بحث:جنگ احد در تاریخ اسلامی
پیش از شروع نبرد
جنگ احد دومین جنگ بزرگی است که قریشان علیه اسلام به پا کردند. این جنگ در ماه شوال سال سوم هجرت و بعد از گذشت شانزده ماه از جنگ بدر روی داده است.
موقعیت جغرافیایی احد
احد در پنج کیلومتری شمال شهر مدینه قرار دارد. همه راهها برای نفوذ بیگانگان به شهر مدینه صعب العبور بود. در یک بخش، نخلستانهای شهر قرار داشت که عبور و مرور را سخت میکرد. بخشهای بزرگی از بیابانهای اطراف مدینه نیز از گدازههای آتش فشان پر بود که به آن «حرة» میگفتند، عبور از آن هم مشکل بود. تنها راه سهل و ممکن، در کنار کوه احد قرار داشت که یک منطقه باز و زراعی بود[۱].[۲]
آمادگی و لشکرکشی کفار
قریشیان بیشتر از یک سال به صور مختلف برای این جنگ مقدمات میچیدند. به طور مثال مدتها به هیچ کس اجازه ندادند در عزای کشتگان بدر گریه کند تا با این کار، حقد و کینه و غیظ و غضب بازماندگان بدر را زنده نگه دارند[۳].
یهودیان هم این جنگ را میخواستند. بنابراین برای برپایی آن میکوشیدند. از جمله کعب بن الاشرف که دشمنی شدیدی با اسلام و پیامبر داشت، بار دیگر به مکه رفت و با خود چهل تن یا بیشتر از یهودیان را همراه، برده بود. کعب بن الاشرف هم شاعر بود، و هم بسیار ثروتمند که از هر دو قدرت خود، برای تخریب اسلام و مقابله با پیامبر استفاده میکرد[۴]. این بار هم در رثای کشتگان بدر شعر سروده بود، در اجتماعات قریش میخواند، آتش نهفته کینهها را افروخته میکرد[۵]. کعب و یهودیانی که وی را در این سفر همراهی کرده بودند، با مردان قریش در مکه بر ضد پیامبر همپیمان شدند[۶].
ابوعامر مشهور به راهب که بعدها لقب فاسق گرفت نیز با پنجاه نفر از قبیله خویش به قریش پیوسته بودند، آنها را برای این جنگ تشویق میکردند و وعده میداد که در برخورد با سپاه اسلام، قبیله او خزرج به کمکش خواهند آمد[۷]. در پنجم شوال، مشرکان به «عُریض» ناحیهای در نزدیکی احد رسیدند و چارپایانشان را در مزارع آنجا برای چرا رها کردند[۸]. پیامبر نیز با لشکر هزار نفری مسلمانان، از مدینه بیرون آمد.[۹]
وضعیت سپاه کفر و اسلام
قریش به طور کامل و جدی برای این جنگ آماده شده بود. از جمله همه سودی که از سفر تجاری قبل از جنگ بدر برده بود تا بیست و پنج هزار دینار طلا به پیشنهاد ابوسفیان، برای خرج جنگ ذخیره کرده بود[۱۰].
در آن روز سه هزار سرباز از قریشیان و قبایل بدوی هم پیمان آنها برای شرکت در این جنگ به میدان آمده بودند که هفت صد تن از آنها زره به تن داشتند. دویست اسب و سه هزار شتر و ساز و برگ نظامی کامل و زنانی برای ساز و آواز و سرگرمی و تشویق و تحریض سربازان در جنگ به همراه داشتند[۱۱]، حتی ابوسفیان زن خود هند را - که در همین جنگ آکلة الأکباد (جگرخواره) نام گرفت - به همراه زنان دیگر به میدان رزم آورده بود[۱۲]. عتبة بن ربیعه (پدر هند)، شیبه (عموی هند) و ولید (برادر هند) و پسر هند که او هم مثل پدر بزرگش عتبه نام داشت در جنگ بدر کشته شده بودند[۱۳]. او در اثناء جنگ با خواندن اشعاری در انتقام گرفتن از اقوام کشته شدهاش، میکوشید تا با شعلهورتر ساختن آتش کینه و حس انتقامجویی، جنگ را به پیروزی برساند[۱۴].
اما وضعیت سپاه اسلام به شکل دیگری بود. بر مبنای تحقیقات انجام شده[۱۵]، لشکر اسلام در جنگ احد، خود به چند دسته تقسیم میشد که قرآن به همه آنها تصریح میکند: دسته اول افراد ضعیف الایمان و منافقانی بودند که با عبدالله بن اُبی[۱۶] از همراهی پیامبر سر باز زدند و صحنه را در همان وسط راه یا صبح روز جنگ[۱۷] ترک کردند[۱۸].
دسته دوم مؤمنانی بودند که قرآن آنها را به این شکل توصیف میکند: ﴿وَمِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الْآخِرَةَ﴾[۱۹] اینها کسانی بودند که در صفوف منظم برای جنگ آماده شده بودند[۲۰] و خدای متعال بعد از شکست عمومی مسلمانان در مورد آنها مرحمت ویژهای نازل کرد و غم و اندوه شکست را از آنها دور کرده و آرامش و خوابی راحت بر آنها فرو فرستاده است[۲۱]. حتی از گناه فرار آنها وعده مغفرت فرمود[۲۲].
دسته سوم نیز کسانی بودند که خدای متعال میفرماید: ﴿مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الدُّنْيَا﴾[۲۳] و بعد از اینکه (در احد) پیروز شدند و آنچه مطلوبشان بود را مشاهده کردند، سستی ورزیدند[۲۴]. از همینها بودند کسانی که خدای متعال میفرماید: «گروه دیگری (در شب جنگ) در فکر جان خویش بودند؛ (و خواب به چشمانشان نرفت) آنها گمانهای نادرستی - همچون گمانهای دوران جاهلیت - درباره خدا داشتند!»[۲۵] که به اتفاق همه مفسران، برای بیان حال منافقین و افراد ضعیف الایمان داخل در میان سربازان اسلام، در جنگ احد نازل شده است که غیر از حفظ منافع دنیایی خود هیچ هم و هدفی نداشتهاند، حتی آن وقت که به دین خدا گرویده بودند در فکر و خیال همین منافع بودند، در نتیجه مادامی که از دین بهرهای داشتند دین داشتند، از آن دم میزدند، همین که منافعی برایشان نداشت، بلکه به منافع دنیاییشان لطمه میزد ممکن بود از آن روی برگرداندند[۲۶]. البته اینها کسانی هستند که در تاریخ چندان شناخته نشده و پنهان ماندهاند.[۲۷]
روز نبرد و آغاز درگیری
پرچمداران دو سپاه
مسلمانان صبح روز جمعه به همراهی پیامبر به سمت احد حرکت کردند. قریش نیز از قبل در پای کوه احد اردو زده بود. دو سپاه در دامنه و صحرای مقابل کوه احد مستقر شدند و اول صبح شنبه در مقابل یکدیگر صفآرایی کردند. در پانزدهم شوال سال سوم هجرت صبحگاهان جنگ احد در گرفت.
