عصر امام هادی: تفاوت میان نسخه‌ها

از امامت‌پدیا، دانشنامهٔ امامت و ولایت
برچسب: پیوندهای ابهام‌زدایی
بدون خلاصۀ ویرایش
 
(۲۴ نسخهٔ میانی ویرایش شده توسط ۳ کاربر نشان داده نشد)
خط ۲: خط ۲:
| موضوع مرتبط = امام هادی
| موضوع مرتبط = امام هادی
| عنوان مدخل  =  
| عنوان مدخل  =  
| مداخل مرتبط =  
| مداخل مرتبط = [[عصر امام هادی در تاریخ اسلامی]]
| پرسش مرتبط  =  
| پرسش مرتبط  =  
}}
}}


==جامعه‌شناسی عصر معتصم==
== مقدمه ==
[[بحران]] [[ارزش‌ها]] و فقدان [[قیم]] [[اخلاقی]] در ساختار [[حکومتی]] [[عباسیان]] موج می‌زد و [[خلیفه]] سعی می‌کرد بر [[رفاه]] و [[خوش‌گذرانی]] و عیاشی‌اش خللی وارد نیاید، [[کارگزاران حکومتی]] و مأموران رده [[پایین‌تر]] هم با [[تأسی]] از رأس مخروط جامعه‌شناسی یعنی [[هیئت حاکمه]]، تلاش در [[غارت]] و بی‌هویت کردن [[جامعه]] را داشتند و چون زالو [[حیات]] سالم جامعه را [[تهدید]] می‌کردند.
امامت امام هادی{{ع}} ۳۳ سال به طول انجامید. در مدت [[امامت]] آن حضرت، بقیه [[حکومت]] [[معتصم]] بود که بعد از او [[واثق]] پنج سال و هفت ماه حکومت کرد. پس از واثق [[متوکل]] چهارده سال به حکومت رسید، متوکل آن حضرت را به وسیله [[یحیی بن هرثمه ابن اعین]] از [[مدینه]] به [[سامرا]] آورد بعد از متوکل پسرش [[منتصر]] چند ماه حکومت کرد، پس از او [[مستعین]] [[خلیفه]] شد که او [[احمد بن محمد بن معتصم]] است و دو سال و نه ماه حکومتش دوام یافت، بعد از او [[معتز]] هشت سال و شش ماه خلافت کرد. در آخر حکومت معتز بود که [[امام]]{{ع}} به [[شهادت]] رسید و در [[منزل]] خود در سامرا [[دفن]] شد. امام بیست سال و چند ماه در سامرا حضور داشت<ref>اعلام الوری، ص۲۳۹؛ بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۰۶.</ref>.
[[مسعودی]] در مروج الذهب می‌نویسد: بغا از [[ترک‌ها]] بود و از [[غلامان]] معتصم به‌شمار می‌رفت، در جنگ‌های بزرگ خودش در صحنه [[جنگ]] [[نبرد]] می‌کرد و همیشه [[جان]] سالم به در می‌برد، هیچگاه بر تن خود [[زره]] نمی‌پوشید، در این مورد از او سؤال شد، گفت: در [[خواب]] [[پیامبر اکرم]]{{صل}} را دیدم به من فرمود: بغا به یکی از افراد امتم [[نیکی]] کردی او برای تو [[دعا]] کرد و دعایش [[مستجاب]] شد. عرض کردم: یا [[رسول الله]] آن مرد چه کسی بود؟ فرمود: همان کسی که او را از درندگان [[نجات]] دادی. گفتم: یا رسول الله از [[خداوند]] بخواه به من [[عمر طولانی]] [[عنایت]] کند! حضرت دست به دعا برداشته فرمود: خدایا عمرش را طولانی کن و از [[اجل]] او [[چشم‌پوشی]] نما. عرض کردم: یا رسول الله ۹۵ سال؟ فرمود: ۹۵ سال.
بغا نسبت به [[اولاد علی]]{{ع}} [[مهربان]] و [[بخشنده]] بود، پرسیدند آن مردی که از درندگان نجاتش دادی که بود؟ گفت: مردی را پیش معتصم آوردند که نسبت [[بدعت]] و خلاف [[دین]] به او داده بودند، شب هنگام بین او و معتصم سخنانی رد و بدل شد. معتصم به من گفت: این مرد را بیانداز میان درندگان. او را تا باغ وحش آوردم و از دستش ناراحت بودم، ولی در بین راه شنیدم چنین می‌گفت: خدایا تو می‌دانی که من فقط برای تو سخن گفتم و دین تو را کمک کردم و از بابت [[توحید]] و [[یگانه‌پرستی]] گرفتار شدم با اینکه جز برای رضای تو نبود، فقط خواستم تقربی به پیشگاه تو حاصل کنم، با [[اطاعت]] و [[فرمانبرداری]] و به پای داشتن [[حق]] در مورد کسی که با تو [[مخالفت]] ورزیده! اکنون مرا [[تسلیم]] اینها می‌کنی؟!
بغا گوید: بدن من به لرزه افتاد و دلم به حالش سوخت و از وضع او ناراحت شدم راه جایگاه درندگان را عوض کرده او را به [[خانه]] آوردم و در [[اطاق]] خودم پنهانش نمودم، پیش [[معتصم]] آمدم، گفت: چه شد؟ گفتم: انداختمش پیش درندگان! گفت: نفهمیدی چه می‌‌گفت؟ گفتم: من مردی ترک زبانم او به [[عربی]] صحبت می‌کرد نفهمیدم چه می‌گفت ولی آن مرد با معتصم به [[درشتی]] صحبت کرده بود.


[[سحرگاه]] به او گفتم: اینک درها را گشودم و تو را با [[نگهبانان]] خارج می‌کنم! تو را [[آزاد]] کردم و [[جان]] خویش را به خطر انداختم! سعی کن تا معتصم زنده است خود را آشکار نکنی. قبول کرد، پرسیدم جریان گرفتاریت برای چه بود؟ گفت: مردی از مأمورین معتصم در [[شهر]] ما [[تجاوز]] به [[ناموس]] [[مردم]] می‌کرد و آشکارا [[فسق]] و [[فجور]] می‌نمود، کار او خلل در [[دین]] و [[توحید]] به‌وجود می‌آورد، کسی را نیافتم که با من [[هم‌داستان]] شود و کار او را بسازیم، یک شب خودم تنها به او [[حمله]] کردم و خونش را ریختم؛ زیرا او با کارهایش [[استحقاق]] چنین [[کیفری]] را داشت. مرا گرفتند و دیدی که کارم به کجا کشید<ref>بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۱۹.</ref>.
امام هادی{{ع}} در طول حیات ننگین این خلفای جور در فشار و محدودیت [[زندگی]] می‌کرد، اساس زندگی این [[خلفا]] را شراب و شهوت تشکیل داده بود و لذا امام را مانع [[لذت‌جویی]] خود می‌‌دیدند و در [[حصر]] کامل قرارش دادند<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۷.</ref>.
در موضوع [[تاریخی]] فوق چند نکته به چشم می‌خورد، اولاً: چون در رأس [[حکومت]] [[تعدی]] و [[تجاوز به حقوق مردم]] وجود دارد و تجاوز و [[چپاول]] نهادینه شده، [[کارگزاران]] جزء به [[تبعیت]] از [[هیئت حاکمه]]، نه‌تنها از تجاوز به [[حریم]] [[شهروندان]] ابایی ندارند بلکه هر نوع تعدی را [[حق]] مسلّم خود می‌دانند. ثانیاً: فضای [[حاکم]] بر روابط [[دولت‌مردان]] و [[رعیت]]، به خوبی ترسیم شده که هر کس خود را به [[خلافت عباسی]] وصل کرده مجوزی بر [[اشاعه فساد]] و [[انحراف]] را به دست آورده است. ثالثاً: آحاد مردم از عدم [[امنیت مالی]] و جانی و ناموسی [[رنج]] می‌برند و این اولین ثمره [[حاکمیت]] ناصالحان بر [[امت]] است.
آن [[روز]] که [[فاطمه]] [[زهرا]] جان شریفش را در [[دفاع از امام]] زمانش تقدیم کرد و برای [[احقاق حق]] مسلّم علی{{ع}} به صحنه آمد تا [[خلافت]] حقه الهیه راه کج و [[انحرافی]] را در پیش نگیرد، گویا با [[بصیرت]] کامل این صحنه‌ها را می‌‌دید که روزی نااهلان، [[زمامدار]] [[جامعه اسلامی]] می‌شوند و به نام [[خلافت اسلامی]] به [[حقوق مردم]] [[تجاوز]] خواهد شد.
رابعاً: آنها که بر اساس [[غیرت دینی]] دست به اقدام زده و منادی [[نهی از منکر]] باشند چون در [[حکومت جور]] سران [[خلافت]] [[اهل]] منکرند، محکوم به [[اعدام]] با [[اعمال]] شاقه خواهند شد و لذا بغا اگرچه با [[عنایت ویژه]] [[نبوت]] او را از افتادن در قفس شیران [[نجات]] می‌دهد ولی قفس شیران سزای او نبود.
پس از [[شهادت امام جواد]]{{ع}} در مدت هفت سالی که [[امام هادی]]{{ع}} در عصر [[معتصم عباسی]] می‌‌زیست، [[اصحاب امام]] در فشار و [[شکنجه]] بسر می‌بردند و به [[جرم]] نزدیکی آنها به [[اهل‌بیت]] [[آسایش]] نداشتند.


