عصر امام هادی: تفاوت میان نسخهها
(←منابع) برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
(←منابع) برچسب: پیوندهای ابهامزدایی |
||
| خط ۵۲: | خط ۵۲: | ||
فرمود: نه نه! تو [[مسلمان]] نخواهی شد، ولی فلان پسرت به زودی مسلمان میشود او از [[شیعیان]] ما است یوسف!<ref>بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۴۵؛ مختار الخرایج، ص۲۱۰؛ جامع الدرر، ج۲، ص۲۳۶.</ref> | فرمود: نه نه! تو [[مسلمان]] نخواهی شد، ولی فلان پسرت به زودی مسلمان میشود او از [[شیعیان]] ما است یوسف!<ref>بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۴۵؛ مختار الخرایج، ص۲۱۰؛ جامع الدرر، ج۲، ص۲۳۶.</ref> | ||
در این نکته [[تاریخی]] [[خفقان]] عصر [[متوکل]] نسبت به فعالیتهای [[امام هادی]]{{ع}} به وضوح به چشم میخورد که [[امام]] [[خانهنشین]] است و این [[مسیحی]] خبر داد که متوکل ایشان را از خارج شدن از منزل مانع شده و امام [[معصوم]] به امر [[اعجاز]] و امور [[خارقالعاده]] او را به [[حقیقت]] [[آگاه]] کرد.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۲۸.</ref> | در این نکته [[تاریخی]] [[خفقان]] عصر [[متوکل]] نسبت به فعالیتهای [[امام هادی]]{{ع}} به وضوح به چشم میخورد که [[امام]] [[خانهنشین]] است و این [[مسیحی]] خبر داد که متوکل ایشان را از خارج شدن از منزل مانع شده و امام [[معصوم]] به امر [[اعجاز]] و امور [[خارقالعاده]] او را به [[حقیقت]] [[آگاه]] کرد.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۲۸.</ref> | ||
==امام هادی{{ع}} در رواج فساد عصر متوکل== | |||
در [[ارزشها]] و ضدارزشهای [[اجتماعی]] اصولاً [[جامعه]] متأثر از بافت [[تربیتی]] [[نظام حاکم]] عمل میکند و مولفه [[تربیت]] از ناحیه [[حکومت]] نقش بسیار مؤثری را در ساختار جامعه ایفا میکند. گرچه امروزه [[نظام تربیتی]] [[جوامع]] به مؤلفههای دیگری مثل تربیت از ناحیه [[دشمنان]] از طریق ماهوارهها و فضای مجازی و... بستگی پیدا کرده ولی در آن [[زمان]] «عصر [[خلفای عباسی]]» عمده تربیت بعد از [[والدین]] مرهون نحوه نگرش و القائات نظام حاکم بود و از آنجا که [[خلفای اموی]] و [[عباسی]] به فساد و [[عیاشی]] و حریمشکنی [[آلوده]] بودند طبیعی بود که جامعه عصر آنها از [[فسق]] و [[فجور]] و فساد زایدالوصفی برخوردار باشند. | |||
بزمهای فساد، [[اغفال]] [[زنها]] و [[دختران]] [[معصوم]]، به [[آلودگی]] کشیدن دامنهای [[پاک]]، لکهدار کردن خانوادههای نجیب و اصیل، به [[انحراف]] کشیدن فطرتهای سالم، اولین رهآورد [[حاکمیت]] و [[خلافت]] طاغوتهاست. در نکته تاریخیای که ذیلاً ذکر میشود فساد موجود در بدنه [[نظام خلافت]] [[متوکل عباسی]] به چشم میخورد. | |||
[[اسحق بن ابراهیم]] از مهرههای اصلی [[حکومت عباسیان]] بود که در دوران [[خلافت مأمون]] و [[معتصم]] و [[الواثق]] و متوکل [[رئیس]] [[شهربانی]] [[بغداد]] «پایتخت» بود و به حدی نزد آنان عزیز و مؤثر و [[محترم]] بود که وقتی کار ضروری و واجبی برای [[خلفا]] پیش میآمد و مجبور به ترک پایتخت میشدند، اسحق را [[جانشین]] خودشان قرار میدادند. اسحق بن ابراهیم در زمان ریاستش بر شهربانی پایتخت نقل میکند: شبی در عالم [[خواب]] [[خدمت پیامبر اکرم]] رسیدم و به من فرمود: [[قاتل]] را [[آزاد]] کن. از خواب [[بیدار]] شدم درحالیکه [[وحشتزده]] و خود را باخته بودم، به پروندههای [[زندانیان]] نگاه کردم و آنها را زیر و رو نمودم ولی پرونده [[زندانی]] قاتل را نیافتم! | |||