در این جنگ در جانب اسلام سه پرچم (لواء) بر پا بود؛ مهاجران یک پرچم داشتند با پرچمداری مصعب بن عمیر، انصار پرچمی مجزا داشتند و پرچم سوم یا لواء اعظم که پرچم اصلی سپاه اسلام بود مثل همیشه در دست امیرالمؤمنین(ع) قرار داشت[۲۸]. در جانب مشرکان تیره عبدالدار پرچمدار قریش بودند. آنها خاندانی هستند که پرچمداری جنگهای قریش را به عهده داشتهاند و بزرگ آنان از شجاعان نامدار قریش بود. ابوسفیان برای اینکه آنها را بر سر غیرت بیاورد گفت: ما در جنگ بدر به خاطر کشته شدن پرچمدار و بر زمین خوردن پرچم، شکست خوردیم. اگر نمیتوانید پرچم را آن طور که باید نگه دارید، آن را به دست دیگران بسپاریم! گفتند: خواهی دید که ما چگونه پرچمداری کنیم[۲۹].[۳۰]
نقش جانشین پیامبر در میدان احد
اولین پرچمدار طلحه بن ابی طلحه بود که از بزرگان و شجاعان قریش محسوب میشد. او را «کبش الکتیبه»[۳۱] میگفتند[۳۲]. طلحه بعد از اینکه پرچم را به دست گرفت فریاد زد: ای یاران محمد! شما گمان میکنید که ما را به شمشیرهای خودتان به جهنم میفرستید، ما با شمشیرهای خودمان شما را به بهشت. آیا کسی هست که با شمشیرش مرا به جهنم روانه کند یا من او را به بهشت؟! روشن است که در برابر پرچمدار سپاه دشمن، باید پرچمدار سپاه اسلام به مقابله برود. علی(ع) در جواب طلحه فریاد بر آورد: قسم به آن کس که جانم در دست اوست، من دست از تو برنمیدارم تا تو را با شمشیرم به جهنم بفرستم یا تو مرا به بهشت بفرستی!
دو پرچمدار در مقابل هم قرار گرفتند. طلحه ضربهای زد که اثری نکرد؛ اما امیرالمؤمنین(ع) با یک ضربه فرق او را شکافت و شمشیر از کلاهخود نفوذ کرده تا گردن پیش رفت. طلحه بر زمین افتاده و کشته شد[۳۳]. و این یک لطمه بزرگ برای دشمن محسوب میشد. پیامبر با کشته شدن طلحه تکبیر گفت، همه مسلمانان به پیروی از ایشان تکبیر گفتند[۳۴].
پس از طلحه، یک به یک پرچمداران بنوعبدالدار به میدان مبارزه با علی(ع) آمدند. پرچم جنگ به دست برادر طلحه یعنی عثمان بن ابی طلحه افتاد. با آمدن او به میدان، پیامبر امیرالمؤمنین(ع) را برای نبرد با وی فرستاد. علی(ع) او را برای مبارزهطلبید و در این مقابله ضربهای را به او وارد ساخت که از پا درآمد و او هم به دست امیرالمؤمنین(ع) کشته شد[۳۵].
سپس مسافع بن طلحه که پدر و دو عمویش به دست علی(ع) کشته شده بودند، پرچم را بلند کرد و پس از او برادرش جلاس بن طلحه علم کفر را برداشت و بعد از وی برادر دیگرش کلاب بن طلحه پرچمدار میدان شد که همگی به دست علی(ع) کشته شدند. پس از آنها حارث بن طلحه علمدار میدان شد تا انتقام خویشانش را بگیرد که وی نیز در پی پدر و دو عمو و برادرانش کشته و راهی دوزخ شد.
بعد از خانواده ابی طلحه، نوبت به أرطاة بن عبد شرحبیل رسید. وی نیز که از همین طائفه بود که به دست علی(ع) به هلاکت رسید. بعد از او دو جنگجوی دیگر از همین قبیله به نوبت پرچمدار میدان شدند که پشت سر هم به دست امیرالمؤمنین(ع) کشته شدند.
بالاخره نوبت به آخرین علمدار لشکر دشمن رسید که غلامی حبشی با نام صواب بود. او نیز توسط علی بن ابی طالب از پای درآمد و کشته شد[۳۶]. اینجا بود که سپاه مشرکان، فرار را بر قرار ترجیح داده و روی به هزیمت نهادند و جنگ به دست امیرالمؤمنین(ع) و به پیروزی اهل اسلام پایان یافت.
قریش که انتظار نداشت در مدت کوتاهی همه پرچمداران دلاور خود را از دست بدهد، گرفتار ترس و رعبی زمینگیر کننده شده که آنها را از هم پاشید و نصرت الهی به همت امیرالمؤمنین(ع) بار دیگر برای مؤمنین تحقق یافت[۳۷].
امیرالمؤمنین(ع) در احتجاجهای خود در شورای شش نفری که جهت تعیین خلیفه تشکیل گردیده بود، فرمود: شما را به خدا سوگند میدهم آیا در میان شما کسی جز من هست که نه نفر از پرچمداران بنی عبدالدار را در (جنگ احد) از میان برداشته است؟ سپس امام افزود: و غلام آنان به نام «صؤاب) که هیکلی بس درشت داشت، به میدان آمد و در حالی که دهانش کف کرده و چشمانش سرخ گشته بود، میگفت: به انتقام اربابانم، جز «محمد» را نمیکشم! شما با دیدن او جاخورده و خود را کنار کشیدید؛ ولی من به جنگ او رفتم. ضرباتی بین من و او رد و بدل شد، سرانجام با آخرین ضربتی که بر او وارد کردم، از کمر دو نیم شد. اعضای شورا، همگی سخنان حضرت علی(ع) را شنیده و تصدیق کردند[۳۸].
کشتههای دشمن را تا بیست و دو یا سه تن گفتهاند[۳۹]، که نیمی از آنها را چنان که آوردیم به نام امیرالمؤمنین(ع) ثبت کردهاند[۴۰].[۴۱]
فرار دشمن و غفلت مسلمانان
با کشته شدن پرچمداران قریش، لشکر دشمن شکست خورده و پا به فرار گذاشتند[۴۲]. بنابراین هنگامی که مسلمانان فرار دشمن را از معرکه جنگ دیدند، طبق رسم عرب جاهلی و برخلاف فرمایش پیامبر، تنگه احد را ترک کرده و به طمع کسب غنائم بیشتر بر یکدیگر سبقت گرفتند و از خیال جنگ فارغ شده و انسجام نظامی خود را از دست دادند.
دشمن از این غفلت سپاه اسلام استفاده کرد. یک دسته دویست نفری سوارهنظام، به ریاست عکرمة بن ابی جهل کوه احد را دور زدند و از پشت سر به مسلمانانی که نظم صفوف خود را بههم ریخته به جمع غنائم مشغول بودند حملهور شدند.
