ص) و مسلمانان با مشرکین و دشمنان اسلام به شمار میآید که کفه موازنه قدرت دو سپاه ایمان و کفر را به سود مسلمانان دگرگون کرد و پیروزی در آن جنگ، کلیدی شد برای پیروزیهای بزرگ پس از آن. پیروزی در جنگ احزاب، کمر دشمنان اسلام را به گونهای شکست که نتوانستند پس از آن اقدام مفید و مهمی انجام دهند[۸]. پیشبینی همین حقیقت توسط پیامبر (ص) بود که آن حضرت پس از عزیمت قریش و دیگر همپیمانان آنها و خاتمه یافتن جنگ و محاصره مدینه فرمودند: از این پس ما به پیکار و جنگ با دشمن میرویم و آنان به جنگ ما نخواهند آمد[۹]. پس از این جنگ بود که پیشگویی پیامبر (ص) محقق شد و دشمنان نتوانستند هیچ اقدام مؤثری علیه مسلمانان انجام دهند تا اینکه خداوند مکه را برای مسلمانان فتح کرد[۱۰].
ماجرای جنگ احزاب در قرآن
قرآن در شرح این ماجرا میگوید: «ای کسانی که ایمان آوردهاید نعمت بزرگ خدا را بر خودتان به یاد آورید در آن هنگام که لشکرهای (عظیمی) به سراغ شما آمدند»[۱۱]. «ولی ما باد و طوفانی بر آنها فرستادیم و لشکریانی که آنها را نمیدیدید، و به این وسیله آنها را در هم کوبیدیم»[۱۲]. منظور از لشکریانی که مسلمانان آنها را نمیدیدند و به یاری آنان آمدند همان فرشتگانی است که یاری آنها نسبت به مؤمنان در غزوه بدر نیز صریحاً در قرآن مجید آمده است ولی دلیلی در دست نیست که فرشتگان، این جنود الهی ناپیدا، رسماً وارد میدان و مشغول جنگ شده باشند، بلکه قرائنی در دست است که نشان میدهد آنها برای تقویت روحیه مؤمنان و دلگرمی آنان نازل گشتهاند.
در ادامه، قرآن با ترسیمی از وضع بحرانی جنگ احزاب، و قدرت عظیم جنگی دشمنان، و نگرانی شدید بسیاری از مسلمانان است چنین میگوید: «به خاطر بیاورید زمانی را که آنها از طرف بالا و پایین شهر بر شما وارد شدند (و مدینه را در محاصره خود قرار دادند) و هنگامی را که چشمها از شدت وحشت خیره شده بود و جانها به لب رسیده بود، و گمانهای گوناگون بدی به خدا میبردید»[۱۳].
در این حالت، گمانهای ناجوری برای جمعی از مسلمانان پیدا شده بود،؛ چراکه هنوز از نظر نیروی ایمان به مرحله کمال نرسیده بودند. شاید بعضی فکر میکردند ما سرانجام شکست خواهیم خورد، و ارتش دشمن با این قدرت و قوت پیروز میشود، روزهای آخر عمر اسلام فرا رسیده است و وعدههای پیامبر در زمینه پیروزی مطلقاً تحقق نخواهد یافت!
البته این افکار نه به صورت یک عقیده که به صورت یک وسوسه در اعماق دلهای بعضی پیدا شده بود. اینجا بود که کورۀ امتحان الهی سخت داغ شد، چنانکه قرآن میگوید: «در آنجا مؤمنان آزمایش شدند و تکان سختی خوردند»[۱۴].
طبیعی است هنگامی که انسان گرفتار طوفانهای فکری میشود، جسم او نیز از این طوفان برکنار نمیماند، و در اضطراب و تزلزل فرو میرود، بسیار دیدهایم افرادی که ناراحتی فکری دارند در همان جای خود که نشستهاند مرتباً تکان میخورند، دست بر دست میمالند، و اضطراب خود را در حرکات خود کاملاً مشخص مینمایند.
یکی از شواهد این وحشت شدید این بود که نقل کردهاند پنج قهرمان معروف عرب که عمروبن عبدود سرآمد آنها بود لباس جنگ پوشیده و با غرور خاصی به میدان آمدند و هل من مبارز گفتند، مخصوصاً عمرو بن عبدود رجز میخواند و بهشت و آخرت را به مسخره گرفته بود، و میگفت: مگر نمیگویید مقتولین شما در بهشت خواهند بود؟ آیا کسی از شما شوق دیدار بهشت در سر ندارد؟! ولی در برابر نعرههای او سکوت بر لشکر حکمفرما بود، و کسی جرئت مقابله را نداشت، جز علی بن ابیطالب(ع) که به مقابله برخاست و پیروزی بزرگی نصیب مسلمانان نمود. آری فولاد را در کورۀ داغ میبرند تا آبدیده شود، مسلمانان نخستین نیز باید در کورۀ حوادث سخت، مخصوصاً غزواتی همچون غزوۀ احزاب، قرار گیرند تا آبدیده و مقاوم شوند[۱۵].
