قبض و بسط
قبض و بسط حق در همه هستی
سالک الی الله در مراحل ابتدایی با توجه به ظرفیت خودش دچار قبض و بسط یا انقباض و انبساط میشود؛ پس با توجه به واردات قلبی و فقدان آنها، گاه غم و اندوه بر جان او مسلط شده؛ و گاه دیگر شادی و سرور بر او چیره میشود؛ اما غیر از این قبض و بسط که در معاملات و مراحل آغازین سیر و سلوک دست میدهد؛ قبض و بسطی دیگری برای سالک در مرحله حقایق دست میدهد که مربوط به نوع ارتباط سالک با خلق است، نه خالق؛ زیرا در مرتبه ولایت، سالک متأله و متحقق به حقایق هستی، به عنوان خلیفه الله و مظهر در ولایت و ربوبیت الهی با خلق ارتباط دارد. پس اگر این ارتباط فشرده شود قبض و اگر گسترده شود، بسط نام دارد. به سخن دیگر، قبض در مرحله معاملات بدان معناست که سالک به خاطر آنکه واردات سرورآفرین و وجدانگیزی ندارد، دچار انقباض و گرفتگی روحی میشود؛ اما در مرحله حقایق، قبض آن است که خداوند عبد سالکی را که به ولایت رسیده است، با پوشاندن او به لباس تلبیس و همانندی در ظاهر زندگی با مردم، او را از مردم میگیرد و قبض میکند[۱].
اما بسط در معاملات به معنای شادی و وجدی است که به واردات قلبی و اسباب مختلف برای سالک حاصل میشود و موجب انبساط و گشادگی روحی او میگردد؛ اما در مرحله حقایق بدان معناست که سالک به عنوان ولیالله برای همگان آشکار شده و همگان از وی بهرهمند میشوند. هرچند که برخی بسط را به عنوان مشاهده حقتعالی را در همه مظاهر دانسته بهطوری که سالک در دل خلق، حق را میبیند[۲]؛ ولی حق آن است که قبض و بسط همانند سایه خورشید است که گاه گرفته و قبض و گاه گسترده و فراگیر میشود؛ چنانکه خدا میفرماید: ﴿أَلَمْ تَرَ إِلَى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَلَوْ شَاءَ لَجَعَلَهُ سَاكِنًا ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلِيلًا * ثُمَّ قَبَضْنَاهُ إِلَيْنَا قَبْضًا يَسِيرًا﴾[۳]. پس سالک در مرتبه ولایت الهی همانند سایه برای خورشید است. پس گاه به سالک اجازه میدهد تا گسترده و گاه دیگر قبض شود. سالک الی الله چون ولیالله در مرحله حقایق است، مسئولیت خلافت الهی را دارا است؛ البته در این مراحل گاه خدا اجازه میدهد تا ولیالله در میان خلق درآید و بسط ولایت داده و مظهریت در ولایت، خلافت و ربوبیت را به نمایش گذارد و چون سایه خورشید حقیقت بر همه خلق گسترده شود؛ چنانکه پیامبر(ص) به این عنوان درآمده و از سوی خدا مأموریت یافته تا «رحمه للعالمین» باشد[۴]. البته همین پیامبر(ص) سالیانی در مقام قبض بوده و از سوی خدا مأموریتی چنین آشکار و گسترده نداشته است و در گمنامی زیسته است. این حالت قبض حتی در آغازین سالهای بعثت رسمی نیز ادامه داشته تا اینکه خطاب آمد: ﴿يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ * قُمْ فَأَنْذِرْ * وَرَبَّكَ فَكَبِّرْ * وَثِيَابَكَ فَطَهِّرْ * وَالرُّجْزَ فَاهْجُرْ * وَلَا تَمْنُنْ تَسْتَكْثِرُ * وَلِرَبِّكَ فَاصْبِرْ﴾[۵].