از این لحظه، وضع جنگ به کلی عوض شد. سربازان مسلمان فرار را بر قرار ترجیح دادند، ارتباط پیامبر با افراد سپاه قطع گردید و مسلمانان بعد از پیروزی سهل و آسان خویش، شکستی سخت خوردند. اکثراً زخمی و یا کشتار شدند و حدود هفتاد نفر از مجاهدان اسلام، از جمله حمزه بن عبدالمطلب - عموی پیامبر - و مصعب بن عمیر - معلم قرآن و پرچمدار مهاجران - به شهادت رسیدند.[۴۳]
فراریان سپاه اسلام
در این میان منافقی فریاد برآورد که «أَلَا إِنَّ مُحَمَّداً قَدْ قُتِلَ»: آگاه باشید که پیامبر کشته شد! سیرهنویسان میگویند: شیطان این فریاد را برآورد که این سخن در واقع پوششی برای وجود منافقانی است که در لشکر اسلام حضور داشتند. لشکر مسلمانان به کوههای اطراف بالا رفته یا به دوردستها گریختند[۴۴]. ساعتی بعد کسی از آن منافقان که به پشت صخرههای کوه گریخته و پنهان شده بودند، میگفت: ای کاش کسی را میداشتیم تا به نزد عبدالله بن ابی بفرستیم که او از ابی سفیان برایمان امان بگیرد! آنگاه فریاد زد: هان ای مهاجران در انتظار چه هستید؟ محمد کشته شده! به سوی اقوام (مکی) خود (یعنی لشکر ابی سفیان) برگردید؛ وگرنه میآیند و شما را میکشند![۴۵].
از آن میان میتوان به گریختن عثمان و بازگشت او بعد از سه روز اشاره کرد[۴۶]. خلیفه دوم خود اقرار به فرار از جنگ احد کرده است[۴۷]. خلیفه اول به گفته خودش از فرار در نبرد احد مستثناء نبوده است[۴۸].
انس بن مالک نقل میکند: عمویم (انس بن نضر)، عمر و طلحة بن عبیدالله را دید که با گروهی از مهاجرین و انصار در بلندی کوه در پس صخرهای نشسته و دست روی دست گذاشتهاند. پرسید: چرا نشستهاید؟ گفتند: محمد کشته شده است. انس در جواب گفت: پس از پیامبر با زندگی چه میکنید؟ برخیزید و مانند پیامبر خدا به مقابل دشمن بروید و کشته شوید![۴۹].[۵۰]
رفتن به حمراء الاسد
فردای آن روز از سوی رسول خدا (ص) اعلام شد مسلمانانی که روز گذشته در جنگ احد شرکت داشتند، آماده حرکت به سوی مکه و تعقیب دشمن شوند[۵۱]. این تصمیم برای بازداشتن قریش از حمله مجدد به مدینه، اتخاذ شد. حضرت تا منطقهای به نام "حمراء الأسد" در هشت میلی مدینه رفت و سه روز در آنجا ماند. سپس به مدینه مراجعت فرمود[۵۲]. پیامبر (ص) با این اقدام، موفق شد کفار قریش را از حمله مجدد به مدینه بازدارد[۵۳].[۵۴]
سرچشمه وقوع جنگ
هنگامی که قریش در جنگ بدر شکست خوردند و با دادن هفتاد کشته، و هفتاد اسیر به مکه مراجعت کردند، ابوسفیان به مردم مکه اخطار کرد نگذارند زنان بر کشتههای بدر گریه کنند؛ زیرا اشک چشم، اندوه را از بین میبرد، و عداوت و دشمنی را نسبت به محمد از قلبهای آنان زایل میکند. ابوسفیان خود عهد کرده بود مادام که از قاتلان جنگ بدر انتقام نگیرد، با همسر خود همبستر نشود! به هر حال طایفۀ قریش با هر وسیلهای که در اختیار داشتند، مردم را به جنگ با مسلمانان تحریک میکردند و فریاد «انتقام، انتقام» در شهر مکه طنینانداز بود. در سال سوّم هجرت، قریش به عزم جنگ با پیامبر، با سه هزار سوار و دو هزار پیاده، با تجهیزات کافی از مکه خارج شدند، و برای اینکه در میدان جنگ بیشتر استقامت کنند، بتهای بزرگ و زنان خود را نیز با خود حرکت دادند.[۵۵]
پیغمبر(ص) با مسلمانان مشورت میکند
در همان روز که نامۀ عباس به پیامبر(ص) رسیده بود، چند نفر از مسلمانان را دستور داد که به راه مکه و مدینه بروند و از اوضاع لشکر قریش اطلاعاتی بهدست آورند. دو بازرس محمد(ص) که برای کسب اطلاع رفته بودند، طولی نکشید برگشتند، و چگونگی قوای قریش را به پیغمبر(ص) رساندند، و گفتند که این سپاه نیرومند تحت فرماندهی خود ابوسفیان است. پیامبر(ص) پس از چند روز، همۀ اصحاب و اهل مدینه را دعوت کرد و برای رسیدگی به این وضع جلسهای تشکیل داد، و موضوع دفاع را آشکارا با آنها در میان گذاشت، سپس در اینکه در داخل مدینه به پیکار دست زنند، و یا اینکه از شهر خارج شوند، با مسلمانان به مذاکره پرداخت، عدهای گفتند که از مدینه خارج نشویم، و در کوچههای تنگ شهر با دشمن بجنگیم؛ زیرا در این صورت حتی مردان ضعیف و زنان و کنیزان نیز به لشکر میتوانند کمک کنند. عبدالله بن ابی بعد از گفتن این سخنان اضافه کرد: ای رسول خدا! تاکنون هیچ دیده نشده است ما داخل حصارها و درون خانۀ خود باشیم، و دشمن بر ما پیروز شود! این رأی بخاطر وضع خاص مدینه در آن روز مورد توجه پیغمبر(ص) هم بود، او نیز میخواست در مدینه توقف کنند و در داخل شهر با قریش به مقابله پردازند، ولی گروهی از جوانان و جنگجویان با این رأی مخالف بودند، سعد بن معاذ و چند نفر از قبیلۀ اوس، برخاسته گفتند: ای پیامبر! در گذشته کسی از عرب قدرت اینکه در ما طمع کند نداشته است، با اینکه در آن موقع ما مشرک و بتپرست بودیم، و هم اکنون که تو در میان ما هستی، چگونه میتوانند در ما طمع کنند، نه، حتماً باید از شهر خارج شده با دشمن بجنگیم، اگر کسی از ما کشته شود شربت شهادت نوشیده است، و اگر هم کسی نجات یافت به افتخار جهاد در راه خدا نائل شده است. اینگونه سخنان و حماسهها طرفداران خروج از مدینه را بیشتر کرد بهطوری که طرح عبدالله بن ابی در اقلیت افتاد. خود پیغمبر(ص) با اینکه تمایل به خروج از مدینه نداشت به این مشورت احترام گذاشت و نظریه طرفداران خروج از مدینه را انتخاب کرد و با یک نفر از اصحاب برای مهیا کردن اردوگاه از شهر خارج شد و محلی را که در دامنه کوه احد از جهت شرایط نظامی موقعیت حساسی داشت برای اردوگاه انتخاب فرمود.[۵۶]
مسلمانان برای دفاع آماده میشوند
