جهان در عرفان اسلامی
جهان تجلی وجودی حق
در بخش انسانشناسی، معنای تجلی و تجلی سلوکی بیان خواهد شد. در اینجا به این نکته اشاره میکنیم که جهان تجلی وجودی حق است. تجلی وجودی بُعدی دیگر از مفهوم تجلی است.
مبحثِ تجلی وجودی در صدد تبیین نظام هستی از دیدگاه وحدت وجود است؛ با این شرح که به خلقت جهان «تجلی» گفته میشود؛ از این باب که عالم، تجلی حق است و همه چیز را او آفریده[۱] و در جهان هستی جز آن واحدی که تجلی کرده است، غیری وجود ندارد[۲].
از ویژگیهای تجلی این است که لَا تَكْرَارَ فِي التَّجَلِّي؛ تجلی الهی تکرار نمیشود[۳]؛ زیرا تکرار در تجلی مایه ضعف وضیق آثار وجودی متجلی است و تَعَالَى اللَّهُ عَنْ ذَلِكَ[۴]. پس هیچ جلوهای و عطیهای دومی ندارد؛ چراکه هر تجلی اختصاص به مقام و هستیِ خود دارد؛ دومی اگرچه از جهاتی مانند او باشد، آن جلوه اول نیست[۵]. به عبارتی دیگر، هر موجودی مظهر اسم شریف «يَا مَنْ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ» است و هر حرفی از حروف کتابِ آفاقی و انفسی ناطق است که «من موجودی واحد و بیشریکم»[۶].[۷]
سیر جهانْ سیری حبی
از نظر عارف موجودات عالم مطلقاً اعم از مادّی و روحانی، همه از حرکت پدید آمدهاند و این حرکت را «حرکت حبّی» مینامد و آن را به واجب الوجود بالذات اسناد میدهد و میگوید: «ماسوی الله از حرکت حبّی پدید آمدهاند». حرکت حبّی یعنی فاعلیت به معنای ایجاد تدریجی و اظهار کمال[۸]. اصطلاح سیر حبّی مأخوذ از حدیث «كُنْتُ كَنْزاً مَخْفِيّاً فَأَحْبَبْتُ أَنْ أعْرَفَ»[۹] است[۱۰]؛ اگر این محبت («أَحْبَبْتُ أَنْ أعْرَفَ») نبود، عالم در وجود عینیاش ظاهر نمیشد[۱۱] و عالم از عدم، یعنی از علمْ به وجودِ عینی نمیآمد و کمالات ذات حقتعالی و انوار اسماء و صفاتش ظاهر نمیگشت[۱۲]. پس خداوند عالم را در حرکت و سیری حبّی و از عشق پدیدار کرد[۱۳].
این حرکت را که حرکت مافوق به مادون و قوس نزولی است، «حرکت تکمیلی و اشتیاقی و ایجادی» گویند. حرکت حبّیِ دیگر، حرکت حبّیِ خلق و عبد به سوی خدا و قوس صعودی است[۱۴] که «حرکت استکمالی» است[۱۵]. پس ﴿يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ﴾[۱۶] است و خدا آنان را دوست دارد و آنان هم خدا را دوست دارند[۱۷] و دار هستی عشقآبادی[۱۸] است مملو از عشق، یکسره عشق[۱۹] و علت، و غایت ایجادش عشق[۲۰]!
به بیانی دیگر، جهان سیری نزولی و صعودی دارد[۲۱] و خلقت جهان هستی عبث و بیهوده نیست، بلکه برای هدف و غایتی آفریده شده و هدفش همان علت آن، یعنی خداوند است[۲۲]. حرکت مطلقاً چه در قوس نزولی و چه در قوس صعودی، حبّی است؛ با این تفاوت که در قوس نزولی، حرکت حبّی اشتیاقی، ایجادی و تکمیلی است؛ اما در قوس صعودی حرکت حبّی استکمالی است[۲۳].[۲۴]
تجدد امثال و حرکت جوهری جهان
لفظ «جهان» اسم فاعل از جهیدن است و عالم طبیعت را از آن جهت جهان گفتهاند که دمبهدم جهنده و در حرکت است؛ چراکه در آن، اسمای الهی قابض و باسط در کارند؛ از این معنا، عارف به «تجدد امثال در ماسوی الله» تعبیر میکند و حکیم به «حرکت جوهری در عالم طبیعت». پس موضوعِ تجدد امثال نفس وجودِ ماسوی الله و عالم امکان، اعم از مجرّد و مادی است؛ اما موضوع حرکت جوهری، جوهر طبیعی مادّی است[۲۵]. دعای اول صحیفه سجادیه: «ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طَرِيقَ إِرَادَتِهِ، وَ بَعَثَهُمْ فِي سَبِيلِ مَحَبَّتِهِ»[۲۶] به حرکت جوهری اشاره دارد. در اصطلاح عارف هرکجا تجدد امثال هست، حرکت در جوهر نیز میباشد و مراد آنها از جوهرْ صادر اول[۲۷] است؛ از اینرو از نظر عارفان، حرکت در جوهر و تجدد امثال در ماسوی الله جاریاند؛ اما بنابر «جوهر» به اصطلاح فیلسوف، حرکت در جوهر به طبیعت جوهر عالم مادی اختصاص دارد و تجدد امثال در مادی و مجرد مطلقاً جاری است. پس حرکت در جوهر به اصطلاح عرفان در مافوق طبیعت نیز صادق است؛ منتها این حرکت در حقیقت همان تجدد امثال است و حرکت جوهری مشهور و رایج در حکمت متعالیه فقط اختصاص به جوهر طبیعی عالم ماده دارد؛ با این توضیح که در نشئه عنصری و عالم جسمانی و مادی نه فقط اعراض در حرکتند، بلکه جوهر ذات این مرتبه وجود هم در حرکت است که به اصطلاح بدان «حرکت جوهری» میگویند. یکپارچه همه قوافل جواهر مادّی از هیولای اولی و صور طبیعی عناصر و اجرام آن به شوق فطری طبایع و سرشتشان به سوی ملکوت اعلی و حسن و جمال مطلق در حرکت تکاملی و استکمالیاند. حرکت جوهری بر طبیعت جوهر صادق است و اعراض به تبع حرکت در جوهر، در حرکتند. پس در سراسر عالم ماده ثباتی وجود ندارد و آرامشی نیست و نباید گفت: «جهان متحرّک است»، بلکه باید گفت: «جهان یک واحد و یک جریان دائم است».
اهل عرفان به حسب اصطلاح، صادر نخستین را «جوهر» میگویند و صور همه عوالم را که قائم بر این جوهرند، «اعراض» مینامند. پس عارف وقتی میگوید: الْعَرَضُ لَا يَبْقَى زَمَانَيْنِ[۲۸]، مرادش از این عرض، صور کلمات وجودی از عقل اول تا هیولای نخستین[۲۹] است و موضوع این اعراض جوهر معقول به نام صادر اول یا نفس رحمانی یا رَقِّ منشور است که اسامی مختلفی دارد. عارف از این عرض تعبیر به «موجود» نیز میکند و میگوید: الْمَوْجُودُ لَا يَبْقَى زَمَانَيْنِ که مفاد آن و جمله الْعَرَضُ لَا يَبْقَى زَمَانَيْنِ، مفاد تجدد امثال است. متن طبیعت و سرشت و تاروپود آن در جنبش و دگرگونی است و یک آن آرام ندارد؛ اما در عین حرکت، وحدت و ثبات صورت و جمال و زیبایی هر موجود طبیعی محفوظ است. این امر بدین معناست که دمبهدم و بدون وقفه و سکون، صورتی مثال صورت نخستین به او فایض میشود؛ آنچنان که گویی که نمرد و زندهتر شد. از این «تشابه تصور» و «تعاقب افراد متماثل» تعبیر به تجدد امثال میکنند.
