هشام بن عبدالملک در معارف و سیره امام صادق

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت

امام صادق(ع) در عصر والیان هشام بن عبدالملک

هشام حکام و والیانی را که در شهرها مأموریت می‌داد، در حریم‌شکنی و انحرافات اعتقادی و بی‌هویتی از نوع خود بودند، از جمله آنها خالد بن عبدالله بن یزید قسری است. ایشان در سال ۸۹ حاکم مکه شد، سپس هشام او را در سال ۱۰۵ هجری والی کوفه و بصره کرد و تا سال ۱۲۰ هجری حاکم بود.

خالد متهم به کافر بودن و بی‌دینی بود، برای مادرش که مسیحی بود کنیسه بنا کرد، خالد در ظلم به اهل‌بیت از هیچ فشاری فروگذار نبود. هشام در سال ۱۲۰ هجری او را از حکومت کوفه و بصره عزل کرد و یوسف بن عمر را به جای او نصب نمود و به یوسف امر کرد که به حساب خالد بپردازد و لذا یوسف او را زندانی کرد و شکنجه‌اش داد، سپس در عصر ولید بن یزید کشته شد[۱].

در فاسد بودن خالد این نکته تاریخی کافی است، زنی نزد او آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین من زنی مسلمانم و عامل تو فلان مجوسی بر من اکراه کرد و آنچه نباید بکند کرد! خالد گفت: کیف وجدت قلفنه؟ غلاف سر آلت او را چگونه یافتی؟ هشام ریخت و پاش‌ها و خودبزرگ‌بینی‌هایی از خالد دید که یوسف بن عمر را امر کرد او را خلع کند و امر به محاسبه او کرد «خالد سی و شش میلیون درهم را هدر داده بود» یوسف او را زندانی کرد و ۱۸ ماه در حبس بود، سپس هشام دستور آزادیش را نوشت[۲].

والیان اموی که بر جان و مال و ناموس مردم گمارده شده بودند و مأموریت صیانت از آبروی مردم را به عهده داشتند آنقدر وقیح عمل کردند که وقتی زن شوهرداری به زنای محصنه به عنف توسط غیر مسلمانی نزد او شکایت می‌برد با تمسخری وقیحانه جوابش را می‌دهد. یوسف بن عمر که جای خالد بن عبدالله نشست پسر عموی حجاج بود و در شیوه رفتاریش مشابه حجاج عمل می‌کرد، مطلوب امویان بود.

یوسف در شهادت زید پسر امام زین‌العابدین مستقیماً نقش داشت و سپاه یوسف، زید را به شهادت رساندند و یوسف بود که قبر زید را شکافت و جنازه را بیرون آورد و سرش را جدا کرد و برای هشام فرستاد و سرانجام زید را برهنه بر دار کشید و بعد از چهار سال هشام، یوسف بن عمر را مأمور کرد که بدن زید را از دار پایین آورد و بسوزاند و خاکسترش را بر باد دهد و یوسف فرمان او را اجرا کرد و خاکسترش را در فرات به باد داد[۳].

یوسف بن عمر که از سال ۱۲۰ تا ۱۲۶ حاکم عراق بود، جدای از سرکوبی قیام زید بن علی شمار فراوانی از شیعیان را به شهادت رساند، به نوشته ابن اعثم فقتل یوسف بن عمر من شیعه ال محمد خلقا کثیرا رحمه الله علیهم یوسف بن عمر جمع زیادی از شیعه را به قتل رساند[۴]. یوسف در نامه‌ای نیز که به هشام نوشته از بدبختی‌هایی که بر اثر فشار حکومت بر این خاندان وارد شده سخن گفته است[۵].

