ارتباط مستقیم با مردم

معنا و مفهوم احتجاب

«احتجاب» در لغت به معنای در پرده شدن، در حجاب شدن و در پرده رفتن است[۱]، و در مفهوم این بحث به معنای حاجب داشتن، دور بودن از مردم، فاصله گرفتن از مردم، خود را از مردم جدا کردن، ارتباط مستقیم با مردم نداشتن و در نتیجه بی‌اطلاع بودن یا کم‌اطلاع بودن از مردم و مسائل و مشکلات ایشان است.

در صدر اسلام زمامداران و کارگزاران نظام به‌هیچ‌وجه از مردم فاصله نمی‌گرفتند و ارتباط مردم با ایشان سهل و به‌دور از تشریفات بود[۲]. در این دوره راندن ارباب‌حاجت از درگاه زمامدار و خلیفه از نظر شرعی ممنوع بود و هیچ‌کس این کار را انجام نمی‌داد، ولی همین که وضع خلافت دگرگون شد و خلافت به سلطنت مبدّل گردید، نخستین چیزی که رسم شد وضع درگاه زمامداران و بستن آن به‌روی عامه مردم بود[۳]. این امر به‌طور رسمی از زمان حکومت معاویه آغاز شد.

یعقوبی در این باره می‌نویسد: «معاویه نخستین کس در اسلام بود که نگهبانان و پاسبانان و دربانان گماشت و پرده‌ها آویخت و منشیان نصرانی استخدام کرد و جلو خود حربه راه می‌برد و از مقرری زکات گرفت و خود روی تخت نشست و مردم، زیر دست او؛ و دیوان خاتم (اداره مهرداری) را تأسیس کرد و دست به ساختمان زد و ساختمان را گچ‌کاری کرد (برافراشت) و مردم را در ساختنش بی‌مزد به کار گماشت، و هیچ‌کس پیش از او چنین نکرده بود، و مال‌های مردم را مصادره کرد و آنها را برای خویش گرفت. و سعید بن مسیب می‌گفت: خدا معاویه را چنین و چنان کند چه او نخستین کس است که این امر را به صورت پادشاهی بازگرداند. و معاویه می‌گفت: منم نخستین پادشاه[۴].

هنگامی که عمر بن خطاب در دوران خلافتش وارد شام شد، بر الاغی سوار بود و عبدالرحمن بن عوف نیز سوار بر الاغ وی را همراهی می‌کرد. معاویه با گروهی سواره و پیاده با حالتی اشرافی ایشان را ملاقات کرد. عمر چون این وضع را دید به‌شدت ناراحت شد و بر معاویه خشم گرفت. معاویه خود را به عمر رساند و از اسب پیاده شد. اما عمر از او روی برگرداند. معاویه با پای پیاده در کنار وی به‌راه افتاد. پس از چندی عبدالرحمن به وی گفت: او را خسته و مانده کردی. پس عمر رو به معاویه کرد و گفت: آیا تو صاحب این موکب تشریفاتی و کسی هستی که به من گزارش رسیده است که ارباب‌حاجت در درگاهت منتظر می‌مانند؟ معاویه گفت: آری، ای امیرمؤمنان. عمر گفت: این تشریفات را برای چه به‌پا کرده‌ای؟ معاویه گفت: ما در سرزمینی قرار گرفته‌ایم که جاسوسان دشمن همواره در آن تردّد دارند و این تشریفات برای آن است که آنان جلال و شکوه ما را ببینند و از ما بترسند. اکنون اگر فرمان دهی از این وضع دست می‌کشم و اگر اجازه دهی این وضع را ادامه می‌دهم. عمر گفت: اگر این سخن را از سر واقع و حقیقت گفتی، اندیشه‌ای زیرکانه است و اگر از سر توجیه و فریب گفتی، فریبی مؤدّبانه است. من در این باره به تو امر و نهی نمی‌کنم[۵].

پیش از حاکم شدن امویان، زمامداران بسیار ساده رفت‌وآمد می‌کردند و در میان مردم بودند و به‌راحتی سخن ایشان را می‌شنیدند و ارتباط مستقیمشان را با مردم حفظ می‌کردند. ابن‌ طقطقی درباره ایشان می‌نویسد: «مانند سایر مردم در کوچه و بازار آمدوشد می‌کردند و هرگاه با پست‌ترین افراد رعیت به گفتگو می‌پرداختند سخنی درشت‌تر از سخن خویش از وی می‌شنیدند، و این‌گونه روش را از دینی می‌دانستند که پیغمبر(ص) بدان مبعوث شده بود.

گویند هنگامی چند بُرد از یمن برای عمر فرستاده شد، و عمر آن را بین مسلمانان تقسیم کرد، و قسمت هر یک از ایشان یک بُرد شد و سهم خود عمر نیز مانند یک نفر از مسلمانان گشت. در این وقت یکی از مسلمانان برخاسته، گفت: نه فرمان تو می‌شنویم و نه اطاعت می‌کنیم. عمر گفت: برای چه؟ آن مرد گفت: بدین جهت که تو خود را بر ما مقدّم داشته‌ای. عمر گفت: به چه چیز خود را بر ما مقدّم داشته‌ام؟ آن مرد گفت: بُردهایی را که از یمن آورده‌اند هنگامی که تقسیم کردی به هر یک از مسلمانان یکی رسیده است، و به تو نیز یکی؛ حال آن‌که تو مردی دراز قد هستی و یک بُرد برای جامه تو کافی نیست و ما می‌بینیم تو یک پیراهن تمام در بر کرده‌ای. پس اگر یک بُرد بیش‌تر برای خود برنداشته‌ای، این پیراهن تمام از کجاست؟ در این هنگام عمر به فرزندش عبدالله گفت: عبدالله، تو پاسخ این مرد را بده. عبدالله بن عمر برخاسته، گفت: امیرالمؤمنین عمر هنگامی که بُرد خود را برید، پارچه آن کم آمد؛ لذا من از بُرد خود کسری آن را دادم تا جامه به قامتش درآمد. آن مرد گفت: اکنون فرمانت را می‌شنویم و اطاعت می‌کنیم»[۶].

توجیه زمامداران پس از این دوران، در فاصله گرفتن از مردم و کاستن و قطع ارتباط مستقیم با ایشان بر اساس دو امر بود، بیمناک بودن از جان خویش، و اینکه آن روش ایشان را از توجه به مهمات امور باز می‌داشت[۷]. حال آن‌که فاصله نگرفتن از مردم و حفظ ارتباط مستقیم زمامداران و مدیران با مردم خود از مهمات امور بوده، لازم است با تمهیدات مناسب حفظ شود، هرچند که صورت آن تغییر یابد. پیشوایان حق و عدل بر این امر اهتمام بسیار داشتند[۸].

مشی رسول خدا(ص)

رسول خدا(ص) پرهیز داشت که میان وی و مردم حاجبی وجود داشته باشد و چیزی مانع ارتباط مستقیم آن حضرت و مردم باشد به‌طوری‌که سخن ایشان را نشنود و دردشان را نکشد و مشکلاتشان را برای وی مطرح نکنند. رسول خدا(ص) در عین پیوند و نزدیکی با مردم، اعمال مدیریت می‌کرد. اهل سیره نوشته‌اند: رسول خدا(ص) میان اصحابش چنان قرار می‌گرفت که گویی یکی از ایشان است تا جایی که وقتی فردی بیگانه وارد مجلس پیامبر می‌شد نمی‌دانست که پیامبر کدام‌یک از ایشان است تا اینکه می‌پرسید. بالاخره اصحاب از آن حضرت تقاضا کردند که برای خود جایگاهی مشخص کند و در آنجا بنشیند تا افراد بیگانه آن حضرت را بشناسند. پس چیزی شبیه به منبر ساختند تا آن حضرت بر آن قرار گیرد تا همگان او را ببینند و نیز شناخته شود[۹].

