ابوعبدالله مهدی
ابوعبدالله مهدی فرزند منصور و سومین خلیفه عباسی بود منصور او را ملقب به مهدی کرد. او ۱۰ سال و یک ماه خلافت کرد. او مردی عیاش و ظالم بود. این خلیفه اتهام به کفر را وسیله کیفر گناهان قرار داده بود و اهل جزیه در معرض انواع شکنجهها قرار میگرفتند؛ از درندگان گرفته تا زنبور و گربه که این حیوانات را بر جانشان مسلط میکردند[۱].
مقدمه
او محمد بن عبدالله بن محمد بن علی بن عبدالله بن عباس، ابوعبدالله مهدی بود. در حمیمه از سرزمین شَراة در سال ۱۲۶ ق./۷۴۴ م. متولد شد. مادر او اروی، دختر منصور حمیریه بود[۲]. او در خانه خلافت بزرگ شد و منصور به آموزش او توجهی ویژه داشت؛ از این رو او را به مفضل ضبی سپرد و وی به علم و ادب علاقهمند شد. منصور کوشید تا او را از پانزده سالگی برای منصب خلافت آماده کند؛ از این رو او را با جنگ و اداره تربیت کرد؛ به مأموریتهای مهم نظامی اعزام نمود؛ به مقامهای اداری متعدد منصوب و در سال ۱۴۷ ق./۷۶۴ م. ولیعهد کرد. مهدی با ریطه، دختر سفاح، عروسی کرد. او به بخشش، انعطافپذیری و تیزهوشی معروف بود. «به هنگام ترس، شک و تردید به خود راه نمیداد؛ به افراد غیر قابل اعتماد تکیه نمیکرد؛ صله ارحام مینمود و به خاندانش نیکی میکرد؛ خوش خُلق و در عین حال، در برابر افراد کافر و زندیق سختگیر بود و به دادخواهی مینشست[۳]. بعد از مرگ منصور، سی و سه ساله بود که به عنوان خلیفه با او بیعت شد[۴].[۵]
اصلاحات مهم
مهدی مردی نسبتاً نرمخوی و خوش قلب بود و از آرامشی که در نتیجه مهابت پدر برقرار شده بود بهخوبی استفاده کرد و بیشتر دارایی و اموال به جای مانده را که با مصادره، لئامت و سختگیری فراهم آمده بود، در آبادانی راهها و شهرها و بذل و بخششهای شاهانه به کار گرفت. به گفته یعقوبی مهدی اموالی را که پدرش مصادره کرده بود به صاحبانش بازگرداند و آنان را خشنود ساخت؛ همچنین از قتل و آزار فرزندان ابوطالب جلوگیری و آنان را از زندان آزاد کرد و برای هر کدام هدایا و مقرریهایی تعیین نمود[۶]؛ نیز زندانیان دیگر، جز افراد خطرناک را از بند رها ساخت[۷]؛ افزون بر اینها، راه مکه را آباد و بناها و رباطهای فراوان با چاههای آب در آن ایجاد کرد؛ به وسعت مسجدالحرام بیفزود؛ میان مکه و یمن دستگاه برید برقرار کرد و در دیگر راهها نیز ایستگاههای نگهبانی دایر کرد. در نتیجه این اقدامات، امنیت گسترش یافت و شهرها آباد شد و بغداد به مرکزی تجاری، فرهنگی و هنری بدل گردید؛ اما این اقدامات نارضایتیها را از میان برنداشت.[۸].