منافقان و ضعیف الایمانها در صحنۀ احزاب
کوره امتحان جنگ احزاب داغ شد، و همگی در این امتحان بزرگ درگیر شدند، روشن است در اینگونه موارد بحرانی مردمی که در شرایط عادی ظاهراً در یک صف قرار دارند به صفوف مختلفی تقسیم میشوند، در اینجا نیز مسلمانان به گروههای مختلفی تقسیم شدند: جمعی مؤمنان راستین بودند، گروهی خواص مؤمنان، جمعی افراد ضعیف الایمان، جمعی منافق، جمعی منافق لجوج و سرسخت، گروهی در فکر خانه و زندگی خویشتن و در فکر فرار بودند، جمعی سعی داشتند دیگران را از جهاد باز دارند و گروهی تلاش میکردند رشته اتحاد خود را با منافقین محکم کنند.
خلاصه هر کس اسرار باطنی خویش را در این رستاخیز عجیب و «یوم البروز» آشکار ساخت[۱۶].
قصرهای ایران، روم و یمن را دیدم
در اثنای حفر خندق که مسلمانان هر یک مشغول کندن بخشی از خندق بودند روزی به قطعه سنگ سخت و بزرگی برخورد کردند که هیچ کلنگی در آن اثر نمیکرد، خبر به پیامبر(ص) دادند پیامبر(ص) شخصاً وارد خندق شد، و در کنار سنگ قرار گرفت و کلنگی را به دست گرفت و نخستین ضربه محکم را بر مغز سنگ فرود آورد، قسمتی از آن متلاشی شد و برقی از آن جستن کرد، پیامبر(ص) تکبیر پیروزی گفت، مسلمانان نیز همگی تکبیر گفتند. بار دوم ضربۀ شدید دیگری بر سنگ فرو کوفت قسمت دیگری در هم شکست و برقی از آن جستن نمود پیامبر تکبیر گفت و مسلمانان نیز تکبیر گفتند.
سرانجام پیامبر سومین ضربه را بر سنگ فرود آورد و برق جستن کرد، و باقیمانده سنگ متلاشی شد، حضرت(ص) باز تکبیر گفت و مسلمانان نیز صدا به تکبیر بلند کردند، سلمان از این ماجرا سؤال کرد، پیامبر(ص) فرمود: در میان برق اول سرزمین «حیره» و قصرهای پادشاهان ایران را دیدم، و جبرئیل به من بشارت داد که امت من بر آنها پیروز میشوند! و در برق دوم قصرهای سرخ فام «شام و روم» نمایان گشت، و جبرئیل به من بشارت داد که امت من بر آنها نیز پیروز خواهند شد! در برق سوم قصرهای «صنعا و یمن» را دیدم و جبرئیل باز به من خبر داد که امتم باز بر آنها پیروز خواهند شد، بشارت باد بر شما ای مسلمانان!
منافقان نگاهی به یکدیگر کردند و گفتند چه سخنان عجیبی؟ و چه حرفهای باطل و بیاساسی؟ او از مدینه دارد سرزمین حیره و مدائن کسری را میبیند، و خبر فتح آن را به شما میدهد، در حالی که هم اکنون شما در چنگال یک مشت عرب گرفتارید (و حالت دفاعی به خود گرفتهاید) و حتی نمیتوانید به بیت الحذر بروید (چه خیال باطل و پندار خامی؟!).
وحی الهی نازل شد و گفت که «این منافقان و بیماردلان میگویند خدا و پیغمبرش جز فریب و دروغ وعدهای به ما نداده است»[۱۷]. آنها از قدرت بیپایان پروردگار بیخبرند.
و راستی در آن روز چنین اخبار و بشارتی جز در نظر مؤمنان آگاه فریب و غروری بیش نبود، اما دیده ملکوتی پیامبر(ص) در لابلای جرقههای آتشینی که از برخورد کلنگهایی که برای حفر خندق بر زمین کوبیده میشد جستن میکرده میتوانست گشوده شدن درهای قصرهای پادشاهان ایران و روم و یمن را ببیند، و به امت جان بَرکفش بشارت دهد، و از اسرار آینده پرده بردارد[۱۸].
عذرهای منافقانه
در ادامه داستان جنگ احزاب، قرآن به شرح حال گروه خطرناکی از همین منافقان بیمار دل که نسبت به دیگران خباثت و آلودگی بیشتری داشتند پرداخته میگوید: «به خاطر بیاورید هنگامی را که گروهی از آنها گفتند ای مردم یثرب! (مدینه) اینجا جای توقف شما نیست، به خانههای خود بازگردید»[۱۹].