متأسفانه تبلیغات امویان بر ضد شیعه که دشمن اعتقادی و سیاسی آنان بودند سبب شد تا در مصادر بعدی اهل سنت موضع تندی نسبت به شیعه اعمال شود و علی‌رغم آنکه بنی‌امیه خود تحت تأثیر فرهنگ یهودی بودند، شیعه را چونان یهود معرفی می‌کردند[۶].[۷]

امام صادق(ع) در شهادت زید توسط هشام

هشام بن عبدالملک در برابر امام باقر(ع) و امام صادق(ع) و خاندان اهل‌بیت و علویون موضعی تند و اهانت‌آمیز داشت، عزت خود و بقای خلافت ننگینش را در ذلت و نبود اهل‌بیت جستجو می‌کرد. مطمئن بود اگر مردم آزادانه با حضرت باقر(ع) در تماس باشند هیچ مجالی برای حکمرانی خلافت امویان باقی نمی‌ماند و لذا از هر اتهام و اهانت نسبت به امیرالمؤمنین علی و ائمه شیعه فروگذار نمی‌کرد. هشام حدود ۲۰ سال خلافت کرد، طولانی بودن خلافتش می‌تواند ترسیم کننده دوران استبداد و عمق فجایعی باشد که به دست او و همدستان امویش صورت گرفته است.

زمینه قیام زید: در یکی از برخوردهایی که میان زید بن علی بن الحسین «برادر امام باقر(ع)» با هشام رخ داد، هشام از موضع کبر و غرور گفت: برادرت «بقره» یعنی حضرت امام محمد باقر(ع) چه می‌کند؟ زید از این سخن عصبانی شد و با شدت عصبانیت گفت: ای هشام حضرت رسول او را باقر(ع) نامیده است ولی تو آن حضرت را بقره می‌نامی؟ عمل شما با عمل پیامبر خیلی فاصله دارد و در قیامت به اندازه جدایی عملت فاصله خواهی داشت! آن حضرت به بهشت می‌رود و شما به جهنم! هشام گفت: دست این احمق نفهم را گرفته بیرون کنید! غلامان او را از قصر هشام بیرون کردند[۸].

هشام بر زید سخت گرفت و پنج ماه او را زندانی کرد. زید برای جابر جعفی تعریف کرد که نمی‌تواند در برابر هشام ساکت باشد درحالی‌که او با کتاب خدا مخالفت کرده و طاغوت‌وار گفت: من خود ناظر بودم که مردی نصرانی در حضور هشام به رسول خدا دشنام می‌داد، من به آن مرد نصرانی گفتم اگر دستم به تو برسد تو را خواهم کشت، اما هشام گفت: که کاری به همنشین ما نداشته باش[۹].

روزی هشام زید بن علی بن الحسین را احضار کرد، هشام وی را خوار کرد و به هم‌مجلسان خود دستور داد که جا را تنگ کنند تا وی جایی برای نشستن نیابد و چون وارد مجلس او شد جایی برای خود نیافت که بنشیند و جایی هم برایش باز نکردند، ناچار در پایین مجلس نشست. هشام با سخنانی زننده با او سخن گفت و زید رو به هشام کرد و گفت: هیچ چیز از تقوای الهی بالاتر نیست و هیچ چیز از بی‌تقوایی کوچک‌تر نیست و من تو را به تقوا دعوت می‌کنم. هشام گفت: بی‌مادر ساکت باش.

سپس به او گفت: یوسف بن عمر ثقفی به من نوشته است که خالد بن عبدالله قسری به وی گفته که ششصد هزار درهم نزد تو امانت سپرده است؟ زید گفت: خالد را نزد من چیزی نیست. گفت: ناچار باید نزد یوسف بن عمر فرستاده شوی تا تو و خالد را روبرو کند. زید گفت: مرا نزد غلام ثقفی مفرست تا مرا بازیچه خویش قرار دهد. هشام گفت: از فرستادنت نزد وی چاره‌ای نیست.

پس زید با او بسیار سخن گفت، آنگاه هشام به او گفت: به من خبر رسیده است که تو با اینکه کنیززاده‌ای خود را شایسته خلافت می‌دانی! گفت: وای بر تو، مگر مادرم شأن مرا پست می‌کند؟ به خدا قسم، اسحاق پسر زنی آزاد و اسماعیل پسر کنیزی بود لکن خدا فرزندان اسماعیل را برگزید و عرب را از آنان قرار داد و پیوسته برکت یافتند تا آنکه پیامبر خدا از ایشان ظهور کرد.