[[یسع بن حمزه قمی]] گفت: [[عمر بن مسعده]] [[وزیر]] [[معتصم]] مرا در فشار قرار داد و در وضع [[نابسامانی]] قرار گرفتم، به‌طوری‌که بر [[جان]] خود بیمناک شدم و ترسیدم بچه‌هایم به [[فقر]] و [[تنگدستی]] [[مبتلا]] شوند. نامه‌ای برای مولایم [[ابوالحسن]] امام هادی{{ع}} نوشتم و [[شکایت]] [[ناراحتی]] خود را به ایشان نمودم. در [[جواب]] نوشت هیچ باکی بر تو نیست ناراحت نباش، [[خداوند]] را به وسیله این کلمات بخوان به زودی نجاتت خواهد داد و [[فرج]] نصیبت می‌گردد؛ زیرا [[آل محمد]]{{صل}} هرگاه گرفتار [[بلا]] و یا [[دشمنان]] و یا تنگدستی و ناراحتی می‌شوند با همین [[دعا]] [[خدا]] را می‌خوانند. [[یسع بن حمزه]] گفت: خدا را با همین کلمات خواندم اول صبح هنوز به خدا قسم چیزی از [[روز]] برنیامده بود که پیکی از طرف عمرو بن مسعده آمد که وزیر تو را می‌خواهد! از جای [[حرکت]] کرده پیش او رفتم همین که چشمش به من افتاد تبسمی کرد، دستور داد [[غل و زنجیر]] را از گردنم بردارند و امر کرد برایم خلعت بیاورند و مرا [[معطر]] نمود و خیلی [[احترام]] کرد و نزدیک خود نشاند. شروع کرد با من به صحبت کردن و عذر و [[پوزش خواستن]]، هرچه از من گرفته بود بازگرداند و بسیار گرامی داشت<ref>مجمع الدعوات، ص۳۳۸؛ بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۲۴.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۵.</ref>
== امام هادی{{ع}} و معتصم عباسی ==
{{اصلی|امام هادی در زمان معتصم عباسی}}
[[معتصم عباسی]] اولین خلیفه هم‌عصر [[امام هادی]]{{ع}} فردی خوش‌گذران و عیاش بود که سعی می‌کرد بر [[رفاه]] و خوش‌گذرانی و عیاشی خود خللی وارد نیاید، [[کارگزاران حکومتی]] و مأموران رده پایین‌تر هم با [[تأسی]] از رأس مخروط جامعه‌شناسی یعنی هیئت حاکمه، تلاش در [[غارت]] و بی‌هویت کردن [[جامعه]] را داشتند و چون زالو [[حیات]] سالم جامعه را [[تهدید]] می‌کردند.


==امام هادی{{ع}} در عصر الواثق==
در زمان معتصم چند نکته وجود دارد: اولاً: در رأس [[حکومت]] [[تعدی]] و تجاوز به حقوق مردم وجود دارد و تجاوز و [[چپاول]] نهادینه شده، [[کارگزاران]] جزء به [[تبعیت]] از هیئت حاکمه، نه‌تنها از تجاوز به [[حریم]] [[شهروندان]] ابایی ندارند بلکه هر نوع تعدی را [[حق]] مسلّم خود می‌دانند. ثانیاً: فضای [[حاکم]] بر روابط [[دولت‌مردان]] و رعیت، چنین است که هر کس خود را به [[خلافت عباسی]] وصل کرده مجوزی بر اشاعه فساد و [[انحراف]] را به دست آورده است. ثالثاً: آحاد مردم از عدم [[امنیت مالی]] و جانی و ناموسی [[رنج]] می‌برند و این اولین ثمره [[حاکمیت]] ناصالحان بر [[امت]] است. رابعاً: آنها که بر اساس [[غیرت دینی]] دست به اقدام زده و منادی [[نهی از منکر]] باشند چون در [[حکومت جور]] سران [[خلافت]] [[اهل]] منکرند، محکوم به اعدام با [[اعمال]] شاقه خواهند شد.
آن روز که گروه [[مبارز]] [[عباسیون]] به [[رهبری]] [[ابراهیم امام]] علیه [[حکومت]] جابرانه [[امویان]] می‌‌جنگیدند، به [[ذهن]] هیچ کس خطور نمی‌کرد که روزی [[خلافت]] را قبضه می‌کنند و در [[انحصار]] خلافت [[جامعه اسلامی]]، تمام [[ارزش‌های الهی]] را زیرپا می‌گذارند و از هیچ [[زشتی]] و [[آلودگی]] فروگذار نمی‌کنند. آن [[روز]] که [[خلافت]] حقه الهیه را از [[امامت]] [[نور]] به تاراج بردند، هیچ کس [[فکر]] نمی‌کرد مدعیان [[نهضت]] و [[انقلاب]]، خود مجسمه امامت [[نار]] شوند و [[تدبیر]] و [[سیاست]] و روش و [[منش]] و اخلاقشان متأثر از آلودگی‌های [[نفسانی]] و [[سلطه‌گری]] مخرب آنها باشد.
 
آن [[روز]] که [[امام صادق]]{{ع}} را [[خانه‌نشین]] کردند و محدودیت‌ها و [[ظلم‌ها]] و فشارهای عدیده را بر [[امام]] [[معصوم]] [[تحمیل]] کردند و برای بسط [[قدرت]] و [[سلطه سیاسی]] خود از هرگونه تنویر [[افکار]] [[امامت]] ممانعت به عمل آوردند، فقط [[خواص]] می‌فهمیدند که [[حکومت]] اگر به دست [[صالحان]] اداره می‌‌شد [[جامعه]] متعالی می‌شود و اگر به دست ناصالحان بیفتد [[سقوط]] و [[انحطاط]]، تقدیر محتوم [[جامعه مسلمین]] خواهد بود.
پس از [[شهادت امام جواد]]{{ع}} در مدت هفت سالی که [[امام هادی]]{{ع}} در عصر [[معتصم عباسی]] می‌‌زیست، اصحاب امام در فشار و [[شکنجه]] بسر می‌بردند و به [[جرم]] نزدیکی آنها به [[اهل‌بیت]] [[آسایش]] نداشتند.
[[خلفای عباسی]] هرچه جلوتر می‌رفتند، [[ابتذال]] و انحرافشان عمیق‌تر می‌‌شد، به ویژه در عصر [[امامت امام هادی]]{{ع}} [[پلیدی]] آنها شکل تازه‌ای گرفت و [[امام هادی]]{{ع}} در اوج [[مظلومیت]] و مهجوریت بود.
 