علت حرکت، رفع نقص از خود و نیاز به کامل شدن (نهایتِ مقصودِ متحرّک) است؛ البته نه این که ماهیت در حرکت بوده باشد، بلکه وجود در اشتداد و استعلا است؛ مثلاً ماهیت انسان، ماهیت انسان است و وجود او در استکمال ذاتی است و زمینی و آسمانی میشود[۳۰]. استکمال نفوس انسانی و تجدد امثال در قوس صعود و بعد از ارتحال از این نشئه دنیایی صحیح است. در تجدد امثال و حرکت جوهری سیر استکمالی و اشتدادی، به نحو أَيْسٌ[۳۱] بَعْدَ أَيْسٍ و لُبْسٌ[۳۲] فَوْقَ لُبْسٍ است، نه اینکه به صورت «وجود و عدم» و «خلع و لبس» باشد. در حقیقت حرکتْ تجدّد وجود و اشتداد و استکمال آن است.
پس ذات این نشئه عنصری، یعنی جوهر اجسام و عناصر و حقیقت وسایط و مرکبات عالم جسمانی در حرکتند و هیچ مقامی در نشئه عنصری ساکن نیست و در دو آن به یک حال نمیباشد؛ این عالم جسمانی اینک و الان در آنِ قبل نبود و در آنِ بعد هم نخواهد بود و در هر آنی جهانی است[۳۳].
انسان نیز دائماً در حرکت و ترقی است؛ اما به سبب لطافت و رقّت حجاب و تشابه صور در تجدد امثال و ایجاد امثال متوالی، بدان آگاه نیست؛ مانند تشابه صور ارزاق که حق سبحانه فرمود: ﴿مَا رُزِقُوا مِنْهَا مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقًا قَالُوا هَذَا الَّذِي رُزِقْنَا مِنْ قَبْلُ وَأُتُوا بِهِ مُتَشَابِهًا﴾[۳۴]. لطافت و رقت حجاب به این معناست که صانع واهب الصّور از بس که نقاش و مصوری چیرهدست است، به اسم شریف «مصوِّر» و به حکم ﴿كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ﴾[۳۵] آنچنان پیدرپی و لحظهبهلحظه و نوبهنو ایجاد امثال میکند و بدان وحدت صنع و هویت و جمال و زیبایی شیء را حفظ مینماید که از این وحدت اتصالی، اشخاص محجوب میپندارند همان یک صورت شخصی پیشینه و دیرینه آن شیء است؛ ﴿بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ﴾[۳۶]؛ به مثل کسی در کنار نهر آب تندرو عکس خود را در زمان ممتد، ثابت در آب میبیند؛ در حالی که آب قرار ندارد و عکس او در آب از انعکاس نور بصر در آب است و دمبهدم عکس جدیدی مثل عکس سابق از انعکاس نور بصر احداث میشود و پدید میآید و در واقع از سرعت پدید آمدن صورتها و عکسها و مثالهای پیدرپی، یک عکس ثابت پنداشته میشود[۳۷] یا مانند نور برق که آن فآن مثل عکس در آب به طور متوالی صورت میگیرد و حسّ بصر میپندارد یک نور ثابت ممتد است. مثال دیگر، نهر جاری در زمین هموار است که از شدت آرامی و وحدت اتصالی آن، ثابت و ساکن و واحد شخصی مینماید. آخرین مثال درباره تجدد امثال و عدم تکرار تجلّی، پیدایش شعله آتش از روغن و فتیله چراغ است. در هر آن از روغن و فتیله آتش پدید میآید و به صفت نوریّت متّصف میشود؛ سپس این صورت آتش و نور، هوا میگردد و پشت سرهمچنین رخ میدهد و در نتیجه نور چراغ بر یک نسق مشتعل مینماید و گمان میشود که از آغاز تا انجام یک شعله است. شأن عالم نیز اینچنین است که همواره از خزائن الهی استمداد میکند و پیدرپی صورتش بر او فائض میشود و به خزائن الهی بازگشت میکند و هر لحظه برای عالم صورتی دیگر متجدّد میشود. صانع چابکدست به اسم «المصوّر» چنان در موجودات ایجاد امثال و تجدد امثال میکند که گمان میشود همان یک صورت پیشینه و دیرینه است.
به عبارتی دیگر، در هر آنی فنا و بقا حاصل میگردد و حقتعالی دمبهدم اذهاب خلقی مینماید و اعطای خلقی جدید و فانی میکند و پیدرپی فنا و بقا رخ میدهد؛ لاجرم تجلّی متکرّر نیست و تجدّد امثال متوالی حاصل میشود. پس مدار جهانآنفآنبر «شدن» است و هر دم صورتی و پدیدهای از قوه به فعل میرسد، نه اینکه مدار جهان بر «بودن» و بدون «شدن» باشد. «شدن» اصطلاحی در حرکت و به معنای تجدد اتصالی است[۳۸].[۳۹]
جهانْ محیطی نوری
جهان هستی یک محیط نوری غیر متناهی دارای قوس صعود و نزول است[۴۰] که هر مرتبه آن حکمی دارد؛ ﴿يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ﴾[۴۱]. هر مرتبهای از این مراتب وجودی که از قوس نزولی پایین میآید، اخس از مرتبه مافوقش است و در قوس صعودی که بالا میرود، اشرف از مرتبه مادونش است[۴۲].[۴۳]
جهانْ بدنِ حق
جهانْ بدن است، و حقْ جان آن[۴۴]. به تعبیری دیگر، کثرات صورتاند و روحِ این صورْ وجود است[۴۵]. اطلاق «جان» بر «حق تعالی» و «بدن» بر «جهان» از اینروی است که بدن قائم به جان است و جان قیّم و قیّوم بر آن[۴۶]. آخر سوره جاثیه روشن میکند که همه ما و اطراف ما و آسمانها و زمین تحت تدبیر و در حیطه ملک او هستیم: ﴿فَلِلَّهِ الْحَمْدُ رَبِّ السَّمَاوَاتِ وَرَبِّ الْأَرْضِ رَبِّ الْعَالَمِينَ﴾[۴۷]. پس جهان هستی همچون بدنی است که آن را جان و ربوبیّتی دائمی اداره میکند[۴۸].[۴۹]
جهانْ شکوفهای از درخت الهی
حضرت ابراهیم(ع) همه جهان را تحت تسخیر و تدبیر جبروت میداند و خداوند را با اسم «فاطر» میخواند: ﴿وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ﴾[۵۰]. «فاطر» از لغت «فطر» است و در تفاسیر و کتابهای لغت گفتهاند: اِنْفَطَرَ الشَّيْءُ مِنَ الشَّيْءِ[۵۱]؛ مثلاً اِنْفَطَرَتِ الأَنْوَارُ مِنَ الشَّجَرِ[۵۲]. «انوار» جمع «نور» به معنای شکوفه است؛ یعنی شکوفهها از درخت منفطر شدند و بیرون آمدند. «انفطار»، «فاطر» و «فطر» مفاد و سرّش و دلش این است که از اصلش بریده نیست و متصل به اوست. شکوفه تا به درخت و اصل متصل خود است، «انفطر» در حق او صحیح است. درختْ فاطرِ شکوفه است و شکوفه از درخت منفطر است. همانطور که درباره شکوفه و درخت میگوییم که شکوفهها از درخت منفطرند و بریده از درخت نیستند و از آن پدید آمدهاند و قائم به او هستند، میتوان درباره جهان و خدای سبحان گفت که جهان از حقتعالی منفطر و پیوسته به اوست و هیچ موجود و ذرهای از او بریده نیست و خداوند ﴿فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾[۵۳] است. همانطور که اگر شکوفه از درخت جدا شود، ضایع میشود و تا به آن پیوسته و متصل است، حیات دارد، همه موجودات نیز حیات و کمال و جمال و زیبایی خود را مدیون حقتعالی هستند[۵۴].[۵۵]