خلاصه در برابر این انبوه دشمن کاری از شما ساخته نیست خود را از معرکه بیرون کشیده و خویشتن را به هلاکت و زن و فرزندتان را به دست اسارت نسپارید. و به این ترتیب میخواستند جمعیت انصار را از لشکر اسلام جدا کنند این از یکسو.
از سوی دیگر «گروهی از همین منافقین که در مدینه خانه داشتند از پیامبر(ص) اجازه میخواستند که بازگردند و برای بازگشت خود عذرتراشی میکردند. از جمله میگفتند: خانههای ما دیوار و در و پیکر درستی ندارد، در حالی که چنین نبود، آنها فقط میخواستند صحنه را خالی کرده فرار کنند»[۲۰].
«منافقان» با مطرح ساختن این عذرها میخواستند میدان جنگ را ترک کرده و به خانههای خود پناه برند. در روایتی آمده است که طایفۀ «بنی حارثه» کسی را خدمت پیامبر(ص) فرستادند و گفتند خانههای ما بدون حفاظ است و هیچیک از خانههای انصار همچون خانههای ما نیست، و میان ما و طایفه «غطفان» که از شرق مدینه هجوم آوردهاند حایل و مانعی وجود ندارد، اجازه فرما به خانههای خود بازگردیم و از زنان و فرزندانمان دفاع کنیم، پیامبر(ص) به آنها اجازه داد.
این موضوع به گوش سعد بن معاذ، بزرگ انصار رسید، به پیامبر(ص) عرض کرد به آنها اجازه نفرما، به خدا سوگند تا کنون هر مشکلی برای ما پیش آمده این گروه همین بهانه را پیش کشیدهاند، اینها دروغ میگویند، پیامبر(ص) دستور داد باز گردند[۲۱].
قرآن در ادامه به سستی ایمان این گروه اشاره کرده میگوید: «آنها در اظهار اسلام آنقدر سست و ضعیفند که اگر دشمنان از اطراف و جوانب مدینه وارد آن شوند، و این شهر را اشغال نظامی کنند و به آنها پیشنهاد نمایند که به سوی آئین شرک و کفر باز گردید به سرعت میپذیرند، و جز مدت کمی برای انتخاب این راه درنگ نخواهند کرد!»[۲۲].
پیداست مردمی که این چنین ضعیف و بیپاشنهاند نه آمادۀ پیکار با دشمنند و نه پذیرای شهادت در راه خدا، به سرعت تسلیم میشوند و تغییر مسیر میدهند. سپس قرآن، این گروه منافق را به محاکمه میکشد و میگوید: «آنها قبلا با خدا عهد و پیمان بسته بودند که پشت به دشمن نکنند، و بر سر عهد خود در دفاع از توحید و اسلام و پیامبر بایستند، مگر آنها نمیدانند که عهد الهی مورد سؤال قرار خواهد گرفت»[۲۳] و آنها در برابر آن مسئولند. بعد از آنکه خداوند نیت منافقان را افشاء کرد که منظورشان حفظ خانههایشان نیست، بلکه فرار از صحنۀ جنگ است، با دو دلیل به آنها پاسخ میگوید.
نخست به پیامبر میفرماید: «بگو اگر از مرگ یا کشته شدن فرار کنید این فرار سودی به حال شما نخواهد داشت و بیش از چند روزی از زندگی دنیا بهره نخواهید گرفت»[۲۴]. دیگر اینکه مگر نمیدانید تمام سرنوشت شما به دست خداست و هرگز نمیتوانید از حوزۀ قدرت و مشیت او فرار کنید. «ای پیامبر به آنها بگو چه کسی میتواند شما را در برابر اراده خدا حفظ کند اگر او مصیبت یا رحمتی را برای شما بخواهد؟!»[۲۵].[۲۶]
گروه بازدارندگان
قرآن سپس به وضع گروهی دیگر از منافقین که از میدان جنگ احزاب کنارهگیری کردند و دیگران را نیز دعوت به کنارهگیری مینمودند اشاره کرده میگوید: «خداوند آن گروهی از شما را که کوشش داشتند مردم را از جنگ منصرف سازند به خوبی میشناسد».
«و همچنین کسانی را که به برادرانشان میگفتند به سوی ما بیایید» و دست از این پیکار خطرناک بردارید! «همان کسانی که اهل جنگ و پیکار نیستند و جز مقدار کمی ۔ آن هم از روی اکراه و یا ریا - به سراغ جنگ نمیروند»[۲۷].
