عمر بن عبدالعزیز اموی: تفاوت میان نسخه‌ها

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
بدون خلاصۀ ویرایش
 
(۸ نسخهٔ میانی ویرایش شده توسط ۳ کاربر نشان داده نشد)
خط ۱: خط ۱:
{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = بنی‌امیه | عنوان مدخل  = | مداخل مرتبط = [[عمر بن عبدالعزیز اموی در تاریخ اسلامی]]| پرسش مرتبط  = }}
{{مدخل مرتبط | موضوع مرتبط = بنی‌امیه | عنوان مدخل  = عمر بن عبدالعزیز اموی| مداخل مرتبط = [[عمر بن عبدالعزیز اموی در تاریخ اسلامی]] - [[عمر بن عبدالعزیز اموی در معارف و سیره امام باقر]] | پرسش مرتبط  = }}


== مقدمه ==
== مقدمه ==
خط ۱۱: خط ۱۱:


== اقدامات عمر بن عبدالعزیز پس از رسیدن به [[خلافت]] ==
== اقدامات عمر بن عبدالعزیز پس از رسیدن به [[خلافت]] ==
عمر بن عبدالعزیز پس از رسیدن به خلافت، روشی برخلاف [[سیره]] [[معاویة بن ابی‌سفیان]] و دیگر [[خلفای اموی]] در پیش گرفت، از این‌رو، وی پس از رسیدن به خلافت، در دستور العملی به [[کارگزاران]] خود نوشت: بدانید که (پیش از این) [[سختی‌ها]] و بلاهای فراوانی از [[حکام جور]] به مردم رسیده است؛ کارگزاران [[فاسد]] سنّت‌های بدی را میان مردم پایه‌گذاری کرده‌اند که به ندرت انگیزه [[حق]] و قصد [[مدارا]] و [[احسان]] به مردم را داشتند. بنابراین، هر کسی از مردم که قصد [[حج]] دارد، سریعاً حقش را به او بدهید تا با آن آماده حج شود و مادامی که با من [[مشورت]] نکرده‌اید مبادرت به قطع و اعدام نکنید. عمر خودش نیز تمام [[روز]] را به رسیدگی به امور [[مسلمانان]] می‌پرداخت و آن را باب [[رحمت الهی]] می‌دانست<ref>یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۳۰۵.</ref>. اما با وجود این، همواره روشی میانه و تدریجی را در اجرای امور در پیش گرفته بود، به طوری که به دلیل عدم [[قاطعیت]] مورد [[اعتراض]] پسرش قرار گرفت. ولی او با استشهاد به [[حرمت]] تدریجی خمر از جانب [[خداوند]]، و [[نگرانی]] از عدم تحمل [[مردم]] و رویگردانی آنها از تمام [[حق]] و بروز [[فتنه]]، [[رفتار]] خود را موجه می‌دانست<ref>ابن عبدربّه، العقد الفرید، ج۳، ص۴۱۱.</ref>.
عمر بن عبدالعزیز پس از رسیدن به خلافت، روشی برخلاف [[سیره]] [[معاویة بن ابی‌سفیان]] و دیگر [[خلفای اموی]] در پیش گرفت، از این‌رو، وی پس از رسیدن به خلافت، در دستور العملی به [[کارگزاران]] خود نوشت: بدانید که (پیش از این) [[سختی‌ها]] و بلاهای فراوانی از [[حکام جور]] به مردم رسیده است؛ کارگزاران [[فاسد]] سنّت‌های بدی را میان مردم پایه‌گذاری کرده‌اند که به ندرت انگیزه [[حق]] و قصد [[مدارا]] و [[احسان]] به مردم را داشتند. بنابراین، هر کسی از مردم که قصد [[حج]] دارد، سریعاً حقش را به او بدهید تا با آن آماده حج شود و مادامی که با من [[مشورت]] نکرده‌اید مبادرت به قطع و اعدام نکنید. عمر خودش نیز تمام [[روز]] را به رسیدگی به امور [[مسلمانان]] می‌پرداخت و آن را باب [[رحمت الهی]] می‌دانست<ref>یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۳۰۵.</ref>. اما با وجود این، همواره روشی میانه و تدریجی را در اجرای امور در پیش گرفته بود، به طوری که به دلیل عدم [[قاطعیت]] مورد [[اعتراض]] پسرش قرار گرفت. ولی او با استشهاد به [[حرمت]] تدریجی خمر از جانب [[خداوند]] و نگرانی از عدم تحمل [[مردم]] و رویگردانی آنها از تمام [[حق]] و بروز [[فتنه]]، [[رفتار]] خود را موجه می‌دانست<ref>ابن عبدربّه، العقد الفرید، ج۳، ص۴۱۱.</ref>.


در زمینه سیاست داخلی، او به اصلاحاتی در ابعاد مختلف دست زد که از مهم‌ترین آنها می‌توان به استقبال از [[احزاب]] مخالف، مانند [[شیعه]] و [[خوارج]] اشاره کرد. این اقدام و اقدامات مهم دیگر دوران کوتاه [[خلافت]] او را می‌توان در محورهای زیر مورد بررسی قرار داد:
در زمینه سیاست داخلی، او به اصلاحاتی در ابعاد مختلف دست زد که از مهم‌ترین آنها می‌توان به استقبال از [[احزاب]] مخالف، مانند [[شیعه]] و [[خوارج]] اشاره کرد. این اقدام و اقدامات مهم دیگر دوران کوتاه [[خلافت]] او را می‌توان در محورهای زیر مورد بررسی قرار داد:
خط ۳۴: خط ۳۴:


=== پس از [[خلافت]] ===
=== پس از [[خلافت]] ===
چنان که بعضی از مورخان گزارش داده‌اند، [[عمر]] بعد از رسیدن به خلافت در وضع اقتصادی خود و تصرفات خانوادگی‌اش تغییراتی داد؛ از جمله تجمل‌پرستی و مشی اشرافی خود را تا حدودی کاهش داد. به لباس‌های ارزان‌قیمت اکتفا کرد و زندگی‌اش از سطح پایین‌تری برخوردار شد و مازاد [[دارایی]] خود را [[بذل و بخشش]] می‌کرد<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۳۳۴؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۳، ص۱۹۶.</ref>، ولی عمر بعضی از خوشگذرانی‌ها را حتی هنگام خلافت هم رها نکرد؛ برای مثال گفته می‌شود: صدای [[غنا]] هرگز در گوش او قطع نشد، چه قبل از آنکه امیر مدینه بود، و چه زمانی که [[حکومت]] به او واگذار شد تا زمانی که از [[دنیا]] رفت معمولاً به غنا گوش می‌سپرد<ref>جاحظ، التاجی فی اخلاق الملوک، ص۳۹.</ref>.<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]].</ref>
چنان که بعضی از مورخان گزارش داده‌اند، [[عمر]] بعد از رسیدن به خلافت در وضع اقتصادی خود و تصرفات خانوادگی‌اش تغییراتی داد؛ از جمله تجمل‌پرستی و مشی اشرافی خود را تا حدودی کاهش داد. به لباس‌های ارزان‌قیمت اکتفا کرد و زندگی‌اش از سطح پایین‌تری برخوردار شد و مازاد [[دارایی]] خود را [[بذل و بخشش]] می‌کرد<ref>ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۳۳۴؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۳، ص۱۹۶.</ref>، ولی عمر بعضی از خوشگذرانی‌ها را حتی هنگام خلافت هم رها نکرد؛ برای مثال گفته می‌شود: صدای غنا هرگز در گوش او قطع نشد، چه قبل از آنکه امیر مدینه بود، و چه زمانی که [[حکومت]] به او واگذار شد تا زمانی که از [[دنیا]] رفت معمولاً به غنا گوش می‌سپرد<ref>جاحظ، التاجی فی اخلاق الملوک، ص۳۹.</ref>.<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]].</ref>


== عمر بن عبدالعزیز از دیدگاه [[ائمه معصومین]]{{ع}} ==
== عمر بن عبدالعزیز از دیدگاه [[ائمه معصومین]]{{ع}} ==
خط ۴۲: خط ۴۲:


