تصمیمگیری
موضوع مرتبط ندارد - مدخل مرتبط ندارد - پرسش مرتبط ندارد
مقدمه
تصمیمگیری از اهمیت بسیار و جایگاه ویژه در مدیریت برخوردار است؛ تا جایی که برخی پژوهشگران و صاحبنظران بزرگ «تصمیمگیری» و «مدیریت» را هممعنا و مترادف دانستهاند، و معتقدند که مدیریت چیزی جزء تصمیمگیری نیست. تصمیمگیری کانون اصلی مدیریت را تشکیل میدهد و انجام دادن وظایفی مثل برنامهریزی، سازماندهی و یا کنترل در واقع همان تصمیمگیری در مورد نحوه انجام دادن این فعالیتها است. بنابراین تصمیمگیری پایه و اساس تمام وظایفی است که مدیر در سازمان انجام میدهد. مدیران تصمیم تصمیمات متعددی را در موضوعات مختلفی که برای سازمان پیش میآید، اتخاذ میکنند. برخی از این موضوعات بسیار مهم و حیاتیاند، و اگر تصمیمات خوب، بهجا و بهموقع گرفته نشود، ممکن است خسارتها و شکستهای بزرگ و غیر قابل جبرانی به وجود آورد. در چنین مواردی ضرورت اتخاذ تصمیمات عاقلانه و منطقی بیشتر نمایان میشود. تنها اینگونه تصمیمگیریهاست که سازمان را از مشکلات نجات میدهد و موجب پیمودن راه تکامل میشود؛ همانگونه که امام علی(ع) فرمود: «رَأْيُ الْعَاقِلِ يُنْجِي»[۱]؛ «تصمیم و رای انسان خردمند نجاتبخش است».
واقعیت این است که تصمیمگیری منطقی و صحیح و خردمندانه تأثیری عمیق بر امور مختلف سازمان داشته و میتواند سازمان را در دستیابی به اهداف خود یاری دهد. تصمیمگیری آنگاه که با دوراندیشی و ژرفنگری همراه باشد، دستیابی به اهداف سازمانی و موفقیت و اثربخشی سازمان را تا حد زیادی تضمین میکند[۲]. حضرت علی(ع) فرمود: «إِذَا اقْتَرَنَ الْعَزْمُ بِالْحَزْمِ كَمُلَتِ السَّعَادَةُ»[۳]؛ «هنگامی که تصمیم با دوراندیشی همراه شود، سعادت کامل گردد». تصمیمگیری به زبان ساده عبارت است از «فرآیند یافتن و انتخاب یک سلسله عملیات برای حل یک مشکل معین»[۴]. «تصمیمگیری» فرایندی است که شامل شناسائی و تعریف و تشخیص مسائل، یافتن شقوق گوناگون برای حل مسائل، ارزیابی راهحلهای ارائه شده و انتخاب بهترین راهحل، میشود[۵].[۶]
جایگاه تصمیمگیری در مدیریت
هربرت سایمون (Simon) محققی است که در رابطه با مفهوم و مکانیسم تصمیمگیری مطالعات زیادی به عمل آورده است. از نظر او مدیریت و تصمیمگیری دو واژه هممعنی مترادف میباشد. علاوه بر سایمون گروه دیگری از صاحبنظران نیز مدیریت و تصمیمگیری را هممعنی تعریف کردهاند و مدیریت را چیزی جز تصمیمگیری ندانستهاند و معتقدند که کانون اصلی در مدیریت را تصمیمگیری تشکیل میدهد و انجام وظایفی چون برنامهریزی، سازماندهی و کنترل در واقع کاری جز تصمیمگیری درباره نحوه و چگونگی انجام این فعالیتها نیست. از نظر این دسته از محققین اصل اول مدیریت، تصمیمگیری است زیرا به وسیله تصمیمگیری است که مدیر تمامی وظایف خود را به انجام میرساند. به گفته بارنارد (BARNARD) تصمیمگیری اصل و اساس وظایف مدیر را تشکیل میدهد و مهارت مدیر در تصمیمگیری، خود را در کارائی وظایف و در کیفیت خدماتی که او ارائه میدهد، نمایان میسازد. نیومن (NEWMAN) کیفیت مدیریت را تابع کیفیت تصمیمگیری میداند و مدعی است که تصمیمگیری به تنهایی مهمترین وظیفه مدیر است؛ زیرا کیفیت طرح و برنامهها، اثربخشی و کارآمدی استراتژیها و کیفیت نتایجی که از اعمال آنها به دست میآید، همگی تابع کیفیت تصمیماتی است که مدیر اتخاذ میکند و در واقع، تعیین و انتخاب یک استراتژی خاص، خود نوعی تصمیمگیری است که لازمه آن بسیج و بکارگیری تمام امکانات و مهارتهای موجود در سازمان است. ازاینرو باید نتیجه گرفت که تصمیمگیری مهمترین وظیفه یک مدیر را تشکیل میدهد زیرا اگر مدیر تصمیم گیرندهای دانا و قابل نباشد بالطبع قادر به سازماندهی، کنترل و رهبری مؤثر نیز نخواهد بود[۷]. تصمیمگیری درست نیاز به طی مراحلی دارد، در صورتی که این مراحل انجام شود میتوان انتظار داشت که تصمیم صحیحی گرفته شود.[۸]
مرحله اول: کسب اطلاعات
لازمه هر تصمیمگیری درست، کسب اخبار و اطلاعات صحیح و کافی درباره موضوع و بررسی جوانب و اطراف آن است. هیچ اقدامی بدون شناخت لازم صائب نیست. امیرمؤمنان(ع) به کمیل بن زیاد فرمود: «يَا كُمَيْلُ! مَا مِنْ حَرَكَةٍ إِلَّا وَ أَنْتَ مُحْتَاجٌ فِيهَا إِلَى مَعْرِفَةٍ»[۹]؛ «ای کمیل هیچ اقدامی نیست مگر اینکه در آن به شناختی نیازمندی». قرآن نیز میفرماید: ﴿وَلَا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ﴾[۱۰]. ازاینرو امیرمؤمنان به ثبت اطلاعات لازم اهمیت میداد.