جهانْ کتاب الله و کلام الله تکوینی
«کلام» هر چیزی را میگویند که مطلبی را واضح سازد؛ با توجه به این معنا، قرآن میفرماید: ﴿وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَكِنْ لَا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ﴾[۵۶]؛ «تمام موجودات تسبیح پروردگار میکنند؛ ولی شما تسبیح آنها را متوجه نمیشوید و اگر عقل داشته باشید، ملتفت میگردید». همانطور که گفتیم، کلامْ آن است که یک معنا و مفهوم را واضح نماید. وقتی دقت کنیم، همه چیزها این مطلب را واضح میکنند که «ما خدایی داریم»؛ همین، تسبیح و حرف زدنِ آنهاست؛ آن مگس و پشه ریز که خداوند با چشم و گوش و بال و پا و دل و جگر و معده خلق کرده و اعضای متعدد را در بدن کوچک او قرار داده است، به صدای بلند فریاد میزند: «من خالقی حکیم دارم»؛ ولی گوشی باید شنوا باشد. عنکبوتهای کوچکی که خداوند بیش از پنجاه چشم در سر آنها قرار داده است و تار میبندند و در کمین مینشینند و صید میکنند، به آواز بلند میگویند: «خالق ما حکیم است». اینها و دیگر امور دلیل و گویای حکمتِ صانعِ عالَمند؛ میتوانیم بگوییم که این موجودات کلام خدا هستند[۵۷]؛ زیرا خداوند به واسطه این موجوداتْ قدرت، حکمت و علم خود را ظاهر کرده است؛ هر یک از آنها «کلمة الله»اند؛ از اینرو برخی حکما سراسر عالم را در مقابلِ «کتاب الله تدوینی» (قرآن)، «کتاب الله تکوینی» گفتهاند؛ یعنی زمانی که قرآن را مطالعه میکنیم، از آیات قرآنْ بزرگی و حکمت حق و وجوب طاعت او را میفهمیم؛ همینطور وقتی اجزای عالم را مطالعه میکنیم، هر یک آیاتیاند که حکمت بالغ الهی و وجوب طاعت او را میفهمانند. همانگونه که در قرآن نوشته شده: ﴿إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ﴾[۵۸] و ﴿إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ﴾[۵۹] و ﴿وَأَنَّ اللَّهَ رَءُوفٌ رَحِيمٌ﴾[۶۰]، در عالم تکوینی هم این آیات نوشته شدهاند. هنگامی که مینگریم خداوند حیوانات کوچک را روزی میدهد، انگار میبینیم نگاشته است: ﴿إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ﴾[۶۱]، و وقتی میبینیم چطور از هسته توت، درخت بزرگی خلق میشود، گویا بر برگ توت، ﴿إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ﴾ نوشتهاند[۶۲]. همانگونه که در قرآن نوشت: ﴿أَطِيعُوا اللَّهَ﴾[۶۳]، در همه ذرّات عالم نیز آن را نگاشت. پس چون همه مخلوقات اظهار یک معنایی میکنند، «جهان» کتاب الله و قرآن است و هر موجودی کلام الله و یک آیه از آن[۶۴].[۶۵]
جهان همچون مصلایی
جهان نورِ وجود خود را از حقتعالی دریافت میکند[۶۶] و به شکرانه آن در سجود است[۶۷]. جهان به مصلایی میماند که موجودات عالم در آن همواره به تسبیح و حمد خداوند مشغولند[۶۸]. هر جا کمالی باشد، آن کمال میگوید: «اللّه اللّه»؛ یعنی من اصلی دارم؛ هرجا نعمتی باشد، بیتعارف الحمدلله میآید؛ حمد قولی، حمد فعلی و حمد حالی[۶۹].[۷۰]
جهان برپایه عدل
﴿تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ صِدْقًا وَعَدْلًا لَا مُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِهِ﴾[۷۱]؛ جهان و کلمات وجودی به عدل برپاست و باطل در آن راه ندارد و بِالْعَدْلِ قَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ[۷۲]؛ زیرا کلمات هستی از ارادهای است که عدل محض است و اگر لحظهای چیزی در جای مناسب خود قرار نگیرد و عدالت حفظ نشود، جهان رو به نیستی خواهد گذاشت[۷۳].[۷۴]
جهان یکپارچه نظم و آراستگی
جهان یکپارچه هماهنگی است و از نظم و وحدت صنع برخوردار است. وقتی میگوییم جهان وحدت صنع دارد؛ یعنی هر کدام از اجزای عالم در جای خود قرار گرفته است و کوچکترین خلل و خلافی در نظام هستی دیده نمیشود: ﴿مَا تَرَى فِي خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِنْ تَفَاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَى مِنْ فُطُورٍ﴾[۷۵]. این نظم، تصادفی نیست، بلکه همه کلمات وجودی مربوبند و رب به همه اضافه دارد و پروراننده و نگهدار همه و حافظِ وحدت صنع و صورت آنهاست و تا رب پرورش نداشته باشد و مصوِّر و مدبّر و رازق نباشد، مربوب وحدت صنع پیدا نمیکند[۷۶]. وقتی انسان مملکتی را ببیند که در کار خود برنامه و نظم و حساب و کتاب دارند و کارهای ایشان مرتب و دستهبندی شده است و هرج و مرج در آنها نیست، میفهمد که اتفاقی نیستند و بزرگ و رئیس و سلطانی دارند که به او منسوباند و برنامههای او را اجرا میکنند. اگر کسی این طرف و این مملکت را ندیده باشد و از آن طرف خود سلطان را با حشمت و جاه و تدبیر و شعور و سعه وجودیاش و ﴿يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ﴾[۷۷] و با اسمای حسنی و صفات علیایش ببیند، میگوید باید این سلطان مملکتی منظم و مرتب داشته باشد. پس با نظر به این دوسو، «وحدت صنعِ مملکت وجود» و «سلطان و رب آن» شناخته میشود و درمییابیم که «وحدت صنع تصادفی نیست»[۷۸].
پس برنامههای عالم بر نظام احسن است و بهتر از آن متصور نیست؛ چون از حکیم صادر شده و به همین دلیل نظام حکیم است؛ برنامه عالمْ ﴿يس * وَالْقُرْآنِ الْحَكِيمِ﴾[۷۹] است؛ قرآن تکوینی (عالَم) همانند آیات و کلمات قرآن تدوینی (کتاب قرآن) حکیم است و هر دو چنان حکیم و سخت و استوارند[۸۰] که اگر یک ذره را برگیری از جای***خلل گیرد همه عالم سراپای[۸۱].