بر اساس این آیات، پیامبر مکرم و معظم(ص) تا پیش از مأموریت رسمی در حالت قبض بوده و ردای گمنامی بر سر کشیده داشت؛ اما پس از آن، مأموریت انذار و تکبیرگویی در میان مردم و پاک کردن خود و مردم از پلشتی را به عهده میگیرد و زمان بسط فرا میرسد، بیآنکه منتی گذارد و کثرتگرایی داشته باشد؛ زیرا سایهای از همان حقیقت خورشید است نه چیزی دیگر و در این راه سخت گستردگی بر سر جهانیان میبایست به حکم اولواالعزم از رسولان صبوری ورزد. به نظر میرسد، زمان قبض زمانی است که خدا ولیالله را برای تربیت از جمعیت دور میدارد و به صنعتگری او مشغول میشود[۶]؛ چنانکه پیامبران از جمله حضرت موسی(ع) را از جامعه مصر به مداین میبرد و در بیابان به عنوان چوپانی مشغول میدارد. پس دور از مردم و معاشرت ایشان و گمنام از خلق میزیست[۷]. همچنین پیامبر(ص) که در میان خلق و سالیانی به گمنامی زیست در حالی که از برگزیدگان و دارای مقام والایی برخوردار بوده است. پس از آن خداوند به عنوان رحمت بر جهانیان ایشان را بسط داده و گسترانده تا همه خلق از ایشان بهرهمند شوند و ایشان به عنوان حامل اسرار الهی مأموریت دعوت به سوی خدا را مییابد. پس میتوان گفت که مقام بسط مقام نبوت است؛ چه نبوت انبایی که برای اولیای الهی از سالکان فاقد عنوان پیامبری و رسالت است؛ و چه نبوت تشریعی که خاص پیامبران و رسولان الهی است؛ نه دیگر سالکان الیالله. بر این اساس باید گفت که قبض و بسط سالک به اعتبار خلق است؛ یعنی سالک نسبت به خلق دارای دو حالت قبض و بسط است. پس اگر سالک در مرحله حقایق و ولیالله در مقام قبض قرار گیرد مأموریتی نسبت به خلق ندارد و از همین رو، در میان ایشان گمنام باشد؛ و چون در حالت بسط قرار گیرد حتی از ایشان کرامت بروز میکند و خلق نسبت به ایشان آگاهی مییابند و از رحمت الهی از طریق ولیالله بهرهمند میشوند.
از نظر قرآن، هر چه بسط سایه فراگیرتر باشد، به همان میزان بهرهمندی خلق بیشتر خواهد شد و مردمان بیشتری تحت هدایت الهی و رحمت خاص خدا قرار میگیرند؛ البته این بسط سایه خورشید حقیقت با توجه به ظرفیت ولیالله متغیر است؛ زیرا اینگونه نیست که همه اولیای الهی در یک حد و اندازه باشند؛ از همین روست که برخی از اولیای الهی از پیامبران و غیرپیامبران دارای محدودیت کمتر یا بیشتر در میان خلق بودند؛ چنانکه پیامبرانی چون حضرت موسی(ع) تنها در میان اقوام خودشان مأموریت مییابند که از نظر جمعیت بسیار محدود بودند؛ مثلاً خدا درباره پیامبری یونس(ع) میفرماید: ﴿وَإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ *... وَأَرْسَلْنَاهُ إِلَى مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ﴾[۸]. این در حالی است که مأموریت پیامبر(ص) جهانی و برای همه بشریت تا قیامت است؛ از این روست که ایشان را پیامبر ناس[۹] و مردم معرفی میکند و در تعبیری نیز میفرماید: ﴿وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ﴾[۱۰].