[[سندی بن شاهک]] و [[عباس بن محمد]] که از مأموران شهربانی و متصدی بررسی پروندهها بودند را احضار نمودم و از آنها پرسیدم آیا کسی را که متهم به [[قتل]] باشد پیش شما آوردهاند؟ عباس گفت: بله پرونده دارد و جریانش را نوشتهام. [[اسحق بن ابراهیم]] گوید: دوباره پروندهها را بررسی کردم، پرونده را در لابلای پرونده [[زندانیان]] یافتم، دیدم در پرونده نوشته شده که فلانی [[قاتل]] فلان شخص است و گروهی به [[صحت]] و [[درستی]] آن [[شهادت]] و [[گواهی]] داده و خود متهم به [[قتل]] [[اقرار]] و اعتراف نموده است. | |||
صاحب پرونده را احضار نمودم وقتی که او را آوردند به او گفتم: اگر [[حقیقت]] مطلب و واقع امر را بگویی تو را [[آزاد]] خواهم کرد. آنگاه جریان خود را برایم شرح داده و گفت: با گروهی از [[جوانان]] [[دوست]] و [[رفیق]] بودم به [[کارهای زشت]] و ناروا مشغول بودیم و [[محرمات]] [[خدا]] را [[حلال]] و جایز میشمردیم. در [[بغداد]] خانهای داشتیم که در آن بزم داشته و مرتکب هر [[جنایت]] و فاجعهای میشدیم. | |||
پیرزنی واسطه ما بود و برای تأمین طعمههای [[فساد]] پیش ما رفت و آمد میکرد، [[زنان]] و [[دختران]] [[مردم]] را در [[اختیار]] ما قرار میداد. روزی که بنا بود [[مجلس عیش و نوش]] و [[بادهگساری]] دائر گردد، دیدم پیرزن با یک دختر بسیار [[زیبا]] و خوشاندام وارد [[خانه]] شد، وقتی که دختر در وسط خانه قرار گرفت داد و فریاد زد و زار زار گریست و اشکش جاری شد من زودتر از [[دوستان]] به پا خاستم و او را داخل اطاقی کردم و به او تسکین و [[قوت قلب]] دادم و از داستان او جویا شدم آن دختر با [[زاری]] و [[اشک]] و التماس گفت: خدا را درباره من در نظر بگیرید، این پیرزن مرا [[فریب]] داد و گولم زد و به من گفت که در [[خزانه]] و گنجینهام ظرفهای کوچک و زیبا و حقههای جالبی که مانند آن دیده نشده وجود دارد، مرا برای دیدن آنها [[تشویق]] و [[ترغیب]] نمود، من هم [[اعتماد]] کردم و به همراهش به اینجا آمدم، اکنون وضع را به گونهای دیگر میبینم. | |||
من جدم [[پیامبر خدا]] و مادرم [[فاطمه]] [[زهرا]] و پدرم [[حسن بن علی]] است، [[احترام]] آنان را در [[حق]] من [[رعایت]] کنید. آن مرد میگوید: وقتی این سخنان را از او شنیدم ضمانت کردم که او را نجاتش دهم و از [[شر]] [[دوستان]] خلافکارم خلاصش کنم. از [[اطاق]] خارج شدم نزد دوستان آمدم و داستان دختر [[معصوم]] از [[ذریه]] [[پیغمبر]] را برایشان نقل کردم و از ارتکاب خلاف نهیشان نمودم ولی نهتنها قبول نکردند! بلکه به من گفتند: اکنون که [[حاجت]] خود را برآوردی و به کام [[دل]] رسیدی میخواهی ما را از او بازداری؟ پس از این سخن با [[عجله]] به سوی دختر رفتند و من هم در مقابل آنها ایستادم و از [[تجاوز]] به آن دختر جلوگیری نمودم. | |||
[[اختلاف]] ما اوج گرفت و شدید و خطرناک شد، در نتیجه جراحت و زخمهایی به من وارد شد. یکی از مهاجمین بیش از همه طمعکار بود و در ارتکاب بیناموسی بسیار میکوشید، او را در نظر گرفتم و به [[قتل]] رساندم! با [[زحمت]] توانستم دختر را [[نجات]] دهم و دختر از آنچه که میترسید [[رهایی]] یافت! او را بیخطر از [[خانه]] بیرون کردم، شنیدم که دختر هنگام رفتن میگفت: [[خدا]] تو را نگاه دارد چنانکه مرا نگاه داشتی، خدا پشت و پناه تو باد، [[خداوند]] تو را از پیشامدهای بد و حوادث ناگوار [[روزگار]] [[حفظ]] کند. | |||