رسول خدا(ص) از سیره ملوک و سلاطین و نوع نشست‌وبرخاست و تشریفات آنان به‌شدت بیزار بود، چنان‌که در خبر امام صادق(ع) درباره آن حضرت آمده است که هیچ خوش نداشت که به پادشاهان شبیه شود[۱۰].

رسول خدا(ص) فاصله‌ها را برمی‌داشت و ابهّت‌های دروغین را می‌شکست. از ابومسعود و جریر بن عبدالله نقل شده است که مردی در برخورد با پیامبر دستپاچه شد، پس آن حضرت او را مخاطب قرار داد و گفت: راحت باش، من که پادشاه نیستم؛ من فرزند همان زنی هستم که گوشت خشکیده می‌خورد[۱۱].

رسول خدا(ص) ارتباطی تنگاتنگ با مردم داشت به‌گونه‌ای‌که بخشی از اوقات منزل خویش را نیز به مردم اختصاص می‌داد. حضرت حسین(ع) از امیرمؤمنان(ع) درباره برنامه داخل خانه پیامبر پرسش کرد و علی(ع) در این باره فرمود: «و چون آن حضرت به منزل می‌رفت، اوقات خویش را به سه قسمت تقسیم می‌کرد: قسمتی را برای عبادت خدا، قسمتی را برای اهل‌بیت خود و قسمتی را به خود اختصاص می‌داد؛ سپس آن قسمتی را که به خود اختصاص داده بود، میان خود و مردم تقسیم می‌کرد و بخشی از آن را به مردم اختصاص می‌داد و عام و خاص را می‌پذیرفت و چیزی از آنان مضایقه نمی‌کرد»[۱۲].

رسول خدا(ص) خود خرید خانواده را به‌عهده داشت و بر انجام‌دادن این کار تأکید می‌ورزید[۱۳]. آن حضرت با همه افراد جامعه نشست‌وبرخاست می‌کرد و با فقیران هم‌قدم می‌شد و دعوت همگان را اجابت می‌کرد. به عیادت بیماران می‌رفت و در تشییع مردگان شرکت می‌جست و بدون محافظ میان دشمنان می‌رفت[۱۴]. بر هر مرکبی که برایش مهیّا بود سوار می‌شد؛ گاهی بر اسب، گاهی بر شتر و گاهی بر الاغ می‌نشست و فردی را نیز پشت سر خود سوار می‌کرد و گاهی پیاده با ساده‌ترین وضع در جامعه می‌گشت[۱۵]. با فقیران می‌نشست و متواضعانه با مسکینان هم غذا می‌شد[۱۶].

مشی پیامبر خدا(ص) چنین بود. در عین نزدیکی به مردم، آنان را به خوبی اداره می‌کرد. با آن‌که زمامدار ایشان و سخت مورد علاقه و محبت مردم خویش بود، در همه سختی‌ها با آنان بود و با مردم خود در کارها همراهی می‌کرد و دوست نداشت امتیازی بر ایشان داشته باشد. در سفری، برای تهیه غذا، قرار شد هر یک از اصحاب کاری را برعهده گیرد. حضرت فرمود: «جمع کردن هیزم نیز با من!» اصحاب گفتند: «ای رسول خدا، ما این کار را می‌کنیم و نیازی نیست که شما در زحمت بیفتید!» پیامبر فرمود: «می‌دانم که شما چنین می‌کنید، اما دوست ندارم که امتیازی بر شما داشته باشم که خداوند دوست ندارد بنده‌اش را در میان یاران خود متمایز ببیند. پس برخاست و به جمع کردن هیزم مشغول شد»[۱۷].[۱۸]

پیامبر اکرم(ص) در همه کارها این‌گونه رفتار می‌کرد. خود را از مردم جدا نمی‌دید و در غم و شادی و راحت و سختی در کنار آنان بود؛ چنان‌که پس از ورود به مدینه و هنگام ساختن نخستین مسجد، پا به پای یارانش سنگ می‌آورد و در ساختن مسجد همانند دیگران کار می‌کرد[۱۹]. آن حضرت دوست نداشت که در گوشه‌ای بنشیند و تنها نظاره‌گر باشد. البته در همان جمع اشخاصی بودند که هنوز روح تربیت نبوی را درنیافته بودند و از اینکه مانند دیگران در کار شرکت کنند، پرهیز داشتند. می‌ترسیدند جامه‌شان خاک‌آلود و از وقارشان کاسته شود! و علی بن ابی‌طالب(ع) چنین می‌خواند: «کسی که مسجد بنا می‌کند و نشسته و برخاسته سرگرم کار در آن است، با کسی که تن از گرد و غبار به یک‌سو می‌کشد برابر نیست»[۲۰].

در نظام مدیریتی پیامبر، جدا بودن از مردم و ترس از کار کردن پا به پای ایشان معنا ندارد. آن حضرت نشان داده است که چگونه باید با مردم بود و در پیوند و ارتباط با ایشان امور را اداره کرد و شانه به شانه مردم پیش رفت. ممکن است برخی تصور کنند این‌گونه رفتار دون شأن و منزلت ایشان است؛ و مگر شأن و منزلتی بالاتر از پیامبر اکرم(ص) هست؟ یا گمان کنند که چنین رفتاری سبب کاهش ابهّت و قدرت مدیریت ایشان می‌شود که رسول خدا(ص) نشان داده است که این، گمانی باطل است و بلکه عکس آن صادق است. ابهّت و قدرت حقیقی در مردمی‌بودن است نه در برج عاج نشستن. عملکرد رسول اکرم(ص) در غزوه احزاب (خندق) نمونه‌ای زیبا از مشی آن حضرت است.