امام صادق(ع) میفرماید: حضرت علی(ع) دستور داد اسامی تمام کسانی را که به کوفه وارد میشوند، بنویسند و به آن حضرت بدهند. گروهی از مردم اسامی واردشدگان را در کاغذی نوشته و به آن حضرت دادند. حضرت امیر(ع) آن اسامی را خواند و همین که به نام ابنملجم، رسید انگشت خود را روی اسم او گذاشت و فرمود: «قَاتَلَكَ اللَّهُ! قَاتَلَكَ اللَّهُ!»؛ «خداوند تو را بکشد! خداوند تو را بکشد!» و چون به آن حضرت گفته شد اگر میدانی او تو را خواهد کشت پس چرا تو او را نمیکشی؟! فرمود: «خداوند بندهای را عذاب نمیکند تا مرتکب گناه نشود»[۱۱]. از آنچه از امام صادق(ع) نقل شد به خوبی استفاده میشود که حضرت امیر(ع) آنجا که برای مصالحی لازم بود، اسم افرادی را که به کوفه داخل میشدند ثبت میکرده است. در مورد رسول اکرم(ص) نقل شده است که پیامبر اکرم(ص) فرمود: «أَحْصُوا كُلَّ مَنْ تَلَفَّظَ بِالْإِسْلَامِ»[۱۲]؛ «تمام افرادی را که به اسلام گرویدهاند سرشماری کنید».
علی(ع) تلاش میکرد تا هرگز شتابزده تصمیم نگیرد و تا اطلاعات دقیق و موثقی کسب نکرده دست به اقدامی نزند. امیرالمؤمنین(ع) تصمیم گرفته بود که به جنگ شامیان برود، اما جنگ با خوارج، حضرت را از این امر بازداشت. خوارج از کوفه حرکت کردند و به نزدیک نهروان رسیدند. آنها مردی را دیدند که زنی را بر الاغی نشانده، پیش میراند. به او گفتند: تو کیستی؟ گفت: من مردی مؤمن میباشم. گفتند: نظرت درباره علی بن ابیطالب چیست؟ گفت: «من میگویم که او امیرالمؤمنین و اولین کسی است که به خدا و رسولش ایمان آورد»[۱۳]. خوارج گفتند: اسمت چیست؟ گفت من عبدالله بن خباب بن ارت هستم که از اصحاب رسول خدا(ص) بوده است. آنان وی را خواباندند و در کنار نهر سر بریدند و به طرف همسر وی رفتند. او گفت: من زن هستم، مگر از خدا نمیترسید؟ ولی آنها شکمش را دریدند. آنان بعداً سه زن دیگر را که از جمله آنها ام سنان صیداوی بود - که پیامبر را دیده بود - کشتند و شقاوت خود را نشان دادند.
چون این خبر به علی(ع) رسید، حارث بن مره عبدی را نزد ایشان روانه فرمود که برود و کار آنان را ببیند و نتیجه را برای امیرالمؤمنین(ع) بنویسد. این امر از آنرو بود که علی(ع) نمیخواست بدون اطلاعات دقیق و موثق تصمیم بگیرد ولی حارث چون نزدیک شد که بپرسد، او را هم کشتند. چون این خبر به علی(ع) رسید، مردم به او گفتند: «ای امیرالمؤمنین! چرا این اشخاص را پشت سر بگذاریم که بر اموال، زن و فرزندانمان مسلط شوند. نخست ما را به جنگ ایشان بیر و پس از اینکه از آنان آسوده شدیم ما را به جنگ شامیان ببر». علی(ع) نیز همین تصمیم را پسندید و به سوی خوارج حرکت کرد[۱۴]. حضرت علی(ع) وقتی که در مقابل خوارج قرار گرفت، درباره قتل عبدالله بن خباب از آنها سؤال کرد. آنها به قتل اقرار و اعتراف کردند. حضرت فرمود: از گردانها و گروههای آنها بهطور جداگانه سؤال کنید. (شاید افرادی باشند که از این قتل بیزارند). سؤال کردند و همه آنها اقرار کردند. حضرت فرمود: چه کسی ابن خباب را کشته است؟ آنها گفتند: «تو را میکشیم همانگونه که او را کشتیم» یا گفتند: «همگی ما او را کشتیم». حضرت فرمود: «وَ اللَّهِ لَوْ أَقَرَّ أَهْلُ الدُّنْيَا كُلُّهُمْ بِقَتْلِهِ هَكَذَا وَ أَنَا أَقْدِرُ عَلَى قَتْلِهِمْ بِهِ لَقَتَلْتُهُمْ»[۱۵]؛ «به خدا سوگند اگر اهل دنیا به قتل او اعتراف کنند و من توانایی کشتن آنها را داشته باشم، همه را قصاص میکنم».