همسایهها وقتی که داد و فریاد ما را شنیدند با [[شتاب]] به سوی ما آمدند درحالیکه دستهایم خونآلود و کارد در دستم بود و آن مرد در [[خون]] خود میغلطید و دست و پا میزد با این وضع مرا دستگیر و [[زندانی]] شدم. اسحق گفت: دانستم که تو از آن [[زن]] [[حمایت]] و [[پشتیبانی]] کردهای تو را به خدا و [[پیامبر]] او بخشیدم برو که [[آزادی]]. | |||
این نکته [[تاریخی]] به وضوح فضای [[جامعه]] آفتزده آن [[روز]] را نشان میدهد، در عصر [[متوکل]] که [[هیئت حاکمه]] در [[عیش و نوش]] و [[شرب خمر]] باشند و فضای زندگیشان را [[هوا و هوس]] و [[تعدی]] به [[مال]] و [[جان]] و عرض [[مردم]] پر کرده باشد چرا [[جوانان]] متأثر از [[نظام حاکم]] عمل نکنند؟ چرا بزم [[میگساری]] و به دام انداختن زن و دختر بیگناه در دستور کارشان نباشد؟ چرا [[معصیت]] و فعل [[حرام]] رایج زندگیشان نباشد؟ هوسرانیهای این جامعهای که گرد [[فساد]] بر سر و رویش نشسته [[قلب]] [[مبارک]] [[امام هادی]]{{ع}} را زخم کرده بود و [[امام]] با [[درک]] [[واقعی]] از [[مفاسد اجتماعی]] نشأت گرفته از [[حکومت طاغوت]] در اوج [[تقیّه]] تلاش میکند [[رسالت]] امامتش را ایفا نماید و [[فرهنگ اسلامی]] را جایگزین [[فرهنگ]] هوسمحوری [[خلفا]] گرداند.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۳۶.</ref> | |||
== منابع == | == منابع == | ||
نسخهٔ ۱۳ ژوئیهٔ ۲۰۲۵، ساعت ۰۸:۲۷
جامعهشناسی عصر معتصم
بحران ارزشها و فقدان قیم اخلاقی در ساختار حکومتی عباسیان موج میزد و خلیفه سعی میکرد بر رفاه و خوشگذرانی و عیاشیاش خللی وارد نیاید، کارگزاران حکومتی و مأموران رده پایینتر هم با تأسی از رأس مخروط جامعهشناسی یعنی هیئت حاکمه، تلاش در غارت و بیهویت کردن جامعه را داشتند و چون زالو حیات سالم جامعه را تهدید میکردند. مسعودی در مروج الذهب مینویسد: بغا از ترکها بود و از غلامان معتصم بهشمار میرفت، در جنگهای بزرگ خودش در صحنه جنگ نبرد میکرد و همیشه جان سالم به در میبرد، هیچگاه بر تن خود زره نمیپوشید، در این مورد از او سؤال شد، گفت: در خواب پیامبر اکرم(ص) را دیدم به من فرمود: بغا به یکی از افراد امتم نیکی کردی او برای تو دعا کرد و دعایش مستجاب شد. عرض کردم: یا رسول الله آن مرد چه کسی بود؟ فرمود: همان کسی که او را از درندگان نجات دادی. گفتم: یا رسول الله از خداوند بخواه به من عمر طولانی عنایت کند! حضرت دست به دعا برداشته فرمود: خدایا عمرش را طولانی کن و از اجل او چشمپوشی نما. عرض کردم: یا رسول الله ۹۵ سال؟ فرمود: ۹۵ سال. بغا نسبت به اولاد علی(ع) مهربان و بخشنده بود، پرسیدند آن مردی که از درندگان نجاتش دادی که بود؟ گفت: مردی را پیش معتصم آوردند که نسبت بدعت و خلاف دین به او داده بودند، شب هنگام بین او و معتصم سخنانی رد و بدل شد. معتصم به من گفت: این مرد را بیانداز میان درندگان. او را تا باغ وحش آوردم و از دستش ناراحت بودم، ولی در بین راه شنیدم چنین میگفت: خدایا تو میدانی که من فقط برای تو سخن گفتم و دین تو را کمک کردم و از بابت توحید و یگانهپرستی گرفتار شدم با اینکه جز برای رضای تو نبود، فقط خواستم تقربی به پیشگاه تو حاصل کنم، با اطاعت و فرمانبرداری و به پای داشتن حق در مورد کسی که با تو مخالفت ورزیده! اکنون مرا تسلیم اینها میکنی؟! بغا گوید: بدن من به لرزه افتاد و دلم به حالش سوخت و از وضع او ناراحت شدم راه جایگاه درندگان را عوض کرده او را به خانه آوردم و در اطاق خودم پنهانش نمودم، پیش معتصم آمدم، گفت: چه شد؟ گفتم: انداختمش پیش درندگان! گفت: نفهمیدی چه میگفت؟ گفتم: من مردی ترک زبانم او به عربی صحبت میکرد نفهمیدم چه میگفت ولی آن مرد با معتصم به درشتی صحبت کرده بود.
