بحث:اصحاب فیل در تاریخ اسلامی
مقدمه
طبری با پنج طریق از ابن عباس و عطاء بن یسار و غیره نقل میکند: ابرهه أشرم، مکنّی به ابو یکسوم هنگامی که بر یمن غالب شد؛ مشاهده کرد که در ایام موسم؛ مردم برای حجّ بیت الحرام آماده میشوند. وی سؤال کرد که این مردم به کجا میروند؟ گفتند: آنها برای حج بیت الحرام به مکه میروند. سؤال کرد که جنس این خانه از چیست؟ گفتند: از سنگ. سؤال کرد: پوشش و پرده آن چگونه است؟ گفتند: از همین پارچههایی که از اینجا میبرند. پس گفت: به مسیح قسم که من بهتر از آن را برای شما میسازم!
پس دستور داد کلیسایی از سنگهای مرمر سیاه و زرد و سفید و سرخ ساختند و آن را با طلا و نقره تزیین کرد و همه جای آن را پر از جواهر نمود و درهایی با ورقههای زر برای آن ساختند و پردههای گران بهایی برای آن تهیه کردند و دیوارهای آن را با مشک میشستند و در آن صندل میسوزاندند. (چوبی هندی است که به هنگام سوختن، بوی خوشی ایجاد میکند). آنگاه دستور داد که مردم به سوی آن حج نمایند و در طول سالهای طولانی، بسیاری از قبایل عرب به سوی آن حج میکردند و مردانی برای همیشه در آنجا مقیم میشدند و به راز و نیاز و عبادت میپرداختند [۱]. از ابن اسحاق روایت شده است که ابرهه آن را همانند قبله، «قلّیس»[۲]؛ یعنی ساختمان مرتفع نامید[۳].
طبرسی در مجمع البیان از محمد بن اسحاق نقل میکند که گفت: ابرهه ابو یکسوم ساختمانی را در یمن بنا کرد و قبههایی از طلا برای آن ساخت و به اهل مملکتش دستور دارد که به جای کعبه به زیارت آن بروند. پس از مدتی مردی از بنی کنانه خارج شد تا به یمن رسید.
او در کلیسای قلّیس قضای حاجت کرد. در همین حال أبرهه داخل شد و آن کثافت را در آنجا دید و گفت: چه کسی بر چنین کاری جرأت کرده است؟! پس قضیه را به وی گفتند. او گفت: به دینم سوگند که کعبه را خراب میکنم تا هیچ کسی به سوی آن حجّ نکند! و به پیروانش و اهل یمن دستور داد که آماده شوند. عده زیادی از مردم که بیشترشان از علک و اشعریها و خثعم بودند؛ با وی همراه شدند. آنها با سرعت راه را پیمودند تا به طائف رسیدند و در آنجا به دنبال راهنمایی میگشتند. طائفیها شخصی از قبیله هذیل به نام نفیل را با آنها فرستادند. به هدایت راهنما حرکت کردند تا به مغمسّ که در شش مایلی مکه است رسیدند. در آنجا توقف کردند و مقدمه لشکر را به مکه فرستادند.
قریشیها گفتند که ما توانجنگ با این لشکر را نداریم. برای همین به بالای کوهها رفتند و کسی غیر از عبد المطلب بن هاشم در مکه باقی نماند.[۴].
شیخ مفید در امالی با اسناد از امام صادق(ع) از پدرش، از جدش نقل میکند که فرمود: هنگامی که أبرهة بن صبّاح، پادشاه یمن اراده کرد که بیت را ویران کند و به این نیت حرکت کرد، جمعی از حبشیها که جلوتر از لشکر بودند؛ گلهای از شترهای عبد المطلب بن هاشم را ضبط کردند. عبد المطلب به لشکرگاه آمد و اجازه خواست که پادشاه را ببیند. به وی اجازه داده شد. ابرهه در خیمهای از دیبا و بر تختی از ابریشم نشسته بود. عبد المطلبسلام کرد و ابرهه جوابش را داد و به جمال و هیبت زیبایش خیره شد. آنگاه به او گفت: آیا در اجداد تو هم این نور و جمالی که در تو میبینم؛ وجود داشته است؟ عبد المطلب گفت: بله، ای پادشاه. تمام آباء و اجدادم دارای چنین نور و هیبتی بودهاند! ابرهه گفت: از جهت شرافت و افتخاری که داری؛ شایسته آن هستی که بزرگ قوم خویش باشی! و آنگاه او را در کنار خویش بر تخت نشاند.
سپس به عبد المطلب گفت: برای چه آمدهای؟ سخاوتمندی و کرم و فضل تو به اطلاع من رسیده است و آن را در جمال و هیبت تو دیدم و بر عهده من است که حاجتهایت را بر آورده سازم. پس هر خواستهای که داری، بگو. عبد المطلب گفت: لشکریان تو گلهای از شتران مرا بردهاند و شما دستور بفرمایید که آنها را به من بازگردانند.