آفریدههای خداوند همگی به قدر و اندازه معیّنی ایجاد میگردند و در نگارستان جهان همه چیز حسابشده و به اندازه شایسته و بایسته و بسنده و مهندسیشده آفریده شده که زیباتر از آن تصوّرشدنی نیست. خداوند سبحان میفرماید: ﴿أَلَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهَادًا * وَالْجِبَالَ أَوْتَادًا﴾[۸۲]؛ در آغاز خطبه نخستین نهج البلاغه آمده است: «وَ وَتَّدَ بِالصُّخُورِ مَيَدَانَ أَرْضِهِ»[۸۳]؛ زمین مانند گاهواره در جنبش است و کوهها میخهایی هستند که نگهدار اویند؛ این میخها از روی قواعد هندسی و ریاضی به کار رفتهاند تا زمین را از اضطراب حفظ کنند و اگر یکی از آنها برکنده شود، سراپای عالم خلل مییابد. یکیک موجودات غیرمتناهی نیز در پیکر نظام هستی بر این قیاس هستند[۸۴].
جهان در زبان یونانیان «قوسموس» نام دارد[۸۵] و معنای قوسموس زینت است و فیلسوفان و حکما آن را به همین نام میخواندند و نامش را تقدیر و نظام نگذاشتند؛ آنها فراتر از تقدیر و نظام را دیدند و جهان را «زینت» نامیدند تا مردم را آگاه کنند که جهان با همه درستی و استواری، در نهایت زیبایی و آراستگی نیز هست[۸۶]؛ ﴿فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ﴾[۸۷]. ۶. تار و پود فعل حق سبحانه حساب و اندازه است که در متن خلقت عالم پیاده شد و زیباترین صورت را پدید آورد[۸۸] که در گفتار و نوشتار بزرگان ما از آن با اصطلاحات «جمال مطلق»، «حسن مطلق» و «نظام اتمّ احسن» یاد میشود[۸۹].[۹۰]
جهانْ سراسر کمال
اگر ما در هر موجودی درست اندیشه کنیم و تنها به همان دقت کنیم، میبینیم که در عالم خوی ش جز کمال و زیبایی و خیر و خوبی ندارد و در حد خود کامل است؛ برای مثال دانه گندم و هسته هلو در دانه گندم بودن و هسته هلو بودن هیچ نقص و عیبی ندارند؛ اما وقتی دو چیز را با هم میسنجیم گمان میکنیم که نقصی وجود دارد؛ مثلاً با مقایسه تاک و چنار میگوییم که از چوب چنار میتوان تیر و ستونِ خانه و در و پنجره ساخت، ولی با تاک نمیشود. سپس نتیجه میگیریم که چنار کامل است و تاک ناقص! اما باید اندیشه کرد که آیا میشود تاک جز این باشد؟ تاک یعنی همین که هست و مسلماً در عالم خود و حدّ خود کامل است و هیچگونه عیب و نقصی در آن نیست.
اگر اجزای پیکر خودمان را هم با یکدیگر مقایسه کنیم، باز گمانهایی نادرست ایجاد میشود؛ مثلاً اگر مژه چشم را با موی سر قیاس کنیم، ممکن است بگوییم مژه ناقص است و موی سر کامل؛ چراکه موی سر بسیار بلند میشود، ولی مژه حدّ محدودی دارد؛ غافل از اینکه مژه باید همین باشد و اگر مانند موی سر بلند شود، مشکلات زیادی پدید میآید. همینطور با مقایسه رگهای مویی با شریانها یا دندان پیشین با دندان پسین و قیاسهای دیگر دچار گمانهای نادرستی خواهیم شد. بنابراین اجزای پیکر انسان هر یک به بهترین و زیباترین صورت آفریده شده است. با تدبّر در پیکر هستی نیز به نتیجهای مشابه میرسیم و درمییابیم که هر ذرهای در عالم خود کامل است؛ حتی نطفه در نطفه بودن کامل است و در سرای هستی آنچه هست، در نهایت کمال و خوبی و زیبایی است و سخن نقص از قیاس یکی با دیگری پیش میآید[۹۱].[۹۲]
جهانْ سراسر خیر محض
در بحث پیشین به این نتیجه رسیدیم که هر چیزی در عالمِ خود کامل است و اگر نقصی را تصوّر میکنیم، به دلیل قیاس و سنجش است؛ حال میپرسیم که آیا میتوانیم در نظام هستی چیزی بیابیم که در ذات خود شر و بد باشد؟ پاسخ این است که در جهان هستی، هر موجودی خیر محض است و هیچ چیز در ذات خود، شر و بد نیست و شر مطلق در نظام هستی معنا ندارد[۹۳]. ولی ممکن است چیزی نسبت به چیز دیگر شر یا خیر تصوّر شود؛ برای مثال دو تاجر را در نظر بگیرید که هر یک در روزی مشخص معاملاتی انجام میدهند؛ یکی سود میکند و دیگری زیان؛ کسی که سود کرده، میگوید: «امروز چه روز خیر و خوبی بود!» و دیگری که زیان کرده، میگوید: «چه روز بد و شرّی بود!» اگر شخص سومی در هنگام معامله حضور داشت، ممکن است تاجری که سود برده است بگوید: «فلانی چقدر قدم خوش و مبارکی دارد!» و تاجر زیاندیده بگوید: «چقدر آدم بدقدم و نحسی بود!».
با نگاهی به این مثال درمییابیم که با «نسبت دادن» است که فردی یک روز را خوب میداند و فردی دیگر همان روز را بد؛ یکی شخصی را خوشقدم و خیر و مبارک مینامد و دیگری همان شخص را بدقدم و شر و نحس!
میتوانیم با مثالهای دیگر نیز خیر و شر را بررسی کنیم؛ اما باز هم نتیجه یکسان است و پندارِ شرّ بودن از «نسبت» برمیخیزد؛ برای مثال زهر مار برای مارگزیده شرّ و بد تصوّر میشود؛ اما همین زهر برای خود مار خیر است؛ در نتیجه یک چیز میتواند در نگاه دیگران شر باشد و مایه ممات؛ اما از منظر دیگری خیر باشد و مایه حیات. مثال دیگر این که بوی عطر مایه لذت انسان است، ولی زمانی که زکام بگیرد، همان عطر مایه رنج و سردرد او میشود. بنابراین حتی یک چیز میتواند برای یک شخص باری شرّ پنداشته شود و دیگر بار خیر.