در روایتی میخوانیم یکی از یاران پیامبر(ص) از میدان «احزاب» به درون شهر برای حاجتی آمده بود، برادرش را دید که نان و گوشت بریان و شراب پیش روی خود نهاده، گفت تو اینجا به خوشگذرانی مشغولی و پیامبر خدا در میان شمشیرها و نیزهها مشغول پیکار است؟! در جوابش گفت ای ابله! تو نیز بیا با ما بنشین و خوش باش! به خدایی که محمد به او قسم یاد میکند که او هرگز از این میدان باز نخواهد گشت! و این لشکر عظیمی که جمع شدهاند او و اصحابش را زنده نخواهند گذاشت!
برادرش گفت: دروغ میگویی، به خدا سوگند میروم و رسول خدا(ص) را از آنچه گفتی با خبر میسازم، خدمت پیامبر(ص) آمد و جریان را گفت[۲۸].
آنها هرگز ایمان نمیآورند
قرآن در ادامه میافزاید: «انگیزه تمام این کارشکنیها این است که آنها در همه چیز نسبت به شما بخیلند»[۲۹]. نه تنها در بذل جان در میدان نبرد که در کمکهای مالی برای تهیه وسایل جنگ، و در کمکهای بدنی برای حفر خندق، و حتی در کمکهای فکری نیز بخل میورزند، بخلی توأم با حرص و حرصی روزافزون!
بعد از بیان بخل آنها و مضایقه از هرگونه ایثارگری، به بیان اوصاف دیگری از آنها که تقریباً جنبۀ عمومی در همۀ منافقان در تمام اعصار و قرون دارد پرداخته چنین میگوید: «هنگامی که لحظات ترسناک و بحرانی پیش میآید آنچنان ترسو هستند که میبینی به تو نگاه میکنند در حالی که چشمهایشان بیاختیار در حدقه به گردش آمده، همانند کسی که در حال جان دادن است!»[۳۰].
آنها چون از ایمان درستی برخوردار نیستند و تکیهگاه محکمی در زندگی ندارند، هنگامی که در برابر حادثۀ سختی قرار گیرند کنترل خود را به کلی از دست میدهند، گویی میخواهند قبض روحشان کنند.
سپس میافزاید: «اما همینها هنگامی که طوفان فرو نشست و حال عادی پیدا کردند به سراغ شما میآیند آنچنان پرتوقعند که گویی فاتح اصلی جنگ آنها هستند، و همچون طلبکاران فریاد میکشند و با الفاظی درشت و خشن، سهم خود را از غنیمت، مطالبه میکنند، در حالی که در مال بخیل و حریصند!»[۳۱]. در پایان به آخرین توصیف آنها که در واقع ریشۀ همۀ بدبختیهایشان میباشد اشاره کرده میفرماید: «آنها هرگز ایمان نیاوردهاند»[۳۲].
«و به همین دلیل خداوند اعمالشان را حبط و نابود کرده»[۳۳]؛ چراکه اعمالشان هرگز توأم با انگیزۀ الهی و اخلاص نبوده است. «آنها به قدری وحشت زده شدهاند که بعد از پراکنده شدن احزاب و لشکریان دشمن تصور میکنند هنوز آنها نرفتهاند!»[۳۴].
کابوس وحشتناکی بر فکر آنها سایه افکنده، گویی سربازان کفر مرتباً از مقابل چشمانشان رژه میروند، شمشیرها را برهنه کرده و نیزهها را به آنها حواله میکنند! این جنگاوران ترسو، این منافقان بزدل از سایه خود نیز وحشت دارند، هر صدای اسبی بشنوند، هر نعرۀ شتری به گوششان رسد، از ترس به خود میپیچند به گمان اینکه لشکریان احزاب برگشتهاند!
سپس اضافه میکند: «اگر بار دیگر احزاب برگردند آنها دوست میدارند سر به بیابان بگذارند و در میان اعراب بادیهنشین پراکنده و پنهان شوند»[۳۵]. آری بروند و در آنجا بمانند «و مرتباً از اخبار شما جویا باشند»[۳۶]. لحظه به لحظه از هر مسافری جویای آخرین خبر شوند، مبادا احزاب به منطقه آنها نزدیک شده باشند، و سایه آنها به دیوار خانه آنها بیفتد! و این منت را بر سر شما بگذارند که همواره جویای حال و وضع شما بودیم!
و در آخرین جمله میافزاید: «به فرض که آنها فرار هم نمیکردند و در میان شما بودند جز به مقدار کم نمیجنگیدند»[۳۷].
نه از رفتن آنها نگران باشید، نه از وجودشان خوشحال، که افرادی بیارزش و بیخاصیتند و نبودنشان از بودنشان بهتر! همین مقدار پیکار مختصر نیز برای خدا نیست. از ترس سرزنش و ملامت مردم و برای تظاهر و ریا کاری است،؛ چراکه اگر برای خدا بود حد و مرزی نداشت، و تا پای جان در این میدان ایستاده بودند[۳۸].