ابرهه از این درخواست خشمگین شد و گفت: از چشمم افتادی! آمدهای و درباره گله شترهایت از من خواهش میکنی در حالی که من برای ویران کردن شرف تو و قومت آمدهام و میخواهم که مایه افتخار شما را که از هر گوشه و کنار برای زیارت آن میآیند؛ منهدم کنم و آنگاه تو درباره شترهایت از من خواهش میکنی؟!
عبد المطلب گفت: من خدای کعبه که قصد تخریب آن را کردهای نیستم، من صاحب شترهایی هستم که لشکریان تو آنها را به زور گرفتهاند. من فقط درباره شترهایم مسئول هستم و کعبه خدایی دارد که او سزاوارتر و قویتر از همه در حفظ و نگهداری آن است.
پادشاه گفت: شترها را به وی بازگردانید و پس از گرفتن آنها به سوی مکه بازگشت. پادشاه با بزرگترین فیل که سفید و بسیار عظیم الجثه بود به سوی مکه حرکت کرد. این فیل دارای دو عاج بسیار بزرگ بود که با انواع و اقسام جواهر و مروارید زینت شده بود و ابرهه به داشتن آن بر پادشاهان مباهات میکرد. پس از حرکت ابرهه، لشکریانش هم حرکت کردند، ولی هر چه فیل را به سوی کعبه میراندند زوزه میکشید و اگر رهایش میکردند، به سرعت از کعبه دور میشد!
در این حال عبد المطلب به غلامانش دستور داد که فرزندانم را صدا بزنید... هنگامی که آمدند، عبد المطلب به یکی از فرزندانش به نام عبد الله گفت: فرزندم به بالای کوه ابو قیس برو و به سوی دریا نگاه کن و ببین که چه چیزی از آن سو میآید و آنگاه مرا با خبر کن.
عبد الله به بالای کوه ابو قیس رفت و مدتی در آن درنگ کرد تا آنکه پرندگان ابابیل را دید که مثل سیل شبانه از سوی دریا به سوی کعبه سرازیر شدهاند. عبد الله به سرعت نزد پدرش آمد و او را از ماجرا باخبر کرد. عبد المطلب به وی گفت: فرزندم نگاه کن که بعدا چه خبر میشود و مرا از آن مطّلع کن. عبد الله نگاه کرد و دید که پرندگان به سوی لشکرگاه ابرهه میروند و عبد المطلب را از آن با خبر کرد. عبد المطلب از جایش خارج شد و گفت: ای اهل مکه! به سوی لشکرگاه بروید و غنائم را بردارید!
مکیان خارج شدند و به پرندگان نگاه میکردند. هر پرنده سه سنگ به همراه داشت که یکی را به منقار و دوتای دیگر را با پاهایش گرفته بود و با هر سنگی یکی از لشکریان را میکشتند. هنگامی که تمام لشکریان را به قتل رساندند، به سوی دریا بازگشتند. چنین حادثهای هیچگاه مشاهده نشده بود و لشکریان ابرهه مانند برگهای خزان بر زمین ریخته بودند[۵].
کلینی در روضه کافی و صدوق در علل الشرائع با اسناد از امام باقر(ع) نقل میکنند که آن حضرت فرمود: خداوند پرندگانی را بر آنها فرستاد که از جانب دریا آمده بودند و هر پرندهای سه سنگ به همراه داشت که یکی را به منقار و دو تا را به پاهایش گرفته بود و لشکریان را با این سنگها مورد هدف قرار میدادند و اجسادشان در اثر اصابت سنگ پاره پاره میشد و بدین ترتیب خداوند همه آنها را به درک واصل کرد و قبل از آن هیچ کس این پرندگان و آن سنگها را ندیده بود[۶].
قمی در تفسیرش میگوید: پرندگان بر بالای سرشان بال بال میزدند و سرهایشان را هدف قرار میدادند. سنگها از سرشان فرو میرفت و از پایین بدنشان خارج میشد و همان طور که خداوند متعال فرموده است به «العصف المأکول» تبدیل شده بودند و آن کاهی است که بعضی از آن خورده شد و مقداری از آن باقی مانده است. سپس از امام صادق(ع) روایت کرده است که اصل جدری (آبله) از همان سنگهایی بوده که به آنها اصابت میکرده است[۷].
طبرسی در مجمع البیان از عیاشی با اسناد از هشام بن سالم، از امام صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: خداوند پرندگانی شبیه پرستو را بر اصحاب فیل مسلط کرد که در منقارشان سنگهایی به شکل عدس بود. این پرندگان بالای سر افراد میآمدند و سر آنها را هدف میگرفتند و سنگ از مخرجشان خارج میشد. و این کار را تا نابودی تمام لشکریان ابرهه ادامه دادند[۸].
مرحوم صدوق در علل الشرائع با اسناد از امام صادق(ع) روایت میکند که بعضی از آنها که نجات یافتند، آن قدر پیش رفتند تا به حضر موت رسیدند[۹].