غزوه احزاب (خندق) در شوال سال پنجم هجری روی داد[۲۱]. مأموران اطلاعاتی پیامبر به آن حضرت گزارش دادند که احزاب به تحریک یهود قصد تهاجم به مدینه را دارند و برای یکسره کردن کار اسلام و مسلمانان، تمام نیروی خود را بسیج کرده‌اند و ده هزار سپاهی از قبایل مختلف برای نبرد فراهم آمده‌اند. آن حضرت شورای نظامی تشکیل داد و پس از مشورت، پیشنهاد سلمان فارسی برای کندن خندق به تصویب رسید. بیش‌تر اطراف مدینه بناها به هم پیوسته بود و راهی برای عبور و هجوم دشمن نداشت و لازم بود در همان قسمتی که امکان حمله دشمن وجود داشت، خندق کنده شود. پیامبر با برنامه‌ای منظم، کار کندن خندق را به دسته‌های مسلمانان واگذار کرد. در این تقسیم‌کار هر ده نفر می‌بایست چهل ذراع بکنند. کار کندن خندق با شتاب آغاز شد و مسلمانان با کوشش فراوان دست‌به‌کار شدند. رسول خدا(ص) نیز بیل و کلنگ می‌زد و گاه توبره‌های خاک را بر دوش می‌کشید[۲۲]. مسلمانان روزها به کندن خندق مشغول بودند و شب‌ها به خانه‌های خود باز می‌گشتند، اما رسول خدا(ص) روی یکی از تپه‌ها چادر زده بود و شب‌ها نیز در همان‌جا به‌سر می‌برد[۲۳]. ابن‌اسحاق گوید مسلمانان برای اینکه سرگرم باشند و خستگی کار را احساس نکنند رجزی را که به‌نام فردی که نامش جعیل بود و رسول خدا(ص) او را عمرو نامیده بود، هم‌صدا می‌خواندند: «سَمَّاهُ مِنْ بَعْدِ جُعَيْلٍ عَمْراً *** وَ كَانَ لِلْبَائِسِ يَوْماً ظَهْراً» یعنی پیامبر او را پس از جعیل، عمرو نامید و او برای بیچارگان، پشتیبانی آشکار است. و هرگاه به کلمه عمرا در مصرع اول شعر می‌رسیدند، پیامبر هم با آنان هماهنگ می‌شد و می‌گفت: عمرا و هرگاه به کلمه ظهرا در مصرع دوم می‌رسیدند، پیامبر نیز هم‌صدا با آنان می‌گفت: ظهرا[۲۴] و نیز واقدی آورده است که مسلمانان هنگام کار رجز می‌خواندند و پیامبر هم این بیت را می‌خواند: «هَذَا الْحِمَالُ لَا حِمَالُ خَيْبَرَ *** هَذَا أَبَرُّ رَبِّنَا وَ أَطْهَرُ»[۲۵]. این مایه برکت است نه بارهای خیبر، آری پروردگار ما نیکوکارتر و پاکیزه‌تر است.

بدین ترتیب رسول خدا(ص) در همه چیز با یاران خود همراه بود؛ شانه به شانه ایشان کار می‌کرد و حتی در رجزخوانی‌ها و سرود سردادن‌هایشان شرکت می‌نمود.

تربیت‌یافتگان سیره پیامبر نیز چنین بودند. علی(ع) در اداره امور این‌گونه بود. نقل کرده‌اند که ضرار بن ضمره ضبایی[۲۶] از خواص اصحاب علی(ع) بر معاویه وارد شد. معاویه بدو گفت: «علی را برای من وصف کن».گفت: «مرا از این کار معاف دار». معاویه گفت: «حتماً باید وصف کنی». گفت: «به خدا سوگند دوراندیش و نیرومند بود، سخنانش روشنگر حق از باطل و حکمش عادلانه بود، علم از اطراف او می‌بارید و حکمت از رفتارش نمودار بود... به خدا سوگند که او در میان ما مانند یکی از ما بود، هرگاه به‌سوی او می‌آمدیم به ما نزدیک می‌شد و وقتی او را دعوت می‌کردیم، می‌پذیرفت و هرگاه از او پرسش می‌کردیم پاسخمان می‌داد. با آن‌که بسیار به ما نزدیک بود و ما از نزدیکان او بودیم، از مهابتش با او سخن نمی‌گفتیم و از عظمتی که در دل‌های ما داشت با وی آغاز سخن نمی‌کردیم.»..[۲۷].

علی(ع) در شیوه مدیریت خود چنان برخورد می‌کرد که علی‌رغم مهابتی که داشت، مردمش با وی احساس نزدیکی کنند؛ به‌گونه‌ای رفتار می‌کرد که عظمت وجودی‌اش حاجبی میان او و مردم نشود. از این‌رو در خطبه‌ای که در صفین ایراد کرد، فرمود: «با من، آن‌سان که با جباران و ستمگران سخن می‌گویند، سخن مگویید؛ و آن ملاحظه‌کاری‌ها و موافقت‌های مصلحتی را که در برابر مستبدان اظهار می‌دارند، در برابر من اظهار مدارید؛ و با من به طور تصنعی و سازشکارانه معاشرت مکنید؛ و شنیدن حق را بر من سنگین مپندارید؛ و نمی‌خواهم مرا بزرگ انگارید؛ زیرا آن کسی که شنیدن حق بر او سنگین باشد، یا نشان دادن عدالت بر وی دشوار بُوَد، عمل به حق و عدالت بر او دشوارتر است. پس، از گفتن سخن حق، یا رای زدن در عدالت باز‌مایستید، که من برتر از آن نیستم که خطا نکنم، و نه در کار خویش از خطا ایمنم، مگر آن‌که خداوند مرا در کار نفس کفایت کند که از من بر من تواناتر است. و جز این نیست که من و شما همه بندگان و مملوک پروردگاری هستیم که جز او پروردگاری نیست. او مالک ماست و ما را بر نفس خود اختیاری نیست»[۲۸].

امام(ع) از مردم خود می‌خواهد که با او چاپلوسانه و سازشکارانه آمیزش نکنند و سخن حق خود را بی‌پروا بیان کنند و آن‌چه را درست و به عدل می‌دانند بگویند و هیچ حجابی میان خود و آن حضرت احساس نکنند.

این شیوه مدیریتی بود که پیامبر اکرم(ص) به ارمغان آورد و اوصیایش بر آن پایداری کردند. رسول خدا(ص) در مدیریت جامعه خود، نه تنها، ارتباط مستقیمش را با مردم حفظ می‌کرد، بلکه پیوسته از آن‌چه در میان ایشان می‌گذشت کسب اطلاع می‌کرد و از مسائل و مشکلات مردم آگاهی کامل داشت و میان او و مردمش هیچ‌گونه حجابی نبود. حضرت حسین(ع) از پدر گرامی‌اش علی(ع) درباره سیره رسول خدا پرسش کرد و آن حضرت، ابعاد مختلف سیره پیامبر را توضیح داد و در این باره فرمود: «رسول خدا(ص) پیوسته از آن‌چه در میان مردم می‌گذشت جویا می‌شد»[۲۹].

مشی رسول خدا(ص) بر این بود که پیوسته از تمام اموری که میان مردمش می‌گذشت، آگاه باشد و احتجابی میان او و مردم نباشد و این لازمه هر مدیریت سالم و توانمند است[۳۰].

ضرورت پرهیز از احتجاب

احتجاب زمامدار و مدیر نه تنها ارتباط قلبی با او را سست می‌کند و سبب دوری وی از مردم و مسائل و مشکلات ایشان می‌شود بلکه آگاهی لازم برای اداره امور را از وی سلب می‌کند. احتجاب، ارتباط‌های انسانی را می‌گسلد و مدیریت مبتنی بر روابط انسانی را به مدیریتی مبتنی بر روابط غیر انسانی تبدیل می‌سازد[۳۱]. امیرمؤمنان(ع) در عهدنامه مالک اشتر بدو نوشت: هیچ‌گاه خود را زمانی طولانی از رعیت پنهان مدار! زیرا دور بودن زمامداران از چشم رعایا خود موجب نوعی محدودیت و بی‌اطلاعی نسبت به امور است، و این چهره پنهان داشتن زمامداران، آگاهی ایشان را درباره مسائل نهانی قطع می‌کند. در نتیجه، بزرگ در نزد آنان کوچک، و کوچک بزرگ؛ کار نیک، زشت و کار بد، نیکو می‌گردد؛ و حق با باطل آمیخته می‌شود. و همانا والی انسانی است که آن‌چه را مردم از او پوشیده دارند، نداند؛ و حق را نشانه‌ای نبود تا بدان راست از دروغ شناخته شود. و تو به هر حال یکی از دو کس خواهی بود: یا مردی که نفس او در اجرای حق سخاوتمند است، پس چرا خود را بپوشانی و حق واجبی را که بر عهده توست نرسانی؟ یا کار نیکی را انجام ندهی که انجام دادن آن توانی؟ و یا به بازداشتن حق گرفتاری، که در این صورت مردمان به زودی خود را از درخواست از تو بازدارند زیرا از بخشش تو نومیدند و چاره ندارند. با اینکه بیش‌تر نیازمندی مردمان برای تو چندان زحمتی ندارد؛ زیرا که شکایت از ستم است و عدالت خواستن یا در معاملتی انصاف جستن[۳۲].