سحرگاه به او گفتم: اینک درها را گشودم و تو را با نگهبانان خارج میکنم! تو را آزاد کردم و جان خویش را به خطر انداختم! سعی کن تا معتصم زنده است خود را آشکار نکنی. قبول کرد، پرسیدم جریان گرفتاریت برای چه بود؟ گفت: مردی از مأمورین معتصم در شهر ما تجاوز به ناموس مردم میکرد و آشکارا فسق و فجور مینمود، کار او خلل در دین و توحید بهوجود میآورد، کسی را نیافتم که با من همداستان شود و کار او را بسازیم، یک شب خودم تنها به او حمله کردم و خونش را ریختم؛ زیرا او با کارهایش استحقاق چنین کیفری را داشت. مرا گرفتند و دیدی که کارم به کجا کشید[۱]. در موضوع تاریخی فوق چند نکته به چشم میخورد، اولاً: چون در رأس حکومت تعدی و تجاوز به حقوق مردم وجود دارد و تجاوز و چپاول نهادینه شده، کارگزاران جزء به تبعیت از هیئت حاکمه، نهتنها از تجاوز به حریم شهروندان ابایی ندارند بلکه هر نوع تعدی را حق مسلّم خود میدانند. ثانیاً: فضای حاکم بر روابط دولتمردان و رعیت، به خوبی ترسیم شده که هر کس خود را به خلافت عباسی وصل کرده مجوزی بر اشاعه فساد و انحراف را به دست آورده است. ثالثاً: آحاد مردم از عدم امنیت مالی و جانی و ناموسی رنج میبرند و این اولین ثمره حاکمیت ناصالحان بر امت است. آن روز که فاطمه زهرا جان شریفش را در دفاع از امام زمانش تقدیم کرد و برای احقاق حق مسلّم علی(ع) به صحنه آمد تا خلافت حقه الهیه راه کج و انحرافی را در پیش نگیرد، گویا با بصیرت کامل این صحنهها را میدید که روزی نااهلان، زمامدار جامعه اسلامی میشوند و به نام خلافت اسلامی به حقوق مردم تجاوز خواهد شد. رابعاً: آنها که بر اساس غیرت دینی دست به اقدام زده و منادی نهی از منکر باشند چون در حکومت جور سران خلافت اهل منکرند، محکوم به اعدام با اعمال شاقه خواهند شد و لذا بغا اگرچه با عنایت ویژه نبوت او را از افتادن در قفس شیران نجات میدهد ولی قفس شیران سزای او نبود. پس از شهادت امام جواد(ع) در مدت هفت سالی که امام هادی(ع) در عصر معتصم عباسی میزیست، اصحاب امام در فشار و شکنجه بسر میبردند و به جرم نزدیکی آنها به اهلبیت آسایش نداشتند.
یسع بن حمزه قمی گفت: عمر بن مسعده وزیر معتصم مرا در فشار قرار داد و در وضع نابسامانی قرار گرفتم، بهطوریکه بر جان خود بیمناک شدم و ترسیدم بچههایم به فقر و تنگدستی مبتلا شوند. نامهای برای مولایم ابوالحسن امام هادی(ع) نوشتم و شکایت ناراحتی خود را به ایشان نمودم. در جواب نوشت هیچ باکی بر تو نیست ناراحت نباش، خداوند را به وسیله این کلمات بخوان به زودی نجاتت خواهد داد و فرج نصیبت میگردد؛ زیرا آل محمد(ص) هرگاه گرفتار بلا و یا دشمنان و یا تنگدستی و ناراحتی میشوند با همین دعا خدا را میخوانند. یسع بن حمزه گفت: خدا را با همین کلمات خواندم اول صبح هنوز به خدا قسم چیزی از روز برنیامده بود که پیکی از طرف عمرو بن مسعده آمد که وزیر تو را میخواهد! از جای حرکت کرده پیش او رفتم همین که چشمش به من افتاد تبسمی کرد، دستور داد غل و زنجیر را از گردنم بردارند و امر کرد برایم خلعت بیاورند و مرا معطر نمود و خیلی احترام کرد و نزدیک خود نشاند. شروع کرد با من به صحبت کردن و عذر و پوزش خواستن، هرچه از من گرفته بود بازگرداند و بسیار گرامی داشت[۲].[۳]
امام هادی(ع) در عصر الواثق
آن روز که گروه مبارز عباسیون به رهبری ابراهیم امام علیه حکومت جابرانه امویان میجنگیدند، به ذهن هیچ کس خطور نمیکرد که روزی خلافت را قبضه میکنند و در انحصار خلافت جامعه اسلامی، تمام ارزشهای الهی را زیرپا میگذارند و از هیچ زشتی و آلودگی فروگذار نمیکنند. آن روز که خلافت حقه الهیه را از امامت نور به تاراج بردند، هیچ کس فکر نمیکرد مدعیان نهضت و انقلاب، خود مجسمه امامت نار شوند و تدبیر و سیاست و روش و منش و اخلاقشان متأثر از آلودگیهای نفسانی و سلطهگری مخرب آنها باشد. آن روز که امام صادق(ع) را خانهنشین کردند و محدودیتها و ظلمها و فشارهای عدیده را بر امام معصوم تحمیل کردند و برای بسط قدرت و سلطه سیاسی خود از هرگونه تنویر افکار امامت ممانعت به عمل آوردند، فقط خواص میفهمیدند که حکومت اگر به دست صالحان اداره میشد جامعه متعالی میشود و اگر به دست ناصالحان بیفتد سقوط و انحطاط، تقدیر محتوم جامعه مسلمین خواهد بود. خلفای عباسی هرچه جلوتر میرفتند، ابتذال و انحرافشان عمیقتر میشد، به ویژه در عصر امامت امام هادی(ع) پلیدی آنها شکل تازهای گرفت و امام هادی(ع) در اوج مظلومیت و مهجوریت بود.