پس شرّ امری نسبی و اعتباری است و در سرای هستی هیچ موجودی در حدّ خود و در عالم خود شرّ نیست؛ ولی با نسبت دادن چیزی به این و آن، سخن از شرّ بودنش به میان میآید و این بددیدن و بدگفتن از دیدهها و دهانهای ماست[۹۴] و اگر در نظام هستی بنگریم، درمییابیم که یکایک موجودات در ذات خود خیرند و هر کدام اگر در جای خود نباشند، چرخ نظام هستی نمیگردد و بودنِ تکتکشان لازم است[۹۵].[۹۶]
منابع
پانویس
- ↑ همهجا جلوه مستانه جانانه اوست *** حیف بر مردمک دیده غبار آمده است (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۷۲) همه عالم حَسَن را همچو لیلی است *** که لیلی آفرینش در تجلی است همه رسم نگار نازنینش *** همه همنام لیلی آفرینش همه افرشته حسن و بهایند *** همه آیینه ایزدنمایند نگارستان عالم با جلالش *** حکایت مینماید از جمالش (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۳۳۵)
- ↑ هر یکی از کمال توحیدش *** با زبان فصیح گویا شد همه یار است و نیست غیر از یار *** واحدی جلوه کرد و شد بسیار (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۳۹۳)
- ↑ هیچ اسمی از اسماء الله تکرار نمیشود؛ برای مثال اسم شریف نور در هر آنی ظهوری خاص دارد. (حسن حسنزاده آملی، انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، ص۲۰۳)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، مُمِدّ الهمم در شرح فُصوص الحِکَم، ص۴۴۰.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، مُمِدّ الهمم در شرح فُصوص الحِکَم، ص۹۸. ولی روض الأنف، باشد به هردم *** که تکرار تجلی نیست فافهم ز شأن کل یوم هو فی شأن *** در عالم هر چه میباشد از ایشان دو آنِ هیچ چیزی نیست یکسان *** ز اجرام و ز ارکان و ز انسان (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۵۲۲) روض الأنُف: مرغزار و سبزهزارِ نورسته.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ص۲۵.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۱۰۶ ـ ۱۰۸.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، گشتی در حرکت، ص۲۱۵.
- ↑ من گنج نهانی بودم و دوست داشتم شناخته شوم. (محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج۸۴، ص۳۴۴)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزار و یک کلمه، ج۱، ص۴۰۴.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، ممدالهمم در شرح فصوص الحکم، ص۵۵۵.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، گشتی در حرکت، ص۲۱۶.
- ↑ جهان در سیر حبی شد هویدا *** تو میگو جمله شد از عشق پیدا (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص(۴۲۲)
- ↑ هر چیزی در هستی برای رسیدن به کمال مطلوبش در حرکت و تغییر است؛ وقتی به کمال دست یابد، حرکت معنایی نخواهد داشت و در آن حال به سکون میرسد. (حسن حسنزاده آملی، دروس معرفت نفس، ص۲۹) دلا از ذرّه تا شمس و مَجَرَّه *** به استکمال خود باشند در ره همه اندر صراط مستقیماند *** به فرمان خداوند علیماند دلا باشد کمال کلّ اشیاء *** وصول درگه معبود یکتا (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۳۴۹، ۳۵۰) مجرّه: کهکشان
- ↑ برای مثال استادی که برای درس دادن از منزل به سوی شاگرد حرکت میکند، این حرکت تکمیلی است و حرکت شاگرد به سوی استاد حرکت استکمالی است.
- ↑ «خداوند دوستشان میدارد و دوستش میدارند» سوره مائده، آیه ۵۴.
- ↑ بلی طبع نظام کل بر این است *** که هر کلی به جزء خود حنین است که هر جزئی به کل خود چنین است *** یحبهم ویحبونه این است (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۳۴۴)
- ↑ الهی! نام کشور پهناور هستی را «عشقآباد» گذاشتم. (حسن حسنزاده آملی، الهینامه، ص۳۰)
- ↑ در کارگاه هستی عشق است تاروپودش *** جز عشق نیست بالله در اصل و فرع ساری (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۲۰۶) عشق آن درّ یتیمیست که در ملک وجود *** هر کجا مینگرم گرم بود بازارش (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۱۲۲)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، خیر الاثر در رد جبر و قدر و دو رساله دیگر، ص۲۰۵، و همو، گشتی در حرکت، ص۲۳۴. عشق سرچشمه فیض ازلی است *** فاعل و غایت اصل ایجاد عشق سرسلسله املاک است *** عشق سرخیل نبات است و جماد عشق هم عاشق و هم معشوق است *** عشق مبدأ بود و عشق معاد (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۲۳۴)
- ↑ وجود صرف کان بیحد و عد است *** چو دریایی است کاندر جزر و مد است ز قوسین نزولی و صعودی *** بدانی رمز این سیر وجودی که ادبار است و اقبال است دُوْری *** پس از ادبار اقبال است فوری (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۸۴)
- ↑ این خلقت دلربا مجازی نبود *** حق است و حقیقت است و بازی نبود این دار وجود را نهایت نبود *** این صنع عجب بدون غایت نبود خود غایت او نیست مگر علت او *** جز این سخن از روی درایت نبود (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۲۱۲)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزار و یک کلمه، ج۴، ص۱۲۰ و همو، گشتی در حرکت، ص۳۴۳.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۱۰۸ ـ ۱۱۰.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزارویک نکته، ص۳۶ و، همو گشتی در حرکت، ص۱۳ و ۲۸۰ و ۳۳۹.
- ↑ آنگاه همه را در راه اراده خود راهی نمود و در مسیر محبت و عشق به خود برانگیخت.