نقش مؤمنان راستین در جنگ احزاب
تاکنون از گروههای مختلف و برنامههای آنها در غزوۀ «احزاب» سخن به میان آمده از جمله افراد ضعیف الایمان، منافقین، سران کفر و نفاق، و بازدارندگان از جهاد. قرآن مجید در پایان این سخن از «مؤمنان راستین»، و روحیه عالی و پایمردی و استقامت و سایر ویژگیهای آنان در این جهاد بزرگ، سخن میگوید.
و مقدمۀ این بحث را از شخص پیامبر اسلام که پیشوا و بزرگ و اسوۀ آنان بود شروع میکند، میگوید: «برای شما در زندگی رسول خدا(ص) و عملکرد او (در میدان احزاب) سرمشق نیکویی بود برای آنها که امید به رحمت خدا و روز رستاخیز دارند و خدا را بسیار یاد میکنند»[۳۹].
بهترین الگو برای شما نه تنها در این میدان که در تمام زندگی، شخص پیامبر(ص) است، روحیات عالی او، استقامت و شکیبایی او، هوشیاری و درایت و اخلاص و توجه به خدا و تسلط او بر حوادث، و زانو نزدن در برابر سختیها و مشکلات، هر کدام میتواند الگو و سرمشقی برای همۀ مسلمین باشد.
این ناخدای بزرگ به هنگامی که سفینهاش گرفتار سختترین طوفانها، میشود کمترین ضعف و سستی و دستپاچگی به خود راه نمیدهد، او هم ناخدا است هم لنگر مطمئن این کشتی، هم چراغ هدایت است، و هم مایۀ آرامش و راحت روح و جان سرنشینان.
همراه دیگر مؤمنان، کلنگ به دست میگیرد، خندق میکند، با بیل جمعآوری کرده و با ظرف از خندق بیرون میبرد، برای حفظ روحیه و خونسردی یارانش با آنها مزاح میکند، و برای گرم کردن دل و جان، آنها را به خواندن اشعار حماسی تشویق مینماید، مرتباً آنان را به یاد خدا میاندازد و به آیندۀ درخشان و فتوحات بزرگ نوید میدهد.
از توطئه منافقان بر حذر میدارد و هوشیاری لازم را به آنها میدهد. از ارایش جنگی صحیح و انتخاب بهترین روشهای نظامی لحظهای غافل نمیماند، و در عین حال از راههای مختلف برای ایجاد شکاف در میان صفوف دشمن از پای نمینشیند. آری او بهترین مقتدا و اسوۀ مؤمنان در این میدان و در همۀ میدانها است[۴۰].
وصف مؤمنان
قرآن سپس اشاره به گروه خاصی از مؤمنان میکند که در تأسی به پیامبر(ص) از همه پیشگامتر بودند، و بر سر عهد و پیمانشان با خدا یعنی فداکاری تا آخرین نفس و آخرین قطره خون ایستادند، میفرماید: «در میان مؤمنان مردانی هستند که بر سر عهدی که با خدا بستهاند ایستادهاند، بعضی از آنها به عهد خود وفا کرده، جان را به جان آفرین تسلیم نمودند و در میدان جهاد شربت شهادت نوشیدند، و بعضی نیز در انتظارند». «و هیچگونه تغییر و تبدیل در عهد و پیمان خود ندادند»[۴۱] و کمترین انحراف و تزلزلی در کار خود پیدا نکردند.
در میان مفسران گفتگو است که این سخن قرآن به چه افرادی ناظر است؟ دانشمند معروف اهل سنت، «حاکم ابوالقاسم حسکانی» با سند از علی(ع) نقل میکند که فرمود: این آیه دربارۀ ما نازل شده است، و من به خدا همان کسی هستم که انتظار (شهادت) را میکشم، (و قبلاً مردانی از ما همچون حمزه سیدالشهدا(ع) شربت شهادت نوشیدند) و من هرگز در روش خود تغییر نداده، بر سر پیمانم ایستادهام»[۴۲].
پانویس
- ↑ ترجمه تاریخ کامل.
- ↑ تاریخ یعقوبی.
- ↑ الکامل؛ تاریخ یعقوبی؛ دانشنامه قرآن و قرآنپژوهی، ج۲، ص۱۵۲۰.
- ↑ بحار الانوار، ج۲۰، ص۲۱۶.
- ↑ ترجمه تاریخ کامل، ص۱۰۱۶-۱۰۲۴.