بنابراین، عمر بن عبدالعزیز علی‌رغم خدمات مثبتی که انجام داده و در نتیجه آن به لسان [[امام باقر]]{{ع}} ملقّب به «نجیب [[بنی امیّه]]» گردید، ولی گذشته از [[زندگی]] اشرافی‌اش، از جهت اصلی‌ترین رکن شخصیت سیاسی او یعنی مسئله [[خلافت]] و امارت با مشکل عدم [[مشروعیّت]] و غصبی بودن [[حکومت]] مواجه است. به همین دلیل [[ملعون]] [[فرشتگان]] [[آسمان]] است. از دیدگاه امام باقر{{ع}} و امام سجاد{{ع}} در مجموع [[شخصیت]] موجه و مورد تأییدی نیست، بلکه غاصبی است که به‌ناحق بر [[کرسی]] امارت [[مسلمانان]] نشسته است؛ ولی در مقایسه با [[سلف]] خود روشی عادلانه‌تر را در پیش گرفته و برخوردی پسندیده‌تر را با [[علویان]] از خود نشان داده است؛ حتی از اظهار محبت [[قلبی]] به آنها هم ابائی نداشت<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]].</ref>.
بنابراین، عمر بن عبدالعزیز علی‌رغم خدمات مثبتی که انجام داده و در نتیجه آن به لسان [[امام باقر]]{{ع}} ملقّب به «نجیب [[بنی امیّه]]» گردید، ولی گذشته از [[زندگی]] اشرافی‌اش، از جهت اصلی‌ترین رکن شخصیت سیاسی او یعنی مسئله [[خلافت]] و امارت با مشکل عدم [[مشروعیّت]] و غصبی بودن [[حکومت]] مواجه است. به همین دلیل [[ملعون]] [[فرشتگان]] [[آسمان]] است. از دیدگاه امام باقر{{ع}} و امام سجاد{{ع}} در مجموع [[شخصیت]] موجه و مورد تأییدی نیست، بلکه غاصبی است که به‌ناحق بر [[کرسی]] امارت [[مسلمانان]] نشسته است؛ ولی در مقایسه با [[سلف]] خود روشی عادلانه‌تر را در پیش گرفته و برخوردی پسندیده‌تر را با [[علویان]] از خود نشان داده است؛ حتی از اظهار محبت [[قلبی]] به آنها هم ابائی نداشت<ref>[[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]].</ref>.
==عمر بن عبدالعزیز==
پس از سلیمان بن عبدالملک، [[حکومت اموی]] به سفارش خود او به عمر بن عبدالعزیز رسید. عمر بن عبدالعزیز در روز جمعه بیستم صفر سال ۹۹ هجری به خلافت رسید<ref>نهایة الارب، ج۲۱، ص۳۵۵.</ref>. [[مردم]] در دوران کوتاه خلافت او کمی روی [[امنیت]] و [[رفاه]] را به صورت نسبی [[مشاهده]] کردند. عمر بن عبدالعزیز اندکی از [[ظلم و ستم]] و [[طغیان]] [[بنی مروان]] را از مردم زدود. وی مرد پخته و کارآزموده‌ای بود که [[تجربه]] خلفای پیشین او را ساخته بود. وی با مردم با سیاستی [[رفتار]] کرد که پیش از او سابقه نداشته است.
[[شخصیت]] و [[حکومت]] عمر بن عبدالعزیز دارای ویژگی‌های متعدّدی بود که وی را از سایر [[حاکمان اموی]] ممتاز می‌کرد و ما اکنون خلاصه‌ای از این ویژگی‌ها را در ذیل می‌آوریم:
۱. جلوگیری از [[سبّ]] و [[لعن امام علی]]{{ع}}: حکومت اموی از بدو تأسیس خود به شکل جدّی بنای [[دشنام‌گویی]] به [[امام]] [[امیر المؤمنین]]{{ع}} و پایین آوردن [[مقام]] آن‌ امام [[بزرگوار]] را گذاشت. معاویه این عمل را باعث بقای [[دولت]] و [[سلطنت]] [[بنی امیه]] می‌دانست‌<ref>تاریخ دمشق، ج۲، ص۴۷؛ تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۱۶۷- ۱۶۸.</ref>؛ چراکه اصول و ارزش‌هایی که [[امام علی بن ابی طالب]]{{ع}} بر آن پای می‌فشرد باعث طرد [[سیاست‌های بنی امیه]] گشته و رواج این اصول و [[ارزش‌ها]] باعث گشوده شدن باب قیام‌های مردمی بر ضدّ سیاست‌های بنی امیه که براساس [[ظلم و جور]] و [[سرکشی]] بنا شده بود می‌گردید. پس بر آنان لازم بود تا شخصیت و اعتبار امام امیر المؤمنین{{ع}} را از بین ببرند.
عمر بن عبدالعزیز می‌دانست که این [[سیاست]] و روشی که پدرانش بر ضدّ امام امیر المؤمنین{{ع}} بر آن مشی نموده‌اند، ابدا [[سیاست]] [[حکیمانه]] و [[درستی]] نبوده است. این سیاست موجب گردیده بود تا [[امویان]] با بسیاری از [[سختی‌ها]] و [[مشکلات]] دست و پنجه نرم کنند. این کار باعث شده بود تا آنان در [[شرّ]] بزرگی گرفتار آیند. به همین منظور بود که عمر بن عبدالعزیز تصمیم گرفت تا این [[خطا]] را جبران کند. وی [[دستورات]] قاطعی به تمام نقاط عالم [[اسلام]] صادر کرد و دستور داد تا همگان از [[دشنام‌گویی]] به حضرت [[امام]] [[امیر المؤمنین]]{{ع}} دست نگه داشته و به‌جای دشنام‌گویی به آن حضرت این [[آیه قرآن]] را در [[خطبه‌ها]] بخوانند: {{متن قرآن|إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ وَإِيتَاءِ ذِي الْقُرْبَى}}<ref>«به راستی خداوند به دادگری و نیکی کردن و ادای (حقّ) خویشاوند، فرمان می‌دهد» سوره نحل، آیه ۹۰.</ref>.
خود عمر بن عبدالعزیز دلیل اقدام خود در [[ترک سنّت]] پدرانش در [[بدگویی]] نسبت به امام امیر المؤمنین{{ع}} را این‌گونه بیان کرده است که: هنگامی که پدرم [[خطبه]] می‌خواند وقتی که به آنجا می‌رسید که باید علی را [[دشنام]] می‌داد، زبانش به لکنت می‌افتاد. من به پدرم گفتم: تو همیشه خطبه خود را بسیار سلیس و روان بیان می‌کنی. امّا وقتی که به ذکر علی می‌رسی می‌بینم زبان تو به لکنت می‌افتد، پدرم گفت: آیا متوجّه این مطلب شده‌ای؟ گفتم: بلی. پدرم گفت: ای پسر، این کسانی که در اطراف ما هستند اگر آنچه را ما از [[علی بن ابی طالب]] می‌دانیم بدانند، از اطراف ما پراکنده شده و به سوی [[اولاد علی]] می‌روند.
هنگامی که عمر بن عبدالعزیز [[خلافت]] را به دست گرفت هیچ اشتیاقی به مانند جلوگیری از دشنام‌گویی به امام امیر المؤمنین{{ع}} در [[دنیا]] نداشت‌<ref>تاریخ ابن اثیر، ج۴، ص۱۵۴، حوادث سال ۹۹ هجرى.</ref>.
این روش، اعجاب همگان را برانگیخت و [[مردم]] درباره عمر بن عبدالعزیز بسیار [[نیکو]] سخن گفته و همواره از [[شجاعت]] کم‌نظیر او در [[مخالفت]] با [[پدران]] [[سرکش]] و [[ستمگر]] خود یاد می‌کنند.
۲. [[نیکی]] کردن به [[علویان]]: [[حکومت اموی]] از بدو تأسیس همواره بنا را بر [[محروم]] نگهداشتن [[اهل بیت پیامبر]]{{صل}} از حقوقشان و [[فقیر]] نگهداشتن خاندان‌های آنان گذاشته بود. تا آنجا که همواره [[علویان]] و [[خاندان پیامبر]] [[اکرم]]{{صل}} با [[فقر]] و [[محرومیت]] دست به گریبان بودند، امّا چون عمر بن عبدالعزیز [[خلافت]] را به دست گرفت، [[بذل و بخشش]] بسیاری نسبت به آنان انجام داد. وی به [[حاکم]] یثرب نوشت که: ده هزار دینار در میان علویان تقسیم نماید. [[حاکم مدینه]] در پاسخ عمر بن عبدالعزیز نوشت: [[حضرت علی]]{{ع}} در بسیاری از [[قبایل قریش]] فرزندانی دارد. در کدام‌یک از [[فرزندان]] او این مبلغ را تقسیم کنم؟
عمر بن عبدالعزیز به او نوشت: هنگامی که [[نامه]] من به دست تو رسید، مبلغ را در [[فرزندان حضرت علی]] که از [[فاطمه زهرا]]{{س}} باشند تقسیم کن که دیرزمانی است که [[حقوق]] آنها بدیشان نرسیده است‌<ref>الامام محمّد الباقر{{ع}}، ج۲، ص۴۷- ۴۸.</ref>. و این اوّلین صله‌ای بود که در ایام [[حکومت اموی]] به [[اهل بیت]]{{عم}} رسید.
۳. بازگرداندن [[فدک]]: عمر بن عبدالعزیز پس از آنکه در ایام پس از [[رحلت پیامبر اکرم]]{{صل}} فدک از علویان [[مصادره]] گردید آن را به آنان بازگرداند. در حالی که در این مدّت دست‌اندازی‌های بسیاری در آن انجام گردیده و افراد بسیاری [[منافع]] فدک را [[غارت]] نموده بودند و در این مدّت طولانی [[آل]] [[پیامبر اکرم]]{{صل}} و [[خاندان]] آن حضرت از منافع آن بی‌بهره بودند. قضیه رد فدک را به صورت‌های گوناگونی در [[تاریخ]] آورده‌اند. از آن جمله:
الف- در بازدیدی که عمر بن عبدالعزیز از [[مدینه]] [[پیامبر]]{{صل}} داشت به منادی خود دستور داد تا در میان [[مردم]] ندا دردهد که: هرکس مورد [[بی‌عدالتی]] و [[ستم]] قرار گرفته یا شکایتی دارد حاضر شود و [[شکایت]] خود را به نزد [[خلیفه]] بازگوید. [[امام باقر]]{{ع}} به نزد عمر بن عبدالعزیز رفتند. عمر بن عبدالعزیز برای [[بزرگداشت]] امام باقر{{ع}} از جای خود برخواست و آن حضرت را در آغوش گرفت و در کنار خود نشاند. آنگاه [[امام باقر]]{{ع}} به او فرمودند:
همانا که این [[دنیا]] بازاری از میان بازارها است که [[مردم]] در آن به خریدوفروش چیزهایی که به [[سود]] یا زیانشان است مشغول‌اند. امّا چه بسیار گروه‌هایی که آنچه می‌خرند به [[زیان]] آنهاست، امّا تا وقتی مرگشان فرارسد متوجّه ضرر و زیان خود نمی‌شوند. آنها در حالتی از دنیا خارج می‌شوند که بر آنچه را که با خویشتن برنداشته و برای [[آخرت]] خود فراهم نکرده‌اند [[سرزنش]] می‌شوند. آنها آنچه را که باید در آخرت به نفع آنها باشد با خود برنداشته‌اند. امّا آنچه را که آنان برای خود جمع‌آوری کرده‌اند همه در میان کسانی تقسیم می‌شود که هیچگاه [[شکرگزار]] [[نعمت]] گردآورنده آن [[اموال]] نخواهند بود. امّا خودشان با دست خالی به پیشگاه کسی‌ می‌روند که عذرشان را نخواهد پذیرفت، و به [[خدا]] [[سوگند]] بسیار سزاوار است که ما به این افراد بنگریم و اعمالی که آنها انجام دادند و ما از آن [[بیم]] دارید خود مرتکب آن نگردیم. پس [[پرهیزگاری]] پیشه کن، از خدا بترس و در [[اندیشه]] خود دو مسأله را همواره مدّنظر داشته باش. ببین که چه چیزی را می‌پسندی که در پیشگاه [[خداوند]] به همراه ببری، همان را برای خود پیش بفرست، و ببین که در روزی که با [[پروردگار]] خود [[ملاقات]] می‌کنی [[همراهی]] چه چیزی را با خود [[ناپسند]] می‌داری، آن را پشت سر خود بیفکن و با خود نبر، و به کالایی که روی دست پیشینیانت مانده و به آنها استفاده‌ای نرسانده بود [[اشتیاق]] نداشته باش. و [[امید]] مبند که تو از آن طرفی ببندی.
درها را بگشا و پرده‌ها را آسان بگیر، با [[مظلوم]] با [[انصاف]] [[رفتار]] کن و [[ظلم]] [[ظالم]] را به خودش بازگردان، سه چیز است که در هرکسی باشد ایمانش به خدا کامل می‌گردد.
کسی که [[خشنودی]] او وی را به ورطه [[باطل]] نیندازد و خشمش او را از جادّه [[حقّ]] [[بدر]] نکند و هنگامی که [[قدرت]] و [[زور]] پیدا کرد به [[مال]] دیگران دست‌اندازی ننماید<ref>مناقب، ج۴، ص۲۰۷- ۲۰۸.</ref>.
هنگامی که عمر [[کلام]] [[امام باقر]]{{ع}} را شنید دستور داد تا قلم و کاغذ بیاورند و بعد از ذکر [[خداوند متعال]] این‌چنین نوشت: بدین‌وسیله عمر بن عبدالعزیز مال غصب‌شده [[محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب]] را در رابطه با [[فدک]] به او برگرداند.
ب- هنگامی که عمر بن عبدالعزیز به [[خلافت]] رسید، [[بزرگان قریش]] و شخصیت‌های برجسته [[قبایل]] دیگر را به نزد خود احضار کرد. وی در آن مجلس به آنها گفت: می‌دانید که فدک در دست [[رسول خدا]]{{صل}} بود و آن حضرت هرجا که [[مصلحت الهی]] بود آن را قرار داده و [[مصرف]] می‌نمود، سپس‌ بعد از [[پیامبر]] [[ابو بکر]] آن را در دست گرفت و با نظر خود آن را مورد استفاده قرار می‌داد. همچنین عمر نیز این کار را انجام می‌داد. آنگاه عثمان آن را به [[مقاطعه]] [[مروان]] درآورد. و هم‌اکنون پس از سال‌ها [[اختیار]] امر فدک به دست من افتاده است و این [[مالی]] از [[اموال]] من نیست که به من برگشته است، و من شما را [[شاهد]] می‌گیرم که من آن را بر آنچه که در [[زمان رسول خدا]]{{صل}} بوده است برگرداندم‌<ref>تاریخ ابن اثیر، ج۴، ص۱۶۴.</ref>.
در این [[روایت]] تصریح نشده است که عمر بن عبدالعزیز فدک را به [[علویان]] بازگرداند. بلکه تنها به این نکته اشاره شده که فدک را به حالتی بازگرداند که [[پیامبر اکرم]]{{صل}} آن‌گونه عمل می‌نمود. امّا روشن است که پیامبر اکرم{{صل}} این باغ را به مقاطعه جگرگوشه خود [[سرور زنان جهان]] [[فاطمه زهرا]]{{س}} داده و آن حضرت در [[زمان]] [[حیات رسول خدا]]{{صل}} در آن تصرّف می‌کرده است. امّا [[حکومت]] وقت به‌خاطر مصلحت‌های [[سیاسی]] آن را از آن حضرت [[مصادره]] نمودند.