- ↑ صادر نخستین، عقل مجرد و موجود مجرد ماورای طبیعی است که از آن با نامهای مختلفی یاد میشود؛ از جمله «فیض اول»، «رَقِّ مَنشُور»، «نور مرشوش»، «ظلِّ ممدود»، «نَفَس رحمانی»، «نَفَس الهی»، «هیولای عوالم غیر متناهی»، «هیولای کلی»، «جوهر هیولانی» «کتاب مسطور»، «حقیقت محمدی(ص)»، «هباء»، «جوهر اول»، «ماده تعیّنات»، «عنصر اول»، «أصل الاصول»، «امّالکتاب المسطور»، «امّ عالم امکان»، «اب الاکوان»، «وجود عام»، «بخار عام»، «رحمت عامّه»، «رحمت ذاتیه و امتنانیه»، «وجود منبسط»، «تجلی ساری»، «صورت عماء»، «عماء»، «ماده موجودات»، «خزانه جامعه»، «آبی که ریشه همه اشیاء است». براساس قاعده الْوَاحِدُ لَا يَصْدُرُ مِنْهُ إِلَّا الْوَاحِدُ؛ این یگانه وجود از حقتعالی صادر شده است؛ حق تعالی واحد است و از واحد به دلیل این که کثرت ندارد و جهات متکثّر و حیثیتهای ترکیبی ندارد، تنها یک چیز صادر میشود؛ زیرا معلولهای متعدد، علل متعدد میخواهند. أَوَّلَ مَا صَدَرَ نظام ماسوی را فرا گرفته است و همه بر این رق منشور و پرده آویخته حق نقش بستهاند و همه کلمات وجودی بر آن نوشته شدهاند؛ یکی از شئون او و بزرگترین کلمه وجودی در بین مخلوقات، عقل اول است که او را اولین خلق میدانند و با أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ از آن یاد میکنند. پس «صادر اول» مقدم بر «خلق اول» است و بین أَوَّلَ مَا صَدَرَ و أَوَّلُ مَا خَلَقَ فرق باید گذاشت؛ أَوَّلَ مَا صَدَرَ حقیقتی است که أَوَّلُ مَا خَلَقَ یکی از شئون و تعیّنهای اوست و خلق و تقدیر در أَوَّلَ مَا صَدَرَ نیست و اولین موجودی که به خلق و تقدیر ایجاد شد، عقل است. در بعضی روایات از صادر نخستین به عمود تعبیر شده است؛ زیرا جمیع ممکنات متکی به این عمودند؛ همانطور که همه کلمات ملفوظ ما متکی به نَفَس ما یعنی دم ما میباشند و اگر نَفَس نباشد، هیچ کلمه لفظی نداریم. برخی ارباب معرفت گفتهاند صادر اول همان محبت است؛ نظر به این که در حدیث قدسی فرمود: «كُنْتُ كَنْزاً مَخْفِيّاً فَأَحْبَبْتُ أَنْ أعْرَفَ» و این سخنی در نهایت اتقان است؛ چراکه حب در همه ساری است. حال که با صادر نخستین و عقل اول آشنا شدیم، باید بدانیم که فقط خداوندِ یکتا واجب است و همه ماسوی الله از هیولی و عناصر تا عقل اول و صادر نخستین ممکنند و عقل اول مقیّد به قدر و تقدیر و اندازه و خلق است و حد دارد. با آنکه در صادر نخستین حد نمیآورند و درست است که عام و مطلق است، ولی مقیّد به قید عموم و اطلاق است و حق سبحانه از این قید عموم و اطلاق هم منزّه و مطلق است؛ زیرا اطلاق هم قید است؛ در حالی که مطلق، فوق اطلاق و تقیید است؛ ﴿وَاللَّهُ مِنْ وَرَائِهِمْ مُحِيطٌ﴾ [«و خداوند از همه سو فراگیر آنان است» سوره بروج، آیه ۲۰]. در واقع اطلاق و تقیید از شئون اوست. (حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۱، ص۳۲۴ و ۴۸۵؛ ج۲، ص۳۹۵، ۳۹۶؛ ج۳، ص۸۸؛ همو، دروس معرفت نفس، ص۶۳۶؛ همو، عیون مسائل نفس و شرح آن، ج۲، ص۵۳۷ و ۱۶۱؛ همو، مُمِدّ الهمم در شرح فصوص الحِکَم، ص۴۳۸؛ همو، شرح مصباح الانس، ص۱۶۴؛ همو، دروس شرح فصوص الحکم قیصری، ص۷۵ و ۱۷۹ و ر.ک: همو، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ص۱۰۶-۱۱۶)
- ↑ عَرَض در دو زمان باقی نمیماند.
- ↑ «هیولی» یکی از اقسام پنجگانه جوهر است. جوهر شامل عقل، نفس، هیولی، صورت و جسم میباشد. «هیولی» به یونانی و «ماده» به عربی و «مایه» به فارسی به آنچه حامل قوه است، اطلاق میشود. هیولی در میان صور جسمانی گم است و صور جسمانی روی آن قرار گرفته است؛ فَإِنَّهَا فِي غَايَةِ الضَّعْفِ؛ چون فقط یک فعلیت دارد و آن هم اینکه گیرنده خوبی است و با این فعلیت نمیتواند خودش را نشان دهد. پس هیولی اگرچه جوهر موجود در خارج است، اما قوه صرف است و فعلیتی جز قبول برای او نیست و چون نازلترین مراتب وجود و قوت محض و عین قبول است، با هر فعلیتی که بر او وارد شود، متحد میگردد و به آن صورت درمیآید و بدون صورت تحقق پیدا نمیکند. به عبارت دیگر چون هیولی قوه محض است، از کثرت ضعفش با هر صورتی که بر او وارد شود، متحد میگردد و زبان حالِ بیحالی او این است که: «از ضعف به هر جا که نشستیم، وطن شد». آقای شعرانی (رضوان الله علیه) در بیان هیولی سه بار «أنزل» را تکرار میکرد و میفرمود که هیولی انزلِ انزلِ انزل موجودات است که پایینتر از آن عدم است. پس هیولی مرز وجود و عدم است؛ فَإِنَّهَا فِي غَايَةِ الضَّعْفِ حَتَّى كَأَنَّهَا تُشَبَّهُ الْعَدَمَ؛ «آن (هیولی) در نهایت ضعف است تا جایی که به عدم میماند». از عدم که دربیایی، اول موجود در شُرف عدم و همسایه آن، هیولای اولی، یعنی ماده است؛ بعد پلهپله بالا میآیید و میرسید به فعلیت مطلقه که حقیقت عالم و واجب الوجود است. نظام هستی را دو طرف، یعنی «فعلیت محضه» و «قابلیت محضه» احاطه کرده است؛ حق سبحانه فعلیت محضه است و هیولی قابلیت محضه؛ از یک سو باری تعالی که مبدأ میباشد، فعلیت محض است و دمبهدم افاضه خیرات و وجودات میکند؛ از آنسو هیولی در پذیرش و قابلیت غیر متناهی است؛ لذا همهگونه وجودات و صُوَر را میپذیرد و رَقِّ منشور همه کلمات وجودیِ عالم کون و فساد است و همه کلمات وجودی بر این پرده قرار میگیرند و دوباره صورت خود را از دست میدهند و دوباره صورت میگیرند. درباره انسان هم میتوان گفت که نفس انسانی از مقام نطفگی هیولی است و زمینه پذیرش و آمادگی قبول بینهایت از صُور را دارد. پس هیولای اولی مانند پردهای است که همه حقایق کون و فساد بر این پرده منتقش هستند و هر لحظه در ظل صورتی تحقق مییابد و با فاسد شدن آن، صورت دیگری را به خود میگیرد و دمبهدم صورتی میرود و صورتی تازه میآید. بنابراین دانستیم که صورت بر روی قوّه قرار میگیرد و از مواصلت و ازدواج و نکاح و مقارنت صورت با قوه و تألیف آن دو، شیء متولد میشود و چنین نکاحی در همه نظام هستی جاری است؛ یعنی در ماهیت و وجود، در ماده و صورت؛ برای مثال هر حبه و هسته و نطفهای قوهای دارد که حامل صورت آنهاست؛ از قوه و ماده دانه گندم و صورت وی و ازدواج و تقارن این دو، موالید اینجایی تحقق پیدا میکند. دانه گندم قوه تحصّل دارد و میتواند جوانه بزند و ساقه گردد و خوشه درآورد؛ بعد از قرارگرفتن در رحم زمین، صورت گندمبودن را از دست میدهد و ریشه میدواند و ساقه میرویاند و هر لحظه صورت قبلی را از دست میدهد و صورت دیگری میپذیرد تا به خوشه برسد. در واقع اشیاء مادی در حرکت و لحظه به لحظه در حال زیادت هستند و صور بهتر و شریفتری میگیرند. درباره انسان هم میتوان گفت که نفس انسانی دارای مقام نطفگی، هیولی و زمینه پذیرش و آمادگی قبول بینهایت صور است؛ قبلاً در صُلب پدر و رحم مادر بود؛ نطفه علقه و مضغه شد؛ اکنون در رحم طبیعت قرار گرفت که جای رشد و تکامل و ساخته شدن است؛ ولی باید در این رحم خود را درست بسازد و درست بپروراند که وقتی در