هر چه ولیالله دارای کمالات بیشتر و دارای تمامیت نسبت به آنها باشد، به همان میزان بسط او فراگیرتر و بهرهمندی مردم از آن نیز بیشتر خواهد بود؛ چنانکه رسالت پیامبر(ص) اینگونه است؛ زیرا ایشان در عروج و معراج تا ﴿قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى﴾[۱۱] بالا رفته است و همه کمالات الهی را به تمامیت مظهریت کرده است و به عنوان صادر نخست جلوس کرده که مقام «عالین و علیین» است و ابلیس شاید مدعی آن مقام بوده است[۱۲]. در روایت است: «أَوَّلُ ما صَدَرَ اللهُ نُورَ نَبِيِّنا»[۱۳]؛ «اول آنچه از خداوند صادر شده است همانا نور پیامبر ما است». پس کسی که در چنین مرتبتی قرار گرفته است، بسط وجودی او از جهت رحمت نوری[۱۴] به تمام هستی کشیده میشود و جهانیان از جن و انس و غیر ایشان از هدایت و مظهریت ربوبیت این خلیفه الله کامل و تام بهرهمند خواهند شد؛ چنانکه خدا درباره دین آن حضرت(ص) با تعبیر اکمال و اتمام یاد کرده و میفرماید: ﴿أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا﴾[۱۵].
اولیای الهی در مقام حقایق از نورانیت الهی برخوردارند و اگر مسئولیت بسط یافته باشند، این نورانیت به گونهای است که هماره خود و دیگران را بهره میرساند و مردمان از ضلالت و جهالت به نور هدایت ایشان میرهند و به نورانیت علم الهی منور میشوند[۱۶]. خدا در قرآن میفرماید: ﴿أَوَمَنْ كَانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا كَذَلِكَ زُيِّنَ لِلْكَافِرِينَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ﴾[۱۷]. باید توجه داشت که سالک در مراحل حقایق، فانیفیالله است و از خود اختیاری ندارد. بنابراین، حالات قبض و بسط به اختیار او نیست، بلکه این خدا است که هرگاه بخواهد قبض دهد یا بسط؛ چراکه خود میفرماید: ﴿وَاللَّهُ يَقْبِضُ وَيَبْسُطُ﴾[۱۸].
از آنجا که انسان همان جهان صغیر در برابر جهان کبیر است، همه حالاتی که برای انسان است برای جهان است و برعکس. از این روست که قبض و بسط نیز برای جهان رخ خواهد داد؛ چنانکه خدا میفرماید: ﴿وَمَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَالْأَرْضُ جَمِيعًا قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَالسَّمَاوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ﴾[۱۹]. چنانکه گفته شد حالت قبض مرتبت صنعتگری خدا به تمام و کمال است که سالک متحقق به حق در میان خلق گمنام است و مرتبه بسط مرتبت مأموریت ولیالله است. اگر بخواهیم با زبان حکمت متعالیه از آن یاد کنیم باید، مرتبه دوم حالت قبض و مرتبه سوم و چهارم را حالت بسط با توجه به پیامبر انبایی و یا تشریعی بدانیم؛ زیرا در اسفار اربعه و سفرهای چهارگانه حکمت متعالی آمده است: سفر اول: سَفَرٌ مِنَ الْخَلْقِ إِلَى الْحَقِّ؛ «مسافرت از مردم تا خدا»؛ سفر دوم: سَفَرٌ بِالْحَقِّ فِي الْحَقِّ؛ «مسافرت با خدا درباره خدا و صفات الهی»؛ سفر سوم: سَفَرٌ مِنَ الْحَقِّ إِلَى الْخَلْقِ بِالْحَقِّ؛ «مسافرت از خدا تا مردم با خدا»؛ سفر چهارم: سَفَرٌ فِي الْخَلْقِ بِالْحَقِّ؛ «مسافرت در میان مردم با خدا». توضیح چنانکه حکیم قمشهای مینویسد: سفر اول از اسفار اربعه: بر این عقیده است که در سفر اول، کلیه حجابهای ظلمانی و نورانی که بین شخص سالک و حقیقت ازلی و ابدی او کشیده شده است، برداشته میشود. در پایان این سفر، سالک به مشاهده جمال حق پرداخته و ذات او در حق فانی میگردد. در این جا وجود سالک، وجود حقانی گشته و حالت محو بر وی عارض میگردد. در همین حالت است که شطح گفتن آغاز میکند و در نتیجه با عواقب آن نیز روبهرو میگردد.