ج- عمر بن عبدالعزیز هنگامی که پس دادن فدک به علویان را اعلام نمود [[بنی‌امیه]] بر او خرده گرفتند و به او گفتند: تو با این کار بر کار [[شیخین]] یعنی [[ابو بکر]] و عمر ایراد کرده و آنها مورد [[توهین]] قرار داده و به آنان نسبت [[ظلم]] داده‌ای، عمر بن عبدالعزیز در پاسخ گفت: من و شما هردو به صحّت این قضیه که [[فاطمه]] [[دختر رسول خدا]]{{صل}} ادّعای [[مالکیت]] [[فدک]] را داشته و فدک در دست او بوده است [[اطمینان]] داریم. و می‌دانم که آن حضرت کسی نبوده است که به [[رسول خدا]]{{صل}} [[دروغ]] ببندد. مضافا به اینکه [[حضرت علی]]{{ع}} و [[امّ ایمن]] و [[امّ سلمه]] بر این مطلب [[شهادت]] نیز داده‌اند. من [[حضرت فاطمه]]{{س}} را در ادّعای خود صادق می‌دانم. حتّی اگر شاهدی هم برای گفتار خود نیاورد؛ چراکه او [[سرور زنان اهل بهشت]] است. پس من امروز به‌خاطر نزدیکی جستن به رسول خدا{{صل}} آن را به [[ورثه]] [[حضرت فاطمه زهرا]]{{س}} بازمی‌گردانم و [[امید]] آن دارم که فاطمه و حسن و حسین در [[روز قیامت]] مرا [[شفاعت]] کنند، اگر من به‌جای ابو بکر بودم و فاطمه{{س}} ادّعای فدک را به نزد من می‌آورد، من وی را در ادّعایش [[تصدیق]] می‌نمودم. سپس فدک را به [[امام]] [[محمّد]] [[باقر]]{{ع}} [[تسلیم]] کرد<ref>سفینة البحار، ج۲، ص۲۷۲.</ref>.<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۷ (کتاب)|پیشوایان هدایت]] ج۷، ص ۱۱۰.</ref>.
===امام محمّد باقر{{ع}} و عمر بن عبدالعزیز===
امام [[ابو جعفر]] محمّد باقر{{ع}} چندین‌بار با عمر بن عبدالعزیز روبرو گردید.
اینک به مواردی از این [[ملاقات‌ها]] توجّه کنید:
خبر دادن امام{{ع}} به عمر بن عبدالعزیز در رابطه با رسیدن وی به [[خلافت]]: [[امام باقر]]{{ع}} قبل از اینکه عمر بن عبدالعزیز به خلافت برسد خلافت وی را [[پیشگویی]] کرده و به خود او اعلام کردند.
[[ابو بصیر]] گوید: با امام ابو جعفر محمّد باقر{{ع}} در [[مسجد]] نشسته بودم. ناگاه عمر بن عبدالعزیز در حالی‌که دو [[لباس]] [[مصری]] پوشیده و بر [[غلام]] خود تکیه کرده بود وارد مسجد شد. امام باقر{{ع}} چون او را دیدند به من فرمودند: این پسر حتما به خلافت می‌رسد، و چون به خلافت رسید عدل‌وداد پیشه می‌کند.
امّا خلافت او مورد [[تأیید]] نیست؛ زیرا کسی که سزاوارتر از او به [[خلافت]] و [[حکومت]] بر [[جامعه]] باشد در آن [[زمان]] در جامعه موجود است.
توصیه‌های [[امام باقر]]{{ع}} به عمر بن عبدالعزیز در ابتدای خلافت: هنگامی که عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید، بسیار امام باقر{{ع}} را بزرگ داشت و او را [[تکریم]] کرد. وی [[فنون بن عبدالله بن عتبة بن مسعود]] که از [[عابدان]] و زاهدان [[کوفه]] بود را به دنبال امام باقر{{ع}} فرستاده و از آن حضرت [[دعوت]] کرد تا برای دیدار وی به [[دمشق]] برود. [[امام]] [[محمّد]] [[باقر]]{{ع}} دعوت او را [[اجابت]] کرده و به دمشق [[مسافرت]] نمودند. عمر بن عبدالعزیز هنگام ورود امام باقر{{ع}} استقبال شایانی از آن حضرت کرده، او را در آغوش گرفت و سخنانی در میان آنها ردّوبدل شد. امام باقر{{ع}} چندین‌روز در میهمانی عمر بن عبدالعزیز بود. هنگامی که امام قصد بازگشتن به یثرب را نمود برای خداحافظی با عمر بن عبدالعزیز به دربار [[اموی]] رفته و به [[حاجب]] عمر بن عبدالعزیز گفت به او خبر بدهد که امام باقر{{ع}} برای خداحافظی آمده است. حاجب این خبر را به عمر بن عبدالعزیز داد. آنگاه فرستاده عمر بن عبدالعزیز به بیرونی دربار آمد و صدا زد که [[ابو جعفر]] داخل شود. امام باقر{{ع}} به‌خاطر اینکه شاید کس دیگری هم به نام ابو جعفر باشد و آن شخص مورد خطاب و دعوت به ورود واقع شده باشد داخل نشد.
حاجب به سمت عمر بن عبدالعزیز بازگشت و گفت: امام باقر{{ع}} در دربار حضور ندارد. عمر بن عبدالعزیز به حاجب گفت: تو چگونه او را صدا زدی؟
حاجب گفت: گفتم ابو جعفر کجاست، داخل شود. عمر بن عبدالعزیز گفت:
برو و بگو محمّد بن علی کجاست؟ حاجب این کار را انجام داد، ناگاه امام باقر{{ع}} از جای برخاست و داخل [[اطاق]] عمر بن عبدالعزیز شد. عمر بن عبدالعزیز مدّتی با آن حضرت صحبت کرد. سپس امام{{ع}} به او فرمودند: من قصد [[وداع]] دارم. عمر بن عبدالعزیز به آن حضرت عرض کرد مرا [[نصیحت]] و سفارش کن.
[[امام باقر]]{{ع}} فرمودند:
{{متن حدیث|اوصيك بتقوى الله، و اتّخذ الكبير أبا، و الصغير ولدا، و الرجل أخا...}}؛ تو را به [[پرهیزگاری]] و [[ترس از خدا]] سفارش می‌کنم. [[پیران]] را چون [[پدران]] خود، [[کودکان]] را چون [[فرزندان]] خود و مردان را چون [[برادران]] خود بدان.
عمر بن عبدالعزیز از سفارش [[امام]] مات و مبهوت ماند و با اعجاب تمام گفت: به [[خدا]] [[سوگند]] که در این چند جمله کوتاه برای ما حکمت‌هایی را جمع کردی که اگر ما به آن عمل کنیم و در آن حالت [[مرگ]] ما فرا برسد [[سعادتمند]] مرده‌ایم.
امام باقر{{ع}} از نزد او خارج شد و قصد رفتن کرد. هنگامی که امام باقر{{ع}} آماده [[حرکت]] شدند، فرستاده عمر بن عبدالعزیز به نزد آن حضرت آمد و به آن حضرت عرض کرد: عمر بن عبدالعزیز قصد دارد به نزد شما بیاید.
امام باقر{{ع}} قدری [[منتظر]] ماندند تا اینکه عمر بن عبدالعزیز به نزد ایشان آمد و به جهت [[احترام]] و [[بزرگداشت]] امام باقر{{ع}} مقداری در نزد آن حضرت نشست و سپس بازگشت‌<ref>تاریخ دمشق، ج۵۴، ص۲۷۰.</ref>.
تعریف و [[تمجید]] امام باقر{{ع}} از عمر بن عبدالعزیز: در میان گزارش [[جاسوسان]] دستگاه اطّلاعاتی [[اموی]] که به سوی عمر بن عبدالعزیز ارسال می‌شد، این عبارت آمده بود که امام [[ابو جعفر]] [[محمّد]] [[باقر]]{{ع}} آخرین بازمانده [[اهل بیت]] بزرگ خویش است که همواره [[پرچم]] [[حقّ]] و [[عدالت]] را در [[زمین]] برافراشته‌اند، عمر بن عبدالعزیز خواست که آن حضرت را [[امتحان]] کند. بنابراین نامه‌ای به امام باقر{{ع}} نوشت و از آن حضرت خواست تا جواب [[نامه]] او را بنویسند. امام‌ باقر{{ع}} نیز در جواب او نامه‌ای آکنده از [[موعظه]] و نصیحت برای او فرستادند، عمر بن عبدالعزیز دستور داد تا نامه‌ای را که امام باقر{{ع}} به [[خلیفه]] قبلی یعنی سلیمان بن عبدالملک فرستاده بود بیرون بیاورند. هنگامی که آن نامه را بیرون آورد دید که در آن نامه [[مدح]] و ثنای سلیمان بن عبدالملک آمده است. عمر بن عبدالعزیز آن [[نامه]] را به [[حاکم مدینه]] فرستاد و به او گفت این نامه را به [[امام باقر]]{{ع}} نشان بده و بعد نامه‌ای که آن حضرت به من نوشته نشان بده و آنچه را که [[امام]] می‌گوید برای من بفرست.
حاکم مدینه هر دو نامه را به امام{{ع}} نشان داد. امام باقر{{ع}} فرمودند:
[[سلیمان بن عبدالملک]] پادشاه جبّاری بود که من بر حسب [[مصلحت]] نامه‌ای که به او نوشتم با چنان انشائی بود که به سمت [[جبّاران]] و [[ستمگران]] می‌نویسند. امّا خلیفه‌ای که اکنون هست و صاحب‌اختیار توست اظهار عدل‌وداد می‌کند؛ لذا نامه‌ای که من برای او نوشتم مناسب با خود اوست.
حاکم مدینه این کلمات را نوشته و به سوی عمر بن عبدالعزیز فرستاد.
هنگامی که عمر بن عبدالعزیز این جمله را خواند اعجاب خود را نسبت به امام باقر{{ع}} این‌گونه بیان داشت که: [[خداوند]] هیچگاه [[اهل]] این [[خاندان]] را از [[فضیلت]] خالی نمی‌گذارد<ref>تاریخ یعقوبى، ج۲، ص۴۸.</ref>.
امّا علیرغم همه خوبی‌هایی که عمر بن عبدالعزیز داشت بعضی از اشکالات نیز بر کار او وارد است. حال به جمله‌ای از آن اشکالات توجّه نمایید:
وی مقاطعه‌هایی که از [[بیت المال]] توسّط خلفای سابق [[بنی امیه]] در میان افراد این خاندان واگذار شده بود تثبیت کرد و بر جای خود نگاه داشت و شکی نیست که این کار هیچ‌گونه وجه [[شرعی]] نداشته است.
دیگر اینکه عمّال و [[والیان]] عمر بن عبدالعزیز که به اقطار مختلف [[کشور]] [[اسلام]] فرستاده می‌شده‌اند به [[مردم]] [[ستم]] کرده و [[اموال]] مردم را از آنان به [[زور]] می‌گرفتند.
حتّی هنگامی که عمر بن عبدالعزیز بالای [[منبر]] مشغول [[خطبه]] بود مردی برخواست و سخن او را قطع کرد و این اشعار را خطاب به او خواند: «کسانی که در جای‌جای [[سرزمین اسلامی]] فرستاده‌ای [[دستورات]] تو را کنار گذاشته و [[حرام‌ها]] را [[حلال]] می‌دانند. آنها بر منبرهای [[سرزمین]] ما پارچه‌های اطلس پوشانده‌اند. امّا هرکدام از آنها به نحوی [[ظلم و ستم]] روا داشته‌اند و همگی آنها ظالم‌اند و همه [[ملّت]] از [[ستم]] آنها به فغان آمده‌اند. تو از آنها توقّع [[امانتداری]] و عدل‌وداد داری، امّا هیهات که فرد [[امانتدار]] [[مسلمانی]] پیدا شود»<ref>حیاة الامام موسى بن جعفر، ج۱، ص۳۵۰. {{عربی|إن الذين بعثت في أقطارها *** نبذوا كتابك و استحل المحرم /// طلس الثياب على منابر أرضنا *** كل يجور و كلهم يتظلم /// و أردت أن يلي الأمانة منهم *** عدل و هيهات الأمين المسلم}}.</ref>.
از دیگر ایرادهایی که به [[حکومت]] عمر بن عبدالعزیز وارد می‌شود این است که وی مبلغی را که از سابق طبق رسم [[خلفای اموی]] از [[بیت المال مسلمانان]] به اشراف پرداخت می‌گردید همچنان به [[قوّت]] خود باقی گذاشت و آن را به آنان پرداخت و در هنگام [[خلافت]] خود این [[سنّت]] را [[تغییر]] نداد. در حالی‌که این کار با [[اصول اسلامی]] منافات داشت. اصولی که [[حکم]] به [[مساوات]] بین [[مسلمانان]] کرده و هرگونه تمایزی را در میان طبقات مسلمانان نفی‌ می‌نمود.
از دیگر کارهایی که جزو انتقادات حکومت عمر بن عبدالعزیز به‌شمار می‌رود این است که وی ده دینار در عطا و پرداختی [[اهل شام]] اضافه کرد. امّا این کار را درباره [[مردم عراق]] انجام نداد<ref>تاریخ یعقوبى، ج۲، ص۴۸.</ref>. امّا این [[تبعیض]] ناروا هیچ دلیلی نداشت، بلکه با [[روح]] [[اسلام]] نیز منافات داشت.
عمر بن عبدالعزیز [[بیمار]] شد و [[بیماری]] او را سخت [[آزار]] می‌داد. گفته‌اند که وی از معالجه خود خودداری می‌نمود. به او گفتند: ای کاش خود را مداوا می‌کردی. در پاسخ گفت: اگر مداوای من در این بود که دستی به گوش خود بکشم دست نمی‌کشیدم. چرا، به‌خاطر اینکه من به سمت خوب کسی می‌روم. به سمت [[پروردگار]] خود<ref>تاریخ ابن اثیر، ج۴، ص۱۶۱.</ref>.
بعضی از مصادر [[تاریخی]] بر این مطلب تصریح کرده‌اند که عمر بن عبدالعزیز را خود [[امویان]] [[مسموم]] کردند؛ چراکه آنان می‌دانستند اگر خلافت او به طول انجامد بالاخره منجر به خارج شدن خلافت از دست [[خاندان]] [[بنی امیه]] خواهد گردید؛ چراکه عمر بن عبدالعزیز هرگز [[پیمان]] [[خلافت]] پس از خود را بر اشخاص بی‌لیاقت و [[ناصالح]] نخواهد بست، بلکه خلافت را پس از خود به شخصی که [[شایستگی]] آن را داشته باشد خواهد سپرد. به همین سبب پیش از وقت او را [[مسموم]] کرده و از بین بردند<ref>الانافه فى مآثر الخلافه، ج۱، ص۱۴۲.</ref>. بالاخره عمر بن عبدالعزیز در [[ماه رجب]] [[سال ۱۰۱ هجری]] در مکانی به نام دیر سمعان دار فانی را [[وداع]] گفت‌<ref>تاریخ ابن اثیر، ج۴، ص۱۶۱.</ref>.<ref>[[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۷ (کتاب)|پیشوایان هدایت]] ج۷، ص ۱۱۶.</ref>.