تو مرا به مادر طعن می‌زنی و حال آنکه من فرزند علی و فاطمه‌ام، سپس گفت: ای هشام، خدا را پرهیزکار باش. هشام گفت: آیا مانند تو کسی مرا به پرهیزکاری خدا امر می‌کند! گفت: آری، هیچ کس پایین‌تر از آن نیست که بدان امر کند، و هیچ کس بالاتر از آن نیست که آن را بشنود. پس او را با فرستادگانی از طرف خود بیرون فرستاد و چون بیرون رفت، گفت: به خدا قسم، من می‌دانم که هرگز کسی زندگی را دوست نداشت مگر آنکه خوار شد.

هشام به یوسف بن عمر نوشت: هر گاه زید بن علی بر تو وارد شد، او را با خالد روبه رو کن و ساعتی نزد تو نماند، چون من او را مردی شیرین‌زبان و خوش‌بیان یافتم که می‌تواند سخن را فریبنده سازد و مردم عراق از همه کس به مانند وی شتابنده‌ترند. پس چون زید به کوفه رسید بر یوسف وارد شد و گفت: چرا مرا نزد امیر فراخواندی؟ گفت: خالد بن عبدالله گفته است که او را نزد تو ششصد هزار درهم است. گفت خالد را احضار کن. پس او را درحالی‌که با زنجیری سنگین در بند کرده بود، حاضر کرد. آنگاه یوسف به او گفت: این زید بن علی است، هر چه نزد او داری بگو. گفت: به خدایی که جز او خدایی نیست، مرا نزد وی نه کمی و نه بسیاری نیست و شما از احضار او جز ستم کردن بر وی را نخواسته‌اید.

یوسف رو به زید کرده گفت: امیرمؤمنان مرا فرموده است که تو را در همان ساعت ورودت از کوفه بیرون فرستم. زید گفت: بگذار سه روز استراحت کنم و سپس بیرون روم. گفت: اجازه نیست. گفت: پس همین امروز؟ گفت: یک ساعت هم نمی‌شود. پس او را با فرستادگانی از طرف خود بیرون کرد[۱۰]، ابوحنیفه در مورد زید می‌گوید: ما رأيت في زمانه أفقه منه و لا أسرع جوابا و لا أبين قولا[۱۱] در زمان خودش فقیه‌تر و به سرعت جوابگوتر و خوش‌بیان‌تر از زید ندیدم.

حسن بن علی سلولی به سندش از ابوقره نقل کرده گوید: شبی با زید بن علی به صحرا رفتیم، وی دست‌ها را آویخته بود و هیچ چیزی در دست او نبود و به من گفت: ای اباقره گرسنه هستی؟ گفتم: آری، زید یک دانه گلابی به من داد که دست را پر می‌کرد و من نمی‌توانم بگویم آیا بوی آن بهتر بود یا مزه‌اش، آنگاه به من گفت: ای اباقره هیچ می‌دانی ما اکنون در کجا هستیم، ما در باغی از باغ‌های بهشت هستیم، ما در کنار قبر علی(ع) هستیم.

به دنبال این سخن فرمود: ای اباقره سوگند به آن خدایی که به زیر رگ گردن زید ابن علی داناترست، از روزی که زید بن علی دست راستش را از دست چپش تشخیص داده کار حرامی مرتکب نگشته و پرده حرمتی را از خداوند ندریده، ما عصيت الله منذ عرفت يميني من شمالي ای اباقره هر کس خدای را اطاعت کند، مخلوقات خدا از او فرمان برند.

علی بن محمد به سندش از ابوداود علوی نقل کرده که وی گفت: در نزد عاصم بن عبیدالله عمری از زید بن علی سخن به میان آمد، عاصم گفت: من از او بزرگترم و در وقتی جوان بود من او را در مدینه دیدم، وقتی نام خدا نزد او برده می‌شد، او غش کرد به‌طوری‌که گفتند: دیگر به این دنیا باز نخواهد گشت[۱۲].