روشن است که زمامدار و مدیر، بشر است و زندگی خصوصی دارد و نیازمند استراحت است و نباید از او انتظار داشت که تمام اوقات خود را در اختیار مردم قرار دهد، پس قهرا ساعت‌هایی را جدا و دور از مردم است، اما نباید این جدایی و دوری طولانی شود، بلکه امام تأکید دارد که زمامدار و مدیر ارتباط فراوان با مردم داشته باشد و افراد مختلف بتوانند با وی تماس بگیرند و مسائلشان را بی‌پرده بیان کنند[۳۳].

بسیار ظاهر شدن زمامدار و مدیر میان مردم و ارتباط برقرار کردن با آنان سبب الفت دل‌ها شده، مردم به اهتمام زمامدار و مدیر به اصلاح امور آگاه می‌شوند و او را دور و جدا از خود نمی‌بینند[۳۴].

«احتجاب» از یک سو ستمی به مردم است و از سوی دیگر ستمی به زمامدار و مدیر. «احتجاب» نوعی سختگیری به مردم است؛ زیرا پیوند آنان را با وی قطع کرده یا سست می‌سازد؛ و نیز عاملی برای محروم ساختن زمامدار و مدیر از آگاهی‌های لازم است. وقتی مسئولان امور نتوانند با مردم ارتباط مستقیم داشته باشند، راه‌های کسب اطلاعات آنان محدود شده، بسیاری از امور بر ایشان پنهان مانده یا دگرگون جلوه داده می‌شود. بنابراین برای اداره درست امور لازم است از احتجاب طولانی پرهیز کرد و از راه‌های مناسب ارتباط مستقیم با مردم را حفظ نمود. امیرمؤمنان(ع) در این باره به مالک اشتر فرمود: و بخشی از وقت خود را خاص کسانی قرار ده که به تو نیاز دارند. خود را برای کار آنان فارغ دار و در مجلسی عمومی بنشین و در آن مجلس برابر خدایی که تو را آفریده فروتن باش و سپاهیان و یارانت را که نگهبانانند یا تو را پاسبانان، از آنان بازدار، تا هر کس با صراحت و بدون ترس و درماندگی در گفتار، سخنان خود را با تو بگوید که من بارها از رسول خدا(ص) شنیدم که می‌فرمود: «ملتی که حق ضعیفان را از زورمندان با صراحت نگیرد، هرگز پاک و پاکیزه نمی‌شود و روی سعادت نمی‌بیند». و درشتی کردن و درست سخن نگفتن آنان را بر خود هموار کن و تنگ‌خویی بر آنان و خود بزرگ بینی را از خود بران و هیچ‌گونه محدودیت و گردن‌فرازی بر آنان روا مدار تا خداوند بدین کار درهای رحمت خود را بر روی تو بگشاید و تو را پاداش فرمانبری عطا فرماید؛ و آن‌چه می‌بخشی چنان بخش که بر تو گوارا افتد بی‌منت و خشونت و آن‌چه باز می‌داری با مهربانی و پوزش‌خواهی همراه کن[۳۵].

آن حضرت همچنین در نامه‌ای به قثم بن عباس[۳۶] فرماندار مکه این‌گونه نوشت: «اما بعد، مراسم حج را برای مردم برپا دار و ایام الله را به یاد آنان آر، و بامداد و شامگاه برای رسیدگی به امور آنان بنشین. به کسانی که پرسشی دارند، پاسخ ده و نادان را بیاموز و با دانا به گفتگو پرداز. و میان تو و مردم نباید واسطه و سفیری جز زبانت و حاجب و پرده‌ای جز چهره‌ات باشد. افرادی را که با تو کار دارند از ملاقات خود محروم مساز! زیرا اگر در آغاز از درگاه تو رانده شوند و در پایان حاجتشان برآورده گردد، تو را نستایند»[۳۷].

امام(ع) به قثم بن عباس می‌آموزد که چگونه از «احتجاب» بپرهیزد؛ ارتباط خود را با مردم حفظ کند و ارباب حاجت را از درگاه خود نراند و از دیدار خود محروم نسازد و یادآور می‌شود که اگر آنان را در ابتدا از درگاه خود براند، حل مشکلشان پس از آن، جبران آن‌چه را از دست رفته است نخواهد کرد؛ زیرا هیچ چیز جبران‌کننده قطع پیوند یا گسستگی ارتباط مسئولان و مردم نیست. آنان که معاد را باور دارند و از هوای نفس خویش پیروی نمی‌کنند و تکیه‌گاهشان حق است و پایبند عدالتند، تن به احتجاب نمی‌دهند و از مردم روی پنهان نمی‌کنند و در درگاه خویش بر ایشان نمی‌بندند. امیرمؤمنان(ع) در نامه‌ای به قیس بن سعد بن عباده[۳۸] هنگامی که فرماندار آذربایجان بود، نوشت: «پس، از مردم روی پنهان مدار و حاجب از پیش خود بردار و درِ خانه‌ات را بر روی همگان بگشا، و تکیه‌گاهت حق و حقیقت باشد؛ زیرا آن کس که با حق همراه باشد از عدالت منحرف نمی‌شود و نزدیکان و خواص را بر سایرین مقدّم نمی‌دارد. و از هوای نفس و خواهش‌های نفسانی پیروی مکن که پیروی هوای نفس تو را گمراه می‌کند و از راه خدا باز می‌دارد. همانا آنان که از راه خدا منحرف می‌‌شوند برای ایشان عذاب و شکنجه‌ای سخت است؛ زیرا روز حساب را فراموش کرده و از یاد برده‌اند»[۳۹].

قطع ارتباط با مردم موجب عذاب و آتش دنیا و آخرت است. و هیچ آتشی چون جدایی مسئولان و مردم، نظام‌سوز نیست. آنان که درِ درگاه خود بر روی مردم می‌بندند و ارباب حاجت را می‌رانند و در احتجاب فرو می‌روند، درهای آسمان و رحمت الهی را برخود بسته، درهای خشم الهی را می‌گشایند[۴۰].

عقاب احتجاب

زمامداران و مدیرانی که در اداره امور، اصل را بر جدایی از مردم و ایجاد فاصله با ایشان قرار می‌دهند، در واقع خود را از روابط انسانی و رحمت الهی محروم می‌سازند. از رسول خدا(ص) روایت شده است که فرمود: «هر زمامداری که در درگاه خویش را بر روی ارباب نیاز و حاجت ببندد، خداوند، رحمت خود را بر او در هنگام نیاز و حاجتش ببندد»[۴۱].

و نیز از آن حضرت روایت کرده‌اند که فرمود: «هیچ پیشوایی در درگاه خود را بر روی ارباب حاجت و نیاز و بینوایی نبندد مگر آن‌که خداوند درهای آسمان را بر نیاز و حاجت و بینوایی او ببندد»[۴۲].

شیخ ابوجعفر برقی در باب عِقَابُ مَنْ حَجَبَ الْمُؤْمِن به اسناد خود از امام صادق(ع) روایت کرده است که آن حضرت فرمود: «هر کسی که میان او و فردی مؤمن حجابی باشد، خداوند میان او و بهشت هفتاد هزار دیوار بلند بکشد که میان هر دو دیوار هزار سال مسافت باشد»[۴۳].