طبری از پنج طریق نقل میکند که پرندگانی به نام ابابیل از سوی دریا پیش آمدند و هر پرندهای سه سنگ به همراه داشت که یکی را به منقار و دوتای دیگر را به پاها گرفته بود و سنگها را بر لشکریان ابرهه فرو ریختند و این سنگها به هر جایی که برخورد میکرد؛ آن را متلاشی میکرد و زخم و تاول در آن ایجاد میشد و آن اوّلین باری بود که گیاهان و درختچهها به وسیله سنگها متلاشی شدند و خداوند سیلی را فرستاد که همه آنها را جمع کرد و به دریا ریخت[۱۰].
مسعودی میگوید: وارد شدن ابرهه به مکه در تاریخ یکشنبه، هفدهم محرم بوده است[۱۱] و ابرهه به مدت چهل و سه سال بر یمن پادشاهی کرد که چهل سال آن مصادف با حکومت کسری (خسرو) بوده است و ورودش به مکه پنجاه روز قبل از میلاد حضرت رسول اکرم(ص) بوده است[۱۲].
ّّابن اسحاق میگوید: هنگامی که خداوند حبشیها را از مکه دور کرد و آنها را به آن بلا مبتلا کرد؛ عربها در شأن قریش میگفتند: آنها أهل الله هستند و خدا به جای آنها جنگید و دشمنانشان را منکوب کرد و شعرای قریش در اشعارشان به این منقبت بسیار افتخار میکردند.
پس از آنکه خداوند، حضرت محمّد(ص) را به پیامبری مبعوث کرد، قصه اصحاب فیل را از نعمتها و فضل و کرم خویش بر قریش شمرد و در قرآن کریم فرمود: ﴿أَلَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِأَصْحَابِ الْفِیلِ أَلَمْ یَجْعَلْ کَیْدَهُمْ فِی تَضْلِیلٍ وَأَرْسَلَ عَلَیْهِمْ طَیْرًا أَبَابِیلَ تَرْمِیهِمْ بِحِجَارَةٍ مِنْ سِجِّیلٍ فَجَعَلَهُمْ کَعَصْفٍ مَأْکُولٍ﴾[۱۳].
ابن هشام میگوید: ابابیل به معنای جماعات است و سجّیل؛ چنان که بعضی از مفسران ذکر کردهاند، از دو کلمه سنج به معنای سنگ و جلّ به معنای گل تشکیل شده است و عرب آن را به صورت یک کلمه واحد در آورده است و سجّیل به معنای سنگ گلی میباشد و آن سنگی بسیار سخت میباشد و العصف المأکول به معنای برگهای زراعتی است که آفت زده و جویده شده باشد[۱۴].
این در حالی است که شیخ محمد عبده در تفسیرش ترجیح داده است که بگوید: پرندهای که در قرآن از آن نام برده شده ممکن است از نوع بعضی از پشهها یا مگسها باشد که میکربهای بعضی از امراض خطرناک را حمل میکنند و سنگها ممکن است عبارت از گلهای مسمومی باشد که بادها آنها را جابهجا میکنند و به پای آن حشرات چسبیده بوده است. هنگامی که این گلها به بدن انسان برخورد میکرد؛ میکرب به بدنش منتقل میشد و زخمها و دملهایی در آن ایجاد میکرد و همین منجر به عفونی شدن بدن و هلاکت میگردید![۱۵]
ما هیچ وجهی برای توجیه این تفسیر و بلکه تأویل نمییابیم؛ زیرا که قرآن تصریح میکند که پرندگان با سنگهایی ارسال شدهاند. بله پرندگان آنها را با بیماری و جدری یا آبله مورد اصابت قرار دادهاند و آنها را به هلاکت رساندهاند؛ چنان که در خبر تفسیر قمی از امام صادق(ع) گذشت.
طه حسین میگوید: من دوست ندارم تأویلی را در مورد این پرندگانی که حبشیها را با سنگهایی از سجیل مورد اصابت قرار دادهاند و آنها را به صورت کاه جویده شده در آوردهاند؛ بپذیرم؛ زیرا من اصرار دارم که همیشه نصوص قرآنی را همان طوری که مسلمانان صدر اسلام به هنگام تلاوت نبی اکرم(ص) میفهمیدهاند و قبول میکردهاند، بفهمم و قبول کنم[۱۶]. سید قطب میگوید من در تألیفات گذشتهام و حتی در جلدهای اولیه الظلال مقداری به این تأویل و تفسیرها متمایل شدهام و امیدوارم که در جلدهای آینده به کمک خدا آنها را اصلاح و تدارک نمایم[۱۷].