== منابع ==
== منابع ==
خط ۱۱۳: خط ۴۸:
# [[پرونده:13681333.jpg|22px]] [[احمد دیلمی|دیلمی، احمد]]، [[شخصیت و عملکرد عمر بن عبدالعزیز و دیدگاه امام باقر(ع) (مقاله)|'''شخصیت و عملکرد عمر بن عبدالعزیز و دیدگاه امام باقر(ع)''']]، خبرنامه آرمان مهدویت
# [[پرونده:13681333.jpg|22px]] [[احمد دیلمی|دیلمی، احمد]]، [[شخصیت و عملکرد عمر بن عبدالعزیز و دیدگاه امام باقر(ع) (مقاله)|'''شخصیت و عملکرد عمر بن عبدالعزیز و دیدگاه امام باقر(ع)''']]، خبرنامه آرمان مهدویت
# [[پرونده:13681302.jpg|22px]] [[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]]
# [[پرونده:13681302.jpg|22px]] [[سید علی اکبر حسینی ایمنی|حسینی ایمنی، سید علی اکبر]]، مکاتبه اختصاصی با [[دانشنامه مجازی امامت و ولایت]]
# [[پرونده:151921.jpg|22px]] [[سید منذر حکیم|حکیم، سید منذر]]، [[پیشوایان هدایت ج۷ (کتاب)|'''پیشوایان هدایت ج۷''']]
{{پایان منابع}}
{{پایان منابع}}