مؤمن نباید میان خود و برادرانش حجاب ایجاد کند و بدیشان پشت کند و از آنان فاصله بگیرد. محمد بن سنان گوید: «نزد حضرت رضا(ع) بودم، به من فرمود: ای محمد به درستی که در زمان بنی‌اسرائیل چهار نفر مؤمن بودند، روزی یکی از آنان نزد آن سه نفر دیگر که در منزل یکی از ایشان برای صحبتی گرد آمده بودند، رفت و در زد. غلام آن مرد بیرون آمد. پرسید: آقایت کجاست؟ گفت: در منزل نیست. آن مرد بازگشت و غلام نیز نزد آقایش رفت. آقایش از وی پرسید: آن‌که در زد که بود؟ گفت فلان کس بود و به او گفتم که شما در منزل نیستید. آقایش سکوت کرد و اعتنایی ننمود و غلام خود را در این باره سرزنش نکرد. هیچ‌یک از آن سه نفر نیز از این پیشامد اندوهی به خود راه ندادند و سخن خویش را ادامه دادند. چون فردای آن روز شد، آن مرد مؤمن بامداد نزد آن سه نفر رفت و با ایشان برخورد کرد در حالی که هر سه از منزل بیرون آمده بودند و می‌خواستند به کشتزاری (باغی) که از آنِ یکی از ایشان بود بروند. پس به آنان سلام کرد و گفت: من نیز همراه شما بیایم؟ گفتند: آری و از او درباره پیشامد روز گذشته عذرخواهی نکردند و او مردی مستمند و ناتوان بود. پس به راه افتادند و همین‌طور که در راه می‌رفتند ناگاه پاره‌ای ابر بالای سر آنان آمد و بر ایشان سایه افکند. آنان گمان کردند که نزدیک است باران ببارد، پس شتافتند. چون ابر بالای سرشان قرار گرفت، منادی‌یی از میان آن ابر فریاد زد: ای آتش، اینان را در کام خود بگیر و من جبرئیل، فرستاده خدا هستم. ناگاه آتشی از دل آن ابر بیرون آمد و آن سه نفر را در خود فرو برد و آن مرد مؤمن تنها و هراسان برجا ماند و از آن‌چه بر سر آنان آمده بود در شگفت بود و نمی‌دانست سبب چیست. پس به شهر بازگشت و حضرت یوشع بن نون(ع) وصی حضرت موسی(ع) را دیدار کرد و آن‌چه را دیده و شنیده بود برای او بازگو کرد. یوشع بن نون(ع) فرمود: آیا نمی‌دانی که خداوند به سبب آن کاری که با تو کردند، پس از اینکه از ایشان خشنود و راضی بود، بر آنان خشم گرفت؟ مرد گفت: مگر آنان با من چه کردند؟ پس حضرت یوشع او را از آن‌چه روی داده بود آگاه ساخت. مرد گفت: من آنان را حلال کردم و از ایشان گذشتم. حضرت یوشع فرمود: اگر این گذشت پیش از آمدن عذاب بود برای ایشان سود داشت، اما اکنون دیگر سودی به حالشان ندارد و شاید پس از این سودی برایشان داشته باشد»[۴۴].

آنان که با «احتجاب» برتری‌جویی و گردن‌فرازی می‌کنند و مردم را مورد اهانت قرار می‌دهند، قدر خود را کاسته، اسباب نابودی خویش را فراهم می‌کنند. از امیرمؤمنان(ع) وارد شده است: «هر که به مردم اهانت کند، ارزش خودش را کم سازد و نابود گرداند»[۴۵].

بریدن از مردم، ستمی است بر خود و دیگران؛ و ستم، زایل‌کننده قدرت و نعمت است: «ستم، پا را می‌لغزاند و نعمت‌ها را زایل می‌کند و امت‌ها را هلاک می‌سازد»[۴۶].

مدیریت پیشوایان حق از هرگونه ستمی مبرّا بود و آنان هرگز خود را از مردم دور نکردند و از ایشان فاصله نگرفتند و در پرده فرو نرفتند[۴۷].