[[یسع بن حمزه قمی]] گفت: [[عمر بن مسعده]] [[وزیر]] [[معتصم]] مرا در فشار قرار داد و در وضع نابسامانی قرار گرفتم، به‌طوری‌که بر [[جان]] خود بیمناک شدم و ترسیدم بچه‌هایم به [[فقر]] و [[تنگدستی]] [[مبتلا]] شوند. نامه‌ای برای مولایم ابوالحسن امام هادی{{ع}} نوشتم و [[شکایت]] [[ناراحتی]] خود را به ایشان نمودم. در [[جواب]] نوشت هیچ باکی بر تو نیست ناراحت نباش، [[خداوند]] را به وسیله این کلمات بخوان به زودی نجاتت خواهد داد و [[فرج]] نصیبت می‌گردد؛ زیرا [[آل محمد]]{{صل}} هرگاه گرفتار [[بلا]] و یا [[دشمنان]] و یا تنگدستی و ناراحتی می‌شوند با همین [[دعا]] [[خدا]] را می‌خوانند. [[یسع بن حمزه]] گفت: خدا را با همین کلمات خواندم اول صبح هنوز به خدا قسم چیزی از [[روز]] برنیامده بود که پیکی از طرف عمرو بن مسعده آمد که وزیر تو را می‌خواهد! از جای حرکت کرده پیش او رفتم همین که چشمش به من افتاد تبسمی کرد، دستور داد [[غل و زنجیر]] را از گردنم بردارند و امر کرد برایم خلعت بیاورند و مرا معطر نمود و خیلی [[احترام]] کرد و نزدیک خود نشاند. شروع کرد با من به صحبت کردن و عذر و پوزش خواستن، هرچه از من گرفته بود بازگرداند و بسیار گرامی داشت<ref>مجمع الدعوات، ص۳۳۸؛ بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۲۴.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۵.</ref>
 
==امام هادی{{ع}} و واثق عباسی ==
{{اصلی|امام هادی در زمان واثق عباسی}}
[[الواثق]] پس از پدرش [[معتصم]] در سال ۲۲۷(هـ. ق) به [[خلافت]] رسید. ایشان از خلفای عیاش و خوشگذران و لذت‌جو بود. در میان خلفای عباسی به پرخوری و شکم‌بارگی [[شهرت]] داشت، در امر حکومت بسیار [[ضعیف]] و [[ناتوان]] بود و عمده [[فکر]] و اندیشه‌اش به شکم و [[شهوت]] می‌گذشت و طبیعی بود که در امور مملکت و [[وظایف]] [[حکومت‌داری]] ناتوان و ضعیف باشد. [[تدبیر]] خلافت را به احمد بن داوود [[قاضی القضاه]] [[کشور]] و [[محمد بن عبدالملک زیات]] [[وزیر]] و منشی مخصوص خود محول کرده بود.


[[الواثق]] پس از پدرش [[معتصم]] در سال ۲۲۷(هـ. ق) به [[خلافت]] رسید. ایشان از خلفای [[عیاش]] و خوشگذران و لذت‌جو بود. در میان خلفای عباسی به [[پرخوری]] و [[شکم‌بارگی]] [[شهرت]] داشت، در امر حکومت بسیار [[ضعیف]] و [[ناتوان]] بود و عمده [[فکر]] و اندیشه‌اش به شکم و [[شهوت]] می‌گذشت و طبیعی بود که در امور مملکت و [[وظایف]] [[حکومت‌داری]] ناتوان و ضعیف باشد. [[تدبیر]] خلافت را به احمد بن داوود [[قاضی القضاه]] [[کشور]] و [[محمد بن عبدالملک زیات]] [[وزیر]] و منشی مخصوص خود محول کرده بود.
امام هادی{{ع}} در عصر این چهره متعفن [[دنیایی]] [[زندگی]] می‌کرد که در اثر [[افراط]] در امر شهوت و [[عیاشی]] به [[مرض]] استسقاء در سن ۳۷ سالگی درگذشت<ref>مروج الذهب، ج۴ ص۶۴.</ref>.
امام هادی{{ع}} در عصر این چهره متعفن [[دنیایی]] [[زندگی]] می‌کرد که در اثر [[افراط]] در امر شهوت و [[عیاشی]] به [[مرض]] استسقاء در سن ۳۷ سالگی درگذشت<ref>مروج الذهب، ج۴ ص۶۴.</ref>.
یکی از مصادیق بارز [[مظلومیت امام هادی]]{{ع}} این بود که در عصر خلیفه‌ای زندگی می‌کرد که افق فکر و [[بینش]] و عملکردش هیچ وجه اشتراک و وجه شباهتی با امام هادی{{ع}} نداشت. [[واثق]] بسیار میگسار بود و در این امر افراط می‌کرد و برای [[لذت‌جویی]] بیشتر به داروهای مخصوصی پناه برده بود که سرانجام همان داروها باعث [[مرگ]] او شد<ref>تتمة المنتهی، ص۲۹.</ref>.
واثق آنقدر شهوتران بود که از [[طبیب]] مخصوص خود داروی [[قوه]] باه خواست، [[طبیب]] گفت: کثرت جماع بدن را منهدم می‌کند! من [[دوست]] ندارم برای شما این انهدام را، [[واثق]] گفت: چاره‌ای نیست و همان [[افراط]] در شراب و جماع باعث [[مرگ]] زودهنگام او شد و پس از پنج سال [[خلافت]] درگذشت.


[[انسانی]] که [[فکر]] و [[هوش]] و استعدادش با شراب و [[شهوت]] به تحلیل رفته و به دلیل عجز از اداره مملکت، امور را به [[قاضی]] و [[وزیر]] خود سپرده تا فارغ البال جرعه [[لذت]] [[دنیا]] را سر کشد، آیا به [[امام هادی]]{{ع}} و آن [[رسالت]] الهی‌اش و [[بینش]] آسمانی‌‌اش، [[اجازه]] فعالیت می‌دهد؟ اجازه [[نورانیت]] [[فکری]] به طور [[آزاد]] می‌دهد؟ اجازه ایجاد [[ارتباط با مردم]] را صادر می‌کند؟ اصولاً طاغوت‌های [[جامعه]] برای [[فراغت]] از دغدغه خاطر و [[شهوت‌رانی]] بلامنازع، [[اولیاء خدا]] را در [[حصر]] و [[زندان]] و فشار قرار می‌دادند تا هیچ مانعی سر راه [[امیال]] شیطانی‌شان نباشد و امام هادی{{ع}} در این مقطع از خلافت ۶ ساله [[الواثق]] در اوج فشار و محدودیت به سر می‌برد و از فعالیت‌های فرهنگ‌سازش [[محروم]] بود.
یکی از مصادیق بارز مظلومیت امام هادی{{ع}} این بود که در عصر خلیفه‌ای زندگی می‌کرد که افق فکر و [[بینش]] و عملکردش هیچ وجه اشتراک و وجه شباهتی با امام هادی{{ع}} نداشت. [[واثق]] بسیار میگسار بود و در این امر افراط می‌کرد و برای [[لذت‌جویی]] بیشتر به داروهای مخصوصی پناه برده بود که سرانجام همان داروها باعث [[مرگ]] او شد<ref>تتمة المنتهی، ص۲۹.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۷.</ref>
امام هادی{{ع}} ۳۳ سال امامتش به طول انجامید. در مدت [[امامت]] آن حضرت بقیه [[حکومت]] [[معتصم]] بود که بعد از او [[واثق]] پنج سال و هفت ماه حکومت کرد. پس از واثق [[متوکل]] چهارده سال به حکومت رسید، متوکل آن حضرت را به وسیله [[یحیی بن هرثمه ابن اعین]] از [[مدینه]] به [[سامرا]] آورد بعد از متوکل پسرش [[منتصر]] چند ماه حکومت کرد، پس از او [[مستعین]] [[خلیفه]] شد که او [[احمد بن محمد بن معتصم]] است و دو سال و نه ماه حکومتش دوام یافت، بعد از او [[معتز]] هشت سال و شش ماه خلافت کرد. در آخر حکومت معتز بود که [[امام]]{{ع}} به [[شهادت]] رسید و در [[منزل]] خود در سامرا [[دفن]] شد. امام بیست سال و چند ماه در سامرا حضور داشت<ref>اعلام الوری، ص۲۳۹؛ بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۰۶.</ref>.
 