سفر دوم از اسفار اربعه: اما در سفر دوم که شخص سالک به مقام ولایت نائل آمده و وجود وی یک وجود حقانی گشته، سفر خود را از موقف ذات آغاز کرده و بهسوی کمالات، یکی پس از دیگری پیش میرود؛ تا جایی که همه کمالات را مشاهده کرده و جز اسمای مستأثره، همه اسمای حق را میآموزد. در این جا ولایت سالک، تام و تمام شده و ذات و صفات و افعالش، در ذات و صفات و افعالحق فانی میگردد؛ به حق میشنود و به حق میبیند. سفر سوم از اسفار اربعه: بعد از این سفر، سفر سوم است که از حق بهسوی خلق بوده و به وسیله حق انجام میپذیرد. در این سفر، سالک مراتب افعالی حق را سیر میکند. در این سیر و سلوک حالت محو زایل گشته و صحو کامل برای وی حاصل میگردد. در همین سفر است که سالک عوالم جبروت، ملکوت و ناسوت را طی کرده و آنچه در این عوالم است - اعم از اعیان و لوازم آن - را مشاهده مینماید و در اینجاست که میتوان گفت بهرهای از نبوت و پیغمبری نصیب سالک گشته و در عالم معارف، از ذات و صفات و افعال حق تبارک و تعالی سخن میگوید. این نبوت، نبوت تشریع نبوده و به هیچ وجه نمیتوان او را پیغمبر نامید؛ زیرا احکام شریعت را از پیغمبر مطلق فرا میگیرد و در همه این امور، تابع او میباشد. در اینجا سفر سوم پایان یافته و سفر چهارم آغاز میگردد.
سفر چهارم از اسفار اربعه: سفر چهارم، از خلق به سوی خلق و به وسیله حق انجام میپذیرد. مشاهده خلایق و آثار و لوازم آنها، از خصوصیات این سفر است. در این سفر، سالک همه ضررها و منفعتهای نزدیک و دور یعنی دنیا و آخرت را به خوبی میداند و از کیفیت رجوع همه امور به خداوند و نتایج خوب و بد آن آگاه است؛ بنابراین، سالک این سفر، پیغمبر تشریع بوده و نام پیغمبری نیز، بر وی اطلاق میگردد؛ زیرا از آنچه سعادت و شقاوت بشر به آن بستگی دارد، خبر داده و همه این امور را به وسیله حق انجام میدهد. وجود او یک وجود حقانی است که اشتغال به اینگونه امور، هرگز او را از توجه به حق باز نمیدارد.[۲۰]
مراتب قبض و بسط اولیای متحقق الهی
خواجه عبدالله انصاری حالت قبض در مرحله تحقق سالک به حقیقت حقایق را حالت ﴿وَاصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي﴾[۲۱] میداند که در این مرحله خدا سالک را برای خود آماده میکند، بهطوری که دیگران از او خبری ندارند و او در گمنامی است. خواجه عبدالله انصاری این گروه از اولیای الهی را به سه گروه تقسیم کرده و مینویسد: کسانی که حقتعالی آنان را برای خود برگزیده است، سه گروهاند:
- گروهی که خداوند آنان را به سوی خود برگرفت، بدین نحو که آنان را از آمیزش با مردم منع کرد؛ و از چشم مردم دور داشت. اینان افرادی گمنام و گوشهگیرند که خداوند از آفات آمیزش با مردم مصونشان داشته است. و نیز مردم را به خاطر بیلیاقتی و ناشایستگیهایی که از خود نشان دادهاند، از مجالست با آنان محروم ساخته است.
- گروهی که حقتعالی با پوشاندن لباس تلبیس پوشش گمراه کننده برایشان، آنان را قبض کند، و بر آنان پردههای رسوم عادات و احوالی که مردم عوام دارند افکند، و بدینوسیله آنها را از چشمهای اهل عالم بپوشاند. اینان کسانی هستند که با آنکه به مقام ولایت رسیدهاند، اما با مردمند و در میان مردم زیست میکنند، آداب و رسوم آنها را بهجا میآورند و با مردم همچون یکی از خودشان رفتار میکنند؛ و از اینرو کسی آنان را بدین مقام نمیشناسد، و همگان او را چونان خودشان میپندارند، و خداوند متعال بدین نحو این دسته از اولیای خود را از چشم مردم، پوشیده و مخفی میدارد.