آن عرصه قدم میگذارد، مثل یک جنین سقطشده نباشد. این نکته فراموش نشود که هیولی به معانی گوناگون استعمال میشود و گاهی محدود و مربوط به عالم طبیعت و کون و فساد است و گاه به صادر نخستین و مقام واحدیت که جامع اسمای الهی است، گفته میشود؛ چون اصل و جامع همه است. صادر نخستین هیولای کل، ماده تعیّنات و ظلّ ممدودی است که تمام کلمات وجودی از عقل اول تا هیولای اولی بر این رَقّ منشور منتقش هستند و خزانه اللّه است. اولین نقش آن، عقل اول است و آخرین آن، هیولای طبیعت. صادر اول را به لحاظ هیولای تعیّنات وجودی بودنش که قابل است، «امّ عالم امکان» میدانند و به لحاظ اصل جمیع تعیّنات وکلمات وجودی بودن که فاعل است، «ابالاکوان» میگویند. (حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۱، ص۲۶۴، ۲۶۵ و ۴۰۴ و ۴۹۸؛ ج۳، ص۲۱۲ و ۲۲۱ و ۲۲۳ و ۲۳۱؛ همو، اتحاد عاقل به معقول، ص۲۶۷، ۲۶۸ و ۴۷۰؛ همو، شرح مصباح الانس، ص۲۴۷ و ۳۶۱ و ۵۸۱ و همو، وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ص۱۲۰-۱۲۲)
- ↑ انسان درجه به درجه از جمادیّت به نباتیّت و از آنجا به حیوانیّت و پس از آن به انسانیّت میرسد؛ سپس این انسان بر اثر ترقّی و تکامل دو قوه نظری و عملی، انسانی عقلی و ملکوتی و لاهوتی و آسمانی میگردد؛ بدانسان که عارف رومی میگوید: از جمادی مردم و نامی شدم *** وز نُما مردم به حیوان سر زدم مردم از حیوانی و آدم شدم *** پس چه ترسم؟ کی ز مردن کم شدم؟ حمله دیگر بمیرم از بشر *** تا بر آرم از ملایک پرّوسر وز مَلَک هم بایدم جَستن زجو *** کل شیء هالک إلا وجهه بار دیگر از مَلَک قربان شوم *** آنچه اندر وهم ناید آن شوم پس عدم گردم، عدم چون ارغنون *** گویدم که انا الیه راجعون در حول این برهان تکاملی طبایع، نبات را قبله جماد مییابیم، حیوان را قبله نبات، انسان را قبله حیوان و عقل را قبله انسان؛ چراکه هر دانی رو به سوی عالی دارد و در مسیر تکامل است و هر لحظه درباره او باید گفت: «نمرد و زندهتر شد». در دفتر دل در این معنی آمده است: مداری کاندر آن سیر جماد است *** نباتش مرکز عشق و وداد است که حیوان مرکز دور نبات است *** و حیوان را به انسان التفات است بود انسان به دور عقل دائر *** که حق مطلق است و نور قاهر که حسن مطلق است و مبدأکل *** بود او قبله کل ملجأ کل شده اطلاق عقل اندر رسائل *** به حق سبحانه نقل از اوائل (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۸۶) از مطالب مذکور دانستیم که جسم جامد به حرکت جوهری نطفه و علقه و مضغه میشود و به مقام خیال و عقل مجرّد میرسد و روحانی میگردد و به عقل فعّال و روح القدس میپیوندد. عالم کارخانه انسانسازی است که اگر چنین انسانی را تولید نکند، خلقت عبث خواهد بود. (حسن حسنزاده آملی، گشتی در حرکت، ص۶۱ و ۶۵، ۶۶ و ۸۱)
- ↑ بودن و وجود، مقابل لیس.
- ↑ پوشیدن، مقابل خلع.
- ↑ دو آنِ هیچ چیزی نیست یکسان *** ز اجرام و ز ارکان و ز انسان ز بس تجدید امثالش حدید است *** و هم فی لبس من خلق جدید است به هرآنی جهانی تازه بینی *** چو در یک حدّ و یک اندازه بینی ز چابکدستی نقّاش ماهر *** تو را یک چیز بنماید به ظاهر ز بس تجدید امثالش سریع است *** ندانی هر دمت شکل بدیع است جهان از این جهت نامش جهان است *** که اندر قبض و بسط بیامان است دمادم در جهیدن هست آری *** که یک آنش نمیباشد قراری (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۵۲۲)
- ↑ «هرگاه میوهای از آن بوستانها روزی آنان گردد، میگویند این همان است که از پیش روزی ما شده بود و همانند آن برای آنان آورده میشود» سوره بقره، آیه ۲۵.
- ↑ سوره الرحمن، آیه ۲۹. «یوم» در ﴿كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ﴾ عبارت از ظهور است و با توجه به این معنا، شب و روز ما یوم الله است و ظهور آثارش در هر آن در جمیع عوالم و مظاهر غیر متناهی است. هر شأنی خود تجلی خاص است؛ چراکه تکرار تجلی موجب ضعف و وهن متجلی است. (حسن حسنزاده آملی، گشتی در حرکت، ص۲۷۶، ۲۷۷)
- ↑ «بلکه آنان از آفرینش تازه در تردیدند» سوره ق، آیه ۱۵.
- ↑ چو باشی در کنار نهر آبی *** که پیوسته است جاری با شتابی ببینی عکس تو ثابت در آن است *** همی دانی محلّ آن روان است گمانت عکس ثابت، آب سیّال *** به یکجا جمع گردیدند فی الحال ولی این رأی حسّ ناصوابست *** که گوید عکس تو ثابت در آبست خرد از روی معیار دقیقی *** بگوید این بود حکم حقیقی کز آب و انعکاس نور دیده *** شود عکس تو هرآنی پدیده نماید این توالی مثالت *** چو عکس ثابتی اندر خیالت (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۵۲۳)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، گشتی در حرکت، ص۱۴ و ۲۳، ۲۴، ۴۷، ۵۳، ۱۶۴، ۱۶۵، ۲۲۶، ۲۲۷، ۲۲۹، ۲۳۷، ۲۳۸، ۲۴۰، ۲۴۵، ۲۴۶، ۲۴۸، ۲۵۲، ۲۷۸ و ۲۷۹؛ همو، مُمِدّ الهمم در شرح فُصوص الحِکَم، ص۲۹، ۳۰؛ همو، دروس معرفت نفس، ص۳۱ و همو، دروس شرح فصوص الحکم قیصری، ص۱۹۸.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۱۱۰ ـ ۱۱۸.
- ↑ جهان جمله فروغ نور حق دان *** حق اندر وی ز پیدایی است پنهان (شبستری)
- ↑ «کار (جهان) را از آسمان تا زمین تدبیر میکند سپس (کردارها) در روزی که در شمار شما هزار سال است به سوی او بالا میرود» سوره سجده، آیه ۵.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، نصوص الحکم بر فصوص الحکم، ص۸۴.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۱۱۸.
- ↑ حق جان جهان است و جهان جمله بدن *** اصناف ملائکه قوای این تن افلاک و عناصر و موالید اعضا *** توحید همین است و دگرها همه فن (عطار)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزار و یک نکته، ص۱۲۷.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزار و یک کلمه، ج۶، ص۱۶۳.
- ↑ «و سپاس خداوند راست، پروردگار آسمانها و پروردگار زمین، پروردگار جهانیان» سوره جاثیه، آیه ۳۶.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۴۲۹.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۱۱۹.
- ↑ «من با درستی آیین روی خویش به سوی کسی آوردهام که آسمانها و زمین را آفریده است» سوره انعام، آیه ۷۹.
- ↑ پدید میآید چیزی از چیزی.