امام هادی{{ع}} در [[طول حیات]] ننگین این [[خلفای جور]] در فشار و محدودیت [[زندگی]] می‌کرد، اساس زندگی این [[خلفا]] را شراب و شهوت تشکیل داده بود و لذا امام را مانع [[لذت‌جویی]] خود می‌‌دیدند و در [[حصر]] کامل قرارش دادند.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۷.</ref>
==امام هادی{{ع}} و متوکل عباسی ==
{{اصلی|امام هادی در زمان متوکل عباسی}}
[[متوکل]] همچون سایر خلفای ستمگر در عین حال دنیاخواه، از [[شهرت]] و حسن آوازه [[امام هادی]]{{ع}} سخت بر منافع دنیاییش می‌ترسید و تحمل نورافشانی [[فکری]] و روشنگری [[حضرت هادی]]{{ع}} را برنتافت، از طرفی سایت‌ها و بدگویی‌های [[حاکم]] [[خائن]] [[مدینه]] و [[امام جمعه]] بی‌دین [[مسجدالنبی]] برای تثبیت [[خلافت عباسیان]]، تدبیرها را به این نقطه از تقدیر رساند که متوکل تصمیم به احضار امام هادی{{ع}} از مدینه به [[بغداد]] گرفت.
 
متوکل در احضار [[امام هادی]]{{ع}} به [[سامرا]] منافقانه خود را در قالب [[دوستدار]] [[امام]] معرفی کرد، ولی زمانی نگذشت که [[خبث]] [[باطن]] خود را نشان داد. متوکل مثل سایر [[خلفای عباسی]] نسبت به امیرالمؤمنین علی{{ع}} و [[اولاد]] معصومش [[کینه]] و [[دشمنی]] داشت ولی در بعضی از [[شهرها]] مثل [[مدینه]]، [[مصلحت]] در پرهیز از برخوردهای تند و [[خشن]] بود. با ورود امام به سامرا [[کینه‌ها]] ابراز و آشکار شد. متوکل مکرر نسبت به امیرالمؤمنین علی{{ع}} و اهل‌بیت و [[شیعیان]] حضرت [[بغض]] و کینه خود را نشان می‌داد. [[شیعه]] در بسیاری از ادوار [[تاریخ]] آوارگی و [[شکنجه]] و فشارهای [[اقتصادی]] را فقط به [[جرم]] [[قرابت]] [[فکری]] و [[اطاعت]] عملی از اهل‌بیت پذیرفته است، یکی از آن زمان‌های تلخ که فشار بر شیعه زایدالوصف بود عصر متوکل بود.
 
در طول چهارده سال از [[امامت امام هادی]]{{ع}} که مقارن با [[خلافت]] [[متوکل عباسی]] بود، فضای عقده‌گشایی و خالی کردن فشارهای مختلف بر حضرت [[حاکم]] شد و متوکل کینه‌های خود را بر امام خالی کرد. متوکل بعد از احضار امام از [[مدینه]] به [[سامرا]] سعی می‌کرد شخصیت معنوی و هیبت [[امامت]] ایشان را زیر چرخ‌های [[قدرت‌طلبی]] و منیت‌گرایی خود [[خرد]] کند و لذا در مراسم‌های مختلف از امام می‌خواست تا مثل هر عضوی از سیاسیون دربار پیاده به دنبال [[خلیفه]] به راه افتد و خلیفه سوار بر مرکب، [[تسلط]] و تفوق خود را به نمایش درآورد.
 
متوکل با آن همه [[انحرافات]] عدیده‌ای که داشت، وقتی مقام علمی امام هادی{{ع}} را مشاهده می‌‌کرد [[رشک]] می‌برد و مطمئن بود اگر [[مردم]] محفل فضل و [[علم امام]] را [[ادراک]] کنند شیفته شده و جذب [[امامت]] خواهند شد و لذا یکی از ریشه‌های ایجاد محدودیت متوکل برای [[امام]] همین است. متوکل با [[علما]] و [[قضات]] درباری روزی به [[مشورت]] نشست و از آنها خواست که سؤالاتی را طرح کنند و سؤالات آن‌چنان پیچیده و غامض باشند که امام در [[جواب]] آنها عاجز باشد.
 
خلفای جور به میزانی که محبوبیت و وجاهت [[ائمه]] را متوجه می‌شدند تمام نیروی خود را برای [[حصر]] و محدودیت آن بزرگواران [[بسیج]] می‌کردند و روابط عمومی و ارتباط ائمه را تحت [[نظارت و کنترل]] خود قرار می‌دادند. در راستای کنترل ائمه موضوع [[جاسوسی]] و مراقبت‌های مخفی شکل می‌گرفت. ما در [[زندگی]] تمام [[ائمه اطهار]] بعد از [[حادثه کربلا]] پدیده جاسوسی و گزارش از [[اسرار]] نهانی زندگی آن بزرگواران را شاهدیم و ائمه تلاش می‌کردند به نحوی اطلاعات و اسرار تقیه‌ای را [[کتمان]] و در برابر بزرگنمایی آنچه را که جواسیس گزارش می‌دادند خود را تبرئه نمایند. امام هادی{{ع}} در برابر موج شرارت‌های متوکل با موضوع جاسوسی‌های او مواجه است و امام تلاش می‌کند با تدبیر و درایت از گردنه گزارشات [[کذب]] جواسیس [[رهایی]] یابد.
 
[[دشمنان]] و مخالفان اسلام با [[همیاری]] و چراغ سبز [[خلفای عباسی]] بدعت‌های زیادی در دین ایجاد می‌کردند و [[اندیشه‌ها]] و [[عقاید]] [[مردم]] را متزلزل می‌نمودند. تزلزل [[اعتقادات]] مذهبی در زمان امام هادی{{ع}} بسیار شدید بود و معاندان فرصت را برای [[انحراف]] ساده‌لوحان فراهم می‌کردند، لکن [[علمای دین]] و در رأس آنها امام هادی{{ع}} با کوششی خستگی‌ناپذیر غبار اوهام دشمنان را فرو می‌نشاندند و آنها را [[رسوا]] می‌کردند<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص۱۰ ـ ۸۶.</ref>.
 
==امام هادی{{ع}} و منتصر عباسی ==
{{اصلی|امام هادی در زمان منتصر عباسی}}
[[متوکل عباسی]] بیشترین فشار ممکن را بر امام هادی{{ع}} و [[اولاد علی]]{{ع}} وارد آورد. فشارهایی که بر [[امام]] و [[علویون]] وارد آمد از تصور خارج است. [[مسلمانان]] در برهه‌ای از ارتباط با امامان و حتی [[سلام کردن]] به آنان اجتناب می‌کردند؛ زیرا [[عباسیان]] هر کس را به هر شکل برای [[اهل‌بیت]] و علویون احترامی قائل می‌شد به شدیدترین وجهی [[شکنجه]] می‌کردند. سخت‌ترین دوران برای علویان دوره [[حکومت]] متوکل بود که زهر در کامشان کرد. آنان را شکنجه داد و از [[جامعه]] پراکند تا آنجا که هر یک به گوشه‌ای پناه جستند، برای آنکه از [[شر]] حکومت و [[زندان]] [[رهایی]] یابند.
 
شب قبل از حادثه، [[منتصر]] پسر متوکل به مجلس پدر آمد، دید متوکل به [[فاطمه زهرا]]{{ع}} [[دشنام]] می‌دهد و به شکل مسخره‌ای نشسته و امیرالمؤمنین علی را شکلک درمی‌آورد، متکایی بر شکمش بسته، دستش را روی شکم گذاشته می‌گوید: «سلونی قبل ان تفقدونی» هیچ نگفت و رفت، فردایش خدمت [[امام هادی]]{{ع}} رسید، عرض کرد اگر کسی بشنود جده‌ات [[فاطمه]] [[زهرا]] را [[سب]] می‌کنند و از جدت علی [[تقلید]] می‌کنند [[تکلیف]] چنین کسی چیست؟ [[امام]] فرمود: باید آن سب کننده را کشت، واجب‌القتل است. عرض کرد من دیشب شنیدم پدرم [[متوکل]] سب می‌کرد، من می‌روم و او را می‌کشم! حضرت فرمود: [[قاتل]] پدر عمرش کوتاه می‌شود. عرض کرد: من نمی‌خواهم چنین عمری را! آمد [[باغی]] ترک را با خود همدست کرد، شب ریختند به مجلس [[متوکل]]، او را با [[فتح بن خاقان]] وزیرش کشتند، پس از [[مرگ]] متوکل، [[منتصر]] به [[خلافت]] نشست او که فرزند و [[قاتل]] متوکل بود، نسبت به [[امیرمؤمنان]]{{ع}} و [[خاندان]] او اظهار علاقه می‌کرد و با [[علویان]] [[خوش‌رفتاری]] می‌نمود<ref>مأثر الإنافة، ج۱، ص۲۳۸.</ref>.
 