این جریان نشان میدهد که امیرمؤمنان ابتدا برای اطمینان از خبر پیک خود را فرستاده و پس شخصا به تحقیق میپردازد و آنگاه که اطلاعات لازم فراهم و حقیقت روشن شد اقدام کرده و تصمیم به جنگ میگیرد. قیس بن سعد بن عباده انصاری از شیعیان امیرالمؤمنین علی(ع) و از طرفداران و خیرخواهان بود. او همچنین یکی از مشاوران حضرت علی(ع) محسوب میشد. آن حضرت وی را در ماه صفر سال ۳۶ هجری به استانداری مصر برگزید، قیس با درایت تمام خراج مصر را به خوبی گرد میآورد و کسی با او مخالفت نمیکرد. حضور قیس در مصر برای معاویه و یارانش دشوار بود؛ چراکه امکان داشت علی(ع) همراه مردم عراق و قیس همگام با مردم مصر به جانب شام رفته و با معاویه درگیر شوند، ازاینرو معاویه تصمیم گرفت که قیس را بفریبد چندین بار به او نامه نوشت اما جوابهای قیس به معاویه نشان داد که قیس فریب نمیخورد. با وجود این معاویه با زیرکی تمام در شام شایع کرد که قیس بن سعد با معاویه صلح کرده است. جاسوسان علی(ع) که در شام بودند این خبر را به علی بن ابیطالب گزارش دادند. علی(ع) در مورد قیس بن سعد بن عباده کارگزارش در مصر، با یاران خود مشورت کرد، همگی بر این عقیده بودند که قیس به معاویه گرویده و هرچه زودتر باید عزل شود، نظر علی(ع) این بود که قیس چنین خیانتی مرتکب نشده است و بهتر است باقی باشد، ولی شایعات و حتی ظاهرا مدارکی دال بر گرویدن او به معاویه وجود داشت، در نهایت علی(ع) به رأی یاران خود عمل کرده و قیس را عزل کرد او از استانداران با کفایت بود به مرکز آمد و گله و شکایت کرد و در نهایت معلوم شد که نظر علی(ع) درست بوده و نباید او عزل میشد[۱۶].
شتابزدگی اصحاب امیرالمؤمنین علی(ع) کار خود را کرد و پس از آن مصر هرگز روی آرامش را ندید. اگر آنها نیز مانند حضرت امیر(ع) پس از کسب اطلاعات کافی و موثق تصمیم گرفته بودند هرگز کار به اینجا نمیکشید. سیره آن حضرت چنان بود که برای دفاع و مقابله با دشمنان نیز پیوسته از وضع آنان و اقداماتشان کسب اطلاع میکرد و بر اساس اطلاعات و اخبار دقیق، تصمیمگیری میکرد. بدین منظور جاسوسانی را در مرکز حکومت معاویه قرار داده بود که در جریان قبلی هم نمونهای از اخبار رسیده توسط آنها را خواندیم. ابنمیثم و ابن ابیالحدید نوشتهاند: معاویه هنگام مراسم حج، جمعی را به مکه فرستاد تا مردم را به اطاعت او دعوت نموده، از یاری علی(ع) بازدارند و علیه علی(ع) شایعهپراکنی کنند. امام نامهای به استاندار مکه مینویسند و میفرمایند: «مامور اطلاعاتی من در شام به من اطلاع داده که گروهی از مردم برای مراسم حج به مکه میآیند، مردمی کوردل، گوشهایشان نابینا، که حق را از راه باطل میجویند، و بنده را در نافرمانی از خدا، فرمان میبرند، دین خود را به دنیا میفروشند و دنیا را به بهای سرای جاودانه نیکان و پرهیزکاران میخرند، درحالیکه در نیکیها، انجام دهنده آن پاداش گیرد، و در بدیها بدکار کیفر نشود، پس در اداره امور خود هشیارانه و سرسختانه استوار باش، نصیحتدهندهای عاقل، پیرو حکومت و فرمانبردار امام خود باش، مبادا کاری انجام دهی که به عذرخواهی روی آوری نه به هنگام نعمت شادمان و نه هنگام مشکلات سست باشی»[۱۷].
از این بیان روشن میشود که حضرت علی(ع) نیروی اطلاعاتی در مرکز حکومت معاویه در شام داشته است. «وقتی خبر سرپیچی حاکم خودکامه شام به امام رسید، وی با سپاه رزمنده خویش تصمیم گرفت که به تمرد معاویه با قدرت پاسخ گوید و در این فکر بود که ناگهان نامه امالفضل، دختر حارث بن عبدالمطلب، به وسیله پیک تندرو رسید و امام را از پیمانشکنی طلحه و زبیر و حرکت آنان به سوی بصره آگاه ساخت. وصول نامه تصمیم امام را دگرگون ساخت و سبب شد که آن حضرت با همان گروهی که عازم شام بودند به سوی بصره حرکت کنند تا پیمانشکنان را دستگیر و فتنه را در نطفه خفه کند»[۱۸]. حرکت به موقع علی(ع) که بر اساس اطلاعات رسیده صورت گرفته بود موجب شد تا پیش از آنکه فتنه اصحاب «جمل» بالا گیرد، حضرت با آنها درگیر شده و آنها را شکست سختی دهد. پیامبر بزرگوار اسلام(ص) میفرمود: «مَنْ عَمِلَ عَلَى غَيْرِ عِلْمٍ كَانَ مَا يُفْسِدُ أَكْثَرَ مِمَّا يُصْلِحُ»[۱۹]؛ «هر کسی که بر اساس شناخت ناکافی اقدام کند، خرابی که به بار میآورد بیش از اصلاحی است که انجام میدهد». در عمل نیز بیشتر تصمیمات نادرست بر اساس اطلاعات ناقصی است که به مدیران داده میشود. از همینرو انسانهای شایستهای که در مقام مدیریت قرار گرفتهاند همواره حساسیت خاصی نسبت به