منابع

پانویس

  1. فرهنگ معین، ج۱، ص۱۵۳.
  2. ر.ک: محمد جلال شرف، نشاة الفکر السیاسی و تطوره فی الاسلام، دار النهضة العربیة للطباعة و النشر، بیروت، ۱۹۸۲ م. ص۸۸.
  3. ابوزید عبدالرحمن بن محمد المعروف بابن خلدون، دیوان المبتدا والخبر فی تاریخ العرب و البربر و من عاصرهم من ذوی الشان الاکبر (تاریخ ابن خلدون)، تحقیق خلیل شمادة و سهیل زکّار، دار الفکر؛ بیروت، ۱۴۰۸ ق. ج۱ (المقدمة)، ص۲۹۶.
  4. احمد بن ابی یعقوب بن جعفر بن واضح یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ترجمه محمدابراهیم آیتی، چاپ دوم، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۵۶ ش، صص۱۶۵-۱۶۶؛ و نیز ر.ک: عیون الاخبار، ج۱، صص۸۲-۸۳؛ العقد الفرید، ج۱، صص۷۴-۷۵؛ تاریخ الخلفاء، ص۲۲۲.
  5. العقد الفرید، ج۳، صص۳۵۴-۳۵۵؛ و نیز ر.ک: شرح ابن ابی الحدید، ج۸، صص۲۹۹-۳۰۰.
  6. محمد بن علی بن طباطبا معروف به ابن طقطقی، تاریخ فخری در آداب ملکداری و دولت‌های اسلامی، ترجمه محمد وحید گلپایگانی، چاپ دوم، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۶۰ ش، صص۳۴-۳۵.
  7. تاریخ ابن خلدون، ج۱، ص۲۹۶.
  8. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۴۷۳.
  9. احیاء العلوم، ج۲، ص۳۵۰؛ المحجة البیضاء، ج۴، ص۱۵۲؛ و نیز ر.ک: سنن أبی داود، ج۲، ص۵۲۷؛ مکارم الاخلاق، ص۱۶؛ بحار الانوار، ج۱۶، صص۲۶۲-۲۳۶؛ التراتیب الاداریة، ج۲، ص۲۱۷.
  10. الکافی، ج۶، ص۲۷۱؛ وسائل الشیعة، ج۱۶، ص۵۰۵؛ بحارالانوار، ج۱۶، ص۲۶۲.
  11. سنن ابن ماجة، ج۲، ص۱۱۰۱؛ عیون الاخبار، ج۱، ص۲۶۵؛ اخلاق النبی و آدابه، صص۶۶-۲۶۵؛ مستدرک الحاکم، ج۲، ص۴۶۶؛ تاریخ بغداد، ج۶، ص۲۷۷؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۱۷۱؛ مکارم الاخلاق، ص۱۶؛ مجمع الزوائد، ج۹، ص٢۵؛ المستطرف، ج۱، ص۱۹۶؛ کنز العمال، ج۶، ص۸۸؛ المحجة البیضاء، ج۴، ص۱۵۲؛ بحارالانوار، ج۱۶؛ ص۲۲۹.
  12. «وَ كَانَ إِذَا أَوَى إِلَى مَنْزِلِهِ جَزَّأَ دُخُولَهُ ثَلَاثَةَ أَجْزَاءٍ، جُزْءاً لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ جُزْءاً لِأَهْلِهِ، وَ جُزْءاً لِنَفْسِهِ؛ ثُمَّ جَزَّأَ جُزْأَهُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ النَّاسِ، فَيَرُدُّ ذَلِكَ عَلَى الْعَامَّةِ وَ الْخَاصَّةِ وَ لَا يَدَّخِرُ عَنْهُمْ شَيْئاً»؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۴۲۳؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۳۸۸؛ اخلاق النبی و آدابه، ص۲۲؛ معانی الاخبار، ص۸۱؛ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۳۱۷؛ دلائل النبوة البیهقی، ج۱، ص۲۸۸؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۲۰۳؛ صفة الصفوة، ج۱، صص۱۵۷-۱۵۸؛ کتاب الحدائق، ج۱، ص۲۶۲؛ مکارم الاخلاق، ص۱۳؛ اسد الغابة، ج۱، ص۲۵؛ عیون الاثر، ج۲، ص۴۱۵؛ تهذیب الکمال، ج۱، ص۲۱۶؛ تاریخ الذهبی، ج۱، ص۲۵۹؛ مرآة الجنان، ج۱، ص۲۴؛ شمائل الرسول، ص۶۶؛ البدایة و النهایة، ج۶، ص۳۶؛ سیرة ابن کثیر، ج۲، ص۶۰۲؛ مجمع الزوائد، ج۸، ص۲۷۴؛ المحجة البیضاء، ج۴، ص۱۶۰؛ بحارالانوار، ج۱۶، ص۱۵۰؛ حیاة الصحابة، ج۱، ص۲۴.
  13. ر.ک: مسند ابی یعلی الموصلی، ج۱۱، صص۲۴-۲۵؛ احیاء العلوم، ج۲، ص۳۳۱؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، صص۱۷۱-۱۷۲؛ نهایة الارب، ج۱۸، صص۲۶۳-۲۶۴؛ مرآة الجنان، ج۱، ص۲۵؛ نور الیقین فی سیرة سید المرسلین، صص۲۶۴-۲۶۵؛ من اخلاق النبی، صص۳۴۴-۳۴۵.
  14. احیاء العلوم، ج۲، صص۳۳۲-۳۳۳؛ المحجة البیضاء، ج۴، ص۱۲۵.
  15. احیاء العلوم، ج۲، ص۳۳۳؛ المحجة البیضاء، ج۲، ص۱۲۶؛ و نیز ر.ک: امالی الصدوق، صص۴۴، ۶۸؛ الخصال، ج۱، ص۲۷۱؛ علل الشرایع، ج۱، ص۱۳۰؛ عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۸۱؛ امالی الطوسی، ج۲، صص۱۴۴-۱۴۵؛ مکارم الاخلاق، صص۱۱۵، ۴۶۳؛ تنبیه الخواطر، ج۲، ص۱۵۶.
  16. احیاء العلوم، ج۲، ص۳۳۳؛ المحجة البیضاء، ج۴، ص۱۲۶.
  17. «قَدْ عَلِمْتُ أَنَّكُمْ تَكْفُونِي وَ لَكِنْ أَكْرَهُ أَنْ أَتَمَيَّزُ عَلَيْكُمْ، فَإِنَّ اللَّهَ يَكْرَهُ مِنْ عَبْدِهِ أَنْ يَرَاهُ مُتَمَيِّزاً بَيْنَ أَصْحَابِهِ»؛ کحل البصر، ص۶۸؛ و نیز ر.ک: موسوعة التاریخ الاسلامی، ج۱، ص۴۰۲.
  18. کحل البصر، ص۶۸.
  19. سیرة ابن هشام، ج۲، ص۱۱۴؛ الطبقات الکبری، ج۱، صص۲۳۹-۲۴۰؛ سیرة ابن حبان، ص۱۴۳؛ اعلام الوری، ص۸۰؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج۱، ص۱۸۵؛ نهایة الارب، ج۱۶، ص۳۴۴؛ عیون الاثر، ج۱، ص۲۵۷؛ البدایة والنهایة، ج۳، ص۲۶۳؛ موسوعة التاریخ الاسلامی، ج۱، ص۴۰۲.
  20. «لَا يَسْتَوِى مَنْ يَعْمُرُ الْمَسَاجِدَا *** يَدْأَبُ فِيهَا قَائِماً وَ قَاعِداً وَ مَنْ يُرَى عَنِ الْغُبَارِ حَائِداً»؛ سیرة ابن هشام، ج۲، ص۱۱۵؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج۲، ص۱۸۶؛ السیرة الحلبیة، ج۲، ص۷۱ «عن التراب» آمده است؛ بحارالانوار، ج۱۹، ص۱۲۴.
  21. سیرة ابن هشام، ج۲، ص۲۲۹؛ تاریخ الطبری، ج۲، ص۵۶۴؛ واقدی و ابن‌سعد و بلاذری آن را در ذی‌القعده سال پنجم نوشته‌اند: المغازی، ج۲، ص۴۴۰؛ الطبقات الکبری، ج۲، ص۶۵؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۳۴۳.