منتصر سیاستی هوشمندانه و عادلانه در برابر علویان و [[شیعیان]] اهل بیت{{ع}} اتخاذ کرد، از جمله الطاف و [[اعمال]] خوب او می‌توان موارد زیر را ذکر کرد: ۱. بازگرداندن [[فدک]] به [[علویون]]. ۲. [[رفع ممنوعیت]] از [[اوقاف]] علویون و برگرداندن آنها به متولیان اصلی که [[اهل‌بیت]] بودند. ۳. برکنار کردن [[صالح بن علی]] [[والی مدینه]] که به علویون [[ستم]] می‌کرد و تعیین [[علی بن الحسین]] به جای او و سفارش بدین مضمون به او: تو را [[ولایت مدینه]] دادم تا به [[نیابت]] از من در [[حق]] خاندان [[ابوطالب]] [[نیکی]] کنی و خواسته‌های آنان را برآورده‌سازی زیرا به آنان [[رنج]] و ستم فراوانی شده، این [[مال]] را بگیر و میان آنان و خانواده‌هایشان بر طبق [[شأن]] و منزلتشان تقسیم کن. ۴. [[آزادی]] [[زیارت]] [[قبر امیرالمؤمنین]]{{ع}} در [[نجف]]. ۵. آزادی زیارت مرقد [[سید الشهداء]]{{ع}}<ref>دیوان بختری، ج۱، ص۶۲؛ کامل فی التاریخ، ج۷، ص۱۱۶؛ تتمة المنتهی، ص۳۳۰.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۸۷.</ref>


==[[امام هادی]]{{ع}} در [[خفقان]] عصر [[متوکل]]==
==امام هادی{{ع}} و معتز عباسی ==
[[خودکامگی]] و [[دیکتاتوری]] یک [[حاکم]] گاهی باعث می‌شود تا تمامی ارزش‌های یک چهره مطلوب و محبوب [[الهی]] را در محاق فرو برد. [[متوکل عباسی]] حاکم لجام‌گسیخته‌ای است که چون به [[ارزش‌های دینی]] و [[قیم]] [[اخلاقی]] پشت کرده بود، نه‌تنها [[حضرت هادی]]{{ع}} را در عسرت و [[سختی]] گرفته بلکه [[زندگی]] و [[حیات]] [[عامه]] [[مردم]] در [[اختناق]] و فشار قرار گرفته بود.
{{اصلی|امام هادی در زمان معتز عباسی}}
زمانی که امام هادی{{ع}} در تبعیدگاه [[سامرا]] زندگی می‌کرد، خیلی از مردم نمی‌دانستند که امام هادی{{ع}} [[فرزندی]] به [[نام امام عسکری]]{{ع}} دارد و لذا در [[روایت]] آمده وقتی امام هادی{{ع}} به [[شهادت]] رسید تمام اشراف کشوری و لشکری حاضر بودند، [[امام عسکری]]{{ع}} گریبان چاک زد و پدر را [[غسل]] نمود و [[کفن]] کرد و به خاک سپرد. برخی به امام عسکری{{ع}} [[اعتراض]] کردند که چرا گریبان چاک زدی؟ فرمود: [[حضرت موسی]] در [[ماتم]] [[برادر]] و [[خواهر]] خود گریبان چاک زد.
[[معتز]] پسر [[متوکل]] پس از خلع [[مستعین]] با حمایت [[ترک‌ها]] به [[خلافت]] نشست و چون توسط مستعین به [[زندان]] افتاده بود وقتی به [[قدرت]] رسید [[خلیفه]] مخلوع را به زندان افکند و دستور داد سر از تنش جدا کردند و بدنش را به جاده عمومی انداختند و جمعی از عابرین او را [[دفن]] کردند.
[[تاریخ]] نقل می‌کند چیزی که مورد توجه است اینست که در مجلس [[دفن]] امام هادی{{ع}} [[شخصیت]] امام عسکری{{ع}} مورد توجه قرار گرفت، چون بسیاری نمی‌دانستند امام هادی{{ع}} فرزندی با این خصوصیات دارد و [[امام]] [[شیعیان]] است.


[[ابراهیم بن عباس]]، [[مدایح]] بسیاری برای [[حضرت رضا]]{{ع}} سروده بود و اشعار او در [[مدح]] آن حضرت معروف است و مردم آن را استنساخ می‌کردند تا [[زمان]] متوکل رسید، ابراهیم از [[ترس]] و [[تقیه]]، تمام اشعار خود را جمع کرد و آنها را سوزانید و پسران خود را که ابی‌محمدالحسن و ابی‌عبدالله‌الحسین نام داشتند [[کنیه]] و نامشان را [[تغییر]] داد و ابی محمد اسحق و ابی [[الفضل]] عباس نامید<ref>انوار البهیه، ص۲۴۸؛ تحفة الاحباب، ص۱۶.</ref>.
معتز [[جوانی]] خام و فاقد [[ارزش‌های اخلاقی]] و [[اعتقادی]] بود که در سن ۱۸ سالگی به خلافت رسید. تمامی [[کینه‌ها]] و حقدهای پدرش متوکل را به [[ارث]] برده بود و لذا در برابر [[امامت]] [[حضرت هادی]]{{ع}} نه‌تنها [[اهل]] مراعات نبود بلکه با [[کینه‌توزی]] در [[اندیشه]] حذف و از بین بردن [[امام]] [[شیعیان]] نقشه می‌کشید. معتز نسبت به [[علویون]] کینه به [[دل]] داشت و چون علویون او را در رأس [[فساد]] و [[لغزش]] و [[انحراف]] می‌دیدند جنبش‌هایی را علیه او سازماندهی کردند.
«ابراهیم همان است که با [[دعبل]] در زمان [[ولایتعهدی امام رضا]] [[خدمت]] آن جناب آمدند» فشار [[خلفا]] آنچنان بود که [[حق حیات]] را از [[شیعه علی]]{{ع}} گرفته بود و الا چرا [[شاعر]] [[شیعی]] مدایح خود را از ترس جانش بسوزاند و کنیه اولادش را تغییر دهد؟ این هم از ضایعات [[فرهنگی]] است که در اثر [[ظلم]] [[خلفا]] بر [[جامعه شیعی]] [[تحمیل]] شده است.
زمانی که [[متوکل]] شنید [[ابومحمد عبدالله بن عمار برقی]] اشعاری در [[مذمت]] [[خلفای نخستین]] سروده دستور داد تا زبان او را بریدند و [[دیوان]] اشعارش را پاره کردند وی پس از چند [[روز]] درگذشت<ref>الغدیر، ج۴، ص۱۴۰.</ref>.
مورد مشابه دیگر به دستور [[متوکل]] و با [[حکم]] [[قاضی]] وی، [[عیسی بن جعفر بن عاصم]] را هزار ضربه شلاق زدند آنگاه در [[آفتاب]] رها شد تا [[جان]] داد، سپس جنازه‌اش را به دجله انداختند<ref>تاریخ بغداد، ج۷، ص۳۵۷.</ref>.