آن روز، روز جمعه بود که پیامبر(ص) این مشورت را به عمل آورد، پس از آن برای ادای خطبه نماز جمعه ایستاد، بعد از حمد و ثنای خداوند یکتا، مسلمانان را از نزدیک شدن سپاه قریش آگاه ساخت و فرمود: «اگر شما با جان و دل برای جنگ آماده باشید و با چنین روحیهای با دشمنان بجنگید خداوند بهطور یقین پیروزی را نصیبتان میکند» و در همان روز با هزار نفر از مهاجر و انصار رهسپار اردوگاه شدند. پیغمبر(ص) شخصاً فرماندهی لشکر را به عهده داشت، و قبل از آنکه از مدینه خارج شوند دستور داد سه پرچم ترتیب دهند، یکی را به مهاجران و دو تا را به انصار اختصاص داد. پیامبر فاصله میان مدینه و احد را پیاده پیمود، و در طول راه از صفوف لشکر سان میدید و به دست خود صفوف لشکر را مرتب و منظم میساخت، تا در یک صف راست و مستقیم حرکت کنند. پیغمبر اکرم(ص) هنوز به احد نرسیده بود که ضمن بازدید لشکر گروهی را در میان آنها دید که هرگز ندیده بود، پرسید اینها کیستند؟ عرض کردند عدهای از یهودند که با عبدالله ابن ابی هم پیمان بودهاند، و بدین مناسبت به یاری مسلمانان آمدهاند، حضرت تأملی کرد و فرمود: «برای جنگ با مشرکان از مشرکان نتوان یاری گرفت، مگر اینکه مسلمان شوند» یهود این پیشنهاد را قبول نکردند، و همگی به مدینه بازگشتند، و به این ترتیب از قوای یک هزار نفری پیامبر(ص) سیصد تن کم شد. به هر حال پیامبر پس از تصفیۀ لازم، با قوای خود که هفتصد نفر بودند به پای کوه احد رسید، بعد از ادای نماز صبح صفوف مسلمانان را آراست. عبدالله ابن جبیر را با پنجاه نفر از تیراندازان ماهر، مأمور ساخت در دهانۀ شکاف کوه قرار گیرند، و به آنها اکیداً توصیه کرد که در هر حال از جای خود تکان نخورند و پشت سر سپاه را حفظ کنند، و فرمود حتی اگر ما دشمن را تا مکه تعقیب کنیم و یا اگر دشمن ما را شکست داد و ما را تا مدینه مجبور به عقبنشینی کرد، باز هم از سنگرگاه خود دور نشوید. از آن طرف ابو سفیان، خالد بن ولید را با دویست سرباز زبده، مراقب این گردنه کرد و دستور داد در کمین باشید تا وقتی که سربازان اسلام از این درّه کنار بکشند، آنگاه بلافاصله لشکر اسلام را از پشت سر مورد حمله قرار دهید.[۵۷]
جنگ شروع شد
دو لشکر در مقابل یکدیگر صفآرایی کرده، مهیای جنگ شدند. این دو سپاه هر کدام به نوعی مردان خود را بجنگ تشویق میکردند. ابوسفیان به نام بتهای کعبه و جلب توجه زنان زیبا، جنگجویان خود را بر سر ذوق و شوق میآورد! اما پیامبر اسلام(ص) به نام خدا و مواهب الهی مسلمانان را به جنگ تشویق مینمود. اینک، صدای «الله اکبر الله اکبر» مسلمانان تمام جلگه و دامنه احد را پر کرده است. و در طرف دیگر میدان، زنان و دختران قریش، برای تحریک عواطف و احساسات جنگجویان قریش، اشعاری را گویا با دف و نی میخوانند. پس از شروع جنگ، مسلمانان با یک حمله شدید توانستند، لشکر قریش را در هم بشکنند، آنها پا به فرار گذاردند، و سربازان اسلام به تعقیب آنها پرداختند. خالد بن ولید که شکست قریش را قطعی دانست خواست از راه دره خارج شود و مسلمانان را از پشت سر مورد حمله قرار دهد ولی تیراندازان آنها را مجبور به عقبنشینی کردند. این عقبنشینی قریش باعث شد جمعی از تازه مسلمانان به خیال اینکه دشمن شکست خورده است برای جمعآوری غنائم یک مرتبه پستهای خود را ترک کنند، و حتی تیراندازانی که در بالای کوه ایستاده بودند، سنگر خود را ترک گفتند و به میدان جنگ ریختند، و هر قدر عبدالله بن جبیر دستور پیغمبر(ص) را متذکر شد به جز عده کمی که عددشان حدود ده نفر بود، در جایگاه حساس خود نایستادند. نتیجه مخالفت دستور پیامبر(ص) این شد که «خالد بن ولید» با دویست نفر دیگر که در کمین بودند چون شکاف کوه را از پاسداران خالی دیدند، به سرعت بر سر عبدالله ابن جبیر تاختند و او را با یارانش کشتند، و از پشت سر به لشکر اسلام حمله آوردند. ناگهان مسلمانان از هر طرف خود را زیر شمشیر دشمن دیدند، نظم و هماهنگی آنها از میان رفت، فراریان لشکر قریش همین که اوضاع را چنین دیدند، برگشتند و مسلمانان را دایرهوار در میان گرفتند. در همین موقع افسر شجاع اسلام حمزه سیدالشهداء با بعضی دیگر از یاران شجاع پیامبر شربت شهادت نوشیدند، و جز عده معدودی که پروانهوار اطراف رهبر خود را گرفته بودند بقیه از وحشت پا به فرار گذاشتند.
در این جنگ خطرناک آنکه بیش از همه فداکاری میکرد و هر حملهای که از جانب دشمن به پیغمبر میشد دفع مینمود، علی ابن ابیطالب(ع) بود. علی(ع) با کمال رشادت میجنگید، تا اینکه شمشیرش شکست، پیغمبر(ص) شمشیر خود را که موسوم به «ذوالفقار» بود، به علی(ع) داد. سرانجام پیغمبر(ص) در جایی سنگر گرفت، و علی(ع) همچنان از او دفاع میکرد، تا آنکه طبق نقل بعضی از مورخان بیش از شصت زخم به سر، صورت و بدن او وارد آمد، و در همین موقع بود که پیک وحی به پیامبر عرضه داشت: ای محمّد(ص)! معنای مواسات همین است، پیغمبر فرمود: «علی(ع) از من است و من از اویم» و جبرئیل افزود: و من هم از هر دوتای شما! امام صادق(ع) میفرماید: پیامبر(ص) پیک وحی را میان زمین و آسمان مشاهده کرد که میگوید: «لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ وَ لَا فَتَى إِلَّا عَلِيٌّ». در این اثنا فریادی برخاست که محمد کشته شد! انتشار این خبر به همان اندازه که در روحیه بتپرستان اثر مثبت داشت در میان مسلمانان تزلزل عجیبی ایجاد کرد، جمعی که اکثریت را تشکیل میدادند به دست و پا افتاده و از میدان جنگ به سرعت خارج میشدند، حتی بعضی در این فکر بودند که با کشته شدن پیامبر از آئین اسلام برگردند و از سران بتپرستان امان بخواهند، اما در مقابل آنها اقلیتی فداکار و پایدار همچون علی(ع) و ابودجانه و طلحة و بعضی دیگر بودند که بقیه را به استقامت دعوت میکردند از جمله «انس بن نضر» به میان آنها آمد و گفت: ای مردم اگر محمد(ص) کشته شد، خدای محمد کشته نشده، بروید و پیکار کنید و در راه همان هدفی که پیامبر کشته شد، شربت شهادت بنوشید، پس از ایراد این سخنان به دشمن حمله نمود تا کشته شد، ولی به زودی روشن گردید که پیامبر زنده است و این خبر اشتباه بوده است یا دروغ[۵۸].