از عباد یعقوب از محمد بن فرات نقل کرده گوید: زید بن علی را دیدم که اثر سجده در سیمایش جای گذاشته بود. علی بن عباس به سندش از جابر از امام محمد باقر(ع) روایت کند که رسول خدا(ص) به حسین(ع) فرمود: از صلب تو مردی به دنیا آید که نامش زید است و در روز قیامت او و یارانش در حالی که دست و صورتشان نورانی است به سر و گردن مردم پا نهند و بی‌حساب وارد بهشت گردند[۱۳].

احمد بن سعید از حضرت علی بن الحسین از علی(ع) روایت کرده که فرمود: در پشت کوفه مردی قیام کند که نامش زید است و او دارای ابهت و شوکتی است که پیشینیان بدان نرسیده و آیندگان بدان نرسند مگر آن کس که مانند او رفتار کند و در روز قیامت او و یارانش که طومارهایی یا چیزهایی شبیه طومار با آنهاست، همچنان پیش روند تا از روی سر و گردن مردم بگذرند و فرشتگان آنها را دیدار کنند و گویند: اینهایند بازماندگان وفادار و خوانندگان به سوی حق و رسول خدا(ص) به استقبال آنان آید و گوید: ای فرزندان من به راستی که انجام دادید آنچه را مأمور بدان بودید، اینک بی‌حساب داخل بهشت شوید[۱۴].

امام باقر(ع) فرمود: ای پسر مسلم پدرم از پدرش حسین(ع) برایم حدیث نقل کرد که رسول خدا(ص) دستش را بر شانه‌ام گذارد و فرمود: «وَضَعَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) يَدَهُ عَلَى كَتِفِي وَ قَالَ: يَا حُسَيْنُ يَخْرُجُ مِنْ صُلْبِكَ رَجُلٌ يُقَالُ لَهُ زَيْدٌ، يُقْتَلُ مَظْلُوماً إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ نُشِرَ وَ أَصْحَابَهُ إِلَى الْجَنَّةِ» ای حسین از صلب تو مردی بیرون آید که او را زید نامند و مظلوم کشته شود و چون روز قیامت شود محشور می‌شود با پیروانش به سوی بهشت روان شوند[۱۵].

زید قبل از قیامش با برادر خود حضرت باقر(ع) مشورت کرد، حضرت به او دو جمله فرمود: بر کوفیان نمی‌شود اعتماد کرد، بعد که زید را در تصمیم خود قاطع دید عاقبت کارش را به او گوشزد کرد و فرمود: من می‌ترسم بر تو ای برادر که تو را در کناسه کوفه به دار کشند، البته زید خود را مستحق خلافت نمی‌دانست و مدعی خلافت نبود و خلافت را پس از شهادت امام باقر(ع) حق مسلم امام صادق(ع) می‌دانست و قصد او از قیام انتقام از ظالمین بود[۱۶].

زید مدت ده ماه و اندکی در کوفه ماند و در این مدت فرستادگان خود را به شهرهای اطراف می‌فرستاد تا از مردم برای او بیعت بگیرند. در کوفه درنده‌ای از نوع حجاج به نام یوسف بن عمر فرماندار بود، او در خونریزی و قساوت در نوع خود شهره بود، زید در کوفه که زمانی پایگاه فکری امیرالمؤمنین علی بود و شیعیانش نسبت به دیگر مناطق بیشتر و انگیزه قیامشان علیه امویان جدی‌تر بود، یارانش را جمع کرد و روز سه‌شنبه‌ای قرار قیام را صادر کرد، ولی یوسف بن عمر با نیرنگی خاص توانست بین زید و مردمی که اعلام حمایت کرده بودند جدایی بیاندازد.

روز سه‌شنبه‌ای که در پایان آن روز زید قیام کرد، به دستور یوسف بن عمر تمامی مردمی که در مظان خروج و همراهی با زید بودند و نیز اشراف و معروفین به مسجد کشانده شدند. مأموران ندا دادند که هر کس را چه عرب و چه غیر عرب در بیرون مسجد ببینند خواهند کشت، همه باید به مسجد اعظم بیایند[۱۷].