اطلاعات صحیح داشتهاند. اغلب دیده میشود که اخبار نادرست احساسات مدیران کمتجربه را برانگیخته و به جای اتخاذ تصمیمات عاقلانه آنها را در معرض تصمیمات احساسی و حساب نشده قرار میدهد که ممکن است تبعات جبرانناپذیری را به همراه داشته باشد. ازاینرو بهتر است مدیر تا دستیابی به اطلاعات موثق هرگونه تصمیمگیری را به تعویق اندازد. در شرایط امروزی شیوههای دستیابی به اطلاعات لازم برای مدیران پیشرفتهای زیادی کرده است. در زمینه نرم افزاری بهرهگیری از کارشناس خبره و تجربیات موجود در سایر کشورها و در زمینه سختافزاری ابزارهای متنوع دریافت اطلاعات میتوانند در کسب اطلاعات لازم برای تصمیمگیری مدیران را یاری کنند. همچنین دانش آمار و روشهای پیشرفته آمارگیری در این زمینه آخرین اطلاعات را در اختیار مدیران قرار میدهد. آنچه مهم است توجه ویژه مدیر به داشتن سازوکاری توانمند در دریافت و پردازش اطلاعات است که در تصمیمگیریها بتواند با دقت و سرعت کافی خدمات لازم را در اختیار گذارد.[۲۰]
مرحله دوم: ارزیابی و یافتن راهحلهای مختلف
بعد از کسب اطلاعات لازم مدیر مبادرت به یافتن راهحلهایی میکند که میتوانند او را به هدف برسانند. در این شرایط تصمیم گیرنده نباید به یافتن یک یا دو راهحل ممکن اکتفا نماید و باید سعی کند حتیالامکان راهحلهای متنوعتری را پیشنهاد نماید. در اینجا است که مدیر خلاقیت و عقلانیت خویش را نشان میدهد چه آنکه علی(ع) یکی از نشانههای کمال عقل را کثرت احتمالات و راهحلها برای یک امر میدانند. پس از ارائه راهحلهای مختلف مدیر با استفاده از اطلاعاتی که درباره هر یک از آنها جمعآوری کرده است ارزیابی را آغاز کرده و بهترین راه را انتخاب مینماید.
مشورت در امور
یکی از بهترین راهها برای انتخاب و ارزیابی راهحلهای ممکن مشورت با دیگران است مشورت از چنان اهمیتی برخوردار است که در قرآن کریم سورهای به نام «شوری» وجود دارد. در قرآن مشورت در امور از ویژگیهای مؤمنین ذکر شده است[۲۱]. از همین رو خداوند پیامبر گرامیش را امر به مشورت و نظرخواهی از مردم میکند: ﴿وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ﴾[۲۲]. با توجه به گستردگی موضوعات و تواناییهای محدود فکری انسان هرقدر هم مدیر از آگاهیهای لازم برخوردار باشد نمیتواند تمامی ابعاد یک مسأله را در نظر بگیرد. همین محدودیت فکری سبب میشود تا مدیر حتی با دیگرانی که چهبسا از شایستگی و آگاهی کمتری برخوردارند مشورت کند. پیامبر اکرم(ص) تلاش ما در عمل با مشورت با اصحاب همفکری و تبادل افکار را به مدیران پس از خود بیاموزد.
موارد فراوانی از مشورت رسول اکرم در زمینههای متعدد در تاریخ نقل شده است. كَانَ رَسُولُ اللَّهِ كَثِيرَ الْمَشَاوَرَةِ لِأَصْحَابِهِ[۲۳]. در جنگ «احد» که سپاه هزارنفری قریش از مکه با همه ساز و برگ نظامی برای هجوم به مدینه آماده شده بود، پیامبر خدا اصحاب را جمع کرد و در رابطه با این موضوع که در شهر مدینه بمانند و یا این که در بیرون شهر با دشمن بجنگند مشورت فرمود: فَأَشَارَ جُمْهُورُهُمْ بِالْخُرُوجِ إِلَيْهِمْ فَخَرَجَ إِلَيْهِمْ[۲۴]. و به دنبال نظر اکثریت، جنگ در بیرون مدینه را پذیرفت و در جنگ خندق نیز نظر اصحاب را خواست و نظر سلمان را در کندن خندق پذیرفت. علی(ع) میفرماید: چون پیامبر مرا به یمن اعزام میکرد در ضمن وصایایی چنین فرمود: «يَا عَلِيُّ!... وَ لَا نَدِمَ مَنِ اسْتَشَارَ»[۲۵]؛ «ای علی... آنکه مشورت کند پشیمان نخواهد شد».
علی(ع) نیز وصیت پیامبر را به گوش جان پذیرفت و در مدیریت خود بارها آن را به کار گرفت. آن حضرت در نامهای که به سران سپاه خود نوشته چنین فرموده است: «مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٍّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى أَصْحَابِ الْمَسَالِحِ... أَلَا وَ إِنَّ لَكُمْ عِنْدِي أَنْ لَا أَحْتَجِزَ دُونَكُمْ سِرّاً إِلَّا فِي حَرْبٍ وَ لَا أَطْوِيَ دُونَكُمْ أَمْراً إِلَّا فِي حُكْمٍ»[۲۶]؛ «از جانب بنده خدا علی بن ابیطالب امیرمؤمنان به نیروهای مسلح و نگهدارنده مرزها... آگاه باشید! حق شما بر من این است که جز اسرار جنگی، هیچ سری را از شما پنهان نسازم و در اموری که پیش میآید جز حکم الهی کاری بدون مشورت شما انجام ندهم». در جنگ جمل امیرالمؤمنین(ع) پس از اطلاع از حرکت بیعت شکنان به جانب بصره، ابن عباس، محمد بن ابیبکر، عمار بن یاسر و سهل بن حنیف را فراخواند و آنان را در جریان حرکت و مسیر این گروه قرار داد.