غزوه أحد
روزهای پس از جنگ بدر بر قریش و مشرکان سخت و دشوار گذشت. پیامبر(ص) در مدینه، کار تربیت انسانها و سامان دادن دولت را همچنان ادامه میداد؛ زیرا آیات الهی پیدرپی نازل میگشت و دستورات زندگی و سلوک و رفتار انسان را تشریع میکرد و رسول خدا(ص) به شرح و توضیح این تعالیم میپرداخت و احکام را اجرا میکرد و مردم را به اطاعت و فرمانبرداری خدا رهنمون میگشت. مشرکان مکه و همپیمانان آنها، به عللی چند، دست به کار آتشافروزی جنگ جدیدی بر ضد اسلام شدند تا شاید بتوانند کابوس شکست بدر را از یاد ببرند و آتش حقد و کینهای را که در دل ابو سفیان رئیس خاندان اموی و زاری زنان و طمعورزیهای بازرگانی که تمام راههای امن بازرگانی خود را از دست داده بودند، عوامل دیگر در این راستا بهشمار میآمدند.
هدف از جنگ این بود که مسلمانان را به ضعف بکشانند و راههای بازرگانی شام را امنیت ببخشند و به رشد روزافزون نیروهای نظامی مسلمانان پایان دهند تا مکه را از خطر اشغال و نابودی شرک، دور نگاه دارند. از دیگر اموری که در تدارک این جنگ دخالت داشت، تحریکات یهودیان و منافقان مدینه برای تهاجم به این شهر و نابود ساختن اسلام بود.
عباس بن عبدالمطلب طی نامهای بهسرعت پیامبر اکرم(ص) را از متحد شدن قریش برای جنگ و تدارک سازوبرگ و نیروی آنها باخبر ساخت؛ زیرا قریش قبایل دیگر را به کمک فراخوانده بودند و برای دامنزدن به آتش جنگ و تصمیم بر قتل و کشتار، ترفندهای متعددی نظیر به همراه آوردن زنان، اتخاذ کرده بود. این نامه بصورت سرّی به پیامبر رسید و پیامبر این خبر را از مسلمانان نهان داشت تا موضوع روشن و توان و امکانات لازم را مهیا سازد.
سپاه بزرگ شرک به مدینه نزدیک شد. رسول اکرم(ص) نخست، «انس» و «مونس» پسران فضاله و سپس حباب بن منذر را برای کسب اطلاع از وضعیت دشمن، نهانی به منطقه اعزام نموده بود. اخبار و اطلاعات بهدست آمده توسط حباب با نامه عباس و اطلاعات پسران فضاله همخوانی داشت. بدینترتیب، تعدادی از مسلمانان که رسول خدا(ص) آنان را در جریان این خبر قرار داده بود از بیم غافلگیری دشمن، در کمال احتیاط و مراقبت، همچنان این خبر را نهان داشتند.
رسول خدا(ص) پس از آنکه اعلان فرمود قریش به قصد جنگ به این دیار آمده، با یاران خویش به مشورت نشست. آنان در مورد سنگر گرفتن در مدینه و رویارویی با دشمن در بیرون شهر، دیدگاههای گوناگونی ارائه دادند.
البته برای پیامبر اکرم(ص) برنامهریزی و تصمیمگیری قبلی و مستقل دشوار نبود، امّا آن حضرت با این کار میخواست مسؤلیت و تأثیرگذاری مسلمانان در تصمیمگیریها را به آنان گوشزد کند.
رسول گرامی اسلام(ص) پس از برگزاری نماز جمعه بر فراز منبر رفت و خطبه خواند و مردم را موعظه کرد و به اطاعت الهی یادآور ساخت و به تلاش و کوشش و صبر و شکیبایی فرمان داد، پس از فرود آمدن از منبر داخل خانه خود شد و زره پوشید. این کار احساسات مسلمانان را برانگیخت و آنها را به شدّت تکان داد و پنداشتند با نظردادن خود، رسول خدا(ص) را به بیرون رفتن از مدینه وادار کردهاند؛ ازاینرو، عرضه داشتند: «ای رسول خدا! ما هیچگاه با نظر شما مخالفت نخواهیم کرد، هرگونه مصلحت میدانی عمل نما» پیامبر(ص) فرمود: هرگاه پیامبری زره بر تن کرد، سزاوار نیست بیآنکه نبرد کند، آن را از تن بیرون آورد.[۵۹]
پیامبر اکرم(ص) به اتفاق هزار رزمنده مسلمان از شهر خارج شد و برای نبرد با مشرکان، از یهودیان درخواست کمک]ننمود و فرمود: از مشرکان بر ضد مشرکان یاری نخواهید.[۶۰] ولی منافقان قادر بر نهان ساختن حقد و کینه خود نبودند. عبداللّه بن ابی به اتفاق سیصد تن از همراهان خود، از سپاه رسول خدا(ص) کناره گرفت و تنها هفتصد تن با پیامبر(ص) باقی ماندند درصورتیکه سپاهیان دشمن را تعدادی بیش از سه هزار نفر[۶۱] تشکیل میداد.
مشرکان برای جنگی که بهسرعت دامن زده شد، صفآرایی کردند ولی دیری نپایید که سپاه شرک پا به فرار گذاشت و چیزی نمانده بود که زنانشان به اسارت مسلمانان درآیند. پیروزی مسلمانان در میدان کارزار بهخوبی روشن بود. امّا شیطان برخی از تیراندازانی را که رسول خدا(ص) بر فراز کوه تعیین کرده بود، به وسوسه انداخت؛ درصورتیکه پیامبر بدانان سفارش فرموده بود نتیجه جنگ هرچه باشد، تا زمانی که فرمان جدیدی از آن حضرت دریافت نکردهاند، آن محل را ترک نکنند، ولی از فرمان رسول اکرم(ص) نافرمانی کرده و در پی بهدستآوردن غنایم، سنگرهای خود را ترک کردند. سپاه مشرکان یکبار دیگر به فرماندهی خالد بن ولید از گذرگاهی که رسول خدا(ص) از ترک آن نهی فرموده بود، بر مسلمانان یورش بردند.
مسلمانان از این رخداد سراسیمه گشته و جمعیت آنها پراکنده شد و نیروهای فراری و شکستخورده قریش دیگربار به جنگ بازگشتند و تعداد انبوهی از مسلمانان به شهادت رسیدند و مشرکان خبر کشته شدن پیامبر اکرم(ص) را منتشر ساختند و اگر پایمردی علی بن ابی طالب و حمزة بن عبد المطلب و سهل بن حنیف و اندک افرادی که در میدان کارزار ثابتقدم ماندند، نبود مجموعههایی از سپاه دشمن به وجود مقدس پیامبر(ص) دست مییافتند؛ زیرا بقیه سپاه مسلمانان که برخی از بزرگان صحابه نیز در جمع آنان وجود داشتند، از صحنه گریختند[۶۲] تا آنجا که یکی از آنان در اندیشه بیزاری جستن از اسلام برآمد و اظهار داشت: کاش پیکی نزد عبد اللّه ابن ابی میفرستادیم تا از ابو سفیان برایمان أماننامهای بستاند[۶۳].
در این نبرد حمزة بن عبد المطلب عموی پیامبر(ص) به شهادت رسید و رسول خدا(ص) جراحت برداشت و دندانهای پیشین فک زیرین آن حضرت شکست و لب وی شکافته شد و خون از چهره نازنینش جاری گشت. او در حالی که خون را از صورت مبارک خود پاک میکرد، فرمود: مردمی که صورت پیامبر خود را از خون خضاب کردند، چگونه روی رستگاری میبینند، درصورتیکه پیامبر، آنها را به پرستش خدا دعوت میکند[۶۴].