مطلب دیگر این است که این قصه در فاصله زمانی شریعت حضرت عیسی(ع) و بعثت حضرت محمد(ع) رخ داده است؛ یعنی چهل سال قبل از بعثت نبی اکرم و در سال تولدش، واقعه اصحاب فیل رخ داده است و در این زمان شریعت حضرت عیسی(ع)،شریعتحق و آسمانی بود و حبشیها هم مسیحی بودند و لکن آنها از حق منحرف شده بودند. این عمل آنها هم برای جنگ با مشرکان مکه و وادار کردن آنها به خداپرستی نبود؛ بلکه میخواستند بیت حضرت ابراهیم(ع) بلکه بیت الله را ویران کنند و این جزء احکام شریعت حضرت عیسی(ع) نبوده است و بلکه به عنوان بدعت و سرپیچی از دستورهای آسمانی هر دو دین به شمار میرفته است، از همین رو همگی دچار عذاب شدند و به هلاکت رسیدند.
از جمله ظلمهای ابرهه این بود که افرادی را به سوی «ابی مرة سیف بن ذی یزن» که از اشراف یمن بود؛ فرستاد و همسرش، ریحانه دختر «ذی جدن» را به زور از وی جدا کرد.
این زن دارای زیبایی و جمال بود و برای «ابی مرة» معدیکرب را زایید و برای ابرهه، مسروق بن ابرهه را به دنیا آورد و پس از این واقعه «ابو مرة سیف بن ذی یزن» از یمن خارج شد و به عمرو بن منذر که از حاکمان بنی منذر در حیره بود پناهنده شد و از او درخواست کرد که نامهای به کسری بنویسد و در آن از مقام و منزلتش و بلایی که بر سرش آمده است؛ او را با خبر کند. عمرو گفت: عجله نکن. من هر ساله هیأتی را نزد وی میفرستم و در همین ایام باید که هیأتی را بفرستم.
«ابی مرة» نزد وی ماند تا به همراه هیأت پیش کسری رفت. عمرو بن منذر بر کسری داخل شد و شرافت و مقام ابی مره و مشکلش را بازگو کرد و برایش اجازه ورود خواست. کسری به وی اجازه داد و هنگامی که ابی مرة داخل شد؛ عمرو به احترامش ایستاد و وقتی که کسری این را دید به مقام و شرف وی پی برد. ابی مرة قصیدهای حمیری در مدح کسری گفته بود که وقتی ترجمه شد، کسری بسیار خوشش آمد و پس از آن رو به ابی مرة کرد و گفت: چه حاجتی تو را به اینجا کشانده است؟ گفت: ای پادشاها! سیاهان بر ما غلبه کردهاند و کارهای زشتی در مورد ما انجام دادهاند که شأن پادشاه بالاتر از آن است که بخواهم آنها را ذکر کنم. پس اگر پادشاه ما را یاری کند، حقیقتا از جهت فضل و کرم و جوانمردی سر آمد پادشاهان دیگر است و با چشم امیدوار و آرزومند به دربار تو آمدهایم و آرزو داریم که خدا به وسیله تو دشمنان ما را نابود کند و از آنها انتقام بگیرد!
اگر پادشاه به مصلحت میبیند که ظن و گمان نیکوی ما را محقق کند، لشکری را با من بفرستد تا این دشمنان را از سرزمین یمن براند و آن را ضمیمه مملکت خویش کند؛ زیرا که یمن از سرسبزترین مناطق و پرخیروبرکتترین آنهاست و چنان که در مورد سرزمینهای اعراب میگویند؛ نیست.
انوشیروان گفت: میدانم که سرزمین شما همانگونه است که توصیف میکنی. حال کدام یک از سیاهان بر آن مسلط شدهاند: حبشیها یا سندیها؟ ابی مرّة گفت: حبشیها. انوشیروان گفت: دوست دارم که تو را تصدیق کنم و حاجتت را بر آورده سازم، اما مسیر عبور سپاهیان به سوی سرزمین تو بسیار سخت است و من دوست ندارم لشکریانم دچار صدمه و آسیب فراوان بشوند و به هر حال درباره سخن تو فکری خواهم کرد.
ابو مرّة در همان جا ماند تا بمرد و از طرف دیگر معدیکرب بن ذی یزن به همراه مادرش ریحانه در خانه ابرهه بزرگ شد و مادرش او را متوجه کرد که پدرش سیف بن ذی یزن است و واقعه را به طور مفصل برایش تعریف کرد. معدیکرب صبر کرد تا ابرهه و پسرش با هم مردند و پس از آن برادرش مسروق به پادشاهی رسید. در این هنگام معدیکرب به سوی پادشاه روم رفت و نزد کسری نرفت؛ زیرا تعلّل آنها در مورد درخواست پدرش را میدانست؛ ولی فهمید که قیصر (سزار) یا هرقل (هراگلیوس) با حبشیها هم کیش هستند و از آنها حمایت میکنند؛ بنابراین سرشکسته به سوی کسری بازگشت و در یکی از روزها که کسری سوار بر اسب شده بود، با صدای بلند بر سر راه او گفت: ای پادشاه! من ارثی نزد شما دارم!