خط ۱۱۹: خط ۵۳:
{{پانویس}}
{{پانویس}}


[[رده:بنی‌امیه]]
[[رده:خلفای بنی‌امیه]]
[[رده:اعلام]]
[[رده:اعلام]]

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۶ مارس ۲۰۲۵، ساعت ۱۱:۰۰

مقدمه

پژوهشگران تاریخ اسلام در ارزیابی شخصیت عمر بن عبدالعزیز به دو گروه تقسیم شده‌اند؛ اکثر آنها از او چهره‌ای مثبت و خلیفه‌ای عادل، زاهد و راشد را ترسیم می‌کنند و با تکیه بر اعمال مثبت او از نکات منفی زندگی‌اش چشم‌پوشی کرده و درصدد توجیه سؤالات اساسی در خصوص مشروعیت خلافت او برآمده‌اند[۱]. اما گروهی دیگر نگرشی مثبت به او ندارند و مدارک تاریخی موجود هم تا حدی این دیدگاه را تأیید می‌کند. بنابراین در مطالعه‌ای همه‌جانبه باید تمامی مدارک موجود و سؤالات طرح شده مورد توجه قرار گیرد. این مقاله هم در همین راستا و در تبیین شخصیت واقعی او شکل یافته، بر اساس داده‌ها و مستندات تاریخی و روایی بر آن است تا در ذیل محورهای کلی، شخصیت این حاکم اموی را مورد بحث و بررسی قرار دهد[۲].

عمر بن عبدالعزیز پیش از خلافت

عمر مکنی به «ابوحفص»[۳]، فرزند عبدالعزیز بن مروان بن حکم ـ والی مصر ـ و «ام عاصم دختر عاصم بن عمر بن خطاب» است[۴]. وی در سال۶۱[۵] یا ۶۲ هجری[۶] در شهر «دابق»[۷] یا «حلوان»[۸] به دنیا آمد و چون در کودکی صورتش توسط سم اسب پدرش شکافته شد و اثرش بر روی چهره‌اش همچنان باقی مانده بود، به او «اشج» نیز می‌گفتند[۹]. در سال ۸۵ هجری و پس از درگذشت پدرش، عمویش عبدالملک بن مروان، او را از مدینه به دمشق فرا خواند[۱۰] و دخترش فاطمه را به همسری او در آورد[۱۱] و او را استاندار منطقه کوچکی در شام، به نام «خناصره»[۱۲] از توابع حَلَب کرد[۱۳]. عمر بن عبدالعزیز هم‌چنان بر این مسند باقی ماند تا آنکه ولید بن عبدالملک به خلافت رسید. وی، هشام بن اسماعیل را از حکومت مدینه عزل و به جای او، عمر را در سن ۲۵ سالگی به ولایت مدینه منصوب کرد[۱۴]. عمر از این زمان تا سال ۹۳ هجری که از استانداری مدینه عزل[۱۵] و به شام بازگشت[۱۶]، به مدت شش سال فرمانداری مدینه را بر عهده داشت. وی در این مدت اقداماتی در این شهر انجام داد که از جمله مهمترین آنها می‌توان به تخریب و بازسازی و توسعه مسجدالنبی(ص) اشاره کرد[۱۷]. عمر بن عبدالعزیز در شعبان سال ۹۳ هجری از امارت مدینه عزل گردید[۱۸] و به شام بازگشت[۱۹].[۲۰].[۲۱]

آغاز خلافت

منابع تاریخی در چگونگی به خلافت رسیدن عمر بن عبدالعزیز در اختلاف‌اند. برخی گفته‌اند در پی اختلاف بین ولید بن عبدالملک و برادرش سلیمان بر سر جانشینی ولید، ولید در صدد عزل سلیمان از ولایت‌عهدی و انتصاب فرزندش به این مقام برآمد و حتی توانست موافقت و مساعدت بسیاری از اشراف را با تطمیع و تهدید جلب کند، اما عمر بن عبدالعزیز با ولید همراهی نکرد و گفت که «ما با سلیمان بیعت کرده‌ایم». در نتیجه در معرض آزار و اذیّت ولید قرار گرفت و زندانی شد. ولی پس از سه روز مورد شفاعت قرار گرفت و آزاد گردید و بعد از اینکه سلیمان به خلافت رسید به عنوان ولی‌عهد او معرفی گردید[۲۲]. پس از مرگ سلیمان بزرگان و مشاوران سلیمان نزدش آمدند و او را بر منبر بردند. عمر به منبر رفت و پس از حمد و ستایش پروردگار سخنانی را ایراد نمود و سپس همگی در ماه صفر سال ۹۹ مردم با او به عنوان خلیفه بیعت کردند[۲۳].[۲۴] گفته شده که این تصمیم برای فرزندان عبدالملک سخت گران بود و در پیشاپیش آنان هشام اظهار مخالفت کرد و تا زمانی که خبر جانشینی یزید بن عبدالملک را نشنید، با عمر بیعت نکرد[۲۵].[۲۶]