  22. المغازی، ج۲، صص۴۴۴-۴۴۵؛ سیرة ابن هشام، ج۳، ص۲۳۱؛ الطبقات الکبری، ج۲، صص۶۵-۶۶؛ تاریخ الطبری، ج۲، صص۵۶۵-۵۶۶؛ السیرة الحلبیة، ج۲، صص۳۰۹-۳۱۱.
  23. تاریخ پیامبر اسلام، ص۳۵۳.
  24. المغازی، ج۲، صص۴۴۷-۴۴۸؛ سیرة ابن هشام، ج۳، ص۲۳۲؛ تاریخ الطبری، ج۲، ص۵۶۷؛ السیرة الحلبیة، ج۲، ص۳۱۲.
  25. المغازی، ج۲، ص۴۴۶؛ السیرة الحلبیة، ج۲، ص۳۱۲.
  26. نام وی را با قدری اختلاف به صورت‌های گوناگون نوشته‌اند: مسعودی (مروج الذهب، ج۲، ص۴۲۱) و ابن ابی‌الحدید (شرح نهج‌البلاغه، ج۱۸، ص۲۲۵) و اربلی (کشف‌الغمة، ج۱، ص۷۷): ضرار بن ضمره؛ صدوق (امالی الصدوق، ص۴۹۹): ضرار بن ضمره نهشلی؛ ابن‌عبدالبر (الاستیعاب، ج۳، ص۴۳): ضرار صدائی؛ ابوعلی القالی (الامالی، ج۲، ص۱۴۷) و دیلمی (اعلام‌الدین، ص۱۵۰) و ابن‌فهد حلی (عدة الداعی، ص۲۰۸): ضرار بن ضمره لیثی؛ شریف رضی (نهج‌البلاغه، حکمت ۷۷): ضرار بن ضمره ضبائی (ضبابی).
  27. این خبر با مختصر اختلاف در الفاظ در بسیاری از منابع آمده است، از جمله: الامام امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب(ع)، ص۱۰۰؛ مروج الذهب، ج۲، ص۴۲۱؛ امالی القالی، ج۲، ص۱۴۷؛ امالی الصدوق، ص۴۹۹؛ الاستیعاب، ج۳، ص۴۴؛ شرح ابن ابی‌الحدید، ج۱۸، ص۲۲۵؛ کشف‌الغمة، ج۱، صص۷۷-۷۸؛ اعلام‌الدین، ص۱۵۰؛ الجوهر الثمین، ج۱، ص۶۴؛ عدة الداعی، صص۲۰۸-۲۰۹؛ المحجة البیضاء، ج۴، ص۱۸۹.
  28. «فَلَا تُكَلِّمُونِي بِمَا تُكَلَّمُ بِهِ الْجَبَابِرَةُ، وَ لَا تَتَحَفَّظُوا مِنِّي بِمَا يُتَحَفَّظُ بِهِ عِنْدَ أَهْلِ الْبَادِرَةِ، وَ لَا تُخَالِطُونِي بِالْمُصَانَعَةِ، وَ لَا تَظُنُّوا بِي اسْتِثْقَالًا فِي حَقٍّ قِيلَ لِي، وَ لَا الْتِمَاسَ إِعْظَامٍ لِنَفْسِي، فَإِنَّهُ مَنِ اسْتَثْقَلَ الْحَقَّ أَنْ يُقَالَ لَهُ أَوِ الْعَدْلَ أَنْ يُعْرَضَ عَلَيْهِ، كَانَ الْعَمَلُ بِهِمَا أَثْقَلَ عَلَيْهِ. فَلَا تَكُفُّوا عَنْ مَقَالَةٍ بِحَقٍّ، أَوْ مَشُورَةٍ بِعَدْلٍ، فَإِنِّي لَسْتُ فِي نَفْسِي بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِئَ، وَ لَا آمَنُ ذَلِكَ مِنْ فِعْلِي، إِلَّا أَنْ يَكْفِيَ اللَّهُ مِنْ نَفْسِي مَا هُوَ أَمْلَكُ بِهِ مِنِّي، فَإِنَّمَا أَنَا وَ أَنْتُمْ عَبِيدٌ مَمْلُوكُونَ لِرَبٍّ لَا رَبَّ غَيْرُهُ، يَمْلِكُ مِنَّا مَا لَا نَمْلِكُ مِنْ أَنْفُسِنَا»؛ نهج البلاغه، خطبه ۲۱۶.
  29. «كَانَ رَسُولُ اللَّهِ(ص)... يَسْأَلُ النَّاسَ عَمَّا فِي النَّاسِ»؛ الطبقات الکبری، ج۱، ص۴۲۴؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۳۸۸؛ الشمائل النبویة، ص۱۶۳؛ اخلاق النبی و آدابه، ص۲۴؛ معانی الاخبار، ص۸۲؛ عیون اخبار الرضا، ج۱، ص۳۱۸؛ دلائل النبوة البیهقی، ج۱، ص۲۸۹؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۲۰۷؛ الوفاء بأحوال المصطفی، ج۲، ص۴۶۹؛ صفة الصفوة، ج۱، ص۱۵۸؛ اسد الغابة، ج۱، ص۳۲؛ تهذیب الکمال، ج۱، ص۲۱۹؛ تاریخ الذهبی، ج۱، ص۴۴۷؛ البدایة والنهایة، ج۶، ص۳۷؛ شمائل الرسول، ص۶۷؛ التراتیب الاداریة، ج۱، ص۳۶۳.
  30. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۴۷۵.
  31. ر.ک: عیون الاخبار، ج۱، ص۸۴؛ التحفة الملوکیة، صص۱۲۵-۱۲۶؛ ابوبکر محمد بن الحسن الحضرمی المعروف بالمرادی، الاشارة الی ادب الامارة، دراسة و تحقیق رضوان السید، الطبعة الأولی، دار الطلیعة للطباعة و النشر، بیروت، ۱۹۸۱ م. ص۱۱۳؛ نهایة الارب، ج۶، ص۹۰.
  32. «وَ أَمَّا بَعْدُ، فَلَا تُطَوِّلَنَّ احْتِجَابَكَ عَنْ رَعِيَّتِكَ، فَإِنَّ احْتِجَابَ الْوُلَاةِ عَنِ الرَّعِيَّةِ شُعْبَةٌ مِنَ الضِّيقِ، وَ قِلَّةُ عِلْمٍ بِالْأُمُورِ؛ وَ الِاحْتِجَابُ مِنْهُمْ يَقْطَعُ عَنْهُمْ عِلْمَ مَا احْتَجَبُوا دُونَهُ فَيَصْغُرُ عِنْدَهُمُ الْكَبِيرُ، وَ يَعْظُمُ الصَّغِيرُ، وَ يَقْبُحُ الْحَسَنُ، وَ يَحْسُنُ الْقَبِيحُ، وَ يُشَابُ الْحَقُّ بِالْبَاطِلِ. وَ إِنَّمَا الْوَالِي بَشَرٌ لَا يَعْرِفُ مَا تَوَارَى عَنْهُ النَّاسُ بِهِ مِنَ الْأُمُورِ، وَ لَيْسَتْ عَلَى الْحَقِّ سِمَاتٌ تُعْرَفُ بِهَا ضُرُوبُ الصِّدْقِ مِنَ الْكَذِبِ، وَ إِنَّمَا أَنْتَ أَحَدُ رَجُلَيْنِ: إِمَّا امْرُؤٌ سَخَتْ نَفْسُكَ بِالْبَذْلِ فِي الْحَقِّ، فَفِيمَ احْتِجَابُكَ مِنْ وَاجِبِ حَقٍّ تُعْطِيهِ، أَوْ فِعْلٍ كَرِيمٍ تُسْدِيهِ! أَوْ مُبْتَلًى بِالْمَنْعِ، فَمَا أَسْرَعَ كَفَّ النَّاسِ عَنْ مَسْأَلَتِكَ إِذَا أَيِسُوا مِنْ بَذْلِكَ! مَعَ أَنَّ أَكْثَرَ حَاجَاتِ النَّاسِ إِلَيْكَ مِمَّا لَا مَئُونَةَ فِيهِ عَلَيْكَ، مِنْ شَكَاةِ مَظْلِمَةٍ، أَوْ طَلَبِ إِنْصَافٍ فِي مُعَامَلَةٍ»؛ نهج البلاغه، نامه ۵۳.
  33. ر.ک: درس‌هایی از نهج البلاغه نامه امام علی(ع) به مالک اشتر، صص۲۹۵-۲۹۶.
  34. ر.ک: السید محسن الامین العاملی، المجالس السنیة فی مناقب و مصائب العترة النبویة، دار التعارف للمطبوعات، بیروت ۱۴۰۶ ق. ج۲، ص۱۸۹.