- ↑ «ای مؤمنان! نعمت خداوند را بر خویش به یاد آورید هنگامی که سپاهیانی بر شما تاختند و ما بر (سر) آنان بادی و (نیز) سپاهیانی را که آنان را نمیدیدید فرستادیم و خداوند به آنچه انجام میدهید بیناست هنگامی که از فراز و فرودتان بر شما تاختند و آنگاه که چشمها کلاپیسه شد و دلها به گلوها رسید و به خداوند گمانها (ی نادرست) بردید؛ در آنجا مؤمنان را آزمودند و سخت لرزاندند. و هنگامی که دو رویان و بیماردلان گفتند: خداوند و پیامبرش به ما جز وعده فریبنده ندادهاند؛ و هنگامی که دستهای از ایشان گفتند: ای مردم مدینه! جای ماندن ندارید پس بازگردید و دستهای (دیگر) از آنان از پیامبر اجازه (بازگشت) میخواستند؛ میگفتند خانههای ما بیحفاظ است با آنکه بیحفاظ نبود، آنان جز سر گریز (از جنگ) نداشتند. و اگر بر آنان از پیرامون آن (شهر) درمیآمدند سپس از آنان (گرویدن به) آشوب (شرک) را میخواستند بدان سوی میرفتند و در آن (شهر) جز اندکی درنگ نمیکردند. و بیگمان اینان پیشتر با خداوند پیمان بسته بودند که (در جنگ به دشمن) پشت نکنند و پیمان خداوند بازخواست میگردد. بگو: گریز از مرگ یا از کشته شدن- اگر بگریزید- برای شما سودی ندارد و با آن جز اندکی (از زندگی) بهرهور نخواهید شد. بگو: کیست که شما را از خداوند اگر برای شما گزند یا بخشایشی خواسته باشد نگه دارد؟ و آنان (هیچ گاه) برای خود در برابر خداوند یار و یاوری نمییابند. بیگمان خداوند از میان شما کارشکنان (جنگ) را خوب میشناسد و (نیز) کسانی را که به برادران خویش میگویند: به ما بپیوندید و جز اندکی در جنگ شرکت نمیکنند؛ در حالی که به شما تنگچشمی میورزند آنگاه، چون بیم (جنگ) در رسد آنان را میبینی که در تو مینگرند چون کسانی که در بیهوشی جان میکنند، چشمهاشان (در چشمخانه) میچرخد و چون آن بیم از میان برود با زبانهایی تیز و تند به شما زخم زبان میزنند در حالی که به دارایی آزمندند؛ آنان ایمان نیاوردهاند و خداوند کارهای آنان را از میان برده است و این، بر خداوند آسان است. گمان میکنند که دستهها (ی مشرک) هنوز نرفتهاند و اگر آن دستهها باز آیند، اینان آرزو میکنند کاش میان تازیهای بیاباننشین، بیاباننشینی میکردند و خبرهای شما را (از این و آن) میپرسیدند و اگر در میان شما میبودند جز اندکی کارزار نمیکردند. بیگمان فرستاده خداوند برای شما نمونهای نیکوست، برای آن کس (از شما) که به خداوند و به روز بازپسین امید دارد و خداوند را بسیار یاد میکند. و چون مؤمنان دستهها (ی مشرک) را دیدند گفتند: این همان است که خداوند و فرستاده او به ما وعده دادهاند و خداوند و فرستاده او راست گفتند و جز بر ایمان و فرمانبرداری آنان نیفزود. از مؤمنان، کسانی هستند که به پیمانی که با خداوند بستند وفا کردند؛ برخی از آنان پیمان خویش را به جای آوردند و برخی چشم به راه دارند و به هیچ روی (پیمان خود را) دگرگون نکردند. تا خداوند راستگویان را برای راستیشان پاداش دهد و دورویان را اگر خواهد عذاب کند یا از آنان بگذرد؛ بیگمان خداوند آمرزندهای بخشاینده است. و خداوند کافران را در (اوج) کینهشان بیآنکه به دستاوردی رسیده باشند بازگرداند و خداوند در جنگ، مؤمنان را بسنده شد و خداوند توانایی پیروزمند است» سوره احزاب، آیه ۹-۲۵.
- ↑ «و خداوند کافران را در (اوج) کینهشان بیآنکه به دستاوردی رسیده باشند بازگرداند و خداوند در جنگ، مؤمنان را بسنده شد و خداوند توانایی پیروزمند است» سوره احزاب، آیه ۲۵.
- ↑ تفسیر نمونه، ج۱۷، ص۲۱۶.
- ↑ الکامل.
- ↑ نوریها، حسن علی، مقاله «احزاب»، دانشنامه معاصر قرآن کریم.
- ↑ سوره احزاب، آیه ۹.
- ↑ ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ رِيحًا وَجُنُودًا لَمْ تَرَوْهَا وَكَانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرًا﴾ «ای مؤمنان! نعمت خداوند را بر خویش به یاد آورید هنگامی که سپاهیانی بر شما تاختند و ما بر (سر) آنان بادی و (نیز) سپاهیانی را که آنان را نمیدیدید فرستادیم و خداوند به آنچه انجام میدهید بیناست» سوره احزاب، آیه ۹.