کسری وی را فرا خواند و گفت: تو چه کسی هستی و میراث تو چیست؟ گفت: من فرزند شیخ یمانی، ابی مرّة هستم که به وی وعده یاری داده بودی و فوت کرده است. حال من وارث آن عهدی هستم که به وی داده بودی و تو باید که حق مرا بدهی! کسری به وی گفت: منتظر باش تا درباره تو فکری بکنم.
سپس کسری با وزرایش به مشورت پرداخت و نظر آنها را در مورد فرستادن سپاه به یمن پرسید. موبدان[۱۸] گفتند این جوان به خاطر این که به پدرش قول دادهای و او در همین جا فوت کرده است؛ حقی به گردن تو دارد که باید ادا شود. از طرفی در زندانها، افرادی قوی و جنگی وجود دارند. حال اگر پادشاه این افراد را با وی بفرستد، در صورتی که پیروز شوند، باعث خوشحالی پادشاه است و در صورتی که شکست خورده و کشته شوند؛ پادشاه و مردم از دست آنها راحت شدهاند.
کسری گفت: این رأی درستی است و دستور داد که زندانیان مناسب را سرشماری کنند. به پادشاه خبر دادند که آنها هشتصد نفرند و پادشاه یکی از استوارهایش به نام وهرز - یا بهروز - را به فرماندهیشان گمارد که گفته میشد به اندازه هزار استوار لیاقت دارد. آنگاه آنها را تجهیز و تهییج کرد و دستور داد که با هشت کشتی آنان را به ساحل یمن منتقل کنند.
هر صد نفر در یک کشتی نشستند و در طی سفر دو کشتی غرق شد و افراد شش کشتی در ساحل حضر موت پیاده شدند. پس از پیاده شدن بهروز و معدیکرب، افراد زیادی برای یاری معدیکرب به دور آنها جمع شدند.
از سوی دیگر، مسروق بن ابرهه با صد هزار نفر از حبشیها و حمیریها و اعراب دیگر به مقابله آمدند و هنگامی که مسروق به افراد بسیار کمی که با بهروز آمده بودند؛ نگاه کرد؛ به وی پیغام فرستاد: چه چیزی باعث شده که به جنگ من بیایی در حالی که کثرت افراد مرا میدانی؟
آیا به خود و افرادت مغرور شدهای؟ حال اگر دوست داشته باشی به تو اجازه میدهم که به سرزمینت بازگردی و اگر دوست داشته باشی به تو این فرصت را میدهم که با یارانت مشورت کنی و الّا آمادهام که در همین ساعت با تو مبارزه کنم.
بهروز دید که توان مبارزه با آنها را ندارد. برای همین به مسروق پیغام فرستاد که مهلتی را به من بده و به من قول بده که در این مهلت با هم نجنگیم تا ما در مورد خویش تصمیم بگیریم.
مسروق درخواست وی را قبول کرد و هر کدام در لشکرگاه خویش باقی ماندند تا مهلت ده روز سپری شد و در این فرصت، پسر بهروز که همراه وی آمده بود، روزی بر اسبش سوار شده بود که اسب رم کرد و او را به لشکرگاه حبشیها برد و آنها او را کشتند. هنگامی که تنها یک روز به پایان مهلت تعیین شده باقی مانده بود؛ بهروز دستور داد که کشتیها را آتش زدند و تمام لباسهای اضافی را هم سوزاندند و آذوقه زائد را به دریا ریختند. سپس بهروز خطبهای خواند و گفت: اما کشتیها را سوزاندم تا همگی بدانید که راه برگشتی وجود ندارد و لباسهای اضافی را آتش زدم تا اگر دشمنانش بر ما پیروز شدند؛ به عنوان غنیمت بر ندارند و آذوقههای اضافی را هم به دریا ریختم تا کسی طمع نکند که زنده خواهد ماند و از این غذاها استفاده خواهد کرد. پس اگر همراه من میجنگید و بر سختیها صبر میکنید؛ مرا آگاه سازید. آنها همگی گفتند: ما تا آخر به همراه تو میجنگیم که کشته شویم یا پیروز گردیم!
صبح روزی که مهلت داده شده به اتمام میرسید؛ وی سپاهیانش را آماده ساخته و آنها را به جنگ و صبر تحریض میکرد و به آنها دستور میداد که زه کمانهای خویش را محکم کنند و از جنگافزارهای خویش به خوبی استفاده کنند و در آن زمان یمنیها سلاح نشّاب[۱۹] در اختیار نداشتند و برای همین گفت: اگر به شما دستور دادم، همگی با هم با پنجگان[۲۰] تیراندازی کنید.