الواثق پس از پدرش معتصم در سال ۲۲۷(هـ. ق) به خلافت رسید. ایشان از خلفای عیاش و خوشگذران و لذتجو بود. در میان خلفای عباسی به پرخوری و شکمبارگی شهرت داشت، در امر حکومت بسیار ضعیف و ناتوان بود و عمده فکر و اندیشهاش به شکم و شهوت میگذشت و طبیعی بود که در امور مملکت و وظایف حکومتداری ناتوان و ضعیف باشد. تدبیر خلافت را به احمد بن داوود قاضی القضاه کشور و محمد بن عبدالملک زیات وزیر و منشی مخصوص خود محول کرده بود. امام هادی(ع) در عصر این چهره متعفن دنیایی زندگی میکرد که در اثر افراط در امر شهوت و عیاشی به مرض استسقاء در سن ۳۷ سالگی درگذشت[۴]. یکی از مصادیق بارز مظلومیت امام هادی(ع) این بود که در عصر خلیفهای زندگی میکرد که افق فکر و بینش و عملکردش هیچ وجه اشتراک و وجه شباهتی با امام هادی(ع) نداشت. واثق بسیار میگسار بود و در این امر افراط میکرد و برای لذتجویی بیشتر به داروهای مخصوصی پناه برده بود که سرانجام همان داروها باعث مرگ او شد[۵]. واثق آنقدر شهوتران بود که از طبیب مخصوص خود داروی قوه باه خواست، طبیب گفت: کثرت جماع بدن را منهدم میکند! من دوست ندارم برای شما این انهدام را، واثق گفت: چارهای نیست و همان افراط در شراب و جماع باعث مرگ زودهنگام او شد و پس از پنج سال خلافت درگذشت.
انسانی که فکر و هوش و استعدادش با شراب و شهوت به تحلیل رفته و به دلیل عجز از اداره مملکت، امور را به قاضی و وزیر خود سپرده تا فارغ البال جرعه لذت دنیا را سر کشد، آیا به امام هادی(ع) و آن رسالت الهیاش و بینش آسمانیاش، اجازه فعالیت میدهد؟ اجازه نورانیت فکری به طور آزاد میدهد؟ اجازه ایجاد ارتباط با مردم را صادر میکند؟ اصولاً طاغوتهای جامعه برای فراغت از دغدغه خاطر و شهوترانی بلامنازع، اولیاء خدا را در حصر و زندان و فشار قرار میدادند تا هیچ مانعی سر راه امیال شیطانیشان نباشد و امام هادی(ع) در این مقطع از خلافت ۶ ساله الواثق در اوج فشار و محدودیت به سر میبرد و از فعالیتهای فرهنگسازش محروم بود. امام هادی(ع) ۳۳ سال امامتش به طول انجامید. در مدت امامت آن حضرت بقیه حکومت معتصم بود که بعد از او واثق پنج سال و هفت ماه حکومت کرد. پس از واثق متوکل چهارده سال به حکومت رسید، متوکل آن حضرت را به وسیله یحیی بن هرثمه ابن اعین از مدینه به سامرا آورد بعد از متوکل پسرش منتصر چند ماه حکومت کرد، پس از او مستعین خلیفه شد که او احمد بن محمد بن معتصم است و دو سال و نه ماه حکومتش دوام یافت، بعد از او معتز هشت سال و شش ماه خلافت کرد. در آخر حکومت معتز بود که امام(ع) به شهادت رسید و در منزل خود در سامرا دفن شد. امام بیست سال و چند ماه در سامرا حضور داشت[۶]. امام هادی(ع) در طول حیات ننگین این خلفای جور در فشار و محدودیت زندگی میکرد، اساس زندگی این خلفا را شراب و شهوت تشکیل داده بود و لذا امام را مانع لذتجویی خود میدیدند و در حصر کامل قرارش دادند.[۷]
امام هادی(ع) در خفقان عصر متوکل
خودکامگی و دیکتاتوری یک حاکم گاهی باعث میشود تا تمامی ارزشهای یک چهره مطلوب و محبوب الهی را در محاق فرو برد. متوکل عباسی حاکم لجامگسیختهای است که چون به ارزشهای دینی و قیم اخلاقی پشت کرده بود، نهتنها حضرت هادی(ع) را در عسرت و سختی گرفته بلکه زندگی و حیات عامه مردم در اختناق و فشار قرار گرفته بود. زمانی که امام هادی(ع) در تبعیدگاه سامرا زندگی میکرد، خیلی از مردم نمیدانستند که امام هادی(ع) فرزندی به نام امام عسکری(ع) دارد و لذا در روایت آمده وقتی امام هادی(ع) به شهادت رسید تمام اشراف کشوری و لشکری حاضر بودند، امام عسکری(ع) گریبان چاک زد و پدر را غسل نمود و کفن کرد و به خاک سپرد. برخی به امام عسکری(ع) اعتراض کردند که چرا گریبان چاک زدی؟ فرمود: حضرت موسی در ماتم برادر و خواهر خود گریبان چاک زد. تاریخ نقل میکند چیزی که مورد توجه است اینست که در مجلس دفن امام هادی(ع) شخصیت امام عسکری(ع) مورد توجه قرار گرفت، چون بسیاری نمیدانستند امام هادی(ع) فرزندی با این خصوصیات دارد و امام شیعیان است.