محمد بن ابیبکر گفت: ای امیرالمؤمنین آنها چه میخواهند؟ حضرت تبسمی کرد و فرمود: آنها به خونخواهی عثمان برخاستهاند. محمد گفت: به خدا سوگند کسی جز آنها او را نکشت. سپس امیر المؤمنین(ع) فرمود: «أَشِيرُوا عَلَيَّ بِمَا أَسْمَعُ مِنْكُمُ الْقَوْلَ فِيهِ»؛ «اکنون نظریه خود را در اینباره بگویید تا بشنوم» عمار گفت: «رأی درست این است که به جانب کوفه حرکت کنیم. مردم آنجا پیرو ما هستند و این قوم آهنگ بصره دارند». ابن عباس گفت: «ای امیرالمؤمنین نظر من این است که نخست کسانی را به کوفه فرستاده تا برای تو بیعت بگیرند و نامهای به ابوموسی اشعری بنویس که بیعت کند. سپس به کوفه حرکت کنیم و پس از رسیدن به کوفه با شتاب پیش از آنکه آن قوم به بصره برسند، اقدام کنیم. همچنین باید نامهای به ام سلمه بنویسی که همراه تو حرکت کند در این کار البته برای تو نیرو و قوتی خواهد بود»[۲۷].
علی(ع) نیز بخشی از سخنان آنها را تأیید کرد و در مورد بخشی دیگر نظرات انتقادی خود را بیان کرد. در جنگ صفین نیز امام(ع) هرگونه تصمیمی را با مشورت آغاز کرد. پس از آنکه مکاتبات حضرت علی(ع) به معاویه مبنی برا اطاعت او از حکومت مرکزی به جایی نرسید در اوایل ماه شوال سال ۳۶ تصمیم بر اعزام نیرو گرفت و قبلاً مهاجران و انصار که با امام از مدینه به کوفه کوچ کرده بودند را چنین به مشورت فراخواند: «إِنَّكُمْ مَيَامِينُ الرَّأْيِ، مَرَاجِيحُ الْحِلْمِ، مَقَاوِيلُ بِالْحَقِّ، مُبَارَكُو الْفِعْلِ وَ الْأَمْرِ، وَ قَدْ أَرَدْنَا الْمَسِيرَ إِلَى عَدُوِّنَا وَ عَدُوِّكُمْ، فَأَشِيرُوا عَلَيْنَا بِرَأْيِكُمْ»[۲۸]؛ «شما صاحبان رأی مبارک، بردباران متین، گویندگان حق، درستکرداران جامعه ما هستید. ما خواهان حرکت به سوی دشمن ما و شما هستیم، نظر خود را در این باره بیان کنید». از گروه مهاجران هاشم بن عتبه بن ابی وقاص و عمار برخاستند و اظهار داشتند که ابتدا ناکثین را به حق دعوت کند اگر پذیرفتند چه بهتر و اگر مقاومت کردند با آنها نبرد کند. پس از آن قیس بن سعد بن عباده برخاست و گفت: «ما را به سرعت به سوی دشمن حرکت ده که به خدا سوگند جهاد با آنان برای ما از جهاد با روم خوشتر است». چون سخن قیس به پایان رسید خزیمه بن ثابت و ابوایوب انصاری به پیشگامی او بر بزرگان انصار خرده گرفتند آنگاه رو به سران انصار کردند و گفتند: «برخیزید و پاسخ مشاوره امام را بدهید». سهل بن حنیف که شخصیت باسابقه انصار بود برخاست و گفت: «نظر ما نظر توست ولی این کار را درباره مردم کوفه که لشکریان تو را تشکیل میدهند میبایستی انجام دهی.»... امام(ع) نیز به پیشنهاد مشورتی سهل عمل کرد و مسأله را با مردم کوفه در میان گذاشت و آنها را برای جهاد با دشمنان خدا ترغیب کرد.[۲۹]
مورد مشورت
مشاوره با مردم و استفاده از آراء آنان در تمام مسائل قابل اجرا است ولی در موردی که حکم آن از سوی دین مقدس اسلام مشخص گردیده جایز نیست. چون امیرالمؤمنین علی(ع) به خلافت رسید و طلحه و زبیر دلگیر گردیده و کنارهگیری نمودند، حضرت از آنان خواست انگیزه ناراحتی خود را بیان کنند، آنان در جواب گفتند: «ما با تو بیعت کردیم که هیچ امر و نهی را بدون اطلاع ما انجام ندهی!! و در تمام کارها با ما مشورت نموده و خودسرانه کاری صورت نگیرد!!»[۳۰]. بر اساس این فراز تاریخی توقع مشورت با آنان در تمام امور کشوری و سیاسی بوده است ولی امیرمؤمنان در جواب آنان فرمودند: «هنگامی که خلافت به من رسید من نگاه کردم به قرآن مجید و دستورها و حکم آنها و در همگی تبعیت نمودم و در سنت پیامبر نیز از وی اقتدا کردم، بنابراین نیازی به شما و دیگران نبوده و چیزی که من حکم آن را ندانم پیش نیامده تا با شما و سایر مسلمانان مشورت نمایم و اگر مسائلی پیش بیاید که حکمش معلوم نباشد، با شما و دیگران تبادل نظر خواهم کرد.»..[۳۱].[۳۲]
توصیه کارگزاران به مشورت
علی(ع) همچنان که خود در امور با دیگران به تبادل نظر میپرداخت به کارگزاران خود نیز توصیه میکرد که با دانشمندان و صاحبنظران تبادل نظر داشته باشند. از همینرو امام علی(ع) به مالک اشتر میفرمایند: «وَ أَكْثِرْ مُدَارَسَةَ الْعُلَمَاءِ وَ مُنَاقَشَةَ الْحُكَمَاءِ فِي تَثْبِيتِ مَا صَلَحَ عَلَيْهِ أَمْرُ بِلَادِكَ وَ إِقَامَةِ مَا اسْتَقَامَ بِهِ النَّاسُ قَبْلَكَ»[۳۳]؛ «ای مالک با دانشمندان فراوان گفتوگو کن و با حکیمان سخن فراوان در میان نه و بحث و مذاکره نما، در آنچه که شهرهایت را استوار میسازد و در پا داشتن آنچه مردم پیش از تو بپا داشته و راست و درستکار ماندهاند».[۳۴]
هدف از مشارکت در تصمیمگیری
مشاوره معمولا برای بهدست آوردن نظریه صحیح و پرهیز از مخاطرات احتمالی صورت میپذیرد. در عین حال مشورت کردن همیشه دلیل بر ناآگاهی مشورت کننده نیست. مثلا در مورد مشورت رسول خدا(ص) یا امیرالمؤمنین علی(ع) با اصحاب خویش منظور کسب آگاهی بیشتر نیست بلکه اهداف دیگری برای مشارکت دادن اصحاب در تصمیمگیری وجود دارد که از آن جمله میتوان به موارد ذیل اشاره کرد:
- شخصیت دادن به مردم: تا مردم تصور نکنند که حضرت به آنان اعتنایی ندارد و برای رأی و نظریه ایشان ارزشی قائل نیست.