خروج یوسف البرم
خلع مجدد عیسی بن موسی از ولایتعهدی
شورش مقنع
مقتع در دهی به نام کازه[۹] از توابع مرو به دنیا آمد[۱۰]. نام اصلیاش عطاء[۱۱] یا هاشم بن حکیم[۱۲] بود و چون همواره چهره خویش را با نقابی از ابریشم سبز[۱۳] یا روپوشی زرین[۱۴] میپوشانید، مقنع لقب یافت. در آغاز گازُری میکرد[۱۵]؛ سپس به دعوت عباسی پیوست و از جمله باران و سرهنگان ابومسلم شد؛ مدتی نیز دبیر عبدالجبار، جانشین ابومسلم، بود[۱۶]. در همین ایام به آموختن علم پرداخت و مهارت بسیاری در سیالات و افسون و جادو و شعبده به دست آورد[۱۷]. مقتع در کنار ابومسلم نقشی فعال و مؤثر در دعوت عباسی ایفا کرد؛ اما پس از قتل ابو مسلم که خیانتی آشکار در حق یاران نهضت بود، بهشدت از عباسیان روگردان شد و آهنگ انتقام از اعراب و مسلمانان و نابودی اسلام کرد.
نخستین مرحله از فعالیت ضد دینی او هنگامی پدیدار شد که پس از قتل ابومسلم ادعای پیامبری کرد؛ اما در این مرحله توفیقی نیافت و به وسیله عاملان منصور دستگیر و به بغداد فرستاده و زندانی شد[۱۸]. با این همه، در زندان فرصت مناسبی یافت تا درباره چگونگی انتشار عقاید خویش برنامهریزی کند. پس از رهایی از زندان به مرو بازگشت و با جدیت و پشتکار بسیار به تبلیغ و انتشار افکارش پرداخت. بنابر روایت نرشخی، مقتنع در این مرحله به مرتبه پیامبری نیز بسنده نکرد و مدعی خدایی شد[۱۹]. با اینکه این سخن ادعایی شگفت و خطرناک بود، به شیوهای که از دعوت عباسیان آموخته بود، داعیانی به سراسر خراسان و ماوراءالنهر گسیل کرد و مردم را به پذیرش عقاید خویش فرا خواند[۲۰] و به وسیله مبلغانش به مردم پیغام داد که مردگان را زنده میکند و یارانش را به بهشت جاودان میبرد[۲۱]؛ در نتیجه، گروههای بسیاری از موالی روستاهای خراسان و ماوراءالنهر و گروهی از ترکان آن دیار با سرعت دعوت وی را پذیرفتند[۲۲] و به نشانه مخالفت با عباسیان و شعار سیاه آنان، جامه سپید بر تن کردند و پرچمهای سفید برافراشتند. دیری نپایید که کار سپید جامگان در خراسان و ماوراءالنهر بالا گرفت و دردسرهای بزرگی برای عباسیان پدید آورد. آنان کاروانها را غارت و شهرها و روستاها را چپاول میکردند، زنان و کودکان را به اسارت میبردند، مسجدها را ویران و مسلمانان را طعمه شمشیر خویش میساختند و تباهی بسیار به بار آوردند[۲۳]. این اقدامات چنان هراسی در دل مسلمانان افکند که عدهای از آنان نزد مهدی رفتند و او را از خطر نابودی اسلام بیم دادند[۲۴]. خلیفه حمید بن قحطبه، امیر خراسان، را مأمور دفع مقنع کرد. حمید مأمورانی برای دستگیری مقنع فرستاد؛ اما وی به سلامت از مرو گریخت و از جیحون گذشت و در نزدیکی کش - که پیروان بسیاری در آنجا داشت - در دژ سنام واقع در رشته کوههای کنار دره زرافشان پناه گرفت[۲۵]. دستیابی بر این دژ و کوههای اطراف آنکه پایگاهی استوار و نفوذناپذیر با کشتزارهای فراوان و پربار بود[۲۶]، موقعیت سیاسی - جغرافیایی سپید جامگان را محکمتر ساخت و موجب شد تا آنان سالها به دور از دسترس عاملان خلیفه به کار خود ادامه دهند. پس از آن نیز کسانی چون عبدالنعمان، جنید بن نصر، حسان بن تمیم بن نصر، محمد بن نصر، جبرئیل بن یحیی، معاذ بن مسلم، حسین بن معاذ و مسیب بن زهیر برای دفع فتنه مقنع کوشش بسیار کردند[۲۷]؛ اما هیچکدام در این کار توفیق نیافتند. سرانجام سعید حرشی که امیر هرات و جنگاوری کار آزموده بود، قلعه سنام را به محاصره گرفت. چون محاصره به طول انجامید، گروه بسیاری از شورشیان که در حصارهای بیرونی دژ قرار داشتند خواستار صلح شدند و باروی بیرونی را تسلیم کردند[۲۸]؛ پس مقتع و دیگر یارانش که در قلعه درونی هنوز مقاومت میکردند، دریافتند که پایداری بیهوده است و راه گریزی نمانده، بنابراین در صدد نابودی خود برآمدند.