پیامبر(ص) در این نبرد بهاندازهای جنگید که کمانش قطعهقطعه شد و زمانی که ابی بن خلف به قصد کشتن پیامبر به آن حضرت حمله برد، رسول خدا(ص) با واردکردن ضربتی بر او، وی را به هلاکت رساند و علی بن ابی طالب(ع)، از خود دلاوری و شجاعت بینظیری نشان داد. وی هرکس را که به سمت رسول خدا(ص) پیش میآمد، از دم تیغ میگذراند. در این هنگام جبرئیل بر رسول خدا(ص) نازل شد و عرضه داشت: ای رسول خدا! این معنای جانبازی است. پیامبر فرمود: «إِنَّهُ مِنِّي، وَ أَنَا مِنْهُ»؛ او (علی) از من است و من از او.
جبرئیل گفت: و من از شمایم، سپس پیامبر صدایی شنید که میگفت: «لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ وَ لَا فَتَى إِلَّا عَلِيٌّ»؛[۶۵] جوانمردی مانند علی و شمشیری چون ذو الفقار وجود ندارد.
رسول اکرم(ص) و بقیه مسلمانانی که با آن حضرت بودند به سمت کوه عقب نشستند و صحنه پیکار آرامش یافت و ابو سفیان با گفتن جمله اعْلُ هُبَلُ؛ سرافراز باد هبل. مسلمانان را به استهزا و تمسخر گرفت با اینکه در میدان کارزار شکست متوجه مسلمانان شده بود ولی به منظور اعلان پایداری در عقیده و استواری در ایمان به دستور پیامبر مسلمانان به ابو سفیان پاسخ دادند: «اللَّهُ أَعْلَى وَ أَجَلُّ»؛ خدا بزرگتر و تواناتر است.
بار دوم پیامبر(ص) فرمان داد به شعار ابو سفیان کافر که فریاد زد: نَحْنُ لَنَا الْعُزَّى وَ لَا عُزَّى لَكُمْ؛ ما بت عزّی داریم و شما چنین بتی ندارید. پاسخ دهند و بگویند: «اللَّهُ مَوْلَانَا وَ لَا مَوْلَى لَكُمْ»؛[۶۶] خدا مولای ماست و شما مولایی ندارید.
مشرکان به مکه بازگشتند و رسول خدا(ص) و مسلمانان به دفن شهدا پرداختند و مشاهده منظره دردناکی که قریش با مثلهکردن بدن شهدا به وجود آورده بودند برایشان سخت ناگوار بود. وقتی چشم پیامبر اکرم(ص) به بدن مبارک حضرت حمزة بن عبد المطلب افتاد که وسط بیابان افتاده بود و جگر او خارج شده و بدن پاکش به طرز وحشیانهای مثله گردیده بود، سخت اندوهگین شد و فرمود: هرگز تاکنون چنین منظره خشمآوری ندیده بودم.
قربانیان فراوان و خسارتهای زیاد میدان کارزار، عقیدهمندان و رسول خدا(ص) پیشوای مسلمانان را از ادامه دفاع از موجودیت اسلام و نظام نوپا، بازنداشت. روز بعد که به مدینه بازگشتند رسول اکرم(ص) مسلمانان را برای جستجو و تعقیب دشمن فراخواند و فرمود: «تنها، افرادی که در این جنگ (احد) حضور داشتهاند، حق شرکت در این کار را دارند» و مسلمانان با وجود جراحات فراوانی که بر بدن داشتند رهسپار منطقه حمراء الأسد شدند و بدین ترتیب، پیامبر اکرم(ص) برای بیمناک ساختن دشمن، از شیوه جدیدی استفاده کرد و این کار سبب شد ترس و وحشت وجودشان را فراگیرد و باسرعت به سمت مکه حرکت کنند.[۶۷] رسول خدا(ص) و مسلمانان به مدینه بازگشتند و تا حد زیادی روحیه از دسترفته خود را بازیافتند[۶۸].
پانویس
- ↑ معجم البلدان، ج۵، ص۸۲؛ ترجمه فتوح البلدان، ص۱۰.
- ↑ جاودان، محمد علی، جانشین پیامبر، ص ۱۵۱.
- ↑ تفسیر القمی، ج۱، ص۱۱۱؛ السیرة النبویة، ج۱، ص۶۴۷؛ البدایة والنهایة، ج۵، ص۱۹۹؛ الاغانی، ج۴، ص۳۹۹؛ دولة الرسول فی المدینة، ص۲۳۲.
- ↑ السیرة الحلبیة، ج۲، ص۲۲۳؛ شرح الزرقانی، ج۲، ص۲۶۸.
- ↑ المغازی، ج۱، ص۱۸۵.
- ↑ تاریخ الخمیس، ج۱، ص۴۶۰؛ روح المعانی (آلوسی)، ج۲۸، ص۳۸؛ تفسیر الخازن، ج۴، ص۲۶۶؛ تفسیر الثعلبی، ج۹، ص۲۶۷.
- ↑ إمتاع الأسماع، ج۱، ص۱۳۲.
- ↑ المغازی، ج۱، ص۲۰۶.
- ↑ جاودان، محمد علی، جانشین پیامبر، ص ۱۵۱.
- ↑ در سوره انفال از این بذل و بخش سخن گفته شده و آن را مایه حسرت بذل کنندگان این مال میداند: ﴿إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ لِيَصُدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ فَسَيُنْفِقُونَهَا ثُمَّ تَكُونُ عَلَيْهِمْ حَسْرَةً ثُمَّ يُغْلَبُونَ وَالَّذِينَ كَفَرُوا إِلَى جَهَنَّمَ يُحْشَرُونَ﴾ «بیگمان کافران داراییهای خود را برای بازداشتن (مردم) از راه خدا میبخشند؛ به زودی (همه) آن را خواهند بخشید آنگاه برای آنان مایه دریغ خواهد بود سپس مغلوب میگردند و کافران به سوی دوزخ گرد آورده میشوند» سوره انفال، آیه ۳۶.
- ↑ المغازی، ج۱، ص۲۰۰ و ۲۰۳؛ الطبقات الکبری، ج۲، ص۳۷.
- ↑ تاریخ الطبری، ج۲، ص۵۱۲؛ تفسیر القمی، ج۱، ص۱۱۱؛ بحارالانوار، ج۲۰، ص۴۸.
- ↑ انساب الاشراف، ج۱، ص۲۹۷.
- ↑ السیرة النبویة، ج۲، ص۹۱؛ اسد الغابه، ج۶، ص۲۸۸؛ البدء و التاریخ، ج۴، ص۲۰۴.
- ↑ غزوه احد در پرتو قرآن، تألیف: علامه شیخ محمد رضا جعفری، بنیاد فرهنگ جعفری.
- ↑ او از بزرگان خزرج بود که تا بعد از جنگ بدر اسلام نیاورد و بعد از پیروزی جنگ بدر به ظاهر مسلمان شد و هر روز جمعه قبل از شروع خطبهها در تأیید پیامبر سخن میگفت، در جنگ احد او و قبیلهاش از میدان گریختند، این نشان آشکار نفاق او و یارانش شد، و بعد از آن مردم نمیگذاشتند قبل از خطبه نماز جمعه چیزی بگوید. (المغازی، ج۱، ص۳۱۸).
- ↑ المغازی، ج۱، ص۲۱۹.