- مشورت برای رشد فکری مردم و مشخص شدن صاحبنظران حقیقی.
- مشورت به منظور همراهی مردم: واضح است که مردم از کاری که مورد تأیید خود بدانند برخلاف کار تحمیلی بیشتر حمایت میکنند.
- مشورت برای تحمل شکست احتمالی: اگر احتمالاً شکستی اتفاق بیفتد در صورت عدم مشورت، مردم اقدام به انتقادهای تضعیف کننده مینمایند.
به طور کلی مشارکت دادن افراد در تصمیمگیری به مشارکت آنان در «اجرا» و مشارکت آنان در «نتایج» میانجامد که آثار بسیار مفیدی دارد. به دلیل منافع فوقالذکر برای مشورت، در مواردی امیرمؤمنان علیرغم نظر صائب خویش، مطابق با نظر مشاوران خویش عمل میکرد. ابوموسی اشعری از طرف عثمان به استانداری کوفه انتخاب شده بود و حضرت علی(ع) نیز او را ابقا کرد. در جنگ جمل هم با آنکه والی علی(ع) برای نبرد با ناکثین از مدینه به سوی بصره حرکت کرده بود در ربذه فرود آمد، عبدالله بن خلیفه طلائی به دیدن امام آمد و پس از سخنانی که میان عبدالله و امام رد و بدل شد امام از وی درباره ابوموسی پرسید چون عبدالله از کوفه آمده بود. عبدالله گفت: «قسم به خدا به ابوموسی اطمینان ندارم و ایمن از مخالفت او نیستم، در صورتی که موقعیت مناسب برای او پیش آید». حضرت امیرالمؤمنین(ع) فرمود: «وَ اللَّهِ مَا كَانَ عِنْدِي مُؤْتَمَناً وَ لَا نَاصِحاً وَ لَقَدْ كَانَ الَّذِينَ تَقَدَّمُونِي اسْتَوْلَوْا عَلَى مَوَدَّتِهِ وَ وَلَّوْهُ وَ سَلَّطُوهُ بِالْإِمْرَةِ عَلَى النَّاسِ وَ لَقَدْ أَرَدْتُ عَزْلَهُ فَسَأَلَنِي الْأَشْتَرُ فِيهِ أَنْ أُقِرَّهُ فَأَقْرَرْتُهُ عَلَى كُرْهٍ مِنِّي لَهُ وَ تَحَمَّلْتُ عَلَى صَرْفِهِ مِنْ بَعْدُ»[۳۵]؛ «قسم به خدا او در نزد من مورد اطمینان و دلسوز نبود و کسانی که قبل از من بودند، بر دوستی او مسلط شده بودند و او را ولایت و حکومت دادند و من تصمیم داشتم او را عزل کنم. اشتر از من خواست ابوموسی را ابقا کنم و با کراهت او را ابقا نمودم تا بعدا بر کنارش نمایم». میبینیم که حضرت برای توجه به خواست اشتر مدتی او را ابقا کرد.