یوسف بن عمر، حکم بن صلت را مأمور ساخت تا مردم کوفه را در مسجد بزرگ کوفه جمع کند و بدین ترتیب حکم بن صلت را به نزد بزرگان شهر و پاسبانان و طرفداران خود و جنگجویان اعزام داشت و آنها همه مردم را به مسجد آوردند. این حرکت سبب شد تا میان زید و مردم فاصله افتاده و نتوانند همدیگر را همراهی کنند زید همراه با هیجده نفر از یاران خود شب چهارشنبه که شب بسیار سردی نیز بود، از خانه معاویه بن اسحاق خارج شده و آتش بزرگی بر پا کردند، از آن طرف درِ مسجد به روی مردمی که درون آن بودند بسته شده و مأموران حکومت عراق اجازه خروج به هیچ کس را نمی‌دادند. تنها پس از شهادت زید بود که در مسجد را باز کردند تا مردم بیرون روند، یوسف بن عمر که به شدت از دست کوفیان خشمگین بود در مسجد آنان را تهدید کرده و شروع به دشنام دادن به اهل‌بیت کرد.

وقتی زید قیام کرد یاران زید شعار «یا منصور اَمِت» یعنی ای یاری شده جان دشمن را بگیر که شعار رسول خدا بود بلند کردند. یوسف بن عمر، ریان بن سلمه را با لشکری که حدود دو هزار سوار بودند به جنگ زید فرستاد و سیصد نفر پیاده نیز از تیراندازان قبیله قیقانیه به همراه آنها روانه کرد.

از آن‌سو زید بن علی همین که آن شب را به صبح رسانید، دید تمامی کسانی که به او پیوسته‌اند دویست و هیجده تن تیرانداز پیاده بیش نیستند، پرسید: پس بقیه مردم کجا هستند؟ به او گفتند: آنها در مسجد محاصره شده‌اند. زید فرمود: نه به خدا! این حرف برای کسی که با ما بیعت کرده عذر محسوب نمی‌شود[۱۸]. سعید بن خثعم گوید: ما در آن وقت پانصد نفر بودیم که همراه زید جنگ می‌کردیم و مردم شام دوازده هزار نفر بودند و کسانی که با زید بیعت کرده بودند بیش از دوازده هزار تن بودند ولی پیمان‌شکنی کردند.

در این وقت سواری از مردم شام از قبیله کلب به میدان آمد و شروع کرد به ناسزا گفتن به فاطمه، دختر رسول خدا(ص)، زید که سخنان آن مرد را شنید گریست به حدی که محاسنش‌تر شد و مکرر می‌فرمود: أما أحد يغضب لفاطمة بنت رسول اللّه(ص)؟ آیا یک تن نیست که به‌خاطر فاطمه دختر رسول خدا(ص) خشمگین شود و منظورش این بود انتقام او را از این مرد بگیرد و همچنین می‌گفت: آیا یک نفر نیست که به‌خاطر رسول خدا(ص) خشمگین شود؟ آیا کسی نیست که به‌خاطر خدا خشم کند؟ آن مرد شامی رفت و اسبش را به قاطر تبدیل کرده و بازگشت.

سعید گوید: مردمی که آن وقت در آن معرکه حاضر بودند دو دسته بودند، طایفه‌ای جنگ می‌کردند و دسته دیگر به تماشای معرکه ایستاده بودند، گوید: من در این هنگام به نزد غلام خود رفتم و شمشیر کوچکی که در دستش بود از او گرفتم و خود را در پشت سر آن دسته که تماشا می‌کردند، پنهان ساخته و آهسته پیش رفتم تا خود را از پشت سر به آن مرد شامی رسانده و با همان شمشیر کوچکی که در دست داشتم گردنش را زدم، به طوری که سرش پیش پای قاطرش افتاد و کشته او را نیز مقابل زید به زمین انداختم. همراهان آن مرد به من حمله کردند و نزدیک بود مرا بکشند ولی اصحاب زید که چنان دیدند تکبیرگویان به آنها حمله کردند و مرا نجات دادند، من نیز سوار بر قاطر گشته به نزد زید آمدم.