ابوالقاسم بن قاسم از [[خادم]] [[حضرت هادی]] نقل کرد که گفت: متوکل [[حضرت امام علی النقی]]{{ع}} را تحت نظر گرفته بود و نمی‌گذاشت کسی خدمتش برسد<ref>بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۴۸.</ref>.
[[مناقب ابن شهرآشوب]] طرح ترور امام هادی{{ع}} توسط معتز را اینگونه می‌نگارد: معتز به سعید [[حاجب]] دستور می‌دهد که ابامحمد{{ع}} را به کوفه ببر و در بین راه دور از چشم [[مردم]] او را بکش و گردن بزن! راوی می‌گوید: نامه‌ای از امام به ما رسید «یعنی به [[اصحاب]]» که در آن نامه حضرت نوشته بود {{متن حدیث|الَّذِي سَمِعْتُمُوهُ تُكْفَوْنَهُ}} یعنی چیزی که شنیده‌اید دامن او را خواهد گرفت، بعد از سه [[روز]] [[معتز]] از [[خلافت]] عزل و کشته شد<ref>مناقب، ج۳، ص۵۳۶.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۹۲.</ref>
هبه الله بن ابی منصور موصلی گفت: در [[سرزمین]] [[ربیعه]] کاتبی [[مسیحی]] بود از اهالی کفرتوثا بنام [[یوسف بن یعقوب]]، روزی به [[منزل]] ما آمد، پدرم از او پرسید: چطور شده در چنین وقتی [[عزم]] [[سفر]] کرده‌ای؟ گفت: مرا متوکل خواسته نمی‌دانم چه تصمیم دارد جز اینکه [[سلامتی]] خود را از [[خداوند]] خریده‌ام با صد دینار طلا که آن صد دینار را تقدیم کنم به [[علی بن محمد]] [[الهادی]] و آن [[پول]] را با خود برداشته‌ام. یوسف بن یعقوب به جانب متوکل رفت و چند روز بیشتر نگذشت که شاد و مسرور پیش ما برگشت. پدرم گفت: بگو چه شد؟ گفت: وارد [[سامرا]] شدم با اینکه تا آن [[وقت]] این [[شهر]] را ندیده بودم با خود گفتم اول صد دینار را به [[ابن الرضا]]{{ع}} برسانم قبل از اینکه پیش متوکل بروم تا هنوز کسی متوجه آمدنم نشده.
گفت: من خبر داشتم متوکل ایشان را از خارج شدن مانع شده و [[خانه‌نشین]] کرده است. در [[فکر]] افتادم که چگونه منزلش را پیدا کنم؟ یک [[مرد]] [[نصرانی]] از [[خانه]] ابن الرضا چگونه سؤال کند؟ می‌‌ترسیدم کسی این خبر را به متوکل برساند، بیشتر موجب [[ناراحتی]] و [[عصبانیت]] او شود. ساعتی در این مورد به فکر فرو رفتم بالاخره به دلم افتاد سوار الاغی شوم و در شهر به راه افتم هر جا که خواست برود، شاید به در [[خانه]] آن حضرت راه یابم بدون اینکه از کسی بپرسم. دینارها را در کاغذی گذاشتم و در آستین نهادم. سوار الاغ شدم از بازارها و کوچه‌ها گذشت به هرجا که می‌خواست میرفت تا رسید به درب خانه‌ای. آنجا ایستاد هرچه سعی کردم [[حرکت]] کند از جای تکان نخورد.


به [[غلام]] خود گفتم: بپرس این [[خانه]] متعلق به کیست؟ گفتند: این خانه [[ابن الرضا]]{{ع}} است. با خود گفتم: [[الله اکبر]] عجیب شاهدی بر [[حقانیت]] این [[خانواده]]. در همین موقع غلامی سیاه از [[منزل]] خارج شده و گفت: [[یوسف بن یعقوب]] تو هستی؟ گفتم: آری! گفت پایین بیا، پیاده شدم مرا در راهرو حیاط نشاند و خود داخل شده با خودم گفتم این شاهدی دیگر، از کجا این [[غلام]] اسم مرا می‌دانست؟ در این [[شهر]] کسی مرا نمی‌شناسد و نه تا کنون وارد آن شده‌ام.
نقل صحیح [[تاریخ]] این است که امام توسط [[معتز]] به [[شهادت]] رسیده است «گرچه [[اعیان الشیعه]] می‌نویسد: [[معتمد عباسی]] [[امام هادی]]{{ع}} را [[شهید]] کرده ولی [[مسعودی]] [[معتقد]] است به دست معتز به شهادت رسیده است». [[کینه]] معتز نسبت به امام هادی{{ع}} آن‌چنان بود که در کتاب [[دلایل]] به نقل از [[علامه اربلی]] می‌نویسد: پس از آن‌که امام هادی{{ع}} را [[مسموم]] نمودند، تمام [[اموال]] و موجودی آن حضرت را به [[غارت]] بردند و [[امام عسکری]]{{ع}} را خبر نمودند، [[امام]] امر کرد درها را بستند و [[دربان]] را که از طرف [[بنی‌عباس]] بوده خواست و یک یک آنچه را برده بودند مطالبه فرمود تا همه را بازآوردند و هیچ چیز از اثاثیه لازم تلف نشد<ref>کشف الغمه، ج۳، ص۲۹۴.</ref>.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۹۸.</ref>
[[خادم]] باز خارج شده گفت: صد دینار که در آستین داری بده. [[پول]] را در اختیارش گذاشتم. با خود گفتم: این دلیل سوم، باز برگشت پیش من گفت داخل شو، [[خدم]] ت آن حضرت رسیدم تنها نشسته بود، فرمود: یوسف هنوز موقع آن نرسیده که [[اسلام]] آوری؟ گفتم: آنقدر دلیل و [[برهان]] [[مشاهده]] کرده‌ام که هر شخصی را کافی است.
فرمود: نه نه! تو [[مسلمان]] نخواهی شد، ولی فلان پسرت به زودی مسلمان می‌شود او از [[شیعیان]] ما است یوسف!<ref>بحارالانوار، ج۵۰، ص۱۴۵؛ مختار الخرایج، ص۲۱۰؛ جامع الدرر، ج۲، ص۲۳۶.</ref>
در این نکته [[تاریخی]] [[خفقان]] عصر [[متوکل]] نسبت به فعالیت‌های [[امام هادی]]{{ع}} به وضوح به چشم می‌‌خورد که [[امام]] [[خانه‌نشین]] است و این [[مسیحی]] خبر داد که متوکل ایشان را از خارج شدن از منزل مانع شده و امام [[معصوم]] به امر [[اعجاز]] و امور [[خارق‌العاده]] او را به [[حقیقت]] [[آگاه]] کرد.<ref>[[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|مظلومیت امام هادی]]، ص ۲۸.</ref>


== منابع ==
== منابع ==
{{منابع}}
{{منابع}}
# [[پرونده:13681050.jpg|22px]] [[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|'''مظلومیت امام هادی''']]
# [[پرونده:IM010717.jpg|22px]] [[علی راجی|راجی، علی]]، [[مظلومیت امام هادی (کتاب)|'''مظلومیت امام هادی''']]
{{پایان منابع}}
{{پایان منابع}}



نسخهٔ کنونی تا ‏۳۰ اوت ۲۰۲۵، ساعت ۰۸:۳۵

مقدمه

امامت امام هادی(ع) ۳۳ سال به طول انجامید. در مدت امامت آن حضرت، بقیه حکومت معتصم بود که بعد از او واثق پنج سال و هفت ماه حکومت کرد. پس از واثق متوکل چهارده سال به حکومت رسید، متوکل آن حضرت را به وسیله یحیی بن هرثمه ابن اعین از مدینه به سامرا آورد بعد از متوکل پسرش منتصر چند ماه حکومت کرد، پس از او مستعین خلیفه شد که او احمد بن محمد بن معتصم است و دو سال و نه ماه حکومتش دوام یافت، بعد از او معتز هشت سال و شش ماه خلافت کرد. در آخر حکومت معتز بود که امام(ع) به شهادت رسید و در منزل خود در سامرا دفن شد. امام بیست سال و چند ماه در سامرا حضور داشت[۱].

امام هادی(ع) در طول حیات ننگین این خلفای جور در فشار و محدودیت زندگی می‌کرد، اساس زندگی این خلفا را شراب و شهوت تشکیل داده بود و لذا امام را مانع لذت‌جویی خود می‌‌دیدند و در حصر کامل قرارش دادند[۲].