درباره فرجام او روایات گوناگون است: در بعضی از روایات آمده است که او فرزندان و یارانش، خود را در آتش افکندند و چون سپاهیان سعید حرثی رسیدند اثری از آنان نیافتند[۲۹]. بنابر روایتی موثقتر، مقنع و یارانش همگی با نوشیدن زهر خود را مسموم ساختند و هنگامی که لشکر عباسی به دژ در آمدند سر از تنش بر گرفتند و برای مهدی فرستادند[۳۰].[۳۱].
خروج عبدالسلام یشکری
در سال ۱۶۰ ق. عبدالسلام بن هاشم یشکری در رأس گروهی از خوارج در جزیره[۳۲] شورش کرد[۳۳]. عبدالسلام، کارش به سرعت بالا گرفت و پیروان بسیار یافت و چندین بار سپاه مهدی را شکست داد، تا آنکه به سال ۱۶۲ ق. خلیفه شبیب بن جراح المروزی را مأمور دفع فتنه وی کرد. در جنگ میان آنان عبدالسلام شکست خورد و از میدان گریخت. شبیب وی را تعقیب کرد و سرانجام در قنَّسرین او را به قتل رسانید[۳۴].[۳۵].
جنگهای خارجی یا غزوات
سپاه خلیفه، پس از سرکوب شورشیان و مدعیان قدرت، بیکار و آماده جنگ و خزانه عباسی برای تأمین مخارج لشکرکشی توانا بود؛ از اینرو، علاوه بر لشکریان مزد بگیر (مرتزقه)، گروه بسیاری از داوطلبان (مطوعه) از ولایات مختلف در بغداد اجتماع میکردند که خلیفه آنان را به جنگ میفرستاد. از آن جمله، در تابستان[۳۶] ۱۵۹ ق. عباس بن محمد با عدهای از سرداران خراسانی به روم لشکر کشید و تا آنقره در آسیای صغیر پیش رفت و پس از پیروزی با غنیمت بسیار بازگشت[۳۷]. همچنین به سال ۱۶۰ ق. سپاهی از مطوعه به فرماندهی عبدالملک بن شهاب المسمعی از طریق دریا به سرزمین هند تاخت و شهر باربَد را پس از محاصره به تصرف در آورد. در راه بازگشت، گروهی از مسلمانان بر اثر بیماری و گروهی نیز بر اثر طوفان دریا کشته شدند[۳۸]. در سال ۱۶۵ ق. نیز مهدی، فرزندش هارون را با سپاهی در حدود ۶۵ هزار تن به بلاد روم گسیل کرد؛ هارون تا خلیج قسطنطنیه پیش رفت. ملکه بیزانس تقاضای صلح کرد و هارون درخواست او را به شرط پرداخت سالانه هفتاد هزار دینار پذیرفت.[۳۹].