زید پیش آمد و میان دو چشمم را بوسه می‌زد و می‌گفت: به خدا انتقام ما را گرفتی، به خدا به شرف دنیا و آخرت و اندوخته آن دو رسیدی، این قاطر را هم بردار که من آن را به تو بخشیدم[۱۹].

سپاهیان شام با آن کثرت، تاب مقاومت در مقابل سپاه زید بن علی را نداشتند، در این موقع عباس بن سعد کسی را نزد یوسف بن عمر فرستاد و شجاعت و پایداری همراهان زید را به اطلاع او رسانید و از او خواست تا تیراندازان را به کمک او بفرستد. یوسف بن عمر، سلیمان بن کیسان را به همراه قیقانیه که همگی از قبیله بنی‌نجار و تیرانداز بودند به کمک او فرستاد، آنها آمدند و اصحاب زید را تیرباران کردند، در این وقت اسحاق بن عمار خود را به لشکر شام زد و جنگ سختی کرد تا پیش روی زید کشته شد. این نبرد تا نزدیکی‌های شب ادامه یافت تا هنگامی که تیری به سمت چپ پیشانی زید اصابت کرد و تا مغز سر او فرو رفت، سپس زید و همراهان وی از میدان جنگ بازگشتند، ولی مردم شام «سبب آن را ندانستند و» گمان کردند به خاطر فرارسیدن شب و تاریک شدن هوا از آنجا رفتند.

سلمه بن ثابت یکی از یاران زید، آخرین کسی بود که از نزد زید برگشت می‌گوید: من و همراهانم به دنبال زید رفتیم تا ببینیم سرنوشت او چه شد، دیدیم او را به کوچه برید که خانه‌های بنوارحب و بنوشاکر در آنجا بود، به خانه شخصی به نام حران بن ابی کریمه بردند، ما به آن خانه رفتیم، جمعی از یاران زید رفتند و طبیبی که نامش سفیان و از وابستگان قبیله بنی دواس بود آوردند، طبیب به زید گفت: اگر این تیر را از سر بیرون آوریم مرگ شما حتمی است! زید گفت: مرگ برای من آسان‌تر از تحمل درد و رنج تیر است، آن طبیب گازی به دست گرفت و تیر را کشید و با کشیدن تیر زید از دنیا رفت.

پس از مرگ زید یارانش برای دفن آن حضرت گفتگو کردند، یکی گفت: دو زره بر تنش بپوشانیم و او را در آب بیاندازیم. برخی گفتند: سرش را از بدن جدا کنیم و او را در میان کشتگان بیاندازیم، یحیی فرزند زید گفت: نه به خدا نباید بدن پدر مرا درندگان بخورند، شخص دیگری گفت: او را به عباسیه می‌بریم و در آنجا دفن می‌کنیم.

این رأی را قبول کردند و «شبانه» او را برداشته و آنجا برده و دو گودال کندند و ابتدا آب نهر را از آن گردانیدند و به هر ترتیب بود او را در یکی از گودال‌ها دفن کردند و آب روی آن جاری کردند ولی غافل از آنکه یکی از همراهان که برده‌ای بود و آن شب جریان دفن زید را در آنجا دیده به نزد حکم بن صلت رفت و جای دفن زید را به او نشان داد، یوسف بن عمر که از جریان مطلع شد عباس بن سعد مری را فرستاد و جنازه زید را از آنجا بیرون آوردند و بر شتری بستند و به سوی قصر دارالاماره آوردند و در کناسه بر دار کشیدند.

ابومخنف روایت کرده که جنازه زید همچنان تا زمان ولید بن یزید بر سر دار بود، علی بن الحسین به سند خود از جریر بن حازم روایت کرده که گفت: رسول خدا(ص) را در خواب دیدم که به داری که زید بالای آن بود تکیه داده و به مردم می‌فرمود: «أَهَكَذَا تَفْعَلُوْنَ بِوَلَدِي؟» آیا با فرزند من اینگونه رفتار می‌کنید؟[۲۰]

یوسف بن عمر پس از شهادت زید دستور داد تا تمام خانه‌های کوفه را جستجو کنید، پس از آن اسیر و یا مجروحی که یافت می‌شد او را کشته یا آتش می‌زدند[۲۱].