اقدامات عمر بن عبدالعزیز پس از رسیدن به خلافت

عمر بن عبدالعزیز پس از رسیدن به خلافت، روشی برخلاف سیره معاویة بن ابی‌سفیان و دیگر خلفای اموی در پیش گرفت، از این‌رو، وی پس از رسیدن به خلافت، در دستور العملی به کارگزاران خود نوشت: بدانید که (پیش از این) سختی‌ها و بلاهای فراوانی از حکام جور به مردم رسیده است؛ کارگزاران فاسد سنّت‌های بدی را میان مردم پایه‌گذاری کرده‌اند که به ندرت انگیزه حق و قصد مدارا و احسان به مردم را داشتند. بنابراین، هر کسی از مردم که قصد حج دارد، سریعاً حقش را به او بدهید تا با آن آماده حج شود و مادامی که با من مشورت نکرده‌اید مبادرت به قطع و اعدام نکنید. عمر خودش نیز تمام روز را به رسیدگی به امور مسلمانان می‌پرداخت و آن را باب رحمت الهی می‌دانست[۲۷]. اما با وجود این، همواره روشی میانه و تدریجی را در اجرای امور در پیش گرفته بود، به طوری که به دلیل عدم قاطعیت مورد اعتراض پسرش قرار گرفت. ولی او با استشهاد به حرمت تدریجی خمر از جانب خداوند و نگرانی از عدم تحمل مردم و رویگردانی آنها از تمام حق و بروز فتنه، رفتار خود را موجه می‌دانست[۲۸].

در زمینه سیاست داخلی، او به اصلاحاتی در ابعاد مختلف دست زد که از مهم‌ترین آنها می‌توان به استقبال از احزاب مخالف، مانند شیعه و خوارج اشاره کرد. این اقدام و اقدامات مهم دیگر دوران کوتاه خلافت او را می‌توان در محورهای زیر مورد بررسی قرار داد:

  1. لغو ممنوعیت کتابت حدیث: از جمله اقدامات مثبت عمر بن عبدالعزیز لغو ممنوعیت نوشتن حدیث بود. این ممنوعیت به دلایل سیاسی از زمان خلیفه اول و دوم شروع شده بود[۲۹] و تا زمان عمر بن عبدالعزیز ادامه داشت.
  2. برداشتن خراج و جزیه: عمر بن عبدالعزیز به عاملانش دستور داد از مردم خراج نگیرند. به عنوان نمونه در نامه‌ای به عبدالحمید بن عبدالرحمن کارگزارش در کوفه علاوه بر سفارش به عدالت و احسان و آبادانی دستور داد از مسلمانان خراج نگیرد[۳۰]. علاوه براین عمر به کارگزارانش دستور داد از نو مسلمانان جزیه گرفته نشود. در نتیجه این سیاست جزیه کاهش یافت.
  3. حل مشکل موالیان: عمر بن عبدالعزیز پس از رسیدن به خلافت، مشکل موالی را مورد توجه جدی قرار داد و در حل آن کوشید. عرب‌هایی که در زمان خلافت ابوبکر و عمر به خارج از عربستان رفتند و اسلام را در ایران و روم گسترش دادند مردمانی بیابان نشین بودند. این بیابان نشینان آزادی و بی‌قیدی را از یک طرف و جنگجویی و ستیز را از طرف دیگر به فرزندان خود تعلیم می‌‌دادند[۳۱]. آنان چون افراد ساده و بی‌تکلفی بودند و به علاوه شعار برادری و برابری و عدالت‌خواهی سر می‌دادند مردم سرزمین‌های ایران و روم را جذب کردند مردم این نواحی که از ظلم و ستم فرمانروایان خود به تنگ آمده بودند با پذیرش اسلام در اندیشه سعادت و خوشبختی بودند. گرچه این موضوع دیری نپایید و پس از دوران خلفای راشدین که حکومت مسلمانان به دست بنی امیه افتاد حکومت آنها بر پایه عربیت محض بود عرب را بر عجم برتری می‌دادند. موالی انتظار داشتند، به حکم مساوات اسلامی با آنان نیز مانند دیگر مسلمانان رفتار شود و از مزایای مسلمانی به طور کامل بهره‌مند باشند. خلفا در طول نیم قرن تلاش نمودند تا راه‌هایی برای حل مشکل موالی بیابند اما چون نمی‌خواستند از سود و منافع خودشان چشم‌پوشی نمایند، کوشش و تلاش آنها بدون نتیجه بود[۳۲]. عمر بن عبدالعزیز دستور داد، موالی را در غنائم شریک سازند و خرید و فروش زمین‌های فتح شده را ممنوع کرد[۳۳].
  4. برخورد شایسته با خوارج: عمر بن عبدالعزیز سعی کرد رفتار شایسته‌ای با خوارج داشته باشد. بدین منظور با آنها گفتگو کرد و آنها را قانع کرد که از خون‌ریزی دست بردارند[۳۴].
  5. برخورد عادلانه با همه مردم: عمر بن عبدالعزیز در دوره کوتاه مدت خلافت خویش تلاش کرد، رفتاری عادلانه و شایسته با مردم داشته باشد. او از کارهای ناشایست خاندان خود که آنها را «مظالم» می‌نامید، جلوگیری کرد[۳۵] و در نامه‌ای که به عاملان خویش نوشت دستور داد با مردم به نیکی رفتار شود[۳۶].
  6. عمر بن عبدالعزیز و تعامل با علویان: عمر بن عبدالعزیز در پی رسیدن به خلافت، اقدامات دوستانه‌ای را با علویان با هدف رفع کدورت‌ها و دلجویی از آنان انجام داد که مهمترین این اقدامات را می‌توان ذیل سه محور مورد بحث و بررسی قرار داد:
    1. منع لعن امام علی‌(ع): منع لعن امام علی(ع) بارزترین اقدام عمر در قبال خاندان پیامبر(ص) و اساسی‌ترین دلیل حسن ظن عموم شیعیان به اوست. به لحاظ تاریخی اصل وقوع چنین اقدامی از جانب عمر مسلّم می‌نماید؛ زیرا مورخان متعددی تصریح کرده‌اند که بنی‌امیه برفراز منابر بر امام علی(ع) سبّ و لعن می‌کردند[۳۷]. ولی هنگامی که عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید دشنام دادن به حضرت علی(ع) را که از نیم قرن قبل توسط معاویه، مرسوم شده بود، ممنوع ساخت و از این کار زشت جلوگیری کرد.
    2. بازگرداندن فدک و حقوق مالی علویان به آنها: یکی دیگر از اقدامات اساسی عمر در قبال علویان بازگرداندن فدک به فرزندان فاطمه(س) بود؛ حقی که معاویه آن را به مروان داده بود و مروان هم آن را به پسرش، عبدالعزیز بخشیده و عمر آن را به اصطلاح از پدر به ارث برده بود. فدک در دست اولاد فاطمه(س) بود تا اینکه یزید بن عبدالملک به خلافت رسید و دوباره آن را از آنها گرفت[۳۸].
    3. عمر بن عبدالعزیز و دستگیری از علویان: سعید بن ابان قرشی نقل می‌کند: عبدالله بن حسن در حالی که گیسوانی بلند و سن اندکی داشت بر عمر بن عبدالعزیز وارد شد. عمر او را بالای منبر نشاند و خود روبه روی او نشست و درخواست‌های او را برآورده کرد. یکی از چین‌خوردگی‌های شکم او را گرفت و به شدت فشرد، به طوری که احساس درد کرد و به او گفت این را به عنوان نشانه‌ای برای شفاعت به خاطر داشته باشد. وقتی که از مسجد خارج شد نزدیکانش او را ملاقات کرده و گفتند: تو با یک پسربچه کم سن و سال این گونه برخورد می‌کنی! عمر در جواب آنها گفت: از افراد بسیار موثقی شنیدم به طوری که انگار خود از دهان رسول الله(ص) شنیده باشم که فرمود: «به درستی که فاطمه(س) پاره تن من است. و آنچه او را خوشحال کند مرا خوشحال کرده است». من می‌دانم که اگر فاطمه(س) زنده بود قطعاً کاری که من با فرزند او کردم خوشحالش می‌نمود. نزدیکانش پرسیدند. پس چگونه این عمل تو که شکم او را فشردی، با این کلام تو سازگار است؟ عمر پاسخ داد که هیچ یک از بنی هاشم نیست، مگر این که حق شفاعت دارد و من امیدوارم که از جمله شفاعت‌شدگان توسط این فرد باشم[۳۹].[۴۰]