- ↑ در قرآن در مورد این دسته گفته شده: ﴿...تَعَالَوْا قَاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوِ ادْفَعُوا قَالُوا لَوْ نَعْلَمُ قِتَالًا لَاتَّبَعْنَاكُمْ هُمْ لِلْكُفْرِ يَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلْإِيمَانِ يَقُولُونَ بِأَفْوَاهِهِمْ مَا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا يَكْتُمُونَ﴾ «...بیایید در راه خداوند پیکار یا دفاع کنید گفتند: اگر میدانستیم پیکاری در کار است از شما پیروی میکردیم! اینان (در) همین روز به کفر نزدیکتر بودند تا به ایمان؛ چیزی به زبان میآورند» سوره آل عمران، آیه ۱۶۷؛ این آیه به اتفاق مفسران درباره این دسته از منافقانی است که از انصار بودند. (تفسیر الطبری، ج۷، ص۳۷۸؛ تفسیر ابن کثیر، ج۲، ص۱۶۰؛ المغازی، ج۱، ص۳۲۵).
- ↑ «و به راستی خداوند به وعده خود وفا کرد که (در جنگ احد) به اذن وی آنان را از میان برداشتید؛ تا اینکه سست شدید و در کار (خود) به کشمکش افتادید و پس از آنکه آنچه را دوست میداشتید به شما نمایاند سرکشی کردید؛ برخی از شما این جهان را و برخی جهان واپسین را میخواستید؛ سپس شما را از (دنبال کردن) آنان روگردان کرد تا بیازمایدتان؛ و از شما در گذشت و خداوند به مؤمنان بخشش دارد» سوره آل عمران، آیه ۱۵۲.
- ↑ ﴿تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِينَ مَقَاعِدَ لِلْقِتَالِ﴾ «و به یادآور که پگاهان از خانوادهات جدا شدی در حالی که مؤمنان را در سنگرها برای پیکار (احد) جای میدادی» سوره آل عمران، آیه ۱۲۱.
- ↑ ﴿وَلَقَدْ صَدَقَكُمُ اللَّهُ وَعْدَهُ إِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِإِذْنِهِ حَتَّى إِذَا فَشِلْتُمْ وَتَنَازَعْتُمْ فِي الْأَمْرِ وَعَصَيْتُمْ مِنْ بَعْدِ مَا أَرَاكُمْ مَا تُحِبُّونَ مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الدُّنْيَا وَمِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الْآخِرَةَ ثُمَّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ لِيَبْتَلِيَكُمْ وَلَقَدْ عَفَا عَنْكُمْ وَاللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ * إِذْ تُصْعِدُونَ وَلَا تَلْوُونَ عَلَى أَحَدٍ وَالرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِي أُخْرَاكُمْ فَأَثَابَكُمْ غَمًّا بِغَمٍّ لِكَيْلَا تَحْزَنُوا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا مَا أَصَابَكُمْ وَاللَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ﴾ «و به راستی خداوند به وعده خود وفا کرد که (در جنگ احد) به اذن وی آنان را از میان برداشتید؛ تا اینکه سست شدید و در کار (خود) به کشمکش افتادید و پس از آنکه آنچه را دوست میداشتید به شما نمایاند سرکشی کردید؛ برخی از شما این جهان را و برخی جهان واپسین را میخواستید؛ سپس شما را از (دنبال کردن) آنان روگردان کرد تا بیازمایدتان؛ و از شما در گذشت و خداوند به مؤمنان بخشش دارد * یاد کنید هنگامی را که (در احد) به بالا میگریختید و به کسی (جز خود) توجهی نمیکردید و پیامبر شما را از پی فرا میخواند آنگاه (خداوند) شما را با اندوهی از پی اندوهی کیفر داد تا بر آنچه از دست دادید یا بر سرتان آمد اندوه مخورید و خداوند از آنچه انجام میدهید آگاه است» سوره آل عمران، آیه ۱۵۲-۱۵۳.
- ↑ ﴿لَقَدْ عَفَا عَنْكُمْ وَاللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ﴾ «و از شما در گذشت و خداوند به مؤمنان بخشش دارد» سوره آل عمران، آیه ۱۵۲.
- ↑ «برخی از شما این جهان را میخواستید» سوره آل عمران، آیه ۱۵۲.
- ↑ ﴿متن﴾ سوره آل عمران /۱۵۴.
- ↑ ﴿وَطَائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِاللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجَاهِلِيَّةِ﴾ «و گروهی (دیگر) که در اندیشه جان خود بودند با پنداری جاهلی به خداوند گمان نادرست بردند» سوره آل عمران، آیه ۱۵۴.
- ↑ معانی القران و اعرابه (زجاج)، ج۱، ص۴۱۸؛ تفسیر الطبری، ج۷، ص۳۲۰؛ الکشاف (زمخشری)، ج۱، ص۳۳۱؛ تفسیر البحر المحیط، ج۳، ص۹۴؛ تفسیر ابن کثیر، ج۱، ص۴۱۸؛ تفسیر النسفی، ج۱، ص۳۰۲؛ تفسیر الجلالین، ص۹۳؛ تفسیر القرآن الکریم و اعرابه و بیانه (الدره)، ج۲، ص۲۴۵؛ مجمع البیان، ج۲، ص۸۶۳؛ تفسیر جوامع الجامع، ج۱، ص۳۴۰؛ المیزان، ج۴، ص۴۷.
- ↑ جاودان، محمد علی، جانشین پیامبر، ص ۱۵۴.
- ↑ المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۲۰، ش۴۵۸۲؛ تاریخ مدینة دمشق، ج۴۲، ص۷۲؛ الاستیعاب، ج۳، ص۱۰۹۰؛ شرح نهج البلاغة (ابن ابی الحدید)، ج۱، ص۱۰۵۹؛ الارشاد، ج۱، ص۷۹؛ المناقب (خوارزمی)، ج۱، ص۵۸؛ کشف الغمة، ج۱، ص۱۹۶؛ بحارالانوار، ج۳۸، ص۲۴۰.
- ↑ المغازی، ج۱، ص۲۲۱؛ شرح نهج البلاغة (ابن ابی الحدید)، ج۱۴، ص۲۳۱.
- ↑ جاودان، محمد علی، جانشین پیامبر، ص ۱۵۸.
- ↑ اصطلاحی نظامی است که در جنگها به کار میرفته است و به رزمندهای اطلاق میشده است که تمام صفات شجاعت و نامآوری در او جمع شده باشد و در پیشانی لشکر به جنگ با دشمن میپرداخته است.
- ↑ السیرة الحلبیة، ج۲، ص۳۰۵؛ عیون الاثر، ج۲، ص۱۸؛ المنتظم، ج۳، ص۱۶۴؛ الارشاد، ج۱، ص۸۰؛ بحارالانوار، ج۲۰، ص۸۱.
- ↑ المغازی، ج۱، ص۲۲۶؛ تاریخ الطبری، ج۲، ص۵۰۹؛ سیرة النبویة، ج۲، ص۱۲۷؛ الطبقات الکبری، ج۲، ص۳۱؛ الارشاد، ج۱، ص۸۱؛ سیرة الحلبیة، ج۲، ص۳۰۳.
- ↑ المغازی، ج۱، ص۲۲۶؛ الطبقات الکبری، ج۲، ص۳۱؛.