از جمله همسر زید را نزد یوسف بن عمر آورده و بعد از بیرون آوردن لباس او آنقدر او را شلاق زدند تا به شهادت رسید. عبدالله بن یعقوب هم که دخترش را به یحیی بن زید داده به قتل رسید. یوسف بن عمر زنی را که به مادرش گفته بود دختر زید را پناه دهد پانصد ضربه شلاق زد، او همچنین خانه‌های زیادی را تخریب کرد. بعد دستور داد تا زن دیگری را نیز که به زید کمک کرده بود دست و پایش را قطع کرده و همسرش را نیز گردن بزنند[۲۲].

معتب: گفت کسی در خانه حضرت صادق(ع) را زد رفتم پشت درب دیدم زید ابن علی است. امام به حاضرین فرمود بروید داخل این اطاق و درب را ببندید مبادا صحبت کنید زید وارد شد هر دو یکدیگر را در آغوش گرفتند مدتی با یکدیگر به مشورت پرداختند، بعد صدای آنها بلند شد، زید گفت این حرف‌ها را رها کن! ای جعفر به خدا قسم یا باید دستت را بدهی بیعت کنم و یا این دست من بیعت کن وگرنه به کاری تو را وامی‌دارم که طاقت نداشته باشی. ترک جهاد کرده‌ای، خانه‌نشین شده‌ای و پرده را انداخته‌ای، از شرق و غرب برایت پول می‌فرستند. حضرت صادق(ع) می‌فرمود: عمو خدا ترا رحمت کند، خدا ترا بیامرزد. زید دشنام می‌داد و می‌گفت: وعده ما صبح است، صبح به زودی خواهد آمد، از خانه خارج گردید. مردم درباره سخنان زید اظهارنظر می‌کردند.

سحرگاه باز در خانه امام را زد، در را باز کردم زید با گریه و زاری داخل شده می‌گفت: مرا ببخش جعفر خدا ترا ببخشد از من راضی شو. خدا از تو راضی باشد. از من درگذر خدا از تو بگذرد. امام به زید فرمود: خدا ترا ببخشد و از تو راضی شود و از تو بگذرد، چه شده عموجان؟ گفت: به خواب رفتم پیغمبر(ص) را در خواب دیدم که وارد خانه ما شد، طرف راست امام حسن و در طرف چپ امام حسین و حضرت فاطمه پشت سر و علی(ع) جلو آن حضرت بود و در دستش حربه‌ای بود که چون آتش می‌درخشید. فریاد زد وای بر تو ای زید! پیامبر را آزردی، به خدا قسم به واسطه جعفر اگر ترا نبخشد و از تو نگذرد و راضی نشود با همین حربه به تو حمله می‌کنم چنان بر پشتت می‌زنم که از سینه‌ات خارج شود. با ترس و لرز از خواب بیدار شدم، خودم را به شما رساندم مرا ببخش خدا ترا رحمت کند.

امام فرمود خدا از تو راضی باشد و ترا بیامرزد، هر وصیتی داری بکن که تو کشته خواهی شد و به دار آویخته می‌شوی و بدنت را به آتش می‌سوزانند. زید درباره زن و فرزند خود و پرداخت قرضش وصیت نمود[۲۳].

حضرت صادق(ع) شنید مردم درباره سخنان زید اظهارنظر می‌کنند، امام فرمود: ساکت باشید! درباره عمویم زید جز نیکی چیزی نگویید، خدا رحمت کند عمویم را اگر پیروز می‌شد به وعده خود وفا می‌کرد.

فضیل رسان گفت پس از شهادت زید بن علی خدمت حضرت صادق(ع) رسیدم مرا داخل اطاق عقب برده فرمود: فضیل عمویم شهید شد؟ عرض کردم: آری فدایت شوم. فرمود: خدا او را رحمت کند مؤمن و عارف و عالم و راستگو بود، اگر پیروز می‌شد به عهد خود وفا می‌کرد، اگر زمامدار می‌شد می‌دانست باید چه کند و در اختیار که بسپارد. عرض کردم آقا اجازه می‌دهی برایت شعری بخوانم؟ فرمود: صبر کن دستور داد پرده بیاویزند و درب‌ها را باز کنند بعد فرمود: بخوان و من شروع کردم به خواندن و مقداری از اشعار سید حمیری را خواندم.