پس از آنکه در جنگ جمل علی(ع) بارها برای ابوموسی نامه نوشت و سفیرانی را اعزام کرد تا مردم را به سوی جنگ با ناکثین دعوت کند. ابوموسی مردم را از رفتن بازمیداشت وقتی گزارشها به علی(ع) رسید حضرت فوراً اشتر را به کوفه فرستاد و فرمود: «تو درباره ابوموسی شفاعت کردی که او را ابقا کنم. پس برو و آن فسادی را که به وجود آوردهای اصلاح کن». سپس اشتر حرکت کرد و شخصاً به طرف کوفه رفت. وقتی به کوفه رسید که مردم در مسجد بزرگ شهر جمع شده بودند. او به هر قبیلهای که میرسید آنها را با خود حرکت میداد تا اینکه خود را به قصر رساند و وارد آن گردید و نهایتاً به کمک امام حسن(ع) و عمار یاسر، ابوموسی را از حکومت کوفه عزل کردند و قرظه ابن کعب را جانشین او نمودند و حدود ده هزار نفر همراه امام حسن(ع) برای جنگ عازم شدند[۳۶]. در مورد ابقای حکومت ابوموسی آینده نشان داد که نظر علی(ع) صائب بوده است اما برای توجه به نظر مشاورینش و مصالحی که قبلا ذکر کردیم امام بر نظر خویش اصرار نورزید. آنچه در مشورت مهم است نوع برخورد مدیر با مشاورههایی است که در اختیار او قرار میگیرد. گاه مدیر در مرحله مشورت از همگان نظر میخواهد. اما در عمل اعتنایی به آنها نمیکند و همه ساز و کارهای مشورتی را زیر پا میگذارد. در آن صورت انگیزه نخبگان برای همفکری و کار مشترک از میان رفته و مشاورین توانمند مدیر را تنها خواهند گذاشت. در چنین شرایطی مشورت تنها پوششی برای خودرأیی و استبداد مدیران خواهد بود و کارکرد مناسب خویش را نخواهد داشت بنابراین شایسته است که مدیر در حد ممکن برای نظر مشاورین خود اهمیت قائل شود و آنها را ملاک تصمیمگیریهای خویش قرار دهد و حتی نظرات خویش را نیز در قالب جمعبندی دیدگاههای مشاورینش اعمال نماید.[۳۷]
فوائد مشورت برای مدیران نظام
گستردگی و انشعاب روزافزون مسائل مختلف زندگی و تخصصی شدن بسیاری از مسائل مدیر را ناچار میسازد تا با متخصصان مشورت کند. از اینکه بگذریم هر انسانی با هر مقدار توانایی، بالاخره یک انسان است و در صورت آگاهی از نظرات دیگران میتواند نقاط مثبت نظرات آنان را بر راهحل پیشنهادی خود بیفزاید تا از این میان نتیجهای مطلوبتر به دست آید؛ لذا علی(ع) میفرماید: «اضْرِبُوا بَعْضَ الرَّأْيِ بِبَعْضٍ يَتَوَلَّدُ مِنْهُ الصَّوَابُ»[۳۸]؛ «اندیشهها را به یکدیگر بزنید تا درستی و حقیقت بهدست آید». در حدیث دیگری علی(ع) میفرماید: «هیچ چیز مانند مشورت راه درست را نشان نمیدهد».
از مهمترین نتایج مشورت آن است که نقاط خطا را نشان میدهد. «قَالَ عَلِيٌّ(ع): مَنِ اسْتَقْبَلَ وُجُوهَ الْآرَاءِ عَرَفَ مَوَاقِعَ الْخَطَاءِ»[۳۹]؛ «آن کسی که به استقبال آرای گوناگون برود موارد خطا و اشتباه را میشناسد». یکی از عواملی که که سبب خطا در تصمیمگیری میشود حب و بغضها و گرایشهای مدیر به یک راهحل خاص است که چه بسا منافع ویژهای را ممکن است به همراه داشته باشد اما در مشورت چه از طریق افکار عمومی و انتخابات و چه از سوی مشاوران این حب و بغضها جایگاهی نخواهد داشت و ازاینرو تصمیمگیری عاقلانه به دور از عواطف و احساسات صورت میپذیرد. به طور کلی مشارکت در تصمیمگیری موجب مشارکت در اندیشهها میشود. «قَالَ عَلِيٌّ(ع): مَنْ شَاوَرَ الرِّجَالَ شَارَكَهَا فِي عُقُولِهَا»[۴۰]؛ «مشورت با مردمان موجب مشارکت در عقول و بهرهگیری از افکار آنهاست».
هرچقدر که مشورت سودمند است به همان میزان استبداد به رأی، موجب افزایش اشتباهات در تصمیمگیری است. همچنین استبداد به رأی موجب آثار ناپسند اخلاقی در مدیر میشود. «قَالَ عَلِيٌّ(ع): مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَأْيِهِ هَلَكَ»[۴۱]؛ «هر کس با استبداد فکری، خود را از دیگران مستغنی سازد گرفتار لغزشها میشود». اینکه در اسلام مبنای تصمیمگیری در مورد امور عام جامعه اسلامی مشورت عنوان میشود از اینرو است که بسیاری از گرفتاریهای جامعه اسلامی بعداً توسط مدیرانی به وجود آمد که از هرگونه توجه به آراء و افکار مردم و بزرگان جامعه به دور بودند. اساساً یکی از دلایل عمده انحطاط تمدن اسلامی در سالهای بعد نبود نهادهای دمکراتیک و مبتنی بر رجوع به افکار و آراء جمعی بود که دست حاکمان و فرمانروایان را برای هر گونه تصمیم غیر کارشناسی باز میگذاشت. همچنین نبود انجمنهای صنفی که بازوی مشورتی مدیران محسوب میشوند یکی دیگر از دلایل عمده ضعف مسلمین در سالهای بعد بود که بر اثر حاکمیتهای مستبد، جامعه اسلامی از تفکر جمعی محروم گردیده بود.[۴۲]
اوصاف مشاوران
از آنجا که مشورت به منظور انتخاب راه برتر صورت میگیرد مشاوران میبایست شرایط لازم را برای چنین امری داشته باشند ازاینرو برای گروه مشاوران شرایطی ذکر شده است از آن جمله: اسلام، عقل، حلم، نصح، تقوا، علم و تجربه میباشد. همچنین صفاتی همچون: جبن، بخل، حرص، جهل موجب سلب صلاحیت مشاور میشود. امام علی(ع) در نامهای به مالک متذکر میشود: «بخیل را در مشورت خود راه نده زیرا که تو را از احسان بازمیدارد و از فقر میترساند. با فرد بزدل و ترسو نیز مشورت نکن چون در کارها روحیهات را تضعیف مینماید. همچنین با حریص مشاوره نکن که طمع را با ستمگری زینت میدهد»[۴۳]. همچنان در همین نامه به او توصیه میکنند که روابط خود را با دانشمندان، حکما و مردان با تجربه مستحکم کند و بیشتر با آنها به تبادل نظر بپردازد. در گروه مشاورین امیرمؤمنان علی(ع) نیز بزرگان مهاجر و انصار و همچنین جمعی از علما و دانشمندان و مردان با تجربه نیز دیده میشود.[۴۴]
منابع
پانویس
- ↑ آمدی، غررالحکم و دررالکلم، ح۵۴۲۴.