- ↑ سیرة النبویة، ج۳، ص۵۹۳؛ البدایة و النهایة، ج۴، ص۲۰؛ وفاء الوفاء، ج۱، ص۲۲۶؛ الروض الانف، ج۵، ص۳۱۸؛ الارشاد، ج۱، ص۸۸؛ بحار الانوار، ج۲۰، ص۸۷.
- ↑ تاریخ الطبری، ج۲، ص۱۹۷؛ الکامل، ج۲، ص۱۵۴؛ المعجم الکبیر، ج۱، ص۳۱۸؛ ذخائر العقبی، ص۶۸؛ کنز العمال، ج۱۳، ص۱۴۳؛ الارشاد، ج۱، ص۱۸ و اعلام الوری، ج۱، ص؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.
- ↑ ﴿سَنُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ بِمَا أَشْرَكُوا بِاللَّهِ مَا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَانًا وَمَأْوَاهُمُ النَّارُ وَبِئْسَ مَثْوَى الظَّالِمِينَ﴾ «به زودی در دل کافران بیم خواهیم افکند زیرا برای خداوند چیزی را شریک قرار میدهند که (خداوند) حجّتی بر آن فرو نفرستاده است و سرای آنان دوزخ است و سرای ستمکاران، بد (جایگاهی) است» سوره آل عمران، آیه ۱۵۱.
- ↑ الخصال، ج۲، ص۵۶۰؛ بحارالانوار، ج۲۰، ص۶۹.
- ↑ السیرة النبویة، ج۲، ص۱۲۹؛ المغازی، ج۱، ص۳۰۷-۳۰۹؛ الطبقات الکبری، ج۲، ص۳۳.
- ↑ الارشاد، ج۱، ص۹۱.
- ↑ جاودان، محمد علی، جانشین پیامبر، ص ۱۵۸.
- ↑ المغازی، ج۱، ص۲۲۹؛ الطبقات الکبری، ج۲، ص۳۱؛ إمتاع الأسماع، ج۱، ص۱۴۴؛ سبل الهدی، ج۴، ص۱۹۵؛ نهایه الارب، ج۱۷، ص۹۲؛ وفاء الوفاء، ج۱، ص۲۲۳؛ تاریخ الخمیس، ج۱، ص۴۲۸؛ شرح نهج البلاغة (ابن ابی الحدید)، ج۱۴، ص۲۳۹.
- ↑ جاودان، محمد علی، جانشین پیامبر، ص ۱۶۱.
- ↑ تفسیر الطبری، ج۷، ص۲۵۷؛ السیرة النبویة، ج۲، ص۷۸؛ تاریخ الطبری، ج۳، ص۵۱۳؛ فتح الباری، ج۷، ص۳۵۰؛ البدایة و النهایة، ج۵، ص۳۹۹؛ سیره ابن اسحاق، ج۱، ص۳۲۷.
- ↑ الکامل، ج۲، ص۱۵۶؛ سبل الهدی، ج۴، ص۱۹۶؛ الکشاف، ج۱، ص۴۲۲؛ الدر المنثور، ج۲، ص۳۳۵؛ تفسیر الثعلبی، ج۳، ص۱۷۶؛ تفسیر الکبیر، ج۹، ۲۰؛ التفسیر المنیر، ج۴، ص۱۱۰؛ المیزان، ج۴، ص۶۷.
- ↑ المغازی، ج۱، ص۲۷۸؛ تاریخ الطبری، ج۲، ص۵۲۲؛ تفسیر الطبری، ج۳، ص۲۰۲۸؛ الفائق (زمخشری)، ج۱، ص۱۵۴؛ تفسیر القرطبی، ج۱۱، ص۲۵۶؛ البدایة و النهایه، ج۱۰، ص۳۳۶؛ ماروته العامه من مناقب اهل البیت (شروانی)، ج۱، ص۳۶۷؛ شرح نهج البلاغة (ابن ابی الحدید)، ج۱۵، ص۲۱؛ بحارالانوار، ج۳۱، ص۲۰۰.
- ↑ تفسیر الطبری، ج۷، ص۳۲۷؛ تفسیر الکبیر، ج۲، ص۳۹۸؛ الدر المنثور، ج۲، ص۳۵۵؛ تفسیر غرائب القرآن، ج۲، ص۲۸۷؛ بحارالانوار، ج۳۱، ص۲۰۰.
- ↑ فضائل الصحابة، ج۱، ص۲۲۲؛ السیرة النبویة، ۳، ص۵۸؛ البدایة و النهایة، ج۵، ص۳۹۶؛ سیر اعلام النبلاء، ج۱، ص۴۱۳؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۲، ص۱۲۵؛ مسند ابی داوود، ج۱، ص۸، ش۶؛ تاریخ دمشق، ج۲۵، ص۷۵؛ بحارالانوار، ج۳۱، ص۲۰۰.
- ↑ السیرة النبویة، ج۲، ص۸۳؛ المغازی، ج۱، ص۲۸۰؛ تاریخ الطبری، ج۲، ص۵۱۷؛ البدایة و النهایة، ج۴، ص۳۴؛ الکامل، ج۲، ص۱۵۶.
- ↑ جاودان، محمد علی، جانشین پیامبر، ص ۱۶۱.
- ↑ محمد بن عمر واقدی، المغازی، ج۱، ص۳۳۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۱۰۱؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۵۳۴؛ ابوبکر بیهقی، دلائل النبوه فی احوال الصحابه، ج۳، ص۲۹۷.
- ↑ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۳۸؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۱۰۲؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۵۳۲؛ علی بن حسین مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص۲۱۱.
- ↑ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۲، ص۵۳۵؛ ابن هشام، السیرة النبویه، ج۲، ص۱۰۲-۱۰۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۳۷-۳۸.
- ↑ حسینی ایمنی، سید علی اکبر، غزوه احد، فرهنگنامه تاریخ زندگانی پیامبر اعظم ج۲، ص۱۲۹.
- ↑ مکارم شیرازی، ناصر، قصههای قرآن ص ۵۹۲.
- ↑ مکارم شیرازی، ناصر، قصههای قرآن ص ۵۹۲.
- ↑ مکارم شیرازی، ناصر، قصههای قرآن ص ۵۹۴.
- ↑ مکارم شیرازی، ناصر، قصههای قرآن ص ۵۹۵.
- ↑ سیره نبوی، ج۲، ص۲۳؛ مغازی، ج۱، ص۲۱۴.
- ↑ مغازی، ج۱، ص۲۲۱.
- ↑ طبری، ج۳، ص۱۰۷.
- ↑ مغازی، ج۱، ص۲۳۷؛ سیره نبوی، ج۲، ص۸۳؛ شرح نهج البلاغه، ج۱۵، ص۲۰.
- ↑ بحارالأنوار، ج۲۰، ص۲۷؛ آیات قرآن در سوره آل عمران ۱۲۱- ۱۸۰ به بیان این جنگ و گرایشهای مسلمانان پرداخته است.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۱۱۷؛ بحار الأنوار، ج۲۰، ص۱۰۲.
- ↑ تاریخ طبری، ج۳، ص۱۱۶؛ مجمع الزوائد، ج۶، ص۱۱۴؛ بحار الأنوار، ج۲۰، ص۷۱.
- ↑ سیره نبوی، ج۲، ص۹۴.
- ↑ مغازی، ج۱، ص۳۴۰.
- ↑ حکیم، سید منذر، پیشوایان هدایت ج۱، ص۱۸۴ ـ ۱۹۱.