امام هادی(ع) و معتصم عباسی

معتصم عباسی اولین خلیفه هم‌عصر امام هادی(ع) فردی خوش‌گذران و عیاش بود که سعی می‌کرد بر رفاه و خوش‌گذرانی و عیاشی خود خللی وارد نیاید، کارگزاران حکومتی و مأموران رده پایین‌تر هم با تأسی از رأس مخروط جامعه‌شناسی یعنی هیئت حاکمه، تلاش در غارت و بی‌هویت کردن جامعه را داشتند و چون زالو حیات سالم جامعه را تهدید می‌کردند.

در زمان معتصم چند نکته وجود دارد: اولاً: در رأس حکومت تعدی و تجاوز به حقوق مردم وجود دارد و تجاوز و چپاول نهادینه شده، کارگزاران جزء به تبعیت از هیئت حاکمه، نه‌تنها از تجاوز به حریم شهروندان ابایی ندارند بلکه هر نوع تعدی را حق مسلّم خود می‌دانند. ثانیاً: فضای حاکم بر روابط دولت‌مردان و رعیت، چنین است که هر کس خود را به خلافت عباسی وصل کرده مجوزی بر اشاعه فساد و انحراف را به دست آورده است. ثالثاً: آحاد مردم از عدم امنیت مالی و جانی و ناموسی رنج می‌برند و این اولین ثمره حاکمیت ناصالحان بر امت است. رابعاً: آنها که بر اساس غیرت دینی دست به اقدام زده و منادی نهی از منکر باشند چون در حکومت جور سران خلافت اهل منکرند، محکوم به اعدام با اعمال شاقه خواهند شد.

پس از شهادت امام جواد(ع) در مدت هفت سالی که امام هادی(ع) در عصر معتصم عباسی می‌‌زیست، اصحاب امام در فشار و شکنجه بسر می‌بردند و به جرم نزدیکی آنها به اهل‌بیت آسایش نداشتند.

یسع بن حمزه قمی گفت: عمر بن مسعده وزیر معتصم مرا در فشار قرار داد و در وضع نابسامانی قرار گرفتم، به‌طوری‌که بر جان خود بیمناک شدم و ترسیدم بچه‌هایم به فقر و تنگدستی مبتلا شوند. نامه‌ای برای مولایم ابوالحسن امام هادی(ع) نوشتم و شکایت ناراحتی خود را به ایشان نمودم. در جواب نوشت هیچ باکی بر تو نیست ناراحت نباش، خداوند را به وسیله این کلمات بخوان به زودی نجاتت خواهد داد و فرج نصیبت می‌گردد؛ زیرا آل محمد(ص) هرگاه گرفتار بلا و یا دشمنان و یا تنگدستی و ناراحتی می‌شوند با همین دعا خدا را می‌خوانند. یسع بن حمزه گفت: خدا را با همین کلمات خواندم اول صبح هنوز به خدا قسم چیزی از روز برنیامده بود که پیکی از طرف عمرو بن مسعده آمد که وزیر تو را می‌خواهد! از جای حرکت کرده پیش او رفتم همین که چشمش به من افتاد تبسمی کرد، دستور داد غل و زنجیر را از گردنم بردارند و امر کرد برایم خلعت بیاورند و مرا معطر نمود و خیلی احترام کرد و نزدیک خود نشاند. شروع کرد با من به صحبت کردن و عذر و پوزش خواستن، هرچه از من گرفته بود بازگرداند و بسیار گرامی داشت[۳].[۴]

امام هادی(ع) و واثق عباسی

الواثق پس از پدرش معتصم در سال ۲۲۷(هـ. ق) به خلافت رسید. ایشان از خلفای عیاش و خوشگذران و لذت‌جو بود. در میان خلفای عباسی به پرخوری و شکم‌بارگی شهرت داشت، در امر حکومت بسیار ضعیف و ناتوان بود و عمده فکر و اندیشه‌اش به شکم و شهوت می‌گذشت و طبیعی بود که در امور مملکت و وظایف حکومت‌داری ناتوان و ضعیف باشد. تدبیر خلافت را به احمد بن داوود قاضی القضاه کشور و محمد بن عبدالملک زیات وزیر و منشی مخصوص خود محول کرده بود.

امام هادی(ع) در عصر این چهره متعفن دنیایی زندگی می‌کرد که در اثر افراط در امر شهوت و عیاشی به مرض استسقاء در سن ۳۷ سالگی درگذشت[۵].

یکی از مصادیق بارز مظلومیت امام هادی(ع) این بود که در عصر خلیفه‌ای زندگی می‌کرد که افق فکر و بینش و عملکردش هیچ وجه اشتراک و وجه شباهتی با امام هادی(ع) نداشت. واثق بسیار میگسار بود و در این امر افراط می‌کرد و برای لذت‌جویی بیشتر به داروهای مخصوصی پناه برده بود که سرانجام همان داروها باعث مرگ او شد[۶].[۷]

امام هادی(ع) و متوکل عباسی

متوکل همچون سایر خلفای ستمگر در عین حال دنیاخواه، از شهرت و حسن آوازه امام هادی(ع) سخت بر منافع دنیاییش می‌ترسید و تحمل نورافشانی فکری و روشنگری حضرت هادی(ع) را برنتافت، از طرفی سایت‌ها و بدگویی‌های حاکم خائن مدینه و امام جمعه بی‌دین مسجدالنبی برای تثبیت خلافت عباسیان، تدبیرها را به این نقطه از تقدیر رساند که متوکل تصمیم به احضار امام هادی(ع) از مدینه به بغداد گرفت.

متوکل در احضار امام هادی(ع) به سامرا منافقانه خود را در قالب دوستدار امام معرفی کرد، ولی زمانی نگذشت که خبث باطن خود را نشان داد. متوکل مثل سایر خلفای عباسی نسبت به امیرالمؤمنین علی(ع) و اولاد معصومش کینه و دشمنی داشت ولی در بعضی از شهرها مثل مدینه، مصلحت در پرهیز از برخوردهای تند و خشن بود. با ورود امام به سامرا کینه‌ها ابراز و آشکار شد. متوکل مکرر نسبت به امیرالمؤمنین علی(ع) و اهل‌بیت و شیعیان حضرت بغض و کینه خود را نشان می‌داد. شیعه در بسیاری از ادوار تاریخ آوارگی و شکنجه و فشارهای اقتصادی را فقط به جرم قرابت فکری و اطاعت عملی از اهل‌بیت پذیرفته است، یکی از آن زمان‌های تلخ که فشار بر شیعه زایدالوصف بود عصر متوکل بود.

در طول چهارده سال از امامت امام هادی(ع) که مقارن با خلافت متوکل عباسی بود، فضای عقده‌گشایی و خالی کردن فشارهای مختلف بر حضرت حاکم شد و متوکل کینه‌های خود را بر امام خالی کرد. متوکل بعد از احضار امام از مدینه به سامرا سعی می‌کرد شخصیت معنوی و هیبت امامت ایشان را زیر چرخ‌های قدرت‌طلبی و منیت‌گرایی خود خرد کند و لذا در مراسم‌های مختلف از امام می‌خواست تا مثل هر عضوی از سیاسیون دربار پیاده به دنبال خلیفه به راه افتد و خلیفه سوار بر مرکب، تسلط و تفوق خود را به نمایش درآورد.

متوکل با آن همه انحرافات عدیده‌ای که داشت، وقتی مقام علمی امام هادی(ع) را مشاهده می‌‌کرد رشک می‌برد و مطمئن بود اگر مردم محفل فضل و علم امام را ادراک کنند شیفته شده و جذب امامت خواهند شد و لذا یکی از ریشه‌های ایجاد محدودیت متوکل برای امام همین است. متوکل با علما و قضات درباری روزی به مشورت نشست و از آنها خواست که سؤالاتی را طرح کنند و سؤالات آن‌چنان پیچیده و غامض باشند که امام در جواب آنها عاجز باشد.