- ↑ شکوفهها از درخت پدید میآیند.
- ↑ «آفریننده آسمانها و زمین» سوره انعام، آیه ۱۴.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۲، ص۱۹۰، ۱۹۱ و همو، شرح مصباح الانس، ص۴۰۸.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۱۱۹ ـ ۱۲۰.
- ↑ «و هیچ چیز نیست مگر اینکه او را به پاکی میستاید اما شما ستایش آنان را در نمییابید» سوره اسراء، آیه ۴۴.
- ↑ دل هر ذره را که بشکافی *** آفتابیش در میان بینی هرگیاهی که از زمین روید *** وحده لاشریک له گوید
- ↑ «بیگمان خداوند پیروزمندی فرزانه است» سوره بقره، آیه ۲۲۰.
- ↑ «بیگمان خداوند توانمندی پیروزمند است» سوره حدید، آیه ۲۵.
- ↑ «و اینکه خداوند مهربانی بخشاینده است» سوره نور، آیه ۲۰.
- ↑ «بیگمان این خداوند است که بسیار روزیبخش توانمند استوار است» سوره ذاریات، آیه ۵۸.
- ↑ برگ درختان سبز در نظر هوشیار *** هر ورقش دفتری است معرفت کردگار (سعدی)
- ↑ «از خداوند فرمان برید» سوره آل عمران، آیه ۳۲.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزار و یک کلمه، ج۴، ص۲۵۸-۲۶۰.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۱۲۰ ـ ۱۲۲.
- ↑ در اقبالِ سید بن طاووس در دعای ابراهیم خلیل(ع) آمده است: ای خدا! ای نورِ نور که با نور تو اهل آسمانها و زمین روشنی یافتند. (حسن حسنزاده آملی، ترجمه رسالة لقاء الله، ص۶۴)
- ↑ ببین از عقل اول تا هیولی *** چه باشد رزقشان از حقتعالی چو رزق هر یکی نور وجود است *** به شکر رازقش اندر سجود است (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۲۴)
- ↑ ﴿يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ﴾ «آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است، خداوند را به پاکی میستاید» سوره جمعه، آیه ۱؛ ﴿وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَكِنْ لَا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ﴾ «و هیچ چیز نیست مگر اینکه او را به پاکی میستاید اما شما ستایش آنان را در نمییابید» سوره اسراء، آیه ۴۴؛ «الهی! همه تو را خوانند: قمری به قوقو، پوپک به پوپو، فاخته به کوکو، حسن به هوهو». (حسن حسنزاده آملی، الهینامه، ص۷۷) دست افشان، پای کوبان یک سر از بالا و پست *** یک زبان اندر ثنای ذات تو گویاستی (حسن حسنزاده آملی، الهینامه، ص۲۲۰)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، ممد الهمم در شرح فصوص الحکم، ص۱. ز ذرّه تا مَجَرّه از رقیقت تا حقیقت را *** بیابی راکع و ساجد به حمد و مدح حق گویا دو عالم یک مصلی هست و دائم در صلاتستند *** همه اشباح در اینجا همه ارواح در آنجا (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۳۱) رقیقت: وجود مادی همه موجودات را «رقیقت» میگویند و آن سویشان را که خزائناند، به «حقیقت» نام میبرند. (حسن حسنزاده آملی، دروس شرح فصوص الحکم قیصری، ص۱۷۱)
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۱۲۲.
- ↑ «و سخن پروردگارت به راستی و دادگری کامل شد؛ هیچ دگرگون کنندهای برای سخنان وی نیست» سوره انعام، آیه ۱۱۵.
- ↑ «آسمانها و زمین به سبب عدالت پایدار و ثابتند» (عوالی اللئالی، ج۴، ص۱۰۳)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزار و یک کلمه، ج۲، ص۶۶؛ ج۳، ص۵۴؛ ج۶، ص۵۰. ره ندارد باطل اندر صنع حق*** حق بود میزان عدل ما خَلَق در قبال حق ضلال و باطل است***کان زهوق بیاساس و زایل است جز حق اندر انفس و آفاق چیست؟***غیر میزان اندرین نه طاق چیست؟ (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۳۴۶)
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۱۲۳.
- ↑ «در آفرینش (خداوند) بخشنده هیچ ناسازواری نمیبینی؛ چشم بگردان! آیا هیچ شکاف و رخنهای میبینی؟» سوره ملک، آیه ۳.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۳، ص۷۳۷؛ همو، شرح مصباح الانس، ص۵۵۳ و همو، قرآن و عرفان و برهان از هم جدایی ندارند، ص۱۲.
- ↑ «دست خداوند بسته است» سوره مائده، آیه ۶۴.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح مصباح الانس، ص۵۵۷، ۵۵۸.
- ↑ «یس * سوگند به قرآن حکیم» سوره یس، آیه ۱-۲.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۱، ص۱۴۶.
- ↑ شیخ محمود شبستری.
- ↑ «آیا زمین را (برای شما) بستری نکردیم؟ * و کوهها را میخهایی (محکم) نساختیم؟» سوره نبأ، آیه ۶-۷.
- ↑ «و جنبش و لرزش زمین را به وسیله صخرهها و کوهها میخکوب و استوار کرد».
- ↑ حسن حسنزاده آملی، گشتی در حرکت، ص۱۳۹.
- ↑ «الهی! همه الفاظ یونانیان یک سوی و اسم عالم به لفظ «قوسموس» یک سوی». (حسن حسنزاده آملی، الهینامه، ص۷۱)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، هزار و یک کلمه، ص۳۱۲، ۳۱۳. جهان را وحدت صنع است و تدبیر *** مر او را وحدت نظم است و تقدیر ندارد اتفاقی نظم دائم *** نه بر آن وحدت صنع است قائم پس از اتقان صنع دلربایش *** نگر در غایت حسن و بهایش که زینت غایت محسن و بهایی است *** فزون از دلربایی جانفزایی است (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۴۸۹)
- ↑ «پس بزرگوار است خداوند که نیکوترین آفریدگاران است» سوره مؤمنون، آیه ۱۴.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، مقدمه و شرح حسن حسنزاده آملی، بر آغاز و انجام خواجه نصیر طوسی، ص۱۴۲، ۱۴۳.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، شرح فارسی اسفار اربعه، ج۱، ص۱۲۴.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۱۲۳ ـ ۱۲۶.
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس معرفت نفس، ص۴۳-۴۷.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۱۲۶.
- ↑ خداوند خیّر محض است و از او جز نکویی برنمیآید؛ از اینرو وجود عالم بر این نظام، خیر محض میباشد و ایجاد آن، کمالِ تامّ. (حسن حسنزاده آملی، هزار و یک کلمه، ج۲، ص۷۲) آنچه از صنع تو پدید آمد *** خیر محض است و خردلی شر نیست (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۲۵۰)
- ↑ خردلی شر را به خیر محض چون داری روا؟! بدگمانی را چرا در کار حق انگاشتی؟! (حسن حسنزاده آملی، دیوان اشعار، ص۱۶۹)
- ↑ حسن حسنزاده آملی، دروس معرفت نفس، ص۴۷-۵۷ و همو، شرح مصباح الانس، ص۵۵۰، ۵۵۱.
- ↑ علیزاده آملی، علی، عرفان در آثار علامه حسنزاده آملی، ص ۱۲۷ ـ ۱۲۸.