ابراهیم بن عباس، مدایح بسیاری برای حضرت رضا(ع) سروده بود و اشعار او در مدح آن حضرت معروف است و مردم آن را استنساخ میکردند تا زمان متوکل رسید، ابراهیم از ترس و تقیه، تمام اشعار خود را جمع کرد و آنها را سوزانید و پسران خود را که ابیمحمدالحسن و ابیعبداللهالحسین نام داشتند کنیه و نامشان را تغییر داد و ابی محمد اسحق و ابی الفضل عباس نامید[۸]. «ابراهیم همان است که با دعبل در زمان ولایتعهدی امام رضا خدمت آن جناب آمدند» فشار خلفا آنچنان بود که حق حیات را از شیعه علی(ع) گرفته بود و الا چرا شاعر شیعی مدایح خود را از ترس جانش بسوزاند و کنیه اولادش را تغییر دهد؟ این هم از ضایعات فرهنگی است که در اثر ظلم خلفا بر جامعه شیعی تحمیل شده است. زمانی که متوکل شنید ابومحمد عبدالله بن عمار برقی اشعاری در مذمت خلفای نخستین سروده دستور داد تا زبان او را بریدند و دیوان اشعارش را پاره کردند وی پس از چند روز درگذشت[۹]. مورد مشابه دیگر به دستور متوکل و با حکم قاضی وی، عیسی بن جعفر بن عاصم را هزار ضربه شلاق زدند آنگاه در آفتاب رها شد تا جان داد، سپس جنازهاش را به دجله انداختند[۱۰].
ابوالقاسم بن قاسم از خادم حضرت هادی نقل کرد که گفت: متوکل حضرت امام علی النقی(ع) را تحت نظر گرفته بود و نمیگذاشت کسی خدمتش برسد[۱۱]. هبه الله بن ابی منصور موصلی گفت: در سرزمین ربیعه کاتبی مسیحی بود از اهالی کفرتوثا بنام یوسف بن یعقوب، روزی به منزل ما آمد، پدرم از او پرسید: چطور شده در چنین وقتی عزم سفر کردهای؟ گفت: مرا متوکل خواسته نمیدانم چه تصمیم دارد جز اینکه سلامتی خود را از خداوند خریدهام با صد دینار طلا که آن صد دینار را تقدیم کنم به علی بن محمد الهادی و آن پول را با خود برداشتهام. یوسف بن یعقوب به جانب متوکل رفت و چند روز بیشتر نگذشت که شاد و مسرور پیش ما برگشت. پدرم گفت: بگو چه شد؟ گفت: وارد سامرا شدم با اینکه تا آن وقت این شهر را ندیده بودم با خود گفتم اول صد دینار را به ابن الرضا(ع) برسانم قبل از اینکه پیش متوکل بروم تا هنوز کسی متوجه آمدنم نشده. گفت: من خبر داشتم متوکل ایشان را از خارج شدن مانع شده و خانهنشین کرده است. در فکر افتادم که چگونه منزلش را پیدا کنم؟ یک مرد نصرانی از خانه ابن الرضا چگونه سؤال کند؟ میترسیدم کسی این خبر را به متوکل برساند، بیشتر موجب ناراحتی و عصبانیت او شود. ساعتی در این مورد به فکر فرو رفتم بالاخره به دلم افتاد سوار الاغی شوم و در شهر به راه افتم هر جا که خواست برود، شاید به در خانه آن حضرت راه یابم بدون اینکه از کسی بپرسم. دینارها را در کاغذی گذاشتم و در آستین نهادم. سوار الاغ شدم از بازارها و کوچهها گذشت به هرجا که میخواست میرفت تا رسید به درب خانهای. آنجا ایستاد هرچه سعی کردم حرکت کند از جای تکان نخورد.