خلفای جور به میزانی که محبوبیت و وجاهت ائمه را متوجه می‌شدند تمام نیروی خود را برای حصر و محدودیت آن بزرگواران بسیج می‌کردند و روابط عمومی و ارتباط ائمه را تحت نظارت و کنترل خود قرار می‌دادند. در راستای کنترل ائمه موضوع جاسوسی و مراقبت‌های مخفی شکل می‌گرفت. ما در زندگی تمام ائمه اطهار بعد از حادثه کربلا پدیده جاسوسی و گزارش از اسرار نهانی زندگی آن بزرگواران را شاهدیم و ائمه تلاش می‌کردند به نحوی اطلاعات و اسرار تقیه‌ای را کتمان و در برابر بزرگنمایی آنچه را که جواسیس گزارش می‌دادند خود را تبرئه نمایند. امام هادی(ع) در برابر موج شرارت‌های متوکل با موضوع جاسوسی‌های او مواجه است و امام تلاش می‌کند با تدبیر و درایت از گردنه گزارشات کذب جواسیس رهایی یابد.

دشمنان و مخالفان اسلام با همیاری و چراغ سبز خلفای عباسی بدعت‌های زیادی در دین ایجاد می‌کردند و اندیشه‌ها و عقاید مردم را متزلزل می‌نمودند. تزلزل اعتقادات مذهبی در زمان امام هادی(ع) بسیار شدید بود و معاندان فرصت را برای انحراف ساده‌لوحان فراهم می‌کردند، لکن علمای دین و در رأس آنها امام هادی(ع) با کوششی خستگی‌ناپذیر غبار اوهام دشمنان را فرو می‌نشاندند و آنها را رسوا می‌کردند[۸].

امام هادی(ع) و منتصر عباسی

متوکل عباسی بیشترین فشار ممکن را بر امام هادی(ع) و اولاد علی(ع) وارد آورد. فشارهایی که بر امام و علویون وارد آمد از تصور خارج است. مسلمانان در برهه‌ای از ارتباط با امامان و حتی سلام کردن به آنان اجتناب می‌کردند؛ زیرا عباسیان هر کس را به هر شکل برای اهل‌بیت و علویون احترامی قائل می‌شد به شدیدترین وجهی شکنجه می‌کردند. سخت‌ترین دوران برای علویان دوره حکومت متوکل بود که زهر در کامشان کرد. آنان را شکنجه داد و از جامعه پراکند تا آنجا که هر یک به گوشه‌ای پناه جستند، برای آنکه از شر حکومت و زندان رهایی یابند.

شب قبل از حادثه، منتصر پسر متوکل به مجلس پدر آمد، دید متوکل به فاطمه زهرا(ع) دشنام می‌دهد و به شکل مسخره‌ای نشسته و امیرالمؤمنین علی را شکلک درمی‌آورد، متکایی بر شکمش بسته، دستش را روی شکم گذاشته می‌گوید: «سلونی قبل ان تفقدونی» هیچ نگفت و رفت، فردایش خدمت امام هادی(ع) رسید، عرض کرد اگر کسی بشنود جده‌ات فاطمه زهرا را سب می‌کنند و از جدت علی تقلید می‌کنند تکلیف چنین کسی چیست؟ امام فرمود: باید آن سب کننده را کشت، واجب‌القتل است. عرض کرد من دیشب شنیدم پدرم متوکل سب می‌کرد، من می‌روم و او را می‌کشم! حضرت فرمود: قاتل پدر عمرش کوتاه می‌شود. عرض کرد: من نمی‌خواهم چنین عمری را! آمد باغی ترک را با خود همدست کرد، شب ریختند به مجلس متوکل، او را با فتح بن خاقان وزیرش کشتند، پس از مرگ متوکل، منتصر به خلافت نشست او که فرزند و قاتل متوکل بود، نسبت به امیرمؤمنان(ع) و خاندان او اظهار علاقه می‌کرد و با علویان خوش‌رفتاری می‌نمود[۹].

منتصر سیاستی هوشمندانه و عادلانه در برابر علویان و شیعیان اهل بیت(ع) اتخاذ کرد، از جمله الطاف و اعمال خوب او می‌توان موارد زیر را ذکر کرد: ۱. بازگرداندن فدک به علویون. ۲. رفع ممنوعیت از اوقاف علویون و برگرداندن آنها به متولیان اصلی که اهل‌بیت بودند. ۳. برکنار کردن صالح بن علی والی مدینه که به علویون ستم می‌کرد و تعیین علی بن الحسین به جای او و سفارش بدین مضمون به او: تو را ولایت مدینه دادم تا به نیابت از من در حق خاندان ابوطالب نیکی کنی و خواسته‌های آنان را برآورده‌سازی زیرا به آنان رنج و ستم فراوانی شده، این مال را بگیر و میان آنان و خانواده‌هایشان بر طبق شأن و منزلتشان تقسیم کن. ۴. آزادی زیارت قبر امیرالمؤمنین(ع) در نجف. ۵. آزادی زیارت مرقد سید الشهداء(ع)[۱۰].[۱۱]

امام هادی(ع) و معتز عباسی

معتز پسر متوکل پس از خلع مستعین با حمایت ترک‌ها به خلافت نشست و چون توسط مستعین به زندان افتاده بود وقتی به قدرت رسید خلیفه مخلوع را به زندان افکند و دستور داد سر از تنش جدا کردند و بدنش را به جاده عمومی انداختند و جمعی از عابرین او را دفن کردند.

معتز جوانی خام و فاقد ارزش‌های اخلاقی و اعتقادی بود که در سن ۱۸ سالگی به خلافت رسید. تمامی کینه‌ها و حقدهای پدرش متوکل را به ارث برده بود و لذا در برابر امامت حضرت هادی(ع) نه‌تنها اهل مراعات نبود بلکه با کینه‌توزی در اندیشه حذف و از بین بردن امام شیعیان نقشه می‌کشید. معتز نسبت به علویون کینه به دل داشت و چون علویون او را در رأس فساد و لغزش و انحراف می‌دیدند جنبش‌هایی را علیه او سازماندهی کردند.

مناقب ابن شهرآشوب طرح ترور امام هادی(ع) توسط معتز را اینگونه می‌نگارد: معتز به سعید حاجب دستور می‌دهد که ابامحمد(ع) را به کوفه ببر و در بین راه دور از چشم مردم او را بکش و گردن بزن! راوی می‌گوید: نامه‌ای از امام به ما رسید «یعنی به اصحاب» که در آن نامه حضرت نوشته بود «الَّذِي سَمِعْتُمُوهُ تُكْفَوْنَهُ» یعنی چیزی که شنیده‌اید دامن او را خواهد گرفت، بعد از سه روز معتز از خلافت عزل و کشته شد[۱۲].[۱۳]

نقل صحیح تاریخ این است که امام توسط معتز به شهادت رسیده است «گرچه اعیان الشیعه می‌نویسد: معتمد عباسی امام هادی(ع) را شهید کرده ولی مسعودی معتقد است به دست معتز به شهادت رسیده است». کینه معتز نسبت به امام هادی(ع) آن‌چنان بود که در کتاب دلایل به نقل از علامه اربلی می‌نویسد: پس از آن‌که امام هادی(ع) را مسموم نمودند، تمام اموال و موجودی آن حضرت را به غارت بردند و امام عسکری(ع) را خبر نمودند، امام امر کرد درها را بستند و دربان را که از طرف بنی‌عباس بوده خواست و یک یک آنچه را برده بودند مطالبه فرمود تا همه را بازآوردند و هیچ چیز از اثاثیه لازم تلف نشد[۱۴].[۱۵]

منابع

پانویس

  1. اعلام الوری، ص۲۳۹؛ بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۰۶.
  2. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۷.
  3. مجمع الدعوات، ص۳۳۸؛ بحارالانوار، ج۵۰، ص۲۲۴.
  4. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۵.
  5. مروج الذهب، ج۴ ص۶۴.
  6. تتمة المنتهی، ص۲۹.
  7. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۷.
  8. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص۱۰ ـ ۸۶.
  9. مأثر الإنافة، ج۱، ص۲۳۸.
  10. دیوان بختری، ج۱، ص۶۲؛ کامل فی التاریخ، ج۷، ص۱۱۶؛ تتمة المنتهی، ص۳۳۰.
  11. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۸۷.
  12. مناقب، ج۳، ص۵۳۶.
  13. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۹۲.
  14. کشف الغمه، ج۳، ص۲۹۴.
  15. راجی، علی، مظلومیت امام هادی، ص ۹۸.