- ↑ ﴿إِذْ جَاءُوكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَمِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَإِذْ زَاغَتِ الْأَبْصَارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ وَتَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا﴾ «هنگامی که از فراز و فرودتان بر شما تاختند و آنگاه که چشمها کلاپیسه شد و دلها به گلوها رسید و به خداوند گمانها (ی نادرست) بردید؛» سوره احزاب، آیه ۱۰.
- ↑ ﴿هُنَالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزَالًا شَدِيدًا﴾ «در آنجا مؤمنان را آزمودند و سخت لرزاندند» سوره احزاب، آیه ۱۱.
- ↑ مکارم شیرازی، ناصر، قصههای قرآن، ص ۶۱۴.
- ↑ مکارم شیرازی، ناصر، قصههای قرآن، ص ۶۱۵.
- ↑ ﴿وَإِذْ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُورًا﴾ «و هنگامی که دو رویان و بیماردلان گفتند: خداوند و پیامبرش به ما جز وعده فریبنده ندادهاند؛» سوره احزاب، آیه ۱۲.
- ↑ مکارم شیرازی، ناصر، قصههای قرآن، ص ۶۱۶.
- ↑ ﴿وَإِذْ قَالَتْ طَائِفَةٌ مِنْهُمْ يَا أَهْلَ يَثْرِبَ لَا مُقَامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا وَيَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِنْهُمُ النَّبِيَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنَا عَوْرَةٌ وَمَا هِيَ بِعَوْرَةٍ إِنْ يُرِيدُونَ إِلَّا فِرَارًا﴾ «و هنگامی که دستهای از ایشان گفتند: ای مردم مدینه! جای ماندن ندارید پس بازگردید و دستهای (دیگر) از آنان از پیامبر اجازه (بازگشت) میخواستند؛ میگفتند خانههای ما بیحفاظ است با آنکه بیحفاظ نبود، آنان جز سر گریز (از جنگ) نداشتند» سوره احزاب، آیه ۱۳.
- ↑ ﴿وَإِذْ قَالَتْ طَائِفَةٌ مِنْهُمْ يَا أَهْلَ يَثْرِبَ لَا مُقَامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا وَيَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِنْهُمُ النَّبِيَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنَا عَوْرَةٌ وَمَا هِيَ بِعَوْرَةٍ إِنْ يُرِيدُونَ إِلَّا فِرَارًا﴾ «و هنگامی که دستهای از ایشان گفتند: ای مردم مدینه! جای ماندن ندارید پس بازگردید و دستهای (دیگر) از آنان از پیامبر اجازه (بازگشت) میخواستند؛ میگفتند خانههای ما بیحفاظ است با آنکه بیحفاظ نبود، آنان جز سر گریز (از جنگ) نداشتند» سوره احزاب، آیه ۱۳.
- ↑ «یثرب» نام قدیمی مدینه است، پیش از آنکه پیامبر(ص) به آنجا هجرت کند، بعد از آن کمکم نام مدینة الرسول (شهر پیغمبر) بر آن گذارده شد که مخفف آن همان «مدینه» بود. در پارهای از روایات آمده است که پیامبر(ص) فرمود: «این شهر را یثرب ننامید» شاید به این جهت که یثرب در اصل از مادۀ «ثرب» (بر وزن حرب) به معنی ملامت کردن است، و پیامبر(ص) چنین نامی را برای این شهر پر برکت نمیپسندید. به هر حال اینکه منافقان اهل «مدینه» را با عنوان «یا اهل یثرب» خطاب کردند بیدلیل نیست، شاید به خاطر این بوده که میدانستند پیامبر از این نام متنفر است، و یا میخواستند عدم رسمیت اسلام و عنوان «مدینة الرسول» را اعلام دارند، و یا آنها را به دوران جاهلیت توجه دهند!.
- ↑ ﴿وَلَوْ دُخِلَتْ عَلَيْهِمْ مِنْ أَقْطَارِهَا ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لَآتَوْهَا وَمَا تَلَبَّثُوا بِهَا إِلَّا يَسِيرًا﴾ «و اگر بر آنان از پیرامون آن (شهر) درمیآمدند سپس از آنان (گرویدن به) آشوب (شرک) را میخواستند بدان سوی میرفتند و در آن (شهر) جز اندکی درنگ نمیکردند» سوره احزاب، آیه ۱۴.
- ↑ ﴿وَلَقَدْ كَانُوا عَاهَدُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ لَا يُوَلُّونَ الْأَدْبَارَ وَكَانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسْئُولًا﴾ «و بیگمان اینان پیشتر با خداوند پیمان بسته بودند که (در جنگ به دشمن) پشت نکنند و پیمان خداوند بازخواست میگردد» سوره احزاب، آیه ۱۵.