لِأُمِّ عَمْرٍو بِاللِّوَى مَرْبَعٌ *** طَامِسَةٌ أَعْلَامُهُ بَلْقَعٌ در این موقع صدای گریه و ناله از پشت پرده بانوان بلند شد فرمود: این شعر را که سروده؟ گفتم سید بن محمد حمیری. فرمود: خدا او را رحمت کند[۲۴]. خلفای زمان امام صادق(ع) آنگونه بودند که وقتی زید را شهیدش کردند، جسدش را به دروازه کوفه آویزان کردند و ۴ سال این جسد برای عبرت مردم بر سر دار بود، پسر زید یعنی یحیی بن زید وقتی در خراسان قیام کرد در آنجا شهیدش کردند و ۶ سال جسدش روی دار بود، با بچه‌های پیغمبر اینطور رفتار می‌کردند. زید قیام کرد و در صفر ۱۲۰ (ه‍. ق) به شهادت رسید، امام صادق(ع) هزار دینار به ابوخالد واسطی داد تا میان بازماندگانِ افرادی که در رکاب زید شهید شده بودند تقسیم کند[۲۵].

ابوبرده گفت: خدمت حضرت صادق(ع) رسیدم پرسید: زید چه شد؟ عرض کردم در کناسه بنی‌اسد به دار آویخته شد. اشک امام جاری گردیده صدای گریه بانوان نیز از پشت پرده بلند شد. فرمود: به خدا قسم هنوز یک جنایت دیگر مانده که نسبت به او روا می‌دارند. ابوبرده گفت: من در فکر شدم که دیگر چه جنایتی؟ تا بالاخره دیدم او را از دار پایین آوردند و تصمیم سوختن بدنش را دارند! گفتم: این همان جنایت دیگر بود که امام به من فرمود[۲۶].[۲۷]

منابع

پانویس

  1. اعلام زرکلی، ج۲، ص۳۳۸.
  2. وفیات الاعیان، ج۷، ص۱۰۱؛ ترجمه تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۹۳.
  3. تتمة المنتهی، ص۱۱۸.
  4. الفتوح، ج۸، ص۱۲۴.
  5. طبری، ج۵، ص۵۸۸.
  6. العقد الفرید، ج۲، ص۴۰۱.
  7. راجی، علی، مظلومیت امام صادق، ص ۲۱.
  8. عمدة الطالب، ص۱۳۹.
  9. تیسیر المطالب، ص۱۰۹؛ تاریخ خلفا، ج۲، ص۶۵۲.
  10. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۹۸؛ تتمة المنتهی، ص۱۱۷.
  11. اعلام زرکلی، ج۳، ص۹۸.
  12. مقاتل الطالبین، ص۱۳۰.
  13. مقاتل الطالبین، ص۱۳۲.
  14. ترجمه مقاتل الطالبین، ص۱۳۲.
  15. الانصاف، ص۲۹۰.
  16. تتمة المنتهی، ص۱۱۶.
  17. مقاتل الطالبین، ص۹۲؛ طبری، ج۵، ص۴۹۹.
  18. مقاتل الطالبین، ص۱۳۹.
  19. مقاتل الطالبین، ص۱۴۲.
  20. ترجمه مقاتل الطالبین، ص۱۴۵.
  21. الفتوح، ج۸، ص۱۲۸؛ طبری، ج۷، ص۵۰۴.
  22. مروج الذهب، ج۴، ص۳۰۷.
  23. بحارالأنوار، ج۴۷، ص۱۲۸.
  24. بحارالأنوار، ج۴۷، ص۳۲۵.
  25. ارشاد مفید، ص۲۵۲.
  26. مناقب، ج۳، ص۳۶۲؛ بحارالأنوار، ج۴۷، ص۱۳۷.
  27. راجی، علی، مظلومیت امام صادق، ص ۲۳.