- ↑ خدمتی، ابوطالب، و همکاران، مدیریت علوی، پژوهشکده حوزه و دانشگاه، قم، چاپ دوم، ۱۳۸۲، ص۱۵.
- ↑ آمدی، غررالحکم و دررالکلم، ح۴۰۶۷.
- ↑ ایراننژاد پاریزی، مهدی، سازمان و مدیریت از تئوری تا عمل، ص۱۷۲.
- ↑ ایراننژاد پاریزی، مهدی، سازمان و مدیریت از تئوری تا عمل، ص۱۷۳.
- ↑ عباسنژاد، محسن، سیره مدیریتی امام علی، ص ۴۵.
- ↑ سعادت، اسفندیار، فرایند تصمیمگیری در سازمان، سمت، تهران، ۱۳۷۶، ص۱۵.
- ↑ عباسنژاد، محسن، سیره مدیریتی امام علی، ص ۴۶.
- ↑ ابن شعبه الحرانی، تحف العقول، تحقیق علیاکبر غفاری، مؤسسه النشر الاسلامی، قم، الطبعه الثانه، ص۱۷۱.
- ↑ «و آنچه تو را بدان دانشی نیست، پی مگیر» سوره اسراء، آیه ۳۶.
- ↑ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابیطالب، تحقیق لجنه من اساتذه النجف الاشرف، مطبعه الحیدریه فی النجف، نجف، ۱۳۷۶، ه.ق، ج۲، ص۱۰۶.
- ↑ المتقی الهندی، کنزالعمال، تحقیق بکری حیانی، مؤسسه الرساله، بیروت، ۱۴۰۹ ه.ق، ج۱۱، ص۲۲۸.
- ↑ ابنقتیبه، الامامه و السیاسه، انتشارات شریف الرضی، قم، ۱۴۱۳، ج۱، ص۱۴۶.
- ↑ ابنقتیبه، الامامه و السیاسه، ج۱، ص۱۴۷.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۲، ص۲۸۲.
- ↑ ثقفی، ابراهیم بن محمد، الغارات، تحقیق سید جلالالدین المحدث، المطبعه بهمن، [بیتا]، ج۱، ص۲۱۷.
- ↑ ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱۶، ص۱۳۸.
- ↑ سبحانی، جعفر، فروغ ولایت، انتشارات صحفیه، چاپ ششم، ۱۳۷۸، ص۳۷۱.
- ↑ کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، تحقیق علیاکبر الغفاری، دارالکتب الاسلامیه، الطبعة الثالثه، ۱۳۸۸ ه.ق، ج۱، ص۴۴.
- ↑ عباسنژاد، محسن، سیره مدیریتی امام علی، ص ۴۸.
- ↑ ﴿وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ﴾ «و کارشان رایزنی میان همدیگر است» سوره شوری، آیه ۳۸.
- ↑ «و با آنها در کار، رایزنی کن و چون آهنگ (کاری) کردی به خداوند توکل کن» سوره آل عمران، آیه ۱۵۹.
- ↑ سیوطی، محلی، جلال الدین، تفسیر جلالین، دارالمعرفه، بیروت، ص۸۹.
- ↑ ابن کثیر، تفسیر القرآن العظیم، دارالمعرفه، بیروت، ۱۴۱۲ ه. ق، ج۱، ص۴۲۹.
- ↑ نمازی، علی، مستدرک سفینة البحار، بتحقیق و تصحیح حسن بن علی النمازی، مؤسسه النشر الاسلامی، قم، ۱۴۱۹ ه، ج۵، ص۵۳.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۰؛ ابن مزاحم، وقعه صفین، تحقیق عبدالسلام محمد هارون، مؤسسه العربیه الحدیثه للطبع والنشر و التوزیع، الطبعه الثانیه، ۱۳۸۲ ه، ص۱۰۷.
- ↑ شیخ مفید، الجمل، مکتبه الداوری، قم، ص۱۲۸.
- ↑ ابن مزاحم، وقعه صفین، ص۹۲.
- ↑ عباسنژاد، محسن، سیره مدیریتی امام علی، ص ۵۵.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۷، ص۴۰-۴۱.
- ↑ ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج۱۱، ص۷، ح۱۹۸.
- ↑ عباسنژاد، محسن، سیره مدیریتی امام علی، ص ۵۹.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ عباسنژاد، محسن، سیره مدیریتی امام علی، ص ۵۹.
- ↑ الشیخ المفید، الامالی، تحقیق الحسین استاد ولی، علیاکبر الغفاری، المطبعه الاسلامیه، قم، ۱۴۰۳ ه.ق، ص۲۹۵.
- ↑ الشیخ المفید، الجمل، ص۱۳۶.
- ↑ عباسنژاد، محسن، سیره مدیریتی امام علی، ص ۶۰.
- ↑ آمدی، غررالحکم و دررالکلم ح۲۵۶۷؛ واسطی، عیون الحکم والمواعظ، ص۹۱.
- ↑ نهجالبلاغه، حکمت ۱۷۳.
- ↑ نهجالبلاغه، حکمت ۱۶۱.
- ↑ نهجالبلاغه، حکمت ۱۶۱.
- ↑ عباسنژاد، محسن، سیره مدیریتی امام علی، ص ۶۳.
- ↑ نهجالبلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ عباسنژاد، محسن، سیره مدیریتی امام علی، ص ۶۵.