تعقیب و کشتار زنادقه
زندیق معرب «زندیک»، کلمهای فارسی و به معنای پیروان زند است؛ اما در زبان عربی به کسانی گفته میشود که در باطن ایمان ندارند و به داشتن ایمان و اعتقاد تظاهر میکنند[۴۰]. ظاهراً این کلمه در دوره ساسانی نیز به معنای افراد بددین به کار رفته است. در دوره عباسی هر منحرف از دین را زندیق مینامیدند. زندقه که از مبانی عقلی و فلسفی برخوردار بود تا حدی از مواریث مانویه و دهریه و فیلسوفان یونان به شمار میرفت؛ زیرا زنادقه نیز مانند دهریون معتقد بودند که جهان همواره بوده و فناناپذیر است و زندگی انسان در همین جهان به پایان میرسد. از این گذشته، زنادقه منکر نبوت بودند و پیامبران را طعن میزدند و اعتقادات آنها را به تمسخر میگرفتند؛ از اینرو فقیهان چنین افرادی را کافر و زندیق خواندند[۴۱]. از آنجا که زنادقه لذتجویی و بیبند و باری را مجاز میدانستند، افکارشان در میان درباریان عباسی رواج یافت و از زمان منصور عدهای از طبقات نزدیک به دستگاه خلافت به افکار آنان گرایش یافتند؛ از آن جمله «مُطیع بن أیاس»، ندیم فرزند خلیفه، و داود پسر روح بن حاتم، والی بصره، و دو تن از پسران ابوعبید الله، وزیر مهدی عباسی، به زندقه متهم شدند و عبدالله بن مقفع، کاتب مشهور، و داود بن علی و یعقوب بن فضل، دو تن از علویان، نیز به این اتهام گرفتار شدند و محنت زندان را کشیدند و سرانجام به قتل رسیدند. بیتردید در پس بسیاری از این تهمتها اغراض سیاسی نهفته بود؛ از همین رو خلفا و کارگزاران آنها گاه برای نابود کردن دشمنان خود، آنان را به این تهمت گرفتار میساختند؛ چنانکه ربیع حاجب، ابو عبیدالله وزیر را با همین دسیسه از میدان رقابت بیرون راند[۴۲].
بنابر روایات، مهدی اهتمام شدیدی به تعقیب زنادقه داشت و در زمان او هر جا زندیقی مییافتند، به زنجیر میکشیدند یا به قتل میرساندند. وی فرمان داده بود تا برای زندان کردن آنها محل مخصوصی بسازند، نیز سازمان و متصدی خاصی با عنوان «صاحب الزنادقه» برای مبارزه با آنان و نابود کردنشان به وجود آورد و این سازمان گروه بسیاری را به این اتهام از میان برد[۴۳].[۴۴].
مسأله ولایتعهدی
چنانکه گفته شد، مهدی، هادی را به ولیعهدی اول و هارون را به ولیعهدی دوم خویش برگزیده بود، اما خیزران که مادر هر دو پسر بود، علاقه بیشتری به هارون داشت و مصرانه از مهدی میخواست که هارون را بر هادی مقدم گرداند. خاندان برمکی نیز که تربیت هارون را بر عهده داشتند، از خیزران حمایت میکردند. در پی این فشارها، به سال ۱۶۹ ق. خلیفه از هادی خواست تا از ولیعهدی استعفا کند، اما هادی که در آن هنگام برای نبرد به گرگان رفته بود نپذیرفت؛ پس در محرم آن سال، خلیفه برای اقناع او روانه گرگان شد[۴۵]، ولی در راه در ناحیهای به نام ماسَبَذان، هنگام شکار بر اثر حادثهای، در گذشت[۴۶].[۴۷].
جستارهای وابسته
منابع
پانویس
- ↑ الوزراء و الکتاب، ص۱۴۲.
- ↑ تاریخ ابنکثیر، ج۱، ص۱۵۱.
- ↑ مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص۲۹۷؛ ابنطقطقی، الفخری فی الآداب السلطانیة و الدول الاسلامیه، ص۱۷۹.
- ↑ تاریخ طبری، ج۸، ص۱۱۰ - ۱۱۴
- ↑ طقوش، محمد سهیل، دولت عباسیان، ص ۷۲.
- ↑ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۳۹۴.
- ↑ الکامل، ج۶، ص۴۱.