از سوی دیگر، مسروق در میان جمعی که از کثرت نمیشد ابتدا و انتهای آن را تشخیص داد؛ ظاهر شد و در این حال بر فیلی سوار شده بود که تا جدار بود و بین دو چشمانش یاقوتی سرخ رنگ به اندازه تخم مرغ خودنمایی میکرد. سپس او از فیل پیاده شد و سوار اسب گردید. پس از این بهروز، پنجگانی در کمان نهاد و به سربازانش گفت: پرتاب کنید و در یک لحظه همگی تیراندازی کردند. در این هنگام تیری پنج شعبه به پیشانی مسروق اصابت کرد و از اسب به زیر افتاد. از همان تیراندازی اوّل بسیاری از افراد لشکر مسروق کشته شدند و هنگامی که کشته شدن حاکمشان را دیدند؛ عقبنشینی کردند و حتی چنان ترسیده بودند که وقتی آنها را در دستههای پنجاه و شصت نفری اسیر میکردند و دستهایشان را به هم میبستند؛ از این کار جلوگیری نمیکردند. بهروز دستور داده بود که تا میتوانید سپاهیان حبشی را بکشید و از اعراب و حمیریها بگذرید و نکشید برای همین بیشتر حبشیها کشته شدند و فارسها غنیمتهای بیشماری از آنها به دست آوردند و بهروز آن قدر پیشروی کرد تا به صنعاء رسید و نیروهایش را به نقاط مختلف[۲۱] یمن فرستاد و بر آنها مسلط شد و این واقعه در سال ۵۷۵ میلادی بوده است[۲۲].
مسعودی میگوید: بهروز بر معدیکرب بن سیف تاجگذاری کرد و لباس بدنه[۲۳] و زیور آلات نقرهای را بر وی پوشانید و ارکان پادشاهیاش را در یمن مستحکم کرد و گزارشی از فتوحات خویش را به انوشیروان نوشت. پس از آن هیأتهایی برای تبریک گفتن نزد معدیکرب میآمدند که از اشراف و رؤسای عرب بودند و از جمله آنها عبد المطلب بن هاشم و امیة بن عبد شمس و خویلد بن أسد و ابو صلت الثقفی بودهاند. آنها به بزرگترین کاخ وی در شهر صنعاء که غمدان[۲۴] نامیده میشد؛ میآمدند و در حالی که شاهزادگان و درباریان در اطراف وی به احترام ایستاده بودند، هیأتها را به حضور میپذیرفت.
وقتی که بزرگان قریش وارد شدند، عبد المطلب بن هاشمحمد و ثنای پادشاه را گفت و معدیکرب بن سیف نیز به آنها خوش آمد گفت.
پس از آنکه معدیکرب پایههای حکومت خویش را در یمن مستحکم گردانید؛ تعدادی از حبشیها را به عنوان نیروهای محافظ خویش برگزید که با اسلحه در اطراف وی حرکت میکردند. در یکی از روزها که وی میخواست از قصر غمدان به سوی دشت و شکارگاه خویش برود؛ محافظان حبشیاش بر وی حمله کردند و او را به قتل رساندند. این حادثه چهار سال پس از پادشاهیاش بر یمن اتفاق افتاد و او آخرین پادشاه قحطانی بود که تعدادشان به سی و هفت نفر میرسید.
پس از آنکه معدیکرب در شکارگاه خویش به وسیله محافظان کشته شد، جانشین بهروز که به همراه جمعی از فارسیان در یمن به سر میبرد، حکومت بر یمن را به دست گرفت و فورا نامهای به بهروز نوشت و او را از حوادث با خبر کرد. در آن هنگام بهروز در دستگاه انوشیروان[۲۵] در مدائن تیسفون در سرزمین عراق به سر میبرد. او سریعا پادشاه را از جریان با خبر کرد و پادشاه او را به همراه چهار هزار نفر از درجهدارانش از راه خشکی به یمن فرستاد و به وی دستور داد که احدی از حبشیها و موفریها را که دارای اصل و نسب سیاهان باشد، زنده نگذارد.
بهروز به شهر صنعاء رسید و هیچ سیاه پوستی را ندید مگر آنکه او را کشت و پس از آن انوشیروان بهروز را به پادشاهی یمن گمارد تا این که در یمن در گذشت و به خاک سپرده شد[۲۶].
کلبی در این مورد میگوید: هنگامی که انوشیروان از مرگ بهروز آگاه شد، استوار دیگری به نام «وین» را که مردی جبار و مسرف بود، به سوی یمن فرستاد. و این در اواخر پادشاهی انوشیروان بود. پس از آنکه انوشیروان مرد و فرزندش هرمز به جای وی بر تخت نشست؛ وین را عزل و مروزان[۲۷] را به جای وی برگزید و هنگامی که فرزند هرمز، خسرو پرویز به پادشاهی رسید؛ نامهای به مروزان نوشت و گفت: هر کسی را که صلاح میدانی به جای خویش بگذار و پیش من بیا.
مروزان، پسرش، خور خسرو را جانشین خود کرد و به سوی مدائن حرکت کرد؛ اما در راه فوت کرد و جنازهاش به سوی خسرو پرویز حمل شد. پس از آنکه خسرو پرویز مطلع شد که خور خسرو به آداب و رسوم عربها رفتار میکند و اشعار آنها را میخواند؛ او را عزل کرد و بادان را جانشین وی کرد و او آخرین والی فارسیان در یمن بود[۲۸].