  35. «وَ اجْعَلْ لِذَوِي الْحَاجَاتِ مِنْكَ قِسْماً تُفَرِّغُ لَهُمْ فِيهِ شَخْصَكَ، وَ تَجْلِسُ لَهُمْ مَجْلِساً عَامّاً فَتَتَوَاضَعُ فِيهِ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَكَ، وَ تُقْعِدُ عَنْهُمْ جُنْدَكَ وَ أَعْوَانَكَ مِنْ أَحْرَاسِكَ وَ شُرَطِكَ، حَتَّى يُكَلِّمَكَ مُتَكَلِّمُهُمْ غَيْرَ مُتَتَعْتِعٍ، فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ(ص) يَقُولُ فِي غَيْرِ مَوْطِنٍ: لَنْ تُقَدَّسَ أُمَّةٌ لَا يُؤْخَذُ لِلضَّعِيفِ فِيهَا حَقُّهُ مِنَ الْقَوِيِّ غَيْرَ مُتَتَعْتِعٍ. ثُمَّ احْتَمِلِ الْخُرْقَ مِنْهُمْ وَ الْعِيَّ، وَ نَحِّ عَنْهُمُ الضِّيقَ وَ الْأَنَفَ يَبْسُطِ اللَّهُ عَلَيْكَ بِذَلِكَ أَكْنَافَ رَحْمَتِهِ، وَ يُوجِبْ لَكَ ثَوَابَ طَاعَتِهِ. وَ أَعْطِ مَا أَعْطَيْتَ هَنِيئاً، وَ امْنَعْ فِي إِجْمَالٍ وَ إِعْذَارٍ!»؛ نهج البلاغه، نامه ۵۳.
  36. قثم بن عباس بن عبدالمطلب پسر عموی پیامبر است که مادرش ام‌الفضل نخستین زنی بود که پس از خدیجه(س) در مکه اسلام آورد. وی کارگزار علی(ع) در مکه بود و تا زمان شهادت امام(ع) این مسئولیت را بر عهده داشت. گفته‌اند که او شبیه پیامبر بوده است. از میان افرادی که داخل قبر پیامبر شده بودند، او آخرین فردی بود که از آنجا خارج شد؛ لذا گفته‌اند که او آخرین کسی است که با پیامبر دیدار داشته است. قثم بن عباس در زمان حکومت معاویه همراه سعید بن عثمان بن عفان به سمرقند رفت و در همان‌جا به شهادت رسید. الاستیعاب، ج۳، صص۲۶۲-۲۶۴؛ اسد الغابة ج۴، صص۹۲-۹۳؛ الاصابة، ج۳، صص۲۱۸-۲۱۹.
  37. «أَمَّا بَعْدُ فَأَقِمْ لِلنَّاسِ الْحَجَّ، وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ، وَ اجْلِسْ لَهُمُ الْعَصْرَيْنِ، فَأَفْتِ الْمُسْتَفْتِيَ، وَ عَلِّمِ الْجَاهِلَ، وَ ذَاكِرِ الْعَالِمَ، وَ لَا يَكُنْ لَكَ إِلَى النَّاسِ سَفِيرٌ إِلَّا لِسَانُكَ، وَ لَا حَاجِبٌ إِلَّا وَجْهُكَ. وَ لَا تَحْجُبَنَّ ذَا حَاجَةٍ عَنْ لِقَائِكَ بِهَا، فَإِنَّهَا إِنْ ذِيدَتْ عَنْ أَبْوَابِكَ فِي أَوَّلِ وِرْدِهَا لَمْ تُحْمَدْ فِيمَا بَعْدُ عَلَى قَضَائِهَا»؛ نهج البلاغه، نامه ۶۷.
  38. قیس بن سعد بن عباده انصاری از صحابه بزرگ پیامبر و از شیعیان خالص و یاران باوفا و خیرخواهان و طرف مشورت علی(ع) و از یاران باوفای امام مجتبی(ع) بود. او از اشراف عرب و از بزرگان و سیاستمداران، جنگاوران، سخاوتمندان، زهاد و دانشمندان به شمار می‌آمد. او را از پایه‌های دین و ستون‌های مذهب دانسته‌اند. پدرش سعد بن عباده یکی از دوازده نقیب پیامبر و بزرگان اسلام بود. قیس نیز رئیس طائفه خزرج بود. وی در تمام غزوه‌ها در رکاب رسول خدا(ص) حاضر و پرچمدار آن حضرت بود و پرچم انصار را به دوش می‌کشید. در روز فتح مکه رسول خدا(ص) پرچم را از پدرش سعد گرفت و به او داد. «غدیریه» قیس که در پیکار صفین در پیشگاه امیرمؤمنان(ع) سروده از اشعار مهمی است که درباره امامت علی(ع) و حادثه غدیر سروده شده است. گفته‌اند که قیس در اواخر حکومت معاویه در سال ۵۹ یا ۶۰ هجری به لقای دوست شتافت. ر.ک: الجرح و التعدیل، ج۷، ص۹۹؛ رجال الکشی، صص۹۵-۹۶؛ الاستیعاب، ج۳، صص۲۱۶-۲۱۷؛ صفة الصفوة، ج۱، صص۷۱۵-۷۱۸؛ اسد الغابة، ج۴، صص۱۲۴-۱۲۶؛ النجوم الزاهرة، ج۱، صص۹۵-۱۰۱؛ الاصابة، ج۳، ص۲۳۹؛ تهذیب التهذیب، ج۸، صص۳۵۳-۳۵۴؛ تقی الدین ابوالعباس احمد بن علی المقریزی، المواعظ و الاعتبار بذکر الخطط و الآثار المعروف بالخطط المقریزیة، مکتبة الثقافة الدینیة، القاهرة، ج۱، ص۳۰۰؛ الغدیر، ج۲، صص۶۷-۱۱۲.
  39. «فَأَلِنْ حِجَابَكَ وَ افْتَحْ بَابَكَ، وَ اعْمِدْ إِلَى الْحَقِّ، فَإِنْ وَافَقَ الْحَقَّ ما يَحْبُو سِرَّهُ، وَ لَا تَتَّبِعِ الْهَوَى، فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ. إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ بِمَا نَسُوا يَوْمَ الْحِسَابِ»؛ تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۰۲.
  40. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۴۸۳.
  41. «أَيُّمَا وَالٍ أَغْلَقَ بَابَهُ دُونَ ذَوِي الْخُلَّةِ وَ الْحَاجَةِ، أَغْلَقَ اللَّهُ رَحْمَتُهُ عَنْهُ عِنْدَ خُلَّتِهِ وَ حَاجَتِهِ»؛ اخبار القضاة، ج۱، ص۷۵.
  42. «مَا مِنْ إِمَامٍ يُغْلَقَ بَابَهُ دُونَ ذَوِي الْحَاجَةِ وَ الْخُلَّةِ وَ الْمَسْكَنَةِ، إِلَّا أَغْلَقَ اللَّهُ أَبْوَابَ السَّمَاءِ دُونَ خُلَّتِهِ وَ حَاجَتِهِ وَ مَسْكَنَتِهِ»؛ سنن الترمذی، ج۳، ص۶۱۹؛ مآثر الانافة، ج۱، ص۶۱ دون ذوی الحاجات و المسکنة» آمده است؛ کنز العمال، ج۶، ص۲۴.
  43. «مَنْ كَانَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْمُؤْمِنِ حِجَابٌ ضَرَبَ اللَّهُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْجَنَّةِ سَبْعِينَ أَلْفَ سُورٍ، مَسِيرَةُ مَا بَيْنَ السُّورِ إِلَى السُّورِ مَسِيرَةَ أَلْفَ عَامٍ»؛ المحاسن، ج۱، ص۱۰۱؛ کلینی و صدوق در «باب عقاب من حجب المؤمن» با مختصر اختلاف در لفظ همین خبر را آورده‌اند: الکافی، ج۲، ص۳۶۴؛ ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، ص۲۸۷.
  44. الکافی، ج۲، صص۳۶۴-۳۶۵؛ بحارالانوار، ج۷۵، صص۱۹۱-۱۹۲.
  45. «مَنِ اسْتَهَانَ بِالرِّجَالِ قَلَّ»؛ غرر الحکم، ج۲، ص۱۶۲.
  46. «الظُّلْمُ يُزِلُّ الْقَدَمَ وَ يَسْلُبُ النِّعَمَ وَ يُهْلِكُ الْأُمَمَ»؛ شرح غرر الحکم، ج۲، ص۳۶.
  47. دلشاد تهرانی، مصطفی، سیره نبوی ج۳، ص ۴۸۸.