- کسانی که حقتعالی آنان را از خودشان به سوی خود قبض میکند؛ و آنان را برگزیدگان خود در سرّ قرار میدهد؛ و بدین نحو ایشان را از خودشان باز میستاند. این گروه کسانی هستند که مقامشان آنقدر رفیع است که خودشان از خودشان محجوبند، و در اثر قوت استعداد کمال، مواجید آنان در سرهایشان است. و از اینرو نشانههای احوال و آثار تجلیات جمال و جلال بر ظاهر ایشان آشکار نمیشود. خداوند اینان را در مقام فنای از رسوم و انیات قرار میدهد و به مقام بقای پس از فنا نمیفرستد، تا بتواند خلق را و حتی خود را، به حق، مشاهده کنند. اینان کسانی هستند که از خود و از مرتبت خود غایب هستند.
خواجه عبدالله انصاری درباره درجات بسط ولیالله نیز مینویسد: بسط آن است که حقتعالی شواهد بنده را واردات قلبی و تجلیاتی که گواه بر صحت راه اوست در مراتب علم شرعی بفرستد؛ و باطن بنده را با ردای اختصاص حال خواص بپوشاند. و ایشان اهل تلبیساند؛ بدین معنا که مردم در مورد ایشان دچار اشتباه میشوند. از یک سو، آنان در عبادات و سلوک ظاهری هستند و حاملان اسرار الهی هستند. از نظر خواجه عبدالله انصاری اولیای الهی در مقام بسط به خاطر یکی از معانی سهگانه، که هرکدام به یک گروه اختصاص دارد، در میدان بسط گسترانده شدهاند:
- گروهی هستند که به خاطر رحمت بر مردم، بسط داده شدهاند؛ با مردم ملاطفت و آمیزش میکنند و مردم از نور ایشان بهرهمند میشوند؛ هم به رحمت خدا امیدوار میشوند و از استیلا و غلبه خوف رهایی مییابند و هم حقایق و معارف الهی را از ایشان فرا میگیرند؛ و در عین حال حقایق ایشان در باطنشان جمع است و در اثر مجالست با مردم و برخورد زیاد با ایشان، دچار تفرقه و پراکندگی خاطر نمیشوند؛ زیرا که اینان با نظر حق به مردم مینگرند؛ و رازها و اسرارشان مصون و محفوظ است و به مردم آنچه را نباید بگویند، نمیگویند و رازها را فاش و برملا نمیسازند. از جمله ایشان میتوان به عالم به علم لدنی جناب حضرت خضر(ع) اشاره کرد[۲۲].
- گروهی که به خاطر قوت و رسوخ معانی آنها و قوت استعدادها و ارتکاز معانی در ایشان به سبب آنکه معارف و مواجید آنها، گویا جبلی و ذاتی ایشان است و انفکاکش از آنها محال است؛ و نیز استحکام مشاهدتشان بسط داده شدهاند؛ زیرا ایشان گروهی هستند که شواهد تجلیات جزئی اسمایی با مشهود ایشان در حضرت جمع احدیت آمیخته نمیشود؛ زیرا اینان به کلی در مشهود خود، که ذات حقتعالی است، فانی گشته و در حضرت فنا، باقی ماندهاند؛ از اینرو شواهد از حضرت اسمایی با مشهود ایشان از حضرت احدی مشوب نمیگردد؛ چون اینان کثرت و رسوم خلقی را نمیبینند؛ و بادهای رسمها به موجود ایشان نمیخورد؛ یعنی احکام رسمها، به حضرت موجود آنان نمیرسد، پس اینان در قبضه حقتعالی بسط یافتهاند؛ یعنی در ظاهر منبسط هستند، ولی حقایق و باطنهایشان در دست قبض الهی است، و آنان را به سوی مردم میفرستد، چون مردم در شهود ایشان فانی گشتهاند. پس انبساط ایشان نیز با حق است، اگرچه مردم میپندارند که آنان با ایشان هستند.