مسعودی در مورد مساحت و مرزهای یمن میگوید: سرزمین یمن عریض و طویل است.
حدّ آن از مکه تا موضع معروف به طلحة الملک هفت منزل است - و هر منزل پنج تا شش فرسخ است - و از صنعاء تا عدن هفت منزل است و از وادی وحا تا ما بین صحراهای حضرموت و عمان، بیست منزل است و وجه دیگر آن را دریای یمن که همان دریای هند و چین و قلزم است، تشکیل میدهد و تمام مساحت آن بیست در شانزده منزل - حدود صد در هشتاد فرسخ - میباشد[۲۹].
یعقوبی به شرح سواحل یمن پرداخته و میگوید که سواحل یمن عبارتند از: عدن در ساحل صنعاء، مندب، غلافقه، حردة، شرجة، حمضة، سرین، و حدّه یا حدیدة و میگویند که مناطق یمن مخلاف نامیده میشود و آنها هشتاد و چهار مخلاف هستند و آنگاه اسمهای آنها را میآورد و میگوید: اینها سرزمینها و مناطق مملکت یمن بودهاند. پادشاهان یمن در ابتدای صدارتشان بتپرستی میکردند تا این که احبار یهود به همراه «تبّع تبان أسعد» به دربار آنان آمدند و دین یهودیت را به آنها آموختند و آنان هم به دین یهودیت گرویدند و تورات تلاوت میکردند. آنها هیچگاه از سرزمین یمن خارج نمیشدند و تنها گاهی به بعضی از سرزمینهای مجاورشان شبیخون میزدند و پس از آن به مملکت خویش بازمیگشتند[۳۰].[۳۱]
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۳۷.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۳۰.
- ↑ سهیلی این مطلب را در الروض الانف که در شرح سیره است؛ بیان کرده و گفته است که ابرهه اهل یمن را تشویق میکرد که برای ساختن این کلیسا، سنگها و مرمرهای کاخ بلقیس را از فرسنگها راه به آنجا بیاورند.
- ↑ مجمع البیان، ج۱۰، ص۵۴۰-۵۴۲ و در سیره ابن هشام، ص۴۴-۵۲ که در شعر آخر آن آمده است: «ان کنت تارکهم و قبلتنا فامر ما بدا لک»؛ یعنی ای خدا! به هنگامی که آنها و قبله ما را دیدی، هر چه به نظرت رسید؛ بدان دستور بده. و کلینی به سندش از امام صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: خداوند عبد المطلب را به صورت امت واحدهای مبعوث میکند که در آن پادشاهان و بسیاری از پیغمبران هستند؛ زیرا او اولین کسی بود که قائل به «بداء» در مورد خداوند شد، در آن هنگامی که حلقه در کعبه را گرفته بود و میگفت: «یا ربّ إن نهلک فأمر ما بدا لک» ای خدا اگر ما هلاکت میشویم؛ پس هر آنچه که به نظرت رسید؛ بدان دستور بده «اصول کافی، ج۱، ص۴۴۷».
- ↑ امالی مفید، ص۳۱۲ و بحار الانوار، ج۱۵، ص۱۳۰ به نقل از امالی مفید و در امالی شیخ طوسی ۸۰-۸۲؛ حدیث ۱۲۰.
- ↑ روضة الکافی، ص۸۴ و علل الشرائع، ص۱۷۶.
- ↑ تفسیر قمّی، ج۲، ص۴۴۲.
- ↑ مجمع البیان، ج۱۰، ص۵۴۰-۵۴۲.
- ↑ علل الشرائع، ص۱۷۶.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۳۸ به نقل از ابن اسحاق و سیره ابن هشام، ج۱، ص۵۶.
- ↑ مروج الذهب، ج۲، ص۵۴.
- ↑ مروج الذهب، ج۲، ص۵۳ و ۲۷۴.
- ↑ «آیا ندیدی پروردگارت با پیلسواران چه کرد؟ آیا نیرنگ آنان را بیرنگ نکرد؟ و بر (سر) ایشان پرندگانی دستهدسته فرستاد که بر آنان سنگریزههایی از گلسنگ فرو میافکندند پس (خداوند) آنها را چون کاهبرگی نیم جویده کرد» سوره فیل، آیه ۱-۵.
- ↑ التبیان، ج۱۰، ص۴۱۱ و مجمع البیان، ج۵، ص۲۸۱ از سعید بن جبیر از ابن عباس.
- ↑ فی ظلال القرآن، ج۳۰، ص۲۵۱ و حسنین هیکل، حیاة محمد، ص۱۰۲.
- ↑ طه حسین، مرآة الاسلام، ص۲۹.
- ↑ فی ظلال القرآن، ج۲۹، ص۱۵۱-۱۵۳.