به غلام خود گفتم: بپرس این خانه متعلق به کیست؟ گفتند: این خانه ابن الرضا(ع) است. با خود گفتم: الله اکبر عجیب شاهدی بر حقانیت این خانواده. در همین موقع غلامی سیاه از منزل خارج شده و گفت: یوسف بن یعقوب تو هستی؟ گفتم: آری! گفت پایین بیا، پیاده شدم مرا در راهرو حیاط نشاند و خود داخل شده با خودم گفتم این شاهدی دیگر، از کجا این غلام اسم مرا میدانست؟ در این شهر کسی مرا نمیشناسد و نه تا کنون وارد آن شدهام. خادم باز خارج شده گفت: صد دینار که در آستین داری بده. پول را در اختیارش گذاشتم. با خود گفتم: این دلیل سوم، باز برگشت پیش من گفت داخل شو، خدم ت آن حضرت رسیدم تنها نشسته بود، فرمود: یوسف هنوز موقع آن نرسیده که اسلام آوری؟ گفتم: آنقدر دلیل و برهان مشاهده کردهام که هر شخصی را کافی است. فرمود: نه نه! تو مسلمان نخواهی شد، ولی فلان پسرت به زودی مسلمان میشود او از شیعیان ما است یوسف![۱۲] در این نکته تاریخی خفقان عصر متوکل نسبت به فعالیتهای امام هادی(ع) به وضوح به چشم میخورد که امام خانهنشین است و این مسیحی خبر داد که متوکل ایشان را از خارج شدن از منزل مانع شده و امام معصوم به امر اعجاز و امور خارقالعاده او را به حقیقت آگاه کرد.[۱۳]
امام هادی(ع) در رواج فساد عصر متوکل
در ارزشها و ضدارزشهای اجتماعی اصولاً جامعه متأثر از بافت تربیتی نظام حاکم عمل میکند و مولفه تربیت از ناحیه حکومت نقش بسیار مؤثری را در ساختار جامعه ایفا میکند. گرچه امروزه نظام تربیتی جوامع به مؤلفههای دیگری مثل تربیت از ناحیه دشمنان از طریق ماهوارهها و فضای مجازی و... بستگی پیدا کرده ولی در آن زمان «عصر خلفای عباسی» عمده تربیت بعد از والدین مرهون نحوه نگرش و القائات نظام حاکم بود و از آنجا که خلفای اموی و عباسی به فساد و عیاشی و حریمشکنی آلوده بودند طبیعی بود که جامعه عصر آنها از فسق و فجور و فساد زایدالوصفی برخوردار باشند. بزمهای فساد، اغفال زنها و دختران معصوم، به آلودگی کشیدن دامنهای پاک، لکهدار کردن خانوادههای نجیب و اصیل، به انحراف کشیدن فطرتهای سالم، اولین رهآورد حاکمیت و خلافت طاغوتهاست. در نکته تاریخیای که ذیلاً ذکر میشود فساد موجود در بدنه نظام خلافت متوکل عباسی به چشم میخورد. اسحق بن ابراهیم از مهرههای اصلی حکومت عباسیان بود که در دوران خلافت مأمون و معتصم و الواثق و متوکل رئیس شهربانی بغداد «پایتخت» بود و به حدی نزد آنان عزیز و مؤثر و محترم بود که وقتی کار ضروری و واجبی برای خلفا پیش میآمد و مجبور به ترک پایتخت میشدند، اسحق را جانشین خودشان قرار میدادند. اسحق بن ابراهیم در زمان ریاستش بر شهربانی پایتخت نقل میکند: شبی در عالم خواب خدمت پیامبر اکرم رسیدم و به من فرمود: قاتل را آزاد کن. از خواب بیدار شدم درحالیکه وحشتزده و خود را باخته بودم، به پروندههای زندانیان نگاه کردم و آنها را زیر و رو نمودم ولی پرونده زندانی قاتل را نیافتم!
سندی بن شاهک و عباس بن محمد که از مأموران شهربانی و متصدی بررسی پروندهها بودند را احضار نمودم و از آنها پرسیدم آیا کسی را که متهم به قتل باشد پیش شما آوردهاند؟ عباس گفت: بله پرونده دارد و جریانش را نوشتهام. اسحق بن ابراهیم گوید: دوباره پروندهها را بررسی کردم، پرونده را در لابلای پرونده زندانیان یافتم، دیدم در پرونده نوشته شده که فلانی قاتل فلان شخص است و گروهی به صحت و درستی آن شهادت و گواهی داده و خود متهم به قتل اقرار و اعتراف نموده است. صاحب پرونده را احضار نمودم وقتی که او را آوردند به او گفتم: اگر حقیقت مطلب و واقع امر را بگویی تو را آزاد خواهم کرد. آنگاه جریان خود را برایم شرح داده و گفت: با گروهی از جوانان دوست و رفیق بودم به کارهای زشت و ناروا مشغول بودیم و محرمات خدا را حلال و جایز میشمردیم. در بغداد خانهای داشتیم که در آن بزم داشته و مرتکب هر جنایت و فاجعهای میشدیم.