وفات عمر بن عبدالعزیز

مرگ وی را در سال ۱۰۱ هجری در سن ۳۹ سالگی پس از دو سال و پنج ماه خلافت در دیر «سمعان» در منطقه دمشق گفته‌اند[۴۱]. دلیل این مرگ زودهنگام را برخی به علت مسمومیت از سوی خاندان اموی دانسته، آورده‌اند آنان از بیم بیرون رفتن خلافت از دستشان[۴۲] و یا به جهت کراهت از عمر به علت سختگیری‌های زیاد وی نسبت به اموال بنی امیه و پس گرفتن بسیاری از اموالی را که آنان از بیت‌المال غصب کرده بودند، او را مسموم و به قتل رسانده‌اند. بنا بر نقل طبری مرگ عمر بن عبدالعزیز در ۳۹ سالگی روز چهارشنبه ۲۵ رجب سال ۱۰۱ در خُناصِرَه[۴۳] اتفاق افتاد و او را در دیر سمعان به خاک سپردند[۴۴].[۴۵]

نگاهی به شخصیت عمر بن عبدالعزیز

پیش از خلافت

او در این دوره با وجود پرهیزگاریش، غرق در ناز و نعمت بود؛ لباس لطیف می‌پوشید؛ غذای لذیذ می‌خورد و با تبختر راه می‌رفت تا جایی که راه رفتن خاص وی به «عمریه»[۴۶] معروف شد. هنگامی که از خیابانی می‌گذشت بوی عطر، فضای آنجا را پر می‌کرد. بسیار به آرایش مو و رسیدگی به وضع ظاهری خود اعتنا می‌نمود[۴۷]. بر خلاف آنچه که از زندگی عمر بن عبدالعزیز گفته شده و او را «فردی بسیار ممسک و ساده‌زیست که از پوشیدن لباس‌های گران‌قیمت امتناع می‌کرد و لباس خشن به بر می‌کرد و مخارج روزانه او از دو درهم تجاوز نمی‌کرد»[۴۸] معرفی کرده‌اند، تجمل‌پرستی و مشی اشرافی وی به خصوص قبل از رسیدن به خلافت امری معروف و مشهود است.

عملکرد سیاسی عمر در دستگاه خلافت اموی و میزان مشارکت او در مظالم امویان در هنگام امارت بر مدینه نیز قابل تأمل است. از میان گزارش‌های ناقص موجود در متون تاریخی می‌توان به بعضی از آنها اشاره کرد. یعقوبی می‌نویسد که ولید به عمر بن عبدالعزیز (در زمانی که والی مدینه بود) نوشت که مسجد پیامبر(ص) را خراب نموده و منازل اطراف را به آن ضمیمه نماید و اتاق‌های زنان پیامبر(ص) را نیز جزء مسجد قرار دهد، عمر نیز چنین کرد. هنگامی که شروع به خراب کردن خانه‌ها کردند و اتاق‌ها در حال خراب شدن بود خبیب بن عبدالله بن زبیر نزد عمر رفت و گفت سوگند به خداوند تو این آیه از قرآن را که می‌گوید: ﴿إِنَّ الَّذِينَ يُنَادُونَكَ مِنْ وَرَاءِ الْحُجُرَاتِ[۴۹] را نابود می‌کنی. عمر در مقابل این گفتار صد تازیانه به او زد و بر روی سر او آب سرد ریخت، در حالی که روز سردی بود و در اثر آن خبیب مرد. پس از آنکه عمر به خلافت رسید و زهد اختیار نمود همیشه از آنچه با خبیب کرده بود، اظهار ندامت و پشیمانی می‌کرد[۵۰].

پس از خلافت

چنان که بعضی از مورخان گزارش داده‌اند، عمر بعد از رسیدن به خلافت در وضع اقتصادی خود و تصرفات خانوادگی‌اش تغییراتی داد؛ از جمله تجمل‌پرستی و مشی اشرافی خود را تا حدودی کاهش داد. به لباس‌های ارزان‌قیمت اکتفا کرد و زندگی‌اش از سطح پایین‌تری برخوردار شد و مازاد دارایی خود را بذل و بخشش می‌کرد[۵۱]، ولی عمر بعضی از خوشگذرانی‌ها را حتی هنگام خلافت هم رها نکرد؛ برای مثال گفته می‌شود: صدای غنا هرگز در گوش او قطع نشد، چه قبل از آنکه امیر مدینه بود، و چه زمانی که حکومت به او واگذار شد تا زمانی که از دنیا رفت معمولاً به غنا گوش می‌سپرد[۵۲].[۵۳]

عمر بن عبدالعزیز از دیدگاه ائمه معصومین(ع)

هنگامی که عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید، از فقها برای مشورت و همکاری دعوت کرد و نزدیک‌ترین مردم به او فقها بودند. او فرستاده‌ای نیز نزد ابوجعفر محمد بن‌علی‌الباقر(ع) فرستاد. وقتی امام(ع) نزد او آمد عمر ساعتی با ایشان مشورت کرد. هنگام خداحافظی، عمر از امام(ع) تقاضای موعظه و نصیحت کرد، امام(ع) فرمود: تو را سفارش به تقوای الهی می‌کنم و ای که بزرگ را پدر و کوچک را پسر و مردان را برادر خود بدانی. عمر گفت: خداوند تو را رحمت کند، تو همه آنچه را که ان‌شاءالله موجب خیر و سعادت ما می‌شود جمع کردی، به شرط این که ما به آن عمل کنیم و خداوند ما را بر آن یاری فرماید. بعد از این که امام به وطن خود بازگشتند، عمر پیغام فرستاد که من می‌خواهم به دیدن شما بیایم. امام(ع) فرستاده‌ای نزد او فرستاد و فرمود لازم نیست شما بیایید من نزد شما خواهم آمد. عمر قسم یاد کرد که حتماً من باید به محضر شما بیایم. در نتیجه عمر نزد امام آمد و به ایشان نزدیک شد و سینه‌اش را بر سینه امام گذاشت و شروع به گریه کرد. سپس در مقابل امام نشست و زمانی که از محضر امام خارج می‌شد، تمام خواسته‌های امام(ع) را برآورده کرده بود. عمر برگشت و بعد از این دیدار هرگز همدیگر را ندیدند، تا هر دو از دنیا رفتند[۵۴].[۵۵]

از دیدگاه امام باقر(ع) عمر، حاکم جباری همانند بقیه امویان نیست و با برنامه‌ای که اعلام کرده و رفتاری که نشان داده است، روزنه‌های امید به تأثیر موعظه و نصیحت را در مقابل امام(ع) گشوده است؛ از این‌رو امام(ع) برخلاف سایر امویان او را سزاوار نصیحت می‌یابد و این تلقی امام(ع) از او در این جمله که «عمر بن عبدالعزیز نجیب بنی امیه است»[۵۶] پیداست که این ارزیابی امام(ع) از عمر، در مقایسه با حکام دیگر اموی صورت گرفته است و تأییدی مطلق نیست. بهترین شاهد بر این امر روایات دیگری است که در مقام ارزیابی شخصیت عمر از امام باقر(ع) رسیده است. از جمله این موارد جریانی است که ابوبصیر از امام باقر(ع) نقل می‌کند. او می‌گوید: من با امام محمد باقر(ع) در مسجد بودم که عمر بن عبدالعزیز داخل شد، در حالی که لباس زرد ملایم بر تن کرده و بر غلامی تکیه داده بود. امام(ع) فرمود: به زودی این جوان به ریاست و امارت خواهد رسید و اظهار عدالت‌پیشه‌گی خواهد کرد، و امارت او چند سال به طول کشیده و بعد از آن می‌میرد. پس از مرگ او اهل زمین بر او خواهند گریست و اهل آسمان بر او لعنت خواهند فرستاد. ابوبصیر می‌گوید: ما پرسیدیم ای فرزند رسول خدا(ص)، این امر چگونه ممکن است، در حالی که شما از عدالت و انصاف او یاد کردید؟ امام(ع) فرمود: زیرا در جایگاه و منصب ما نشسته است در حالی که هیچ‌گونه حقی بر این منصب ندارد[۵۷].

بنابراین، عمر بن عبدالعزیز علی‌رغم خدمات مثبتی که انجام داده و در نتیجه آن به لسان امام باقر(ع) ملقّب به «نجیب بنی امیّه» گردید، ولی گذشته از زندگی اشرافی‌اش، از جهت اصلی‌ترین رکن شخصیت سیاسی او یعنی مسئله خلافت و امارت با مشکل عدم مشروعیّت و غصبی بودن حکومت مواجه است. به همین دلیل ملعون فرشتگان آسمان است. از دیدگاه امام باقر(ع) و امام سجاد(ع) در مجموع شخصیت موجه و مورد تأییدی نیست، بلکه غاصبی است که به‌ناحق بر کرسی امارت مسلمانان نشسته است؛ ولی در مقایسه با سلف خود روشی عادلانه‌تر را در پیش گرفته و برخوردی پسندیده‌تر را با علویان از خود نشان داده است؛ حتی از اظهار محبت قلبی به آنها هم ابائی نداشت[۵۸].