- ↑ ﴿قُلْ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْفِرَارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَإِذًا لَا تُمَتَّعُونَ إِلَّا قَلِيلًا﴾ «بگو: گریز از مرگ یا از کشته شدن- اگر بگریزید- برای شما سودی ندارد و با آن جز اندکی (از زندگی) بهرهور نخواهید شد» سوره احزاب، آیه ۱۶.
- ↑ ﴿قُلْ مَنْ ذَا الَّذِي يَعْصِمُكُمْ مِنَ اللَّهِ إِنْ أَرَادَ بِكُمْ سُوءًا أَوْ أَرَادَ بِكُمْ رَحْمَةً وَلَا يَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيًّا وَلَا نَصِيرًا﴾ «بگو: کیست که شما را از خداوند اگر برای شما گزند یا بخشایشی خواسته باشد نگه دارد؟ و آنان (هیچ گاه) برای خود در برابر خداوند یار و یاوری نمییابند» سوره احزاب، آیه ۱۷.
- ↑ مکارم شیرازی، ناصر، قصههای قرآن، ص ۶۱۷.
- ↑ ﴿قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ وَالْقَائِلِينَ لِإِخْوَانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنَا وَلَا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِيلًا﴾ «بیگمان خداوند از میان شما کارشکنان (جنگ) را خوب میشناسد و (نیز) کسانی را که به برادران خویش میگویند: به ما بپیوندید و جز اندکی در جنگ شرکت نمیکنند؛» سوره احزاب، آیه ۱۸.
- ↑ مکارم شیرازی، ناصر، قصههای قرآن، ص ۶۱۹.
- ↑ سوره احزاب، آیه ۱۹.
- ↑ سوره احزاب، آیه ۱۹.
- ↑ سوره احزاب، آیه ۱۹.
- ↑ سوره احزاب، آیه ۱۹.
- ↑ ﴿أَشِحَّةً عَلَيْكُمْ فَإِذَا جَاءَ الْخَوْفُ رَأَيْتَهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ تَدُورُ أَعْيُنُهُمْ كَالَّذِي يُغْشَى عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَإِذَا ذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوكُمْ بِأَلْسِنَةٍ حِدَادٍ أَشِحَّةً عَلَى الْخَيْرِ أُولَئِكَ لَمْ يُؤْمِنُوا فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمَالَهُمْ وَكَانَ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرًا﴾ «در حالی که به شما تنگچشمی میورزند آنگاه، چون بیم (جنگ) در رسد آنان را میبینی که در تو مینگرند چون کسانی که در بیهوشی جان میکنند، چشمهاشان (در چشمخانه) میچرخد و چون آن بیم از میان برود با زبانهایی تیز و تند به شما زخم زبان میزنند در حالی که» سوره احزاب، آیه ۱۹.
- ↑ سوره احزاب، آیه ۲۰.
- ↑ سوره احزاب، آیه ۲۰.
- ↑ سوره احزاب، آیه ۲۰.
- ↑ ﴿يَحْسَبُونَ الْأَحْزَابَ لَمْ يَذْهَبُوا وَإِنْ يَأْتِ الْأَحْزَابُ يَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُمْ بَادُونَ فِي الْأَعْرَابِ يَسْأَلُونَ عَنْ أَنْبَائِكُمْ وَلَوْ كَانُوا فِيكُمْ مَا قَاتَلُوا إِلَّا قَلِيلًا﴾ «گمان میکنند که دستهها (ی مشرک) هنوز نرفتهاند و اگر آن دستهها باز آیند، اینان آرزو میکنند کاش میان تازیهای بیاباننشین، بیاباننشینی میکردند و خبرهای شما را (از این و آن) میپرسیدند و اگر در میان شما میبودند جز اندکی کارزار نمیکردند» سوره احزاب، آیه ۲۰.
- ↑ مکارم شیرازی، ناصر، قصههای قرآن، ص ۶۲۰.
- ↑ ﴿لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا﴾ «بیگمان فرستاده خداوند برای شما نمونهای نیکوست، برای آن کس (از شما) که به خداوند و به روز بازپسین امید دارد و خداوند را بسیار یاد میکند» سوره احزاب، آیه ۲۱.
- ↑ مکارم شیرازی، ناصر، قصههای قرآن، ص ۶۲۱.
- ↑ ﴿مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا﴾ «از مؤمنان، کسانی هستند که به پیمانی که با خداوند بستند وفا کردند؛ برخی از آنان پیمان خویش را به جای آوردند و برخی چشم به راه دارند و به هیچ روی (پیمان خود را) دگرگون نکردند» سوره احزاب، آیه ۲۳.
- ↑ مکارم شیرازی، ناصر، قصههای قرآن، ص ۶۲۳.