- گروهی هستند که نشانههای راه، و امامان هدایت و چراغهای رهروان هستند. اینان پیش از ختم نبوت، انبیاء الهی، و پس از ختم نبوت، امامان معصوم(ع) و اولیاء حقتعالی هستند. ایشان در میان مردم بسط داده شدهاند تا مردم با ایشان انس گیرند و از رحمت الهی و نور هدایت از اسباب ایشان بهره گیرند. اینان مردم را به سوی حقتعالی میخوانند، و راه سلوک را به آنان نشان میدهند.[۲۳]
منابع
پانویس
- ↑ شرح منازل السائرین، ملا عبدالرزاق قاسانی، ص۷۲۸؛ اصطلاحات الصوفیه، ص۳۲۸.
- ↑ اصطلاحات الصوفیه، ص۳۲۹.
- ↑ «آیا ندیدهای که پروردگارت چگونه سایه را گسترانده است و اگر بخواهد آن را بیجنبش میگرداند سپس خورشید را بر آن رهنمون گرداندیم * آنگاه آن را اندکاندک به سوی خویش باز گرفتیم» سوره فرقان، آیه ۴۵-۴۶.
- ↑ سوره انبیاء، آیه ۱۰۷.
- ↑ «ای جامه بر خود کشیده! * برخیز و هشدار بده! * و پروردگارت را بزرگ بدار * و جامهات را پاکیزه گردان * و از (هر) آلایش دوری کن * و (چیزی) را بدین امید که زیادتر (باز) بگیری مده * و برای پروردگارت شکیبایی پیشه کن» سوره مدثر، آیه ۱-۷.
- ↑ سوره طه، آیه ۴۱.
- ↑ سوره قصص، آیه ۲۳-۳۰.
- ↑ «و نیز یونس از پیامبران بود *... و او را به سوی یکصد هزار (نفر) یا بیشتر فرستادیم» سوره صافات، آیه ۱۳۹-۱۴۷.
- ↑ سوره یونس، آیه ۲؛ سوره ابراهیم، آیه ۴۴.
- ↑ «و تو را جز رحمتی برای جهانیان، نفرستادهایم» سوره انبیاء، آیه ۱۰۷.
- ↑ «آنگاه (میان او و پیامبر) به اندازه دو کمان یا نزدیکتر رسید» سوره نجم، آیه ۹.
- ↑ سوره ص، آیه ۷۵.
- ↑ بحارالانوار، ج۱۵، ص۲۸.
- ↑ سوره حجرات، آیه ۱۳.
- ↑ «دینتان را کامل و نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را (به عنوان) آیین شما پسندیدم» سوره مائده، آیه ۳.
- ↑ سوره نساء، آیه ۱۷۴؛ سوره انعام، آیه ۹۱؛ سوره شوری، آیه ۵۲.
- ↑ «و آیا (داستان) آن کس که (به دل) مرده بود و زندهاش کردیم و برای او فروغی پدید آوردیم که با آن در میان مردم راه میرود، چون داستان کسی است در تیرگیها که از آنها بیرون آمدنی نیست؟ بدینگونه آنچه کافران میکردند، در نظرشان آراسته شده است» سوره انعام، آیه ۱۲۲.
- ↑ سوره بقره، آیه ۲۴۵؛ و نیز سوره فرقان، آیه ۴۶.
- ↑ «و خداوند را سزاوار ارجمندی وی ارج ننهادند با آنکه تمام زمین روز رستخیز در کف اوست و آسمانها به دست او در هم نوردیده میشوند؛ پاکا و فرابرترا که اوست از آنچه (بدو) شرک میورزند» سوره زمر، آیه ۶۷.
- ↑ منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۵۳۷.
- ↑ «و تو را برای خویشتن پروراندم» سوره طه، آیه ۴۱.
- ↑ سوره کهف، آیه ۶۵-۷۸.
- ↑ منصوری، خلیل، عرفان در قرآن، ص ۵۴۳.