منابع

پانویس

  1. جهت اطلاع تفصیلی از پیشینه تحقیقات مستقل در این باره و دیدگاه‌های نویسندگان شیعه و سنّی، ر.ک: جواد هروی، «عصر خلافت عمر بن عبدالعزیز و نحوه برخورد او با علویان»، مجله کیهان اندیشه، ش۶۱، ص۱۲۹ ـ ۱۳۵؛ سید حسین رئیس السادات، «عمر بن عبدالعزیز و اصلاحات اجتماعی اقتصادی در خراسان»، نشریه خراسان پژوهی، ش۲، ص۳۳ ـ ۴۶؛ شیرعلی نادریان‌فر، «شخصیت عمر بن عبدالعزیز»، نشریه رشد آموزش تاریخ، ش۱۷، ص۳۱-۳۵؛ حسین جوهری، صفیر شجر طوبی یا عمر بن عبدالعزیز و نوادر حالات او؛ ابن جوزی، سیره و مناقب عمر بن عبدالعزیز الخلیفه الزاهد، حوریه بابا‌جان تبار، سیره و مناقب عمر بن عبدالعزیز (پایان‌نامه کارشناسی ارشد دانشکده الهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران)؛ وهبه زجیلی، الخلیفه الراشد العادل عمر بن عبدالعزیز؛ ابن عبدالحکم، الخلیفه العادل عمر بن عبدالعزیز خامس الخلفاء الراشدین؛ اهل، عبدالعزیز سید، الخلیفه الزاهد عمر بن عبدالعزیز، شیخ عبدالستار، عمر بن عبدالعزیز خامس الخلفاء الراشدین؛ احمد شوقی، فنجری، عمر بن عبدالعزیز؛ عمادالدین خلیل، ملامح الانقلاب الاسلامی فی خلافه عمر بن عبدالعزیز؛ ماجده فیصل زکریا، عمر بن عبدالعزیز و سیاسته فی رد المظالم؛ قطب ابراهیم محمد، السیاسه المالیه عمربن عبدالعزیز؛ محمد بن مشبب قجطانی، النموذج الاداری المتخلصمن اداره عمر بن عبدالعزیز و تطبیقاته فی الاداره و بخاصه الاداره التربویه، مهدی پیشوائی، سیره پیشوایان، ص۳۱۴-۳۳۳.
  2. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  3. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۲۵۳؛ مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص۲۷۶.
  4. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۲۵۳؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، ج۲، ص۲۶۱.
  5. ابن سعد، الطبقات الکبری، ترجمه محمود مهدوی دامغانی، ج۶، ص۱۹.
  6. طبری، تاریخ الطبری، ترجمه ابو القاسم پاینده، ج۹، ص۳۸۰۷.
  7. ابن عماد، تاریخ مفصل اسلام، ج۱، ص۲۹۰.
  8. ابن‌کثیر، البدایه و النهایه، ج۹، ص۱۹۲ – ۱۹۳؛ ابن عماد، تاریخ مفصل اسلام، ج۱، ص۲۹۰.
  9. ابن قتیبه، المعارف، ص۳۶۲؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج۸، ص۱۲۶؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۵، ص۵۹.
  10. ابن‌کثیر، البدایه و النهایه، ج۹، ص۱۹۲ - ۱۹۳.
  11. ابن‌کثیر، البدایه و النهایه، ج۹، ص۱۹۲ - ۱۹۳. ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۹، ص۱۹۳.
  12. خناصره [خ صر] شهرکی از کارگزاری حلب که برابر قنّسرین در بیابان است. یاقوت حموی، معجم البلدان، ترجمه، ج‌۲، ص۳۱۴.
  13. ابن‌کثیر، البدایه و النهایه، ج۹، ص۱۹۲ – ۱۹۳؛ طقوش، محمد سهیل، دولت امویان، ترجمه حجت الله جودکی، ص۱۴۲.
  14. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۳۳۱؛ طبری، تاریخ الطبری، ترجمه ابو القاسم پاینده، ج۹، ص۳۸۰۷.
  15. طبری، تاریخ الطبری، ترجمه ابو القاسم پاینده، ج۹، ص۳۸۶۸.
  16. سیوطی، تاریخ الخلفا، ص۲۷۴.
  17. مطهر بن طاهر مقدسی، البدء و التاریخ، ترجمه محمد رضا شفیعی کدکنی، ج۲، ص۶۰۸.
  18. طبری، تاریخ الطبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج۹، ص۳۸۶۷.
  19. سیوطی، تاریخ الخلفا، ص۲۷۴.
  20. آموزش تاریخ دوره ششم، ۱۳۸۳، شماره ۲، مقاله «عمر بن عبدالعزیز»، شیرعلی نادریان‌فر.
  21. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  22. سیوطی، تاریخ الخلفا، ص۲۷۴-۲۷۵.
  23. طبری، تاریخ الطبری، ج۶، ص۵۵۲.
  24. آموزش تاریخ دوره ششم، ۱۳۸۳، شماره ۲، مقاله «عمر بن عبدالعزیز»، شیرعلی نادریان‌فر.
  25. ابن عبدالحکم، سیرة عمر بن عبدالعزیز، ص۱۸؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۳، ص۱۸۳.
  26. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  27. یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۳۰۵.
  28. ابن عبدربّه، العقد الفرید، ج۳، ص۴۱۱.
  29. ذهبی، تذکره الحفّاظ، ج۱، ص۳ و ۷؛ ابورّبه، اضواء علی السنه المحمدیه، ص۴۳؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۸۷.
  30. بلاذری، انساب الاشراف، ج۸، ص۱۴۷؛ طبری، تاریخ الطبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج۹، ص۳۹۷۱.
  31. شهیدی، تاریخ تحلیلی اسلام، ص۲۱۵.
  32. شهیدی، تاریخ تحلیلی اسلام، ص۲۱۵.
  33. آموزش تاریخ دوره ششم، ۱۳۸۳، شماره ۲، مقاله «عمر بن عبدالعزیز»، شیرعلی نادریان‌فر.
  34. ابن قتیبه دینوری، الامامه و السیاسه، ترجمه سید ناصر طباطبایی، ص۳۲۶؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمه ابو القاسم پاینده، ج۲، ص۱۹۳.
  35. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، ج۲، ص۲۶۸؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ترجمه محمود مهدوی دامغانی، ج۶، ص۳۱.
  36. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، ج۲، ص۲۶۸؛ طبری، تاریخ الطبری، ترجمه ابو القاسم پاینده، ج۹، ص۳۷۶۸.
  37. ابن طقطقاء، الفخری، ص۱۲۹؛ ابن منظور، لسان العرب، ج۱۹، ص۱۰۰؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۳، ص۱۹۳ ابن ابی الحدید، شرح نهج‌البلاغه، ج۴، ص۵۸.
  38. یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۳۰۵.
  39. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج۹، ص۳۱۰.
  40. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  41. طبری، تاریخ الطبری، ج۶، ص۵۵۰؛ مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص۷۶؛ سیوطی، تاریخ الخلفا، ص۲۷۳-۲۷۴؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۸، ص۲۵۳.
  42. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، ج۲، ص۲۷۳؛ مسعودی، التنبیه و الاشراف، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ص۲۹۹.
  43. شهری در شام نزدیک حلب. یاقوت حموی، معجم البلدان، ج۲، ص۵۰۷.
  44. طبری، تاریخ الطبری، ترجمه ابو القاسم پاینده، ج۹، ص۳۹۶۷.
  45. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  46. عمریه، منسوب به عمر بن عبدالعزیز.
  47. ابن عبدالحکم، سیرة عمر بن عبدالعزیز، ص۸ - ۹؛ ابن‌کثیر، البدایه و النهایه، ج۹، ص۱۹۳؛ عبدالشافی، العالم الاسلامی فی العصر الاموی، ص۱۷۳.
  48. خواند میر، حبیب السیر فی اخبار افراد بشر، ج۲، ص۱۷۰.
  49. «به راستی آنان که تو را از پشت (در) اتاق‌ها صدا می‌زنند، بیشترشان خرد نمی‌ورزند» سوره حجرات، آیه ۴.
  50. یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج۲، ص۲۸۴؛ نویری، نهایه الارب فی فنون الادب، ج۲۱، ص۳۲۱.
  51. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۵، ص۳۳۴؛ مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۳، ص۱۹۶.
  52. جاحظ، التاجی فی اخلاق الملوک، ص۳۹.
  53. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.
  54. بحرانی، عوالم العلوم و المعارف و الاحوال من الایات و الاخبار و الاقوال، ج۱۹، ص۲۶۷؛ ابوعلی القالی، امالی، ج۲، ص۳۰۸؛ احمد زکی صفوت، جمهره خط العرب، ج۲، ص۱۴۷.
  55. خبرنامه آرمان مهدویت، مقاله «شخصیت و عملکرد عمربن عبدالعزیز و دیدگاه امام باقر(ع)»، حجت الاسلام احمد دیلمی.
  56. ذهبی، تذکره الحفّاظ، ج۱، ص۱۱۹.
  57. قطب الدین راوندی، الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۲۷۶؛ رجب البرسی، مشارق انوارالیقین فی اسرار امیرالمؤمنین(ع)، ص۹۱؛ حر عاملی، اثبات الهداه، ج۵، ص۲۹۳.
  58. حسینی ایمنی، سید علی اکبر، مکاتبه اختصاصی با دانشنامه مجازی امامت و ولایت.