- ↑ خضری، سید احمد رضا، تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آل بویه ص ۴۴.
- ↑ قس: مقدسی که آن را «کاره» ضبط کرده است (البدء و التاریخ، ج۶، ص۹۷).
- ↑ تاریخ بخارا، ص۹۰.
- ↑ البدء و التاریخ، ج۶، ص۹۷.
- ↑ تاریخ بخارا، ص۹۰؛ الفرق بین الفرق، ص۱۵۶؛ عوفی، سدیدالدین، جوامع الحکایات و الوامع الروایات، ص۲۹۹.
- ↑ تاریخ بخارا، ص۹۰؛ الفرق بین الفرق، ص۱۵۵.
- ↑ وفیات الاعیان، ج۲، ص۲۰۶؛ تبصرة العوام فی معرفة مقالات الانام، ص۱۸۴.
- ↑ زین الاخبار، ص۲۷۸.
- ↑ تاریخ بخارا، ص۹۰.
- ↑ الفرق بین الفرق، ص۱۵۵؛ ابن العبری، یوحنا غریغوریوس الملطی، تاریخ مختصر الدول، ص۱۲۶.
- ↑ تاریخ بخارا، ص۹۰؛ زین الاخبار، ص۲۷۸.
- ↑ تاریخ بخارا، ص۹۱.
- ↑ تاریخ بخارا، ص۹۲.
- ↑ البدء و التاریخ، ج۶ ص۹۷؛ تاریخ مختصر الدول، ص۱۳۶.
- ↑ تاریخ بخارا، ص۹۲؛ زین الاخبار، ص۲۷۸.
- ↑ تاریخ بخارا، ص۹۳.
- ↑ تاریخ بخارا، ص۹۳.
- ↑ زین الاخبار، ص۲۷۸.
- ↑ زین الاخبار، ص۲۷۹ - ۲۸۰.
- ↑ تاریخ بخارا، ص۹۳؛ و قس: زین الاخبار، ص۲۸۲.
- ↑ الفرق بین الفرق، ص۱۵۶؛ الکامل، ج۶، ص۳۹.
- ↑ الکامل، ج۶، ص۵۲؛ مستوفی، حمدالله، تاریخ گزیده، ص۲۹۹؛ و قس: زین الاخبار، ص۳۸۲.
- ↑ البدء و التاریخ، ج۶، ص۹۷؛ وفیات الاعیان، ج۲، ص۲۰۶.
- ↑ خضری، سید احمد رضا، تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آل بویه ص ۴۶.
- ↑ تاریخ الطبری، ج۴، ص۵۶۴.
- ↑ الکامل، ج۶، ص۴۸.
- ↑ تاریخ الطبری، ج۴، ص۵۶۴- ۵۶۵.
- ↑ خضری، سید احمد رضا، تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آل بویه ص ۴۸.
- ↑ به این نبردها و لشکرکشیهای تابستانی «صائفه» میگفتند (نک: الکامل، ج۶، ص۱۱۶).
- ↑ الکامل، ج۶، ص۴۰-۴۱.
- ↑ الکامل، ج۶، ص۴۶.
- ↑ خضری، سید احمد رضا، تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آل بویه ص ۴۸.
- ↑ نک: معلوف، لویس، المنجد فی اللغه، ذیل ماده مذکور.
- ↑ برای اطلاع بیشتر، نک: غزالی، محمد، فصل التفرقة بین الاسلام و الزندقة؛ معین، محمد، مانی و دین او، ص۳۰۶- ۳۱۵.
- ↑ تاریخ الطبری، ج۴، ص۵۶۱-۵۶۲.
- ↑ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۴۰۰؛ الکامل، ج۶، ص۷۵.
- ↑ خضری، سید احمد رضا، تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آل بویه ص ۴۹.
- ↑ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۴۰۱.
- ↑ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۴۰۱.
- ↑ خضری، سید احمد رضا، تاریخ خلافت عباسی از آغاز تا پایان آل بویه ص ۵۰.