پیرزنی واسطه ما بود و برای تأمین طعمههای فساد پیش ما رفت و آمد میکرد، زنان و دختران مردم را در اختیار ما قرار میداد. روزی که بنا بود مجلس عیش و نوش و بادهگساری دائر گردد، دیدم پیرزن با یک دختر بسیار زیبا و خوشاندام وارد خانه شد، وقتی که دختر در وسط خانه قرار گرفت داد و فریاد زد و زار زار گریست و اشکش جاری شد من زودتر از دوستان به پا خاستم و او را داخل اطاقی کردم و به او تسکین و قوت قلب دادم و از داستان او جویا شدم آن دختر با زاری و اشک و التماس گفت: خدا را درباره من در نظر بگیرید، این پیرزن مرا فریب داد و گولم زد و به من گفت که در خزانه و گنجینهام ظرفهای کوچک و زیبا و حقههای جالبی که مانند آن دیده نشده وجود دارد، مرا برای دیدن آنها تشویق و ترغیب نمود، من هم اعتماد کردم و به همراهش به اینجا آمدم، اکنون وضع را به گونهای دیگر میبینم. من جدم پیامبر خدا و مادرم فاطمه زهرا و پدرم حسن بن علی است، احترام آنان را در حق من رعایت کنید. آن مرد میگوید: وقتی این سخنان را از او شنیدم ضمانت کردم که او را نجاتش دهم و از شر دوستان خلافکارم خلاصش کنم. از اطاق خارج شدم نزد دوستان آمدم و داستان دختر معصوم از ذریه پیغمبر را برایشان نقل کردم و از ارتکاب خلاف نهیشان نمودم ولی نهتنها قبول نکردند! بلکه به من گفتند: اکنون که حاجت خود را برآوردی و به کام دل رسیدی میخواهی ما را از او بازداری؟ پس از این سخن با عجله به سوی دختر رفتند و من هم در مقابل آنها ایستادم و از تجاوز به آن دختر جلوگیری نمودم.
اختلاف ما اوج گرفت و شدید و خطرناک شد، در نتیجه جراحت و زخمهایی به من وارد شد. یکی از مهاجمین بیش از همه طمعکار بود و در ارتکاب بیناموسی بسیار میکوشید، او را در نظر گرفتم و به قتل رساندم! با زحمت توانستم دختر را نجات دهم و دختر از آنچه که میترسید رهایی یافت! او را بیخطر از خانه بیرون کردم، شنیدم که دختر هنگام رفتن میگفت: خدا تو را نگاه دارد چنانکه مرا نگاه داشتی، خدا پشت و پناه تو باد، خداوند تو را از پیشامدهای بد و حوادث ناگوار روزگار حفظ کند. همسایهها وقتی که داد و فریاد ما را شنیدند با شتاب به سوی ما آمدند درحالیکه دستهایم خونآلود و کارد در دستم بود و آن مرد در خون خود میغلطید و دست و پا میزد با این وضع مرا دستگیر و زندانی شدم. اسحق گفت: دانستم که تو از آن زن حمایت و پشتیبانی کردهای تو را به خدا و پیامبر او بخشیدم برو که آزادی. این نکته تاریخی به وضوح فضای جامعه آفتزده آن روز را نشان میدهد، در عصر متوکل که هیئت حاکمه در عیش و نوش و شرب خمر باشند و فضای زندگیشان را هوا و هوس و تعدی به مال و جان و عرض مردم پر کرده باشد چرا جوانان متأثر از نظام حاکم عمل نکنند؟ چرا بزم میگساری و به دام انداختن زن و دختر بیگناه در دستور کارشان نباشد؟ چرا معصیت و فعل حرام رایج زندگیشان نباشد؟ هوسرانیهای این جامعهای که گرد فساد بر سر و رویش نشسته قلب مبارک امام هادی(ع) را زخم کرده بود و امام با درک واقعی از مفاسد اجتماعی نشأت گرفته از حکومت طاغوت در اوج تقیّه تلاش میکند رسالت امامتش را ایفا نماید و فرهنگ اسلامی را جایگزین فرهنگ هوسمحوری خلفا گرداند.[۱۴]
منابع
پانویس
- ↑ بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۱۹.
- ↑ مجمع الدعوات، ص۳۳۸؛ بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۲۴.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۵.
- ↑ مروج الذهب، ج۴ ص۶۴.
- ↑ تتمة المنتهی، ص۲۹.
- ↑ اعلام الوری، ص۲۳۹؛ بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۰۶.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۷.
- ↑ انوار البهیه، ص۲۴۸؛ تحفة الاحباب، ص۱۶.
- ↑ الغدیر، ج۴، ص۱۴۰.
- ↑ تاریخ بغداد، ج۷، ص۳۵۷.
- ↑ بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۴۸.
- ↑ بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۴۵؛ مختار الخرایج، ص۲۱۰؛ جامع الدرر، ج۲، ص۲۳۶.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۲۸.
- ↑ راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۳۶.