- ↑ این لقب عالمان مجوس بوده است و از اینجا معلوم میشود که این استشاره یک استفتای شرعی بوده است و آن این که آیا چیزی بر عهده پادشاه هست یا خیر؟
- ↑ کلمهای است فارسی که اصل آن نوش آب میباشد و به معنای مکنده آب بدن؛ یعنی خون میباشد.
- ↑ سلاحی ایرانی که تیری پنج شعبه بود.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۴۲-۱۴۷ و در آنجا شعری را از امیة بن الصلت ذکر کرده است که در این اشعار، خوشحالی عربها از آزاد شدن یمن از دست حبشیها به وسیله فارسها به چشم میخورد.
- ↑ سیرة المصطفی، ص۲۳.
- ↑ بدنة در اینجا به معنای لباسی شبیه زره است که مقداری بلندتر میباشد.
- ↑ غمدان بر وزن عثمان به کاخی گفته میشود که به وسیله یشرخ بن یحصب به چهار صورت قرمز و سفید و زرد و سبز ساخته شده است. در داخل این کاخ، قصری با هفت سقف ساخته شده است که هر دو سقف چهل ذراع (- ۲۰ متر!) از هم فاصله دارند و در بالاترین مجلس تختی از سنگ مرمر رنگارنگ ساخته شده و سقف آن هم با یک قطعه سنگ مرمر (؟!) بزرگ پوشیده شده است و بر روی هر کدام از ستونهای کاخ، مجسمهای از شیر نصب شده بود که باد از عقب آن داخل میشد و از دهانش خارج میشد و صدایی شبیه صدای غرش شیر از آن شنیده میشد (؟!) عثمان بن عفان دستور داد که این را خراب کنند. و مسعودی در مروج الذهب، ج۲، ص۲۲۹ مینویسد: من این کاخ را دیدم که ویران شده بود و به صورت تپه عظیمی از خاک در آمده بود به طوری که گویی کاخی در میان نبوده است!
- ↑ ابرهه در سال چهلم حکومت کسری (خسرو) در گذشت و یکسوم، بیست سال حکومت کرد و سپس مسروق سه سال و پس از آن معدیکرب چهار سال حکومت کردند و مجموع پادشاهی کسری (خسرو) چهل و هشت سال بوده است و جمع بین همه اینها جور در نمیآید.
- ↑ مروج الذهب، ج۲، ص۵۷-۶۲.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۱۷۱ و گمان میکنم که اسم این شخص مهروزان بوده است و مدت پادشاهی انوشیروان بر طبق آنچه که طبری گفته است (ج ۲، ص۱۷۲)؛ چهل و هشت سال بوده است.
- ↑ تاریخ طبری، ج۲، ص۲۱۵ و در تاریخ طبری، ج۳، ص۲۲۷، اسم وی به لفظ بادام ثبت شده است و این در معنای فارسی راجح است. او همان کسی است که رسول الله(ص) در عهد وی به پیامبری مبعوث شد و در آخر سال ششم هجری، رسول الله نامهای را به خسرو پرویز نوشت و او را به اسلام دعوت کرد. خسرو پرویز از این امر خشمگین شد و به بادام نوشت که رسول اللّه را در قید و بند به سوی او بفرستد. بادام افرادی را به مدینه فرستاد؛ ولی هنگامی که آنها به مدینه رسیدند؛ رسول الله(ص) به آنها گفت که خسرو پرویز به هلاکت رسیده است. آنها فورا به یمن بازگشتند و پس از مدتی که پیکی از مدائن آمد و خبر قتل خسرو پرویز را آورد؛ بادام و فارسهایی که با وی در یمن بودند؛ اسلام آوردند و مسلمان شدن خویش را به اطلاع رسول اللّه(ص) رساندند. رسول الله(ص) هم او را بر مقامش ابقا کرد و او هم چنان بر مقام خویش باقی بود تا این که رسول الله(ص) رحلت کردند. ر.ک: سیره ابن هشام، ج۲، ص۷۱.
- ↑ مروج الذهب، ج۲، ص۶۴.
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۰۰-۲۰۱ قبلا در مورد تعارض این نقل با آیات قرآن کریم سخن رفته است. قرآن کریم از قول هدهد میگوید: «إِنِّی وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِکهُمْ... وَجَدْتُها وَ قَوْمَها یسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ»؛ من زنی را دیدم که پادشاه آنهاست... و من دیدم که او و قومش به جای خدا، خورشیدپرستی میکنند. بلقیس هم گفت: «وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیمانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ»؛ من به همراه حضرت سلیمان به خدای عالمیان ایمان آوردهام. و مورخان نقل کردهاند که سلیمان بن داوود به مدت بیست سال بر یمن حکومت کرده است و سپس پسرش ارحبعم بن سلیمان بر آن حکومت کرده است و بلقیس حدود هفتصد سال قبل از تبّع تبان اسعد و ده پادشاه قبل از وی بوده است. به نظر میرسد که این خبر از اسرائیلیات است.
- ↑ یوسفی غروی، محمد هادی، تاریخ تحقیقی اسلام، ج۱، ص۱۷۳-۱۸۶.